skip to Main Content
مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم

مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم

مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم

مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم

عنوان اصلی: The Economic Problem of Masochism
نویسنده: زیگموند فروید
انتشار در: ویرایش استاندارد
تاریخ انتشار: 1924
تعداد کلمات: 4050 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 25 دقیقه
ترجمه: هدیه عرشیانی

مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم

وجود گرایش به مازوخیسم در زندگی غریزی انسان، از نقطه نظر اقتصادی مرموز است. چرا که اگر اصل لذت بر فرآیندهای روانی حاکم باشد، به‌­طوری که هدف اصلی آن­ها اجتناب از عدم لذت و کسب لذت باشد، مازوخیسم غیرقابل درک خواهد بود.

اگر درد و عدم لذت بتوانند به‌جای علائم هشدار، به هدف اصلی تبدیل شوند، آن­گاه اصل لذت فلج می­‌شود. مثل این است که دارویی، محافظ زندگی روانی ما را از کار انداخته باشد.

بنابراین مازوخیسم را یک خطر بزرگ تلقی می‌­کنیم، چیزی که در مورد نقطه مقابل آن یعنی سادیسم به هیچ‌وجه صدق نمی­‌کند. گاهی وسوسه می‌­شویم، اصل لذت[۱] را محافظ کل زندگی خود بدانیم و نه اینکه فقط محافظ زندگی روانی­‌مان در نظر بگیریم. در چنین حالتی باید پاسخ این سوال را جستجو کنیم که اصل لذت، با دو دسته غریزه‌­ای که از هم افتراق دادیم، یعنی غریزه مرگ[۲] و غریزه­ شهوانی زندگی[۳] (یعنی لیبیدو) چه ارتباطی دارد؛ و تا زمانی که این مسئله را حل نکنیم، نمی‌­توانیم به بررسی عمیق­‌تر موضوع مازوخیسم بپردازیم.

باید به خاطر داشته باشیم که شکل خاصی از اصل “گرایش به پایداری[۴]” فخنر را بعنوان اصل حاکم بر تمام فرآیندهای روانی درنظر گرفته‌­ایم و برهمین اساس، معتقدیم هدف دستگاه روانی تقلیل دادن و یا به حداقل رساندن مجموع برانگیختگی­‌هایی است که به آن وارد می­‌شود. باربارا لو پیشنهاد کرده که برای این گرایش از نام “اصل نیروانا[۵]” استفاده شود که ما هم این واژه را پذیرفته‌­ایم. البته اصل لذت-عدم لذت[۶] را بلافاصله در کنار این اصل نیروانا قرار دادیم. بنابراین، انتظار می‌­رود هر عدم لذتی با یک افزایش و هر لذتی با یک کاهش در تنش روانی ناشی از تحریک همراه باشد. همچنین انتظار می­‌رود، اصل نیروانا (و اصل لذتی که قرار است معادل با آن فرض شود) مطلقاً در خدمت غریزه­‌ی مرگی باشد که هدفش رساندن ناآرامی‌­های زندگی به وضعیت پایدار شرایط بی‌­جانی است و عملکردش هشدار دادن در مقابل خواسته­‌های غریزه زندگی یعنی لیبیدو خواهد بود که سعی می­‌کند، سیر از پیش تعیین شده زندگی را بهم بزند. ولی چنین دیدگاهی نمی‌­تواند درست باشد. به نظر می‌­رسد در مجموعه‌­ای از موارد احساس تنش، درک مستقیمی از افزایش و کاهش در مقدار تحریک داریم و نمی‌­توان شکی داشت که تنش­‌های لذت­بخش و رهایی از تنش‌های بدون لذت نیز وجود خواهد داشت. قابل توجه­‌ترین مثال افزایش تحریک لذت­بخشی از این نوع، برانگیختگی جنسی است، ولی قطعا این مورد تنها مثال این حالت نیست.

بنابراین، لذت و عدم لذت را نمی‌­توان افزایش یا کاهش یک کمیت (آن­‌طور که ما “تنش ناشی از تحریک” توصیف می­‌کنیم) در نظر بگیریم، اگرچه به­‌طور واضحی با این فاکتور ارتباط زیادی دارند. ظاهرا به این فاکتور کمّی وابسته نیستند، بلکه به یکی از مشخصات این فاکتور بستگی دارند که فقط می­‌توانیم نوعی مشخصه کیفی در نظر بگیریم. اگر می‌­توانستیم بگوییم این مشخصه کیفی دقیق چیست، در روانشناسی پیشرفت زیادی می‌­کردیم. شاید ریتم، توالی زمانی تغییرات و یا افت و خیزهای مقدار تحریک باشد. در حال حاضر مشخص نیست.

به هر صورت به‌­نظر می‌­رسد که لازم است، اصل نیروانا که در واقع متعلق به غریزه مرگ است، در موجودات زنده تحت تعدیلاتی قرار بگیرد که متعاقب این تعدیلات به اصل لذت تبدیل ­شود. لذا از این به بعداز یکی فرض کردن این دو اصل خودداری خواهیم کرد. اگر همین خط فکری را دنبال کنیم، حدس زدن این موضوع که منشا این تعدیلات چه نیرویی بوده است، دشوار نخواهد بود. فقط می­‌تواند غریزه زندگی یعنی همان لیبیدو باشد که توانسته برای تنظیم فرآیندهای زندگی در کنار غریزه مرگ سهمی مطالبه کند. به این ترتیب، مجموعه کوچک ولی جالبی از ارتباطات را بدست می­‌آوریم. اصل نیروانا گرایش غریزه مرگ را نشان می‌­دهد، اصل لذت خواسته‌­های لیبیدو را بازنمایی می‌­کند، و تعدیل شده اصل لذت، یعنی اصل واقعیت[۷]، تاثیر دنیای بیرونی را نشان می‌دهد.

در واقع هیچ یک از این سه اصل، توسط دیگری از کار کردن کنار گذاشته نمی­‌شود. به عنوان قانون آن­ها می‌­توانند یکدیگر را تحمل کنند، اگرچه با توجه به اهداف متفاوتی که برای هریک از آن­ها تعریف شده، قابل انتظار است که گه‌گاه تعارضاتی ایجاد شود. که این اهداف، در مورد اولی (اصل نیروانا) کاهش کمّی بار تحریک، در دومی (اصل لذت) مشخصه کیفی تحریک و در مورد سومی (اصل واقعیت) به تاخیر انداختن آزادسازی تحریک و دادن رضایت همراه با ناخرسندی به عدم لذت موقت خواهد بود.

از این موارد می‌­توانیم این طور نتیجه بگیریم که توصیف اصل لذت به عنوان محافظ زندگی مان به‌­راحتی قابل کنار گذاشتن نخواهد بود.

به مازوخیسم برمی‌­گردیم. مازوخیسم به سه شکل مورد توجه ما قرار می­‌گیرد: شرایطی که در برانگیختگی جنسی ظاهر می­‌شود و بر آن سوار می­‌شود، به صورت تظاهری از طبیعت زنانه و به عنوان یک هنجار رفتاری. به همین ترتیب، می­‌توانیم انواع مازوخیسم شهوانی، زنانه و اخلاقی را از هم تفکیک کنیم. نوع اول یعنی مازوخیسم شهوانی یا لذت در درد کشیدن، نیز خاستگاه دو نوع دیگر است. پایه و اساس آن را باید در امتداد فرآیندهای بیولوژیک و ذاتی جستجو کنیم و مگر اینکه حاضر باشیم در مورد برخی مسائل به شدت مبهم، برخی فرضیات را بپذیریم، غیرقابل درک باقی خواهد ماند. نوع سوم مازوخیسم که از بعضی لحاظ مهمترین آن­هاست، به‌­تازگی و از طریق روانکاوی بعنوان احساس گناهی که عمدتا ناخودآگاه است، شناسایی شده است، البته در حال حاضر هم به طور کامل قابل توضیح و هم‌خوان با بقیه دانش ماست. برخلاف این مورد، مازوخیسم زنانه بیش از سایر انواع در معرض مشاهده ما قرار دارد، کمترین مشکل را ایجاد می‌­کند و تمام جنبه‌­های آن قابل بررسی است. بحث خود را با مازوخیسم زنانه شروع می‌­کنیم.

با این نوع مازوخیسم در مردان آشنایی کافی داریم (که با توجه به اطلاعاتی که در اختیار من قرار دارد، اظهارات خود را به این گروه محدود می­‌کنم)، این اطلاعات از مردان مازوخیستیک و لذا اغلب ناتوان از نظر جنسی بدست آمده که فانتزی­‌هایشان به خودارضایی ختم می­‌شود یا نوعی اقناع­‌شدگی جنسی با خودشان را بازنمایی می­‌کند. عملکرد زندگی واقعی افراد مازوخیستیک منحرف جنسی کاملاً منطبق بر همین فانتزی­‌ها است. فرقی نمی­‌کند که این اعمال به خودی خود هدف باشند، یا به هدف القای توانمندی جنسی باشند و به فعالیت جنسی منتهی شود. در هر دو مورد، این اعمال در واقع همان اجرا کردن فانتزی‌­های در جریان است و در هر دو حالت محتوای به نمایش درآمده، شامل دهن بند زده شدن، بسته شدن، به‌طرز دردناکی کتک خوردن، شلاق خوردن، به طریقی مورد بدرفتاری قرار گرفتن، اجبار برای اطاعت مطلق، کثیف شدن و تحقیر شدن خواهد بود. شامل آسیب جدی شدن، بسیار نادر است و در چنین حالتی محدودیت‌­های جدی اعمال می‌­شود. تعبیر واضحی که به راحتی می­‌توان به آن رسید این است که فرد مازوخیستیک دوست دارد که مثل یک کودک کوچک و ناتوان، و خصوصا کودکی که شیطنت کرده، با او برخورد شود. برای به تصویر کشیدن این موضوع نیازی به نقل مورد بالینی نیست، زیرا یافته‌­ها متحد الشکل و در دسترس هر مشاهده‌­گر حتی افراد غیر روانکاو است. ولی اگر کسی فرصت مطالعه کیس‌­هایی را داشته باشد که فانتزی­‌های مازوخیستیک به اندازه کافی در آن تکامل یافته باشد، سریعا متوجه می­‌شود که سوژه در موقعیتی قرار می­‌گیرد که مشخصه زنانه دارد، موقعیتی که بر اخته شدن، مورد آمیزش جنسی قرار گرفتن یا بدنیا آوردن نوزاد، دلالت می­‌کند. به همین خاطر، این نوع مازوخیسم را (براساس انواع شدید آن) نوع زنانه نامیده‌­ام، اگرچه بسیاری از اجزای آن به زندگی کودکی اشاره دارد. علت این طبقه­‌بندی زنانه و کودکانه در ادامه توضیح داده می­‌شود. در فانتزی این افراد معمولا ردّ اخته شدن یا کور شدن که نمادی از اختگی است، پاک می‌­شود. در شرایطی که قرار است دقیقا به ژنیتال و چشم‌­ها هیچ صدمه­‌ای وارد ­نشود. (شکنجه‌­های مازوخیستیک در واقعیت یا در فانتزی، به ندرت و تنها به صورت تصادفی به اندازه بی‌­رحمی­‌های سادیستیک جدی می­‌شوند.)

احساس گناه نیز به محتوای آشکار فانتزی­‌های مازوخیستیک راه پیدا می‌­کند؛ سوژه این طور فرض می­‌کند که جرمی (که ماهیت آن نامعین باقی می­‌ماند) مرتکب شده که قرار است، با تمام این فرآیندهای دردناک و زجرآور پاک شود. به نظر می­‌رسد که این یک توجیه سطحی برای موضوع مازوخیسم فرد است، ولی پشت آن، ارتباطی با خودارضایی کودکی وجود دارد. از طرفی، این فاکتور حس گناه، گذاری به نوع سوم مازوخیسم یعنی مازوخیسم اخلاقی فراهم می‌­کند.

مازوخیسم زنانه که تا این­جا توصیف کردیم، کاملاً بر پایه مازوخیسم اولیه یا شهوانی یعنی لذت از درد بنا شده است. نمی‌توانیم این موضوع را توضیح دهیم، مگر اینکه بحث را به خیلی عقب‌­تر برگردانیم.

در مقاله “سه مقاله در مورد تئوری سکسوالیته” در بخش مربوط به خاستگاه سکسوالیته‌ی نوزادی، این موضوع را مطرح کردم که “در تعداد زیادی از فرآیندهای درونی، به محض اینکه شدت فرآیند از یک مقدار مشخص کمّی بیشتر شود، برانگیختگی جنسی بعنوان یک اثر جانبی ایجاد می­‌شود”. حقیقتا، “هیچ پدیده­‌ی قابل ملاحظه‌­ای در ارگانسیم اتفاق نمی­‌افتد، مگر اینکه بخشی از آن صرف برانگیختگی غریزه جنسی شود”. بر همین اساس، برانگیختگی درد و عدم لذت نیز همین اثر را خواهند داشت. وقوع چنین برانگیختگی لیبیدینالی در همراهی با تنش ناشی از درد و عدم لذت، نوعی مکانیسم فیزیولوژیک دوران کودکی است که بعدها عملکردش متوقف می­‌شود. این پدیده در طی دوره­‌های جنسی متفاوت، به درجات متفاوتی از تکامل می­‌رسد؛ ولی در همه موارد، اساس فیزیولوژیکی را تشکیل می­‌دهد که بعدا مازوخیسم شهوانی برآن سوار می­‌شود.

ناکافی بودن این توضیحات مشخص است، چرا که در مورد ارتباط نزدیک و متداول مازوخیسم و نقطه مقابل آن در زندگی غریزی یعنی سادیسم، توضیحی نمی‌دهد. اگر کمی عقب­تر برگردیم و به فرضیه‌­مان در مورد دو دسته غریزه­‌ی موثر در زندگی ارگانیسم توجه کنیم، به اشتقاق دیگری از مازوخیسم می‌­رسیم که با مورد قبلی در تضاد نیست. در یک ارگانیسم چندسلولی، لیبیدو با غریزه مرگ یا ویرانگری برخورد می­‌کند، که این غریزه مرگ در ارگانیسم غالب است و تلاش می­‌کند آن را تجزیه کند و هر یک از ارگانیسم­‌های تک سلولی تشکیل دهنده آن را به وضعیت پایداری بی­‌جان برساند (هرچند این اتفاق به­‌طور نسبی رخ می‌­دهد). وظیفه لیبیدو این است که این غریزه­‌ی ویرانگر را بی خطر کند، که این کار را از طریق هدایت بخش عمده‌­ای از آن  غریزه به سمت بیرون انجام می‌­دهد و به کمک یک سیستم ارگانیک مخصوص یعنی سیستم عضلانی، به سمت ابژه‌های خارجی هدایت ­کند. در این شرایط به آن غریزه ویرانگری، غریزه اربابی و یا اراده برای قدرت گفته می­‌شود. بخشی از این غریزه به طور مستقیم در خدمت عملکرد جنسی قرار می‌­گیرد و در آن­جا نقش مهمی ایفا می­‌کند. این بخش همان سادیسم حقیقی است. بخش دیگری از غریزه، در جابجایی به سمت بیرون شرکت نمی­‌کند؛ در داخل ارگانیسم باقی می‌­ماند و به کمک برانگیختگی جنسی که همراه آن وجود دارد و بالاتر توضیح داده شد، به طور لیبیدینال آن­جا گیر می‌­افتد. این قسمت را باید همان مازوخیسم اولیه یا شهوانی در نظر بگیریم.

از روش­‌ها و ابزارهایی که در رام کردن غریزه مرگ توسط لیبیدو موثر هستند، درک فیزیولوژیکی نداریم. تا جایی‌که که به تئوری­‌های روانکاوی مربوط می­‌شود، فقط می‌­توانیم فرض کنیم که دو دسته غریزه با نسبت­‌های متفاوتی به طور وسیعی در هم می­‌آمیزند و ملغمه­‌ای ایجاد می­‌کنند به­‌طوری که هیچ­وقت با غریزه مرگ یا غریزه زندگی به‌طور خالص سر و کار نداریم، بلکه فقط با ترکیبی از آنها برخورد می­‌کنیم. هم ارز این نوع درهم آمیختگی[۸]، ممکن است تحت شرایط خاصی، نوعی از هم گسیختگی[۹] غرایز نیز ایجاد شود. اینکه چه نسبتی از غریزه مرگ از رام شدن توسط لیبیدو امتناع می­‌کند و به ترکیبات لیبیدو متصل می‌­ماند، در حال حاضر قابل حدس زدن نیست.

اگر حاضر باشیم کمی عدم دقت را نادیده بگیریم، می‌­توانیم غریزه مرگی که در ارگانیسم فعال است، یا همان سادیسم اولیه را معادل مازوخسیم بدانیم. بعد از اینکه بخش اصلی آن به سمت خارج و به روی ابژه‌­های خارجی جابجا می­‌شود، بخشی از آن، بعنوان باقیمانده در داخل ارگانیسم می­‌ماند و همان مازوخیسم شهوانی حقیقی را تشکیل می‌­دهد که از یک سو به بخشی از لیبیدو تبدیل شده و از سوی دیگر هنوز خود فرد را بعنوان ابژه‌­اش حفظ کرده است. بنابراین این مازوخیسم شاهد و باقیمانده‌­ی دوره­‌ی مهمی از تکامل است که در آن ادغام غریزه مرگ و Eros اتفاق می‌­افتد. بنابراین اگر تحت شرایط خاصی، غریزه ویرانگری که به سمت بیرون رانده و فرافکنی شده، بار دیگر درون‌فکنی شود و به این ترتیب به شرایط قبلی خود پس‌رفت کند، تعجب برانگیز نخواهد بود. اگر این اتفاق بیفتد، مازوخیسم ثانویه به وجود می‌­آید که به مازوخیسم اصلی اضافه می­‌شود.

مازوخیسم شهوانی، لیبیدو را در تمام مراحل تکاملش همراهی می­‌کند و متناسب با آن شکلش را تغییر می‌­دهد.

ترس از خورده شدن توسط حیوان توتم یعنی پدر، از مرحله اولیه اورال منشا می‌­گیرد؛ آرزوی کتک خوردن توسط پدر مربوط به فاز آنال-سادیستیکی است که بدنبال آن می‌­آید؛ اختگی اگرچه بعدا انکار می­‌شود، بعنوان تسریع کننده فاز فالیک وارد فانتزی­‌های مازوخیستیک می­‌شود؛ و شرایطی که مربوط به مقاربت و فرزندآوری است و مشخصه زنانه دارند، از مرحله نهایی ژنیتال، منشأ می‌­گیرد. نقش باسن در مازوخیسم نیز جدای از نقشی که در واقعیت دارد، به راحتی قابل فهم است. باسن بخشی از بدن است که از نظر شهوانی بودن در فاز آنال-سادیستیک ارجحیت شهوانی دارد، همان‌طور که پستان در فاز اورال و آلت تناسلی در فاز ژنیتال انتخابی هستند.

نوع سوم مازوخیسم یعنی مازوخیسم اخلاقی از این نظر که ارتباطش را با آن­چه سکسوالیته می‌­دانیم، کم کرده قابل توجه است. در سایر انواع عذاب‌های مازوخیستیک، شرایط مشخصی وجود دارد که معشوق باید بوجود بیاورد و فرد باید دستور او را تحمل کند. این محدودیت در مازوخیسم اخلاقی برداشته شده است. آن­چه اهمیت دارد، خود عذاب کشیدن است؛ هیچ اهمیتی ندارد که این عذاب به دستور فرد مورد علاقه‌­اش باشد یا فردی که نسبت به او بی­‌تفاوت است. حتی ممکن است تحت تاثیر شرایط یا نیروهای غیرانسانی بوجود بیاید؛ یک فرد مازوخیستیک واقعی هر وقت فرصت پیدا کند، صورتش را برای سیلی خوردن جلو می­‌آورد. در توضیح این رفتار، خیلی وسوسه برانگیز است که نقش لیبیدو را در نظر نگیریم و توضیح این موضوع را به این محدود کنیم که غریزه ویرانگری دوباره به سمت درون برگشته و حالا در مقابل خود فرد طغیان کرده است. با وجود این، باید دلیلی داشته باشد که در کاربرد زبان­شناسی ارتباط بین این هنجار رفتاری و شهوت کنار گذاشته نشده و این نوع افراد صدمه زننده به خود نیز مازوخیستیک در نظر گرفته می­‌شوند.

اجازه بدهید به تکنیک خود وفادار باشیم و ابتدا شکل شدید و بدون شک پاتولوژیک این نوع مازوخیسم را بررسی می‌کنیم. در جای دیگری توضیح دادم که چطور در کار درمان تحلیلی به بیمارانی برخورد می‌­کنیم که با توجه به رفتاری که در مقابل تاثیرات درمانی از خودشان نشان می‌دهند، مجبوریم به آن­ها نوعی حس گناه “ناخودآگاه” نسبت بدهیم. به “واکنش درمانی منفی[۱۰]” بعنوان علامتی که می­‌توانیم برای شناسایی این بیماران استفاده کنیم، اشاره کردم و تاکید کردم که قدرت چنین تکانشی به حدی زیاد است که یکی از جدی­‌ترین مقاومت‌ها و بزرگ­ترین موانع را در راه موفقیت اهداف آموزشی و پزشکی تشکیل می­‌دهد. اقناع این حس گناه ناخودآگاه، احتمالا قوی­‌ترین عامل مقاومت در مقابل بهبودی، از بین عوامل مختلفی است که از بیمار ماندن فرد نفع می‌­برند، در مقابل بهبودی او تقلا می‌­کنند و حاضر نیستند وضعیت بیماری را کنار بگذارند. عذاب کشیدنی که لازمه نوروزهاست، دقیقا همان عاملی است که نوروز را برای گرایش مازوخیستیکی ارزشمند می‌­کند. ارزش آموزشی زیادی دارد که می‌­بینیم، برخلاف همه انتظارات و اصول تئوری، نوروزی که در برابر تمام تلاش‌های درمانی مقاومت کرده، با گیر افتادن فرد در یک ازدواج ناموفق، یا ابتلا به یک بیماری جسمی خطرناک و یا از دست دادن تمام دارایی­‌اش، ناپدید می­‌شود. در چنین شرایطی یک نوع عذاب کشیدن، با نوع دیگر جایگزین شده است و به نظر می­‌رسد تنها چیزی که اهمیت داشته، حفظ سطح مشخصی از عذاب کشیدن بوده است.

وقتی به بیماران در مورد حس گناه ناخودآگاه می‌­گوییم، به­‌راحتی حرف ما را باور نمی­‌کنند. آن­ها به­‌خوبی با حس گناه آگاهانه و عذاب وجدان آشنایی دارند، لذا نمی‌­توانند بپذیرند که دقیقا مشابه همین تکانه در آن­ها وجود داشته باشد، بدون آن که کوچک­ترین اطلاعی از آن داشته باشند. احتمالا اگر عبارت “حس گناه ناخودآگاه” را که از نظر روانشناختی نیز نادرست است، کنار بگذاریم و به جای آن در مورد “نیاز به تنبیه شدن” ی صحبت کنیم، که به­‌خوبی با مشاهدات آن­ها هم‌خوان است، می‌­توانیم آن­ها را قانع کنیم که مخالفت خود را کنار بگذارند. اگر چه نمی‌­توانیم این حس گناه ناخودآگاه را مثل نوع آگاهانه در خودمان قضاوت و محدود نکنیم.

ما عملکرد وجدان را به سوپرایگو نسبت داده‌­ایم و آگاهی از حس گناه را تظاهری از تنش بین ایگو و سوپرایگو در نظر گرفته‌­ایم. ایگو از تصور این که در حد انتظارات ایده‌­آلش یعنی سوپرایگو ظاهر نشده، دچار حس اضطراب، یعنی اضطراب وجدانی می­‌شود. آن­چه می­‌خواهیم بفهمیم این است که سوپرایگو چطور به چنین نقش طلبکاری دست یافته و چرا ایگو در مواقع اختلاف نظر با ایده‌­آلش دچار وحشت می­‌شود.

همان­طور که گفتیم، وظیفه ایگو متحد کردن و برقراری صلح بین مطالبات سه ارگانی است که به آن­ها خدمت می­‌کند؛ و برای این کار در سوپرایگو الگویی قرار می‌­دهد که تلاش می‌­کند به آن برسد. به همین دلیل سوپرایگو به همان اندازه‌­ای که نماینده اید است، دنیای بیرون را نیز بازنمایی می­‌کند. اولین ابژه­‌هایی که مورد هدف تکانه‌های لیبیدویی اید قرار گرفته‌­اند، به عبارتی والدین، به درون ایگو درون­‌فکنی[۱۱] شده‌­اند و به این ترتیب سوپرایگو پدید آمده است؛ در این فرآیند، ارتباط با آن دو ابژه جنسی‌زدایی[۱۲] شده و از هدف مستقیم جنسی خود فاصله گرفته است. فقط به این طریق غلبه بر عقده‌ی ادیپ امکان­پذیر بوده است. سوپرایگو اجزای ضروری افراد درون­‌فکنی شده، یعنی قدرت آن­ها، سخت­‌گیری­ و تمایل آن­ها به نظارت و تنبیه را حفظ می­‌کند. همان­طور که در جای دیگری اشاره کردم، از هم گسیختگی غرایزی که همراه با این درون­‌فکنی اتفاق می­‌افتد، باعث تشدید آن­ها می­‌شود. لذا ممکن است، سوپرایگو  نسبت به ایگویی که در مقابلش مسئول است، خشن، بی­‌رحم و سختگیر باشد. لذا “امر مطلق کانتی[۱۳]” وارث مستقیم عقده‌ی ادیپ است.

فیگورهایی که دیگر هدف تکانه‌های لیبیدویی اید نیستند، در سوپرایگو به شکل ارگانی که به عنوان وجدان می­‌شناسیم، به فعالیت خود ادامه می­‌دهند؛ البته این فیگورها به دنیای واقعی نیز تعلق دارند. از دنیای واقعی گرفته شده‌­اند؛ قدرت آن­ها که تمام تاثیرات تاریخ و سنت را در خود جای داده، یکی از تاثیرگذارترین تظاهرات واقعیت است. در نتیجه این اتفاق، سوپرایگو که جایگزینی برای عقده‌ی ادیپ است، علاوه بر این­که بازنمایی دنیای واقعی است، به الگویی برای تلاش‌­های ایگو تبدیل می­‌شود.

به این ترتیب، عقده‌ی ادیپ به منبع اخلاقیات فردی و اخلاق‌­گرایی ما تبدیل می­‌شود. سیر تکامل کودکی منجر به جدایی هرچه بیشتر از والدین می­‌شود و اهمیت شخصی آنها برای سوپرایگو کاهش می­‌یابد. بعدها به ایماگوهایی که از خود بر جای می­‌گذارند، تاثیر معلم‌­ها، مراجع قدرت، الگوهایی که فرد برای خودش انتخاب می‌­کند و چهره‌­های شاخص اجتماعی متصل می­‌شود که با توجه به این­که ایگو مقاوم‌تر شده، دیگر نیازی نیست تصویر این افراد به درون ایگو درون‌­فکنی شود. آخرین چهره­ در این زنجیره­ که از والدین شروع شده، قدرت تاریک تقدیر است که کمتر کسی می‌­تواند آن غیر شخصی درنظر بگیرد. نویسنده هلندی زمانی که کلمه “تقدیر” یونانی‌­ها را با “منطق و ضرورت” جایگزین می‌­کند، این موضوع را به خوبی به تصویر می­‌کشد و جایی برای توضیح بیشتر باقی نمی‌­گذارد. ولی تمام کسانی که هدایت جهان را به خدا، نیروهای ماورایی و خدای طبیعت واگذار می­‌کنند، این شک را برمی‌انگیزانند که هنوز با نگاه اسطوره‌­ای، به این نیروهای غایی و قدیمی نگاه می‌کنند و آن­ها را به صورت جفت والدینی در نظر گرفته­‌اند و معتقدند که با آن­ها از طریق اتصالات لیبیدویی پیوند دارند. در مقاله «ایگو و اید» سعی کردم، ترس واقع‌­بینانه انسان از مرگ را در قالب همان دید والدینی بودن تقدیر توضیح دهم. رهایی از فکر کردن به این موضوع کار بسیار دشواری است.

بعد از این مقدمات، می‌­توانیم به بحث‌مان درباره مازوخیسم اخلاقی برگردیم. گفتیم که رفتار این افراد در طول زندگی و درمان، طوری است که انگار از نظر اخلاقی به شدت محدود شده‌­اند و تحت سلطه یک وجدان حساس قرار دارند، اگرچه خودشان نسبت به این اخلاق­‌مداریِ زیادی آگاهی ندارند. در بررسی دقیق‌تر، می­‌توانیم متوجه بشویم که بین امتداد­ ناخودآگاه اخلاق­‌مداریِ از این نوع و مازوخیسم اخلاقی چه تفاوتی وجود دارد. در اولی، تاکید روی سادیسم افزایش یافته سوپرایگوست که ایگو از آن تبعیت می­‌کند. دومی، به مازوخیسم خود ایگو برمی­‌گردد که در جستجوی تنبیه شدن است و فرقی نمی­‌کند که این تنبیه از جانب سوپرایگو باشد یا از جانب قدرت­‌های والدینی. ممکن است در ابتدا این دو را با هم اشتباه کنیم؛ چرا که در هر دو، مسئله اصلی ارتباط بین ایگو و سوپرایگو (یا نیروهای معادل آن­ها) است، و در هر دو، نیازی وجود دارد که با تنبیه شدن و عذاب کشیدن اقناع می­‌شود. بنابراین نمی­‌تواند نکته بی‌اهمیتی باشد که در اغلب موارد، سادیسم سوپرایگو به طور چشمگیری آگاهانه است، در حالی که گرایش مازوخیستیک ایگو بعنوان یک قانون از خود فرد پنهان باقی می‌ماند و باید از رفتار او استنباط شود.

ناخودآگاه بودن مازوخیسم اخلاقی، ما را به سمت یک نشانه آشکار هدایت می­‌کند. ما می‌توانیم عبارت “حس ناخودآگاه گناه” را به صورت نیازی برای تنبیه شدن به دست یک نیروی والدینی ترجمه کنیم. اکنون می­‌دانیم که این آرزو یعنی آرزوی کتک خوردن توسط پدر که به طور شایعی در فانتزی‌­ها ظاهر می‌شود، با آرزوی دیگری یعنی داشتن یک رابطه جنسی منفعل یا زنانه با او ارتباط نزدیکی دارد و تنها شکل تغییر یافته و واپس‌­رفته[۱۴] همان آزرو است. اگر این توضیح را در قالب مازوخیسم اخلاقی تفسیر کنیم، معنای پنهان آن برای ما روشن می­‌شود. وجدان و اخلاق در طی فرآیند غلبه بر عقده ادیپ و جنسی‌زدایی کردن آن شکل گرفته‌­اند؛ ولی عقده ادیپ بار دیگر از طریق مازوخیسم اخلاقی دارای جنسی شده و احیا می­‌گردد و پس­روی از اخلاقیات به عقده ادیپ اتفاق می‌­افتد. این موضوع نه به نفع اخلاقیات است و نه به نفع خودِ شخص. ممکن است فرد تمام یا بخشی از حس اخلاقی خود را در کنار مازوخیسم حفظ کرده باشد؛ ولی این امکان هم وجود دارد که بخش بزرگی از وجدان او در مازوخیسم ناپدید شده باشد. مازوخیسم دوباره برای انجام اعمال “گناه‌آلود” وسوسه‌­ای به وجود می‌­آورد که بعد لازم است، به وسیله سرزنش‌­های سادیستیک وجدان (همان­طور که در بسیاری از شخصیت­‌های روسی به نمایش درآمده است) یا توبیخ قدرت عظیم والدینی تقدیر پاک شود. فرد مازوخیستیک برای اینکه بتواند تنبیه از جانب این آخرین بازنمایی والدینی یعنی تقدیر را برانگیزد، باید خلاف مصلحت خودش رفتار کند، باید فرصت‌هایی که در دنیای واقعی برایش فراهم می­‌شود، نابود کند و شاید حتی وجود حقیقی خودش را از بین ببرد.

معمولا سادیسم زمانی به سمت خود فرد برمی‌­گردد که یک سرکوب فرهنگی، بخش بزرگی از اجزای غریزه ویرانگری را عقب نگه دارد و مانع از بروز آن­ها در زندگی ­شود. شاید فرض کنیم که این قسمت از غریزه ویرانگری که عقب‌­نشینی کرده، به شکل تشدید مازوخیسم در ایگو ظاهر می­‌شود. در حالی که با توجه به پدیده وجدان، به نظر می­‌رسد که ویرانگری که از دنیای خارجی باز می­‌گردد، بدون تغییر شکل جذب سوپرایگو می­‌شود و سادیسم خود را علیه ایگو افزایش می­‌دهد. سادیسم سوپرایگو و مازوخیسم ایگو مکمل یکدیگر هستند و باهم متحد می­‌شوند تا اثر مشابهی ایجاد کنند. به این ترتیب متوجه می­‌شویم که چطور سرکوب کردن یک غریزه منجر به حس گناه می‌شود و چرا هرچه فرد از بروز خشم نسبت به دیگران بیشتر خودداری کند، وجدانش حساس‌تر و خشن‌تر می­‌شود. شاید انتظار داشته باشیم، فردی که از رفتارهای پرخاشگرانه و نامطلوب از نظر فرهنگی پرهیز می­‌کند و خودش به این امر واقف است، وجدان خوبی داشته باشد که با بدبینی کمتری از ایگو مراقبت کند. معمولا این‌طور به نظر می­‌رسد که تعهد اخلاقی پدیده اولیه بوده و چشم‌­پوشی از غرایز در نتیجه آن اتفاق افتاده است. ولی این فرض، توضیح نمی‌دهد که این حس اخلاقی از کجا آمده است. درواقع به نظر می‌رسد ترتیب وقایع برعکس باشد. اولین چشم‌­پوشی از غرایز تحت فشار نیروهای خارجی ایجاد می­‌شود، این موضوع باعث پدید آمدن حس اخلاقی و تظاهر آن به شکل وجدان می­‌شود که باعث سرکوب سایر غرایز می­‌شود.

بنابراین مازوخیسم اخلاقی شاهدی بر وجود در هم آمیختگی غریزه‌هاست. خطر آن ناشی از منشا گرفتن از غریزه مرگ است که مرتبط با بخشی از این غریزه است که از برگردانده شدن به سمت خارج و تبدیل شدن به غریزه ویرانگری فرار کرده است. ولی از آنجایی که اهمیت یک جز شهوانی (erotic) را دارد، حتی نابودی خود فرد با حس رضایت لیبیدویی همراه خواهد بود.

این مقاله با عنوان «The Economic Problem of Masochism» در سال ۱۹۲۴ منتشر شده و توسط هدیه عرشیانی ترجمه و در تاریخ ۲۶ دی‌ ۱۳۹۹ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Pleasure principle

[۲] Death instinct

[۳] Life instinct

[۴] Tendency toward stability

[۵] Nirvana principle

[۶] Pleasure/ unpleasure principle

[۷] Reality principle

[۸] Fusion

[۹] Defusion

[۱۰] Negative therapeutic reaction

[۱۱] Introject

[۱۲] Desexualize

[۱۳] Kant’s Categorical imperative

[۱۴] Regressive

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.