مسئلهی اقتصادی مازوخیسم | زیگموند فروید
مسئلهی اقتصادی مازوخیسم
وجود گرایش به مازوخیسم در زندگی غریزی انسان، از نقطه نظر اقتصادی مرموز است. چرا که اگر اصل لذت بر فرآیندهای روانی حاکم باشد، بهطوری که هدف اصلی آنها اجتناب از عدم لذت و کسب لذت باشد، مازوخیسم غیرقابل درک خواهد بود.
اگر درد و عدم لذت بتوانند بهجای علائم هشدار، به هدف اصلی تبدیل شوند، آنگاه اصل لذت فلج میشود. مثل این است که دارویی، محافظ زندگی روانی ما را از کار انداخته باشد.
بنابراین مازوخیسم را یک خطر بزرگ تلقی میکنیم، چیزی که در مورد نقطه مقابل آن یعنی سادیسم به هیچوجه صدق نمیکند. گاهی وسوسه میشویم، اصل لذت[1] را محافظ کل زندگی خود بدانیم و نه اینکه فقط محافظ زندگی روانیمان در نظر بگیریم. در چنین حالتی باید پاسخ این سوال را جستجو کنیم که اصل لذت، با دو دسته غریزهای که از هم افتراق دادیم، یعنی غریزه مرگ[2] و غریزه شهوانی زندگی[3] (یعنی لیبیدو) چه ارتباطی دارد؛ و تا زمانی که این مسئله را حل نکنیم، نمیتوانیم به بررسی عمیقتر موضوع مازوخیسم بپردازیم.
باید به خاطر داشته باشیم که شکل خاصی از اصل “گرایش به پایداری[4]” فخنر را بعنوان اصل حاکم بر تمام فرآیندهای روانی درنظر گرفتهایم و برهمین اساس، معتقدیم هدف دستگاه روانی تقلیل دادن و یا به حداقل رساندن مجموع برانگیختگیهایی است که به آن وارد میشود. باربارا لو پیشنهاد کرده که برای این گرایش از نام “اصل نیروانا[5]” استفاده شود که ما هم این واژه را پذیرفتهایم. البته اصل لذت-عدم لذت[6] را بلافاصله در کنار این اصل نیروانا قرار دادیم. بنابراین، انتظار میرود هر عدم لذتی با یک افزایش و هر لذتی با یک کاهش در تنش روانی ناشی از تحریک همراه باشد. همچنین انتظار میرود، اصل نیروانا (و اصل لذتی که قرار است معادل با آن فرض شود) مطلقاً در خدمت غریزهی مرگی باشد که هدفش رساندن ناآرامیهای زندگی به وضعیت پایدار شرایط بیجانی است و عملکردش هشدار دادن در مقابل خواستههای غریزه زندگی یعنی لیبیدو خواهد بود که سعی میکند، سیر از پیش تعیین شده زندگی را بهم بزند. ولی چنین دیدگاهی نمیتواند درست باشد. به نظر میرسد در مجموعهای از موارد احساس تنش، درک مستقیمی از افزایش و کاهش در مقدار تحریک داریم و نمیتوان شکی داشت که تنشهای لذتبخش و رهایی از تنشهای بدون لذت نیز وجود خواهد داشت. قابل توجهترین مثال افزایش تحریک لذتبخشی از این نوع، برانگیختگی جنسی است، ولی قطعا این مورد تنها مثال این حالت نیست.
بنابراین، لذت و عدم لذت را نمیتوان افزایش یا کاهش یک کمیت (آنطور که ما “تنش ناشی از تحریک” توصیف میکنیم) در نظر بگیریم، اگرچه بهطور واضحی با این فاکتور ارتباط زیادی دارند. ظاهرا به این فاکتور کمّی وابسته نیستند، بلکه به یکی از مشخصات این فاکتور بستگی دارند که فقط میتوانیم نوعی مشخصه کیفی در نظر بگیریم. اگر میتوانستیم بگوییم این مشخصه کیفی دقیق چیست، در روانشناسی پیشرفت زیادی میکردیم. شاید ریتم، توالی زمانی تغییرات و یا افت و خیزهای مقدار تحریک باشد. در حال حاضر مشخص نیست.
به هر صورت بهنظر میرسد که لازم است، اصل نیروانا که در واقع متعلق به غریزه مرگ است، در موجودات زنده تحت تعدیلاتی قرار بگیرد که متعاقب این تعدیلات به اصل لذت تبدیل شود. لذا از این به بعداز یکی فرض کردن این دو اصل خودداری خواهیم کرد. اگر همین خط فکری را دنبال کنیم، حدس زدن این موضوع که منشا این تعدیلات چه نیرویی بوده است، دشوار نخواهد بود. فقط میتواند غریزه زندگی یعنی همان لیبیدو باشد که توانسته برای تنظیم فرآیندهای زندگی در کنار غریزه مرگ سهمی مطالبه کند. به این ترتیب، مجموعه کوچک ولی جالبی از ارتباطات را بدست میآوریم. اصل نیروانا گرایش غریزه مرگ را نشان میدهد، اصل لذت خواستههای لیبیدو را بازنمایی میکند، و تعدیل شده اصل لذت، یعنی اصل واقعیت[7]، تاثیر دنیای بیرونی را نشان میدهد.
در واقع هیچ یک از این سه اصل، توسط دیگری از کار کردن کنار گذاشته نمیشود. به عنوان قانون آنها میتوانند یکدیگر را تحمل کنند، اگرچه با توجه به اهداف متفاوتی که برای هریک از آنها تعریف شده، قابل انتظار است که گهگاه تعارضاتی ایجاد شود. که این اهداف، در مورد اولی (اصل نیروانا) کاهش کمّی بار تحریک، در دومی (اصل لذت) مشخصه کیفی تحریک و در مورد سومی (اصل واقعیت) به تاخیر انداختن آزادسازی تحریک و دادن رضایت همراه با ناخرسندی به عدم لذت موقت خواهد بود.
از این موارد میتوانیم این طور نتیجه بگیریم که توصیف اصل لذت به عنوان محافظ زندگی مان بهراحتی قابل کنار گذاشتن نخواهد بود.
به مازوخیسم برمیگردیم. مازوخیسم به سه شکل مورد توجه ما قرار میگیرد: شرایطی که در برانگیختگی جنسی ظاهر میشود و بر آن سوار میشود، به صورت تظاهری از طبیعت زنانه و به عنوان یک هنجار رفتاری. به همین ترتیب، میتوانیم انواع مازوخیسم شهوانی، زنانه و اخلاقی را از هم تفکیک کنیم. نوع اول یعنی مازوخیسم شهوانی یا لذت در درد کشیدن، نیز خاستگاه دو نوع دیگر است. پایه و اساس آن را باید در امتداد فرآیندهای بیولوژیک و ذاتی جستجو کنیم و مگر اینکه حاضر باشیم در مورد برخی مسائل به شدت مبهم، برخی فرضیات را بپذیریم، غیرقابل درک باقی خواهد ماند. نوع سوم مازوخیسم که از بعضی لحاظ مهمترین آنهاست، بهتازگی و از طریق روانکاوی بعنوان احساس گناهی که عمدتا ناهشیار است، شناسایی شده است، البته در حال حاضر هم به طور کامل قابل توضیح و همخوان با بقیه دانش ماست. برخلاف این مورد، مازوخیسم زنانه بیش از سایر انواع در معرض مشاهده ما قرار دارد، کمترین مشکل را ایجاد میکند و تمام جنبههای آن قابل بررسی است. بحث خود را با مازوخیسم زنانه شروع میکنیم.
با این نوع مازوخیسم در مردان آشنایی کافی داریم (که با توجه به اطلاعاتی که در اختیار من قرار دارد، اظهارات خود را به این گروه محدود میکنم)، این اطلاعات از مردان مازوخیستیک و لذا اغلب ناتوان از نظر جنسی بدست آمده که فانتزیهایشان به خودارضایی ختم میشود یا نوعی اقناعشدگی جنسی با خودشان را بازنمایی میکند. عملکرد زندگی واقعی افراد مازوخیستیک منحرف جنسی کاملاً منطبق بر همین فانتزیها است. فرقی نمیکند که این اعمال به خودی خود هدف باشند، یا به هدف القای توانمندی جنسی باشند و به فعالیت جنسی منتهی شود. در هر دو مورد، این اعمال در واقع همان اجرا کردن فانتزیهای در جریان است و در هر دو حالت محتوای به نمایش درآمده، شامل دهن بند زده شدن، بسته شدن، بهطرز دردناکی کتک خوردن، شلاق خوردن، به طریقی مورد بدرفتاری قرار گرفتن، اجبار برای اطاعت مطلق، کثیف شدن و تحقیر شدن خواهد بود. شامل آسیب جدی شدن، بسیار نادر است و در چنین حالتی محدودیتهای جدی اعمال میشود. تعبیر واضحی که به راحتی میتوان به آن رسید این است که فرد مازوخیستیک دوست دارد که مثل یک کودک کوچک و ناتوان، و خصوصا کودکی که شیطنت کرده، با او برخورد شود. برای به تصویر کشیدن این موضوع نیازی به نقل مورد بالینی نیست، زیرا یافتهها متحد الشکل و در دسترس هر مشاهدهگر حتی افراد غیر روانکاو است. ولی اگر کسی فرصت مطالعه کیسهایی را داشته باشد که فانتزیهای مازوخیستیک به اندازه کافی در آن تکامل یافته باشد، سریعا متوجه میشود که سوژه در موقعیتی قرار میگیرد که مشخصه زنانه دارد، موقعیتی که بر اخته شدن، مورد آمیزش جنسی قرار گرفتن یا بدنیا آوردن نوزاد، دلالت میکند. به همین خاطر، این نوع مازوخیسم را (براساس انواع شدید آن) نوع زنانه نامیدهام، اگرچه بسیاری از اجزای آن به زندگی کودکی اشاره دارد. علت این طبقهبندی زنانه و کودکانه در ادامه توضیح داده میشود. در فانتزی این افراد معمولا ردّ اخته شدن یا کور شدن که نمادی از اختگی است، پاک میشود. در شرایطی که قرار است دقیقا به ژنیتال و چشمها هیچ صدمهای وارد نشود. (شکنجههای مازوخیستیک در واقعیت یا در فانتزی، به ندرت و تنها به صورت تصادفی به اندازه بیرحمیهای سادیستیک جدی میشوند.)
احساس گناه نیز به محتوای آشکار فانتزیهای مازوخیستیک راه پیدا میکند؛ سوژه این طور فرض میکند که جرمی (که ماهیت آن نامعین باقی میماند) مرتکب شده که قرار است، با تمام این فرآیندهای دردناک و زجرآور پاک شود. به نظر میرسد که این یک توجیه سطحی برای موضوع مازوخیسم فرد است، ولی پشت آن، ارتباطی با خودارضایی کودکی وجود دارد. از طرفی، این فاکتور حس گناه، گذاری به نوع سوم مازوخیسم یعنی مازوخیسم اخلاقی فراهم میکند.
مازوخیسم زنانه که تا اینجا توصیف کردیم، کاملاً بر پایه مازوخیسم اولیه یا شهوانی یعنی لذت از درد بنا شده است. نمیتوانیم این موضوع را توضیح دهیم، مگر اینکه بحث را به خیلی عقبتر برگردانیم.
در مقاله “سه مقاله در مورد تئوری سکسوالیته” در بخش مربوط به خاستگاه سکسوالیتهی نوزادی، این موضوع را مطرح کردم که “در تعداد زیادی از فرآیندهای درونی، به محض اینکه شدت فرآیند از یک مقدار مشخص کمّی بیشتر شود، برانگیختگی جنسی بعنوان یک اثر جانبی ایجاد میشود”. حقیقتا، “هیچ پدیدهی قابل ملاحظهای در ارگانسیم اتفاق نمیافتد، مگر اینکه بخشی از آن صرف برانگیختگی غریزه جنسی شود”. بر همین اساس، برانگیختگی درد و عدم لذت نیز همین اثر را خواهند داشت. وقوع چنین برانگیختگی لیبیدینالی در همراهی با تنش ناشی از درد و عدم لذت، نوعی مکانیسم فیزیولوژیک دوران کودکی است که بعدها عملکردش متوقف میشود. این پدیده در طی دورههای جنسی متفاوت، به درجات متفاوتی از تکامل میرسد؛ ولی در همه موارد، اساس فیزیولوژیکی را تشکیل میدهد که بعدا مازوخیسم شهوانی برآن سوار میشود.
ناکافی بودن این توضیحات مشخص است، چرا که در مورد ارتباط نزدیک و متداول مازوخیسم و نقطه مقابل آن در زندگی غریزی یعنی سادیسم، توضیحی نمیدهد. اگر کمی عقبتر برگردیم و به فرضیهمان در مورد دو دسته غریزهی موثر در زندگی ارگانیسم توجه کنیم، به اشتقاق دیگری از مازوخیسم میرسیم که با مورد قبلی در تضاد نیست. در یک ارگانیسم چندسلولی، لیبیدو با غریزه مرگ یا ویرانگری برخورد میکند، که این غریزه مرگ در ارگانیسم غالب است و تلاش میکند آن را تجزیه کند و هر یک از ارگانیسمهای تک سلولی تشکیل دهنده آن را به وضعیت پایداری بیجان برساند (هرچند این اتفاق بهطور نسبی رخ میدهد). وظیفه لیبیدو این است که این غریزهی ویرانگر را بی خطر کند، که این کار را از طریق هدایت بخش عمدهای از آن غریزه به سمت بیرون انجام میدهد و به کمک یک سیستم ارگانیک مخصوص یعنی سیستم عضلانی، به سمت ابژههای خارجی هدایت کند. در این شرایط به آن غریزه ویرانگری، غریزه اربابی و یا اراده برای قدرت گفته میشود. بخشی از این غریزه به طور مستقیم در خدمت عملکرد جنسی قرار میگیرد و در آنجا نقش مهمی ایفا میکند. این بخش همان سادیسم حقیقی است. بخش دیگری از غریزه، در جابجایی به سمت بیرون شرکت نمیکند؛ در داخل ارگانیسم باقی میماند و به کمک برانگیختگی جنسی که همراه آن وجود دارد و بالاتر توضیح داده شد، به طور لیبیدینال آنجا گیر میافتد. این قسمت را باید همان مازوخیسم اولیه یا شهوانی در نظر بگیریم.
از روشها و ابزارهایی که در رام کردن غریزه مرگ توسط لیبیدو موثر هستند، درک فیزیولوژیکی نداریم. تا جاییکه که به تئوریهای روانکاوی مربوط میشود، فقط میتوانیم فرض کنیم که دو دسته غریزه با نسبتهای متفاوتی به طور وسیعی در هم میآمیزند و ملغمهای ایجاد میکنند بهطوری که هیچوقت با غریزه مرگ یا غریزه زندگی بهطور خالص سر و کار نداریم، بلکه فقط با ترکیبی از آنها برخورد میکنیم. هم ارز این نوع درهم آمیختگی[8]، ممکن است تحت شرایط خاصی، نوعی از هم گسیختگی[9] غرایز نیز ایجاد شود. اینکه چه نسبتی از غریزه مرگ از رام شدن توسط لیبیدو امتناع میکند و به ترکیبات لیبیدو متصل میماند، در حال حاضر قابل حدس زدن نیست.
اگر حاضر باشیم کمی عدم دقت را نادیده بگیریم، میتوانیم غریزه مرگی که در ارگانیسم فعال است، یا همان سادیسم اولیه را معادل مازوخسیم بدانیم. بعد از اینکه بخش اصلی آن به سمت خارج و به روی ابژههای خارجی جابجا میشود، بخشی از آن، بعنوان باقیمانده در داخل ارگانیسم میماند و همان مازوخیسم شهوانی حقیقی را تشکیل میدهد که از یک سو به بخشی از لیبیدو تبدیل شده و از سوی دیگر هنوز خود فرد را بعنوان ابژهاش حفظ کرده است. بنابراین این مازوخیسم شاهد و باقیماندهی دورهی مهمی از تکامل است که در آن ادغام غریزه مرگ و Eros اتفاق میافتد. بنابراین اگر تحت شرایط خاصی، غریزه ویرانگری که به سمت بیرون رانده و فرافکنی شده، بار دیگر درونفکنی شود و به این ترتیب به شرایط قبلی خود پسرفت کند، تعجب برانگیز نخواهد بود. اگر این اتفاق بیفتد، مازوخیسم ثانویه به وجود میآید که به مازوخیسم اصلی اضافه میشود.
مازوخیسم شهوانی، لیبیدو را در تمام مراحل تکاملش همراهی میکند و متناسب با آن شکلش را تغییر میدهد.
ترس از خورده شدن توسط حیوان توتم یعنی پدر، از مرحله اولیه اورال منشا میگیرد؛ آرزوی کتک خوردن توسط پدر مربوط به فاز آنال-سادیستیکی است که بدنبال آن میآید؛ اختگی اگرچه بعدا انکار میشود، بعنوان تسریع کننده فاز فالیک وارد فانتزیهای مازوخیستیک میشود؛ و شرایطی که مربوط به مقاربت و فرزندآوری است و مشخصه زنانه دارند، از مرحله نهایی ژنیتال، منشأ میگیرد. نقش باسن در مازوخیسم نیز جدای از نقشی که در واقعیت دارد، به راحتی قابل فهم است. باسن بخشی از بدن است که از نظر شهوانی بودن در فاز آنال-سادیستیک ارجحیت شهوانی دارد، همانطور که پستان در فاز اورال و آلت تناسلی در فاز ژنیتال انتخابی هستند.
نوع سوم مازوخیسم یعنی مازوخیسم اخلاقی از این نظر که ارتباطش را با آنچه سکسوالیته میدانیم، کم کرده قابل توجه است. در سایر انواع عذابهای مازوخیستیک، شرایط مشخصی وجود دارد که معشوق باید بوجود بیاورد و فرد باید دستور او را تحمل کند. این محدودیت در مازوخیسم اخلاقی برداشته شده است. آنچه اهمیت دارد، خود عذاب کشیدن است؛ هیچ اهمیتی ندارد که این عذاب به دستور فرد مورد علاقهاش باشد یا فردی که نسبت به او بیتفاوت است. حتی ممکن است تحت تاثیر شرایط یا نیروهای غیرانسانی بوجود بیاید؛ یک فرد مازوخیستیک واقعی هر وقت فرصت پیدا کند، صورتش را برای سیلی خوردن جلو میآورد. در توضیح این رفتار، خیلی وسوسه برانگیز است که نقش لیبیدو را در نظر نگیریم و توضیح این موضوع را به این محدود کنیم که غریزه ویرانگری دوباره به سمت درون برگشته و حالا در مقابل خود فرد طغیان کرده است. با وجود این، باید دلیلی داشته باشد که در کاربرد زبانشناسی ارتباط بین این هنجار رفتاری و شهوت کنار گذاشته نشده و این نوع افراد صدمه زننده به خود نیز مازوخیستیک در نظر گرفته میشوند.
اجازه بدهید به تکنیک خود وفادار باشیم و ابتدا شکل شدید و بدون شک پاتولوژیک این نوع مازوخیسم را بررسی میکنیم. در جای دیگری توضیح دادم که چطور در کار درمان تحلیلی به بیمارانی برخورد میکنیم که با توجه به رفتاری که در مقابل تاثیرات درمانی از خودشان نشان میدهند، مجبوریم به آنها نوعی حس گناه “ناهشیار” نسبت بدهیم. به “واکنش درمانی منفی[10]” بعنوان علامتی که میتوانیم برای شناسایی این بیماران استفاده کنیم، اشاره کردم و تاکید کردم که قدرت چنین تکانشی به حدی زیاد است که یکی از جدیترین مقاومتها و بزرگترین موانع را در راه موفقیت اهداف آموزشی و پزشکی تشکیل میدهد. اقناع این حس گناه ناهشیار، احتمالا قویترین عامل مقاومت در مقابل بهبودی، از بین عوامل مختلفی است که از بیمار ماندن فرد نفع میبرند، در مقابل بهبودی او تقلا میکنند و حاضر نیستند وضعیت بیماری را کنار بگذارند. عذاب کشیدنی که لازمه رواننژندیهاست، دقیقا همان عاملی است که رواننژندی را برای گرایش مازوخیستیکی ارزشمند میکند. ارزش آموزشی زیادی دارد که میبینیم، برخلاف همه انتظارات و اصول تئوری، رواننژندی که در برابر تمام تلاشهای درمانی مقاومت کرده، با گیر افتادن فرد در یک ازدواج ناموفق، یا ابتلا به یک بیماری جسمی خطرناک و یا از دست دادن تمام داراییاش، ناپدید میشود. در چنین شرایطی یک نوع عذاب کشیدن، با نوع دیگر جایگزین شده است و به نظر میرسد تنها چیزی که اهمیت داشته، حفظ سطح مشخصی از عذاب کشیدن بوده است.
وقتی به بیماران در مورد حس گناه ناهشیار میگوییم، بهراحتی حرف ما را باور نمیکنند. آنها بهخوبی با حس گناه آگاهانه و عذاب وجدان آشنایی دارند، لذا نمیتوانند بپذیرند که دقیقا مشابه همین تکانه در آنها وجود داشته باشد، بدون آن که کوچکترین اطلاعی از آن داشته باشند. احتمالا اگر عبارت “حس گناه ناهشیار” را که از نظر روانشناختی نیز نادرست است، کنار بگذاریم و به جای آن در مورد “نیاز به تنبیه شدن” ی صحبت کنیم، که بهخوبی با مشاهدات آنها همخوان است، میتوانیم آنها را قانع کنیم که مخالفت خود را کنار بگذارند. اگر چه نمیتوانیم این حس گناه ناهشیار را مثل نوع آگاهانه در خودمان قضاوت و محدود نکنیم.
ما عملکرد وجدان را به سوپرایگو نسبت دادهایم و آگاهی از حس گناه را تظاهری از تنش بین ایگو و سوپرایگو در نظر گرفتهایم. ایگو از تصور این که در حد انتظارات ایدهآلش یعنی سوپرایگو ظاهر نشده، دچار حس اضطراب، یعنی اضطراب وجدانی میشود. آنچه میخواهیم بفهمیم این است که سوپرایگو چطور به چنین نقش طلبکاری دست یافته و چرا ایگو در مواقع اختلاف نظر با ایدهآلش دچار وحشت میشود.
همانطور که گفتیم، وظیفه ایگو متحد کردن و برقراری صلح بین مطالبات سه ارگانی است که به آنها خدمت میکند؛ و برای این کار در سوپرایگو الگویی قرار میدهد که تلاش میکند به آن برسد. به همین دلیل سوپرایگو به همان اندازهای که نماینده اید است، دنیای بیرون را نیز بازنمایی میکند. اولین ابژههایی که مورد هدف تکانههای لیبیدویی اید قرار گرفتهاند، به عبارتی والدین، به درون ایگو درونفکنی[11] شدهاند و به این ترتیب سوپرایگو پدید آمده است؛ در این فرآیند، ارتباط با آن دو ابژه جنسیزدایی[12] شده و از هدف مستقیم جنسی خود فاصله گرفته است. فقط به این طریق غلبه بر عقدهی ادیپ امکانپذیر بوده است. سوپرایگو اجزای ضروری افراد درونفکنی شده، یعنی قدرت آنها، سختگیری و تمایل آنها به نظارت و تنبیه را حفظ میکند. همانطور که در جای دیگری اشاره کردم، از هم گسیختگی غرایزی که همراه با این درونفکنی اتفاق میافتد، باعث تشدید آنها میشود. لذا ممکن است، سوپرایگو نسبت به ایگویی که در مقابلش مسئول است، خشن، بیرحم و سختگیر باشد. لذا “امر مطلق کانتی[13]” وارث مستقیم عقدهی ادیپ است.
فیگورهایی که دیگر هدف تکانههای لیبیدویی اید نیستند، در سوپرایگو به شکل ارگانی که به عنوان وجدان میشناسیم، به فعالیت خود ادامه میدهند؛ البته این فیگورها به دنیای واقعی نیز تعلق دارند. از دنیای واقعی گرفته شدهاند؛ قدرت آنها که تمام تاثیرات تاریخ و سنت را در خود جای داده، یکی از تاثیرگذارترین تظاهرات واقعیت است. در نتیجه این اتفاق، سوپرایگو که جایگزینی برای عقدهی ادیپ است، علاوه بر اینکه بازنمایی دنیای واقعی است، به الگویی برای تلاشهای ایگو تبدیل میشود.
به این ترتیب، عقدهی ادیپ به منبع اخلاقیات فردی و اخلاقگرایی ما تبدیل میشود. سیر تکامل کودکی منجر به جدایی هرچه بیشتر از والدین میشود و اهمیت شخصی آنها برای سوپرایگو کاهش مییابد. بعدها به ایماگوهایی که از خود بر جای میگذارند، تاثیر معلمها، مراجع قدرت، الگوهایی که فرد برای خودش انتخاب میکند و چهرههای شاخص اجتماعی متصل میشود که با توجه به اینکه ایگو مقاومتر شده، دیگر نیازی نیست تصویر این افراد به درون ایگو درونفکنی شود. آخرین چهره در این زنجیره که از والدین شروع شده، قدرت تاریک تقدیر است که کمتر کسی میتواند آن غیر شخصی درنظر بگیرد. نویسنده هلندی زمانی که کلمه “تقدیر” یونانیها را با “منطق و ضرورت” جایگزین میکند، این موضوع را به خوبی به تصویر میکشد و جایی برای توضیح بیشتر باقی نمیگذارد. ولی تمام کسانی که هدایت جهان را به خدا، نیروهای ماورایی و خدای طبیعت واگذار میکنند، این شک را برمیانگیزانند که هنوز با نگاه اسطورهای، به این نیروهای غایی و قدیمی نگاه میکنند و آنها را به صورت جفت والدینی در نظر گرفتهاند و معتقدند که با آنها از طریق اتصالات لیبیدویی پیوند دارند. در مقاله «ایگو و اید» سعی کردم، ترس واقعبینانه انسان از مرگ را در قالب همان دید والدینی بودن تقدیر توضیح دهم. رهایی از فکر کردن به این موضوع کار بسیار دشواری است.
بعد از این مقدمات، میتوانیم به بحثمان درباره مازوخیسم اخلاقی برگردیم. گفتیم که رفتار این افراد در طول زندگی و درمان، طوری است که انگار از نظر اخلاقی به شدت محدود شدهاند و تحت سلطه یک وجدان حساس قرار دارند، اگرچه خودشان نسبت به این اخلاقمداریِ زیادی آگاهی ندارند. در بررسی دقیقتر، میتوانیم متوجه بشویم که بین امتداد ناهشیار اخلاقمداریِ از این نوع و مازوخیسم اخلاقی چه تفاوتی وجود دارد. در اولی، تاکید روی سادیسم افزایش یافته سوپرایگوست که ایگو از آن تبعیت میکند. دومی، به مازوخیسم خود ایگو برمیگردد که در جستجوی تنبیه شدن است و فرقی نمیکند که این تنبیه از جانب سوپرایگو باشد یا از جانب قدرتهای والدینی. ممکن است در ابتدا این دو را با هم اشتباه کنیم؛ چرا که در هر دو، مسئله اصلی ارتباط بین ایگو و سوپرایگو (یا نیروهای معادل آنها) است، و در هر دو، نیازی وجود دارد که با تنبیه شدن و عذاب کشیدن اقناع میشود. بنابراین نمیتواند نکته بیاهمیتی باشد که در اغلب موارد، سادیسم سوپرایگو به طور چشمگیری آگاهانه است، در حالی که گرایش مازوخیستیک ایگو بعنوان یک قانون از خود فرد پنهان باقی میماند و باید از رفتار او استنباط شود.
ناهشیار بودن مازوخیسم اخلاقی، ما را به سمت یک نشانه آشکار هدایت میکند. ما میتوانیم عبارت “حس ناهشیار گناه” را به صورت نیازی برای تنبیه شدن به دست یک نیروی والدینی ترجمه کنیم. اکنون میدانیم که این آرزو یعنی آرزوی کتک خوردن توسط پدر که به طور شایعی در فانتزیها ظاهر میشود، با آرزوی دیگری یعنی داشتن یک رابطه جنسی منفعل یا زنانه با او ارتباط نزدیکی دارد و تنها شکل تغییر یافته و واپسرفته[14] همان آزرو است. اگر این توضیح را در قالب مازوخیسم اخلاقی تفسیر کنیم، معنای پنهان آن برای ما روشن میشود. وجدان و اخلاق در طی فرآیند غلبه بر عقده ادیپ و جنسیزدایی کردن آن شکل گرفتهاند؛ ولی عقده ادیپ بار دیگر از طریق مازوخیسم اخلاقی دارای جنسی شده و احیا میگردد و پسروی از اخلاقیات به عقده ادیپ اتفاق میافتد. این موضوع نه به نفع اخلاقیات است و نه به نفع خودِ شخص. ممکن است فرد تمام یا بخشی از حس اخلاقی خود را در کنار مازوخیسم حفظ کرده باشد؛ ولی این امکان هم وجود دارد که بخش بزرگی از وجدان او در مازوخیسم ناپدید شده باشد. مازوخیسم دوباره برای انجام اعمال “گناهآلود” وسوسهای به وجود میآورد که بعد لازم است، به وسیله سرزنشهای سادیستیک وجدان (همانطور که در بسیاری از شخصیتهای روسی به نمایش درآمده است) یا توبیخ قدرت عظیم والدینی تقدیر پاک شود. فرد مازوخیستیک برای اینکه بتواند تنبیه از جانب این آخرین بازنمایی والدینی یعنی تقدیر را برانگیزد، باید خلاف مصلحت خودش رفتار کند، باید فرصتهایی که در دنیای واقعی برایش فراهم میشود، نابود کند و شاید حتی وجود حقیقی خودش را از بین ببرد.
معمولا سادیسم زمانی به سمت خود فرد برمیگردد که یک سرکوب فرهنگی، بخش بزرگی از اجزای غریزه ویرانگری را عقب نگه دارد و مانع از بروز آنها در زندگی شود. شاید فرض کنیم که این قسمت از غریزه ویرانگری که عقبنشینی کرده، به شکل تشدید مازوخیسم در ایگو ظاهر میشود. در حالی که با توجه به پدیده وجدان، به نظر میرسد که ویرانگری که از دنیای خارجی باز میگردد، بدون تغییر شکل جذب سوپرایگو میشود و سادیسم خود را علیه ایگو افزایش میدهد. سادیسم سوپرایگو و مازوخیسم ایگو مکمل یکدیگر هستند و باهم متحد میشوند تا اثر مشابهی ایجاد کنند. به این ترتیب متوجه میشویم که چطور سرکوب کردن یک غریزه منجر به حس گناه میشود و چرا هرچه فرد از بروز خشم نسبت به دیگران بیشتر خودداری کند، وجدانش حساستر و خشنتر میشود. شاید انتظار داشته باشیم، فردی که از رفتارهای پرخاشگرانه و نامطلوب از نظر فرهنگی پرهیز میکند و خودش به این امر واقف است، وجدان خوبی داشته باشد که با بدبینی کمتری از ایگو مراقبت کند. معمولا اینطور به نظر میرسد که تعهد اخلاقی پدیده اولیه بوده و چشمپوشی از غرایز در نتیجه آن اتفاق افتاده است. ولی این فرض، توضیح نمیدهد که این حس اخلاقی از کجا آمده است. درواقع به نظر میرسد ترتیب وقایع برعکس باشد. اولین چشمپوشی از غرایز تحت فشار نیروهای خارجی ایجاد میشود، این موضوع باعث پدید آمدن حس اخلاقی و تظاهر آن به شکل وجدان میشود که باعث سرکوب سایر غرایز میشود.
بنابراین مازوخیسم اخلاقی شاهدی بر وجود در هم آمیختگی غریزههاست. خطر آن ناشی از منشا گرفتن از غریزه مرگ است که مرتبط با بخشی از این غریزه است که از برگردانده شدن به سمت خارج و تبدیل شدن به غریزه ویرانگری فرار کرده است. ولی از آنجایی که اهمیت یک جز شهوانی (erotic) را دارد، حتی نابودی خود فرد با حس رضایت لیبیدویی همراه خواهد بود.
| این مقاله با عنوان «The Economic Problem of Masochism» در نسخه معیار مجموعه آثار روانشناختی زیگموند فروید منتشر شده و توسط هدیه عرشیانی ترجمه و در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۹۹ در بخش آموزش وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[1] Pleasure principle
[2] Death instinct
[3] Life instinct
[4] Tendency toward stability
[5] Nirvana principle
[6] Pleasure/ unpleasure principle
[7] Reality principle
[8] Fusion
[9] Defusion
[10] Negative therapeutic reaction
[11] Introject
[12] Desexualize
[13] Kant’s Categorical imperative
[14] Regressive
- 1.ساختدهیها در روانکاوی | زیگموند فروید
- 2.مشارکتهایی در بحث پیرامون خودارضایی | زیگموند فروید
- 3.نفی | زیگموند فروید
- 4.نامه ۲۱ سپتامبر ۱۸۹۷ به ویلهلم فلیس | زیگموند فروید
- 5.فانتزیهای هیستریک و ارتباط آنها با دوجنسگرایی | زیگموند فروید
- 6.چند درس بنیادین پیرامون روانکاوی | زیگموند فروید
- 7.نویسندگان آفرینشگر و رویاپردازی | زیگموند فروید
- 8.دو دروغی که کودکان میگویند | زیگموند فروید
- 9.انحلال عقدهی اُدیپ | زیگموند فروید
- 10.دورنمای آیندهی درمان روانکاوی | زیگموند فروید
- 11.گزارشی کوتاه دربارهی روان-کاوی | زیگموند فروید
- 12.رومانسهای خانوادگی | زیگموند فروید
- 13.مقاومت در برابر روانکاوی | زیگموند فروید
- 14.سببشناسی هیستری | زیگموند فروید
- 15.پویاییهای انتقال | زیگموند فروید
- 16.مسئلهی اقتصادی مازوخیسم | زیگموند فروید
- 17.جهانبینی، فلسفهای در باب زندگی | زیگموند فروید