skip to Main Content
انتقال | وضعیت تام

انتقال | وضعیت تام

انتقال | وضعیت تام

انتقال | وضعیت تام

عنوان اصلی: Transference: The Total Situation
نویسنده: بتی جوزف
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1985
تعداد کلمات: 5600 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 32 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

انتقال؛ وضعیت تام

مقدمه

قصد من در این مقاله، بحث در مورد این است که امروزه چگونه از مفهوم انتقال در کار بالینی خود استفاده می‌کنیم. تأکید من بر ایده‌ی انتقال به عنوان چارچوبی خواهد بود که همیشه در آن چیزی اتفاق می‌افتد و همیشه حرکت و فعالیت وجود دارد.

فروید با مشاهده‌ی این که چگونه روابط بیمار با ابژه‌های اصلی آن‌ها با تمام غنای خود به شخص درمانگر منتقل می‌شدند به مرور از این ایده‌ی اولیه که انتقال نوعی مانع است به سمت این ایده پیش رفت که انتقال، ابزاری ضروری از فرایند تحلیلی است. استراچی[۱] (۱۹۳۴) با استفاده از اکتشافات ملانی کلاین[۲] در مورد این که چگونه فرافکنی و درون‌فکنی، ابژه‌های درونی فرد را گسترش می‌دهند و متأثر می‌سازند نشان داد که آنچه منتقل می‌شود عمدتاً نه ابژه‌های خارجی گذشته‌ی کودک، بلکه ابژه‌های درونی هستند، و شیو‌ه‌ای که این ابژه‌ها برساخته می‌شوند به ما کمک می‌کند تا درک کنیم فرایند تحلیلی چگونه می‌تواند موجب تغییر شود.

ملانی کلاین از طریق کار مستمر خود بر روابط ابژه‌ای اولیه و مکانیسم‌های روانی اولیه، به ویژه همانندسازی فرافکنانه، درک ما را از ماهیت و فرایند انتقال گسترش داد. او در مقاله‌ی خود (۱۹۵۲) به نام «خاستگاه انتقال» نوشت: «تجربه‌ی من این است که در تفکیک جزئیات انتقال، تفکر بر حسب وضعیت‌های تام[۳] منتقل شده از گذشته به حال و همچنین دفاع‌های هیجانی و روابط ابژه‌ای ضروری است». او در ادامه توصیف کرد که چگونه برای سال‌های متمادی، انتقال از منظر ارجاع‌های مستقیم به روانکاو درک می‌شد، و چگونه بعداً متوجه شدیم که به عنوان مثال، مواردی همچون گزارش در مورد زندگی روزمره و غیره، سرنخی به اضطراب‌های ناخودآگاه می‌دهند که در وضعیت انتقال برانگیخته می‌شود. به نظر من می‌رسد که مفهوم وضعیت‌های تام، برای درک و استفاده‌ی ما از انتقال در حال حاضر اساسی است، و می‌خواهم این مفهوم را بیشتر بررسی کنم.

طبق تعریف، وضعیت تام باید شامل هر چیزی باشد که بیمار به درون رابطه می‌آورد. آن‌چه او با خود به همراه می‌آورد را به بهترین نحو می‌توان با تمرکز توجه بر اتفاقاتی که درون رابطه رخ می‌دهند سنجید، این که چگونه او از درمانگر در راستا و فراسوی آن‌چه می‌گوید استفاده می‌کند. بیشتر درک ما از انتقال، از خلال درک ما از این به دست می‌آید که چگونه بیماران‌مان بر ما کنش می‌کنند تا به دلایل گوناگون چیزهایی را احساس کنند؛ چگونه آن‌ها سعی می‌کنند ما را به سیستم‌های دفاعی خود بکشانند؛ چگونه ناخودآگاه با ما در انتقال برون‌کنش‌نمایی[۴] می‌کنند و سعی دارند ما را نیز وادار کنند با آن‌ها برون‌کنش‌نمایی کنیم؛ چگونه سویه‌هایی را از دنیای درونی خود انتقال می‌دهند که از دوران نوزادی ساخته شده‌اند –تجربیاتی اغلب فراسوی استفاده از کلمات که در دوران کودکی  و بزرگسالی گسترش یافته است، و اغلب فقط می‌توانیم از طریق احساساتی که در ما از طریق انتقال متقابل ما به معنای وسیع کلمه برانگیخته می‌شود، درک کنیم.

انتقال متقابل، احساساتی که در درمانگر برانگیخته می‌شوند، مانند خود انتقال در اصل مانعی در برابر کار تحلیلی قلمداد می‌شد، اما در حال حاضر انتقال متقابل را نیز به همین معنای وسیع نه دیگر یک مانع بلکه ابزاری ضروری از فرایند تحلیلی می‌دانیم. علاوه بر این، مفهوم استفاده از ما و مفهوم چیزی که دائما در حال وقوع است، اگر بتوانیم از آن آگاهی یابیم، بسیاری از دیگر جنبه‌های انتقال را می‌گشاید، چیزی که می‌خواهم بعداً مورد بحث قرار دهم. برای مثال، حرکت و تغییر جنبه‌ای ضروری از انتقال است، به طوری که هیچ تفسیری را نمی‌توان تفسیر یا توضیحی خالص دانست، بلکه باید در بیمار به طریقی طنین‌انداز شود که مختص به او و شیوه‌ی عملکرد او است؛ سطح عملکرد بیمار در هر لحظه و ماهیت اضطراب‌های او را به بهترین نحو می‌توان با تلاش برای آگاهی از این که چگونه انتقال فعالانه مورد استفاده قرار می‌گیرد سنجید؛ تغییراتی که در انتقال محسوس می‌گردند بخشی ضروری از آن چیزی هستند که عاقبت باید به تغییر روانی واقعی منجر شود. چنین نکاتی به مراتب روشن‌تر می‌شود اگر ما از منظر انتقال وضعیت‌های تام بیاندیشیم.

مورد بالینی اول

می‌خواهم مطلب کوتاهی را به عنوان نمونه بیاورم که می‌توانیم در آن ببینیم چگونه اضطراب‌های بی‌واسطه‌ی بیمار و ماهیت رابطه‌ی او با فیگور‌های درونی‌اش در کل وضعیت زیسته در انتقال ظاهر می‌شوند، اگرچه تداعی‌های منفرد و اشاره به افراد بسیاری در این مطلب به چشم می‌خورند که گویا خواهان تفسیر هستند. این مطلب متعلق به بحث اخیری راجع به موردی در سیمنار کارشناسی ارشد من است. درمانگر این مطالب را از بیماری آورد که کمک کافی و وافی به او بسیار دشوار به نظر می‌رسید: اسکیزوئید، عصبانی، دوران کودکی ناشاد با والدینی که احتمالاً از نظر هیجانی غیر قابل دسترس  بودند. درمانگر از کار یک جلسه‌ خاص و نتایج آن ناراضی بود. بیمار جزئیات افراد و شرایط منفرد را آورده بود.

در این سمینار احساس می‌شد که بسیاری از تفاسیر راجع به این کیس، با حساسیتی بالا و به نظر بسیار کافی مطرح شده بودند. سپس در بین افراد حاضر در سمینار تلاش بسیار سختی برای درک بیشتر شروع شد. نقطه‌نظرات مختلف در مورد جنبه‌های مختلف مطرح شد، اما هیچ‌کس کاملاً از ایده‌های خودش یا افراد دیگر احساس رضایت نمی‌کرد. سرانجام به آرامی بر ما روشن شد که شاید سرنخ همین بود، که مشکل ما در سمینار، تأمل بر مسئله‌ی درمانگر در انتقال بود، و اتفاقی که احتمالاً در انتقال رخ می‌داد فرافکنی دنیای درونی بیمار بود که او، یعنی بیمار، نمی‌توانست بفهمد و به ویژه درک کند که در آن‌جا چه خبر است. او نشان می‌داد که داشتن مادری که نمی‌توانست به کودک توجه کند چه شکلی است، به گمان ما این مادر حتی نمی‌توانست احساسات کودک را نیز درک کند، اما طوری رفتار می‌کرد که گویا می‌تواند، همان کاری که ما، یعنی افراد حاضر در سمینار، انجام می‌دادیم. بنابراین بیمار دفاع‌هایی را پرورش داده بود که در آن‌ها، ایده‌های ظاهراً منطقی را ادعا یا مطرح می‌کرد، که واقعاً هیچکس را راضی نمی‌کرد، اما تجربه‌ی فهم‌ناپذیری را از او دور می‌کرد و به او چیزی می‌داد تا به آن بچسبد.

اگر درمانگر در چنین وضعیت‌هایی واقعاً تقلا کند تا تفاسیر مفصلی از معنای تداعی‌های فردی ارائه دهد، پس دارد سیستم دفاعی خود بیمار را امتداد می‌دهد، و به جای این که برای برقراری ارتباط با تجربه‌ی بیمار از زندگی در جهانی فهم‌ناپذیر تلاش کند، امر فهم‌ناپذیر را به ظاهر معقول می‌سازد. البته طبیعتاً این امر می‌تواند برای درمانگر نیز تجربه‌ی بسیار آزاردهنده‌ای باشد. راحت‌تر است باور داشته باشیم که «مطلب» را درک می‌کنیم به جای این که نقش مادری را که نمی‌تواند بیمار/نوزاد را درک کند زندگی کنیم.

من فکر می‌کنم که سرنخ انتقال در این‌جا (با فرض این که آن‌چه توصیف می‌کنم درست باشد) جدی گرفتن پدیده‌ی چشمگیر در سمینار است، یعنی تقلای ما برای فهم و نیاز نومیدانه‌ی ما به فهم در عوض گرفتار شدن در تداعی‌های فردی‌ای که بیمار مطرح کرده است، که فی‌نفسه به نظر می‌آید دارای معانی محتمل بسیاری هستند. این امر از طریق انتقال متقابل ما از نیاز به حدس زدن و احساس فشار برای فهم به هر قیمت تشدید می‌شد، که فکر می‌کردیم ما را قادر می‌سازد تا همانندسازی فرافکنانه‌ی بخشی از دنیای درونی بیمار و پریشانی‌ای که در سمینار به ما دست داد را حس کنیم.

فرض می‌کنم که این نوع همانندسازی فرافکنانه عمیقا ناخودآگاه است و نه بیانی. اگر فقط با بخشی که به بیان درمی‌آید کار کنیم، واقعاً روابط ابژه‌ای را که در انتقال برون کنش‌نمایی می‌شود به حساب نمی‌آوریم؛ برای مثال در این‌جا رابطه‌ی بین مادری که قادر به فهم نیست و طفلی که احساس ناتوانی در فهمیده شدن دارد، و همین رابطه است که پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می‌دهد. اگر ما به این مسئله نرسیده باشیم، به گمان من به حوزه‌هایی از فهم و حتی تغییرات ظاهری در مطالب دست می‌یابیم، اما فکر می‌کنم تغییرات روانی واقعی که می‌تواند فراتر از درمان به درازا بینجامد ممکن نخواهد بود.

من معتقد هستم که آن‌چه در چنین مواردی اتفاق افتاده این است که در روابط اولیه‌ی بیمار مشکلی بسیار جدی پیش آمده، اما ساختار شخصیتی شبه نرمال بر اساس آن بنا شده است به طوری که بیمار قادر بوده بدون فروپاشی واقعی و با عملکرد ظاهراً کم و بیش خوب در بسیاری از حوزه‌های زندگی خود به بزرگسالی برسد. تفاسیری که فقط به تداعی‌های فردی می‌پردازند فقط به بخش بزرگسال‌تر شخصیت دسترسی دارند، در حالی که بخشی که واقعاً محتاج فهم است از طریق فشار بر درمانگر ابراز می‌‌شود. ما می‌توانیم در این‌جا زیستن در انتقال مایه‌هایی از ماهیت روابط ابژه‌ای اولیه‌ی بیمار، سامان دفاعی او، و روش او برای ابراز کل تضاد خود را حس کنیم.

مورد بالینی دوم

اکنون می‌خواهم به این نکته با طرح مطالبی از بیمار خودم ادامه دهم، تا ابتدا نشان دهم که چگونه انتقال به طریقی تقریبا آرمانی از طریق فضایی تجربه می‌شد که او بنا کرد و با داستان زندگی خودش پیوند داد. سپس چگونه وقتی این وضعیت در هم شکست، سویه‌هایی ابتدایی از دفاع‌ها و روابط ابژه‌ای اولیه‌ی او ظاهر شد و او تلاش کرد تا درمانگر را به برون کنش‌نمایی بکشاند. سپس چگونه کار بر این قضیه به تحرک بیشتر و تغییراتی موقت در ابژه‌های درونی او منجر شد.

این بیمار که من او را N خواهم نامید چندین سال در معرض تحلیل بود و پیشرفت بسیار رضایت‌بخشی داشت که با این حال هرگز به حد کافی تثبیت نشد، و هرگز نمی‌شد کامیابی‌ای در هر مشکل خاصی را در او شاهد بود، چه رسد به تصور خاتمه‌ی درمان. من متوجه احساس راحتی مبهمی شدم، انگار جلسات این بیمار را کاملاً دوست داشتم و انگار آن‌ها را نسبتاً رضایت‌بخش می‌یافتم، علی‌رغم این واقعیت که همیشه باید با او سخت کار می‌کردم. هنگامی که شروع به بازاندیشی در انتقال متقابل من و مطالب او کردم، متوجه شدم که تجربه‌ی نسبتاً خشنود و راضی من باید متناظر با اعتقادی درونی از جانب بیمار باشد که هر تفسیری من بدهم او به نحوی بی‌عیب است. هر مشکلی که باشد، حتی خصوصیات آزاردهنده در او که کار ممکن است نشان دهد، یقینی درونی در او وجود داشت که او جایگاه بسیار خاصی دارد، و تفاسیر من ظاهراً فقط «تفسیر» بودند. جایگاه او مسلم بود و هیچ نیازی به تغییر نداشت. بنابراین می‌توانستیم به ارائه‌ی تفاسیر شبه-صحیح و نه غیرمفید ادامه بدهیم، و چیزها را بکاویم و توضیح دهیم، اما اگر این اعتقاد ناخودآگاه عمیق‌تر مورد بررسی قرار نمی‌گرفت، کل درمان می‌توانست جعلی شود. این اعتقاد به جایگاه ویژه‌ی او و عدم نیاز به تغییر، کیفیتی اضافی داشت زیرا این انگاره را شامل می‌شد که من یعنی درمانگر، دارای دلبستگی خاصی نسبت به او هستم یا به او عشق می‌ورزم، و به خاطر خودم نمی‌خواهم از او دست بکشم –که فکر می‌کنم برای تجربه‌ی انتقال متقابل آسودگی من اساسی بود.

می‌خواهم نکته‌ی مختصر دیگری در مورد این مطالب و در رابطه با ماهیت تفسیر بیان کنم. اگر فردی انتقال و تفاسیر را اساساً زیستن، تجربه و تغییر -به عنوان تحرک- بداند، پس تفاسیر ما باید این را بیان کنند. بینش N نسبت به اعتقاد ناخودآگاه او در مورد جایگاه خاص خود، غیرواقعی بودن مبهم کار ما، وابستگی من به او و الخ، به شکل دردناکی ظاهر شدند. آسوده‌تر می‌بود که این موضوع را به سرعت با داستان زندگی او پیوند دهیم –کوچک‌ترین فرزند، محبوب مادرش، که رابطه‌ی بسیار ناشادی با پدرش -مردی نسبتاً بی‌رحم- داشت گرچه پدر و مادر تمام عمر خود را با هم ماندند. اما اگر این کار را انجام می‌دادم، به این اعتقاد بیمارم دامن می‌زد که تفاسیر «فقط تفسیر» هستند و واقعاً به آن‌چه می‌گفتم باور ندارم. به نظر من مهم‌ترین مسئله در ابتدا این بود که مفروضات بنیادین آشکار گردند، به طوری که هر چقدر دردناک، بتوانند در تقابل به عنوان واقعیت روانی او تجربه شوند، و بعداً و به آهستگی آن‌ها به زندگی او پیوند بخورند. ما بعداً باید به مسئله‌ی پیوند با زندگی بازگردیم.

اکنون مطالب بیشتری را از N ارائه می‌دهم، تا نشان دهم چگونه وقتی فانتزی‌های جایگاه ویژه و قادر مطلق، دیگر بر انتقال مسلط نبودند، چگونه اضطراب‌های اولیه و همان‌طور که گفتم زیستن تضاد روانی بیشتر به انتقال وارد شد، در یک رویا ظاهر شد، و چگونه محتوای رویا در انتقال زیسته شد. در این دوره،N  علی‌رغم بینش، هنوز مستعد گرفتاری در نوعی مازوخیسم نومیدانه‌ی منفعل بود. در روز دوشنبه، او رویای زیر را مطرح  کرد (من فقط رویا و درک خودم را از آن ارائه می‌کنم، نه تمام جلسه و نه تداعی‌های او را).

رویا این بود: نوعی جنگ در جریان بود. بیمارم در جلسه‌ای در یک اتاق در ساحل شرکت داشت. افراد دور یک میز نشسته بودند وقتی صدای هلی‌کوپتر را از بیرون شنیدند و از صدا دانستند که مشکلی پیش آمده است. بیمارم و یک سرگرد میزی را که جلسه برگزار می‌شد ترک کردند و به کنار پنجره رفتند تا بیرون را نگاه کنند. هلی‌کوپتر به دردسر افتاده و خلبان با چتر نجات بیرون پریده بود. دو هواپیما وجود داشت که انگار مراقب هلی‌کوپتر بودند، اما در چنان ارتفاع بالایی که بسیار کوچک و ناتوان از کمک به نظر می‌آمدند. خلبان در آب افتاد. بیمارم از خود می‌پرسید که آیا زمان برای باد کردن لباسش دارد، آیا از پیش مرده است، و …

 

قصد ندارم مطالبی را که مبنای تفاسیر من بودند ارائه کنم، اما به طور گسترده به او نشان دادم چگونه می‌توانیم جنگی را ببینیم که دائماً میان بیمار و خودم به راه می‌افتد، که از شیوه‌ای مشهود است که تمایل دارد در رویا به جلسه‌ای که سر میز جریان دارد، به کاری که هر جلسه در این‌جا جریان دارد، پشت کند. وقتی به بیرون نگاه می‌کند و می‌داند که مشکلی پیش آمده است (همانند هلی‌کوپتر)، می‌بیند که یک درمانگر، یعنی خودم، در آن‌جاست، و دو هواپیما یعنی دو بازو و سینه‌ها، مراقب هستند تا به او کمک کنند، اما او مجذوب تماشای سویه‌ی دیگر می‌شود، که بخش خودش، یعنی خلبان، است که به دردسر افتاده، بیرون می‌پرد و می‌میرد، که دنیای شگفت‌انگیز مازوخیسم اوست. در این‌جا منظورم این است که او ترجیح خود را  به جای روی آوردن به کمک و پیشرفت و لذت از آن‌ها برای جذب شدن در وضعیت‌ سقوط دردناک نشان می‌دهد.

در آن زمان به نظر می‌رسیدکه او با گذشت جلسه به خوبی با این تفاسیر ارتباط برقرار می‌کند، و اهمیت این شیدایی با مازوخیسم خود را حس می‌کند. روز بعدی که او آمد گفت که پس از جلسه و کار بر رویا احساس ناراحتی کرده بود. او به طرق مختلف درباره‌ی جلسه و نگرانی‌اش در مورد مبارزه سخن گفت، این که چقدر احساس وحشتناکی داشت که هر اتفاقی که در تحلیل می‌افتد به نظر می‌رسد او به نحوی در این طرد و مبارزه گرفتار می‌شود؛ او به صحبت در مورد آگاهی خود از اهمیت هیجان وقتی به این طریق درگیر می‌شود، ادامه داد. و بعد در مورد چیزهای گوناگونی که در طول روز اتفاق افتاده بودند حرف زد. این قضیه مانند بینش و تقریباً نگرانی به نظر می‌آمد. از جهتی بینش بود، اما از لحن صدایش، که به شیوه‌ای تقریبا کسل‌کننده و یکنواخت صحبت می‌کرد، این برداشت را داشتم که تمام آن‌چه می‌گوید اکنون دست دوم است، انگار این بینش ظاهری علیه پیشرفت در جلسه استفاده می‌شد، انگار نوعی خاموشی از جنگ علیه من در جریان بود، که به او نشان دادم. بیمارم با صدای اندوهگینی پاسخ داد: «به نظر می‌رسد هیچ بخشی از من وجود ندارد که واقعاً بخواهد تلاش و همکاری کند» و… صدای خودم را می‌شنیدم که شروع می‌کنم به او نشان دهم که این نمی‌تواند کاملاً درست باشد؛ زیرا او در واقع به تحلیل می‌آید -و بعد البته متوجه شدم که من به مثابه بخشی مثبت از وجود او عمل می‌کردم، انگار آن بخشی که قادر به شناخت و کار بود به من فرافکنی شده بود و بنابراین من یا در زیستن این بخش مثبت اسیر می‌شدم، به طوری که او مسئول آن نبود، یا مجبور بودم موافقت کنم که هیچ بخشی از او واقعاً مایل به همکاری و غیره نیست. بنابراین در هر دو صورت راه گریزی وجود نداشت.

بیمارم این را دید و گفت که هیچ کاری از دست او برنمی‌آید، او کاملاً می‌فهمید، اما احساس افسردگی می‌کرد، و می‌توانست بفهمد که منظور من چیست… آن جلسه بیشتر و بیشتر در چنبره‌ی این مفهوم گرفتار شد که او می‌فهمد اما کاری از دستش برنمی‌آید (فکر می‌کنم این تصویر تا حدی همان چیزی است که رویای دیروز توصیف می‌کرد وقتی مجذوب خلبان مغروق شد، و من خودم، به عنوان هواپیما در آن بالا، قادر به کمک نبودم، و او اکنون مجذوب کلمات خودش شده بود: «می‌فهمم اما نمی‌توانم کمکی بکنم». رویا اکنون در انتقال زیسته می‌شود).

به او نشان دادم که با این نوع اظهارات، فعالانه مرا به دام می‌اندازد –که فی‌نفسه نشان‌گر جریان جنگ میان ما بود. پس از چندین بار دیگر جلو و عقب رفتن در این مورد، بیمارم به گفته‌ی خود «بی هیچ دلیل واضحی » خاطره‌ای را درباره‌ی یک جعبه‌ی سیگار به یاد می‌آورد؛ وقتی که در مدرسه‌ی شبانه‌روزی و بسیار بدبخت بود، جعبه‌ی مقوایی یا از جنس قلع را برمی‌داشت و آن را بسیار با دقت با پارچه می‌پوشاند. آن‌گاه صفحات یک کتاب را سوراخ می‌کرد و جعبه‌ی سیگار را در آن پنهان می‌کرد. سپس به تنهایی به حومه‌ی شهر می‌رفت و مثلاً پشت بوته‌ی بزرگی می‌نشست و سیگار می‌کشید؛ این شروع سیگار کشیدن او بود. آنچه بسیار واضح بود این بود که او تنها بود. او افزود که به نظر می‌رسید هیچ لذت واقعی‌ای در سیگار وجود ندارد.

به او نشان دادم که فکر می‌کنم مشکل در واکنش او به من قرار دارد وقتی به او نشان می‌دهم که چگونه من را با اظهاراتی همچون «به نظر می‌رسد هیچ بخشی از من نمی‌خواهد همکاری کند» و غیره به دام می‌اندازد. او متوجه شد که نوعی انگیختگی در مبارزه و دام‌گذاری احساس می‌کند، اما آنچه واقعاً مهم بود این بود که این انگیختگی در طول جلسات گذشته و در واقع سال گذشته بسیار کاهش یافته بود؛ او در حال حاضر بسیار کمتر به آن معتاد بود، اما نمی‌توانست از آن دست بکشد. این کار به معنای تسلیم به بزرگترها، یعنی من (اشاره به «نشستن پشت بوته‌های بزرگ» خواهد بود، اما واقعاً لذت زیادی از سیگار کشیدن نمی‌برد، که با این حال مجبور بود در سکوت و مخفیانه انجام دهد. بنابراین در حال حاضر مشکل در انتقال این نبود که از این انگیختگی لذت می‌برد، بلکه مشکل در شناخت و اذعان به بهبود او قرار داشت، که همچنین بدین معنا بود که مایل است از مقداری از لذت در شکست من چشم بپوشد. به خاطر دارید که او در ابتدای جلسه مایل بود در مورد چیزهای بدی در مورد خودش، سادیسم یا انگیختگی بگوید، اما درمورد بهبودش تمایلی به حرف زدن نداشت، و هنوز مایل نبود که در این نقطه تسلیم شود و از احساس بهتری لذت ببرد (از منظر رویای دیروز، دستان یاری‌گر یعنی هواپیماها را استفاده کند).

او با این جمع‌بندی موافق بود و گفت که چیزهایی در بخش آخر جلسه تغییر کرده بودند، او متوجه شد که خلق و خوی او تغییر کرده و احساس قفل‌ و مسدودشدگی‌اش از بین رفته بود. حالا او احساس غم و اندوه و شاید رنجش می‌کرد، انگار من یعنی درمانگر توجه کافی به خاطره‌ی واقعی حادثه‌ی جعبه‌ی سیگار نکرده بودم، که برای او واضح و مهم به نظر می‌رسید، انگار بیش از حد سریع از آن گذشته بودم. من به خاطره‌ی جعبه‌ی سیگار بازگشتم، و نگاهی به احساسات او انداختم که چیزی از اهمیت آن را نادیده گرفته بودم؛ همچنین به او تأکیدی را یادآوری کردم که بر انگیختگی خود نهاده بود در حالی که احساس می‌کردم اکنون مقدار زیادی از لذت آن از دست رفته بود، همانند عدم لذت در سیگار کشیدن. اما به او نشان دادم که رنجش او ممکن است به خاطر این واقعیت باشد که احساسات او تغییر کرده بود و خلق مسدودشده و ناراحت را از دست داده بود.

N موافقت کرد، اما گفت: «هنوز فکر می‌کنم بیش از حد تند رفته‌اید». او می‌توانست بپذیرد که بخشی از رنجش ممکن است مربوط به تغییری باشد که تحلیل او را قادر به آن -خنثی کردن احساس مسدودشده- ساخته است، اما او توضیح داد «بیش از حد سریع» انگار من یعنی درمانگر به نوعی پاید پایپر[۵] (فلوت‌نواز هملین) تبدیل شده بودم و او به خودش اجازه داده بود که دنبال من کشیده شود.

من اشاره کردم که به نظر می‌آید او احساس می‌کند که واقعاً مشکل او را در مورد گرفتار شدن تحلیل نکرده‌ام بلکه او را از موقعیتش اغوا کرده و بیرون کشیده‌ام. این ابتکار من بود که او را بیرون کشیده بود، همان‌طور که احساس می‌کرد مادرش در کودکی او را اغوا کرده است (شما مطلب قبلی را به یاد می‌آورید که متقاعد شده بود من و مادرش احساس خاصی برای او داشتیم). او به سرعت، بسیار به سرعت، افزود که ترس دیگری نیز در آن لحظه وجود دارد، ترس از گرفتار شدن در احساسات گرم برانگیخته، مانند احساساتی که او عادت داشت توله‌سگ-وار بنامد.

اکنون به بیمارم نشان دادم که این دو اضطراب، این که اغواگری من او را از حالت ذهنی پیشین خود بیرون آورده باشد و ترس او از احساسات مثبت، برانگیخته، کودکانه یا توله‌سگ-وار خودش، ممکن است هر دو نیاز به ملاحظه‌ی بیشتر داشته باشند –هر دو اضطراب‌هایی قدیمی بودند که قبلاً با همین اهمیت به وجود آمده بودند- اما فکر می‌کردم آن‌ها در آن لحظه مورد استفاده قرار می‌گرفتند به طوری که بتواند آن‌ها را به من فرافکنی کند تا مجبور به داشتن و تجربه و ابراز احساسات واقعی خوب و به ویژه گرما و قدردانی نباشد که در بخش آخر جلسه ظاهر می‌شده‌اند (و به باور من با آگاهی از کیفیتی مفید در هواپیماهای بالای سر در رویا پیوند داشت). در این نقطه، بسیار نزدیک به پایان جلسه، بیمارم با من موافقت کرد و رفت، در حالی که آشکارا تحت تأثیر قرار گرفته بود.

این مواد ظاهراً سرراست را ارائه می‌دهم تا بر تعدادی نکته که در کاربرد انتقال با اهمیت می‌یابم تأکید کنم. ابتدا، شیوه‌ای که یک رویا می‌تواند معنای خود را با زیسته شدن در جلسه به طریقی نسبتاً دقیق نشان دهد، جایی که می‌توانیم مواجهه‌ی مشخص و ارادی بیمار را با مشکلات به جای رویارویی با ابژه‌های زنده و سودمند او ببینیم، یعنی هواپیماها که کوچک شده‌اند. هنگامی از تحلیل، تفاسیر و پستان رو برگردانده می‌شود که مفید و تغذیه‌کننده شناخته می‌شوند. سودمندی مشخصاً به رسمیت شناخته شده است، اما مشکلات قدیمی علیه آن بسیج می‌شوند –تحت عنوان انگیختگی، بدی و عدم همکاری. سویه‌های مثبت شخصیت دیده می‌شود، اما توانایی خودش برای حرکت دوستانه به سمت ابژه به سرعت تحریف و به من فرافکنی می‌شود؛ من هستم که می‌کشم و اغوا می‌کنم. اما همه چیز هوشمندانه پنهان می‌شود، مانند جعبه‌ی سیگار در کتاب (شاید تفاسیر قدیمی در کتاب‌ها اکنون دیگر خیلی معنادار نباشند). اما او واقعاً می‌داند که از این فعالیت لذت نمی‌برد. ما در اینجا معنای مشخص نمادها را داریم و می‌توانیم موقعیت آن‌ها را در انتقال تعیین کنیم. به باور من، بیمار به بینش در مورد آن‌چه تقریباً انتخابی میان جلو رفتن به سمت ابژه‌ای سودمند یا احتراز با بیزاری از آن است دست می‌یابد –دفاع‌های او بسیج می‌شوند و او به راه دوم می‌رود و می‌کوشد درمانگر را به نقد و ملامت بکشاند– به سامان دفاعی مازوخیستی او. آن‌گاه کار بیشتری به دنبال آمد و می‌توانیم ببینیم که این دفاع‌ها کاهش می‌یابد تا این‌که او در واقع به راحتی و گرما اذعان می‌کند. علاوه بر این، همان‌طور که به ابژه‌ای مفید اذعان می‌کند، می‌تواند با آن ارتباط برقرار نماید و آن را درونی سازد، که به تغییرات درونی بیشتر منجر می‌شود.

فکر می‌کنم به علاوه می‌توانیم در این‌جا ببینیم که چگونه انتقال پر از مفهوم و تاریخچه است -داستان این که چگونه بیمار از ابژه‌های سودمند خوب خود رو برمی‌گرداند، و به گمان من همیشه همین کار را کرده است. ما می‌توانیم نشانه‌ای از یک راه را به دست آوریم که او با فرافکنی عشق خود بر مادرش و اعوجاج آن، به تثبیت تصور او به عنوان فردی بسیار اغواگر کمک کرده است، اضطرابی که هنوز تا حدودی در مورد زنان ادامه می‌یابد. البته می‌توانیم اضافه کنیم که ممکن است او نیز زنی اغواگر نسبت به کوچک‌ترین پسر خود بوده باشد، اما می‌توانیم ببینیم که بیمار چگونه از این قضیه استفاده می‌کند. مسئله‌ی این که چه وقت و چگونه این موضوعات تفسیر شوند، مسئله‌ای فنی است که فقط می‌توانم در این جا نگاهی اجمالی به آن بیاندازم. تأکید من در سراسر این مقاله بر انتقال به عنوان رابطه‌ای بوده است که در آن چیزی همواره اتفاق می‌افتد، اما می‌دانیم که این چیز اساساً مبتنی بر گذشته‌ی بیمار و رابطه با ابژه‌های درونی او یا اعتقاد او درمورد آن‌ها و خصوصیاتشان است.

من فکر می‌کنم که باید پیوندهایی برای بیمارانمان از انتقال با گذشته برقرار سازیم، تا به ایجاد حسی از انسجام و فردیت خودشان کسب مقداری انفصال، و بدین‌ترتیب آزاد کردن خودشان از حس اولیه و تحریف شده‌شان از گذشته کمک کنیم. در مورد این مسائل، مشکلات نظری و فنی زیادی به وجود می‌آیند. برای مثال، آیا بیمار قادر به کشف ابژه‌ای با کیفیات خوب در انتقال هست؟ اگر هرگز آن را در نوزادی خود تجربه نکرده باشد؟ در این باره من دچار شک و تردید هستم؛ به گمان من اگر بیمار با هیچ ابژه‌ای در نوزادی خود مواجه نشده باشد که بتواند مقداری عشق و اعتماد، هر چقدر اندک، بر آن بنهد، برای تحلیل نزد ما نخواهد آمد. او به تنهایی مسیر روانپریشی را دنبال خواهد کرد. اما آن‌چه ما می‌توانیم با کشف حرکت و تضاد درون انتقال انجام دهیم، زنده کردن مجدد احساسات درون یک رابطه‌ است که عمیقاً در برابر آن‌ها دفاع می‌شده یا فقط به صورت گذرا تجربه می‌شدند، و ما آن‌ها را قادر می‌سازیم که استوارتر در انتقال ریشه بدوانند. ما ابژه‌های کاملاً جدیدی نیستیم، اما فکر می‌کنم ابژه‌هایی بسیار تقویت‌شده هستیم، زیرا هیجان‌های نیرومندتر و عمیق‌تری در انتقال به وجود می‌آیند. من تلاش کرده‌ام این نوع حرکت را در N نشان بدهم، که گرما و عشق باارزش او در طی زمان ظاهراً زنده شده است، اما باور دارم که آن‌‌ها قبلاً به شکلی ضعیف در آن‌جا بودند، اما به شکلی بسیار دفع شده. حالا فکر می‌کنم که هیجان‌ها آزاد و تقویت شده‌اند، و تصویر ابژه‌های او بر همین اساس تغییر کرده است.

همچنین مسئله‌ای مهم در رابطه با این وجود دارد که چه زمانی و چگونه رابطه با گذشته را تفسیر و بازسازی کنیم. من احساس می‌کنم که اگر پیوند باعث اختلال در جریان جلسه می‌شود و به نوعی بحث یا تمرین توضیحی می‌انجامد مهم است این پیوندها را ایجاد نکنید، اما در عوض صبر کنید تا زمانی که آب‌ها از آسیاب افتاد و بیمار تماس کافی با خودش و وضعیت دارد تا بخواهد بفهمد و به ایجاد پیوندها کمک کند. البته این را می‌توان به شیوه‌ای دفاعی مورد استفاده قرار داد. با این حال این‌ها مسائل فنی هستند که واقعاً در این مقاله جایی ندارند.

مورد بالینی سوم

اکنون می‌خواهم به نکته‌ای که قبلا ذکر کردم بازگردم، وقتی از انتقال به عنوان زمینی صحبت کردم که می‌توانیم نه تنها ماهیت دفاع‌های مورد استفاده، بلکه سطح سامان روانی را که بیمار در آن عمل می‌کند ببینیم. برای نشان دادن این، من باید پاره‌ای از مطالب متعلق به بیماری که C خواهم نامید بیاورم، که شخصیتی تقریباً وسواسی با محدودیت‌های شدید در زندگی خود است، که حد آن‌ها را تا زمانی که درمان را شروع کرد درک نکرده بود. من تصور می‌کردم که در زیر ساختار وسواسی کنترل‌گر، برتر و متصلب، سامانی اساساً فوبیایی وجود داشت. سعی خواهم کرد مطلبی را که ارائه می‌کنم را به عناصر مهم آن کاهش دهم.

C در طول هفته خواسته بود تا در جلسه‌ی روز جمعه‌اش که اولین جلسه‌ی من در روز بود، یک ربع زودتر بیاید تا برای رفتن به محل کار خود در منچستر سوار قطار شود. سپس در روز جمعه نگرانی‌های خود را در مورد سوار شدن به قطار، رد شدن از ترافیک و غیره با جزئیات زیاد و وسواسی توصیف کرد، و این که چگونه از  این مشکلات در امان مانده است. او درباره‌ی اضطراب از دست دادن عضویت خود در یک باشگاه به دلیل عدم حضور در آن بحث کرد، و در مورد دوستی صحبت کرد که پشت تلفن اندکی غیردوستانه بوده است. به نظر نمی‌آمد که تفاسیر مفصل در مورد احساس نامطلوب او در رابطه با آخر هفته، احساس طردشدگی، و نیاز به نرفتن و در این جا ماندن یا محبوس شدن، با او ارتباط واقعی برقرار کند یا به او کمکی بکند. اما در رابطه با من که نیازش را به داخل و ایمن بودن نشان می‌دادم، شروع به صحبت کردن به طریقی بسیار متفاوت و ملایم در این باره کرد که این مسئله چقدر مشابه با مشکل او در تغییر شغل، نقل مکان اداره‌اش و گرفتن لباس‌های جدید است؛ این که چگونه به چیزهای قدیمی می‌چسبید، اگرچه نیاز به لباس جدید داشت. سپس مشکلی مشابه در مورد تغییر خودرو…

در این نقطه فکر می‌کنم اتفاق جالبی رخ داده است. در حالی که تمام آنچه او می‌گفت فی‌نفسه دقیق و مهم به نظر می‌رسید، افکار دیگر فکر نبودند بلکه به کلمه تبدیل شده بودند، ابژه‌های تحلیلی عینی‌ای  که او می‌توانست در آن‌ها فرو رود و غرق شود، گویا ملازمین ذهنی یک جسم فیزیکی بودند که او در جلسه به آن عقب‌نشینی می‌کرد. می‌توان از مسئله‌ی جدایی، ذهنی و همچنین فیزیکی، اجتناب کرد زیرا اکنون ایده‌هایمان می‌توانند به طور کامل در آوا تجربه شوند و او به آن‌ها عقب‌نشینی کرده بود. هنگامی که این قضیه را به C خاطرنشان کردم، او شوکه شد و گفت: «وقتی این را گفتید، منچستر به ذهن من آمد، این مانند فرو کردن چاقویی در من بود». فکر کردم چاقویی که داخل می‌رود فقط من نبودم که واقعیت را به زور به ذهن او برمی‌گرداندم، بلکه چاقویی که میان خودش و من فرو می‌رود، ما را جدا می‌کند و او را از این که متفاوت و خارج است آگاه می‌سازد، که موجب اضطراب بلادرنگ می‌شود.

من این مطالب را برای نشان دادن این ارائه می‌دهم که چگونه تفاسیر مربوط به کنترل وسواسی او و اطمینان بخشی‌اش به من و خودش، سپس تفاسیر مربوط به نیاز او به اجتناب از جدایی، چیزهای جدید و داخل بودن، به عنوان توضیحات مفید تجربه نمی‌‌شدند، بلکه به عنوان ابژه‌های عینی و به عنوان اجزایی از خودم مورد استفاده قرار می‌گرفتند که او می‌توانست به شکل دفاعی داخل آن‌ها شود، و اضطراب‌های روان‌پریشانه‌ را از نوع آگورافوبیک‌تر تداعی شده با جدایی دفع کند. بدین‌ترتیب دو سطح از عمل -دفاع وسواسی در برابر فوبیا- را می‌توان دید که در انتقال زیسته می‌شود، و وقتی لایه‌ی عمیق‌تر بررسی شد، وقتی به او استفاده‌ی دفاعی ملایم از کلماتم را نشان دادم، تفاسیر من مانند چاقو احساس شدند، و اضطراب‌ها مجدداً در انتقال ظاهر شدند. این ماده به یک معنا قابل مقایسه با موردی است که در سمینار مورد بحث قرار گرفت. در چنین شرایطی، اگر تفاسیر و فهم در سطح تداعی‌های فردی باقی بمانند، در تقابل با وضعیت تام و شیوه‌ای که از درمانگر و کلمات او استفاده می‌شود، خواهیم داد که به سامانی شبه-بالغ یا روان‌نژندتر کشانده می‌شویم و دفاع‌ها و اضطراب‌های روان‌پریشانه‌تر را از نظر دور می‌داریم که خودشان را جلوه‌گر می‌سازند همین که وضعیت تام را به حساب آوریم –که در انتقال برون کنش‌نمایی می‌شود.

در این مقاله من بر آن‌چه در انتقال زیسته می‌شود تمرکز کرده‌ام و در این مثال آخر، همان‌طور که در ابتدا، سعی کردم نشان دهم که چگونه تفاسیر به ندرت صرفاً به عنوان تفاسیر شنیده می‌شوند، غیر از وقتی که بیمار به وضعیت افسرده‌وار نزدیک است. آن‌گاه تفاسیر و خود انتقال واقع‌بینانه‌تر می‌گردند و کمتر با معنای فانتزی بارگذاری می‌شوند. بیمارانی که با دفاع‌های ابتدایی‌تر دوپاره سازی و همانندسازی فرافکنانه عمل می‌کنند، تمایل دارند که تفسیرهای ما را بشنوند یا از آن‌ها به شکل متفاوتی «استفاده» کنند، و اگر قرار است وضعیت انتقال و حالت اگوی بیمار و صحت یا عدم صحت ادراکات او روشن شود، این که چگونه «استفاده می‌کنند» یا «می‌شنوند» و تفاوت میان این دو مفهوم را باید از هم تمیز داد. گاهی اوقات بیماران ما تفاسیرمان را به شیوه‌ای بیشتر پارانوئید، به عنوان مثال به عنوان انتقاد یا حمله می‌شوند. C پس از جذب شدن در افکار من، تفاسیرم را در مورد منچستر به عنوان چاقویی که در او –میان ما- فرو می‌رود شنید. گاهی اوقات وضعیت مشابه به نظر می‌رسد، به نظر می‌آید بیمار از تفسیر ناراحت شده است، اما در واقع آن را شنیده و به درستی درک کرده اما ناخودآگاه از آن به صورتی فعال استفاده کرده است، که بدین‌ترتیب شامل درمانگر می‌شود.

به اعتقاد من، N تفاسیر من را در مورد رویای هلی‌کوپتر او به عنوان تفاسیری بی‌رحمانه یا خشن نشنید، اما ناخودآگاه از آن‌ها استفاده کرد تا خودش را به طور مازوخیستی تحقیر کند، بزند و عذاب بدهد، و بدین‌ترتیب در فانتزی خود از من به عنوان ضارب استفاده می‌کرد. یا به C بازگردیم: با شنیدن برخی از تفاسیر من و معنای آن‌ها به درستی، از کلمات و افکار نه برای اندیشیدن با آن‌ها بلکه ناخودآگاه برای کنش با آن‌ها استفاده کرد، تا وارد شود و برای دخیل کردن من در این فعالیت بکوشد. او کلمات را می‌بافت اما واقعاً با آن‌ها ارتباط برقرار نمی‌کرد. چنین فعالیت‌هایی نه تنها بر وضیت انتقال تأثیر می‌گذارند بلکه به آن ساختار می‌بخشند و پیامدهای مهمی برای تکنیک دارند.

خلاصه

در این مقاله کوشیده‌ام تا بحث کنم که به عقیده‌ی من امروزه چگونه به دنبال استفاده از مفهوم انتقال هستیم. بر اهمیت تلقی از انتقال به عنوان رابطه‌ای زنده تأکید کرده‌ام که حرکت و تغییر دائمی در آن وجود دارد. نشان داده‌ام که چطور تمام چیزهای بااهمیت در سامان روان‌شناختی بیمار بر اساس شیوه‌های اولیه و عادتی عملکرد او، فانتزی‌ها، تکانش‌ها، دفاع‌ها و تعارضات او، به نحوی در انتقال زیسته می‌شوند. به علاوه، هر چیزی که درمانگر است یا می‌گوید، احتمالاً مطابق با ساخت روانی خود بیمار، به جای نیات درمانگر و معنایی که او به تفاسیرش می‌دهد، پاسخ داده می‌شوند. بدین‌ترتیب سعی کرده‌ام در این مورد بحث کنم که چگونه شیوه‌ای که بیماران ما مشکلات خود را به ما منتقل می‌کنند غالباً فراتر از تداعی‌های فردی و فراتر از کلمات آن‌هاست، و اغلب فقط می‌توان از طریق انتقال متقابل درک کرد. این‌ها برخی از نکاتی هستند که فکر می‌کنم باید تحت عنوان کلی وضعیت‌های تام که از گذشته منتقل می‌شوند در نظر بگیریم.

این مقاله با عنوان «Transference: The Total Situation» در نشریه بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱]  Strachey

[۲]  Melanie Klein

[۳]  total situations

[۴]  act out

[۵]  Pied Piper

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.