skip to Main Content
انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق

انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق

انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق

انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق

عنوان اصلی: Countertransference: The Emerging Common Ground
نویسنده: گلن گابارد
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1995
تعداد کلمات: 4980 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 29 دقیقه
ترجمه: هدیه عرشیانی

انتقال­‌متقابل[۱]: حوزه جدید مورد توافق

در طی دهه اخیر، ایده روانکاوان پیرو مکاتب نظری مختلف، در مورد مفهوم انتقال­­‌متقابل به­‌هم نزدیک­‌تر شده است. این همگرایی به تکامل دو مفهوم اساسی، یعنی همانندسازی فرافکنانه[۲] و کنش‌­­نمایی[۳] انتقال­‌متقابل مربوط می­‌شود. مفهوم همانندسازی فرافکنانه از یک فانتزی درون­‌روانی[۴] متعلق به بیمار که کلاین برای نخستین بار معرفی کرد، به نوعی تعامل بین‌­فردی (بین بیمار و روانکاو) تکامل یافته است. مفهوم کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل عمدتاً برای توصیف موقعیت‌­های بالینی­ به­‌کار می­‌رود که در آن واکنش انتقال‌­متقابلِ روانکاو، با تلاش بیمار برای فعلیت بخشیدن به فانتزی انتقالی‌­اش مطابقت داشته باشد. این ایده‌­ها، در کنار آن­چه ساختارگرایان اجتماعی[۵]، نظریه­‌پردازان ارتباطی[۶] و همچنین سندلر با مفهوم­‌سازی خود از «پاسخ­ به نقش‌­گذاری[۷]» ارائه کرده­ است، منجر به فهم انتقال­‌متقابل بعنوان آفرینش مشترک بیمار و روانکاو شده است. البته براساس مکتب نظری مورد حمایت روانکاو، سهم نسبی بیمار و تحلیل­گر متفاوت خواهد بود. بهتر است به این حوزه­‌ی مورد توافق با دید طیفی و مدرج نگاه کنیم، به­‌طوری­که در یک انتهای آن سهم بیشتری به روانکاو داده می­‌شود و در انتهای دیگر بر نقش بیمار تاکید می­‌گردد. اگرچه کنش­‌نمایی انتقال‌متقابل به­‌طور گسترده بعنوان پدیده‌­ای غیرقابل اجتناب پذیرفته شده، ولی نقش آن در ایجاد تغییرات درون‌­روانی همچنان مورد مناقشه است.

والراشتاین (۱۹۹۰) در پژوهش خود به هدف یافتن حوزه مورد توافق این‌­طور ذکر کرد که سنت­‌های متنوع روانکاوی، بیش از آنکه در تکنیک با هم متفاوت باشند، در تئوری از هم فاصله دارند. از نظر او، توجه سیستمیک به پدیده­‌های هسته­‌ای روانکاوی یعنی انتقال و مقاومت، نشان می­‌دهد که در شرایط بالینی فارغ از تئوری نظری بکار گرفته شده، شباهت این دو بیش از تفاوت آن­هاست. در این مقاله نشان خواهم داد که انتقال­‌متقابل حوزه جدیدی است که توافق بر سر مفهوم آن، در نوشته‌­های اخیر روانکاوی به چشم می‌­خورد.

آبند (۱۹۸۹)  تصریح می­‌کند که مهم بودن انتقال­‌متقابل روانکاو به عنوان منبع اطلاعاتی برای فهمیدن بیمار، در حال حاضر به­‌طور گسترده پذیرفته شده است. همچنین به موازات با آن، اشتراکات کلاینی‌­های معاصر و ایگو سایکولوژیست‌­های کلاسیک، نیز به­‌تدریج افزایش یافته است (ریچاردز و ریچاردز).

این تفاهم بین روانکاوان دو سوی اقیانوس اطلس، با تم مورد توافق دیگر در نوشته‌­های روانکاوی معاصر همراه بوده است. هافمن (۱۹۹۴) در یادداشت­‌های خود به تعداد زیادی از گزارش­‌های اخیر اشاره کرده که در آن روانکاو به نوعی از روش­‌های سنتی یا پذیرفته­ شده‌­تر منحرف شده یا به قول هافمن «کتاب را دور انداخته» است. او معتقد است، ورود سوژگی خودانگیز روانکاو در فرآیند تحلیل علت این پدیده بوده است. با نگاه جامع‌­تر به موضوع مشخص می­‌شود که این ایده که روانکاو از طریق سلسله­ کنش­‌نمایی­‌های مستمر به درون دنیای بیمار کشیده می­‌شود و از جایگاه سنتی روانکاو و لوح سفید بودن خارج می­‌گردد، روز به روز پذیرش بیشتری می‌یابد. بررسی ارتباط دو مفهوم همانندسازی فرافکنانه و کنش­‌نمایی انتقال­‌متقابل کمک می­‌کند مسیر تکامل این حوزه مورد توافق روانکاوی معاصر که بخشی از آن واقعیت روانشناختی روانکاو را در بر می­‌گیرد، بهتر ردیابی کنیم.

مفهوم همانندسازی فرافکنانه:

در پنجاه سال اخیر، ارتباط بین مفاهیم همانندسازی فرافکنانه و انتقا‌ل­متقابل، تکامل قابل توجهی پیدا کرده است. اگرچه ابداع واژه همانندسازی فرافکنانه به­درستی به ملانی کلاین نسبت داده شده، ولی نوشته­‌های او پیرامون این موضوع نسبتاً پراکنده و مبهم است. این واژه نخستین بار در مقاله او با عنوان «یادداشت‌هایی پیرامون مکانیسم‌­های اسکیزوئید» ظاهر شد که البته در آن نقش یک مبحث جانبی و کم اهمیت را داشت. کلاین در آن مقاله، همانندسازی فرافکنانه را بعنوان یکی از مکانیسم­‌های دفاعی متعددی که فرد در وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید به‌­کار می­‌برد، معرفی کرده بود. به این معنا که نوزاد در تلاشی برای کنترل و تصاحب مادر، «بخش­‌های بد» از ایگوی خود را به درون بدن او بیرون می­‌اندازد.

به این ترتیب روانکاوان بریتانیایی پیرو کلاین، همانندسازی فرافکنانه را به­‌صورت نوعی فانتزی درون­‌روانی مفهوم‌­سازی می­‌کنند (سگال ۱۹۶۴ و اسپیلیوس ۱۹۹۲). برخی صاحب‌نظران معاصر آمریکایی (آگدن ۱۹۷۹ و شارف ۱۹۹۲) در زمینه همانندسازی فرافکنانه، به پاورقی کلاین در یکی از مقالاتش اشاره کرده­‌اند که درآن تاکید بر فرافکنی محتوای بد به درون بدن مادر است و نه به روی او. این تلاش کلاین برای ابهام­‌زدایی، می‌­تواند اشاره‌­ای به جنبه­‌ی بین‌­فردیِ فرآیند همانندسازی فرافکنانه باشد. این دیدگاه در مقاله بعدی او یعنی «پیرامون همانندسازی» (۱۹۵۵) تقویت می­‌شود. آگدن (۱۹۹۴) به رمان «اگر من جای تو بودم» نوشته جولین گرین که محور اصلی مقاله کلاین است اشاره می‌­کند که در آن فردی که مورد فرافکنی قرار گرفته در نتیجه فرآیند به­ وضوح دگرگون می­شود.

برخلاف نظر آگدن، اسپیلیوس (۱۹۹۲) چنین برداشتی از مقاله ندارد. به عقیده او، کلاین تغییر در اُبژه بیرونی را از اجزای ضروری همانندسازی فرافکنانه نمی­داند. به اعتقاد او، جایی که روانکاو تحت تاثیر رفتار بیمار قرار می‌­گیرد، درواقع بازتابی از همان انتقال­‌متقابل در معنای محدود فرویدی است و نشان­ می­‌دهد روانکاو به آنالیز بیشتری نیاز دارد.

اسپیلیوس (۱۹۹۲) توضیح می‌­دهد که کلاین با گسترده کردن مفهوم همانندسازی فرافکنانه، به­‌طوری که پاسخ احساسی روانکاو به رفتارهای تحریک‌­آمیز بیمار را در بر بگیرد، موافق نبوده است. از نظر او، چنین انتسابی ممکن است به روانکاوان اجازه دهد، مشکلات انتقال­‌متقابل خود را به گردن بیمار بیندازند.

مبهم بودن مفهوم همانندسازی فرافکنانه در مکتب کلاینی، در تعریف متناقض سگال (۱۹۶۴) از این واژه مشهود است. او همانندسازی فرافکنانه را به‌­طور کلی نوعی فرآیند درون­‌روانشناختی می­‌دانست، ولی در عین حال معتقد بود فردی که هدف فرافکنی قرار گرفته است، می‌­تواند از طریق فرآیند همانندسازی درون‌­فکنانه[۸] با آن­چه فرافکنی شده، همانندسازی کند (شارف ۱۹۹۲).

در دهه ۱۹۵۰، گروه کوچکی از روانکاوان بریتانیایی از جمله بیون وجود جنبه بین‌­فردی در همانندسازی فرافکنانه را تصریح کردند. بیون در بازتعریف این مفهوم به شیوه‌­ای که در روانکاوی معاصر به‌­کار برده می­‌شود، پیشرو بود.

بیون مفهوم همانندسازی فرافکنانه را با مدل نگه­دارنده و نگه­داشته شده­­[۹] خود پیوند داد. به­‌عبارتی نوزاد شرایط درونی و احساساتی که برای او غیرقابل تحمل هستند را با فرافکنی به بیرون، انکار می‌­کند و به این ترتیب نگه­داری آن­ها توسط مادر را تسهیل می­‌کند. مادر این احساسات را «سم­‌زدایی» و متابولیزه می‌­کند و نوزاد دوباره آنها را درونی‌­سازی[۱۰] می‌کند. اکنون نوزاد می‌تواند از طریق همانندسازی با مادر، این احساسات را کامل­‌تر تجربه کند. بیون به­‌وضح تاکید داشت که یک تعامل بین­‌فردی در جریان است که از فانتزی ناخودآگاه فرافکننده فراتر می‌­رود و روانکاو در موقعیت بالینی واقعا احساس می‌کند که از طرف بیمار برای بازی کردن نقشی در فانتزی او تحت فشار قرار گرفته است.

آگدن نظریه بیون را بسط می‌دهد و برای همانندسازی فرافکنانه سه جنبه قائل می‌شود: اول، بخشی از خود با فرافکنی، انکار می­‌شود و به­‌طور ناخودآگاه در درون فرد دیگر قرار می‌­گیرد. دوم، فرافکننده با وارد کردن فشار بین­‌فردی، طرف مقابل را وادار می­‌کند، با آن­چه فرافکنی کرده به‌­طور ناخودآگاه همانندسازی کند. سوم، (در شرایط تحلیلی) فردی که مورد فرافکنی قرار گرفته، محتوای فرافکنی شده را پردازش و نگه­داری می­‌کند و بیمار می­‌تواند شکل تعدیل یافته محتوای فرافکنی شده را دوباره درونی­‌سازی ­کند. به اعتقاد آگدن (۱۹۹۲)، این مراحل توالی خطی ندارند، بلکه در فضایی که خلق می‌شود، بیمار و روانکاو ارتباطی را شکل می‌­دهند که در عین جدا بودن از یکدیگر، یکی شدن با هم را تجربه می­‌کنند. از طریق تعامل رسوخ یابنده بین دو سوژه[۱۱]، سوژگی[۱۲] منحصر به‌­فرد جدیدی خلق می­‌شود.

اغلب روانکاوان معاصر پیرو مکتب کلاین باور دارند که انتقال­‌متقابل روانکاو، گاهی نتیجه تلاش بیمار برای برانگیختن احساساتی در روانکاو است که خودش قادر به تحمل آن نیست. بنابراین، چنین احساساتی اهمیت تعاملی زیادی دارند.

جوزف (۱۹۸۹) در گزارش مشاهدات خود این­طور نوشت که تلاش بیمار اغلب در این جهت است که روانکاو را به سمتی هل دهد که شیوه رفتارش با آن­چه او فرافکنی کرده، همخوان باشد. به اعتقاد او، روانکاو باید به خودش اجازه دهد، به فشاری که بیمار وارد می­‌کند، به شکل تعدیل یافته‌­ای پاسخ دهد، تا محتوای فرافکنی شده را به‌­صورت آگاهانه درک کند و آن را از طریق تحلیلی سازنده، برای بیمار قابل تحمل نماید.

اسپیلیوس (۱۹۹۲) و آگدن (۱۹۸۲) معتقدند، روانکاو در بالین، همیشه تا حدی تحت تاثیر آن­چه بیمار فرافکنی می­‌کند، قرار می‌گیرد. البته اسپیلیوس تاکید می‌­کند که نظر کلاین مورد توافق همگانی است که بیمار نباید برای هر احساسی که روانکاو تجربه می­‌کند، مقصر شناخته شود. ممکن است روانکاو در افتراق احساسات خود، از آنچه مربوط به بیمار است، سردرگم شود. به همین جهت، آنالیز پیوسته روانکاو برای افتراق این دو از یکدیگر، ضروری است.

توافق گسترده­‌ای در مورد این موضوع وجود دارد که همانندسازی فرافکنانه نتیجه اعمال فشار بین­‌فردی و «هل دادنی» از جانب بیمار است و نه یک تبادل مرموز محتوای روانی.  لذا به‌­نظر می‌­رسد، این فرآیند نیازمند وجود یک قلاب در فرد گیرنده است که محتویات فرافکنی شده به آن متصل شوند (گابارد ۱۹۹۴). به­ بیانی دیگر، ماهیت دفاع‌­ها، تعارضات و ساختار رابطه با اُبژه/ خود[۱۳] دنیای درونی گیرنده که از قبل شکل گرفته، تعیین­‌کننده میزان تناسب و اثر آن­چه فرافکنی شده، خواهد بود. حتی زمانی که روانکاو پاسخ انتقال‌متقابل خود را به صورت نیرویی بیگانه و حاکم شده بر خود تجربه می‌­کند، در واقع یکی از بازنمایی­‌های خود/ اُبژه واپس­‌رانده شده او تحت تاثیر فشارهای بین­‌فردی بیمار فعال شده است. لذا حس روانکاو از یک «خود» آشنا و یکپارچه، به­‌خاطر بالا آمدن جنبه‌های واپس‌­رانده شده مختل شده است. توصیف سایمینگتون (۱۹۹۰) از این فرآیند به این شکل است که بیمار با قلدری روانکاو را وادار می‌کند، با فکرهای بیمار، بجای تفکر خودش بیندیشد.

راکر (۱۹۶۸) واکنش روانکاو را به دو نوع انتقال­‌متقابل هماهنگ[۱۴] و مکمل[۱۵] تقسیم می‌کند. انتقال­‌متقابل هماهنگ نوعی ارتباط همدلانه بین بیمار و روانکاو را شامل می­‌شود، به‌عبارتی روانکاو با یک «بازنمایی خود» در درون بیمار، همانندسازی می‌­کند. انتقال‌­متقابل مکمل شامل همانندسازی روانکاو با نوعی «بازنمایی اُبژه» درونی بیمار است که بیمار با فرافکنی، انکار کرده است. به اعتقاد راکر، در مورد دوم تعارضات خودِ روانکاو، تحت تاثیر فرافکنی­‌های بیمار فعال شده است. گرین­برگ (۱۹۷۹) برای افتراق بهتر انواع پاسخ‌­های روانکاو، از مفهوم همانندسازی فرافکنانه متقابل[۱۶] استفاده کرد. به عقیده او، انتقال­‌متقابل مکمل پیشنهادی راکر، همیشه ناشی از همخوانی فرافکنی بیمار با بخشی از تعارضات ناخودآگاه روانکاو است. درحالی­که در همانندسازی فرافکنانه متقابل، روانکاو وضعیت عاطفی مربوط به بازنمایی اُبژه بیمار را درون­فکنی می­‌کند که تقریباً به­‌طور کامل از بیمار منشا می­‌گیرد. بسیاری از روانکاران معاصر دیدگاه گرین­برگ (۱۹۷۹) را افراطی می‌دانند.

اگرچه بسیاری از آن­ها موافقند که در روانکاو نوعی فرآیند همانندسازی درون­‌فکنانه اتفاق می­‌افتد و اگر «تناسب خوبی» برقرار نباشد، روانکاو احساسات و بازنمایی‌­های درونی فرافکنی ­شده بیمار را به عنوان عناصر بیگانه شناسایی کرده و از خودش می‌زداید (گابارد ۱۹۹۴ و شارف ۱۹۹۲). لذا ظرفیت روانکاو برای پاسخ به هر فرافکنی خاص، باید مدنظر قرار بگیرد (بیون ۱۹۵۹). آگدن نیز با این ایده موافق است:

تجربه من این طور نشان می‌دهد که همانندسازی فرافکنانه ویژگی همیشگی برونی­‌سازی یک رابطه درونی با اُبژه (یا همان انتقال) است. آنچه متغیر است، درجهمشارکت اُبژه بیرونی در برونی‌­سازی رابطه درونی با اُبژه است.

برخی منتقدان گسترده کردن مفهوم همانندسازی فرافکنانه (کرن­‌برگ ۱۹۸۷، سندلر ۱۹۸۷)، معتقدند ایده اصلی کلاین بیش از حد عمومیت یافته و در این فرآیند دستخوش تغییرات زیادی شده است. از نظر کرن‌برگ (۱۹۸۷) مفهوم همانندسازی فرافکنانه باید به این موارد محدود شود: فرافکنی جنبه‌­های غیرقابل تحمل تجربه درون­‌روانشناختی به روانکاو، حفظ ارتباط و همدلی با محتوای فرافکنی شده، تقلا برای کنترل روانکاو به عنوان نوعی تلاش­ دفاعی و القای احساساتی در اُبژه که با آن­چه درتعامل این­جا و اکنون با روانکاو به­‌طور ناخودآگاه فرافکنی شده، همخوان است. از نظر او فعل و انفعالات درون­‌روانی روانکاو بر محتوای فرافکنی شده و برگرداندن آن به شکل تحلیل به بیمار در این مفهوم نمی­‌گنجد و بسط دادن این مفهوم به­‌طوری که این موارد را در بر بگیرد، کاری غیرضروری و نابه‌جاست.

از دیدگاه ایگو سایکولوژیستی مثل پوردر (۱۹۸۷)، همانندسازی فرافکنانه می­‌تواند به­ عنوان نمونه‌ای از همانندسازی با پرخاشگر[۱۷] در نظر گرفته شود. در مدل او، بیمار از طریق سپردن نقش کودک بد به روانکاو و به عهده گرفتن نقش والد مطالبه‌­گر، ایرادگیر، مازوخیستیک یا سادیستیک، به طور ناخودآگاه منفعل را به فعال تبدیل می­‌کند. از نظر پوردر، چیزی به روانکاو فرافکنی نمی‌شود، بلکه بخاطر درون­‌کنش‌­نمایی[۱۸] بیمار، احساسی در روانکاو القا می‌شود.

از نظر سندلر (۱۹۸۷ و ۱۹۹۳) در نظر گرفتن یک تناظر یک به یک بین آن­چه در ذهن روانکاو و بیمار می­‌گذرد، پرخطر است. او همانندسازی فرافکنانه را یک فرآیند دفاعی دو مرحله­‌ای می­‌دانست: در مرحله اول، یک فرافکنی درون­‌روانی اتفاق می­‌افتد و بخش­‌های ناخواسته و جدا شده‌­ی بازنماییِ خود به بازنمایی اُبژه فرافکنی می­‌شود. در مرحله دوم، بازنمایی اُبژه (که در فانتزی دستخوش تغییر شده و اکنون حاوی جنبه­‌های ناخواسته و جدا شده خود است) از طریق فرآیند فعلیت‌­یابی[۱۹] برون­‌سازی می­‌شود، در این فرآیند روانکاو برای اجرا کردن نقش مشخصی در مقابل بیمار (از طریق مانورهای ناخودآگاه کلامی و غیرکلامی) تحت فشار قرار می‌گیرد.

نظریه نوآورانه سندلر (۱۹۷۶) در مورد «پاسخ به نقش­‌گذاری»، ارتباط نزدیکی با مفهوم فعلی همانندسازی فرافکنانه دارد. او در مقاله خود این­‌طور می­‌نویسد (۱۹۷۶):

در مواقع بسیاری روانکاو پاسخ غیرمنطقی‌­اش را از روی وجدان حرفه‌­ای کاملا مربوط به نقاط کور خودش می­‌بیند. درحالی که بهتر است این پاسخ به‌­عنوان یک تعادل بین تمایلات خودش و پذیرش رفلکسی نقشی که بیمار برای پذیرفتنش او را تحت فشار قرار داده، درنظر گرفته شود.

در مفهوم­‌سازی سندلر، بیمار در رابطه انتقالی به­‌صورت ناخودآگاه یک رابطه با اُبژه درون‌سازی شده را در رابطه انتقالی فعلیت می­‌بخشد، به این ترتیب که روانکاو نقشی را ایفا می­‌کند که از دنیای درون­‌روانی بیمار مشتق شده است. به اعتقاد اسپیلیوس (۱۹۹۲)، مفهوم‌­سازی سندلر شبیه فرآیندی است که جوزف (۱۹۸۹) توصیف می‌کند که در آن بیمار به طور ناخودآگاه احساساتی را در روانکاو القا می‌­کند و او را به سمت رفتار همخوان با اجزای فرافکنی شده، هل می‌­دهد. سندلر (۱۹۹۳) اعتقاد داشت، این شکل از همانندسازی با فانتزی اُبژه، کمابیش شبیه ایده راکر (۱۹۶۸) در مورد انتقال‌­متقابل مکمل است. او این پدیده را از فرآیند «همانندسازی اولیه» که یک فرآیند انعکاسی خودکار است و اساس همدلی تحلیلی را تشکیل می­‌دهد، افتراق داد.

سندلر (۱۹۹۳) تاکید کرد که هر واکنش شدید احساسی که در روانکاو در پاسخ به گفتار یا رفتار بیمار برانگیخته می­‌شود، همانندسازی فرافکنانه نیست، «مگر اینکه به صورت ناخودآگاه هدفش برانگیختن چنین واکنشی در روانکاو بوده باشد». در همین راستا، مرز دقیقی برای همانندسازی فرافکنانه تعریف کرد، تا هر احساس قوی که روانکاو به‌­صورت انتقال­‌متقابل تجربه می­‌کند، به­‌عنوان وضعیتی که بیمار القا کرده، تفسیر نشود.

کنش‌­نمایی انتقال‌­متقابل:

در طی دهه اخیر، مفهوم «کنش‌­نمایی» در بین روانکاوان پیرو مکتب ایگوسایکولوژی، محبوبیت زیادی بدست آورده است. اگرچه تعریف دقیق این واژه هم­چنان مورد توافق همگانی نیست و با معانی متفاوت بکار برده می‌شود (پانل ۱۹۹۲). جاکوبز (۱۹۸۶) تعریف کاربردی از این واژه ارائه کرد: با کمک کنش­‌نمایی که اغلب خارج از آگاهی و به‌­صورت غیرکلامی مثلاً وضعیت بدنی تظاهر می‌­کند، می‌­تواند لحظات حساسی که پدیده‌­های انتقال و انتقا‌ل‌­متقابل در هم گره می­خورند، را توضیح داد.

به اعتقاد مک­لاقلین (۱۹۹۱)، ریشه کلمه از مفهوم نقش بازی کردن می­‌آید و به معنای وادار کردن یا تحت تاثیر قرار دادن فرد دیگر در حوزه بین‌­فردی است.  او مفهوم گسترده‌ای از کنش­‌نمایی ارائه داد: در اثر قوانین و چارچوب­‌های تحلیلی، محدودیت‌­ها و فشار پسرفت‌­کننده­‌ای[۲۰] القا می‌­شود که قدرت عملی کلمات را تشدید می­‌کند و تمام رفتارها، حتی کلام دو طرفی که در رابطه تحلیلی قرار دارند، را تحت تاثیر قرار می‌­دهد.

او در تعریف دقیق‌­تری نیز بیان کرد: تعاملات برگشت‌­کننده (دفاعی) بین دو نفری که در رابطه درمانی قرار دارند و هریک از آن­ها به‌­صورت نتیجه رفتار دیگری تجربه می‌­کند.

زمانی که کنش‌­نمایی­ را به کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل محدود می‌­کنیم، ارتباط آن با همانندسازی فرافکنانه بارزتر می­‌گردد. بوسکی تشابهات همانندسازی فرافکنانه و کنش‌نمایی را ذکر کرد و پیشنهاد کرد پژوهش جامعی در مورد کنش‌­نمایی انجام شود، تا عملکرد همانندسازی فرافکنانه بهتر درک شود (پانل ۱۹۹۱). چاسد ذکر می‌­کند، کنش‌­نمایی زمانی اتفاق می­‌افتد که تلاش بیمار برای به فعلیت رساندن یک فانتزی انتقالی، به بروز یک واکنش انتقال‌­متقابل منتهی می­‌شود (پانل ۱۹۹۱). او تاکید کرد،  آن­چه به طور ضمنی در مفهوم همانندسازی فرافکنانه وجود دارد، یکسان بودن تقریبی پاسخ هر روانکاو به رفتار یا منش مشخصی از بیمار است. درحالی­که، از کنش‌­نمایی انتقال‌­متقابل این­طور برداشت می‌­شود که معنای درون­‌روانی هر تعامل بیمار، برای هر روانکاو می‌تواند معنای کاملا متفاوتی داشته باشد و منجر به رفتار متفاوتی شود. مک­لاقلین پیشنهاد کرد، در همانندسازی فرافکنانه روانکاو خودش تهی و فقط پذیرنده و دربرگیرنده چیزهایی است که بیمار فرافکنی می‌کند (پانل ۱۹۹۲).

همان­طور که پیش­تر ذکر شد، کلاینی‌­های معاصر مثل اسپیلیوس (۱۹۹۲) و جوزف (۱۹۸۹) نیز نگرانی مشابهی دارند که روانکاوان همه احساساتی را که تجربه می‌کنند، نشأت گرفته از بیمار تصور کنند. آنها همچون چاسد اعتقاد دارند که تفاوت­‌های فردی روانکاوان گوناگون می‌­تواند، به بروز شکل­‌های متفاوتی از کنش‌­نمایی­ انتقال­‌متقابل و یا همانندسازی فرافکنانه منجر شود.

اگرچه روانکاوان کلاسیک، زمانی که درباره کنش‌­نمایی می­‌نویسند، بیشتر روی مفهوم محدود انتقال­‌متقابل تمرکز ­می‌­کنند، به عبارتی تجربیات قدیمی خودشان که در تعامل با بیمار دوباره زنده می­‌شود (جاکوب ۱۹۸۶)، ولی اغلب با ایده کلاینی‌­ها موافقند که انتقال متقابل روانکاو، می‌­تواند بازگو کننده اطلاعات مهمی در مورد بیمار باشد (آبند ۱۹۸۹). جاکوب (۱۹۹۳) این طور می‌نویسد:

تجربه درونی روانکاو اغلب راهی ارزشمند برای درک تجربه درونی بیمار است.

رنیک، تجربه خودش را در یک کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل توصیف می­‌کند که برای او فلج‌کننده بوده و بخشی از این کنش‌­نمایی متاثر از آرزوی کودکی خودش برای نجات مادرش بوده و بخشی متاثر از نیاز بیمار برای این که نوعی پاسخ نجات‌­بخش در او برانگیزد.

به اعتقاد روتون نیز کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل و همانندسازی فرافکنانه به طرز شگفت‌­آوری به هم شبیه هستند. اگرچه برای کنش­‌نمایی و فعلیت‌­یابی یک تفاوت قائل می­‌شود، به این صورت که «کنش‌­نمایی» محدود به تبدیل تجربه به رفتار است، درحالی که «فعلیت‌یابی» دست‌کاری ظریفی از جانب بیمار است که به‌­طور ناخودآگاه به روانکاو القا می‌­کند، به شکلی ویژه­‌ای رفتار کند، ارتباط برقرار کند یا نقش خاصی اتخاذ کند و به­ این ترتیب بی‌­سر و صدا، بخشی از آرزوی انتقالی بیمار را برآورده ‌می‌­کند، یا اتفاقا برعکس علیه چنین آرزویی دفاع می‌­کند. این جنبه را می‌­توان نوعی کنش­‌نمایی که منجر به فعلیت‌­یابی می­شود، درنظر گرفت.

او واقف بود که این نگاه به کنش‌­نمایی، یعنی فعلیت‌­یابی پاسخ انتقال­‌متقابل در روانکاو، مشابه «پاسخ به نقش‌­گذاری» سندلر (۱۹۷۶) و فهم آگدن (۱۹۷۹) از همانندسازی فرافکنانه است. به عقیده او، تفاوت اصلی این است که شاید کاربرد متداول همانندسازی فرافکنانه، برای بیماران بدوی‌­تر که در فضای درمان آنالیتیک پسرفت می­‌کنند، مناسب­‌تر باشد.

فرضیه اصلی خود را به اینجا خلاصه می‌کنم: مفهوم امروزی همانندسازی فرافکنانه برای روانکاوان متاثر از کلاین (و مکتب بریتانیایی رابطه با اُبژه) و مفهوم کنش­‌نمایی انتقال‌متقابل برای روانکاوان کلاسیک یا پیرو مکتب ایگوسایکولوژی، بسیار شبیه است. هر دو انتقال­‌متقابل روانکاو را آفرینش مشترک بیمار و روانکاو می­‌دانند (گابارد ۱۹۹۴). بیمار پاسخ­‌های مشخصی را در روانکاو القا می­‌کند، در حالی که شکل نهایی پاسخ انتقال‌متقابل را تعارضات و بازنمایی­‌های درونی خود/ اُبژه روانکاو تعیین­ خواهد کرد.

توافق همگانی، در مورد غیرقابل اجتناب بودن کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابلی در فرآیند درمان تحلیلی، در حال شکل گرفتن است. آنچه مورد توافق نیست، میزان سودمندی چنین کنش‌­نمایی در فرآیند درمانی است. ایگل (۱۹۸۶)، کیس بالینی را مطرح کرد که در آن کنش­‌نمایی انتقال-انتقال­‌متقابل به‌­تنهایی منجر به درمان علائم بیمار شد. او برای توضیح علت این پدیده، به تئوری «استادی-کنترل»[۲۱] ویس و سامسون استناد کرد و این­طور توضیح داد که بیمار حاضر به پذیرش یک باور هسته­‌ای پاتولوژیک ناخودآگاه نبوده که به‌­نوبه خود منجر به رفع علائم بدون کسب بینش شده است.

طبق نظر چاسد (۱۹۹۱)، کنش­‌نمایی ایمپالس‌­های مشخص در چارچوب درمانی، مهار کردن خود و بررسی کردن آن­چه اتفاق افتاده به صورت گذشته‌نگر، ارزشمند است. البته او تاکید کرد که خودِ کنش‌­نمایی ارزش تحلیلی ندارد، بلکه مشاهده و نهایتا درکی که از آن کنش‌نمایی حاصل می‌شود، ارزشمند است. جاکوب (۱۹۹۳) خط میانه را در پیش گرفته و معتقد است که تجربه کنش­‌نمایی و بینش حاصل از آن، همراه با هم کار می‌­کنند و نمی‌توان آنها را به‌­طور واقعی از هم جدا کرد. رنیک (۱۹۹۳) معتقد است که آگاهی به انتقال­‌متقابل همیشه بعد از کنش‌­نمایی به انتقال‌­متقابل اتفاق می‌افتد. او با بوسکی (۱۹۹۰) موافق است که تحلیل پیشرفت نمی­‌کند، مگر اینکه روانکاو از نظر احساسی به‌شیوه‌­ای که قصد آن را نداشته، درگیر شود. رنیک از تکنیکی حمایت می‌کند که اجازه می‌دهد روانکاو خودانگیخته عمل کند، حتی اگر درجاتی از سوژگی او به طرز غیرقابل اجتنابی به مداخلات او راه یابند. از این جهت او مشابه ساختارگراهایی مثل هافمن (۱۹۸۳ و ۱۹۹۴) اعتقاد دارد که استفاده از سوژگی برای فهم تعامل تحلیلی لازم و غیرقابل اجتناب است. ساختارگراها نیز اعتقاد دارند که رفتار روانکاو تا حدی تحت تاثیرات بیمار شکل می­‌گیرد. طبق دیدگاه آن­ها، انتقال و انتقال­‌متقابل هر دو خلق مشترک بیمار و روانکاو در نظر گرفته می­‌شوند.

بخش اصلی ایده ساختارگراها (یا ساختارگراهای اجتماعی) این است که در فرآیند تحلیل، کنش‌­نمایی به طور پیوسته در جریان است و روانکاو باید به طور مداوم خودش را پایش کند تا مطمئن شود، به­‌طور ناخودآگاه در حال مشارکت در سناریوی درونی نوشته شده بیمار نباشد (گیل ۱۹۹۱ و هافمن ۱۹۹۲). این ارتباط دو طرفه است، یعنی رفتارهای روانکاو نیز بر روی انتقالِ بیمار نسبت به او تاثیر می‌گذارد. همچنین اعتقاد دیگری که ساختارگراها در زمینه درک پدیده کنش‌­نمایی انتقال- انتقال­‌متقابل دارند، این است که در رابطه دوتایی بیمار و روانکاو، قلمرو درون‌­روانی از قلمرو بین­‌فردی قابل افتراق نیست (هافمن ۱۹۹۱). کوهن (۱۹۹۲) که با اورنتاسیون کلاسیک‌­تری به موضوع نگاه می­‌کند، نیز موضع مشابهی دارد.

نظریه‌پردازان ارتباطی[۲۲] همچون میچل (۱۹۸۸)، آرون (۱۹۹۱)، هیرش (۱۹۹۳ و ۱۹۹۴) و تانسی (۱۹۹۴)، به نتایج مشابهی در مورد سودمندی و غیرقابل اجتناب بودن کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل دست یافته‌­اند. میچل به شباهت بین نظریه خودش و آن­چه سندلر، گیل، راکر و لوینسون گفته‌­اند، اشاره می‌­کند و این­طور توضیح می‌­د‌هد که:

روانکاو حداقل تا حدی در ماتریکس ارتباطی بیمار جای گرفته است. روانکاو به هیچ طریقی نمی‌­تواند،  از نقش‌هایی که در دنیای ارتباطی بیمار برایش درنظر گرفته شده،  اجتناب کند. تجربه روانکاو لزوماً توسط ساختارهای ارتباطی بیمار شکل داده می‌شود. او نقشی را بازی خواهد که بر­عهد­ه‌اش گذاشته شده، حتی اگر عاجزانه سعی کند خارج از سیستم ارتباطی بیمار قرار بگیرد و هیچ نقشی بازی نکند (۱۹۸۸).

او تاکید می‌­کند که تنها راهی که برای رسیدن به تجربه روانکاوی ایده‌آل امکان­‌پذیر است، ورود روانکاو به دنیای ارتباطی بیمار خواهد بود.

بیناسوژگی[۲۳]

در فضای تحلیلی، دو نوع سوژگی در جریان است. بولاس (۱۹۸۷)، تحت تاثیر روانکاوان مکتب رابطه با اُبژه، خصوصا وینیکات، نیز اعتقاد به وجود دو سوژگی در فرآیند تحلیل داشت. اگرچه به اعتقاد او انتقال­‌متقابل دریچه­‌ای منحصربه­ فرد به دنیای درونی بیمار باز می‌­کند: «برای پیدا کردن بیمار، باید درون خودمان او را جست­‌وجو کنیم. این فرآیند به طرز غیرقابل اجتنابی به حضور دو بیمار در جلسه درمان و لذا دو منبع تداعی آزاد، اشاره دارد».

آگدن (۱۹۹۴) دانش ما را درمورد بیناسوژگی وسیع‌تر می­‌کند. به اعتقاد او، روانکاوی معاصر از قاب خوش­بینانه­‌ای که در آن می‌توان بیمار و روانکاو را جدا از هم فرض کرد، گذر کرده است. او هسته فرآیند روانکاوی را حرکت منطقی سوژگی و بیناسوژگی می­‌دانست. همان‌طور که وینیکات (۱۹۶۰) اشاره کرد که مفهوم‌سازی نوزاد نمی­‌تواند جدا از محیط مادر باشد، آگدن (۱۹۹۴) نیز نتیجه­‌گیری مشابه‌ی در مورد روانکاوی کرد:

چیزی به اسم بیمار، جدا از آنچه در ارتباط با روانکاو وجود دارد، نیست. همان‌طور که چیزی به اسم روانکاو، جدا از آن­چه در ارتباط با بیمار وجود دارد، نیست.

لذا از نظر آگدن هدف از همانندسازی فرافکنانه، خلق سوژه‌­ای بدون مرکزیت بین­‌فردی یا آن­‌طور که خودش نامید، شخص ثالث (سومی) تحلیلی[۲۴] است و آنالیز در فضای تحلیلی بین بیمار و روانکاو شکل می‌گیرد. با توجه به این موضوع، آگدن به کل‌­گرایانه­ بودنِ اطلاقِ انتقا‌ل‌­متقابل به هر چیزی که روانکاو فکر می­کند یا حس می­‌کند، اعتراض می‌کند. برای اینکه مفهوم انتقال­‌متقابل معنی­‌دار باشد، باید بین روانکاو به­‌عنوان یک وجود جدا و روانکاو به­‌عنوان مخلوق مشترک بیناسوژه‌ای ناشی از فرآیند تحلیلی، دیالکتیکی بسازد. آگدن معتقد است که در کار تحلیل سه نوع سوژگی وجود دارد: سوژگی بیمار، سوژگی روانکاو و سوژگی سومی تحلیل. همانندسازی فرافکنانه هم سوژگی بیمار و هم سوژگی روانکاو را نفی می­‌کند، ولی همزمان هر دو سوژگی را بازتصاحب می­‌کند، تا یک سومی انسجام یافته و یک سوژه جدیدِ حاصل از فرآیند همانندسازی فرافکنانه را خلق کند. این که فرآیند همانندسازی فرافکنانه به‌طور مشترک برای هر دو طرف در جریان است، به‌­طور واضح بر این دیدگاه دلالت می­‌کند. دلالت دیگر این موضوع این است که بخشی از واقعیت روانی روانکاو که با انتقال­‌متقابل اشغال شده، تا حدود زیادی یک «آفرینش جدید» محسوب می­‌شود.

بحث:

در سال­های اخیر، بین دیدگاه روانکاوان کلاسیک و کلاینی­‌های معاصر همگرایی بیشتری مشاهده می­‌شود. هر دو مکتب توجه ویژه­‌ای به فانتزی­‌های ناخودآگاه دارند، از سازماندهی زندگی روانی ناخودآگاه درک مشابهی دارند و از استراتژی­‌های تحلیلی با درون‌مایه‌ی پرخاشگرانه استفاده می‌­کنند (ریچاردز و ریچاردز).

زمینه دیگری از همگرایی بین این دو مکتب، موضوع این مقاله یعنی نگاهی است که به انتقال­‌متقابل دارند. روانکاوان کلاسیک­‌تر، از اعتقاد سرسختانه به دیدگاه محدود فروید که انتقال­‌متقابل را محدود به انتقال روانکاو نسبت به بیمار می­‌دانست، فاصله گرفته‌­اند (آبند ۱۹۸۹، چاسد ۱۹۹۱، کوهن ۱۹۹۲، جاکوبز ۱۹۹۳، مک­لاقلین ۱۹۹۱، پوردر ۱۹۸۷، رنیک ۱۹۹۳، روتون ۱۹۹۳، سندلر ۱۹۷۶). روانکاوان پیرو مکتب کلاین و رابطه با اُبژه، از دیدگاه گسترده و کلی­‌گرایانه به همانندسازی فرافکنانه که در آن روانکاو هیچ سهمی در واکنش احساسی القا شده توسط بیمار ندارد، دست برداشته‌­اند (جوزف ۱۹۸۹، آگدن ۱۹۹۴، شارف ۱۹۹۲، اسپیلیوس ۱۹۹۲).

این دیدگاه که انتقال­‌متقابل بازنمایی یک خلق مشترک است که بیمار و روانکاو هر دو در آن سهم دارند، مورد تایید روانکاوان کلاسیک، کلاینی­‌های معاصر، نظریه‌­پردازان ارتباطی و ساختارگرایان اجتماعی قرار گرفته است. اگرچه تفاوت‌هایی وجود دارد، ولی اغلب روانکاوان معاصر توافق دارند که زمان­‌هایی وجود دارد که بیمار در رابطه تحلیلی به یک سناریوی درونی فعلیت می­‌بخشد و روانکاو را به درون این سناریو می­‌کشد و او را وادار به ایفای نقشی می­‌کند که توسط دنیای درونی او نوشته شده است. البته، ابعاد دقیق این نقش‌­پذیری تحت­‌الشعاع سوژگی خودِ روانکاو و تناسب محتوای فرافکنی‌شده‌­ی بیمار با بازنمایی دنیای درونیِ روانکاو دارد.

شباهت بین همانندسازی فرافکنانه، آن­طور که در روانکاوی معاصر به­‌کار می‌­رود، پاسخ به نقش­‌گذاری و کنش‌­نمایی انتقال­‌متقابل مورد بررسی تعدادی از نویسندگان قرار گرفته است (گابارد ۱۹۹۴، مک­لاقلین ۱۹۹۱، روتون ۱۹۹۳، اسپیلیوس ۱۹۹۲). حتی کرن­برگ که به دیدگاه آگدن در مورد همانندسازی فرافکنانه اعتراض دارد، به القا پاسخ انتقال‌­متقابل توسط بیمار توجه کرده است:

به عنوان بخشی از رویکرد خود در تعبیر فرافکنی و همانندسازی فرافکنانه، لازم می‌­دانم که روانکاو مشخصات بازنمایی اُبژه/خود را که بر روی او فرافکنی شده، شناسایی کند.

بی‌­شک بین مفاهیم ذکر شده، تفاوت­‌هایی وجود دارد. به طور مثال، همانندسازی فرافکنانه واژه‌­ای است که بیشتر درمورد بیماران بدوی­‌تر و دارای اختلال شخصیت شدید یا سایکوز به‌­کار برده می­‌شود. این کاربرد بازتاب­‌کننده تجربه روانکاو است که نیرویی بیگانه بر او غلبه می­‌کند و حس ناآشنایی غریبی ایجاد می­‌کند. در توضیح دقیق‌­تر این­‌طور به­نظر می­‌رسد که جنبه‌­های واپس‌­رانده شده‌­ی دنیای درونیِ روانکاو به درون آگاهی او آورده می­‌شود و در تصادم با تجربه خودِ معمول روانکاو قرار می­‌گیرد. بنابراین تحمیل قوی جنبه‌­هایی از بیمار به روانکاو، در بطن همانندسازی فرافکنانه وجود دارد. به­‌طور متضادی، نوشته‌­های روانکاوان کلاسیک در مورد کنش‌­نمایی نشان می‌دهد که آنها به سهم بیشتر تعارضات ناخودآگاه روانکاو اعتقاد دارند. اگرچه، اغلب آن­ها نقشی را که رفتار بیمار در برانگیختن آن ایفا می‌­کند، به رسمیت می­‌شناسند. قطعاً هر دو گروه قبول دارند که تجربه روانکاو نسخه عینی و دقیقی از بازنمایی خود/ اُبژه که توسط بیمار فرافکنی شده، نیست. سوژگی روانکاو، عنصر جدیدی برای بازآفرینش گذشته در اختیار فضای تحلیلی قرار می‌­دهد، آنچه آگدن (۱۹۹۴) از آن به­عنوان «سومی تحلیل» یاد می­‌کند.

تفاوت دیگری بین کنش‌نمایی و همانندسازی فرافکنانه این است که مورد اول نشان‌دهنده یک عمل است. همانندسازی فرافکنانه، حداقل از لحاظ تئوری، می‌­تواند فقط احساس انتقال­‌متقابلی باشد که توسط بیمار به روانکاو القا می­‌شود و بدنبال آن عملی اتفاق نمی‌افتد. اگرچه، اگر تغییرات جزئی تونِ صدا، وضعیت بدنی، استفاده از سکوت و موارد دیگری که جاکوبز (۱۹۸۶) و مک­لاقلین (۱۹۹۱) توضیح می‌دهند، را به­‌شمار بیاوریم، مرز بین احساسات القا شده و رفتار منشأ گرفته از آن احساسات بسیار باریک خواهد بود. بنابراین، می­‌توان همانندسازی فرافکنانه را به صورت طیفی در نظر گرفت که در یک انتهای آن کنش‌­نمایی قرار گرفته و در انتهای دیگر آن انتقال­‌متقابل. فضای زیادی که در بخش میانی طیف قرار گرفته، مربوط به هم‌پوشانی این دو است.

مسئله دیگری که بیشتر مورد تناقض است، مقدار و چگونگی مفید بودن انتقال­‌متقابل است. کارپی (۱۹۸۹)، باور داشت که برون­‌کنش‌­نمایی[۲۵] نسبی انتقال متقابل غیرقابل اجتناب است و در واقع همان چیزی است که درون­‌فکنی[۲۶] مجدد محتوای فرافکنی شده را امکان­پذیر می­‌کند، کاری که تا الان برای بیمار قابل تحمل نبوده است.

سایر روانکاوان (آبند ۱۹۸۹، چاسد ۱۹۹۲، مک­لاقلین ۱۹۹۱، رنیک ۱۹۹۳)، بر این نکته تاکید کرده‌اند که کار تحلیلی روی کنش‌­نمایی همان چیزی است که در نهایت باعث تغییر بیمار می‌شود. بقیه (کوپر ۱۹۹۲، جاکوبز ۱۹۹۳، آگدن ۱۹۸۹، پولور ۱۹۹۲) معتقدند، فقط یکی از این دو مکانیسم لزوماً درست نیست، بلکه وقایعی که در رابطه درمانی به وقوع می‌پیوندند، درکنار کار تحلیلی که بر آن وقایع صورت می‌­گیرد، با تقویت اثر یکدیگر باعث ایجاد تغییر روانی می‌شوند.

در نهایت، علیرغم تفاوت زیادی که هم­چنان در نگرش مکاتب مختلف روانکاوی وجود دارد، ولی در مورد مفید بودن انتقال­‌متقابل در درک بهتر بیمار، تفاهم وجود دارد. تلاش بیمار برای تبدیل روانکاو به اُبژه انتقالی به‌­عنوان یکی از وجوه غیرقابل اجتناب درمان به­‌طور گسترده مورد پذیرش قرار گرفته است. همچنین انتقال متقابل روانکاو به‌­صورت آفرینش مشترک بیمار و روانکاو که هر دو در شکل‌­گیری آن سهم دارند، پذیرفته شده است و به نظر می‌­رسد بخشی از آنچه روانکاو تجربه می‌کند، بازتابی از دنیای درونی بیمار است. بنابراین یکی از وظایف روانکاو در تعامل با بیمار، تلاش برای پیدا کردن راه خروج از کنش‌­نمایی انتقال- انتقال‌­متقابل است، تا بتواند به­‌صورت تحلیلی و همراه با بیمار اتفاقی که در جریان است، را بفهمد. در این شرایط قلمرو تحلیلی و قلمرو درون­‌روانی به­‌هم پیوسته هستند و لذا به‌­نظر می­‌رسد انتظار لوحِ سفید بودن روانکاو در عمل امکان‌پذیر نباشد. همچنین وظیفه دیگر روانکاو، بازبینی و آنالیز مداوم خود خواهد بود. همان­طور که شافر (۱۹۹۲) تاکید می‌­کند که: «می‌­توانیم درمانی را تحلیلی درنظر بگیریم که از سه بخش تحلیل انتقال­‌متقابل، تحلیل انتقال و تحلیل­ دفاع­‌های در جریان را شامل شود».

در این رابطه قلمرو تحلیلی و درون‌روانی به هم پیوسته هستند و دیدگاه خوشبینانه لوح سفید بودن روانکاو امکان‌پذیر نیست. وظیفه دیگر روانکاو تحت آنالیز و بازبینی مداوم خود بودن است.

این مقاله با عنوان «Countertransference: The Emerging Common Ground» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط هدیه عرشیانی ترجمه و در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۹ در بخش «آموزش روانکاوی» وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Countertransference

[۲] Projective identification

[۳] Enactment

[۴] intrapsychic

[۵] Social consructivists

[۶] Relational theorists

[۷] Role-responsiveness

[۸] Introjective identification

[۹] Container-contained model

[۱۰] Internalize

[۱۱] Subject

[۱۲] Subjectivity

[۱۳] Object- self relation

[۱۴] Concordant

[۱۵] Complementary

[۱۶] Projective counter-identification

[۱۷] Identification with the aggressor

[۱۸] Acting in

[۱۹] Actualization

[۲۰] Regression

[۲۱] Mastery-control

[۲۲] Relational theorists

[۲۳] Intersubjectivity

[۲۴] Analytic third

[۲۵] Acting out

[۲۶] Reintroject

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.