رومانسهای خانوادگی | زیگموند فروید
رومانس خانوادگی[۱] (۱۹۰۹) (۱۹۰۸)
(تاریخ احتمالی نگارش ۱۹۰۸)
با بزرگ شدن یک فرد، رهایی او از نفوذ و اقتدار والدینش، یکی از ضروریترین و در عین حال دردناکترین تاثیرات و نتایجی است که در مسیر رشد او به وجود میآید. کاملاً ضروری است که آن رهایی اتفاق بیفتد، و ممکن است فرض شود که هرکسی که به یک حالت عادی[۲] رسیده باشد، تا حدودی به این موقعیت دست یافته است. در واقع، کل پیشرفت جامعه بر تقابل بین نسلهای متوالی استوار است. به عبارت دیگر، گروهی از روانرنجورها (نوروتیکها) وجود دارند که مشخصهی بیماری آنها، شکست در انجام این ماموریت است.
برای یک کودک کوچک، والدینش در ابتدا تنها مرجع و منبع همهی باورها هستند. شدیدترین و مهمترین آرزوی کودک در سالهای اولیه زندگیاش این است که مانند والدینش (یعنی، والدی از جنس خود) باشد و مانند پدر و مادرش بزرگ باشد. اما افزایش رشد فکری، نمیتواند به کودک در کشف تدریجیِ طبقه و جایگاهی که والدینش به آن تعلق دارند، کمک کند. او با والدین دیگر آشنا میشود و آنها را با پدر و مادر خودش مقایسه میکند، و بدین ترتیب، حق تردید نسبت به خصوصیات بینظیر و منحصر به فردی که به آنها نسبت داده بود، به دست میآورد. اتفاقات کوچکی در زندگی کودک که باعث نارضایتی او میشود، موجب تحریک او برای شروع انتقاد از والدینش میشود، و برای حمایت از نگرش انتقادیاش، از اطلاعاتی که در مورد برتریهای والدین دیگر نسبت به والدینش به دست آورده است، استفاده میکند.
رومانس خانوادگی[۱] (۱۹۰۹) (۱۹۰۸)
(تاریخ احتمالی نگارش ۱۹۰۸)
با بزرگ شدن یک فرد، رهایی او از نفوذ و اقتدار والدینش، یکی از ضروریترین و در عین حال دردناکترین تاثیرات و نتایجی است که در مسیر رشد او به وجود میآید. کاملاً ضروری است که آن رهایی اتفاق بیفتد، و ممکن است فرض شود که هرکسی که به یک حالت عادی[۲]