skip to Main Content
یادآوری، تکرار و حل و فصل

یادآوری، تکرار و حل و فصل

یادآوری، تکرار و حل و فصل

یادآوری، تکرار و حل و فصل

عنوان اصلی: Remembering, Repeating and Working-Through
نویسنده: زیگموند فروید
انتشار در: ویرایش استاندارد
تاریخ انتشار: ۱۹۱۴
تعداد کلمات: ۳۸۹۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۲۳ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

یادآوری، تکرار و حل و فصل

به نظر من غیر ضروری است که به یادآوری تغییرات فراگیری که فن روانکاوی از سرآغاز دستخوش آن شده است ادامه دهیم. در مرحله‌ی نخست –پالایش روان بروئر- روانکاوی متشکل از آوردن لحظه‌ای که در آن سیمپتوم شکل گرفته بود به مرکز توجه، و تلاش مداوم برای بازتولید فرایندهای روانی دخیل در آن شرایط بود، تا تخلیه‌ی آن‌ها در راستای فعالیت هشیار هدایت گردد. یادآوری و برون ریزی، با کمک حالت هیپنوتیزمی، چیزی بود که در آن زمان هدف قرار داده می‌شد. در ادامه، زمانی که هیپنوتیزم کنار گذاشته شد، تکلیف ]روانکاوی[ به کشف آنچه بیمار نمی‌تواند به یاد بیاورد، بر اساس تداعی‌های آزاد او، تبدیل شد. مقاومت باید به واسطه کار تعبیر و از طریق شناساندن نتایج آن به بیمار، به شیوه‌ای ماهرانه مغلوب می‌شد. وضعیت‌هایی که منجر به شکل گیری سیمپتوم شده بودند و دیگر وضعیت‌هایی که به لحظه‌ای انجامیده بودند که در آن بیماری ایجاد شده بود، جای خود را در کانون توجه حفظ کردند؛ اما عنصر برون ریزی به پس زمینه رانده شد و به نظر می‌رسد جای خود را به کوشش‌هایی داد که بیمار باید، همسو با قاعده بنیادین روانکاوی، در تعهد به غلبه بر انتقادگری‌اش نسبت به تداعی‌های آزاد خود صورت دهد. در نهایت، فن استواری که امروزه به کار می‌رود تکامل یافت، که در آن روانکاو از تلاش برای به مرکز توجه آوردن یک لحظه یا مشکل خاص دست می‌کشد. او به مطالعه‌ی هر آنچه که در لحظه‌ی حاضر در سطح ذهن بیمار وجود دارد رضایت می‌دهد، و از هنر تعبیر عمدتا برای هدف شناسایی مقاومت‌هایی که در آنجا ظاهر می‌شوند، و هشیار ساختن آن‌ها برای بیمار، بهره می‌جوید. نتیجه‌ی آن شکل جدیدی از تقسیم کار است: پزشک از مقاومت‌هایی که برای بیمار ناشناخته هستند پرده بر می‌دارد؛ وقتی بر این‌ها غلبه شود، بیمار اغلب موقعیت‌ها و پیوندهای فراموش شده را بدون هیچ دشواری‌ای بازگو می‌کند. هدف این فنون بی‌گمان تغییری نکرده است. به زبان توصیفی، هدف پر کردن شکاف‌های حافظه، و به زبان تحلیلی، هدف غلبه بر مقاومت‌های ناشی از واپس‌رانی است.

با وجود این، ما باید به خاطر مطرح ساختن فرایندهای روانی واحد به صورت مجزا یا الگویی در روانکاوی، قدردان فن هیپنوتیزم قدیمی باشیم. تنها این امر می‌تواند به ما این شجاعت را بدهد که موقعیت‌های پیچیده‌تری را در درمان روانکاوی بیافرینیم و آن‌ها را نزد خود شفاف نگاه داریم.

در این درمان‌های هیپنوتیزمی فرایند یادآوری شکل خیلی ساده‌ای به خود می‌گرفت. بیمار باید خود را به یک وضعیت در گذشته، که به نظر می‌رسد هرگز آن را با وضعیت حاضر اشتباه نمی‌گیرد، برگردانده و درباره فرایندهای روانی متعلق به آن، تا جایی که آنها نرمال باقی مانده باشند، گزارش دهد؛ او سپس هر چیزی را که بتواند در نتیجه‌ی تبدیل فرایندهایی که در آن زمان ناهشیار بوده اند به فرایندهای هشیار، پدیدار شود به آن اضافه می‌کند.

در اینجا می‌خواهم چند نکته را مطرح کنم که همه روانکاوان در مشاهدات خویش آن را تصدیق شده می‌یابند. فراموش کردن تصورات، صحنه‌ها یا تجربیات تقریبا همیشه خود را به مسدود کردن آن‌ها تقلیل می‌دهند. زمانی که بیمار درباره این موارد «فراموش شده» صحبت می‌کند به ندرت از ذکر این نکته که «در واقع من همیشه آن را می‌دانستم؛ فقط هرگز به آن فکر نکرده بودم» قصور می‌ورزد. او اغلب در رابطه با این واقعیت که به اندازه کافی چیزهایی که بتواند آن‌ها را «فراموش شده» بخواند به ذهنش نمی‌رسد، ابراز ناامیدی می‌کند – که از زمانی که اتفاق افتاده اند هرگز به آن‌ها فکر نکرده است. به هر صورت، حتی این میل هم ارضا شده است، به ویژه در مورد هیستری‌های تبدیلی. زمانی که مقدار واقعی این خاطرات پوشان (screen memories) را که به میزان زیادی موجود هستند، ارزیابی می‌کنیم «فراموش کردن» از این هم محدودتر می‌شود. در بعضی موارد این برداشت برای من پیش آمده که یادزدودگی آشنای کودکی، که به لحاظ نظری برای ما بسیار مهم است، به طور کامل با خاطرات پوشان موازنه می‌شوند. نه تنها برخی بلکه همه‌ی آنچه در دوران کودکی ضرورت دارد در این خاطرات حفظ می‌شود. مسئله تنها دانستن روش استخراج آن‌ها به وسیله روانکاوی است. آن‌ها نشان‌دهنده سال‌های فراموش شده کودکی هستند درست با همان دقتی که محتوای آشکار یک رویا نشان‌دهنده افکار-رویا است.

دیگر گروه فرایندهای روانی – فانتزی‌ها، فرایندهای ارجاع، تکانه‌های هیجانی، پیوندهای تفکر –  که تماما کنش‌های درونی هستند، و می‌توان آن‌ها را با برداشت‌ها و تجربیات مقایسه کرد، باید در ارتباطشان با فراموش و به یاد آوری، مجزا در نظر گرفته شوند. در این فرایند‌ها به طور ویژه این اتفاق می‌افتد که چیزی «به یاد آورده شود» که هرگز نمی‌توانسته «فراموش شده باشد» چرا که هرگز در هیچ زمانی مورد توجه قرار نگرفته – هرگز هشیار نبوده. در ارتباط با سیری که رویدادهای روانی در پیش می‌گیرند به نظر می‌رسد فرقی نمی‌کند که چنین «پیوند-فکری‌ای» هشیار بوده و بعد فراموش شده یا هرگز موفق نشده که هشیار شود. عقیده‌ای که بیمار در سیر روانکاوی خود کسب می‌کند کاملا از این نوع حافظه مستقل است.

به طور ویژه در بسیاری از انواع متفاوت روان‌نژندی وسواسی، فراموشی عمدتا به انحلال پیوندهای-فکری، ناتوانی در گرفتن نتیجه درست و مجزا کردن خاطرات، محدود می‌شود.

یک طبقه ویژه از تجربیات با بیشترین اهمیت وجود دارد که برای آن، به عنوان یک قاعده، هیچ خاطره‌ای را نمی‌توان بازیابی کرد. این‌ها تجربیاتی هستند که در همان ابتدای کودکی رخ داده و در آن زمان درک نشده‌اند اما بعدها فهمیده و تعبیر شده‌اند. فرد به واسطه رویاها از آن‌ها مطلع شده و ناچار است آن‌ها را بر اساس متقاعد کننده‌ترین شواهد فراهم شده توسط بافتار روان‌نژندی، باور کند. علاوه بر این، می‌توانیم برای خودمان اثبات کنیم که بیمار، پس از آنکه بر مقاومت‌ها غلبه شود، دیگر به فقدان هرگونه خاطره از آن‌ها (هیچ‌گونه احساس آشنایی با آن‌ها) به عنوان مبنایی برای امتناع از پذیرفتن آن‌ها، متوسل نخواهد شد. با وجود این، این مسئله احتیاط موشکافانه زیادی را ایجاد کرده و مسائل زیادی را معرفی می‌کند که نوین و شگفت انگیزند و من آن‌ها را به بحثی جداگانه در ارتباط با موضوعات متناسب، واگذار می‌کنم.‌[۱]

با این فن جدید مقدار بسیار کم از این سیر ملایم رویدادها، از قلم می‌افتد[۲]. بیمارانی وجود دارند که تا جایی شبیه به آن‌هایی رفتار می‌کنند که تحت فن هیپنوتیزم قرار گرفته اند و بعدها این شیوه را متوقف می‌کنند؛ اما دیگران از ابتدا به شیوه‌ای متفاوت رفتار می‌کنند. اگر برای مطرح کردن این تفاوت خودمان را به نوع دوم محدود کنیم، می‌توانیم بگوییم که بیمار هیچ چیزی را از آنچه فراموش و واپسرانی کرده است به یاد نمی‌آورد اما آن را کنش‌نمایی می‌کند.[۳] او آن را نه به عنوان یک خاطره بلکه به عنوان یک کنش بازتولید می‌کند، او آن را تکرار می‌کند البته بدون اینکه بداند در حال تکرار آن است.

برای مثال، بیمار نمی‌گوید که به یاد می‌آورد که سابقا در ارتباط با اقتدار والدینش ستیزه جوی و منتقد بوده است؛ در عوض، او به همان شیوه با پزشک رفتار می‌کند. او به یاد نمی‌آورد که در کند و کاوهای جنسی دوران کودکی خود چگونه به بن‌بستی عاجزانه و مایوس‌کننده رسیده بود؛ بلکه انبوهی از رویاها و تداعی‌های آشفته را تولید می‌کند و شکایت می‌کند که نمی‌تواند در هیچ چیز موفق شود و تایید می‌کند که تقدیر او این است که هرگز هیچ کاری که برعهده می‌گیرد را به سرانجام نرساند. او شرم شدید از فعالیت‌های جنسی خاص و ترس از برملا شدن آن‌ها را به یاد نمی‌آورد؛ در عوض صراحتا می‌گوید که از درمانی که اکنون آغاز کرده شرمنده است و سعی می‌کند آن را از همه مخفی کند. و مواردی از این دست.

علاوه بر این، بیمار درمانش را با تکراری از این دست آغاز خواهد کرد. زمانی که روانکاو قاعده بنیادین روانکاوی را به بیماری که یک سرگذشت پرماجرا و داستانی طویل از بیماری دارد معرفی می‌کند و سپس از او می‌خواهد که هر چه به ذهنش خطور می‌کند را بگوید، انتظار دارد که سیلی از اطلاعات به جریان بیفتد؛ اما اغلب اولین اتفاقی که می‌افتد این است که بیمار هیچ چیزی برای گفتن ندارد. او ساکت است و اعلام می‌کند که هیچ چیز به ذهنش خطور نمی‌کند. البته این صرفا تکرار یک نگرش همجنسگرایانه است که به عنوان مقاومتی در برابر یادآوری هرچیزی به صحنه آمده (ص. ۱۳۸). مادامی که بیمار تحت درمان است نمی‌تواند از این اجبار به تکرار فرار کند[۴]، و در پایان ما متوجه می‌شویم که این روش او برای یادآوری است.

طبیعتا چیزی که بیش از همه نظر ما را به خود جلب می‌کند رابطه‌ی این اجبار به تکرار با انتقال و با مقاومت است. ما به زودی درک می‌کنیم که خود انتقال نیز بخشی از تکرار است، و این که تکرار یک انتقال از گذشته‌ی فراموش شده است، نه تنها به سوی پزشک بلکه همچنین به سوی همه‌ی جنبه‌های دیگر وضعیت کنونی. از این رو باید آماده‌ی آن باشیم که بیمار دربرابر این اجبار به تکرار، که حالا نه تنها در نگرش شخصی او به پزشک بلکه همچنین در کلیه فعالیت‌ها و روابط دیگری که در حال حاضر در زندگی او در جریان است، جایگزین اجبار یادآوری شده، تسلیم شود -اگر، برای مثال، او در طول درمان عاشق شود یا کاری را برعهده گیرد یا کسب و کاری را آغاز کند. نقشی که مقاومت بازی می‌کند نیز به راحتی تشخیص داده می‌شود. هر چه مقاومت بیشتر باشد، کنش‌نمایی (تکرار) به طور وسیع‌تری جایگزین یادآوری خواهد شد. چون یادآوری آرمانی آنچه فراموش شده، که در هیپنوتیزم رخ می‌‌دهد با حالتی که در آن مقاومت به طور کامل کنار گذاشته شده، برابر است. اگر بیمار درمان را در سایه یک انتقال مثبت خفیف و بی سر و صدا آغاز کند، در آغاز برای او غیرممکن است که خاطراتش را مشابه با زمانی که تحت هیپنوتیزم قرار می‌گیرد، برملا سازد و طی این زمان سیمپتوم‌های آسیب شناختی خودشان خاموش هستند. اما اگر با پیشروی روانکاوی، انتقال خصمانه شده یا به طور افراطی تشدید گردد و بنابراین نیاز به واپس‌رانی پیدا کند، یادآوری به یکباره جای خود را به کنش‌نمایی می‌دهد. از آن به بعد، مقاومت‌ها توالی محتوایی که تکرار خواهد شد را تعیین می‌کنند. بیمار از اسلحه‌خانه‌ی گذشته، سلاح‌هایی را بیرون می‌آورد که به وسیله آن‌ها از خودش در برابر پیشروی درمان محافظت می‌کند – سلاح‌هایی که ما باید یکی یکی از دست او بگیریم.

ما آموخته‌ایم که بیمار به جای یادآوری، تکرار می‌کند و تحت شرایط مقاومت دست به تکرار می‌زند. حالا ممکن است بپرسیم او در واقع چه چیزی را تکرار یا کنش‌نمایی می‌کند. پاسخ این است که او هر چیزی که پیش از این راه خود را از منابع واپسرانی شده به وجود آشکار او باز کرده است را تکرار می‌کند – بازداری‌ها و نگرش‌های بی‌فایده و صفات منشی آسیب‌شناختی‌اش را. او همچنین کلیه سیمپتوم‌های خود را در سیر درمان تکرار می‌کند. و حالا می‌توانیم ببینیم که با معطوف ساختن توجه به اجبار به تکرار ما نه واقعیت‌های جدید بلکه یک دیدگاه جامع‌تر را به دست می‌آوریم. ما تنها برای خودمان روشن ساخته‌ایم که حالت بیماریِ بیمار نمی‌تواند با آغاز روانکاوی او خاتمه پیدا کند، و این که ما باید بیماری او را، نه به عنوان رویدادی از گذشته بلکه به عنوان نیرویی امروزی درمان کنیم. این حالت بیماری، تکه به تکه، وارد حوزه و دامنه کارکرد درمان می‌شود، و با وجودی که بیمار آن را به عنوان چیزی واقعی و کنونی تجربه می‌کند، ما باید کار درمانی خودمان را روی آن انجام دهیم، که تا اندازه زیادی شامل ریشه‌یابی آن در گذشته است.

یادآوری، همانطور که در هیپنوتیزم القا می‌شد، ناگزیر این برداشت را ایجاد می‌کرد که آزمایشی است که در یک آزمایشگاه انجام می‌شود. تکرار کردن، به صورتی که بر اساس فنون جدیدتر در درمان روانکاوی برانگیخته می‌شود، از سوی دیگر، بر به یاد آوردن بخشی از زندگی واقعی دلالت دارد و به همین دلیل نمی‌تواند همیشه بی‌ضرر و بی‌نقص باشد. این ملاحظه مسئله‌ای را پیش می‌کشد که اغلب اجتناب ناپذیر است، یعنی «بدتر شدن حین درمان».

اول و مهم‌تر از همه، آغاز درمان فی‌نفسه تغییری را در نگرش هشیار بیمار نسبت به بیماری‌اش ایجاد می‌کند. او معمولا به افسوس خوردن برای آن و تنفر ورزیدن به آن به عنوان چیزی بی‌معنا و دست کم گرفتن اهمیت آن راضی بوده است؛ در سایر موارد با سیاست خودفریبی (سیاست شترمرغی) واپس‌رانی که در ارتباط با ریشه‌های آن در پیش گرفته است، تظاهرات آن را گسترش می‌دهد. از این رو ممکن است این اتفاق رخ دهد که او به درستی نداند تحت چه شرایطی فوبیای او سر بر می‌آورد یا به جمله بندی دقیق اندیشه‌های وسواسی خود گوش ندهد یا هدف حقیقی تکانه وسواسی خود را درک نکند.[۵] یقینا این موارد به درمان کمکی نمی‌کنند. او باید شجاعت معطوف ساختن توجه خود به پدیده بیماری خویش را پیدا کند. بیماری او فی‌نفسه دیگر نباید در نظر او تحقیرآمیز باشد، بلکه باید تبدیل به دشمنی شود که سزاوار شهرتی که به آن نسبت داده می‌شود هست، بخشی از شخصیت او، که زیربنای محکمی برای وجودش دارد و موارد ارزشمند برای آینده‌ی او از آن نشات می‌گیرند. از این رو مسیر از آغاز برای آشتی با محتوای واپس‌رانی شده که در سیمپتوم‌های او تجلی می‌یابند هموار شده در حالی که همزمان فضایی برای تحمل به خصوصی برای حالت بیمار بودن پیدا می‌شود. اگر این نگرش جدید به بیماری، تعارضات را تشدید کرده و علائمی را برجسته می‌سازد که تا آن زمان نامتمایز بودند، روانکاو به راحتی می‌تواند با اشاره به این که این‌ها تنها تشدیدهای ضروری و موقتی هستند و فرد نمی‌تواند بر دشمنی که غایب یا خارج از دسترس است غلبه کند، بیمار را تسلی دهد. با این وجود، مقاومت می‌تواند از این شرایط در راستای اهداف خویش بهره برداری کرده و از مجوز بیمار بودن سوءاستفاده نماید. انگار می‌گوید: «ببین چه اتفاقی می‌افتاد اگر من واقعا تن به چنین چیزهایی می‌دادم. آیا من حق نداشتم آنها را به دست واپس‌رانی بسپارم؟» افراد جوان و ناپخته به طور ویژه گرایش دارند که ضرورت اعمال شده به واسطه درمان برای توجه به بیماریشان را به بهانه موجهی برای لذت بردن از علائمشان تبدیل کنند.

خطرات بیشتری از این واقعیت برمی‌خیزد که در سیر درمان تکانه‌های غریزی جدید و عمیق‌تر، که پیش از این محسوس نبودند، می‌توانند «تکرار» شوند. سرانجام، احتمال دارد که کنش‌های بیمار خارج از انتقال به طور موقتی موجب آسیب در زندگی عادی او شوند، یا حتی طوری انتخاب شوند ]که آسیب آن‌ها[ دائمی باشد تا امید به بهبودی بیمار بی‌اعتبار شود.

تاکتیک‌هایی که پزشک در این موقعیت به کار می‌گیرد به آسانی قابل توجیه هستند. برای او، یادآوری در سیاق قدیمی، یعنی بازتولید در میدان روانی، هدفی است که به آن پایبند می‌ماند، حتی با وجودی که می‌داند در فن جدید نمی‌توان به چنین هدفی دست یافت. او برای یک کشمکش ابدی با بیمارش برای این که کلیه تکانه‌هایی که بیمار می‌خواهد به قلمرو حرکتی سوق دهد را در قلمرو روانی حفظ کند، آماده است؛ و اگر بتواند موجب آن شود که چیزی که بیمار می‌خواهد به صورت یک کنش تخلیه کند، از طریق کار یادآوری تخلیه گردد، این را به عنوان یک پیروزی برای درمان جشن می‌گیرد. اگر دلبستگی به واسطه‌ی انتقال تبدیل به چیزی کاملا سودمند شده باشد، درمان می‌تواند بیمار را از اجرای هر یک از کنش‌های تکراری مهم‌تر باز داشته و از نیت او برای انجام این کار در حالت بدوی به عنوان محتوایی برای کار درمانی استفاده کند. روانکاو به واسطه‌ی گرفتن این قول از بیمار که طی دوره درمانش هیچ تصمیم مهمی که زندگی‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد نگیرد، مثلا، انتخاب نکردن شغل یا ابژه عشقی سرنوشت ساز، بلکه همه این برنامه ریزی‌ها را تا اتمام بهبودی‌اش به تعویق اندازد، به بهترین شکل از بیمار در برابر آسیب‌های ناشی از به اجرا درآودن یکی از تکانه‌هایش محافظت می‌کند.

در عین حال روانکاو با کمال میل تا جایی که با این محدودیت‌ها سازگار باشد، آزادی بیمار را محفوظ نگاه می‌دارد، و او را از به عمل در آوردن نیات غیر مهم باز نمی‌دارد، حتی اگر جاهلانه باشند؛ روانکاو فراموش نمی‌کند که در واقع تنها به واسطه‌ی تجربه و بدبیاری‌ها است که فرد می‌آموزد. افرادی هم هستند که نمی‌توان آن‌ها را از افتادن در دام بعضی نقشه‌های کاملا نامطلوب در طی درمان منع کرد و آن‌ها تنها پس از آن است که برای روانکاوی آماده و دسترسی‌پذیر می‌شوند. گهگاه نیز این اتفاق می‌افتد که غرایز رام نشده پیش از این که زمان انداختن افسار انتقال بر آن‌ها برسد خود را بروز دهند، یا پیوندهایی که بیمار را به درمان متصل می‌کنند به واسطه یک کنش تکراری توسط او پاره شوند. به عنوان مثالی افراطی از این امر، به مورد یک خانم مسن اشاره می‌کنم که بارها در حالت شبه‌رویا از خانه و همسرش گریخته بود و هیچکس نمی‌دانست که به کجا رفته است، بدون این که انگیزه‌اش برای گریختن به این شیوه هشیار شود. او با یک انتقال عاطفی قابل توجه به درمان آمد که در روزهای آغازین با سرعت عجیبی به شدت آن افزوده شد؛ در انتهای هفته او از من نیز گریخت، پیش از آن که فرصت داشته باشم که به او چیزی بگویم که از این تکرار جلوگیری کند.

با این وجود ابزار اصلی برای مهار اجبار به تکرار بیمار و تبدیل کردن آن به انگیزه‌ای برای یادآوری، در مدیریت انتقال نهفته است. ما با اجازه دادن به این اجبار برای این که خود را در یک میدان معین ابراز کند، آن را بی‌خطر، و در واقع مفید، می‌سازیم. ما آن را به انتقال وارد می‌کنیم که به مثابه یک زمین بازی است که اجبار در آن اجازه گسترش یافتن با آزادی تقریبا کامل را پیدا می‌کند و انتظار می‌رود در آن همه چیز را در خصوص غرایز بیماری‌زایی که در ذهن بیمار نهفته هستند به ما نشان دهد. تنها مشروط بر این که بیمار به اندازه کافی با شروط لازم روانکاوی همراهی نشان دهد، معمولا موفق خواهیم شد که به همه‌ی سیمپتوم‌های بیماری یک معنای انتقالی[۶] تازه دهیم و این روان‌نژندی معمولی را با یک «روان‌نژندی انتقال[۷]» جایگزین کنیم که بیمار می‌تواند از آن نظر به واسطه کار درمانی، بهبود یابد. بنابراین انتقال یک فضای میانجی را میان بیماری و زندگی واقعی ایجاد می‌کند که به واسطه‌ی آن دگرگونی از یکی به دیگری حاصل می‌شود. شرایط جدید به کلیه ویژگی‌های بیماری غلبه کرده است؛ اما نشانگر یک بیماری مصنوعی است که در هر نقطه در دسترس مداخله ما قرار دارد. این بخشی از تجربه واقعی است، اما بخشی که به واسطه شرایطی که به طور ویژه مطلوب هستند، امکان پذیر شده است، و ماهیتی مشروط دارد. از واکنش‌های تکراری[۸] ای که در انتقال شاهد آن هستیم در راستای مسیرهایی آشنا، به برانگیختگی خاطرات هدایت می‌شویم، که به تعبیری، پس از این که بر انتقال غلبه شد، بدون هیچ زحمتی پدیدار می‌شوند.

در اینجا می‌توانم بحث را متوقف کنم اما عنوان این مقاله، که مرا ملزم می‌کند که نکته‌ای دیگر را درخصوص فن روانکاوی مورد بحث قرار دهم. نخستین قدم در غلبه بر مقاومت همانطور که می‌دانیم به واسطه‌ی پرده برداری روانکاو از مقاومت، که هرگز توسط بیمار تشخیص داده نشده بود، و آشنا کردن بیمار با آن، برداشته می‌شود. به نظر می‌رسد که مبتدیان در روش روانکاوی گرایش دارند که این قدم مقدماتی را به مثابه کل کارشان ببینند. اغلب از من خواسته شده که در خصوص مواردی نظر دهم که در آن‌ها شکایت پزشک این است که مقاومت‌ها را به بیمار نشان داده و با این وجود هیچ تغییری ایجاد نشده است؛ در واقع، مقاومت قوی‌تر شده، و وضعیت به طور کلی از قبل پیچیده‌تر شده است. به نظر می‌رسد درمان هیچ پیشرفتی حاصل نکرده. همواره ثابت شده است که این نگرانی حزن‌آور، اشتباه است. درمان به عنوان یک قاعده به رضایت‌بخش‌ترین شکل ممکن پیشرفت می‌کند. روانکاو صرفا فراموش کرده است که نام گذاشتن روی مقاومت نمی‌تواند منجر به توقف ناگهانی آن شود. روانکاو باید به بیمار فرصت دهد تا نسبت به این مقاومت که به تازگی با آن آشنا شده[۹]، آگاهی بیشتری پیدا کند، آن را مورد حل و فصل قرار دهد، بر آن غلبه کند؛ کاری که به رغم مقاومت‌ها، به واسطه ادامه دادن کار روانکاوی بر اساس قاعده بنیادین روانکاوی به انجام خواهد رساند. تنها زمانی که مقاومت در بالاترین درجه‌ی خود باشد روانکاو می‌تواند، با همکاری بیمار، تکانه‌های غریزی واپس‌رانی شده‌ای را که مقاومت را تغذیه می‌کنند کشف کند؛ و این دست از تجربیات است که بیمار را در خصوص وجود و قدرت این تکانه‌ها متقاعد می‌سازد. پزشک کار دیگری جز منتظر ماندن و اجازه دادن به این که امور سیر خویش را طی کنند، بر عهده ندارد، سیری که نه می‌توان از آن پرهیز کرد و نه همواره می‌شود آن را تسریع نمود. اگر او بر این عقیده پایبند بماند اغلب از ایلوژن شکستن خوردن زمانی که در واقع درمان را به شیوه‌ی صحیح اجرا می‌کند، در امان خواهد ماند.

این حل و فصل مقاومت‌ها می‌تواند در عمل تکلیفی طاقت فرسا برای سوژه‌ی روانکاوی و یک آزمون صبر برای روانکاو باشد. به هر صورت این بخشی از کار است که بزرگترین تغییرات را در بیمار ایجاد کرده و درمان روانکاوی را از انواع دیگر درمان مبتنی بر تلقین، متمایز می‌سازد. از دید نظری، می‌توان آن را با «برون‌‌ریزی» بخش‌هایی از عاطفه که به واسطه‌ی واپس‌رانی دچار خفقان شده بودند همبسته دانست – برون‌ریزی‌ای که بدون درمان هیپنوتیزمی بی‌اثر می‌ماند[۱۰].

این مقاله با عنوان «Remembering, Repeating and Working-Through» در ویرایش استاندارد منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱]  این مسلما اشاره‌ای است به «گرگ-مرد» و رویای او در سن چهار سالگی. فروید به تازگی روانکاوی او را به پایان رسانده بود و احتمالا همزمان با مقاله حاضر مشغول نوشتن سرگذشت او بود، هرچند حدود ۴ سال بعد منتشر شد (۱۹۱۸b). با این وجود پیش از آن زمان، فروید در بخش پایانی سخنرانی XXIII در سخنرانی‌های مقدماتی (۱۹۱۶-۱۷) خود، وارد بحثی در خصوص این طبقه ویژه خاطرات دوران کودکی شده بود.

[۲] فروید استدلالش را از آنجایی که در ابتدای ضمیمه صفحات پیش رها کرده بود، از سر می‌گیرد.

[۳] فروید مدت‌ها پیش در یادداشت ضمیمه‌اش به روانکاوی «دورا» (۱۹۱۵e)، ویراست استاندارد، ۷، ۱۱، جایی که موضوع انتقال مورد بحث است این را آشکار ساخته بود.

[۴]  به نظر می‌رسد این نخستین باری است که این اندیشه بیان می‌شود، که در شکل تعمیم داده‌تر، در نظریه بعدی فروید در خصوص غرایز نقش بسیار مهمی بر عهده داشت. این اندیشه در کاربست بالینی امروزی‌اش، در مقاله «امر غریب (Uncanny)» (۱۹۱۹h)، ویراست استاندارد، ۱۷، ۲۳۸، مجددا مطرح می‌شود، و به عنوان بخشی از شواهد در حمایت از فرض کلی فصل سوم ورای اصل لذت (۱۹۲۰g)، ویراست استاندارد، ۱۸، ۱۸ و صفحات بعدی مورد استفاده قرار می‌گیرد، جایی که به این مقاله ارجاع داده می‌شود.

[۵] مثال‌هایی از این دست را در شرح حال های «هانس کوچوک» (۱۹۰۹b)، ویراست استاندارد، ۱۰، ۱۲۴، و «موش-مرد» (۱۹۰۹d)، ویراست استاندارد، ۲۲۳، ببینید.

[۶] Übertragungsbedeutung. در ویراست های قبل از ۱۹۲۴ از Übertragungsbedingung استفاده شده (شاخص انتقال)

[۷] ارتباط میان کاربرد ویژه این اصطلاح در اینجا و کاربرد معمول آن (برای اشاره به هیستری و روان‌‌نژندی وسواسی) در سخنرانی XXVII در سخنرانی‌های مقدماتی (۹۱۱۶-۱۷) مشخص شده است.

[۸]  در ویراست نخست repetitive actions یا کنش‌های تکراری نوشته شده است.

[۹] … sich in den ihm nun bekannten Widerstand zu vertiefen تنها در ویراست نخست به این شکل آمده. در همه‌ی ویراست‌های آلمانی بعدی، nun bekannten به unbekannten تغییر کرده. هرچند به نظر می‌رسد این جمله کمتر معنا دارد: «نسبت به مقاومتی که برایش ناشناخته است، آگاهی بیشتری پیدا کند».

[۱۰]  مفهوم حل و فصل؛ که در مقاله حاضر معرفی شد، آشکارا با «بی‌جنبشی روانی» که فروید در چندین متن در خصوص آن صحبت می‌کند ارتباط دارد. بعضی از این بحث‌ها در پانوشت ویراستار بر مقاله‌ای در خصوص یک مورد پارانویا (۱۹۱۵f)، ویراست استاندارد، ۱۴، ۲۷۲، ذکر شده. در بخش A فصل یازدهم بازداری‌ها، سیمپتوم‌ها و اضطراب (۱۹۲۶d) فروید ضرورت حل و فصل را به مقاومت ناهشیار (یا اید) نسبت می‌دهد، موضوعی که در بخش ششم «روانکاوی پایان پذیر و روانکاوی پایان ناپذیر» (۱۹۳۷c) به آن بازمی‌گردد.

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.