skip to Main Content

دوپاره‌سازی ایگو | رونالد فربرن

۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۱ ۲۰ دقیقه مطالعه ۲,۳۲۰ کلمه
دوپاره‌سازی ایگو | رونالد فربرن

شناسنامهٔ نوشته

اطلاعات اثر و انتشار

عنوان اصلی
SPLITTING OF THE EGO
نویسنده
رونالد فربرن
مترجم
گروه روانکاوی تداعی
انتشار در
Psychoanalytic Studies of the Personality
تاریخ انتشار اثر
۱۹۵۲
تعداد کلمات
۲,۳۲۰ کلمه
زمان مطالعه
۲۰ دقیقه
پیوند ثابت این مقاله
متن مقالهمجلهٔ تداعی

دوپاره‌سازی ایگو و واپس‌رانی که به عنوان جنبه‌هایی از یک فرآیند همانندسازی فعال در هر دو شرایط اسکیزوئید و هیستری در نظر گرفته می‌شوند.

قبل از بررسی منشاء آنچه که من آن را «موقعیت درون‌روانی بنیادی»[۱] نامیده‌ام، احساس می‌کنم باید برخی از نتیجه‌گیری‌های کلی را ثبت کنم که به نظر می‌رسد ناشی از ماهیت ذاتی خود این موقعیت هستند. اولین و بارزترین این نتیجه‌گیری‌ها این است که ایگو به صورت دوپاره (split) است. بنابراین، از این نظر، موقعیت درون‌روانی بنیادی که اکنون پدید آمده است، با الگوی موضع اسکیزوئید مطابقت دارد – همانطور که قبلاً نشان داده شد، موضعی که قصد دارم آن را به عنوان مرکزی قلمداد کنم (در اولویت نسبت به موضع افسرده‌وار). البته، تئوری فروید در مورد دستگاه ذهن بر مبنای موضع افسرده‌وار توسعه یافته است؛ و ملانی کلان نیز بر همین مبنا دیدگاه‌هایش را توسعه داده است. در مقابل، این موضع اسکیزوئید است که پایه و اساس تئوری ساختار ذهنی را که هم‌اکنون مطرح می‌کنم، تشکیل می‌دهد. علاوه بر این، لازم به ذکر است، در حالی که مطابق با الگوی موضع اسکیزوئید، موقعیت درون‌روانی نیز که در رؤیای بیمار نشان داده شد، توضیحات رضایت‌بخشی از انجماد هیستریک رؤیابین، از نظر ساختار دینامیک ارائه می‌دهد. در اینجا ما ارتباط (تداعی) مشترک (common association) علائم هیستریک با نگرش زمینه‌ای اسکیزوئید را یادآور می‌شویم – ارتباطی که قبلاً به آن اشاره شده است. بر این اساس، به نظر می‌رسد که دلایل و زمینه‌های خوبی برای دومین نتیجه‌گیری ما وجود دارد – اینکه تحولات هیستریک ذاتاً مبتنی بر یک موضع اسکیزوئید اساسی و بنیادی است. نتیجه‌گیری سوم ما در نتیجه‌ی آن چیزی است که ما قبلاً در مورد نگرش تهاجمی (aggressive attitude) ایگوی مرکزی نسبت به ایگوهای جانبی گفته‌ایم. این امر نیز به دلیل مشاهده‌ی تاثیر دوپاره‌سازی ایگو در موضع اسکیزوئید است که به دلیل عملکرد حجم مشخصی از پرخاشگری است که در دسترس ایگوی مرکزی باقی می‌ماند. همین پرخاشگری است که دینامیک جداسازیِ ایگوهای جانبی از ایگوی مرکزی را فراهم می‌کند. البته، ایگوهای جانبی معمولاً ناهشیار هستند؛ و وضعیت ناهشیار آنها ناگهان این بدگمانی را ایجاد می‌کند که آنها در معرض واپس‌رانی قرار دارند. بدیهی است که این حالت در مورد ایگوی لیبیدویی (که با اید فروید مطابقت دارد) چنین است؛ اما، اگر بتوان یکی از ساختارهای ایگوی جانبی را واپس راند، هیچ دلیلی برای ملاحظه‌ی دیگری جهت مصونیت از درمان مشابه به دست ایگوی مرکزی وجود ندارد.

در نتیجه، چهارمین نتیجه‌گیری ما این است که خرابکار درونی (که تا حد زیادی از لحاظ عملکرد با سوپرایگوی فروید مطابقت دارد) همانند ایگوی لیبیدویی واپس‌رانده می‌شود. این نتیجه‌گیری ممکن است در نگاه اول در تضاد با تئوری‌ای که قبلاً مطرح کردم (۱۹۴۳) به نظر برسد، بدین معنا که واپس‌رانی اصولاً علیه اُبژه‌های بد درونی شده است. هرچند که هیچ تناقضی وجود ندارد، زیرا من واپس‌رانیِ ایگوهای جانبی را که اکنون در ذهنم دارم، نسبت به واپس‌رانیِ اُبژه‌های بد درونی شده، به عنوان ثانویه، در نظر می‌گیرم. در اینجا ما نوعی قیاس مفید در حمله‌ی خرابکار درونی به ایگوی لیبیدویی پیدا می‌کنیم؛ زیرا، همانطور که دیدیم، پرخاشگری دخیل در این حمله اصولاً علیه اُبژه‌ی برانگیزاننده‌ای است که ایگوی لیبیدویی با آن در ارتباط است، و فقط در درجه دوم علیه خود ایگوی لیبیدویی است. به همین ترتیب، من واپس‌رانیِ ایگوی لیبیدویی را از طرف ایگوی مرکزی به عنوان ثانویه برای واپس‌رانیِ اُبژه برانگیزاننده در نظر می‌گیرم. نتیجه‌گیری پنجم ما نیازی به توضیح جزئیات آنچه که قبلاً انجام شده است، ندارد. این مورد نیز به طور خلاصه زمانی است که دینامیک واپس‌رانی، پرخاشگری باشد. ششمین و آخرین نتیجه‌گیری ما که به یک اندازه از نتیجه‌گیری‌های قبلی ناشی می‌شود، این است که دوپاره‌سازی ایگو، از یک طرف، و واپس‌رانی ایگوهای جانبی توسط ایگوی مرکزی، از طرف دیگر، اساساً پدیده مشابهی را تشکیل می دهند که از دیدگاههای مختلف مورد بررسی قرار می‌گیرند. در اینجا بهتر است یادآوری شود، در حالی که مفهوم دوپاره‌سازی ایگو را بلولر[۲] هنگام تلاش برای توضیح پدیده‌هایی که به عنوان «زوال عقل پیش‌رس»[۳] شناخته می‌شدند، مطرح کرد، تا زمانی که اصطلاح «اسکیزوفرنیا» را جهت جایگزینی معرفی نمود، اما مفهوم واپس‌رانی را فروید در تلاش برای توضیح پدیده‌ی هیستری معرفی کرد. بنابراین، نتیجه‌گیری نهایی ما برای اثبات این دیدگاه است که موضع اساسی و زیربنایی در توسعه‌ی علائم هیستریک، اساساً موضع اسکیزوئید است.

اکنون زمان آن فرا رسیده است تا توجه‌مان را به پرسش‌هایی در مورد منشاء موقعیت بنیادی درون‌روانی معطوف نماییم که بیانی کلاسیک در رؤیای بیمار من بنا نهاد. با توجه به ملاحظاتی که پیش از این در نظر گرفته شدند، مشخص خواهد شد که به هر توضیحی که ممکن است در مورد منشاء این موقعیت دست یابیم، به عنوان توضیحی برای منشاء موضع اسکیزوئید، منشاء واپس‌رانی و تمایز ساختارهای مختلف درون‌روانی بنیادی نیز به کار خواهد رفت. همانطور که دیدیم، بیماری که رؤیای او توجه بسیاری از ما را به خود جلب کرده است، اساساً نسبت به شوهرش به عنوان یک اُبژه‌ی خارجی حالتی دوسوگرا داشت؛ و این امر ناشی از استقرار دوسوگرایی نسبت به اُبژه‌ها در زندگی واقعی که موقعیت درون‌روانی بنیادی از آن به وجود می‌آید، بود. البته اولین اُبژه‌ی لیبیدویی نوزاد، سینه مادرش است، اگرچه تردیدی نیست که شکل مادرش به عنوان یک شخص، به زودی در اطراف هسته‌ی اصلی این اندام مادری شروع به شکل‌گیری می‌کند. در شرایط کاملاً نظری، رابطه‌ی لیبیدوییِ نوزاد با مادرش آنقدر رضایت‌بخش است که به سختی می‌تواند حالت ناامیدی لیبیدویی را به وجود آورد؛ و همانطور که می‌بینم، در نتیجه هیچ دوسوگراییی از طرف نوزاد نسبت به این اُبژه وجود نخواهد داشت. در این مرحله باید توضیح دهم، در حالی که من پرخاشگری را به عنوان عامل اصلی دینامیک می‌دانم، به این دلیل که به نظر نمی‌رسد توانایی تجزیه به لیبیدو داشته باشد (به عنوان مثال، مانند یونگ، که به دنبال تجزیه آن بود)، در عین حال، آن را در نهایت نه تنها از نظر متافیزیکی، بلکه از لحاظ روانشناختی نیز به عنوان تابع لیبیدو می‌دانم. بنابراین، این موضوع را در نظر نمی‌گیرم که نوزاد در نبود نوعی ناامیدی، پرخاشگری را به طور خودبخود نسبت به اُبژه‌ی لیبیدویی‌اش هدایت می‌کند؛ و مشاهدات من از رفتار حیوانات این دیدگاه من را تأیید می‌کند. باید اضافه کرد که در حالت طبیعی، نوزاد هرگز به طور عادی آن جدایی از مادرش را تجربه نمی‌کند که به نظر می‌رسد به واسطه‌ی شرایط تمدن به طور فزاینده‌ای بر او تحمیل شده است. در واقع، ممکن است استنباط شود که در حالت طبیعی، به ندرت برای نوزاد اتفاق می‌افتد که از پناهگاه آغوش مادرش و دسترسی مستقیم به سینه‌ی او محروم شود، تا زمانی که در روند عادی رشد، او خودش به طور فزاینده‌ای تمایل داشته باشد از آن صرف‌نظر کند[۴]. با این حال، چنین شرایط کاملی فقط از نظر تئوری برای نوزاد انسانی که در یک گروه فرهنگی متمدن متولد شده است، امکان‌پذیر است؛ و در واقع، رابطه‌ی لیبیدویی نوزاد با مادرش از همان ابتدا با میزان قابل توجهی از ناامیدی مختل می‌شود، اگرچه، در موارد مختلف، میزان چنین ناامیدی متفاوت است. این تجربه‌ی ناامیدی لیبیدویی است که موجب پرخاشگری نوزاد در رابطه با اُبژه‌ی لیبیدویی‌اش می‌شود و بنابراین، دوسوگرایی ایجاد می‌کند. در اینجا باید به گفتن این حرف بسنده کنیم که نوزاد دوسوگرا تصویری ناقص و جزئی از وضعیت موجود ارائه می‌دهد؛ زیرا این تصویری است که به صورت انحصاری از دید ناظر تصور شده است. به‌لحاظ درونی (subjective) خود نوزاد، موردی است که مادرش به یک اُبژه‌ی دوسوگرا؛ یعنی اُبژه‌ای که هم خوب و هم بد است، تبدیل می‌شود. از آنجا که داشتنِ یک اُبژه‌ی خوب که بد هم هست، برای نوزاد غیرقابل تحمل است، او از طریق دوپاره‌سازی تصویر مادرش به دو اُبژه، تلاش دارد این وضعیت را تسکین دهد. پس تا آنجایی که مادر او را از نظر لیبیدویی راضی کند، او یک اُبژه‌ی «خوب» است، و تا آنجا که نتواند او را از نظر لیبیدویی ارضاء کند، مادر یک اُبژه‌ی «بد» است. موقعیتی که او اکنون در آن قرار دارد، از نوعی است که فشار شدیدی بر ظرفیت استقامت و قدرت تطبیق او تحمیل می‌کند. این موقعیت در واقعیت بیرونی بدین صورت است که نوزاد خودش را ناتوان در کنترل می‌داند و بر این اساس، او از طریق ابزارهایی که در اختیار دارد، به دنبال تسکین اوضاع است. ابزارهایِ در اختیار او محدود هستند؛ و تکنیکی که انتخاب می‌کند کم و بیش به واسطه‌ی این محدودیت تحمیل می‌شود. بر این اساس، او تنها به دنبال راهی است که برایش باز باشد و از آنجا که واقعیت بیرونی سرسخت و سرکش به نظر می‌رسد، تمام تلاشش را می‌کند تا عامل آسیب در آن موقعیت را به حوزه‌ی واقعیت درونی انتقال دهد، در این شرایط احساس می‌کند که شرایط بیشتر تحت کنترل خودش است. این بدان معناست که نوزاد مادرش را به عنوان یک اُبژه‌ی «بد» درونی‌سازی می‌کند. در اینجا به خواننده یادآوری می‌کنم که به نظر من، این همیشه اُبژه‌ی «بد» است (به عنوان مثال، در این مرحله، اُبژه‌ای که ارضا‌کننده نیست) که در وهله‌ی اول درونی‌سازی می‌شود؛ زیرا (همانطور که در پاورقی اشاره شد) به سختی می‌توانم به درونی‌سازیِ اولیه‌ی یک اُبژه‌ی «خوب» را که از نظر نوزاد، هم ارضاء‌کننده و هم پاسخگوست، معنی بدهم. البته، کسانی هستند که استدلال می‌کنند که طبیعی است نوزاد در شرایط محرومیت، اُبژه‌ی خوب را بر اساس اصل تحقق آرزو (برآورده شدن خواسته) درونی‌سازی کند؛ اما به نظر من، درونی‌سازی اُبژه اساساً معیاری برای اجبار و اضطرار (coercion) است و نوزاد به دنبال مهار اُبژه‌ای است که ارضاء‌کننده نباشد. من در اینجا به جای «اُبژه‌ی خوب» و «اُبژه‌ی بد» از «اُبژه ارضاءکننده» و «اُبژه‌ی ناکام‌کننده» صحبت می‌کنم، زیرا فکر می‌کنم که در این رابطه، اصطلاحات «اُبژه‌ی خوب» و «اُبژه‌ی بد» گمراه‌کننده هستند. آنها به این علت گمراه‌کننده هستند که ممکن است به صورت مفاهیم «اُبژه مطلوب»[۵] و «اُبژه نامطلوب» درک شوند. هرچند که ممکن است یک اُبژه‌ی بد (یا به عبارت دیگر، ناکام‌کننده) مطلوب هم باشد. در واقع، به این دلیل است که اُبژه‌ی بد نوزاد مطلوب است و به دلیل اینکه بد احساس می‌شود، درونی‌سازی نیز می‌شود. مشکل این است که بعد از اینکه درونی‌سازی شد، بد باقی می‌ماند، یعنی ناکام‌کننده باقی می‌ماند. در این مرحله باید به نکته مهمی توجه داشت. اُبژه‌ی ناکام‌کننده، بر خلاف اُبژه‌ی ارضاءکننده دو وجه دارد. از یک طرف، ناامیدکننده است، و از طرف دیگر، برانگیزاننده و اغواگر است. در واقع، «بدی» اصلی آن دقیقاً در این واقعیت نهفته است که اغواء را با ناامیدی ترکیب می‌کند. علاوه بر این، هر دو خصوصیت را بعد از درونی‌سازی نیز حفظ می‌کند. بر این اساس، نوزاد بعد از درونی‌سازی اُبژه‌ی ناکام‌کننده، خود را در حالت سرگردانی «از چاله درآمدن و در چاه افتادن» می‌بیند.

نوزاد در تلاش برای کنترل اُبژه‌ی ناکام‌کننده، اُبژه‌ای را که نه تنها او را در تامین نیاز ناامید می‌کند، بلکه به برانگیختن و تهییج او ادامه می‌دهد، در اقتصاد درونی (inner economy) ذهنش وارد می‌کند. بنابراین، او خود را در مواجهه با وضعیت غیرقابل تحمل دیگری –که این بار درونی است– می‌بیند. چگونه می‌خواهد با آن کنار بیاید؟ همانطور که دیدیم، نوزاد در تلاش برای مقابله با این موقعیت غیرقابل تحمل خارجی، که در ابتدا با آن روبرو شده بود، از تکنیک دوپاره‌سازی اُبژه‌ی مادرانه به اُبژه‌های (الف) «خوب» و (ب) «بد» استفاده می‌کند، و سپس اقدام به درونی‌سازیِ اُبژه‌ی بد می‌کند؛ و در تلاش برای کنار آمدن با موقعیت درونی غیرقابل تحمل که در ادامه به وجود می‌آید، نوزاد از تکنیکی استفاده می‌کند که کاملاً متفاوت نیست. او اُبژه‌ی بد درونی را به دو اُبژه تقسیم می‌کند – (الف) اُبژه مورد نیاز (needed) یا برانگیزاننده و (ب) اُبژه ناامیدکننده یا ردکننده؛ و سپس هر دوی این اُبژه‌ها را واپس‌رانی می‌کند (البته، با استفاده از پرخاشگری، به عنوان دینامیک واپس‌رانی). هرچند که در اینجا نوعی درآمیختگی به وجود می‌آید، زیرا دلبستگی لیبیدویی او به اُبژه تقسیم‌نشده از طریق اُبژه‌های حاصل از تقسیم، به اشتراک گذاشته می‌شود، البته  این تقسیم‌بندی به نسبت مساوی صورت نمی‌گیرد. نتیجه این است که در فرآیند واپس‌رانیِ اُبژه‌های حاصل، ایگو پای کاذب (pseudopodia) را ایجاد می‌کند و با استفاده از آن هنوز دلبستگی‌های لیبیدویی را به اُبژه‌های تحت واپس‌رانی حفظ می‌کند. رشد و توسعه‌ی این پای کاذب نشان‌دهنده‌ی مرحله‌ی اولیه تقسیم ایگو است. هرچه واپس‌رانیِ اُبژه‌ها پیش برود، تقسیم اولیه ایگو به واقعیتی محقق شده تبدیل می‌شود. بخشی از ایگو که مرکزی باقی مانده است، این دو پای کاذب را رد می‌کند، که به دلیل ارتباط آنها با اُبژه‌های رد شده است؛ و اینکه با اُبژه‌های مرتبط آنها، سرنوشت واپس‌رانی را به اشتراک می‌گذارند. به این ترتیب است که این دو ایگوی جانبی، ایگوی لیبیدویی و خرابکار درونی، از ایگوی مرکزی جدا می‌شوند و چندگانگیِ ایگو به وجود می‌آید.

TADAEI / PRIVATE READING

ادامهٔ این مقاله برای اعضای ویژه است

بخش آغازین مقاله را مطالعه کردید. با اشتراک ویژه، متن کامل این مقاله و سایر نوشته‌های اختصاصی تداعی در دسترس شما قرار می‌گیرد.

فقط مطالعهٔ آنلاین · دانلود فایل نیازمند خرید جداگانه است.
مسیر مطالعه در تداعی

ادامهٔ مطالعه

مقاله‌های مرتبط با این نویسنده یا نظریه‌پرداز را دنبال کنید و پیشرفت مطالعهٔ خود را ببینید.

از همین نویسنده

رونالد فربرن

۱۷ مقاله در این مجموعهاز قدیمی‌ترین به جدیدترین
پیشرفت مطالعه۰ از ۱۷
  1. ۱۱۴ شهریور ۱۴۰۵واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد |‌ رونالد فربرنخوانده‌نشده
  2. ۲۴ مهر ۱۴۰۵ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  3. ۳۱۳ مهر ۱۴۰۵آسیب‌شناسی روانی بازنگری‌شدهٔ روان‌پریشی‌ها و روان‌نژندی‌ها | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  4. ۴۱۷ مرداد ۱۴۰۵عوامل اسکیزوئید در شخصیت | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  5. ۵۱۵ تیر ۱۴۰۴روان‌رنجوری‌های جنگ | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  6. ۶۶ خرداد ۱۴۰۴دربارهٔ ماهیت و اهداف درمان روان‌کاوانه | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  7. ۷۲۱ آذر ۱۴۰۲روانشناسی ساختار دینامیک و سابقه علمی کلی آن | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  8. ۸۳۰ آبان ۱۴۰۲اهمیت وضعیت ادیپی | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  9. ۹۲۳ شهریور ۱۴۰۲واپس‌رانی مستقیم، مقاومت لیبیدویی و واپس‌رانی غیرمستقیم | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  10. ۱۰۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱تفرقه بینداز و حکومت کن | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  11. ۱۱مقالهٔ فعلیدوپاره‌سازی ایگو | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  12. ۱۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱خلاصه‌ای از تئوری روابط اُبژه‌ای شخصیت | رونالد فربرن خوانده‌نشده
  13. ۱۳۳۱ فروردین ۱۴۰۱روابط اُبژه‌ای ایگوی مرکزی و ایگوهای جانبی | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  14. ۱۴۱۷ فروردین ۱۴۰۱تنوع ایگوها | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  15. ۱۵۲۱ اسفند ۱۴۰۰موضع اسکیزوئید | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  16. ۱۶۷ اسفند ۱۴۰۰روانشناسی ساختاری و واپس‌رانی ساختارها | رونالد فربرنخوانده‌نشده
  17. ۱۷۲۴ بهمن ۱۴۰۰روانشناسی تکانه و محدودیت‌های آن | رونالد فربرنخوانده‌نشده
پس از پایان مطالعه، می‌توانید این مقاله را در مسیر خود ثبت کنید.
پایان این نوشتهبازگشت به آغاز ↑
Back To Top
×Close search
Search