skip to Main Content
سبب‌شناسی هیستری

سبب‌شناسی هیستری

سبب‌شناسی هیستری

سبب‌شناسی هیستری

عنوان اصلی: The Aetiology of Hysteria
نویسنده: زیگموند فروید
انتشار در: ویرایش استاندارد
تاریخ انتشار: 1896
تعداد کلمات: 11150 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 64 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی
یادداشت ویراستار در باب سبب‌شناسی هیستری

ترجمه‌ی حاضر نسخه‌ای تغییریافته از نسخه ۱۹۲۴ است.

به نقل از یکی از پاورقی‌ها در مقالۀ Wiener Klinische Rundschau به تاریخ ۳۱ می ۱۸۹۶، این مقاله بر اساس سخنرانی فروید است که قبل از Verein für Psyciatrie und Neurologie در ۲ می ارائه کرده است. در ‌هر صورت صحت این تاریخ قابل ‌بحث است. فروید در نامه‌ای منتشرنشده به فلیس، به تاریخ پنجشنبه ۱۶ آوریل، نوشت که قرار است سه‌شنبه‌ی آتی [۲۱ آوریل] برای Psychiatrischer Verein سخنرانی‌ای داشته باشد. او موضوع را مشخص نمی‌کند، اما در نامه‌ی منتشرنشده‌ی دیگری، به تاریخ ۲۶ و ۲۸ آوریل ۱۸۹۶، خبر از این داده که در باب سبب‌شناسی هیستری برای انجمن سخرانی داشته. در ادامه او اظهار داشت که «الاغ‌ها نسبت به این سخنرانی استقبال سردی داشته‌اند» و کرافت-ابینگ که روی صندلی نشسته بود، گفت این شبیه یک افسانه‌ی علمی است. همچنین در نامه‌ی دیگری، به تاریخ ۳۰ می، که برخلاف نامه‌های قبلی در مکاتبه‌های فلیس موجود است (فروید، ۱۹۵۰، نامه‌ی ۴۶)،  نوشته: «در تمرد از همکارانم به‌طور کامل برای پاشخیس [ویراستار Rundschau] درباره‌ی سبب‌شناسی هیستری نوشتم که فردای آن روز در آن مجله منتشر شد. در واقع به نظر می‌رسد همه‌ی این‌ها ناشی از سخنرانی ۲۱ آوریل ۱۸۹۶ است.

این اثر را می‌توان تکرار بسط‌یافته‌ی بخش اول مقاله‌ی قبلی‌ام قلمداد کرد، یعنی مقاله‌ی دوم در باب نرو-سایکوز دفاع (۱۸۹۶). در این مقاله یافته‌های فروید در باب سبب‌شناسی هیستری و سختی‌هایی که در راه رسیدن به این علت‌ها باید بر آن‌ها غلبه می‌کرده، با جزئیات کامل بیان شده. در بخش آخر مقاله بیشتر به تجربه‌های جنسی کودکی اختصاص داده شده ‌که فروید اعتقاد داشت در پس سیمپتوم‌های بعدی نهفته است. همچون مقاله‌های قبلی، این تجربه‌ها اغلب با بزرگسالان شروع می‌شود: درک وجود سکسوالیته‌ی نوزادی هنوز در گرو آینده است. اشاره‌ به چیزی که در سه رساله[۱] (۱۹۹۵۰) به عنوان ویژگی «روان‌کژی چندریختی» سکسوالیته‌ی نوزادی شرح داده شده. از دیگر نکات قابل‌توجه در این مقاله، وجود تمایلی فزاینده به رجحان‌ تبیین‌های روان‌شناختی بر تبیین‌های عصب‌شناختی است، همچنین تلاشی اولیه در جهت حل‌ مشکل «گزینش روان‌نژندی» که قرار بود موضوع دائمی بحث شود. دیدگاه‌های فروید در این‌باره در یادداشت ویراستار بر «گرایش به روان‌نژندی وسواسی» مشخص شده (۱۹۱۳). در واقع این موضوع در دو مقاله‌ی قبل از این مقاله مطرح شده است.

۱

آقایان، وقتی می‌خواهیم درباره‌ی سبب‌شناسی یک وضعیت پاتولوژیک مانند هیستری گمان‌پردازی کنیم در ابتدا از روش کندوکاو یادآورانه[۲] بهره می‌گیریم: از بیمار یا اطرافیانش پرس‌وجو می‌کنیم تا بفهمیم چه عوامل آسیب‌رسانی باعث شده که آن‌ها خود را بیمار کنند و سیمپتوم‌های روان‌نژندی را ایجاد کنند. همۀ آنچه از این طریق کشف می‌کنیم با عواملی جعل می‌شوند که عمدتاً فهمیدن وضعیت بیمار را از او پنهان می‌کند –به دلیل عدم فهم علمی او از تاثیرات سبب‌شناختی، به خاطر تغییرات پس از آن و اکراه‌ بیمار از فکر کردن یا اشاره‌ به برخی عوامل آسیب‌زا[۳] و تروماها. بنابراین ما در انجام این‌گونه کندوکاو یادآورانه، به این اصل پایبند می‌مانیم که باور بیمار را بدون بررسی انتقادی آن نپذیریم، اجازه ندهیم که بیماران فرضیه‌ی علمی ما درباره‌ی علت روان‌نژندی را تعیین کنند. گرچه از طرفی حقیقت ادعاهایی را تصدیق می‌کنیم که مدام تکرار می‌شوند، مثلاً این‌که وضعیت هیستریک پیامد ماندگار عاطفه‌ای است که در گذشته تجربه شده، از طرفی عاملی را در سبب‌شناسی هیستری مطرح کرده‌ا‌یم که خود بیمار هرگز آن‌ را پیش نمی‌کشد و اعتبارش را فقط با اکراه اذعان می‌کند -یعنی گرایشی موروثی که از نیای خودش گرفته. همان‌طور که می‌دانید، در مکتب تاثیرگذار شارکو تنها وراثت است که به‌ عنوان علت حقیقی هیستری شناخته می‌شود درحالی‌که سایر عوامل آسیب‌زا، با ماهیت‌ و شدت‌‌ گوناگون، علل فرعی یا «عوامل محرک» قلمداد می‌شوند.

بی‌درنگ تصدیق می‌کنید که خوب است روش دومی برای رسیدن به سبب‌شناسی هیستری داشته باشیم، روشی که در آن کمتر به ادعاهای خود بیمار متکی باشیم. برای مثال یک متخصص پوست می‌تواند با توجه به ویژگی کناره‌ها و پوسته و شکل زخم تشخیص دهد که سفلیسی است یا نه، بی‌آن‌که با ادعاهای بیمار گمراه شود که هر منشاء عفونتی را انکار می‌کند؛ یک پزشک‌قانونی هم می‌تواند علت یک جراحت را مشخص کند حتی اگر مجبور باشد این کار را بدون اطلاعاتی از شخص مجروح انجام دهد. در هیستری هم این امکان مشابه وجود دارد که برای فهم علل سیمپتوم‌ها به سیمپتوم‌ها نفوذ کنیم. اما برای توضیح رابطه‌ی بین روشی که باید بدین ‌منظور به‌‌کار ببریم و روش قدیمی کندوکاو یادآورانه، توجه شما را به قیاسی جلب می‌کنم که در حقیقت از پیشرفت یک حوزه‌ی کاری دیگر به‌دست آمده.

تصور کنید کاوشگری به منطقه‌ای ناشناخته وارد می‌شود که گستره‌ی آوار، دیوارهای ریخته، ستون‌های شکسته و لوحه‌هایی با نوشته‌های ناخوانا و نیمه‌محو توجه‌اش را برمی‌انگیزد. کاوشگر می‌تواند به بازبینی آنچه عیان است اکتفا کند و به پرس‌وجو از ساکنین، احتمالاً مردمی نیمه‌بربر که در آن حوالی زندگی می‌کنند، بپردازد و این‌که سنت به آن‌ها درباره‌ی تاریخ و معنی این بقایای باستانی چه می‌گوید، او می‌تواند چیزی را که تعریف می‌کنند یادداشت کند و بعد سفرش را ادامه دهد. اما می‌تواند جور دیگری هم عمل کند. شاید او بیل و کلنگ و بیلچه همراه داشته باشد، می‌تواند اهالی را مجبور کند که با این ابزار کار کنند. می‌تواند همراه اهالی از آوارها شروع کند، خاکروبه‌ها را کنار بزند و بعد از گذر از بقایای نمایان چیزی را برملا کند که مدفون شده. اگر کارش با موفقیت همراه باشد اکتشاف‌ها به خودی‌خوی توضیح می‌دهند: دیوارهای ریخته بخشی از حصار یک کاخ یا یک خزانه است، ستون‌های شکسته‌ای ستون‌هایی هستند که معبد را پُر می‌کنند، کتیبه‌های بی‌شماری، که اگر خوش‌شانس باشیم، ممکن است دوزبانه باشند و نشان از الفبا و زبانی هستند که وقتی رمزگشایی و ترجمه شوند اطلاعاتی تصورناپذیری درباره‌ی وقایع گذشته‌ی دور به ما می‌دهند و این یادداشت‌ یادواره‌ای است از بنایی که ساخته شده. سنگ‌ها سخن می‌گویند.[۴]

اگر سعی کنیم به طریقی نسبتاً مشابه سیمپتوم‌های یک مورد هیستری را برانگیزیم تا خودشان را همچون شاهدهای تاریخی منشاء بیماری بشنود، باید از کشف مهم جوزف بروئر شروع کنیم: سیمپتوم‌های هیستری (جدا از انگ هیستری[۵]) توسط برخی تجربه‌های بیمار تعیین می‌شوند که به طرزی تروماتیک وارد عمل شده‌اند و به صورت نمادهای یادمانی[۶] در زندگی روانی‌اش بازتولید می‌شوند. کاری که ما باید انجام دهیم این است که روش بروئر را به‌کار بریم، یا روشی به‌کار ببریم که در اصل همان است، بر این اساس توجه بیمار را از سیمپتومش به صحنه‌ای برگردانیم که سیمپتوم در آن و از طریق آن روی داده است، برای رفع سیمپتوم در صحنه‌ای که به این طریق مشخص کردیم، طی فرایند بازتولید‌ صحنه‌ی تروماتیک رویدادهایی را که در آن زمان اتفاق افتاده، ویرایش می‌کنیم.

امروز قصد ندارم سختی این تکنیک درمانی یا اکتشاف‌های روان‌شناختی‌ای‌ را که از این طریق ایجاد شده‌اند، مطرح کنم. تنها به این خاطر ناچار بودم از این نقطه شروع کنم چون به نظر می‌رسد که تحلیل‌های انجام‌شده به روش بروئر راه را به سوی علت‌های هیستری باز می‌کند. اگر تعدادی از سیمپتوم‌ها را در تعداد بالایی از افراد بررسی کنیم به آگاهی از صحنه‌هایی می‌رسیم که به صورت تروماتیک فعال هستند. در این تجربه‌ها عوامل موثر هیستری شکل گرفتند. از این‌رو می‌توانیم امید داشته باشیم که با مطالعه‌ی صحنه‌های تروماتیک دریابیم که صحنه‌های تروماتیک چه تاثیری در ایجاد سیمپتوم‌های هیستریک دارند و همچنین می‌توانیم امید داشته باشیم که بفهمیم به چه روشی این کار را انجام می‌دهند.

این فرض درست از آب درمی‌آید و نمی‌تواند غلط باشد، از آنجا که فرض بروئر در موارد قابل‌توجهی آزموده شده و درست از آب درآمده‌. اما راه گذر از سیمپتوم‌های هیستری به سبب‌شاسی آن بسیار پُرزحمت است و از اتصال‌هایی می‌گذرد که تحلیلگر نمی‌تواند تصورشان کند.

اجازه دهید که این نکته را روشن کنیم. پِی‌ بردن از یک سیمپتوم هیستریک به یک صحنه‌ی تروماتیک فقط در صورتی به فهم ما یاری می‌رساند که این صحنه دو شرط را برآورده کند: در صورتی که ارتباط لازم را داشته باشد تا نقش یک تعیین‌کننده را ایفا کند و نیروی تروماتیک لازم را داشته باشد تا قابل شناسایی باشد. به‌جای توضیح کلامی، در ادامه مثالی زده‌ام. بیایید فرض کنیم که سیمپتوم استفراغ هیستریک باشد، در این مورد وقتی می‌توانیم علت‌ را دریابیم (به‌استثنای یک پسمانده‌ی مشخص) که تحلیل سیمپتوم را به تجربه‌ای برگرداند که انزجار ایجاد کرده باشد، برای مثال دیدن جسدی درحال تجزیه. اما اگر تحلیل به‌جای این، به ما نشان دهد که استفراغ از وحشت شدیدی ناشی شده برای مثال از یک حادثه‌ی راه‌آهن، احساس بدی می‌کنیم و از خودمان می‌پرسیم چگونه وحشت باعث ایجاد سیمپتوم خاص استفراغ شده. این استنتاج به عنوان یک عامل تعیین‌کننده مرتبط نیست. نمونۀ دیگری از یک توضیح نابسنده این است که فرض کنیم استفراغ ناشی از خوردن میوه‌ای گندیده بوده. درست است که استفراغ ناشی از انزجار است، اما در این مورد نمی‌توانیم بفهمیم چطور انزجار چنان قدرتی یافته که در یک سیمپتوم هیستریک ثبت شود، این تجربه فاقد نیروی تروماتیک است.

حال بگذارید بررسی کنیم این دو شرطی که ذکر کردم، چقدر صحنه‌های تروماتیک هیستری که با تحلیل هویدا شدند و تعدادی از سیمپتوم‌ها و موارد، وجود داشتند. اینجاست که با اولین دلسردی ‌بزرگ‌مان مواجه می‌شویم. بی‌شک درست است که صحنه‌ی‌ تروماتیکی که سیمپتوم در آن به وجود آمده، دارای هر دو کیفیتی است که ما برای فهمیدن سیمپتوم لازم داریم، یعنی به عنوان یک تعیین‌کننده مناسب باشد و نیروی تروماتیک داشته باشد. اما بسیار متداول است یکی از سه امکانی اتفاق افتد که برای رسیدن به فهم نامساعد هستند. به نظر می‌رسد صحنه‌ای که ما با تحلیل به آن رهنمون شده‌ایم و سیمپتوم اولین‌بار در آن روی داده، جهت تعیین‌ سیمپتوم نامرتبط به نظر می‌رسد چرا که محتوای صحنه به طبیعت سیمپتوم هیچ ربطی ندارد یا تجربه‌ای که تروماتیک قلمداد شده است، علی‌رغم داشتن ارتباط با سیمپتوم، مشخص می‌شود برداشتی است که به‌طور معمول ضرری ندارد و در کل نمی‌تواند تاثری داشته باشد یا درنهایت «صحنه‌ی تروماتیک» دست‌مان‌ را در پوست گردو می‌گذارد به این جهت که هم بی‌آسیب به نظر می‌رسد و هم بی‌ربط به ویژگی سیمپتوم هیستریک.

(در اینجا می‌خواهم یادآوری کنم که با کشف صحنه‌های تروماتیک مربوط به گذشته، که به خودی‌خود ‌اهمیتی ندارند، نظر بروئر در باب منشاء سیمپتوم‌های هیستریک متزلزل نشد. چراکه بروئر، پیرو شارکو، اعتقاد داشت حتی یک تجربه‌ی بدون آسیب هم ممکن است به یک تروما تبدیل شود و اگر هنگامی روی دهد که سوژه در شرایط روانی خاصی قرار دارد، شرایطی که به عنوان وضعیت هیپنوتیزم تعریف شده، می‌تواند نیرویی تعیین‌کننده پرورش دهد. گرچه معتقدم اغلب زمینه‌ای برای وجود فرض‌ این‌گونه وضعیت‌های هیپنوتیزم وجود ندارد. آنچه مسلم است، این است که نظریه‌ی وضعیت‌های هیپنوتیزمی به حل سایر مشکلات کمکی نمی‌کند، به این معنا که صحنه‌های تروماتیک اغلب به عنوان عوامل تعیین‌کننده به هم مربوط نیستند.)

آقایان، بلافاصله پس از اولین دلسردی‌ای که در پیروی‌ از روش بروئر با آن مواجه می‌شویم و این برای ما، به عنوان اعضای جامعه‌ی پزشکی، دردناک است با موفقیتی روبه‌رو می‌شویم. اگر مثل مواردی که پیش‌تر شرح دادم، رویه‌مان به یافته‌هایی رسد که در هر دو جنبه، هم از نظر مرتبط بودن آن‌ها به عنوان یک تعیین‌کننده و هم از نظر تاثیر تروماتیک به عنوان توضیحی، نابسنده باشند ما نمی‌توانیم دستاوردی درمانی را تضمین کنیم؛ بیمار علی‌رغم نتیجه‌ی اولیه‌‌ی حاصل از تحلیل، سیمپتوم‌های خود را بی‌تغییر حفظ می‌کند. می‌دانید در این مرحله چه وسوسه‌ی بزرگی وجود دارد که بیشتر از این به کاری که زمان‌بر است، ادامه ندهید.

اما شاید تمام چیزی که کم داریم ایده‌ای جدید باشد که ما را از این مخمصه بیرون کشد و به سوی نتیجه‌های ارزشمند رهنمون‌‌ کند. ایده این است. همان‌طور که از بروئر آموخته‌ایم، سیمپتوم‌های هیستریک در صورتی رفع می‌شوند که بتوانیم راه بازگشت به تجربه‌ی تروماتیک را پیدا کنیم. اگر خاطره‌ای که کشف کردیم به توقع‌های‌ ما پاسخ ندهد می‌توانیم همان مسیر را کمی بیشتر پیش ببریم، ممکن است پشت اولین صحنه‌ی تروماتیک خاطره‌ی صحنه‌ی دیگری پنهان شده باشد که نیازهای ما را بهتر برآورده کند و بازتولید‌ آن اثر درمانی بیشتری داشته باشد، در این صورت صحنه‌ای که اول کشف شده تنها واجد اهمیت یک پیوند وصل‌کننده در زنجیر تداعی‌هاست. همچنین ممکن است که این موقعیت خودش را تکرار کند؛ شاید صحنه‌های غیرموثر، به عنوان گذارهای ضروری در فرآیند بازتولید باشند که بیش ‌از یک‌بار پیش بیایند، تا وقتی که درنهایت از طریق سیمپتوم هیستریک به صحنه‌ای راه یابیم که واقعاً به شکل تروماتیک فعال است و در هر لحاظ رضایت‌بخش است، چه از نظر درمانی چه از نظر تحلیلی. بسیار خُب آقایان، این فرض صحیح است. اگر صحنه‌ی اولی که کشف می‌شود، رضایت‌بخش نباشد به بیمارمان می‌گوییم که این تجربه چیزی را توضیح نمی‌دهد اما حتماً پشت آن تجربه‌ی‌ مقدم و مهم‌تری پنهان شده؛ اینجا با استفاده از همان تکنیک توجه بیمار را به رشته تداعی‌هایی جلب می‌کنیم که دو خاطره را به هم وصل می‌کند، خاطره‌ای که کشف‌ شده و خاطره‌ای که هنوز مانده تا کشف شود[۷]. بنابراین استمرار تحلیل در هر موردی به بازتولید صحنه‌های جدیدی منجر می‌شود که ویژگی مورد انتظار ما را دارند. حال بیایید، برای مثال دوباره مورد استفراغ هیستریک را در نظر بگیریم که قبلاً درباره‌اش صحبت کردم و تحلیل‌ آن ابتدا به وحشت از حادثه‌ی راه‌آهن رسید، صحنه‌ای که به عنوان یک تعیین‌کننده با محرک ارتباطی نداشت. تحلیل بیشتر نشان داد این حادثه یاد حادثه‌ی مقدمی را در بیمار برانگیخته با این‌که او خودش این اتفاق را تجربه نکرده بود، این سیمپتوم به دلیل دیدن تصویر هولناک و زننده‌ی یک جسد بوده. گویی عملکرد ترکیبی دو صحنه تحقق داعیه‌های ما را ممکن کرد، یک تجربه از طریق وحشت نیروی تروماتیک و صحنه‌ی دیگر از طریق محتوا، اثر تعیین‌کننده را فرا می‌خواند. تحلیل مورد دیگری که در آن استفراغ نتیجۀ خوردن سیب گندیده بود به شرح پیش‌رو بسط یافت. سیب گندیده یک تجربه‌ی قبلی را به یاد بیمار آورد: وقتی او در باغستانی در حال جمع کردن میوه‌های روی زمین بوده ناگهان با یک حیوان مرده در وضعیتی زننده برخورد کرده.

دیگر به این مثال‌ها برنمی‌گردم چراکه باید اعتراف کنم از تجربه‌ی من گرفته نشده‌اند، بلکه محصول ابتکار خودم هستند. به احتمال زیاد ابتکارهای بدی هم هستند. علاوه بر این برای سیمپتوم‌های هیستریک راه‌حل‌های این‌چنینی را غیرممکن می‌دانم. اما به چند دلیل مجبور بودم که مثال‌های خیالی بسازم که یکی را همین حالا می‌گویم. مثال‌های واقعی بدون شک پیچیده‌تر هستند: فقط بیان کامل یکی از این مثال‌ها تمام وقت این کنفرانس را می‌گیرد. زنجیره‌‌ی تداعی‌ها همیشه بیش از دو پیوند دارد و صحنه‌های‌ تروماتیک مثل رشته‌های مرواریدی نیستند که ردیف ساده‌ای را تشکیل بدهند، بلکه مانند درخت شجره‌نامه در عین حال که شاخه‌شاخه می‌شوند به ‌هم‌ وصل‌اند طوری که در هر تجربه‌ی جدیدی دو تجربه‌ی قبلی یا تجربه‌های بیشتری به عنوان خاطره وارد عمل می‌شوند. خلاصه این‌که فقط شرح تحلیل یک سیمپتوم مساوی بیان تمام تاریخچه‌ی فرد است.

به هر حال نباید از داشتن تاکید بر نتیجه‌ای غفلت کنیم، که به شکلی غیرمنتظره توسط کار تحلیلی روی زنجیر‌ه‌ی خاطرات ایجاد شده. ما آموخته‌ایم که هیچ سیمپتوم هیستریکی تنها از طریق یک تجربه‌ی واقعی ایجاد نمی‌شود بلکه در هر موردی خاطره‌ی تجربیات قبلی که در رابطه با آن برانگیخته می‌شود، در شکل‌گیری سیمپتوم نقش دارد. اگر این قضیه، بنا بر باور من، بدون استثنا درست باشد، علاوه بر این‌ها بنیانی را به ما نشان می‌دهد که نظریه‌ی روان‌شناختی هیستری باید بر مبنای آن ساخته شود.

ممکن است گمان کنید در تحلیل در نمونه‌های نادری می‌توان سیمپتوم را مستقیماً تا صحنه‌‌‌ی‌ تروماتیک دنبال کرد که هم به عنوان یک تعیین‌کننده کاملاً متناسب باشد و هم دارای نیروی تروماتیک باشد و درنهایت هم این‌گونه پی‌گیری‌ها بتواند همزمان سیمپتوم را رفع کند (روشی که بروئر در تاریخچه‌ی مورد آنا اُ توصیف کرده)، شاید فکر کنید چنین نمونه‌هایی در رابطه با صحت کلی قضیه‌ای که مطرح کرده‌ام، ایراد بزرگی دارد. قطعاً چنین به نظر می‌رسد. اما باید به شما اطمینان دهم که دلایل محکمی برای مسلم گرفتن این‌ دارم که حتی در چنین نمونه‌هایی زنجیره‌ای از خاطرات فعال وجود دارند و به عقب‌تر و اولین صحنه‌ی تروماتیک برمی‌گردند، حتی اگر بازتولید صحنه‌ی متاخر این نتیجه را داشته باشد که سیمپتوم رفع شود.

به نظرم واقعاً حیرت‌انگیز است که سیمپتوم‌های هیستریک تنها با همکاری خاطرات برانگیخته می‌شوند مخصوصاً اگر این را در نظر داشته باشیم که همه‌ی بیماران متفق‌القول می‌گویند که وقتی برای اولین‌بار سیمپتوم بروز کرده، این خاطرات به آگاهی‌شان خطور نکرده است‌. اینجا خوراک زیادی برای تفکر وجود دارد، اما این مشکل‌ها در این نقطه نباید ما را از بحث در باب سبب‌شناسی غافل کنند.[۸] درعوض باید از خودمان بپرسیم: اگر زنجیره‌ی خاطرات تداعی‌‌شده را دنبال کنیم به کجا می‌رسیم؟ تا کجا ادامه دارند؟ آیا به پایانی طبیعی می‌رسند؟ آیا ممکن است به تجربه‌هایی برسند که چه از نظر محتوا و چه از نظر زمانی که در زندگی رخ داده‌اند، شبیه هستند طوری که بتوانیم سبب‌شناسی هیستری را در این عوامل مشابه جهان‌شمول، که در جست‌و‌جوی آن هستیم، درک کنیم؟

بر اساس دانشی که تا اینجا به‌دست آورده‌ام می‌توانم به این سوال‌ها پاسخ دهم. فرض کنیم موردی داریم که سیمپتوم‌های متعدد نشان می‌دهد، با تحلیل هر کدام از سیمپتوم‌ها به زنجیره‌ای از تجربه‌‌ها می‌رسیم که خاطره‌ی آن‌ها به هم پیوند خورده است. در ابتدا زنجیره‌ی خاطرات جدا از هم به عقب می‌روند، اما همان‌طور که گفته‌ام شاخه‌شاخه می‌شوند. از صحنه‌ای واحد همزمان به دو خاطره یا چند خاطره می‌رسیم و از آن‌ها هم به زنجیره‌هایی جانبی، که ممکن است پیوندهای منفردشان به شکل تداعی‌گونه به پیوندهای زنجیره‌ی اصلی وصل شوند. بد نیست این را با درخت شجره‌نامه‌ی یک خانواده مقایسه کنیم که اعضای آن ازدواج فامیلی داشته‌اند. پیچیدگی‌‌های بیشتر در به‌ هم ‌پیوستگی زنجیره‌ها از این موقعیت ناشی می‌شود که صحنه‌ای واحد می‌تواند چندین‌بار در همان زنجیره فرا خوانده شود، به صورتی که با صحنه‌ی متاخر روابط متعددی داشته باشد و هم ارتباط مستقیم با آن و هم ارتباط برقرارشده از طریق پیوندهای میانجی را نشان دهد. خلاصه این سلسله پیوندها به‌هیچ‌وجه ساده نیستند و این‌ صحنه‌ها به ترتیب زمانی معکوس مشخص می‌شوند (حقیقتی که مقایسه‌ی کار ما را با حفاری یک منطقه‌ی ویران طبقه‌بندی‌شده توجیه می‌کند) و مطمئناً به فهم سریع‌تر آنچه اتفاق افتاده کمکی نمی‌کند.

اگر تحلیل پیش رود عوارض جدیدی بروز پیدا می‌کنند. زنجیر‌ه‌های تداعی‌‌گونه‌ی متعلق به سیمپتوم‌های متفاوت شروع می‌کنند به ارتباط گرفتن باهم و شاخه‌های درخت شجره‌نامه در هم تنیده می‌شوند. بنابراین یک سیمپتوم مشخص، برای مثال زنجیره‌ی خاطرات مربوط به سیمپتوم استفراغ، نه‌تنها پیوندهای قبلی موجود در زنجیره‌ی خودش را فرا می‌خواند، بلکه خاطره‌ای را از زنجیره‌ی دیگر فرا می‌خواند که به سیمپتوم دیگری مثل سردرد مربوط است. این تجربه به هر دو زنجیره تعلق دارد و از این‌رو یک نقطه‌گره[۹] تشکیل می‌دهد. در هر تحلیلی چندین نقطه‌گره این‌چنینی یافت می‌شود. احتمالاً همبستگی‌ آن‌ها از نظر بالینی این باشد که هر دو سیمپتوم بعد از زمانی مشخص، باهم همزیستی داشته‌اند بی‌آن‌که به هم‌ وابستگی درونی داشته باشند. اگر باز هم به عقب برگردیم به نقطه‌گره‌هایی از نوعی دیگر برمی‌خوریم. در اینجا زنجیره‌ی تداعی‌های مجزا به هم می‌رسند.[۱۰] ما تجربه‌هایی می‌یابیم که دو یا چند سمپتوم از آن‌ها ناشی شده باشد، یک زنجیره خودش را به جزئیات یک صحنه وصل می‌کند و زنجیره‌ی دوم به یک جز دیگر.

اما مهم‌ترین یافته‌ای که در صورت پیگیری پیوسته‌ی تحلیل به آن می‌رسیم، این است. مهم نیست چه مورد و چه سیمپتومی را نقطه‌ی عزیمت خود قرار می‌دهیم، در آخر همیشه به حوزه‌ی تجربه‌ی جنسی می‌رسیم. بنابراین اینجاست که برای اولین‌بار پیش‌شرطی سبب‌شناختی برای سیمپتوم‌های هیستریک کشف کرده‌ایم.

بنا به تجربه‌ی‌ قبلی، می‌توانم پیش‌بینی کنم که مخالفت شما آقایان برخلاف این ادعا یا اعتبار جهان‌شمول خواهد بود. شاید بهتر باشد بگوییم که تمایلی به مخالفت دارید، چراکه بی‌شک هیچ‌کدام از شما هنوز تحقیقی در اختیار ندارید که براساس همین روند نتیجه‌ی‌ متفاوتی گرفته باشد. در رابطه با خود این موضوع بحث‌برانگیز فقط همین را متذکر می‌شوم که جدا کردن عامل جنسی در سبب‌شناسی هیستری، دست‌کم از پیش‌فرضی از جانب من نشات نمی‌گیرد. شارکو و بروئر دو محققی که، من به عنوان شاگردشان مطالعه‌های خود را در باب هیستری شروع کردم، به‌هیچ‌وجه چنین پیش‌فرضی نداشتند درحقیقت نسبت به این موضوع نوعی بی‌میلی شخصی داشتند که من هم در ابتدا در آن سهیم بودم. فقط تحقیق‌های پُرزحمت و مفصل بود که من را به‌آرامی سوی نظری سوق داد، که امروز به آن معتقدم. اگر این ادعا را که سبب‌شناسی هیستری در زندگی جنسی نهفته است، به صورت سخت‌گیرانه‌ای بررسی کنید متوجه می‌شوید که این ادعا با این واقعیت پشتیبانی می‌شود و تقریباً در  هجده مورد هیستری توانستم این اتصال را در هر یک از سیمپتوم‌ها کشف کنم و در صورت امکان شرایط آن را به عنوان موفقیت درمانی تایید کرده‌ام. بی‌شک ممکن است اعتراض ‌کنید که شاید تحلیل نوزدهم یا بیستم نشان دهد که سیمپتوم‌های هیستریک دلایل دیگری دارند و در نتیجه جهان‌شمولی اعتبار سبب‌شناسی جنسی را تا هشتاد درصد کاهش دهد. البته که باید صبر کنیم و ببینیم چه می‌شود، اما نظر به ‌این‌که به‌هر‌حال این هجده مورد تمام مواردی است که من توانسته‌ام کار تحلیل را روی‌شان انجام دهم، همچنین از آنجا که کسی این موارد را برای آسودگی من گلچین نکرده، قابل‌درک است که در چنین توقعی با شما سهیم نباشم بلکه حاضرم به باورم اجازه دهم پیشاپیش نیروی موثق مشاهده‌هایی باشد که تا کنون انجام داده‌ام. علاوه بر این تحت‌تاثیر انگیزه‌ی دیگری هم هستم که در حال‌حاضر تنها ارزش سوبژکتیو دارد. در یگانه‌ تلاشی که برای توضیح مکانیسم فیزیولوژیک و روانی هیستری انجام داده‌ام تا مشاهداتم را به هم مرتبط کنم، به این رسیده‌ام که مشارکت نیروهای محرک جنسی را به عنوان یک قضیه‌ای اجتناب‌ناپذیر، در نظر گیرم.

سرانجام بعد از همگرایی زنجیر‌ه‌ی خاطرات به حوزه‌ی سکسوالیته و تجربه‌هایی کمی می‌رسیم که اغلب در همان دوره از زندگی اتفاق می‌افتند، یعنی در دوره‌ی بلوغ. به نظر می‌رسد که در این تجربه‌ها باید سبب‌شناسی هیستری را جست‌وجو کنیم، همچنین ازطریق آن‌ها یاد بگیریم که منشاء سیمپتوم‌های هیستریک را بفهمیم. اما اینجا به یک دلسردی تازه برخورد می‌کنیم که بسیار جدی است. این تجربه‌هایی که با دشواری بسیار از مواد یادمانی استخراج شده‌اند و به نظر می‌رسد تجربه‌های تروماتیک غایی هستند، در دو ویژگی جنسی ‌بودن و رخ ‌دادن حین بلوغ مشترک هستند و در تمام جوانب دیگر بسیار متفاوت از یکدیگرند، هم در نوع هم در اهمیت. شکی نیست در برخی موارد با تجربه‌هایی درگیر هستیم که باید به عنوان تروماهای شدید قلمداد شوند، شاید اقدام به تجاوز که تمام سبعیت میل جنسی را به دختر نابالغ نشان می‌دهد یا مشاهده‌ی بی‌اختیار کنش‌های جنسی بین والدین که همزمان هم کراهتی غیره‌منتظره را آشکار می‌کنند و هم به نحوی حساسیت‌های کودکانه و اخلاقی را جریحه‌دار می‌کنند و غیره. اما در سایر موارد تجربه‌ها به ‌صورت حیرت‌انگیزی بی‌اهمیت هستند. در یکی از بیمارهای زن من معلوم شد که روان‌نژندی او از این تجربه ناشی شده که پسری از آشنایانش دست‌ او را به‌آرامی نوازش کرده و زمانی دیگر که سر میز کنار هم نشسته‌ بودند، زانویش را به لباس‌ او فشار می‌داده درحالی‌که با بیانش به او نشان می‌داده که کار ممنوعی انجام می‌دهد. برای خانم جوان دیگری شنیدن معمایی که جواب ناپسندی داشته کافی بوده تا اولین حمله‌ی اضطراب را موجب شود و بیماری شروع شود. واضح است چنین یافته‌هایی برای فهمیدن علیّت سیمپتوم‌های هیستریک مساعد نیستند. اگر فرض کنیم که رویدادهای جدی و رویدادهای پیش‌پاافتاده عین هم عمل ‌می‌کنند و علاوه بر تجربه‌هایی که بر بدن سوژه اثر می‌گذارند، تصورات بصری و اطلاعاتی که از طریق گوش دریافت می‌شوند هم می‌توانند تروماهای غایی هیستری قلمداد شوند، وسوسه می‌شویم که فرض کنیم هیستریک‌ها‌ موجودات عجیب‌الخلقه‌ای[۱۱] هستند -احتمالاً به خاطر یک گرایش موروثی یا یک‌جور بی‌بنیه‌گی[۱۲] تحلیل‌برنده- که ابا داشتن‌ آن‌ها از سکسوالیته که معمولاً در بلوغ نقش دارد، به درجه‌ای‌ از آسیب‌شناسی می‌رسد و به طور دائمی باقی می‌ماند. ممکن است وسوسه شویم بگوییم که هیستریک‌ها آدم‌هایی هستند که از نظر روانی برای مواجهه با فشارهای سکسوالیته ناقص هستند. ناتوانی در رویارویی با نیازهای جنسی. طبیعتاً این رویکرد هیستری را در مردها به حساب نمی‌آورد. اما بدون در نظر گرفتن چنین ایرادهای بدیهی هم به‌ هیچ وجه نباید وسوسه شویم که به این راه‌‌حل راضی باشیم. عین روز برای ما روشن است که به صورت عقلانی از چیزی نیمه‌درک‌شده، نامشخص و ناکافی آگاهیم.

خوشبختانه بنا بر توضیح ما برخی از این تجربه‌های جنسی دوره‌ی بلوغ نابسندگی زیادی را نشان می‌دهند که انتظار می‌رود ما را به ادامه‌ی کار تحلیلی‌مان ترغیب کند. گاهی هم ممکن است این تجربه‌ها به عنوان تعیین‌کننده مناسب نباشند، گرچه این‌‌ کمتر از صحنه‌های تروماتیک مراحل متاخر زندگی‌ است. بنابراین در حقیقت تجربه‌های دوران بلوغ دو بیمار زنی که به عنوان نمونه مطرح کردم، تجربه‌های ساده‌ای بوده‌اند. هر دو بیمار در نتیجه‌ی این تجربه‌ها به هیجان‌های دردناک غریبی در ناحیه‌ی تناسلی دچار شده‌ بودند که خودشان را به عنوان سیمپتوم‌های اصلی روان‌نژندی تثبیت کرده بودند. من قادر به یافتن علامتی نبودم که نشان دهد این هیجان‌ها با صحنه‌های دوران بلوغ تعیین شده‌ یا با صحنه‌های متاخر، به‌هر‌حال قطعاً این هیجان‌ها نه هیجان‌‌ ارگانیک نرمال‌ بودند نه نشانه‌ی‌ تحریک جنسی. پس بدیهی است که به خودمان بگوییم باید تعیین‌کننده‌های این سیمپتوم‌ها را در تجربه‌های دیگری جست‌و‌جو کنیم، در تجربه‌هایی که باز هم به عقب برمی‌گردند، همچنین برای دومین‌بار باید تصور به یادمانده‌ای را دنبال کنیم که پیشتر ما را از اولین صحنه‌های تروماتیک سوی زنجیره‌ی خاطرات پشت این صحنه‌ها رهنمون کرده. مسلماً با این کار به اولین دوره‌ی کودکی می‌رسیم، دوره‌ای‌ پیش از تکامل زندگی جنسی، به نظر می‌رسد این مرحله مستلزم این است که سبب‌شناسی جنسی را کنار بگذاریم. اما آیا حق نداریم فرض کنیم که در دوران کودکی میل کمی به هیجانات جنسی نیست و ممکن است تکامل جنسی آتی از تجربه‌های کودکی تاثیر گرفته باشد؟ صدمه‌ به عضوی که هنوز نابالغ است یا صدمه‌ به کارکردی که درحال تکامل است اغلب تاثیر شدید‌تر و ماندگارتری به‌ جا می‌گذارد. شاید واکنش غیرطبیعی به تاثیرهای جنسی، که باعث تعجب ما نسبت به افراد هیستریک در دوران بلوغ می‌شود، مبتنی بر تجربه‌های جنسی این‌چنینی در دوران کودکی باشد که در این صورت این تجربه‌ها باید طبیعتی مشابه هم داشته و از نوع مهمی باشند. اگر چنین باشد دورنمایی گشوده می‌شود که بر اساس آن آنچه تا کنون به حوزه‌ی یک گرایش موروثی نامکشوف منتسب می‌شده، این‌طور تبیین می‌شود که در دوره‌ای ابتدایی کسب شده. همچنین نظر به ‌این‌که تجربه‌های طفولیت با محتوای جنسی تنها از طریق ­رد-خاطرات اتفاق می‌افتند و تاثر روانی دارند، آیا باعث استقبال از یافته‌ی روان-کاوی نمی‌شود که به ما می‌گوید: فقط با همکاری خاطرات است که سیمپتوم‌های هیستریک به وجود می‌آیند؟

 

 

 

۲

آقایان، بی‌شک حدس زده‌اید بعد از این وقفه اگر قصد نداشتم شما را برای این ایده آماده کنم که تنها این خط فکری است که ما را به هدف‌مان می‌رساند، این خط فکری آخری را پیش نمی‌گرفتم. چراکه اکنون در انتهای کار تحلیلی طاقت‌فرسا و زمان‌برمان هستیم و اینجاست که به تحقق تمام ادعاها و توقع‌هایی می‌رسیم که تا اینجا بر آن‌ها اصرار داشته‌ایم. اگر سرسختی لازم را داشته باشیم تا با تحلیل اوایل کودکی، تا آنجا که حافظه‌ی انسان به آن دسترسی دارد، بیمار را وادار به بازتولید‌ تجربه‌هایی ‌کنیم که به خاطر ویژگی‌های خاص و ارتباط‌شان با سیمپتوم‌های مرض اخیر باید برای روان‌نژندی او، که در جست‌وجویش بودیم، به عنوان سبب‌شناسی‌ قلمداد شوند. این تجربه‌های طفولیت در محتوایشان جنبه‌ی جنسی دارند، اما درقیاس با صحنه‌های دوران بلوغ که پیش‌تر کشف‌شان کرده‌ایم، بسیار متحدالشکل‌تر هستند. اکنون دیگر بحث سر این نیست که مقوله‌های جنسی توسط این یا آن تاثیر حسی برانگیخته شده‌‌اند، بلکه مسئله تجربه‌های جنسی اثرگذار بر بدن خود سوژه است- مسئله‌ی دخول جنسی است (به معنی وسیع کلمه). شما بر این باورید که اهمیت چنین صحنه‌هایی به دلیل بیشتری نیاز ندارند، می‌توانم این را اضافه کنم که می‌توانید در جزئیات صحنه‌ها عوامل تعیین‌کننده‌ای را کشف کنید که شاید در صحنه‌های دیگر با فقدان‌شان روبه‌رو شده‌ باشید- یعنی در صحنه‌هایی که بعدتر رخ داده‌اند و قبل‌تر بازتولید شده‌اند.

در نتیجه، این فرض را پیش می‌کشم که مبنای هر مورد هیستری یک یا چند تجربه‌ی زودرس جنسی است، رویدادها که به اولین سال‌های کودکی برمی‌گردند اما علی‌رغم دهه‌ها فاصله، می‌توانند ازطریق کار روان-کاوی بازتولید شوند. من معتقدم که این یافته‌ی مهمی است، نظیر کشف (caput Nili)[۱۳] در آسیب‌شناسی اعصاب[۱۴]، اما درست نمی‌دانم برای ادامه‌ی بحث در باب این موضوع چه نقطه‌شروعی را در نظر بگیرم. آیا باید نزد شما مواد حقیقی‌ای را مطرح کنم که از کار تحلیل به‌دست آورده‌ام؟ یا اول باید بی‌شمار اعتراض و شکی را بررسی کنم، که مطمئناً درست تصور می‌کنم، که اکنون توجه شما را جلب کرده است؟ من باید مسیر دوم را انتخاب کنم؛ شاید این‌طور بتوانیم با آرامش بیشتری واقعیت‌ها را بررسی کنیم.

(الف) کسی که کاملاً مخالف نگاه روان‌شناختی هیستری است، کسی که نمی‌خواهد از این امید دست بکشد که شاید روزی بتوان سیمپتوم‌های هیستری را به «تغییرهای آناتومیک خوش‌آیندتر» برگردانیم، کسی که قبول ندارد مبانی مادی تغییرهای هیستریک حتماً مانند فرآیندهای عادی روانی ما هستند، کسی که چنین نگرشی داشته باشد مسلماً به نتایج تحلیل‌های ما اعتمادی نمی‌کند، بااین‌حال میان نظریات ایشان با ما تفاوت اصولی وجود دارد و ما را از این وظیفه معاف می‌کند که بخواهیم ایشان را سر نکته‌های جزئی متقاعد کنیم.

اما باقی آدم‌هایی هم که ممکن است کمتر مخالف نظریه‌های روان‌شناختی هیستری باشند، با در نظر گرفتن یافته‌های ما وسوسه می‌شوند بپرسند استفاده از روان-کاوی چه درجه‌ای از اطمینان را حاصل می‌کند؟ آیا ممکن نیست که پزشک به‌زور چنین صحنه‌هایی را که انگار خاطرات بیمار هستند، به بیماران مطیع خود تحمیل کند یا این‌که بیمار چیزی را برای پزشک تعریف کند که خودش آن را ساخته یا خیال کرده‌ و پزشک هم آن را به عنوان حقیقت قبول کند؟ خُب، جواب من به این سوال این است که شک عمومی نسبت به اعتبار روش روان-کاوی تنها زمانی مورد ارزیابی قرار می‌گیرد و برطرف می‌شود که ارائه‌ی کاملی از تکنیک و نتیجه‌های آن در دسترس باشد. با‌این‌حال با بیش از یک استدلال، شک‌ درباره‌ی صحت صحنه‌های جنسی طفولیت در اینجا و ‌اکنون از بین می‌رود. در وهله‌ی اول، رفتار بیمار حین بازتولید‌ تجربه‌های طفولیت از هر لحاظ با این فرض ناهمخوان است که صحنه‌ها چیزی است جز واقعیتی که با پریشانی لمس شده و با بی‌میلی شدید بازتولید می‌شود. پیش از این‌که بیماران برای تحلیل مراجعه کنند، درباره‌ی این صحنه‌ها هیچ‌ نمی‌دانند. اگر به آن‌ها هشدار دهیم که قرار است با چنین صحنه‌هایی روبه‌رو شوند، قاعدتاً عصبانی می‌شوند. تنها ضرورت نیرومند درمان است که بیمار را وادار به بازتولید این صحنه‌ها می‌کند. درحالی که آن‌ها این تجربه‌های طفولیت را به آگاهی فرا می‌خوانند، از شدیدترین هیجان‌هایی رنج می‌برند که از آن‌ها شرمگین‌اند و سعی می‌کنند پنهان‌شان‌ کنند، همچنین حتی بعد از آن‌که یک‌بار دیگر به چنین شکل قانع‌کننده‌ای آن‌ها را پشت سر می‌گذارند، هنوز سعی‌ دارند از باور کردن آن صحنه خودداری کنند، با تاکید بر این واقعیت پافشاری می‌کنند که برخلاف آنچه در سایر موارد فراموش‌شده اتفاق می‌افتد، در این صحنه‌ها احساسی برای یادآوری نیست. [۱۵]

به نظر می‌رسد این طرز رفتار آخری، یک گواه مسلم باشد. چرا بیماران باید چنین تاکیدی بر ناباوری خودشان داشته باشند، اگر  می‌خواهند چیزی را بی‌اعتبار کنند که خودشان، با هر انگیزه‌ای، ساخته‌اند؟

رد این ایده که دکتر چنین یادآوری‌هایی را به بیمار تحمیل می‌کند و با تلقین‌ باعث می‌شود بیمار این صحنه‌ها را تخیل و بازتولید کند، چندان ساده نیست. بااین‌حال به نظرم این ایده‌ هم همانقدر غیرقابل دفاع است. من تا کنون هرگز نتوانسته‌ام صحنه‌ای را که می‌خواستم پیدا بکنم، به بیمار تحمیل کنم طوری که مثلاً به نظر رسد بیمار دارد آن صحنه را با تمام احساس‌های مقتضی آن زنده می‌کند. شاید دیگران در این کار موفق‌‌تر باشند.

با‌این‌حال چیزهای دیگری وجود دارند که واقعیت صحنه‌های جنسی طفولیت را ثابت می‌کنند. در وهله‌ی اول متحدالشکل ‌بودن برخی جزئیات است، این‌که پیش‌شرط‌های این تجربه‌ها همیشه از یک نوع باشند پیامدی است ضروری، در غیر این ‌صورت ما را به این باور سوق می‌دهند که بین بیماران مختلف توافقی پنهانی وجود دارد. در وهله‌‌ی دوم بیماران گاهی رویدادها را به عنوان اتفاقات بی‌ضرری توصیف می‌کنند که آشکارا اهمیت‌شان را نمی‌فهمند، چراکه در غیر این ‌صورت بی‌شک از این رویدادها وحشت‌زده خواهند بود. یا این‌که به همین صورت به ذکر جزئیات می‌پردازند بی‌آن‌که روی آن‌ها تاکید کنند، جزئیاتی که تنها یک فرد باتجربه می‌تواند آن را بفهمد و به عنوان خصیصه‌های ظریف واقعیت قلمداد می‌کند.

اتفاقاتی از این‌دست این گمان را در ما تقویت می‌کنند که بیماران صحنه‌هایی را که تحت ضرورت تحلیل بازتولید می‌کنند، به عنوان صحنه‌هایی از کودکی تجربه کرده‌اند. اما دلیل محکم‌تر دیگر‌ برای این قضیه، رابطه‌ی صحنه‌های طفولیت به‌دست‌آمده با محتوای کل تاریخچه‌ی باقی‌مانده‌ی فرد است. این دقیقاً عین چیدن تصویر پازل بچه‌هاست: درنهایت بعد از تلاش‌های بسیار، کاملاً مطمئن خواهیم شد که کدام قطعه به فاصله خالی تعلق دارد، چراکه فقط یک قسمت از تصویر را پُر می‌کند و در عین حال اجازه می‌دهد لبه‌های بی‌قاعده‌اش طوری در لبه‌های قطعه‌های دیگر قرار گیردکه نه جای خالی باقی بماند و نه تداخلی داشته باشد.[۱۶] به همین ترتیب، محتواهای صحنه‌های طفولیت مکمل‌های اجتناب‌ناپذیری برای چارچوب تداعی‌ها و منطق روان‌نژندی است، در واقع ظاهر شدن آن‌ها برای اولین‌بار مسیر تکامل روان‌نژندی را مشخص می‌کنند، یا به قول معروف خود-آشکاری اتفاق می‌افتد.

بدون آن‌که بخواهم روی این موضوع تاکید خاصی داشته باشم، باید اضافه کنم که در برخی از موارد شواهد درمانی حاکی از صحت صحنه‌های طفولیت است. مواردی هستند که می‌توان به درمان کامل یا جزئی رسید، بی‌آن‌که مجبور باشیم تا عمق تجربه‌های طفولیت پیش رویم. مواردی هم هست که در تحلیل هیچ موفقیتی حاصل نمی‌شود مگر این‌که تحلیل با  کشف اولین تروماها به پایان طبیعی‌ خودش برسد. به عقیده‌ی من در موارد پیشین تضمینی وجود ندارد که سیمپتوم‌ها عود نکنند؛ از نظر من تحلیل کامل روان مستلزم درمان ریشه‌ای هیستری است.[۱۷] بااین‌حال نباید مانع درس‌‌گرفتن از مشاهده باشیم.

اصل دیگر و واقعیت غیرقابل ‌انکار دیگری درباره‌ی صحت تجربه‌های جنسی کودکی وجود دارد، این‌که ادعاهای فردی که در تحلیل‌ است توسط شخص دیگری تایید شود، چه این شخص تحت درمان باشد چه نباشد. این دو نفر مجبور بوده‌اند در کودکی در تجربه‌ای یکسان باهم شریک بوده باشند، شاید باهم در یک رابطه‌ی جنسی قرار داشته‌اند. همان‌طور که در بعضی مواقع می‌شنویم، چنین تجربه‌هایی بین کودکان کم نیستند. علاوه بر این، اغلب هر دو شخص سهیم در این رابطه دچار روان‌نژندی می‌شوند؛ به‌هر‌حال این را تصادفی فرخنده قلمداد می‌کنم، که توانسته‌ام از هجده مورد، دو مورد را این‌چنین عینی تصدیق بکنم. در موردی برادری (که حالش خوب بود) به خواست خودش تایید کرد، البته نه تجربه‌های جنسی با خواهرش را (که بیمار بود)، بلکه وجود این نوع صحنه‌های مربوط به دوره‌های متاخر کودکی را تصدیق کرد و این واقعیت که روابط جنسی به زمان‌های دورتری برمی‌گردد. نمونه‌ی دیگر دو زنی  بودند که تحت درمان من بودند، آن‌ها در کودکی با مردی روابط جنسی داشتند و طی آن برخی صحنه‌های سه‌نفره[۱۸] اتفاق افتاده بود. سیمپتوم‌ آن‌ها از اتفاقی در کودکی نشات گرفته بود و گواهی بود بر آن چیزی که هر دو تجربه کرده بودند.

(ب) تجربه‌های جنسی کودکی شامل تحریک ناحیه‌ی تناسلی و کنش‌های جماع‌گونه و غیره باید در تحلیل نهایی تروماهایی قلمداد شوند که منجر به واکنش‌های هیستریک نسبت به رویدادهای بلوغ و تکامل سیمپتوم‌های هیستریک می‌شوند. بدیهی است که این ادعا با دو اعتراض مانع‌الجمع مواجه می‌شود. برخی می‌گویند ‌چنین بدرفتاری‌ جنسی‌ای، چه برای کودکان اتفاق بیفتد چه بین کودکان، چنان نادر است که نمی‌توان آن را به عنوان تعیین‌کننده‌ی روان‌نژندی متداولی چون هیستری قلمداد کرد. شاید سایرین این‌گونه استدلال ‌کنند که چنین تجربه‌هایی برعکس، بسیار متداول هستند، چنان متداول که نمی‌توانیم برای واقعیت وقوع چنین تجربه‌هایی اهمیتی سبب‌شناختی قائل شویم. بعد هم مدعی می‌شوند که به‌راحتی می‌توان با پرس‌و‌جو، اشخاصی پیدا کنیم که صحنه‌های اغوای جنسی و بدرفتاری جنسی در کودکی‌شان را به یاد دارند، اما هرگز هیستریک نبوده‌اند. در آخر هم به عنوان یک استدلال کمرشکن به ما می‌گویند که مطمئناً هیستری بین طبقات پایین‌ جامعه نسبت به طبقات بالا متداول‌تر نیست، درحالی‌که همه‌چیز حاکی از این است که حکم محافظت جنسی در دوران کودکی درمورد کودکان پرولتاریا دائماً نقض می‌شود.

بیایید دفاعیه‌ی خود را از بخش ساده‌تر کار شروع کنیم. به نظر من بدیهی است که کودکان ما بسیار بیشتر از معدود اقدام‌های احتیاطی والدین که توقع داریم، ‌در معرض یورش‌های جنسی قرار می‌گیرند. وقتی شروع کردم به پرس‌وجو در این زمینه، از طریق همکارانم فهمیدم که چندین مقاله‌ی مکتوب بین پزشک‌های اطفال منتشر شده که به ذم تداول رفتارهای جنسی بین پرستارها و دایه‌ها پرداخته، همچنین طی هفته‌های اخیر به مقاله‌ی «جماع در کودکی» برخوردم که دکتر استکل (۱۸۹۵)[۱۹] در وین نوشته بود. فرصت این را نداشتم که سایر مدارک منتشرشده را جمع‌آوری کنم، به‌هرحال حتی اگر هم این تعداد آثار کم باشند، توقع می‌رود که این توجه زیاد موضوع پُرتکرار تجربه‌های و فعالیت جنسی در کودکی را تایید کند.

درنهایت یافته‌های تحلیلی من می‌توانند حاکی از این موضوع باشند. همان‌طور که گفته‌ام من در تمام هجده مورد به وجود این‌چنین تجربه‌های جنسی در کودکی پی برده‌ام (مواردی از هیستری محض و ترکیب هیستری با وسواس، که شامل شش مرد و دوازده زن می‌شود). بر اساس منشا تحریک جنسی، این موارد را به سه گروه تقسیم می‌کنم. در گروه اول مسئله تجاوز جنسی است- بدرفتاری‌های موردی یا تک‌و‌توک، که اغلب توسط بزرگسالانی روی کودکان مونثی انجام می‌شود که غریبه بودند و اتفاقاً آن‌ها می‌دانستند که چطور از واردشدن جراحت جسمی مشخص اجتناب کنند. در تجاوز جنسی، رضایت کودک مسئله نبوده و اولین تاثیر این تجربه عمدتاً وحشتناک بوده. دومین گروه شامل موارد بیشتری است که در آن فرد بزرگسالی که مراقب کودک است، مثلاً یک پرستار یا دایه یا معلم یا متاسفانه اغلب یک فامیل نزدیک، کودک را با مقاربت جنسی آشنا کرده و یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی عادی با کودک برقرار می‌کند، یک رابطه‌ی عاشقانه همراه با وجه ذهنی تکامل‌یافته، که اغلب سال‌ها دوام می‌یابد. در آخر، گروه سوم شامل روابط کودکان است، روابط جنسی بین دو کودک از جنس‌های متفاوت، اکثراً رابطه بین خواهر و برادر که اغلب تا بعد از بلوغ ادامه پیدا می‌کند و عمیق‌ترین پیامدها را برای هر دو به همراه دارد. در اکثر موارد متوجه شدم که دو یا چند مورد از چنین سبب‌شناسی‌هایی باهم فعال بوده‌اند؛ در برخی نمونه‌ها انباشت تجربه‌های جنسی از ناحیه‌های مختلف حقیقتاً شگفت‌انگیز بودند. وقتی ویژگی عجیب مشاهده‌های من را درک خواهید کرد که به این توجه داشته باشید، بیمارهایی که من درمان می‌کردم مشکلات شدید روان‌نژندی داشتند که زندگی را ناممکن‌ می‌کرد.

توانستم ثابت کنم جایی که رابطه‌ای بین دو کودک بوده پسر، که در اینجا هم نقش متجاوز را داشته، خودش قبلاً توسط یک بزرگسال از جنس مونث اغوا شده و پس از آن تحت فشار لیبیدوی نابه‌هنگام برخاسته‌ و تحت فرمان آنچه به یاد می‌آورد، سعی کرده با دخترک همان کارهایی را تکرار کند که از آن زن بالغ یاد گرفته است بی‌آن‌که در ویژگی آن فعالیت جنسی، تغییری ایجاد کند.

با توجه به این موضوع می‌خواهم تصور کنم که کودکان نمی‌توانند به کنش پرخاشگری جنسی دست بزنند، مگر این‌که قبلاً اغوا شده باشند. به این ‌ترتیب همیشه بنیان روان‌نژندی، توسط بزرگسالان در کودکی ایجاد می‌شود و سپس این خود کودکان هستند که گرایش ابتلا به هیستری را به هم انتقال می‌دهند. از شما می‌خواهم قدری بیشتر به این توجه کنید که روی‌دادن روابط جنسی بین برادرها و خواهرها و فامیل متداول است، چراکه اغلب اوقات این فرصت را دارند که باهم باشند؛ پس اگر فرض کنیم که ده یا پانزده سال بعد چندین نفر از نسل جوان خانواده مریض شوند، آیا ظاهر روان‌نژندی خانوادگی، این باور غلط را ایجاد نمی‌کند که یک گرایش موروثی وجود دارد درحالی‌که تنها یک گرایش شبه-موروثی وجود دارد و آنچه اتفاق افتاده درحقیقت دست‌به‌‌دست ‌شدن و سرایت یک مشکل در کودکی است؟

حال بیایید به مخالفت دیگر بپردازیم (ص. ۲۰۷) که مشخصاً مبتنی بر تصدیق فراوانی تجربه‌های جنسی طفولیت است و همچنین بر این واقعیت مشهود متکی است که بسیاری از افرادی که صحنه‌هایی از این دست را به خاطر می‌آورند، هیستریک نشده‌اند. جواب اول ما این است که فراوانی بیش‌از‌حد یک عامل سبب‌شناختی نمی‌تواند به عنوان یک اعتراض علیه اهمیت سبب‌شناختی آن عامل استفاده شود.[۲۰] آیا باسیل سل همه‌ جا شیوع ندارد و آیا تعداد افرادی که این باکتری را استنشاق می‌کنند بیشتر از تعداد افرادی نیست که به سل مبتلا می‌شوند؟ قبل از ابتلا به سل، که اثر مشخص باسیل سل است، عوامل دیگری هم باید در کار باشند، آیا این اهمیت سببب‌شناختی باکتری را مخدوش می‌کند؟ برای مشخص کردن باسیل به عنوان سبب‌شناسی، کافی است نشان دهیم که مرض سل نمی‌تواند بدون داشتن نقشی اتفاق افتد. بی‌شک همین قضیه در رابطه با مشکل ما هم صادق است. مهم نیست که افراد بسیاری صحنه‌های جنسی طفولیت را بدون ابتلا به هیستری تجربه می‌کنند، تنها همین کافی است که تمام افرادی که هیستریک می‌شوند چنین صحنه‌هایی را تجربه کرده‌اند. شاید گستره‌ی وقوع یک عامل سبب‌شناختی به صورت نامشروط گسترده‌تر از اثر آن باشد، اما نباید محدودتر از آن باشد. هر کسی که با یک بیمار مبتلا به آبله تماس داشته باشد یا به او نزدیک شده باشد، به آبله مبتلا نمی‌شود، با‌این‌حال تنها علت شناخته‌شده‌ی این بیماری، سرایت از طریق یک بیمار مبتلا به آبله است.

درست است که اگر فعالیت جنسی دوران طفولیت رویدادی جهان‌شمول بود، اثبات‌ وجود آن در تک‌تک موارد بی‌اهمیت ‌بود. در وهله‌ی اول، ادعای چنین چیزی قطعاً یک مبالغه‌ی نابهنجار است؛ دوم این‌که مطرح کردن ادعاهای سبب‌شناختی در باب صحنه‌های دوران طفولیت نه‌تنها به نظم ظهور این صحنه‌ها در یادآوری‌ هیستریک‌ها بستگی دارد، بلکه از همه ‌مهم‌تر شواهد حاکی از این است که بین صحنه‌ها و سیمپتوم‌های هیستریک بست‌های تداعی‌گونه‌ و منطقی وجود دارد، شواهدی که اگر تاریخچه‌ی کامل یک مورد را ببینید برای‌تان مثل روز روشن خواهد شد.

«سبب‌شناسی مشخص» هیستری برای ایجاد روان‌نژندی به چه عواملی نیاز دارد؟ آقایان، این به‌خودی‌خود موضوعی است که قصد ندارم بازش کنم. امروز فقط می‌خواهم نقطه‌ا‌ی را مشخص کنم که دو بخش موضوع باهم تماس پیدا می‌کنند، یعنی سبب‌شناسی مشخص و کمکی، در آن نقطه این دو موضوع در هم جفت می‌شوند. شکی نیست که باید تعداد قابل‌توجه‌ای از عوامل در نظر گرفته شوند. تحت تاثیر وراثت، فردیت فرد، اهمیت ذاتی تجربه‌های جنسی طفولیت و مهم‌تر از همه تعداد این تجربه‌هاست که: رابطه‌ی کوتاه با پسری غریبه که بعدها بی‌اهمیت می‌شود نسبت به روابط جنسی با برادر که چندین سال ادامه داشته، تاثیر کمتری روی دختران دارد. در سبب‌شناسی روان‌نژندی، پیش‌شرط‌های کمّی مانند پیش‌شرط‌های کیفی مهم‌اند: ارزش‌هایی آستانه‌ای وجود دارند که باید پیش از آشکار شدن بیماری از آن گذر کرد. از این ‌گذشته، من خودم این سری سبب‌شناسی را کامل نمی‌دانم و این معما را حل نمی‌کنند که چرا هیستری بین طبقه‌های پایین جامعه بیشتر نیست. (درضمن حتماً به یاد می‌آورید که در گزارش شارکو به‌طور شگفت‌آوری شیوع هیستری بین مردان طبقه‌ی کارگر بالا بوده است). همچنین می‌خواهم به شما یادآوری کنم که همین چند سال پیش خودم به عاملی اشاره کردم که تا پیش از آن کمتر مورد توجه قرار گرفته بود و  نقش اصلی را در ایجاد هیستری بعد از بلوغ به این عامل نسبت دادم. سپس[۲۱] این دیدگاه را مطرح کردم که بی‌شک، همیشه می‌توان شیوع هیستری را تا یک تعارض روانی ناشی از یک فکر ناسازگار دنبال کرد که موجب دفاع از طرف ایگو شود و خواستار سرکوبی آن است. در آن زمان قادر به گفتن این نبودم که چه موقعیت‌هایی هستند که این نوع تقلای دفاعی در آن‌ها این اثر آسیب‌شناختی را دارد که خاطره‌ای که برای ایگو مضطرب‌کننده است، عملاً به ناآگاه رانده می‌شود و به جای آن یک سیمپتوم هیستریک به وجود می‌آید. اما امروز می‌توانم این قصور را جبران کنم. در صورتی دفاع با هدف راندن فکر ناسازگار از آگاهی موفق می‌شود که صحنه‌های جنسی طفولیت به شکل خاطره‌هایی ناآگاه دربیایند و همچنین افکاری که سرکوب شدند باید بتواند با یک تجربه‌ی  طفولیت از این نوع وارد ارتباطی منطقی یا تداعی‌گونه شوند.

از آنجا که تقلای ایگو برای دفاع به تکامل کلی خُلقی و فکری سوژه بستگی دارد، این واقعیت که هیستری در طبقه‌های پایین اجتماعی بسیار نادرتر از سبب‌شناسی خاص آن است، غیرقابل ‌درک نیست.

آقایان، اجازه دهید دوباره به آخرین گروه اعتراض‌ها برگردیم که پاسخ‌دادن‌ به آن‌ها ما را به این راه دراز کشیده است. ما شنیده‌ایم و تصدیق‌ کرده‌ایم که افراد زیادی هستند که تجربه‌های جنسی طفولیت را خیلی واضح به یاد می‌آورند و از هیستری رنج نمی‌برند. این اعتراض هیچ اهمیتی ندارد، اما فرصتی برای مطرح کردن توضیحی ارزشمند فراهم می‌کند. بر اساس درکی که از روان‌نژندی داریم، این دسته از افراد اصلاً نباید هیستریک باشند، دست‌کم به خاطر صحنه‌هایی که آگاهانه به‌ یاد دارند هیستریک نیستند. این خاطرات برای بیماران ما هرگز آگاهانه نیستند، اما با آگاهانه ساختن یادهای ناآگاه‌ صحنه‌های طفولیت‌شان، هیستری آن‌ها را درمان می‌کنیم. درباره‌ی واقعیت این‌که آن‌ها چنین تجربه‌هایی داشته‌اند، کاری نیست که انجام دهیم یا لازم بوده انجام دهیم. با توجه به این قضیه درمی‌یابید که موضوع صرفاً وجود تجربه‌های جنسی نیست، بلکه پیش‌شرط روان‌شناختی هم به‌میان می‌آید. خاطرات باید به عنوان خاطره‌های ناآگاه حاضر باشند، مادامی که ناآگاه باشند و تا آنجا که ناآگاه هستند می‌توانند سیمپتوم‌های هیستریک را ایجاد و ابقا کنند. اما چه‌چیزی مشخص می‌کند که تجربه‌ها خاطره‌ی آگاه تولید می‌کنند یا خاطره‌ی ناآگاه -چه محتوا یا چه زمانی که تجربه‌ها اتفاق افتاده باشند یا چه عوامل دیگری بستگی دارند- این مشکلی تازه است که محتاطانه از آن اجتناب می‌کنیم. اجازه دهید فقط به شما یادآوری کنم که تحلیل، به عنوان اولین نتیجه، به این قضیه رسیده که سیمپتوم‌های هیستریک مشتق‌های خاطرات هستند که به صورت ناآگاه عمل می‌کنند.

(پ) بنابراین، نظر ما این است که تجربه‌های جنسی طفولیت پیش‌شرط بنیادین هیستری‌اند، چنان‌که گویی گرایشی به هیستری و این‌ تجربه‌ها وجود دارد که سیمپتوم‌های هیستریک را به وجود می‌آورد، گرچه این کار را بلافاصله انجام نمی‌دهند، بلکه در ابتدا بدون تاثیر باقی می‌مانند و پس از بلوغ به شکل خاطرات ناآگاه برانگیخته می‌شوند و به صورت کنش بیماری‌زا[۲۲] عمل می‌کنند. اگر این دیدگاه را اتخاذ کنیم، باید با مشاهده‌های متعددی کنار بیاییم که نشان می‌دهند بیماری هیستریک ممکن است در کودکی یا قبل از بلوغ ظاهر شود. البته به محض بررسی دقیق‌تر داده‌‌های به‌دست‌ آمده از تحلیل که مربوط به وقایع تجربه‌های طفولیت است، این مشکل برطرف می‌شود. سپس می‌آموزیم که شکل‌گیری سیمپتوم‌های هیستریک در موارد وخیمی که داریم، نه به صورت استثنا، بلکه به عنوان یک قاعده، از هشت‌ سالگی شروع می‌شوند و تجربه‌های جنسی که تاثیرشان بلافاصله بروز نمی‌کنند همواره به عقب‌تر برمی‌گردند، به سال سوم یا چهارم یا حتی سال دوم زندگی. از آنجا که در هیچ نمونه‌ای زنجیره‌ای از تجربه‌های موثر در هشت‌سالگی از بین نمی‌رود، باید فرض بگیرم که این برهه از زندگی یعنی دوره‌ای از رشد، که در آن دومین دندان‌ درآوردن اتفاق می‌افتد، یک خط مرزی برای هیستری شکل می‌دهد که بعد آن بیماری نمی‌تواند ایجاد شود. از این دوره به بعد، شخصی که تجربه‌های جنسی قدیمی نداشته دیگر نمی‌تواند به هیستری مبتلا شود، سیمپتوم‌های هیستریک می‌توانند در شخصی که تجربه‌های قدیمی داشته ایجاد شوند. نمونه‌های منفرد از وقوع هیستری در سوی دیگر این خط مرزی (یعنی قبل از هشت ‌سالگی) می‌تواند به عنوان بلوغ زودرس تفسیر شود. وجود این خط مرزی به احتمال زیاد با فرایندهای تکاملی سیستم جنسی مرتبط باشد. اغلب رشد زودرس جنسی تنی ممکن است قابل‌ مشاهده شود و حتی ممکن است با تحریک جنسی بسیار زودهنگام پیش افتد.

به این طریق نشانه‌ای به‌دست می‌آوریم مبنی‌ بر این‌که یک وضعیت خاص در دوره‌ی کودکی برای کارکردهای روانی و همچنین برای سیستم جنسی‌ لازم است تا تجربه‌ی جنسی‌ای که در این دوره اتفاق می‌افتد بتواند بعداً به شکل خاطره اثری بیماری‌زا تولید کند. در حال‌حاضر تلاشی نمی‌کنم تا در باب طفولیت روانی یا حدود زمانی آن، ادعای دقیق‌تری مطرح کنم.

(ت) اعتراض دیگر شاید به این فرض باشد که خاطر‌ه‌ی تجربه‌های جنسی دوران طفولیت نسبت به خود تجربه‌ی واقعی، تاثر بیماری‌زای بزرگی ایجاد می‌کند. حقیقت این است که ما به قدرت‌های ناشی از یک تصویر یادمانی که در تصویر واقعی غایب بوده‌اند، عادت نداریم. از این گذشته متوجه می‌شوید که این گزاره، که سیمپتوم‌ها تنها از یادها ناشی می‌شوند با چه انسجامی درباره‌ی هیستری صدق می‌کند. هیچ‌‌کدام از صحنه‌های بعدی، که سیمپتوم‌ها در آن‌ها به وجود می‌آیند، صحنه‌های موثری نیستند و تجربه‌هایی هم که موثر هستند در ابتدا هیچ نتیجه‌ای ندارند. به‌هر‌حال ما اینجا با مشکلی روبه‌رو هستیم که می‌شود آن را به دلایل موجه از موضوع‌ کارمان تفکیک کنیم. درست است وقتی شرایط قابل توجهی را مرور می‌کنیم که آن را می‌شناسیم، احساس می‌کنیم باید با آن ترکیب شویم: این‌که برای شکل‌گیری یک سیمپتوم هیستریک باید یک تلاش دفاعی در برابر یک ایده‌ی مضطرب‌کننده وجود داشته باشد و ایده‌ی مضطرب‌کننده باید با خاطره‌ی ناآگاه یک پیوند منطقی یا تداعی‌گونه داشته باشد، این پیوندها خودشان هم در لحظه ناآگاه باقی می‌مانند، این خاطرات ناآگاه باید یک محتوای جنسی داشته باشند و محتوای خاطرات ناآگاه باید تجربه‌ای باشند که مشخصاً طی دوره‌‌ی طفولیت زندگی اتفاق افتاده‌اند. درست است بپرسیم چطور می‌شود خاطره‌‌ی تجربه‌ای که بی‌آسیب اتفاق افتاده بوده، بعداً تاثیری غیرعادی تولید کند که فرایندی روانی همچون دفاع به نتیجه‌ای آسیب‌شناختی منجر شود، آن‌ هم درحالی‌که خود این خاطره ناآگاه باقی می‌ماند.

اما باید به خودمان بگوییم این یک مشکل کاملاً روان‌شناختی است که راه‌حل آن ممکن است مستلزم برخی فرضیه‌ها در باب فرایندهای روانی عادی باشد، همچنین مستلزم فرضیه‌هایی در باب نقش آگاهی در فرایندهای روانی، به‌هر‌حال این مشکل می‌تواند فعلاً حل‌نشده باقی بماند بدون این‌که از ارزش بینشی که تا به اینجا در باب سبب‌شناسی پدیده‌ی هیستری کسب کرده‌ایم، بکاهد.

۳

آقایان، مسئله‌ی رویکردی که اندکی پیش برای شما فرمول‌بندی کردم به مکانیسم شکل‌گیری سیمپتوم‌های هیستریک مربوط می‌شود. با‌این‌حال خود را موظف می‌دانیم که بدون درنظرگرفتن این مکانیسم علیّت سیمپتوم‌ها را تشریح کنیم و این امر حتماً موجب خسران کمال و شفافیت در بحث ماست. بیایید به نقش صحنه‌های جنسی طفولیت برگردیم. می‌ترسم شما را به اشتباه انداخته باشم که قدرت این صحنه‌ها را برای شکل‌گیری سیمپتوم‌ها دست‌بالا بگیرید. بنابراین اجازه دهید دوباره بر این واقعیت تاکید کنم که هر مورد از هیستری سیمپتوم‌هایی را بروز می‌دهد که نه توسط تجربه‌های طفولیت، بلکه توسط تجربه‌های غالباً اخیر بعد از طفولیت تعیین شده‌اند. البته سایر سیمپتوم‌ها به قدیمی‌ترینِ تجربه‌ها برمی‌گردند و به قول معروف به عهد دقیانوس[۲۳] تعلق دارند. بین این نوع سیمپتوم‌ها بیش از همه‌ی هیجان‌ها و گزگزهای[۲۴] متعدد و گوناگون اعضای تناسلی و دیگر اعضای بدن قابل‌مشاهده‌اند، هیجان‌ها و گزگزها پدیده‌هایی هستند که به‌وضوح با محتوای حسی صحنه‌های طفولیت در رابطه هستند، به طریقی وهم‌گونه بازتولید می‌شوند و اغلب به شکل دردناکی شدت پیدا می‌کنند.

در تحلیل من مشخص شده مجموعه‌ی‌‌‌ دیگری از پدیده‌های هیستریک شایع-مثل نیاز دردناک به ادرار کردن، هیجان همراه دفع مدفوع، اختلال‌های روده‌ای، خفگی و استفراغ، سوءهاضمه و انزجار از غذا-مشتق‌‌هایی از همان تجربه‌های کودکی‌اند و آن تجربیات بدون مشکلی توسط ویژگی‌های نامتغیر بیان می‌شوند. زیرا در نظر فردی که از لحاظ جنسی عادی باشد فکر صحنه‌های جنسی طفولیت بسیار مشمئزکننده است و شامل همه‌ی بدرفتاری‌هایی می‌شود که منتسب به اشخاص هرزه و ناتوانی است که حفره دهانی و مقعد برای مقاصد جنسی‌شان مور سوءاستفاده قرار می‌گیرد. سرگشتگی پزشک‌ها راجع به این قضیه خیلی زود جای خود را به فهم کامل این موضوع می‌دهد. از افرادی که نسبت به ارضای امیال جنسی‌شان با بچه‌ها تردیدی ندارند، توقعی نمی‌رود که برای رسیدن به رضایت با دقت بیشتری رفتار کنند؛ ناتوانی جنسی‌ که در کودکان ذاتی است، آن‌ها را به ناچار سوی همان اعمال جایگزینی سوق‌ می‌دهد که بزرگسالان درصورت ناتوانی مرتکب می‌شوند. در شرایطی که یک زوج نامتناسب روابط عاشقانه‌ی خود را دارند -از طرفی فرد بزرگسالی که نمی‌تواند از سهم‌ خود در وابستگی متقابل که ناشی از یک رابطه‌ی جنسی است، شانه خالی کند و در عین حال از اقتدار کامل و حق تنبیه برخوردار است و می‌تواند برای رضایت مهارنشده‌‌اش نقشی را تغییر دهد، از طرف دیگر کودکی که در برابر این اراده‌ی خودسر ناتوان است و انواع حساسیت‌ها، به صورت نابهنگام در او برانگیخته می‌شود و در معرض همه نوع سرخوردگی قرار می‌گیرد و فعالیت‌های جنسی‌ای که ایفا می‌کند توسط مهارت ناقص او در نیازهای طبیعی متوقف می‌شود- همه‌ی این ناهمخوانی‌های عجیب‌و‌غریب و در عین حال تراژیک مهر خود را که با تاثیرات دائمی و بی‌شمار بر رشد آتی فرد و روان‌نژندی او حک شده، نشان می‌دهند. آنجا هم که رابطه بین دو کودک است، صحنه‌های جنسی از این نوع زننده کم نیست چراکه هر رابطه‌ی این‌چنینی بین کودکان مستلزم این است که یکی از آن‌ها قبلاً توسط یک بزرگسال اغوا شده باشد. درکل، پیامدهایی از این شکل در روابط کودک بسیار است و این دو نفر در طول زندگی‌شان با یک پیوند نامرئی به هم گره می‌خورند.

گاه این موقعیت‌های تصادفی صحنه‌های جنسی طفولیت است که در سال‌های بعدی بر سیمپتوم‌های روان‌نژندی قدرتی تعیین‌کننده پیدا می‌کند. در یکی از موردهای من، در موقعیتی از کودک خواسته شده بود تا دستگاه تناسلی زن بالغی را با پای خود تحریک کند همین کافی بود تا توجه روان‌نژندی او سال‌ها روی پاهایش و نقش آن‌ها تثبیت شود و درنهایت یک فلج ‌پای[۲۵] هیستریک ایجاد شود. در موردی دیگر، بیمار زنی که دچار حمله‌هایی اضطرابی می‌شد و در ساعت‌های بخصوصی از روز بروز می‌کرد، فقط در صورتی آرام می‌شد که مشخصاً یکی از چندین خواهرش تمام وقت کنار او می‌ماند. اگر تحلیل به ما نشان نمی‌داد همچنان این سیمپتوم معمایی بود، مردی که در گذشته به او یورش می‌برده در هر ملاقات جویا می‌شده آن خواهری که ممکن بود او را متوقف کند، خانه بوده یا نه.

ممکن است قدرت تعیین‌کننده‌ی صحنه‌های طفولیت چنان پوشیده باشند که در یک تحلیل سطحی از آن غافل شویم. در چنین مواردی تصور می‌کنیم که دلیل برخی سیمپتوم‌ها را در محتوای یکی از صحنه‌های متاخر پیدا کرده‌ایم، تا این‌که در طول کار خود همان محتوا را در یکی از صحنه‌های طفولیت پیدا می‌کنیم طوری که درنهایت مجبوریم بپذیریم صحنه‌ی‌ متاخر قدرت تعیین‌کننده‌اش را با صحنه‌ی قدیمی‌تر می‌یابد. قصدم این نیست که با اتکا به این قضیه صحنه‌ی متاخر را بی‌اهمیت جلوه دهم؛ اگر وظیفه‌ داشتم قوانین مسلط بر شکل‌گیری سیمپتوم‌های هیستریک را برای شما مطرح کنم، باید این قاعده‌ای را در نظر می‌گرفتم که فکری برای ایجاد یک سیمپتوم انتخاب می‌شود که توسط ترکیبی از چند عامل احضار شده و همزمان از جهت‌های مختلف برانگیخته شده باشد. جایی دیگر، سعی کردم این قضیه را با این فرمول بیان کنم: سیمپتوم‌های هیستریک بازتعیین[۲۶] و[۲۷] می‌شوند.

یک چیز دیگر آقایان. درست است که پیش‌تر، رابطه‌ی بین سبب‌شناسی متاخر و سبب‌شناسی طفولیت را به عنوان موضوعی مجزا کنار گذاشتم. بااین‌حال نمی‌توانم این موضوع را رها کنم، مگر این‌که برای بیان نکته‌ای از این تصمیم صرف‌نظر کنم. حتماً با من موافقید که مهم‌تر از هر چیز دیگری قضیه‌ای هست که ما را در فهم روان‌شناختی پدیده‌ی هیستریک گمراه می‌کند، به نظر می‌رسد این قضیه ما را از سنجیدن کنش‌های روانی هیستریک‌ها و افراد عادی با همان معیار باز می‌دارد. این قضیه اختلاف بین محرک‌های مهیج روانی و واکنش‌های روانی‌‌ است که در سوژه‌های هیستریک با آن‌ها مواجه می‌شویم. ما سعی می‌کنیم در هیستریک‌ها این را با فرض حساسیت غیرعادی عمومی نسبت به محرک تبیین کنیم، غالباً هم می‌کوشیم این حساسیت را بر مبنایی فیزیولوژیک توضیح دهیم، انگار برخی از اعضای مغز ‌چنین بیمارانی، که مخابره‌ی محرک را بر عهده دارند، در وضعیت شیمیایی خاصی قرار دارند (مثل مراکز نخاعی یک قورباغه که به آن استریکنین[۲۸] تزریق شده) یا مثل این‌که اعضای مغزی از نفوذ مراکز مهارگر عالی خارج شده‌ باشند (مانند حیوان‌هایی که با زنده‌شکافی[۲۹] مورد آزمایش قرار می‌گیرند). گاهی ممکن است یکی از این مفاهیم یا سایر مفاهیم این‌چنینی توضیح معتبری برای پدیده‌ی هیستری باشند؛ روی این قضیه مشاجره‌ای نمی‌کنم. اما بخش اصلی این پدیده، یعنی واکنش غیرعادی، مبالغه‌آمیز و هیستریک نسبت به محرک روانی، توضیح دیگری را تایید می‌کند، توضیحی که با مثال‌های بی‌شماری از تحلیل بیمارها پشتیبانی می‌شود. و این به شرح زیر است: واکنش هیستریک‌ها تنها در ظاهر مبالغه‌آمیز به نظر می‌رسد، چراکه ما تنها بخش کوچکی از انگیزه‌‌هایی را می‌شناسیم که این واکنش‌ از آن‌ها ناشی می‌شود.

در واقع این واکنش متناسب با محرک مهیج است، بنابراین عادی است و به‌لحاظ روان‌شناختی قابل ‌فهم. این را وقتی درک می‌کنیم که تحلیل موجب شود بیمار انگیزه‌های آشکاری را که از آن‌ها آگاه بوده، با سایر انگیزه‌هایی جمع کند که بدون آگاهی بیمار فعال بوده‌اند، چنان که بیمار نمی‌توانسته از آن‌ها به ما بگوید.

می‌توانم ساعت‌ها وقت صرف کنم تا اعتبار این ادعای مهم را برای کل فعالیت‌های روانی در هیستری نشان دهم اما اینجا باید خودم را به چند مثال محدود کنم. «حساسیت» ذهنی‌ای را به یاد دارید که بین بیمارهای هیستریک بسیار متداول است و باعث می‌شود نسبت به کوچک‌ترین نشانه‌ی دست‌کم‌گرفته ‌شدن چنان واکنشی نشان دهند که انگار توهین مهلکی شنیده‌اند. اگر این شدت از سهولت در اذیت‌ شدن از کوچکترین موقعیت، بین دو فرد عادی را ببینید، مثلاً حساسیت بالا بین یک زن و شوهر، چه فکری می‌کنید؟ حتماً این‌طور استنباط می‌کنید که این صحنه‌ی زناشویی‌ که شاهد آن بودید، فقط نتیجه‌ی موقعیت پیش‌پاافتاده‌ی اخیر نبوده بلکه مواد این آتش‌مزاجی مدت‌ها بوده که تلنبار شده بوده و اختلاف آخری کل کومه را برافروخته.

از شما می‌خواهم که این خط فکری را نسبت به بیمارهای هیستریک بسط دهید. این آخرین اتفاق کوچکی نیست، که فی‌نفسه جزئی است و  فارغ از ضرورت تناسب با علت، باعث گریه یا طغیان یأس و اقدام به خودکشی می‌شود، در واقع اتفاق کوچکی که در لحظه‌ی حال افتاده خاطره‌ی بسیاری از تحقیرهای قدیمی شدیدتر را برانگیخته و به کار انداخته و پشت تمام‌ آن‌ها یک خاطره‌ی تحقیر جدی در کودکی است که هرگز پشت ‌سر گذاشته نشده. بازهم بیایید مثال دختر جوانی را در نظر بگیریم که به شدیدترین شکل ممکن، خودش را سرزنش می‌کند چراکه به پسری اجازه داده دستش را مخفیانه نوازش کند. البته می‌توانید این مسئله را با بیان این‌که این دختر شخصیت ناهنجار، غیرعادی و فوق‌العاده حساسی دارد حل کنید. اما اگر تحلیل به شما نشان دهد که لمس دستش، او را به یاد تجربه‌ی لمس ‌شدن مشابهی انداخته که خیلی قبل‌تر، در کودکی‌ او اتفاق افتاده و این لمس ‌شدن بخشی از یک کلیت کمتر بی‌گناه را شکل داده، جور دیگری فکر می‌کنید در واقع خودسرزنشی‌های او ملامت موقعیت قدیمی است. مشکل نقطه‌های هیستری‌زا[۳۰] هم از همین نوع است. هنگامی که نقطه‌ی مشخصی را لمس می‌کنید، کاری را  انجام می‌دهید که قصد آن را نداشتید: شما خاطره‌ای را زنده می‌کنید که ممکن است به یک حمله‌ی تشنجی بینجامد و از آنجا که چیزی درباره‌ی این پیوند میانجی روانی نمی‌دانید، حمله را مستقیماً به عمل لمس کردن که انجام دادید، ربط می‌دهید. بیمارها هم در همین وضعیت بی‌خبری قرار دارند و بنابراین به خطاهای مشابهی دچار می‌شوند. آن‌ها مدام بین اخیرترین علتی که از آن آگاه هستند و اثری که وابسته به بسیاری از پیوندهای میانجی است، «اتصال‌های غلط»[۳۱] برقرار می‌کنند. در هر صورت اگر پزشک قادر باشد جهت تبیین واکنش هیستری، انگیزه‌های آگاه و ناآگاه را باهم جمع کند عملاً بدون استثنا ناچار است بپذیرد که واکنش ظاهراً اغراق‌آمیز، مناسب است و فقط در شکل خودش غیرعادی است.

با‌این‌حال ممکن است شما به‌درستی با این توجیه واکنش هیستریک نسبت به محرک روانی مخالفت بکنید و بگویید واکنش هیستریک به‌هر‌حال واکنشی عادی نیست. چرا افراد سالم طور دیگری رفتار می‌کنند؟ چرا با وقوع یک هیجان کنونی جدید تمام هیجان‌های‌ بسیار قدیمی‌شان دوباره فعال نمی‌شوند؟ در واقع تصور می‌شود که بیمارهای هیستریک چنین به نظر می‌رسند و انگار تمام تجربه‌های قدیمی‌شان، یعنی تجربه‌هایی که قبلاً بارها به‌شدت نسبت به آن‌ها واکنش نشان داده‌اند، قدرت موثرشان را حفظ کرده‌اند، گویی چنین افرادی قادر نیستند از شرّ محرک‌های روانی‌شان خلاص شوند. کاملاً درست است، آقایان، حقیقتاً چنین چیزی باید فرض گرفته شود. نباید فراموش کنید که وقتی برای افراد هیستریک یک علت ناگهانی کنونی پیش می‌آید، تجربه‌های قدیمی به شکل خاطره‌های ناآگاه فعال می‌شوند. این‌طور به نظر می‌رسد که دشواری خلاص ‌شدن از یک تاثیر کنونی یا ناممکن ‌بودن تبدیل‌ این تاثیر به خاطره‌ای بی‌قدرت، دقیقاً به ویژگی ناآگاه روانی وابسته است.[۳۲] می‌بینید که باز هم باقی مشکل به حوزه‌ی روان‌شناسی مربوط است، آن هم نوعی از روان‌شناسی که فیلسوف‌ها در رابطه با آن کار چندانی انجام نداده‌اند که راه برای ما هموار شده باشد.

در آخر چیزی به شما می‌گویم که درابتدا شما را هراسان می‌کند، چرا که ممکن است باعث پریشانی درک ما از سبب‌شناسی هیستری شود که تازه درحال روشن ‌شدن است، در اینجا باید شما را به روان‌شناسی‌ای ارجاع دهم -به روان‌شناسی روان‌نژندی آینده- که هنوز مانده تا برای برآورده‌ کردن نیازهای ما به وجود بیاید. باید تصریح کنم که نقش سبب‌شناختی تجربه‌ی جنسی طفولیت به هیستری محدود نمی‌شود، بلکه درباره‌ی روان‌نژندی قابل توجه وسواس هم صادق است و همچنین برای انواع اَشکال پارانویای مزمن و دیگر سایکوزهای کارکردی. نظر خودم را درباره‌ی موضوع اخیر با قاطعیت کمتری بیان می‌کنم چون در قیاس با هیستری، موارد روان‌نژندی وسواس کمتری تحلیل کرده‌ام، راجع‌ به پارانویا هم فقط یک تحلیل کامل و چند تحلیل جزئی در اختیار دارم. اما چیزی که در این موارد کشف کردم به نظر قابل ‌اتکا رسید و در من انتظارات دلگرم‌کننده‌ای برای موارد دیگر ایجاد کرد. احتمالاً به یاد دارید که قبلاً در نشست قبلی[۳۳]، پیش از این‌که به سبب‌شناسی دوره‌ی طفولیت رسیده باشم، پیشنهاد کردم که هیستری و وسواس‌ها باید تحت عنوان «روان‌نژندی دفاع» دسته‌بندی شوند. حال باید اضافه کنم، گرچه انتظار نمی‌رود که این اتفاق به‌طور کلی رخ دهد، هر یک از موردهای وسواسی که تحلیل کردم زیرلایه‌ای از سیمپتوم‌های هیستریک نشان دادند، اکثراً هیجان‌ها و دردهایی دیده می‌شدند که دقیقاً به قدیمی‌ترین تجربه‌های کودکی برمی‌گشتند. پس چه‌چیزی تعیین می‌کند که صحنه‌های جنسی طفولیت، که ناآگاه باقی مانده‌اند، بعد از اضافه ‌شدن سایر عوامل بیماری‌زا منجر به روان‌نژندی هیستری ‌شوند یا وسواس یا حتی پارانویا؟ همان‌طور که می‌بینید، به نظر می‌رسد افزایش دانش ما به ضرر ارزش سبب‌شناختی صحنه‌های جنسی طفولیت تمام می‌شود، چراکه اختصاصی ‌بودن رابطه‌ی سبب‌شناختی را برمی‌چیند.

آقایان، هنوز در موقعیتی نیستم که برای این سوال پاسخ قابل استنادی ارائه دهم. تعداد مواردی که تحلیل کرده‌ام به اندازه‌ی کافی زیاد نیست و عوامل تعیین‌کننده‌ی این موارد به‌قدر کافی متنوع نبوده است. تا کنون شاهد موارد وسواسی بوده‌ام که بارها با تحلیل نشان داده شد که اعمال پرخاشگریی کودکی تغییر شکل می‌دهند، به همین دلیل است که بیشتر در مردها دیده می‌شود تا زن‌ها و این‌که مردها بیشتر به وسواس‌ مبتلا می‌شوند تا هیستری. بدین ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که ویژگی صحنه‌های طفولیت بر گزینش روان‌نژندی آتی تاثیری تعیین‌کننده‌ دارد، چه با لذت تجربه شده باشند چه منفعلانه، اما من نمی‌خواهم اهمیت سنی را که این کنش‌های کودکی طی آن اتفاق می‌افتد، دست‌کم بگیرم و همچنین اهمیت سایر عوامل را دست‌کم نمی‌گیرم. فقط بحث درباره‌ی تحلیل‌های بیشتر است که به روشن ‌شدن این موضوع‌ها کمک می‌کند. اما وقتی مشخص شود که عوامل سرنوشت‌ساز در گزینش بین اَشکال احتمالی نرو-سایکوز دفاع چه هستند، این سوال مطرح می‌شود که چه مکانیسمی فلان شکل خاص را ایجاد می‌کند که باز یک مسئله‌ی کاملاً روان‌شناختی خواهد بود.

اکنون به پایان آنچه امروز باید بیان می‌کردم، رسیدم. همچنان آماده‌ام که با مخالفت و ناباوری مواجه شوم، می‌خواهم در دفاع از موقعیتم یک چیز دیگری بیان کنم. باید از شما بخواهم که فکر نکنید نتیجه‌هایی که گرفتم ثمره‌ی نظرورزی بدون ‌کار است. این‌ها نتیجه‌‌ی معاینات زمان‌بر تک‌تک بیمارهایی است، که در اکثر مواقع صدها ساعت یا بیشتر کار برده‌. مهم‌تر از ارزشی که برای نتیجه‌گیری‌هایم قائل می‌شوید، این است که به روندی که به کار گرفته‌ام توجه داشته باشید. این روشی جدید است و به‌ کار گرفتن آن دشوار، اما با‌این‌حال برای مقاصد علمی و درمانی بی‌مانند است. مطمئناً خواهید فهمید که نمی‌توانیم یافته‌هایی را انکار کنیم که از اصلاح روش بروئر به دست آمده، مگر این‌که این روش را کنار بگذاریم و تنها از روش مرسوم پرس‌و‌جو کردن از بیمار استفاده کنیم. انجام این کار مانند این است که بخواهید یافته‌های تکنیک بافت‌شناسی را با اتکا به معاینه‌ی ماکروسکپی انکار کنید. روش جدید پژوهش دسترسی گسترده به یک عنصر جدید را در زمینه‌ی رویدادهای روانی ممکن می‌کند، یعنی دسترسی به فرآیند‌هایی فکری که ناآگاه باقی مانده‌اند، به قول بروئر فرآیندهایی که «برای آگاهی غیرقابل‌قبول» هستند.[۳۴] این ما را به فهمی جدید و بهتر از تمام اختلال‌های روانی کارکردی امیدوار می‌کند. نمی‌توانم باور کنم که روان‌پزشکی مدتی طولانی از به‌کار بستن این راه جدید به سوی دانش، امتناع ورزد.

این مقاله با عنوان «The Aetiology of Hysteria» در ویرایش استاندارد منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۹۹ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱]. Three Essays, Standard Ed. 

[۲]. Anamnestic.

[۳]. Noxae.

[۴]. Saxa loquuntur.

[۵]. شارکو (۱۸۸۷، ۲۵۵)، این‌ها را با عنوان «سیمپتوم‌های ماندگار هیستری» تعریف کرده، فروید در مطالعاتی درباب هیستری (۱۸۹۵) با عنوان نا-روان‌زا توصیف می‌کند. این‌ها توسط بروئر هم مورد بحث قرار گرفته‌اند و فروید (۱۹۴۱) در نامه‌ای به بروئر به تاریخ ۲۹ ژوئن ۱۸۹۲، منشاء این سیمپتوم‌ها را «به‌شدت مبهم» توصیف کرد.

[۶] . Mnemic؛ مربوط به حافظه.

[۷]. این‌که تداعی بین دو خاطره‌ متعلق به چه مقوله‌ای است، پرسشی است که عمداً در این بحث نادیده می‌گیرم (چه تداعی مبتنی بر همزمانی‌ باشد، چه اتصال علّی یا تشابه محتوا)، همچنین این پرسش که چه ویژگی روان‌شناختی‌‌ای باید به «خاطرات» مختلف، آگاه یا ناآگاه، منتسب شود.

[۸]. فروید در ادامه این مسئله‌ی معوقه را پی‌می‌گیرد، صفحه‌ی ۲۱۲. او قبلاً در یک پاورقی در بخش اول مقاله‌ی دومش درباب نرو-سایکوز دفاع به این مسئله اشاره کرده.

[۹]. فروید اصطلاح «نقطه‌گره» را از مشارکتش در اثر مطالعاتی درباب هیستری Studies on Hysteria (۱۸۹۵d), Standard Ed,. ۲, ۲۹۰ and 295. به وام گرفته، شرح زنجیره‌‌ی تداعی‌ها را در آنجا با شرح کوتاه متن حاضر مقایسه کنیم. نمونه‌ی مشخصی از «نقطه‌گره» کلمه‌ی «wet» در تحلیل رویای اول «دورا» است که آنجا شرح داده شده.

[۱۰]. فروید وقوع مرتب ابتدا واگرایی و بعد همگرایی را درون زنجیره‌ی تداعی‌ها مشخصه‌ی تحلیل رویا ذکر کرده. مقایسه‌ شود با بخش II «ملاحظاتی در باب نظریه و کنش تفسیر رویا» (۱۹۲۳c), Standard Ed., ۱۹, ۱۱۰.

[۱۱]. در متن انگلیسی از ترکیب “peculiarly constituted creatures” استفاده شده و ترجمه‌ی تحت‌الفظی آن (موجوداتی عجیب شکل‌یافته) می‌شود که به فارسی جالب نیست؛ عجیب‌الخلقه از نظر لغت‌شناسی معنای مورد نظر فروید را می‌رساند، علاوه بر این‌که در فارسی هم مصطلح است. می‌توان با تغییر ساختار جمله برای این ترکیب بگوییم «هیستریک‌ها موجوداتی هستند که فطرت عجیبی دارند». (مترجم فارسی)

[۱۲]. Atrophy.

[۱۳]. سرچشمه‌ی نیل.

[۱۴] . Neuropathology.

[۱۵]. (پانویس اضافه‌شده، ۱۹۲۴(: این قضیه کاملاً درست است، اما باید یادآوری کنم زمانی این را نوشتم که هنوز از دست‌بالاگرفتن واقعیت و دست‌کم‌گرفتن فانتزی، خودم را خلاص نکرده بودم.

[۱۶]. این قیاس بعد از یک ربع قرن دوباره توسط فروید به‌کار برده شد، در دوره‌ای که پازل‌های اَره‌مویی به تفریح بزرگسال‌ها تبدیل شده بود. رجوع کنید به “Remarks on the Theory and Practice of Dream Interpretation”(۱۹۲۳), Standard Ed, 19, 116”.

[۱۷]. جالب است که این نگاه فروید را با رویکردهای او در یکی از آخرین مقاله‌هایش ، (۱۹۳۷)«Analysis Terminable and Interminable» مقایسه بکنیم

[۱۸]. à trois.

[۱۹]. این تاریخ در نسخه‌های آلمانی به اشتباه «۱۸۹۶» ذکر شده. حدود پنج سال بعد این تاریخ است که استکل برحسب‌ اتفاق آوازه‌ی فروید را می‌شنود.

[۲۰]. فروید در مقاله‌ی دومش‌ در باب روان‌نژندی اضطراب به بحث پیرامون مسئله‌ی «سبب‌شناسی مشخص» می‌پردازد.

[۲۱]. نگاه کنید به اولین مقاله فروید در باب نرو-سایکوز دفاع.

[۲۲]. Pathogenic.

[۲۳]. ترجمه‌ی عبارت انگلیسی “the most ancient nobility” که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن به فارسی (کهن‌ترین اشرافیت-یا اصالت-نجابت) است و به نظر چندان مناسب نمی‌رسد. البته یکی از معانی ممکن این ترکیب در انگلیسی، از دست می‌رود و آن این است که انگار کنایه‌ای به نهاد خانواده است چون برای اشاره به اولین سال‌های زندگی کودک در خانواده از “ancient nobility” استفاده شده. “nobility” را اینجا می‌توان معادل «نجابت» گرفت، که از نظر عرفی در تضاد با مفهوم «سکسوالیته‌ی طفولیت» است. اینجا توجه به موقعیت فروید در «عصر و اخلاقیات ویکتوریایی» حائز اهمیت است. [مترجم فارسی].

[۲۴]. Paraesthesia.

[۲۵]. Paraplegia.

[۲۶]. بازتعیین شدن را تعین‌مضاعف هم ترجمه می‌کنند که ترجمه‌ی درستی نیست. تعین‌مضاعف به یک خوانش نادرست از این مفهوم نزدیک است که می‌گوید وقتی برای یک اثر علت‌‌های متعدد هست با تعین‌مضاعف طرف هستیم-علت‌های متعددی که هر کدام به نوبه‌ی خود ‌یک چنین اثری تولید می‌کنند. اما معنای درست این مفهوم (معنای مد نظر فروید-همچنین معنی این مفهوم نزد کسانی که این مفهوم را از فروید وام گرفته‌اند، مثلاً لویی آلتوسر- این است که در یک رابطه‌ی علّی، که علت‌های متعدد برای یک پدیده وجود دارد، یکی از علت‌ها کل رابطه‌ی علّی را تعیین-یا باز-تعیین-می‌کند. منطق باز-تعیین‌ شدن از منطق تعین مکانیکی (یا منطق علت و معلول) متفاوت است [مترجم فارسی].

[۲۷]. نگاه کنید به مشارکت فنی فروید در مطالعاتی درباب هیستری، Standard Ed., ۲, ۲۶۳ and 290.

[۲۸]. Strychnine.

[۲۹]. Vivisection.

[۳۰]. Hysterogenic points؛ اصطلاحی که شارکو از آن استفاده می‌کرد، «ناحیه‌های هیستری‌زا» است. اصطلاح حاضر همچنین در مشارکت فروید در مطالعاتی درباب هیستری به‌کار رفته است (Standard Ed., ۲, ۲۶۱).

[۳۱] نگاه کنید به بخش دوم اولین مقاله درباب نروسایکوز دفاع.

[۳۲] این اشاره‌ای اولیه به رویکرد آتی فروید در باب «بی‌زمان‌ بودن» ناآگاه است. نگاه کنید به بخش پنج مقاله فراروان‌شناختی درباب «ناآگاه» (Standard Ed., ۱۴, ۱۸۷).

[۳۳]. برای مثال در اولین مقاله در باب نرو-سایکوز دفاع (۱۸۹۴a).

[۳۴]. نگاه کنید به مشارکت نظری بروئر در مطالعاتی درباب هیستری (۱۸۹۵d), Standard Ed,. ۲, ۲۲۵.

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.