skip to Main Content
فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن می‌ترسند.

فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن می‌ترسند.

فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن می‌ترسند.

فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن می‌ترسند.

عنوان اصلی: Thinking with, and About, Patients Too Scared to Think
نویسنده: ریچارد هاوارد تاچ
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 2007
تعداد کلمات: 9600 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 55 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

بیمارانی که قادر به تفکر مرتبه بالاتر (نمادین) نیستند غالباً نمی‌توانند شواهد وجود مجزای تحلیل‌گر را تاب بیاورند، به‌ویژه زمانی که در فرآیند بازتاب تحلیل‌گر و تفسیر او درباره‌ی این‌که بیمار چطور تحلیل‌گر را تجربه یا تجسم می‌کند، «دگربودگی» (Otherness) هویدا می‌شود. نابردباری بیمار در برابر تلاش‌های تحلیل‌گر برای فکر کردن (تعمق و تفسیر کردن) مانورهای روانکاوانه‌ای ایجاد می‌کند که تفکر بازتابی با این بیماران را بی‌اثر می‌سازد. چنین بیمارانی باید یاد بگیرند پیش از آنکه بتوانند به تحلیل‌گر یا خودشان اجازه دهند در حضور دیگری فکر کنند، تحمل چندین چشم‌انداز را داشته باشند. نویسنده دو تصویر بالینی را مطرح می‌کند که نشان می‌دهند از نظر بیمار، تلاش‌های تحلیل‌گر برای فکر کردن درباره‌ی او، هم به شکل غیر قابل تحملی فاصله‌انداز هستند و هم یکی از جنبه‌های واقعیت ذهنی بیمار را پس می‌زنند. کار روانکاوانه با این بیماران مستلزم این است که تحلیل‌گر از به کار بردن تفسیرهای کوته‌بینانه‌ای که معنا و انگیزه‌های ناخودآگاه را روشن می‌سازند، به نفع مانورهای فنی جایگزین که قابلیت تسهیل رشد تفکر نمادین و تفکر بازتابی (درون‌بینی) دارند، چشم‌پوشی کنند. این مانورها شامل نمایشی از تمایل و توانایی تحلیل‌گر برای تحمل کردن (به جای «تفسیر یک‌طرفه») بازنمود روانی خود توسط بیمار است، بدون این‌که شخصیت‌پردازی بیمار باعث تخریب او شود یا خود را در میان آن گم کند. غیر از الگوسازی تحمل چشم‌اندازهای جایگزین سلف یک فرد، سایر مانورهای غیر تفسیری که به تسهیل رشد تفکر درون‌اندیشانه (self-reflective) کمک می‌کنند عبارتند از: تحریک کنجکاوی بیمار درباره‌ی کارهای ذهن خود از طریق شناسایی رفتارهایی که به طور ناقص درک شده‌اند یا واکنش‌هایی که ارزش روان‌شناختی بیشتری دارند، و تردید افکندن درباره‌ی بسندگی توضیحات بیمار درباره‌ی چنین پدیده‌هایی.

تحمل تفکرات تحلیل‌گر توسط بیمار (برای تعمق و تفسیر کردن) تا حد زیادی بستگی به این دارد که بیمار بتواند لحظاتی را که تحلیل‌گر از حضور کاملاً احساسی خودداری می‌کند تا بتواند از یک منظر متفاوت‌تر روی مسئله تعمق کند، تحمل کند. این‌که بیمار درک کند تحلیل‌گر در چنین مواقعی قصد انجام چه کاری را دارد، بستگی به ظرفیت بیمار برای تفکر مرتبه بالاتر (مثلاً تفکر نمادین و بازتابنده) دارد[۱]. بیمارانی که قادر به چنین تفکری هستند معمولاً تلاش تحلیل‌گر برای تفکر را بیشتر تحمل می‌کنند، احتمال این‌که برداشت خوبی از نیت تحلیل‌گر داشته باشند –از نظر مفید بودن– بیشتر است و بهتر می‌توانند در درون‌اندیشی با تحلیل‌گر همراهی کنند. در مقابل، بیمارانی که قادر به تفکر مرتبه بالاتر نیستند (آن‌هایی که به شکل عینی‌تری فکر می‌کنند) غالباً زمانی که تحلیل‌گر به طور لحظه‌ای پای خود را از تعهد احساسی با بیمار در آن زمان و مکان فراتر می‌گذارد تا به تعمق بپردازد، تحمل این موقعیت را ندارند. همراه با درک بیمار از این‌که تحلیل‌گر به جای این‌که صرفاً با او باشد درباره‌ی او فکر می‌کرده است، این حس به وجود می‌آید که تحلیل‌گر دیگر مثل گذشته حضور ندارد. این درک غالباً باعث ایجاد اضطراب جدایی شدیدی می‌شود که می‌تواند منجر به ۱) عدم تحمل تلاش‌های تحلیل‌گر برای تفکر، توسط بیمار؛ ۲) مشکوک شدن به انگیزه‌های تحلیل‌گر برای تفسیر؛ و ۳) ناتوانی در همراهی با تحلیل‌گر در درون‌اندیشی می‌شود.

بیمارانی که ظرفیت تفکر مرتبه بالاتر را ندارند، چیزی را به نمایش می‌گذارند که Josephs (1989) آن را «نگرش عینی» می‌نامند. برای این بیماران، «عینی سریع‌تر، جالب‌تر و واقعی‌تر از نمادین است [و] انتزاعی چیزی بیش از واژه‌های تهی به نظر نمی‌رسد» (ص. ۴۹۳). این بیماران، تحلیل‌گر را «نه برای تفسیر حقایق، بلکه بیشتر برای اعتبارسنجی توافقی صحت گفته‌ها» تلقی می‌کنند (ص. ۴۷۸). در مورد چنین بیمارانی، وظیفه‌ی تحلیل‌گر کمی پیچیده‌تر از رمزگشایی تمایلات ناخودآگاهی است که در ذهن‌هایی که از نظر ساختاری تفاوتی با ذهن تحلیل‌گر ندارند، شکل می‌گیرند. این بیماران در توانایی نمادسازی دچار نقص هستند و هیچ سر نخی از این ندارند که تحلیل‌گر هنگام استفاده از استعاره‌ها برای رساندن منظور خود، چه منظوری دارد.

با این‌که آسیب‌شناسی روانی پیش از این به عنوان محصول تعارض‌های ناخودآگاه و محتواهای ذهنی ناشناخته (آرزوها، رانه‌ها، فانتزی‌ها و غیره) تلقی می‌شد که باید به صورت خودآگاه در بیاید تا تغییر روانی اتفاق بیفتد، اما اخیراً برخی نویسندگان آن را حاصل ناکامی فرد در رشد، یا از دست دادن ظرفیت تفکر نمادین (تفکر مرتبه بالاتر) می‌دانند، و تغییرات روانی را ناشی از کسب یا بازیابی ظرفیت تفکر نمادین و تفکر بازتابی تلقی می‌کنند (بوش، ۱۹۹۵؛ هرزوگ، ۲۰۰۱؛ فریدمن، ۲۰۰۲؛ شوگرمن، ۲۰۰۶). شوگرمن (۲۰۰۶) این‌طور استدلال می‌کند که علاقه‌ی بیمار به کار عمومی با ذهن –کمک کردن به او برای این‌که خودش را یک سلف متفکر ببیند– به تسهیل رشد تفکر مرتبه بالاتر (از جمله ظرفیت لازم برای تفکر بازتابی یا درون‌اندیشی) کمک می‌کند، و از نظر درمانی اهمیت بیشتری نسبت به کسب بینش خاص نسبت به تعارضات ناخودآگاه فرد یا محتواهای ذهنی ناشناخته دارد. او اشاره می‌کند که «به نظر می‌رسد تمام کارکردهای روان‌شناختی، زمانی که به شیوه‌ی نمادین عمل کنند نتیجه‌ی بهتری داشته و خود-تنظیمی را بیشتر تسهیل می‌کنند (ص. ۹۷۱) و درون‌اندیشی بیمار در سطح انتزاعی-نمادین مزایای مختلفی به دنبال دارد: مرزهای سلف تقویت می‌شوند، همدلی افزایش می‌یابد، تعاملات درون‌فردی راحت‌تر درک و دنبال می‌شوند، روابط حس مطمئن‌تری دارند،  تست واقعیت راحت‌تر می‌شود، جداسازی-منفردسازی ترویج می‌شود، تفکر اولیه و ثانویه تقویت می‌شود، و تنظیم عاطفه بهبود پیدا می‌کند (ص. ۹۸۱)».

در این مقاله من سه موضوع مرتبط را ارائه کرده و مورد بررسی قرار داده‌ام. موضوع اول، شیوه‌ی واکنش بیماران عینی در زمانی است که مشغولیت ذهنی اولیه‌ی تحلیل‌گر از همراهی با بیمار (حضور عاطفی کامل و «در لحظه») به تعمق روی محتوا (توجه، فکر کردن، و تفسیر کردن چیزهایی که مطرح شده است) تغییر پیدا می‌کند. زمانی که تحلیل‌گر از «تجربه کردن» به حالت روانی «مشاهده/تعمق» تغییر می‌کند (بوش، ۱۹۹۵؛ گری، ۱۹۸۶؛ گرینسن، ۱۹۶۷؛ استربا، ۱۹۳۴) انتظار دارد که بیمار با در پیش گرفتن موضع خاص خود، با ایگوی مشاهده‌گر (observing ego) تحلیل‌گر هم‌ذات‌پنداری کرده و از او پیروی کند (گرینسون، ۱۹۶۷؛ استربا، ۱۹۳۴). اما همه‌ی بیماران قادر به چنین کار روانی بزرگی نیستند. وقتی یک بیمار عینی با شواهد (یعنی خیال‌پردازی) یا نتایج (یعنی تفسیرهای) تفکر بازتابی تحلیل‌گر مواجه می‌شود، ممکن است احساس سردی و فاصله گرفتن داشته باشد، و درک جدایی ذاتی او باعث تحریک حس شدید اضطراب در او شود.

مسئله‌ی دوم مربوط به شیوه‌ی تجربه کردن و واکنش نشان دادن بیماران غیر انتزاعی به تفسیرها است. ماحصل تفکر بازتابی تحلیل‌گر که در قالب تفسیرهایی که ساختارهای جایگزین در اختیار بیمار قرار می‌دهند متبلور می‌شود، بر مواردی که بیمار و تحلیل‌گر با هم مشابهت ندارند، تأکید می‌کند. این مواجهه با دگر بودگی تحلیل‌گر موجب بیشتر شدن درک بیمار از این جدایی شده، و غالباً سطح اضطراب را آنچه بیمار آمادگی مواجهه دارد، فراتر می‌برد. اگر این دلیل برای مخالفت بیماران غیر انتزاعی با فرآیند تفسیر کافی نباشد، سوء برداشت آن‌ها از انگیزه‌های تحلیل‌گر برای ارائه‌ی تفسیرها موجب تشدید شکاکیت آن‌ها نسبت به فرآیند تفسیر خواهد شد. بیماران غیر انتزاعی به جای این‌که تفسیر را شیوه‌ی تحلیل‌گر برای گسترش خودشناسی بیمار بدانند، آن را اقدامی دفاعی و خودخواهانه، و نشانه‌ای از ناتوانی تحلیل‌گر در پذیرش چیزهایی می‌دانند که بیمار آن‌ها را درست می‌پندارد. از این لحاظ، بیمار تفسیر را نوعی تلاش برای تکذیب یا «توجیه» آنچه تحلیل‌گر به آن تبدیل شده است، تلقی می‌کند. اما مفهوم «تبدیل شده است» برای بیماران غیر انتزاعی‌ای که بین درک و واقعیت، هیچ فضایی را برای فرآیند ادراکی پیش‌آمده که کار آن فراتر از نمایش واقعیت است قائل نیستند، بی‌معناست. این نوع نگاه به تحلیل‌گر به‌عنوان کسی که نومیدانه تلاش می‌کند تا برتری نگاه خود نسبت به نگاه‌های متقابل را حفظ کند، بازتاب‌دهنده‌ی انتساب/فرافکنی عدم تحمل دیدگاه‌های جایگزین توسط بیمار است. در چنین شرایطی بیمار ممکن است با تلاش‌های تحلیل‌گر برای تفکر مخالفت کند، که امکان دارد منجر به اقدام او برای اخلال در ظرفیت فکری تحلیل‌گر شود (بی‌یان، ۱۹۵۹).

موضوع سوم، پرسیدن سوالاتی درباره‌ی این مسئله است که تحلیل‌گر چطور می‌تواند با بیمارانی که تحمل تفکر بازتابی را ندارند و نسبت به فرآیند تفسیر خصمانه و مشکوک هستند، کار روانکاوی انجام دهد. تحلیل‌گر چطور می‌تواند با محدودیت‌هایی که تفکر غیر انتزاعی ایجاد می‌کند کنار بیاید؟ اگر بیمار در پاسخ به تفسیرهای تحلیل‌گر بیش از اندازه مضطرب شود، آیا تحلیل‌گر باید شیوه‌ی تفسیر را رها کرده و به سایر مانورها بپردازد؟ آیا این مانورهای غیر تفسیری می‌توانند موجب تحریک رشد تفکر مرتبه بالاتر و تفکر بازتابی شوند؟ اگر پاسخ مثبت است، به چه طریقی؟ الگویی که من بر اساس نظریه‌ی پژوهش ذهن پیشنهاد می‌کنم، تفکر بازتابی را به توانایی فرد در پذیرش چندین ساختار/نمایش متضاد از یک پدیده ارتباط می‌دهد – تا ذهن را باز نگه داشته و در برابر فرجام زودرس مقاومت کند. بر اساس این نظریه، می‌توان به بیمار کمک کرد تا چندین چشم‌انداز و همچنین دیدگاه‌های خود و اُبژه‌هایش را درک و تحمل کند، تا جایی که با یک تحلیل‌گر که ظرفیت لازم برای پذیرش و تحمل را نشان می‌دهد وارد تجربه‌ی تحلیلی شود، نه این‌که به تفسیر زودهنگام شیوه‌های مختلف مجسم کردن تحلیل‌گر توسط بیمار بپردازد. مشاهده‌ی ظرفیت تحلیل‌گر برای جلب توجه واقعی و در نظر گرفتن این‌که بیمار چطور به تحلیل‌گر نگاه می‌کند، بدون این‌که در اثر این شخصیت‌پردازی آسیب دیده یا در میان آن گم شود (یعنی از همانندسازی فرافکنانه مصون بماند)، تجربه‌ای برای بیمار فراهم می‌سازد که می‌تواند با آن همانندسازی کرده و در نتیجه به ایجاد ظرفیت برای تفکر بازتابی کمک کند.

با این‌که همانندسازی با ظرفیت تحلیل‌گر برای پذیرش و تحمل چندین چشم‌انداز ممکن است در فرآیندی نقش داشته باشد که در نهایت منجر به رشد ظرفیت بیمار برای تفکر بازتابی شود، همانندسازی به خودی خود برای ایجاد تغییر روانی در چنین بیماری کافی نیست. تحلیل‌گر باید به جای اتکا به تفسیرهای سنتی که محتوای ناخودآگاه را روشن می‌سازند، تلاش کند تا بیمار را به کارهای وسیع ذهن علاقه‌مند کند. او باید دائماً توجه بیمار را به پدیده‌های رفتاری و روان‌شناختی‌ای که بر فرآیندهای روانی نهان دلالت دارند جلب کند، به‌ویژه زمانی که بیمار چنین پدیده‌هایی را بی‌معنا می‌داند، یا زمانی که باورهای بیمار درباره‌ی پدیده‌ها کاملاً قابل توجیه است. با این‌که به وجود آمدن تردید درباره‌ی کفایت توجیهات بیمار، می‌تواند احساسی را در او ایجاد کند که گویی سلامت روان او زیر سوال رفته است، اما این‌که بیمار کفایت برخی باورهای خود درباره‌ی رفتار یا واکنش‌های خود زیر سوال ببرد غالباً اولین گام در فرآیند باز کردن ذهن بیمار به روی درون‌اندیشی است.

رشد ظرفیت‌های شناختی مرتبه بالاتر

برای درک این‌که چطور افراد ظرفیت تفکر مرتبه بالاتر را پرورش می‌دهند، باید پژوهش نظریه‌ی ذهن را بررسی کنیم. نظریه‌ی ذهن به شیوه‌ی استنباط از حالات روانی فرد و دیگران (باورها، تمایلات، مقاصد)، و ارائه‌ی توجیهات و پیش‌بینی‌هایی درباره‌ی رفتار خود فرد و دیگران بر اساس این استنباط‌ها اشاره دارد (دنت، ۱۹۷۸؛ لزلی، ۱۹۸۸؛ پرمک و وودراف، ۱۹۷۸؛ ولمن، ۱۹۸۸). نظریه‌ی ذهن، اعمال انسانی را بر حسب چیزی که به آن باور داریم، چیزی که آرزو داریم اتفاق بیفتد، و چیزی که فکر می‌کنیم قصد نائل آمدن به آن را داریم، توضیح داده و پیش‌بینی می‌کند.

توانایی تفکر روان‌شناختی درباره‌ی ذهن خودمان و دیگران حاکی از توانایی بازنمایی ذهنی «مرتبه دوم» محتوای ذهنی خود ما و دیگران (باورها، تمایلات، مقاصد) است. بازنمایی‌های مرتبه دوم، بازنماییِ بازنمایی‌ها هستند (مثلاً تفکرات درباره‌ی تفکرات، تفکرات درباره‌ی باورها)، که نشان می‌دهد فرد از این موضوع اطلاع دارد که ذهن به طور فعال بازنمایی‌ها (درک ذهنی فرآیند از طریق تفسیر، تفکر استنتاجی، حدس و گمان) را ایجاد می‌کند. آگاهی از بازنمایی‌های ذهنی خود فرد و دیگران منجر به بیان این گزاره‌های برگشتی می‌شود: «من معتقدم تو می‌دانی که من فکر می‌کردم که…» (فلاول، ۱۹۸۸). چنین تفکری بازتاب‌دهنده‌ی تعامل ذهن‌های مرتبط با حالات ذهنی دیگری، و همچنین پایه‌ای برای قابلیت کارکرد اجتماعی است (فرگوسن و گوپنیک، ۱۹۸۸؛ پرنر، ۱۹۸۸). در مقابل، بازنمایی‌های مرتبه اول آن‌هایی هستند که جهان را به صورت لفظی نمایش می‌دهند (لزلی، ۱۹۸۸، ص. ۲۴). کودکان کم سن و سال‌تری که ماهیت معناساز ذهن را درک نمی‌کنند یک الگوی «کپی» (مثلاً به صورت عکس‌مانند) از ذهن دارند (چندلر، ۱۹۸۸). آن‌ها معتقدند که ذهن به درستی جهان بیرونی را بدون دخالت هیچ فرآیند تفسیری بازسازی می‌کند.

هم‌چنان که کودکان شروع به تفکر بر حسب بازنمایی‌های مرتبه دوم می‌کنند، می‌توان گفت که در شُرف درک ماهیت «ساختارگرای» ذهن –یعنی این نکته که شیوه‌ی بازنمایی جهان توسط ذهن چیزی فراتر از به تصویر کشیدن واقعیت به همان شکل اصلی خود است– قرار دارند. هنگامی که فرد ماهیت ساختارگرای تفکر را درک می‌کند، متوجه می‌شود که «ما باورهایی درباره‌ی جهان داریم که ممکن است درست باشند یا نباشند، و اعمال ما به جای این‌که تابعی از راه و رسم جهان باشد، تابع چیزی است که ما فکر می‌کنیم و می‌خواهیم آن‌گونه باشد» (فرگوسن و گوپنیک، ۱۹۸۸، ص. ۲۲۸). الگوی ساختارگرای ذهن منجر به درک این موضوع می‌شود که چشم‌اندازهای مختلفی وجود دارند که فرد می‌تواند در شرایط مختلف اتخاذ کند.

الگوی ساختارگرای ذهن چیزی نیست که به صورت جهش ناگهانی توسعه پیدا کند؛ بلکه در مراحل تدریجی و در طول چندین سال پدید می‌آید، معمولاً و البته نه به صورت مطلق، در دوران نوجوانی در قالب درک پست مدرن پیچیده از نسبی‌نگری معرفت‌شناختی به اوج می‌رسد، زمانی که:

…افراد جوان به درک این موضوع می‌رسند که دیدگاه‌های مختلف همیشه یا حتی اساساً پیامد بی‌خردی قابل تصحیح یا سوگیری فردی نیستند، بلکه تابعی از تمام باورهای ما هستند که به شکل گریزناپذیری با چهارچوب کل دانش بنیادین ما تناسب دارند (چندلر، ۱۹۸۸، ص. ۴۰۷).

این سطح از پیچیدگی شناختی را تحت عنوان «پدیده‌ی راشومون» می‌شناسند که در فیلم راشومون از کوروساوا در سال ۱۹۵۰ به آن اشاره شد، فیلمی که در آن چهار کاراکتر شاهد اتفاقات مشابه هستند اما تفسیرهای بسیار متفاوتی درباره‌ی آنچه رخ داده است ارائه می‌کنند.

ظرفیت لازم برای تفکر بازتابی: یک مثال بارز

ظرفیت لازم برای تفکر بازتابی مستلزم درک ماهیت ساختارگرای ذهن است، که درک این موضوع را در پی خواهد داشت که ظاهراً تعداد بی‌شماری چشم‌انداز متقابل برای توجیه شرایط مختلف وجود دارد. توانایی به کار گیری تفکر مرتبه بالاتر (تفکر به صورت انتزاعی و استعاری) همراه با توانایی بازگشت به ایگو، ذهن را به روی تفسیرهای جایگزین باز نگه داشته و به مقابله با تفکر غیر انتزاعی درباره‌ی موضوع یا به کارگیری واقعیت به عنوان دفاع، که هر دو می‌توانند مانعی برای نیاز به درک بیشتر باشند، کمک می‌کند. پذیرش این که همیشه تفسیرهای دیگری که باید کشف شوند، در کنار تفسیرهایی که فرد پیش از این کشف کرده است وجود دارند، به پیش‌گیری از تمایل به فرجام زودرس کمک می‌کند.

تفکر بازتابی مستلزم این است که فرد، پیکربندی پدیده‌ها (مثلاً الگوها، لغزش‌های زبانی، خزانه‌های رفتاری) را به خودی خود متشکل از پدیده‌‌ی مهمی بداند که ارزش بررسی بیشتر دارد – ولو این‌که فرد هنوز به اهمیت آن اشاره نکرده باشد. پس توجه و مقاومت در برابر فرجام زودرس درباره‌ی معنای پدیده‌ی اشاره شده (فراخ اندیشی) پیش‌نیاز تفکر بازتابی هستند. زمانی که پدیده‌ها مورد ملاحظه قرار می‌گیرند، ذهن باید به شیوه‌ی خاصی درباره‌ی محتوا فکر کند. اگر بیمار قادر به درون‌اندیشی باشد اما نتواند این تفکر را در مورد پدیده‌هایی که از نظر تحلیل‌گر اهمیت دارند به کار گیرد، تحلیل‌گر توجه بیمار را به چیزی جلب می‌کند که از دیدگاه تحلیل‌گر، شواهد یک فرآیند روان‌پویشی را تشکیل می‌دهد. تحلیل‌گر از این طریق به بیمار کمک می‌کند تا پدیده‌های مهمی را که معمولاً نادیده گرفته شده یا کم‌اهمیت جلوه داده می‌شوند، مجدداً دسته‌بندی کند. به عنوان مثال این موضوع نشان می‌دهد که اگر فرد به شکل غیر اختصاصی کیف پول خود را در خانه جا بگذارد، به احتمال زیاد نشان از تعارض ناخودآگاهی دارد که ارزش شناخت بیشتر را دارند و بیمار را به تجدید نظر در رفتارهایی که تا آن زمان بی‌معنا می‌پنداشته است، فرا می‌خواند. هنگامی که تحلیل‌گر توجه بیمار را جلب می‌کند، ممکن است درباره‌ی آنچه بیمار به عنوان یک توجیه کاملاً مناسب می‌پذیرد تردید ایجاد کند (مثلاً او را به عدم تجدید نظر درباره‌ی شرایط ترغیب سازد)، در نتیجه ذهن بیمار را به روی چشم‌اندازهای جایگزین باز می‌کند (تاچ، ۲۰۰۱).

تفکر بازتابی شبیه به مفهوم «آگاهی روان‌شناختی» است. بسیاری از افراد، آگاهی روان‌شناختی بیمار را یک شاخص مثبت برای پیش‌بینی نتیجه‌ی روان‌درمانی تلقی می‌کنند (آپلبوم، ۱۹۷۳؛ کولتارت، ۱۹۸۸؛ فربر، ۱۹۸۵؛ پایپر و همکاران، ۱۹۸۵). آپلبوم آگاهی روان‌شناختی را «توانایی فرد برای درک روابط در میان اندیشه‌ها، احساسات و اعمال، با هدف یادگیری معناها و علل تجربیات و رفتار خود» تعریف می‌کند (۱۹۷۳، ص. ۳۶). مک‌کالم و پایپر آن را «توانایی شناخت اجزای پویا (درون‌روانی) و ارتباط دادن آن‌ها به مشکلات بیمار… (قدرت پذیرش) با این فرض که مشکلات فعلی مربوط به تعارضات ناخودآگاه هستند» تعریف می‌کنند (۱۹۹۷، ص. ۲۸). فربر آن را «گرایش به تعمق در معنا و انگیزه‌های رفتار، افکار و احساسات فرد و دیگران» تعریف می‌کند (۱۹۸۵، ص. ۱۷۰).

از میان نظریه‌های ارائه‌شده درباره‌ی پرورش تفکر بازتابی، مواردی که توسط استربا (۱۹۳۴)، بریتون (۱۹۸۹)، گرگلی و واتسون (۱۹۹۶)، بی‌یان (۱۹۶۲) و آرون (۲۰۰۰) مطرح شده‌اند بیشتر از بقیه مورد استناد قرار گرفته‌اند. استربا (۱۹۳۴) با این‌که هرگز خودش به آن اشاره نمی‌کند، اولین گزارش روانکاوانه را درباره‌ی این‌که چطور فرآیند روانکاوی موجب تفکر بازتابی می‌شود، ارائه می‌کند. استربا به فروید (۱۹۳۳) ارجاع می‌دهد، که درباره‌ی این موضوع می‌نویسد که چطور در نتیجه‌ی «چندپارگی» در ایگو بین بخشی که شاهد است و بخش دیگری که اُبژه‌ی مشاهده است، «ایگو می‌تواند خود را به عنوان یک اُبژه تلقی کند». استربا این‌طور بیان می‌کند که این چندپارگی «تقدیر ایگو در درمان تحلیلی است» و معتقد است این چندپارگی به خاطر توجیهات «رنگ‌باخته در اثر عواطف» تحلیل‌گر (ص. ۱۲۰) که در بیمار یک «نقطه نظر جدید درباره‌ی تأملات ذهنی» به وجود می‌آورد، ایجاد می‌شود (ص. ۱۲۱، ایتالیک‌های اصلی). انتظار می‌رود بیمار از طریق همانندسازی با ظرفیت تحلیل‌گر برای تفکر بازتابی، با این دیدگاه جدید با محتوا برخورد کند.

آیا نظریه‌ی بالینی استربا می‌تواند رشد تفکر بازتابی در کودکی را نیز توجیه کند؟ در حقیقت، پژوهش‌های تجربی هم‌بستگی مثبتی بین ظرفیت یک مادر برای تفکر بازتابی و رشد ظرفیت کودک برای ذهنی‌سازی (فوناگی، ۱۹۹۱) و بازتاب نشان می‌دهند (برای بررسی کامل پژوهش، فصل سوم بیتمن و فوناگی، ۲۰۰۴ را ببینید). مادرانی که تفکر بازتابی را به کار می‌گیرند، آن‌هایی که به صورت ذهن‌گرایانه به فرزندان خود فکر می‌کنند (نظریه‌ی ذهن) و آن‌هایی که از نگاه فرزندان خود به چیزهای مختلف نگاه می‌کنند، بچه‌هایی پرورش می‌دهند که تعلق محکمی دارند و این تعلق محکم باعث تسهیل ظرفیت کودک برای ذهنی‌سازی و بازتاب می‌شود (بیتمن و فوناگی، ۲۰۰۴).

در مقابل، بریتون (۱۹۸۹) ریشه‌های این حالت کارکردی مشاهده‌ای/بازتابی را در «فضای سه‌گوش» شکل گرفته توسط شناخت نوزاد از پیوند بین والدین – پیوندی که از ورود نوزاد جلوگیری کرده و او را مجبور می‌سازد تا به جای مشارکت، در موضع مشاهده قرار گیرد. بریتون با این تجربه استدلال می‌کند که کودک یاد می‌گیرد بین سه فرد وابسته، یا یکی از آن‌ها شاهد زوج به هم پیوسته می‌شود، یا خود او یکی از آن زوجین است. بریتون این را اساس ظرفیت فرد برای درون‌اندیشی می‌پندارد: «این [مرحله‌ی رشد] ظرفیتی برای دیدن خودمان در تعامل با دیگران، و پذیرش یک دیدگاه دیگر در عین حفظ دیدگاه خودمان، و تعمق در خودمان در عین این‌که خودمان باشیم، فراهم می‌سازد» (ص. ۸۷).

گرگلی و واتسون (۱۹۹۶) یک فرآیند رشدی را شناسایی کرده‌اند و معتقدند موجب توانایی تشکیل بازنمایی‌های ثانویه‌ی حالات درونی، و در نتیجه منجر به ظرفیتی برای خودآگاهی احساسی می‌شود. این نویسندگان به یک «رویه‌ی آموزش بیوفیدبک» اشاره می‌کنند که در آن:

…عرضه‌ی بازگشتی بازتاب بیرونی نمایش‌های بیانگر عواطف نوزاد [به شکل مادری] نقش «آموزنده» مهمی دارد که منجر به حساسیت تدریجی نسبت به حالات درونی مرتبط و نیز شناسایی محرک‌های درونی صحیح، که با دسته‌بندی احساسی کودک هم‌خوانی دارند، می‌شود. در نتیجه‌ی این فرآیند، نوزاد سرانجام به رشد آگاهی از سرنخ‌های متمایز درونی می‌رسد که نشانگر حالات احساسی قاطع هستند و می‌توانند حالات احساسی خلق و خوی او را شناسایی و بازنمایی کنند.

گرچه این نویسنده‌ها این فرآیند را مرتبط با تفکر بازتابی نمی‌دانند، اما می‌توان این‌طور استدلال کرد که ظرفیت بازنمایی روانی حالات درونی یک پیش‌شرط لازم برای توانایی فرد در برگشت به عقب و تعمق در این حالات است، چرا که بازنمایی نشان می‌دهد یک فرآیند ذهنی بین تجربه‌ی مستقیم و افکار فرد درباره‌ی این تجربه وجود دارد.

این نظریه همچون نظریه‌ای که بی‌یان (۱۹۶۲) ۳۰ سال قبل از آن مطرح کرد برجسته به نظر می‌رسد، نظریه‌ای که فرآیند همانندسازی فرافکنانه را یک مرحله‌ی رشدی سالم برای یکپارچه‌سازی تجربه و رشد ظرفیت لازم برای تفکر در نظر می‌گیرد. طبق این نظریه، نوزاد ابتدا زندگی را به شکل خام و حسی تجربه می‌کند («اثرات حسی» را عناصر بتا می‌نامند) و به معنای واقعی کلمه از «ساختن» تجربه هیچ اطلاعی ندارد. برای این‌که نوزاد این تجربه را درک کند، ابتدا باید توسط سرپرستی که به عنوان «ظرف» تجربه‌ی نوزاد عمل می‌کند، به شکل اصلاح‌شده‌ای (به صورت عناصر آلفا مثل افکار) کنترل، پردازش و مجدداً عرضه شوند. تنها در این صورت است که نوزاد می‌تواند درباره‌ی تجربه فکر کند، چرا که دیگر آن را به شکل مستقیم و خام تجربه نمی‌کند. تا زمانی که نوزاد یاد بگیرد چطور برای خودش فکر کند، همچنان به اُبژه‌ای برای فکر کردن برای خودش (تبدیل عناصر بتا به آلفا)، برای تکمیل عملکرد ایگوی خود نوزاد نیاز خواهد داشت.

نوزاد با اطلاع از این موضوع که از نظر روانی نمی‌تواند خود را مدیریت کند، اضطراب شدیدی (درک ناتوانی خود در فراهم ساختن نیازهای اولیه به تنهایی) را به خاطر دور بودن از سرپرست مورد نیاز خود تجربه می‌کند. علاوه بر این، نوزاد به خاطر عدم وجود راهی برای بازنمایی ذهنی شرایطی که رانه‌ها/نیازهای پایه‌ای او را ارضا کنند، نمی‌تواند ناکامی را زیاد تحمل کند، چرا که اصلاً نمی‌داند برای آرامش یا راضی ساختن او چه چیزی لازم است. سرپرست باید به نوزاد کمک کند تا تفکر («او، همان چیزی که این مدت به آن نیاز داشته‌ام!») را پرورش دهد تا بتواند دوره‌ی ارضا نشدن نیاز را تحمل کرده، و غیاب عملکردی اُبژه را حتی در حضور فیزیکی اُبژه به نمایش بگذارد.

نظریه‌ی بی‌یان هم به عنوان یک نظریه‌ی رشدی و هم یک نظریه‌ی بالینی کارکرد دارد و یک رویکرد درمانی پیشنهاد می‌کند که برای تسهیل رشد تفکر مرتبه بالاتر مثل تفکر بازتابی بسیار مناسب است. نظریه‌ی بی‌یان روی این موارد تأکید می‌کند: ۱) نقش تحلیل‌گر در باز کردن ذهن بیمار برای توجه به تفکرات و فرآیندهای فکری تحلیل‌گر (اولین نشانه‌ی تفکر بازتابی) و ۲) اهمیت رشدی کسب ظرفیت برای تحمل آگاهی از وجود جداگانه‌ی تحلیل‌گر، که به ناچار بیمار را با آگاهی از وجود جداگانه‌ی خود او مواجه می‌سازد. نظریه‌ی بی‌یان طرفدار مداخله‌ی زودهنگام و فعال است. بی‌یان فرآیند را این‌طور در نظر می‌گیرد که در آن، تحلیل‌گر به صورت فعال و به شیوه‌هایی با بیمار تعامل دارد که مستلزم توجه او به افکار و فرآیندهای فکری تحلیل‌گر (و در نتیجه تسریع پذیرش نهایی وجود جداگانه‌ی تحلیل‌گر) است.

افتراق دادن سلف از دیگری، وجود دو بازنمایی ذهنی متمایز را مقرر می‌سازد که در ایجاد توانایی تمایز میان حالات تجربی «کاملاً در لحظه بودن» و «مشاهده از دور» نقش دارد. فاصله داشتن از بی‌واسطگی تجربه به کودک این فرصت را می‌دهد تا از طریق همانندسازی با دیدگاه دست دوم شاهد درباره‌ی آن فکر کند، آن هم به شیوه‌ای که قبلاً، زمانی که ناآگاهانه در تجربه‌ی دست اول غرق شده بود، امکان انجام آن را نداشت. این افتراق در ایگو با کار روی اضطراب جدایی تسهیل می‌شود (کوئینودوز، ۱۹۹۳، ۱۹۹۶)، تحمل ناکامی او را بالاتر برده و تمایل او را به ماندن در وضعیت افسردگی به جای وضعیت پارانوئید-اسکیزوئید، افزایش می‌دهد.

اخیراً آرون اصطلاح خودبازتاب‌پذیری (self-reflexivity) را معرفی کرده است که آن را از درون‌اندیشی (self-reflection) [فرآیندی شناختی که در آن فرد درباره‌ی یک نفر با فاصله، گویی که از بیرون، فکر می‌کند (۲۰۰۰، ص. ۶۶۸)] که استربا (۱۹۳۴) هنگام اشاره به تفکیک بین تجربه و مشاهده در ایگو مد نظر داشت، تمایز می‌دهد. برعکس، آرون خودبازتاب‌پذیری را فراتر از یک عملکرد مشاهده‌ای ذهنی می‌داند، و مثل یک فرآیند ذهنی، احساسی، تجربی و عاطفی به آن نگاه می‌کند. او خودبازتاب‌پذیری را «ظرفیت لازم برای نگه داشتن هر دو جنبه‌ی ذهنی و عینی سلف و اُبژه» (۲۰۰۰، ص. ۶۶۸)، «ظرفیت لازم برای حرکت آرام بین جنبه‌های ذهنی و عینی سلف» (ص. ۶۷۳)، و «ظرفیت لازم برای حفظ کشش میان تجربه‌ی یک نفر به عنوان سوژه و اُبژه» (ص. ۶۷۳) تعریف می‌کند. او از باخ (۱۹۸۵، ۱۹۹۴) نقل قول می‌کند که آسیب‌شناسی روانی شدید را به مشکلات بیمار در حرکت بین آگاهی ذهنی و خودآگاهی عینی و مشکلاتی که این دو چشم‌انداز را با جهان تجسمی او ادغام می‌کنند، نسبت می‌دهد. ناتوانی در حرکت یکنواخت بین این دو چشم‌انداز منجر به ناتوانی فرد برای تحمل ابهام و پارادوکس؛ کنار آمدن با این استعاره (که به ذات خود مبهم است و هم‌زمان ممکن است بیانگر دیدگاه متناقضی نیز باشد)؛ یا حفظ چندین دیدگاه، به ویژه درباره‌ی سلف خواهد شد (۲۰۰۰، ص. ۶۷۳). آرون حس می‌کند خودبازتاب‌پذیری تنها در یک محیط خویشاوندی پدید می‌آید –محصول یک ذهن بازتاب‌یافته در ذهن دیگری– و هرگز به صورت درون‌روانی و مستقل از سایر ذهن‌ها به وجود نمی‌آید.

اضطراب جدایی، تفکر بازتابی، و ممنوعیت‌های تحلیل‌گر برای تفکر

برای بیمارانی که غیر انتزاعی فکر می‌کنند و قادر به تفکر بازتابی نیستند، دعوت به کنار گذاشتن یک باور آشنا و سازگار برای مد نظر قرار دادن یک دیدگاه جدید، خطر ایجاد حس رهاشدگی و سرگردانی روانی را به دنبال دارد. تحت چنین شرایطی، دوام نداشتن تفسیرها اساساً به این خاطر نیست که محتوای ناخودآگاه را به نمایش می‌گذارند، بلکه علت آن تهدید تعادل بی‌ثبات سیستم باورهای فرد است. علاوه بر این، اگر تفسیرهای تحلیل‌گر در تقابل با شیوه‌ای باشد که بیمار عادت دارد به مسائل نگاه کند، بیمار غیر انتزاعی هنگامی که مطلع می‌شود او و تحلیل‌گر ذهنیت مشابهی در درک مسائل ندارند اضطراب شدیدی را تجربه می‌کند، که این موضوع می‌تواند آگاهی بیمار از وجود مجزای تحلیل‌گر را افزایش دهد. این بیماران که هنوز به اندازه‌ی کافی فردیت پیدا نکرده‌اند، همچنان به ایگو تحلیل‌گر وابسته می‌مانند تا عملکرد ایگو خودشان را تکمیل کنند. از آنجایی که نمی‌توانند به صورت خودگردان عمل کنند، درک وجود مجزای اُبژه باعث ایجاد اضطراب شدیدی در آن‌ها می‌شود. در مورد چنین بیمارانی، تحلیل‌گر تا زمانی که به اضطراب جدایی بیمار رسیدگی نکند نمی‌تواند به تسهیل تفکر بازتابی در آن‌ها امید داشته باشد، کاری که نقش آن در آماده‌سازی بیمار برای تفکر بازتابی بسیار حیاتی است (کوئینودوز، ۱۹۹۳، ۱۹۹۶).

برای توسعه‌ی ظرفیت تفکر بازتابی، فرد باید به اندازه‌ی کافی از اُبژه‌های خود جدا شده باشد، که بستگی زیادی به پذیرش (موضع افسرده‌وار) را حل کند: بهتر است ریسک جدا شدن، یک هستیِ مستقل –که قادر به تفکر درباره‌ی افکار خود فرد است، و درباره‌ی این‌که هرکسی کیست شبهه‌ای ندارد، اما با این حال در برابر اُبژه‌ی مورد نیاز احساس ضعف دارد و می‌داند نیازهای اُبژه محور فرد ممکن است برآورده نشوند– را بپذیرد، یا ناامیدانه در حالت میانه باقی بماند، یک نیستیِ نامتمایز که کل وجود او وابسته به اُبژه است و بدون او احساس تنهایی وحشتناکی دارد، قادر به انجام کار یا حتی زنده ماندن نیست، و در عین حال، در میان این توهم که کنترل مطلق روی اُبژه‌ی مورد نیاز خود دارد حس «امن» بودن می‌کند؟

بیمار چطور چنین مسئله‌ای را حل می‌کند؟ این‌که اُبژه بتواند بدون تلافی کردن (وینیکات، ۱۹۶۹) و در اختیار داشتن کلمات و مفاهیم مورد نیاز برای فکر کردن درباره‌ی تجربیات فرد، از تکانه‌های کشنده‌ی او نجات پیدا کند (بی‌یان، ۱۹۵۹، ۱۹۶۲) نشان‌دهنده‌ی دو مورد از عوامل محیطی مؤثر در رسیدگی به این مسئله است. اما کارهای بزرگ دیگری نیز وجود دارد که خود بیمار باید انجام دهد، و مهم‌ترین آن‌ها رسیدگی به اضطراب‌های مربوط به درک وجود خودگردان فرد است.

مسئله‌ی اضطراب جدایی

از نظر بالینی، اضطراب جدایی معمولاً در پاسخ به عدم تداوم درمان به خاطر وقفه‌های آخر هفته یا تعطیلات ظاهر می‌شود. اما نوع بنیادی‌تر اضطراب جدایی را بیمارانی تجربه می‌کنند که نمی‌توانند آگاهی از وجود مجزای تحلیل‌گر را حتی زمانی که در حضور تحلیل‌گر هستند، تحمل کنند. به عنوان مثال، زمانی که تحلیل‌گر از حالت تجربه به حالت مشاهده تغییر می‌کند تا چشم‌اندازی از «وضعیت» به دست آورد، تقریباً به همان شکل از حضور در کنار بیمار دست می‌کشد. دیگر بیمار او را معلق در فضای بیناذهنی (intersubjectively immersed) در یک تجربه‌ی دست اول با خود بیمار نمی‌بیند. همان‌طور که در ادامه نشان خواهیم داد، تأثیر این موضوع روی بیمارانی که نمی‌توانند دگربودگی تحلیل‌گر را تحمل کنند می‌تواند بسیار شدید باشد.

بیمارانی که از این میزان اضطراب جدایی رنج می‌برند ممکن است از زمان‌هایی که تحلیل‌گر غرق در خیال‌پردازی می‌شود، به فکر فرو می‌رود یا روی فرآیند تمرکز می‌کند تا وضعیت بیمار را بهتر درک کند، چندان استقبال نکنند. بیمار با یاد گرفتن این‌که تحلیل‌گر به جای بودن با او، درباره‌ی او فکر می‌کند، حس طرد شدن پیدا می‌کند –نشانه‌ای از این که تحلیل‌گر نمی‌تواند کل نیروی وجود بیمار را تحمل کند. همچنین ممکن است آن را به صورت رهاشدگی تجربه کند – خیانت در این پیمان خیالی که تحلیل‌گر همیشه از لحاظ کیفی نسبت به بیمار در یک سطح باقی خواهد ماند. محصول فعالیت بازتابی تحلیل‌گر –که در قالب تفسیر ارائه می‌شود– آشکارترین نشانه از این موضوع است که تحلیل‌گر فراتر از صرفاً «بودن با» بیمار عمل کرده است، و برخی بیماران بیش از آنکه به محتوای تفسیر واکنش نشان دهند، به عمل تفسیر شدن (مورد تفکر روانکاوانه قرار گرفتن) واکنش نشان می‌دهند. در این بیماران ممکن است «تفسیر شدن» به معنای عینیت یافتن –تبدیل شدن به اُبژه‌ی مشاهده– باشد که می‌تواند نگران کننده باشد.

خود تفسیر هنگامی تجربه می‌شود که تحلیل‌گر به زبانی صحبت کند که در سر بیمار، تا جایی پیش می‌رود که گویی میزانی از تفکر نمادین را در خود دارد که درک آن ورای توان شناختی بیمار است. همچنین تفسیرها می‌توانند رشک بیمار را تحریک کنند، چرا که تفسیر باعث می‌شود بیمار متوجه شود که تحلیل‌گر دارای ظرفیت‌های شناختی‌ای است که خود او آن‌ها را ندارد، و تحلیل‌گر می‌تواند محتوا را به شیوه‌ی خلاقانه‌ای که بیمار قادر به آن نیست، ترکیب کند. تفسیرها می‌توانند بیمار را در مواجهه‌ی ناخوشایندی با دگربودگی تحلیل‌گر قرار دهند، در نتیجه آگاهی بیمار از این‌که چقدر این دو با هم متفاوت‌اند را بالا می‌برد. جنبه‌های دگربودگی تحلیل‌گر به ناچار موجب دلسردی از غوطه‌وری بینا‌ذهنی می‌شود، در نتیجه توهم بیمار از یکتایی را مختل می‌سازد – او را از این موضوع آگاه می‌سازد که در مورد ذهنیت مشابه او و تحلیل‌گر در مورد تمام مسائل اشتباه فکر می‌کرده است.

نمونه‌ی بالینی ۱

موردی که بریتون (۱۹۸۹) ارائه می‌دهد نشان‌دهنده‌ی مشکلاتی است که وقتی تحلیل‌گر تلاش می‌کند تا از لحاظ روانی حضور کاملی نداشته باشد تا چشم‌اندازی درباره‌ی آنچه در اتاق در حال رخ دادن است به دست آورد، با آن‌ها مواجه می‌شود. در این مقاله، بریتون پرونده‌ی خانم A را مطرح می‌کند، کسی که وقتی بریتون سعی داشت درباره‌ی او فکر کند، گاهی تحمل خود را از دست می‌داد و به او می‌فهماند که:

چیزی که حس کردم شدیداً به آن احتیاج دارم، جایی در ذهنم بود که بتوانم در آن توقف کرده و از آنجا به مسائل نگاه کنم. اگر با توصیف او به کمک اصطلاحات روانکاوی خودم را مجبور به چنین کاری می‌کردم، خشمگین می‌شد (ص. ۸۸).

هنگامی که خانم A آرام می‌شد، می‌توانست تجربه‌ی خود را در قالب کلمات بیان کند و به تحلیل‌گر بگوید: «دست از فکر کردن بردار» (ص. ۸۸).

بریتون بر اساس نظریه‌ی خود درباره‌ی این‌که تفکر بازتابی محصول تجربه‌ی نوزاد از مشاهده‌ی زوج اودیپی، به جای مشارکت در آن است، و پیش از این به آن اشاره شد، استدلال می‌کند که تلاش‌های او برای کنکاش «سلف تحلیلی» او باعث شده تا بیمار احساس کند مجبور به مشاهده‌ی عمل «رابطه‌ی درونی» بین جنبه‌های مختلف ایگوی بریتون است، که بریتون آن را مشابه با رابطه‌ی والدینی دانست. این نشان می‌دهد که وقتی تحلیل‌گر مشغول درون‌اندیشی می‌شود، چطور بیماران حسادت شدید و محرومیت دردناکی را تا حد رسیدن به نیستی تجربه می‌کنند، و این منجر به متلاشی شدن بیمار و/یا خشمگین شدن او در پاسخ به فعالیت‌های تحلیل‌گر می‌شود.

چیزی که مردم بیشتر از مقاله‌ی بریتون به خاطر می‌آورند و نقل می‌کنند (مثلاً آرون، ۱۹۹۵؛ آستور، ۱۹۹۸؛ کیپر، ۱۹۹۷؛ شونالز، ۱۹۹۵) درک او از چیزی تحت عنوان «زیاد فکر کردن» است – درک نمادین و قانع‌کننده، قابل درک و قابل باور او از کلمات بیمار. با این حال معمولاً این نکته مورد توجه قرار می‌گیرد که مفهوم‌سازی بریتون از درک خانم A بسیار فراتر رفت. با توجه به گفته‌های بریتون، حتی نمی‌توان با قطعیت گفت که کلمات بیمار برای بریتون نیز همان معنا را داشتند. بریتون به ما می‌گوید که این لحظات «فکر کردن با خودم درباره‌ی او» باعث شد تا بیمار احساس کند «من تجربه‌ی خودم از او را در ذهنم پاک می‌کردم» (صفحات ۸۸-۸۹، ایتالیک‌های من). در نتیجه بیمار احساس می‌کرد به مرحله‌ی نیستی رسیده است. در نهایت بریتون به این نتیجه رسید که تنها راه او برای پیش بردن کار، نگه داشتن افکارش نزد خود و در عین حال، انتقال «درکی که از نقطه‌نظر بیمار داشت» به او بود (ص. ۸۹).

نمونه‌ی بالینی ۲

آقای A، یک وکیل جوان و همجنس‌خواه، با شکایت از ناتوانی خود در تشکیل رابطه با دیگران به سراغ من آمد. او از احساس اضطراب و افسردگی گله داشت. در سن ۴ سالگی مادرش او و سه خواهر و برادر کوچکترش را در پرورشگاه‌های جداگانه‌ای نگه داشته بود، چون پس از طلاق دیگر توان مراقبت از آن‌ها را نداشت. دو سال بعد، وضع مالی او تغییر کرد و توانست خانواده را دوباره دور هم جمع کند.

من سه بار در هفته بیمار را می‌دیدم. استفاده از کاناپه بنا به دلایلی که در ادامه می‌بینید، به صلاح نبود. من و بیمار از نظر نژاد، زمینه‌ی اجتماعی، مذهب و گرایش جنسی کوچک‌ترین شباهتی به هم نداشتیم. این تفاوت‌ها پایه‌ی محکمی برای روابط ما تشکیل داد – باعث شد تا بیمار دائماً بین حسادت به من به خاطر چیزی که فکر می‌کرد هستم و چیزی که فکر می‌کرد دارم تغییر کند، و به خاطر این‌که من را یک جوان یهودی نفرت‌انگیز و دست و پا چلفتی می‌دید تحقیر کند، و به خاطر شکاف بین ما که از نظر او امکان اتصال دادن آن وجود نداشت، اظهار تأسف کند.

رفتار آقای A نسبت به من شبیه به هیچ یک از مواردی که تا آن زمان تجربه کرده بودم نبود. بدون هیچ اندیشه‌ای احساسات خود را به هر طریقی که مناسب می‌دید ابراز می‌کرد. به عنوان مثال، به حریم فیزیکی من تعرض می‌کرد و هر زمان و هرکجای بدنم را که دوست داشت بی‌پروا لمس می‌کرد. از این لحاظ هیچ مصونیتی نداشتم. تلاش‌های من برای این‌که به او کمک کنم متوجه رفتارش شود، باعث ناراحتی او شد – کاری که مجبور بودم انجام دهم، هرچه نباشد من یک تحلیل‌گرم. و او من را به خاطر این حواس‌پرتی‌هایی که عاملش خود او بود، بخشید. کم‌کم برای من نمایان شد که دیدگاه‌های ما درباره‌ی این‌که درمان مستلزم چه چیزهایی است، تفاوت فاحشی دارند. به نظر نمی‌رسید بیمار برای نوعی از کمک که من مد نظر داشتم –تغییر روان‌شناختی از طریق افزایش آگاهی از فرآیندهای ناخودآگاه و محتوای برانگیخته توسط تفسیرهایی که من ارائه می‌کردم- مراجعه کند.

گاهی اوقات که تفسیری را ارائه می‌کردم، آقای A چنان تحقیرآمیز پاسخ می‌داد که گویی او حتی به صحبت من توجه هم نکرده است. گاهی اوقات هم وقتی مسئله‌ی مهم‌تری برای بحث داشت و من با نظراتم او را آزرده می‌کردم، خشمگین می‌شد. وقتی از او خواستم تا افکار، احساسات یا واکنش‌های خودش درباره‌ی یک موضوع خاص را با من در میان بگذارد، درخواستم را نادیده گرفت و طوری رفتار کرد که انگار هیچ چیز نگفته بودم. او اصرار داشت که من به جای این‌که درباره‌ی افکار او فکر کنم و آن‌ها را با او در میان بگذارم، برای او فکر می‌کنم –یعنی به او می‌گویم به چه چیزی و چرا فکر می‌کند– و وقتی او را تشویق می‌کردم تا به من بگوید چه چیزهایی در سرش می‌گذرد با خصومت و سوءظن واکنش نشان می‌داد، چون گفتن چیزهایی که در سرش بود این معنا را داشت که من آن‌ها را از قبل نمی‌دانم و فکر کردن به این مسئله غیر قابل تحمل بود.

به نظر می‌رسید آقای A نمی‌تواند به هیچ یک از ما اجازه دهد لحظه‌ای از دیگری جدا شویم و هنگام درون‌اندیشی، با افکار خودمان تنها باشیم. از نظر بیمار، فکر کردن با خودم در حضور او خیانت به حضور معهود خودم بود، و این حس را در او ایجاد می‌کرد که برای لحظه‌ای وجود او در ذهن من متوقف شده است. برای او، فکر کردن در حضور من غیر قابل تصور بود. به نظر می‌رسید خودِ عمل فکر کردن –از سمت من یا او– نشان‌دهنده‌ی نوعی جدایی غیر قابل تحمل است.

وقتی آقای A از یک واژه‌ی خاص استفاده می‌کرد، انتظار داشت من نیز آن را طوطی‌وار تکرار کنم. اگر از واژه یا اصطلاح کمی متفاوتی استفاده می‌کردم، با گوش نکردن من را تنبیه می‌کرد. در حقیقت، ناتوانی من برای به خاطر سپردن کلمات دقیق بیمار نشان می‌داد که آنچه را او به من گفته بود پردازش کرده‌ام و حالا با این تغییرات جزئی در کلمات، فرآیند درونی خودم را بازتاب داده‌ام. این باعث دگربودگی من در اتاق می‌شد، گواهی بر این‌که من بیمار را به شیوه‌ی خودم تجربه می‌کردم، و کلمات او را به کلمات خودم ترجمه می‌کردم، که باعث می‌شد احساس جدایی و تنهایی داشته باشد.

آقای A هرگونه مرز قابل تصوری را نکوهش می‌کرد. او نسبت به ابتدا و انتهای هر جلسه، و نیز هرچیزی که نشان از زندگی جداگانه‌ی من داشت، خواه شواهدی مبنی بر ذهنیت مجزای من، و خواه افکار خصوصی من یا زندگی من در غیاب او، واکنش‌های سختی نشان می‌داد. محدودیت‌ها نیز مشکل‌ساز بودند. او تحمل جلساتی که ذاتاً از نظر زمانی محدودیت دارند را نداشت، و هر نشانه‌ای مبنی بر نگاه کردن من به سمت ساعت باعث خشم او می‌شد و من را متهم می‌کرد که او را دوست ندارم و منتظرم تا از دست او خلاص شود. او غالباً ساعت‌های من را دستکاری می‌کرد تا متوجه نشوم زمان جلسه کی رو به اتمام است.

جلسات معمولاً در اتاق انتظار شروع می‌شد. در طول مسیر آقای A مثل گربه‌ای برای صاحبش، خودش را به من می‌مالید و آنقدر خودش را به من فشار می‌داد که بوی ادکلن او به جا می‌ماند، و مطمئن می‌شد که من هم بوی مشابهی گرفته‌ام – بویی شبیه به گل «فراموشم مکن» که تا ساعت‌ها باقی می‌ماند. این‌طور به نظر می‌رسید که بیمار قلمرو خودش را علامت‌گذاری می‌کند، و من نمی‌دانستم وقتی با بوی ناآشنای بدن غریبه‌ای به خانه برگردم همسرم چه واکنشی نشان می‌دهد. در اتاق که بودیم آقای A هر کجا که دوست داشت، از جمله روی میز من می‌نشست و کاغذها را زیر و رو می‌کرد. او از این آزار آشکاری که می‌دیدم لذت می‌برد، که باعث برآشفتگی من می‌شد و به همین خاطر نمی‌توانستم به تفکر روانکاوانه ادامه دهم.

هرگونه شواهدی مبنی بر جدایی من باعث اضطراب غیرقابل تحمل برای او می‌شد. در پایان جلسات، آقای A ابتدا انکار می‌کرد که زمان به پایان رسیده است. او با چهره‌ای رنجور و نگران، با ناله می‌گفت «چطور ممکن است به این زودی تمام شده باشد؟» سپس مثل یک بچه‌ای که به پای مادرش می‌چسبد، خودش را به من می‌چسباند. برای این‌که او را مرخص کنم مجبور بودم او را به زور از خودم جدا کنم. آنگاه بود که به من التماس می‌کرد «چرا باید جلسه را تمام کنیم؟».

هر زمان که اعلام می‌کردم باید برای مدتی کار را کنار بگذارم، آقای A از من می‌پرسید که چطور آن را جبران خواهم کرد، گویی که جبران کردن جلسات به نوعی بی‌اثر کردن جدایی بود و به او اطمینان می‌داد من هنوز دوستش دارم. باز هم به نظر می‌رسید راهی وجود ندارد که از بیمار بخواهم به بررسی معنای این درخواست‌ها بپردازد. وقتی احساس رها شدن پیدا می‌کرد، تهدید می‌کرد که «به جنگ می‌رود». او مرخصی‌های من را دلیل بی چون و چرایی برای این می‌دانست که او را دوست ندارم، و تمایلی نداشت و/یا نمی‌توانست این حس را درخور تحلیل بداند. وقتی او جدایی را آغاز کرد اوضاع چندان بهتر از این نبود. وقتی برگشت از من خواست که مشخص کنم من چقدر برای او دلتنگ بوده‌ام. هنگامی که گفتم به نظر می‌رسد نمی‌تواند درباره‌ی دلتنگی خودش نسبت به من صحبت کند، تنها چیزی که باعث شد آرام بگیرد این جمله بود که ما «برای هم دلتنگ شده بودیم». او خواستار استفاده از کلمات «ما» و «برای هم» به جای ضمائر اول شخص بود. این موضوع که ما ممکن است دقیقاً ذهن مشابهی داشته باشیم برای او غیر قابل تحمل بود و باعث ایجاد حس تنهایی، فروپاشی و خشم بیشتر در او می‌شد.

اما مشکل بیمار، فقط این جدایی‌های واقعی نبود. وقتی از حالت عادی خودم در حضور او (یعنی کاملاً مراقب، دلخور، حتی کمی ترسناک، متمرکز روی محتوا) دست برداشتم، آقای A به شکل غیر قابل تحملی احساس تنهایی می‌کرد. زمان‌هایی که کمی راحت‌تر برخورد می‌کردم –لحظاتی که می‌توانست امکان خیال‌پردازی را بدهد– بیمار دلواپس می‌شد و به گونه‌ای رفتار می‌کرد که بعداً اقرار کرد برای دوباره به دست آوردن «توجه کامل» من این کار را می‌کرده است. اگر بیمار متوجه می‌شد لحظه‌ای به طور کامل روی تک‌تک کلمات او متمرکز نیستم، مثل فرماندهی که متوجه عدم «توجه کامل» سربازش شده است با من رفتار می‌کرد. عدم توجه یکنواخت (فروید، ۱۹۱۲) به هیچ وجه امکان نداشت.

وقتی موقعیت فیزیکی خودم را تغییر دادم یا مشغول کاری مثل خاراندن بدنم شدم، آقای A به خاطر آن رفتار از من توضیح خواست و منجر به سطحی از خودآگاهی از سمت من شد که با تفکر بازتابی ناسازگار بود. وقتی از او درباره‌ی تأثیر این تغییر در حالت بدنم یا رفتاری که با او داشتم پرسیدم، از بررسی این‌که چقدر تغییر رفتاری من باعث شده بود احساس کند موضوع به او مربوط است و چرا، خودداری کرد. در عوض اصرار داشت که به او بگویم این تغییر من، چه ارتباطی با احساسات من درباره‌ی او دارد. او به این مشکوک بود که این تغییرات از درون من و منحصراً درباره‌ی من باشند، و سخت تلاش می‌کرد که با مرتبط کردن این تغییرات به خودش، که فقط گاهی این‌گونه بود، این آگاهی را انکار کند، در نظر گرفتن این‌که این تغییرات نشانه‌ای از چیزی درون من بودند و اصلاً ارتباطی با او نداشتند، برای او کاملاً غیر قابل تحمل بود!

بحث: عدم تحمل دگربودگی تحلیل‌گر

مورد آقای A به خوبی نشان می‌دهد که بیمار، من و خودش را از انجام هرگونه فعالیتی که آگاهی او از تفاوت‌های ما را بالا ببرد، منع می‌کرد. هرکاری که انجام می‌دادم و توهم او از یکی بودن ما را خدشه‌دار می‌کرد، باعث واکنش خشمگینانه از طرف او می‌شد. او از اضطراب جدایی شدیدی رنج می‌برد، و تفکر بازتابی از دو طرف ممنوع بود. او تحت هیچ شرایطی نمی‌توانست چیزی را که وینیکات (۱۹۵۸) ظرفیت تنها بودن در حضور دیگری می‌نامید تحمل کند، و به شدت تلاش می‌کرد تا توانایی من برای تنها بودن در حضور او، به‌اندازه‌ای که بتوانم فکر کنم، را محدود سازد.

وقتی تحلیل‌گر درک خود از بیمار را ارائه می‌کند، توجه بیمار را به جنبه‌ی شناختی‌تر، دورتر و غیرمستقیم‌تری از نحوه‌ی شناخته‌شدن جلب می‌سازد، و به شکل نامحسوسی روی وجود فرآیند واسطه‌ای تأکید دارد که فرد به وسیله‌ی آن دیگری را می‌شناسد. شناخت این فرآیند، ادراک را اُبژه‌سازی می‌کند، که بیمار آن را به صورت اختلال در تجربه‌ی بیناذهنی با تحلیل‌گر تجربه می‌کند.

واقعیت روانی، تجسمی است و به هیچ عنوان با خود آن مترادف نیست. یک ذره‌بین استعاری بین مدلول و دال وجود دارد. آگاهی از این ذره‌بین استعاری –چیزی که بین ما و جهان وجود دارد– حس جدایی و تنهایی ما را بالا می‌برد، همان‌گونه که آگاه ماندن از عملِ دیدن، شفافیت دید را تا حدی مختل می‌سازد که توجه فرد به سمت فرآیندهای مداخله‌گر فیزیولوژیک و اعضایی که بینایی وابسته به آن‌هاست جلب می‌شود، در نتیجه آگاهی از تجربه را تضعیف می‌کند.

به شکل متناقضی کلمات می‌توانند بین تجربیات ابتدایی فرد از جهان و راه‌های ثانویه‌ی شناخت قرار گیرند. طبق تعریف، اولین و مستقیم‌ترین راه برای شناخت، غیرکلامی است. هرچه بیشتر زبان را فرا می‌گیریم، که کمک می‌کند تا تجربیات ابتدایی خودمان را دریافت کرده و انتقال دهیم، هم‌زمان ارتباط مستقیم با «نیرو و تمامیت تجربه‌ی اصیل» را از دست می‌دهیم (استرن، ۱۹۸۵، ص. ۱۷۷). بنابراین درک و ارتباط کلامی، که روانکاوی به آن وابسته است، این محدودیت ذاتی را در خود دارد.

تشخیص این‌که تجربه‌ی فرد از دیگری لزوماً شامل فرآیند تفسیری مداخله‌گر است –یعنی ذهن ما بین ما و تجربه‌ی مستقیم جهان قرار می‌گیرد– باعث مواجهه‌ی فرد با جدایی ذاتی ما خواهد شد. در مورد آقای A، شناخت تصوری که او از من داشت و علت این‌که فکر می‌کرد کاری که من انجام دادم تا حدی محصول شیوه‌های خود او در مدیریت رابطه بود، از نظر او ایده‌ی قابل تفکری نیست. او همواره اصرار داشت که تصور او از من بی‌شک درست است و در صورتی که گفته می‌شد لزوماً این‌طور نیست، خصمانه برخورد می‌کرد. به این طریق آقای A مثل کودکی عمل می‌کرد که هنوز متوجه نشده است چیزی تحت عنوان باور اشتباه وجود دارد. کودکان پیش از ۴ سالگی نمی‌توانند مفهوم «باور اشتباه» را بپذیرند، چون وابستگی ظریف آن‌ها به واقعیت را در معرض تضعیف قرار می‌دهد (پرماک و وودراف، ۱۹۷۸). کودک در تلاش برای درک جهان نمی‌تواند چیزی را که «می‌داند» درست است زیر سوال ببرد. درک این‌که باورهای فرد می‌توانند اشتباه باشند، اولین دستاورد شناختی‌ای است که در نهایت در نظریه‌ی پیچیده‌ی ذهن –در توسعه‌ی تفکر مرتبه بالاتر– به اوج می‌رسد. در آغاز، آقای A نتوانست شناخت تنهایی ذاتی خود را تحمل کند، به همین خاطر تصور این موضوع برای او غیرممکن شد که تفسیرهای او از من صرفاً محصول ذهنی بوده است که جهان را از جهان درک شده جدا می‌سازد.

رشد بالینی ظرفیت بازتابی

تا مدت‌های زیادی به نظر می‌رسید درمان من روی آقای A هیچ نتیجه‌ای نداشته است. ناکارآمد بودن تفسیرها مشخص شد، و من به تدریج متوجه شدم این موضوع ارتباط کمی با محتوای آن‌ها دارد و بیشتر به این نکته مربوط است که بیمار فرآیند تفسیر را نه قابل قبول و نه مفید می‌داند. من متوجه این موضوع شدم که تحمل درمان، به چیزهایی که می‌توانستم جمع‌آوری کنم و چیزهایی که برای ارائه داشتم بستگی داشت. با این‌که توانایی مقطعی من برای تفکر روانکاوانه به من کمک کرد تا ایستادگی کرده و درمان را از نظر احساسی زنده نگه دارم، اما ایجاد راه‌هایی برای تحمل یک بیمار نمی‌تواند توجیه مناسبی برای اقدام درمانی باشد. باید اتفاق دیگری در درمان بیمار رخ داده باشد که تغییرات اساسی او را که در حقیقت در طول زمان متحمل شده است، توجیه کند. او از وابستگی شدید به عمل دست کشیده است، دیگر از صمیم قلب خشم خود را ابراز نمی‌کند، بهتر می‌تواند جدایی‌ها را تحمل کند، و دیگر بی‌اجازه وارد سوراخ و سنبه‌های دفتر و روان من نمی‌شود. او بهتر می‌تواند رفع نشدن کنجکاوی را تحمل کند، حالا به جای مطالبه خواهش می‌کند، و دیگر حس استحقاق ندارد. علاوه بر این، بدون این‌که بخواهد حرف‌های من را به خودم برگرداند به آن‌ها توجه می‌کند.

اگر ظرفیت عملکرد درون‌اندیشانه یکی از پیش‌نیازهای ضروری برای درمان روانکاوانه باشد، این بیمار برای روانکاوی نامناسب بود و بیشتر تحلیل‌گرها او را غیر قابل تحلیل می‌دانستند. اما برخی معتقدند روانکاوی واقعاً می‌تواند به بیماران کمک کند تا ظرفیت خودبازتاب‌پذیری را پرورش دهند، و به جای این‌که آن را پیش‌شرطی برای روانکاوی بدانند، آن را به یک هدف تبدیل کنند. آرون پیشنهاد می‌کند که «در پایان تحلیل، این بینش یا سایر اطلاعات درباره‌ی محتوای روانی نیست که رشد بیمار یا موفقیت درمانی را نشان می‌دهد، بلکه ظرفیت او برای خودبازتاب‌پذیری است که این کار را انجام می‌دهد» (۲۰۰۰، ص. ۶۷۷) و او تحلیل را «تنها درمانی که مستقیماً در جهت بهبود ظرفیت خودبازتاب‌پذیری عمل می‌کند» می‌داند (ص. ۶۷۴).

اگر همکاری من با آقای A ذاتاً روانکاوی تلقی می‌شود، پس تا آنجا پیش می‌رود که می‌تواند به او در پرورش عملکرد درون‌اندیشانه کمک کند. کدام بخش از همکاری ما به آقای A کمک کرده است تا عملکرد درون‌اندیشانه را ایجاد کند؟ اطلاعاتی که من سعی داشتم منتقل کنم چنین تغییری ایجاد نکرد. من اطلاعات زیادی داشتم که ممکن بود برای بیمار سودمند باشد، اما او هیچکدام از آن‌ها را نداشت. او نمی‌خواست یا نمی‌توانست کمک من را به آن شکل درک کند، و اصرار من به آن شکل از کمک کردن فقط اوضاع را بدتر کرد. من به این شک دارم که تفسیرها فقط باعث مضطرب شدن او شدند، تا جایی که تفاوت‌های ما را برجسته ساختند، و حس تنهایی را در او ایجاد کردند. آقای A انتظار کمک متفاوتی را داشت، کمکی که شامل توانایی من برای ایستادگی در برابر جنبه‌هایی از هستی او بود که می‌دانست هستی من را به چالش می‌کشد – ایده‌هایی که می‌دانست در بهترین حالت از نظر من ناخوشایند هستند، و تحمل آن‌ها برای من –اگر غیر ممکن نباشد– سخت است.

وضعیت زیر نمونه‌ای از موارد متعددی است که در حین روانکاوی رخ داد و نشان می‌دهد چطور اصرار من بر تفسیر فقط باعث بدتر شدن اوضاع شد[۲]. آقای A تا مدت زیادی به من می‌گفت که چقدر دست و پا چلفتی هستم. در نهایت من به این درک رسیدم و پذیرفتم که بیمار واقعاً چنین حسی درباره‌ی من دارد و صرفاً آن را به صورت زبانی مطرح نمی‌کند. اما این چیزی نیست که در ابتدا به آن فکر می‌کردم. شناخته شدن به چنین خصوصیتی بسیار دردناک بود، و نیاز من به تمرکز روی انگیزه‌های سادیستیک پشت دیدگاه ابرازشده‌ی او را تقویت می‌کرد[۳]. برای من این‌طور به نظر می‌رسید که آقای A احساس می‌کرد باید نظرش را در پاسخ به زمان‌هایی که احساس می‌کرد عمیقاً از سمت من آسیب دیده است، بیان کند. اما با توجه به این‌که او الان حس می‌کرد باید در تلافی این‌که به او آسیب رسانده‌ام به من آسیب برساند باعث شد که احساس کند من نمی‌توانم یادگیری در مورد «من» را –یا به بیان دقیق‌تر، یکی از «من»ها را– که او در سر داشت، تحمل کنم.

بیمار پافشاری من روی تفسیر انگیزه‌های سادیستیک او را شاهدی بر ناتوانی و/یا بی‌میلی من برای پذیرش و توجه به یکی از دیدگاه‌های او درباره‌ی من، می‌دانست. تا حدی حق با بیمار بود. تا مدتی شخصیت‌پردازی او از خودم را بی‌اساس و بی‌ارزش تلقی می‌کردم – یک دیدگاه کذب که صرفاً برای آزار من در پیش گرفته بود. نادیده گرفتن چیزی که می‌خواست درباره‌ی من بگوید باعث شد تا شنیدن حرف‌های من درباره‌ی او، برای بیمار دشوار شود. او نه می‌توانست تفسیر من از تمایل تلافی‌جویانه‌ی او برای آسیب رساندن به من را مورد توجه قرار دهد، نه می‌توانست بپذیرد که بیان همدلانه‌ی درک من از این‌که به او آسیب زده‌ام، به کمک تفسیر تمایل او به تلافی گره‌گشایی می‌شود، چرا که او هردو این پیشنهاها را خودخواهانه –یک مانور دفاعی به منظور نجات خودم با هزینه‌ی او– می‌دانست. بیمار به صورت اختصاصی از این مانورها استفاده می‌کرد تا به طور طبیعی مثل من به نظر برسد. اما اگر بیشتر مراقب محافظت از نارسیسیزم خودم بودم و دیدگاه‌های مطرح‌شده‌ی او درباره‌ی خودم را از سر بیرون می‌کردم، در آن صورت نمی‌توانستم به او کمک کنم. آنچه را که من اطلاعات معتبر و مفید می‌دانستم –این‌که الان می‌دانم به او آسیب زده بودم، و این‌که او نیاز داشت برای جبران مسئله کاری انجام دهد– از نظر بیمار همدلانه نبود و در عوض احساس می‌کرد بیشتر طرد شده است. تا زمانی که متوجه نشدم چقدر به خاطر دیدگاه آقای A درباره‌ی خودم دچار آشفتگی شده‌ام، و به شواهدی که امکان مطرح کردن چنین دیدگاهی را فراهم می‌ساختند توجه نکردم –این‌که در حقیقت جنبه‌هایی از رفتار من با این دیدگاه متناسب بود– نتوانستم از نیاز خودم برای کم‌اهمیت جلوه دادن دیدگاه‌های بیمار نسبت به من، از طریق تمرکز روی علت این‌که احساس می‌کرد باید در این لحظه‌ی خاص دیدگاه‌های خود را با من در میان بگذارد، چشم‌پوشی کنم. درک مبنای دیدگاه او درباره‌ی دست و پا چلفتی بودن من، و حفظ خونسردی هنگامی که مجبور بودم خودم را از نگاه او ببینم، تحلیل را به جلو پیش برد و به بیمار نشان داد که چطور یک نفر می‌تواند از توجه به دیدگاه دیگری مصون بماند، فارغ از این‌که در ابتدا این دیدگاه‌ها چقدر تهدیدآمیز به نظر می‌رسند.

آرون اشاره می‌کند که تحلیل‌گر وقتی اجازه دهد خودش در فرآیند تحلیلی به یک سوژه تبدیل شود، به بیمار اجازه می‌دهد تا «برخی روابط میان سلف‌های تحلیل‌گر را مشاهده کند» (۲۰۰۰، ص. ۶۷۷). در ادامه اشاره می‌کند که چطور با «فراخواندن بیمار به مشاهده‌ی رابطه‌ی میان او یا خودش به عنوان سوژه و اُبژه» توسط تحلیل‌گر، یک فضای سه‌گوش در میان زوج تحلیلی شکل می‌گیرد (ص. ۶۷۷). به این طریق، بیمار یاد می‌گیرد با ادامه‌ی تبادل نقش با تحلیل‌گر، که به هیچ‌یک از جنبه‌های این تبادل پایبند نیست، چون رابطه‌ی پیچیده‌تری با خود دارد، یک رابطه‌ی نسبی پیچیده‌تر برقرار کند (آرون، ۲۰۰۰، ص. ۶۸۰).

این منجر به «درونی‌سازی تعدد چشم‌انداز‌ها» می‌شود (صفحات ۶۸۰ و ۶۸۱)، که تمایل بیمار به پیروی از تنها یک جنبه از سلف را کاهش می‌دهد.

خلاصه

روانکاوها دائماً در تلاش‌اند تا با جنبه‌های خاصی از بیمار ارتباط برقرار کنند – بخشی که خارج از چهارچوبِ در لحظه بودن قادر است به تحلیل‌گر بپیوندد تا با هم درباره‌ی آنچه بین آن‌ها رخ داده است فکر کنند. تحلیل‌گرها مشتاق‌اند بیمار را به این شیوه بشناسند، و اگر بیمار همین تمایل را داشته باشد، آن‌ها شانس خوبی برای ارتباط عمیق‌تر و معنادارتر را خواهند داشت. با این حال اگر بیمار تمایل تحلیل‌گر به این کار را، یا به دلیل عینی بودن تفکر یا گرایش‌های پارانوئید خود درک یا تحمل نکند، و در عوض دوست داشته باشد به شیوه‌ی تجربی‌تری شناخته شود، احتمال دارد دچار سرخوردگی و بروز مشکلاتی شود.

همه‌ی بیماران توانایی تعمق روی محتوای ایجاد شده در جلسه را ندارند، و کسانی که ظرفیت تفکر مرتبه بالاتر را ندارند برای روانکاوها چالش خاصی ایجاد می‌کنند، چرا که وقتی تحلیل‌گر به صورت لحظه‌ای جدا می‌شود تا درباره‌ی اتفاقاتی که در اتاق رخ داده است فکر کند، آن‌ها غالباً نمی‌توانند شرایط را تحمل کنند. در بیمارانی که هنوز خودشان را به صورت هستی جداگانه‌ای درک نکرده‌اند، اضطراب جدایی‌ای که هنگام «دور بودن» تحلیل‌گر ایجاد می‌شود فراتر از تحمل آن‌هاست، و باعث می‌شود بیمار تحمل تلاش‌های تحلیل‌گر برای فکر کردن را نداشته باشد.

بیمارانی که غیر انتزاعی فکر می‌کنند، همان کسانی که نمی‌توانند تفکر بازتابی انجام دهند یا هنگام تفکر تحلیل‌گر آن را تحمل کنند، ظرفیت تحلیل‌گر برای تعمق در محتوا را از موضعی که فراتر از وجود لحظه به لحظه‌ی زوج تحلیلی است، به چالش می‌کشند. در نهایت، تحلیل‌گر باید جایی با بیمار مواجه شود که او را می‌یابد، و باید رویکرد خود را بر همین اساس تنظیم کند. اما این موضوع با پشیمانی –حتی خشم، ناامیدی و امتناع از پذیرش شرایط به همان شکلی که است– همراه خواهد بود.

بخشی از روانکاوی مستلزم در نظر گرفتن بازنمایی درونی بیمار از تحلیل‌گر و این‌که چرا او این بازنمایی را در زمان خاصی مطرح می‌کند، است. ارائه‌ی تفسیرهایی که از نظر فنی تا جایی صحیح هستند که چراها و دلایل بازنمایی‌های بیمار را به درستی دریافت و منتقل کنند، از یک جنبه‌ی دیگر، تا جایی که اثبات شود این توجیهات برای این مرحله از درمان خارج از بحث یا –بدتر از آن– مخرب هستند، می‌توانند از نظر فنی نادرست باشند. بیمارانی که هنوز نظریه‌ی پیچیده‌ی ذهن را پرورش نداده‌اند و در نتیجه ظرفیت تفکر بازتابی را ندارند، ممکن است قادر به کنار آمدن با برخی تفسیرها نباشند. مثلاً وقتی بیمار تکانه‌های سادیستیک را با در میان گذاشتن جلوه‌ی ناخوشایندی از تحلیل‌گر ابراز می‌کند، ممکن است بیمار آن را به عنوان تلاش مذبوحانه‌ی تحلیل‌گر برای توجیه ایده‌های غیر قابل قبول –فرافکنی گرایش‌های خود بیمار به انجام چنین کاری– مطرح کند.

اگر انگیزه‌ی پشت نیاز بیمار به ابراز یک بازنمایی خاص از تحلیل‌گر، که از نظر رشدی مناسب‌ترین و از نظر بالینی مرتبط‌ترین انگیزه است، آزمایش ظرفیت تحلیل‌گر برای پذیرش، تحمل و کنار آمدن با یک بازنمایی که خلاف بازنمایی‌های خودش است باشد، آن‌گاه موفقیت درمانی منوط به توانایی تحلیل‌گر در اثبات نتایج نظریه‌ی ذهن خود اوست که در درک نسبیت چشم‌اندازها، و در نتیجه، ظرفیت پذیرش بازنمایی بیمار به صورت غیردفاعی به او کمک می‌کند. اگر یک بازنمایی خاص، با درکی که تحلیل‌گر از خود دارد مغایرت داشته یا مخل آن باشد، ممکن است او به‌سرعت انگیزه‌های بیمار برای مطرح کردن این بازنمایی را تفسیر کند تا نشان دهد این‌گونه نیست. اگر تحلیل‌گر به جای این کار، در برابر میل به توجیه این بازنمایی مقاومت کرده و آنقدر در برابر آن «دوام بیاورد» که به بیمار نشان دهد ظرفیت لازم برای تحمل این دیدگاه را دارد، آنگاه می‌توان پیشرفت واقعی را در کمک به بیمار برای پرورش ظرفیت تحمل چشم‌اندازهای چندگانه درون خودش، که در حقیقت می‌تواند ظرفیت تفکر بازتابی را برانگیزد، مشاهده کرد. خواه فرد این کار را مقدمه‌ای برای درمان روانکاوانه‌ی بعدی بداند، و خواه آن را جزء مراحل اولیه‌ی یک فرآیند روانکاوانه‌ی واقعی تلقی کند، در هر صورت در درمان بیمارانی که ظرفیت تفکر بازتابی را ندارند یک رویکرد ضروری به نظر می‌رسد.

این مقاله با عنوان «Thinking with, and About, Patients Too Scared to Think» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۵ خرداد ۱۳۹۹ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] در این مقاله چهار استعداد شناختی زیر را برای تشکیل تفکر مرتبه بالاتر در نظر می‌گیریم: ۱) تفکر درباره‌ی سطوح نمادین بالاتر (مثلاً تفکر استعاری)، ۲) استفاده از تفکر بازتابنده (که با تغییر از «در لحظه بودن» به یک وضعیت مشاهده‌ای تسهیل می‌شود)، ۳) به کارگیری رویکرد «نظریه‌ی ذهن» برای استنباط حالات ذهنی و استفاده از این حالات برای توجیه و پیش‌بینی رفتار، و ۴) فهم ماهیت ساختارگرای ذهن – برای درک این موضوع که ذهن به جای این‌که واقعیت را به طور دقیق ثبت کند، آن را تفسیر می‌کند.

[۲] این مثال تنها یکی از چندین مثالی است که توانستم مطرح کنم. برای نمونه، بیمار با این‌که می‌دانست من یهودی هستم، تمایل داشت آزاردهنده‌ترین دیدگاه‌ها را درباره‌ی یهودی‌ها بیان کند. او درباره‌ی این‌که یهودی‌ها چقدر درگیر پول هستند صحبت کرد، و اصرار داشت که کلمه‌ی «نفرت‌انگیز» فقط مختص یهودی‌هاست. در حالی که شک داشتم او واقعاً به جبنه‌هایی از یهودی بودن من رشک می‌ورزد، اشاره‌ی زودهنگام به این موضوع نیز از نظر او یک عمل دفاعی از سمت من تلقی می‌شد.

[۳] این نوع بیان دیدگاه بیمار درباره‌ی من پیامدهای دیگری نیز داشت. باعث تحریک من می‌شد. همچنین راهی بود تا با داشتن نگاه نه‌چندان ایده‌آل به من، رشک خود را کم‌تر کند. تفاوت‌های نژادی ما در این دیدگاه اهانت‌آمیز خلاصه می‌شد که به شکل کلیشه‌ای یکی از جنبه‌های سفید بودن من را به دست آورده بود. اما چون من را کم‌تر از ایده‌آل جلوه می‌داد موجب ناامیدی نیز می‌شد، و این‌که نمی‌توانستم مطابق با خواسته‌های او زندگی کنم موجب خشم او می‌شد. در نهایت، این آزمایشی بود که ببینم می‌توانم تصویر خودم به عنوان یک دست و پا چلفتی را تحمل کنم یا نه – ببینم آیا می‌توانم اعتبار این بازنمایی را بپذیرم و خودم را صرف نظر از این‌که چقدر ممکن است دردناک باشد، درون آن پیدا کنم یا خیر.

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.