skip to Main Content
واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد |‌ رونالد فربرن

واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد |‌ رونالد فربرن

واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد |‌ رونالد فربرن

واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد |‌ رونالد فربرن

عنوان اصلی: The Repression and the Return of Bad Objects
نویسنده: رونالد فربرن
انتشار در: مجلهٔ بریتانیایی روان‌شناسی پزشکی
تاریخ انتشار: ۱۹۴۳
تعداد کلمات: ۹۵۹۸ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۵۳ دقیقه
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد

۱. اهمیت روابط اُبژه‌ای

فروید در مراحل اولیهٔ تعمق روانکاوانهٔ خویش، عمدتاً به ماهیت و سرنوشت تکانه می‌پرداخت، حقیقتی که صورت‌بندی نظریهٔ مشهور لیبیدوی او گواهی فصیح بر آن است. بدین ترتیب بود که آسیب‌شناسی روانی مدرن اساساً بر پایهٔ روانشناسی تکانه بنا نهاده شد؛ و نظریهٔ لیبیدوی فروید به‌عنوان یکی از سنگ‌بناهای عمارت تفکر روانکاوانه باقی مانده است، هرچند این نظریه اکنون عموماً تنها با اصلاحاتی پذیرفته می‌شود که توسط آبراهام با احترام به ملاحظات رشدی معرفی شدند. با وجود این، هرگز مقصود فروید این نبود که چنین تصوری را القا کند که تمام مشکلات آسیب‌شناختی می‌توانند از منظر روانشناسی تکانه حل‌وفصل شوند؛ و در مراحل بعدی آرای او -از زمانی که می‌توان آن را با انتشار ایگو و اید مشخص کرد- توجه وی به‌طور غالب به رشد و فرازونشیب‌های ایگو معطوف گشت. بنابراین، یک روانشناسیِ در حال رشد از ایگو بر روانشناسی از پیش تثبیت‌شدهٔ تکانه افزوده شد؛ و روانشناسی ایگو در تفکر روانکاوانه متعاقباً دستخوش هر تحولاتی که شده باشد، نظریهٔ زیربنایی لیبیدو نسبتاً بلامنازع باقی مانده است.

این وضعیتی است که من اخیراً آن را بسیار تأسف‌بار یافته‌ام. مع‌الاسف، مجال کنونی اجازهٔ بررسی زمینه‌هایی را که بر اساس آنها به این عقیده رسیده‌ام، نمی‌دهد؛ و بایستی بدین بسنده کنم که بگویم من تحت تأثیر ملاحظات بالینی و روان‌درمانگرانه، در کنار ملاحظات نظری بوده‌ام. با وجود این، نظرگاه من را می‌توان در یک کلمه بیان کرد. به‌زعم من اکنون زمان آن فرا رسیده است که کاوش آسیب‌شناختی که در گذشته به‌طور متوالی ابتدا بر تکانه، و سپس بر ایگو متمرکز بوده است، بر اُبژه‌ای متمرکز شود که تکانه به سوی آن معطوف است. برای بیان دقیق‌تر و در عین حال ملایم‌تر موضوع، اکنون زمان برای یک روانشناسی روابط اُبژه‌ای فرا رسیده است. پیش از این، زمینه برای چنین تحولی در آثار ملانی کلاین فراهم شده است؛ و در واقع تنها در پرتو مفهوم او از اُبژه‌های درونی‌شده است که می‌توان انتظار داشت مطالعهٔ روابط اُبژه‌ای، نتایج قابل‌توجهی برای آسیب‌شناسی روانی به بار آورد. از منظری که اکنون به آن دست یافته‌ام، می‌توان گفت روانشناسی به مطالعهٔ روابط فرد با اُبژه‌هایش تبدیل می‌شود، در حالی که با عباراتی مشابه، می‌توان گفت آسیب‌شناسی روانی به‌طور خاص‌تر به مطالعهٔ روابط ایگو با اُبژه‌های درونی‌شده‌اش مبدل می‌گردد. این دیدگاه صورت‌بندی اولیهٔ خود را در مقالهٔ من با عنوان «آسیب‌شناسی روانی بازنگری‌شدهٔ روان‌پریشی‌ها و روان‌نژندی‌ها» دریافت کرده است.

در بین نتیجه‌گیری‌های صورت‌بندی‌شده در مقالهٔ مذکور، دو مورد از گسترده‌ترین آنها به شرح زیر است: (۱) اینکه «اهداف» لیبیدویی در مقایسه با روابط اُبژه‌ای از اهمیت ثانویه برخوردارند، و (۲) اینکه هدف غایی تلاش لیبیدویی، رابطه با اُبژه است، نه ارضای تکانه. این نتیجه‌گیری‌ها مستلزم بازبینی کامل نظریهٔ کلاسیک لیبیدو است؛ و در مقالهٔ مورد بحث، تلاشی برای انجام این وظیفه صورت گرفته است. وظیفه‌ای که اکنون به آن خواهم پرداخت، بررسی این موضوع است که پیامدهای این دیدگاه که لیبیدو اساساً به سوی اُبژه‌ها سوگیری دارد، برای نظریهٔ کلاسیک واپس‌رانی چیست. مبالغه در اهمیت این وظیفه دشوار خواهد بود؛ زیرا آنچه فروید در سال ۱۹۱۴ بیان کرد همچنان صادق است، اینکه «آموزهٔ واپس‌رانی، سنگ‌بنایی است که تمام ساختار روانکاوی بر آن استوار است» (هرچند من ترجیح می‌دهم کلمهٔ «نظریه» جایگزین «آموزه» شود).

۲. ماهیت امر واپس‌رانده‌شده

بایستی توجه داشت که فروید در معطوف ساختن غالب توجه خود به مسائل مربوط به ماهیت و سرنوشت تکانه در مراحل اولیهٔ تفکر خویش، اساساً به امور واپس‌رانده‌شده می‌پرداخت. از سوی دیگر، هنگامی که وی در ایگو و اید توجه خود را به مسائل مربوط به ماهیت و رشد ایگو معطوف ساخت، دغدغهٔ او عمداً از امور واپس‌رانده‌شده به عاملیت واپس‌رانی منتقل گردید. با وجود این، اگر این سخن درست باشد که لیبیدو (و در واقع «تکانه» به‌طور کلی) اساساً به سوی اُبژه‌ها (و نه به سوی لذت) معطوف است، اکنون زمان مناسبی است که توجه خویش را بار دیگر به ماهیت امر واپس‌رانده‌شده معطوف سازیم؛ زیرا، اگر فروید در سال ۱۹۲۳ در بیان این جمله محق بود که «پژوهش‌های آسیب‌شناختی علاقهٔ ما را بیش از حد و به‌طور انحصاری بر امور واپس‌رانده‌شده متمرکز کرده‌اند»، اکنون نیز ممکن است به همان اندازه درست باشد که بگوییم علاقهٔ ما بیش از حد و به‌طور انحصاری بر کارکردهای واپس‌رانی ایگو متمرکز شده است.

واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد
۱. اهمیت روابط اُبژه‌ای
فروید در مراحل اولیهٔ تعمق روانکاوانهٔ خویش، عمدتاً به ماهیت و سرنوشت تکانه می‌پرداخت، حقیقتی که صورت‌بندی نظریهٔ مشهور لیبیدوی او گواهی فصیح بر آن است. بدین ترتیب بود که آسیب‌شناسی روانی مدرن اساساً بر پایهٔ روانشناسی تکانه بنا نهاده شد؛ و نظریهٔ لیبیدوی فروید به‌عنوان یکی از سنگ‌بناهای عمارت تفکر روانکاوانه باقی مانده است، هرچند این نظریه اکنون عموماً تنها با اصلاحاتی پذیرفته می‌شود که توسط آبراهام با احترام به ملاحظات رشدی معرفی شدند. با وجود این، هرگز مقصود فروید این نبود که چنین تصوری را القا کند که تمام مشکلات آسیب‌شناختی می‌توانند از منظر روانشناسی تکانه حل‌وفصل شوند؛ و در مراحل بعدی آرای او -از زمانی که می‌توان آن را با انتشار ایگو و اید مشخص کرد- توجه وی به‌طور غالب به رشد و فرازونشیب‌های ایگو معطوف گشت. بنابراین، یک روانشناسیِ در حال رشد از ایگو بر روانشناسی از پیش تثبیت‌شدهٔ تکانه افزوده شد؛ و روانشناسی ایگو در تفکر روانکاوانه متعاقباً دستخوش هر تحولاتی که شده باشد، نظریهٔ زیربنایی لیبیدو نسبتاً بلامنازع باقی مانده است.

این وضعیتی است که من اخیراً آن را بسیار تأسف‌بار یافته‌ام. مع‌الاسف، مجال کنونی اجازهٔ بررسی زمینه‌هایی را که بر اساس آنها به این عقیده رسیده‌ام، نمی‌دهد؛ و بایستی بدین بسنده کنم که بگویم من تحت تأثیر ملاحظات بالینی و روان‌درمانگرانه، در کنار ملاحظات نظری بوده‌ام. با وجود این، نظرگاه من را می‌توان در یک کلمه بیان کرد. به‌زعم من اکنون زمان آن فرا رسیده است که کاوش آسیب‌شناختی که در گذشته به‌طور متوالی ابتدا بر تکانه، و سپس بر ایگو متمرکز بوده است، بر اُبژه‌ای متمرکز شود که تکانه به سوی آن معطوف است. برای بیان دقیق‌تر و در عین حال ملایم‌تر موضوع، اکنون زمان برای یک روانشناسی روابط اُبژه‌ای فرا رسیده است. پیش از این، زمینه برای چنین تحولی در آثار ملانی کلاین فراهم شده است؛ و در واقع تنها در پرتو مفهوم او از اُبژه‌های درونی‌شده است که می‌توان انتظار داشت مطالعهٔ روابط اُبژه‌ای، نتایج قابل‌توجهی برای آسیب‌شناسی روانی به بار آورد. از منظری که اکنون به آن دست یافته‌ام، می‌توان گفت روانشناسی به مطالعهٔ روابط فرد با اُبژه‌هایش تبدیل می‌شود، در حالی که با عباراتی مشابه، می‌توان گفت آسیب‌شناسی روانی به‌طور خاص‌تر به مطالعهٔ روابط ایگو با اُبژه‌های درونی‌شده‌اش مبدل می‌گردد. این دیدگاه صورت‌بندی اولیهٔ خود را در مقالهٔ من با عنوان «آسیب‌شناسی روانی بازنگری‌شدهٔ روان‌پریشی‌ها و روان‌نژندی‌ها» دریافت کرده است.

در بین نتیجه‌گیری‌های صورت‌بندی‌شده در مقالهٔ مذکور، دو مورد از گسترده‌ترین آنها به شرح زیر است: (۱) اینکه «اهداف» لیبیدویی در مقایسه با روابط اُبژه‌ای از اهمیت ثانویه برخوردارند، و (۲) اینکه هدف غایی تلاش لیبیدویی، رابطه با اُبژه است، نه ارضای تکانه. این نتیجه‌گیری‌ها مستلزم بازبینی کامل نظریهٔ کلاسیک لیبیدو است؛ و در مقالهٔ مورد بحث، تلاشی برای انجام این وظیفه صورت گرفته است. وظیفه‌ای که اکنون به آن خواهم پرداخت، بررسی این موضوع است که پیامدهای این دیدگاه که لیبیدو اساساً به سوی اُبژه‌ها سوگیری دارد، برای نظریهٔ کلاسیک واپس‌رانی چیست. مبالغه در اهمیت این وظیفه دشوار خواهد بود؛ زیرا آنچه فروید در سال ۱۹۱۴ بیان کرد همچنان صادق است، اینکه «آموزهٔ واپس‌رانی، سنگ‌بنایی است که تمام ساختار روانکاوی بر آن استوار است» (هرچند من ترجیح می‌دهم کلمهٔ «نظریه» جایگزین «آموزه» شود).
۲. ماهیت امر واپس‌رانده‌شده

محدودیت دسترسی
دسترسی ویژه

برای دسترسی کامل به محتوای تخصصی تداعی بایستی اشتراک ویژه تهیه کنید.

با فعال‌سازی اشتراک ویژه، امکان مطالعهٔ آنلاین تمام مقالات تداعی—از نظریات روانکاوی تا تکنیک‌های بالینی—برای شما فراهم می‌شود.
اشتراک ویژه صرفاً برای مطالعهٔ آنلاین است و دانلود پی‌دی‌اف در آن گنجانده نشده است.

برای فعال‌سازی اشتراک، ابتدا وارد حساب کاربری شوید و سپس در بخش «اشتراک ویژه» پلن موردنظر را انتخاب کنید.

مجموعه مقالات رونالد فربرن
Back To Top
×Close search
Search