skip to Main Content
درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر

درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر

درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر

درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر

عنوان اصلی: Understanding The Violent Patient: The Use Of The Body And The Role Of The Father
نویسنده: پیتر فوناگی و مری تارگت
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1995
تعداد کلمات: 9000 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 52 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر

در این مقاله نظراتی درباره‌ی ریشه‌های خشونت عادی در بیمارانی که بخشی از «چرخه‌ی سوء استفاده» نیستند ارائه می‌کنیم. به عقیده‌ی ما هم آسیب به خود و هم حمله‌ی ناخودآگاهانه به دیگران می‌تواند نشان‌دهنده‌ی کمبود ظرفیت برای ذهنی‌سازی باشد. عملکرد ضعیف این ظرفیت می‌تواند منجر به تجربه‌ی حالات ذهنی به صورت فیزیکی، هم برای خود و هم دیگران، شود و خشونت به عنوان اقدامی برای نابود کردن تجربه‌ی روانی غیرقابل تحمل تلقی شود. به نظر می‌رسد این تجربه به شخص دیگری، و در اصل به مادر یا پدر تعلق دارد. ریشه‌ی مشکل را می‌توان در یکی از مراحل مهم رشد سلف، یعنی زمانی که کودک به دنبال مواجهه با اُبژه‌ی ابتدایی برای بازنمایی حالات ذهنی خود می‌گردد، پیدا کرد. ناکامی در پیدا کردن آن باعث می‌شود او برای دستیابی به یک سازمان‌بندی مهارکننده به سمت راه‌حل‌های آسیب‌شناسانه سوق داده شود. ما معنای تفاوت جنسیت را در جهت پرخاشگری، و شیوه‌ای که کودک بتواند فرصتی دوباره برای پرورش سلف روانی مطمئن از طریق رابطه با پدر پیدا کند، حتی زمانی که مادر قادر به حمایت و جدایی نبوده است، مورد بررسی قرار می‌دهیم. این مسائل و سایر تکنیک‌ها در درمان یک مرد جوان خشن مورد بررسی قرار می‌گیرند.

مقدمه

هدف این مقاله، درک بهتر برخی از بیماران خشن است. ما در نظر داریم تفکر پرورش‌یافته در مقالات قبلی (فوناگی، ۱۹۹۱؛ فوناگی، موران و تارگت، ۱۹۹۳) را گسترش دهیم، مقالاتی که استفاده از پرخاش در برخی موارد به عنوان دفاع از سلف روانی را، که با تجربه‌ی تجاوز یا نادیده گرفته شدن در کودکی تضعیف شده و در تمام روابط بعدی مورد تهدید قرار گرفته است، شرح دادند. در این مقاله کیس‌هایی را مد نظر قرار می‌دهیم که هیچ‌گونه تجربه‌ی سوء استفاده‌ای در آنها رخ نداده است، اما الگویی مشابه با خشونت ظاهراً غیرمنطقی، نسبت به خود یا سایر افراد، ایجاد می‌کنند. همچنین سعی می‌کنیم یکی از مسیرهایی را که در اثر اختلال در روابط سه‌گانه‌ی اولیه باعث ایجاد آسیب می‌شود، شناسایی کنیم (بریتون، ۱۹۸۹). در نهایت امیدواریم بتوانیم نشان دهیم که خشونت، پرخاش مستقیم علیه بدن، ممکن است با ناتوانی در ذهنی‌سازیْ ارتباط نزدیکی داشته باشد، چرا که نبودِ ظرفیت لازم برای تفکر درباره‌ی حالات ذهنی می‌تواند فرد را به سمت مدیریت افکار، باورها و تمایلات به شیوه‌ی فیزیکی، و اساساً در حیطه‌ی حالات و فرآیندهای بدنی سوق دهد.

تفکر روانکاوانه درباره‌ی پرخاشگری به خاطر مناقشه بر سر اهمیت نسبی ویرانگری فطری و اثرات محیطی، همیشه در حاشیه بوده است. به گفته‌ی میشل (۱۹۹۳) این موضع‌گیری‌های دوقطبی نشانه‌های بالینی مهمی دارند. این موضوع را می‌توان در دیدگاه‌های کاملاً مخالف کرنبرگ (۱۹۸۴) و استولورو و همکارانش (۱۹۸۷) درباره‌ی کنترل فنی بیماران پرخاشگر بوردرلاین، بر اساس دیدگاه‌های متفاوت آن‌ها درباره‌ی معنای این رفتار مشاهده کرد. خود میشل موضعی مشابه با مقاله‌ی قبلی ما (فوناگی، موران و تارگت، ۱۹۹۳) دارد که طبق آن، پرخاشگری ریشه‌ی بیولوژیک دارد، اما در پاسخ به تهدیدهای دریافت شده نسبت به سلف روانی بروز پیدا می‌کند. در این مقاله سعی کرده‌ایم بررسی کنیم که در معرض خطر قرار گرفتن چه حسی دارد، کدام شرایط محیطی و سرشتی بیشتر موجب احساس تهدید می‌شوند، و بنابراین چه زمانی احتمال اینکه پرخاش به عنوان یک پاسخ عادی ایجاد شود بیشتر است.

ما یک الگو (فوناگی، ۱۹۹۱؛ فوناگی، موران و تارگت، ۱۹۹۳) از شیوه‌ای که سوء استفاده‌ی فیزیکی یا احساسی در کودکی ممکن است منجر به پرخاشگری شود، ارائه کرده‌ایم. به اعتقاد ما در چنین شرایطی چهار اتفاق می‌افتد: (۱) سلف روانی کودک شکننده باقی می‌ماند، چون فرآیند بازتابی (ظرفیت ذهنی‌سازی) نهفته در این بخش از سلف به خطر می‌افتد. «نظریه‌ی ذهن» کودک (پرماک و وودراف، ۱۹۷۸؛ مورتون و فرت، در دست انتشار) درک او از پایه‌های ذهنی رفتار انسان، بستگی زیادی به افزایش آگاهی او از جهان روان‌شناختی افراد مرتبط با او دارد. شاید حتی مهم‌تر از آن به ظرفیت مادر (یا سرپرست اولیه) برای اینکه به کودک نشان دهد او را یک هستیِ خودخواسته تلقی می‌کند که رفتارش تحت هدایت افکار، احساسات، باورها و تمایلات او قرار دارند، بستگی داشته باشد (فوناگی و همکاران، ۱۹۹۱). اگر تفکرات سرپرست درباره‌ی کودک عمدتاً بدخواهانه باشد، و کودک دیگر با فکر کردن به تفکرات اُبژه درباره‌ی او یا متفکر دیدن افراد احساس امنیت نکند، این فرآیند درون‌ذهنی ضروری به خطر می‌افتد. (۲) به عنوان گام دوم، پرخاشگری برای دفاع از سلف روانی شکننده در برابر خصومت فرضی اُبژه به کار گرفته می‌شود. (۳) مرحله‌ی سوم زمانی فرا می‌رسد که خودبیانگری و پرخاش چنان ارتباط منظمی داشته باشند که امکان ادغام آسیب‌شناختی بین این دو پدید آید (خودبیانگری با پرخاش متناظر یا همریخت شود). (۴) در نهایت، کاهش ظرفیت ذهنی‌سازی، تصویر کردن حالات ذهنی دیگری، با نمایش قربانی به صورت خالی از تفکر، احساس و ظرفیت رنج واقعی، ممانعت از پرخاش را کاهش می‌دهد.

تشخیص این مسیر منتهی به خشونت در بیمارانی که زمینه‌ی آن‌ها بخشی از چرخه‌ی سوء استفاده است، نسبتاً ساده است. با این حال بیماران دیگری نیز هستند که ساختار روانی ظاهراً مشابهی دارند، و با اندکی تحریک یا بدون تحریک با خشونت پاسخ می‌دهند، اما به نظر می‌رسد شرایط محیطی آن‌ها نسبتاً خوش‌خیم بوده است (ویس و همکاران، ۱۹۶۰؛ بلکمن و همکاران، ۱۹۶۳). به عقیده‌ی ما در این موارد نیز فرم خاصی از خشونت نسبت به سلف روانی کودک اعمال شده است، اما نامحسوس‌تر بوده و تشخیص آن‌ها در روابط بیرونی سخت‌تر است، و معمولاً در یک مواجهه‌ی فردی شدید، مثل روانکاوی آشکار می‌شوند. با وجود این، می‌توانند به همان نقطه‌ی پایانی، یعنی ظرفیت شکننده برای ذهنی‌سازی که به وسیله‌ی پرخاشگری در برابر هرچیزی که این ظرفیت را به چالش می‌کشد، منجر شوند.

نوع پرخاشی را که اینجا از آن صحبت می‌کنیم، به سادگی و به صورت پدیدارشناسانه می‌توان از سادیسم، که در آن ظرفیت تصور احساسات دیگری احتمالاً برای کسب لذت کامل ضروری است، افتراق داد. گلسر همین تمایز را بین چیزی که خشونت خودنگهدارنده (self-preservative) و سادیسم یا خشونت بدخواهانه می‌نامد، قائل می‌شود (گلسر، ۱۹۸۶). شدیدترین فرم از نوع سادیستیک‌تر پرخاش، خشونت برنامه‌ریزی شده، هدفمند و بدون احساس توسط بیمار روانی است.  اگرچه ممکن است ظرفیت شکننده‌ی مشابهی برای تصور حالت ذهنی دیگری وجود داشته باشد. افراد سادیستیک ممکن است نیاز به تجربه‌ی افکار و احساسات دیگری به صورت بزرگنمایی شده داشته باشند تا بتوانند بیناسوژگانیت (intersubjectivity) را تجربه کنند؛ آنها قادر به عشق ورزیدن نیستند، چرا که این نشان‌دهنده‌ی تجربه‌ی بسیار ناکافی از نزدیکی روانی است (فوناگی، ۱۹۹۳). بنابراین آن‌ها به ایجاد یک فرم کلیشه‌ای از تعامل نیاز دارند که در آن افکار و احساسات هر دو والد به شدت درگیر باشد، تا احساسِ در ارتباط بودن کنند. اگرچه با اینکه ممکن است یک نفر توانایی کمی برای ذهنی‌سازی داشته باشد، اما تفاوت آن با پرخاشی که اینجا مد نظر ماست دارد، از این حیث که رفتار سادیستیک اقدام برای دفاع از سلف نیست. در مقابل، بیماران خشن که اینجا در مورد آن‌ها صحبت می‌کنیم، به دنبال نزدیکی هستند و بعد حس می‌کنند توسط یک اُبژه‌ی آزاردهنده به دام افتاده‌اند (ملوی، ۱۹۸۸). پرخاش بدون فکر را می‌توان از طریق بالا بردن غیر قابل توجیهِ تنش غیربازدارنده و خشم پیش از خشونت، درک قربانی به عنوان یک تهدید، و احساس خارج شدن از کنترل هنگام انجام عمل خشونت، تشخیص داد. هدف از این عمل، کاهش این تهدید و به دست آوردن دوباره‌ی تعادل درون‌روانی است (ملوی، ۱۹۹۳). ما می‌خواهیم ماهیت فانتزی مؤثر در این عمل محافظت از سلف روانی از طریق خشونت را مورد بررسی قرار دهیم.

در بسیاری از موارد خشونت، پرخاش هم نسبت به سایر افراد و هم سلف وجود دارد. نظریه‌ی اصلی این مقاله این است که در هر دو مورد، انگیزه‌ی نهفته یکی است، میل به حمله به افکار، در خود فرد یا در دیگری. آنطور که یکی از بیماران ما در یک نطق غرا فریاد زد: «اگر تو را بکشم، لازم نیست درباره‌ی چیزی که تو فکر می‌کنی فکر کنم». به همین صورت حمله به بدن خود فرد، مثل وارد کردن جراحت به خود، می‌تواند اقدامی برای پاک کردن افکار غیر قابل تحمل یا تصاویری که در ذهن خود بیمار وجود دارند، باشد. امیدواریم کیسی که در ادامه مطرح می‌کنیم این منظور را به صورت شفاف بیان کند.

مسئله‌ی دیگری که با آن سر و کار داریم مربوط به تکنیک تحلیلی کار با بیماران پرخاشگر است، چرا که به خاطر شکنندگی سلف روانی، تحلیل می‌تواند تهدیدکننده‌ترین وضعیتی باشد که این افراد تجربه می‌کنند. چطور می‌توان یک سازمان آسیب‌شناختی را که روی تخریب همدلی و همدردی تمرکز دارد، با استفاده از یک تکنیک و صرفاً بر اساس این ویژگی‌ها تغییر داد؟

شرح پرونده[۱]

آقای T با احساس افسردگی و پوچی و نگران از اینکه مشکلات روانی او، شغل تضمینی او را تهدید می‌کند، به دیدار من آمد. او در ستون فقرات خود دچار یک بدشکلی مادرزادی بود که علی‌رغم انجام عمل‌های مختلف، باعث درد بیشتر و مشکل در راه رفتن شده بود. آقای T قد متوسطی داشت ولی موهای ژولیده، صورت اصلاح نشده، لباس‌های کثیف و نگاه نافذی که داشت، ظاهر بدی به او داده بود. او برای اینکه درد فیزیکی و روانی را بیرون بریزد زیاد الکل می‌نوشید، اما هنگام مستی خشن می‌شد. او چندین محکومیت کیفری به خاطر حمله به سایرین داشت، که جدی‌ترین آن‌ها حمله‌ی بی‌جهت با یک بطری آبجو بود و باعث شد آسیب‌های شدیدی به سر یک فرد غریبه در بار وارد شود. آقای T همینطور که ماجرا را تعریف می‌کرد با تصور اینکه حتماً فرد غریبه بدشکلی او را مسخره کرده است، احساس کرد غرق در خشم است. بعد متوجه شد که اصلاً نمی‌داند آن فرد چه فکر یا احساسی داشته است. به این طریق او یک نشانه‌ی اولیه را، که بارها در انتقال آشکار شده است به من داد، این که درک او از حالات ذهنی دیگران، مثل عملکرد روانی خودش، به شکل خطرناکی محدود است.

آقای T وقتی از من کمک می‌خواست، بلافاصله در مورد چیزی که ممکن بود پیشنهاد کنم اهانت می‌کرد. مادرش پزشکی بود که «روانپزشک‌های» زیادی را می‌شناخت. «آن‌ها به بیماران خودشان پایبند بودند». من اشاره کردم که او از این ترسیده است که تحلیل باعث نزدیک‌تر شدن نیاز او به سطح شود، و هیچ کس از جمله خود من قادر به مقابله با آن نیست. بدیهی است که او پوزخند زنان تفسیر من را رد کرد.

آقای T گوشه‌ای از ترکیب قدرتمند خودتنبیهی و ستمکاری را که زندگی او ترتیب داده بود، به من نشان داد. او اولین جلسه‌ی تحلیل را با درآوردن پیراهنش برای نشان دادن بدشکلی ستون فقرات خود آغاز کرد و کل جلسه را به همان شکل باقی ماند. من احساس چندش، سردرگمی و بعد خجالت کردم، و بالاخره درباره‌ی چیزی که ممکن است ترس او از طرد شدن باشد، و شیوه‌ی ظاهراً عادی او برای ممانعت از این اضطراب از طریق تلاش برای کنترل احساسات اطرافیان او، با او صحبت کردم. او با تمسخر واکنش نشان داد که «این حرف چرند است، و خودت هم این را می‌دانی». من معتقد بودم چیزی که گفتم حقیقت دارد، اما احساس کردم که درک من برای آقای T معنایی ندارد. به نظر می‌رسید هرگونه اقدام اضافی برای همدلی با حس بی‌عدالتی و آسیبی که به نظر می‌رسید تنفر طعنه‌آمیز او را تحریک می‌کند، بیهوده است. در این مرحله من اضافه کردم که «به نظر می‌رسد وقتی کسی ناراحت است، بیشتر احساس امنیت می‌کنی». بی‌درنگ با این موضوع موافقت کرد.

آقای T در این جلسه‌ی ابتدایی الگویی از تعامل بین ما را نشان داد که آشنا به نظر می‌رسید: یک اُبژه‌ی آزاردهنده، بی‌رحم اما آسیب‌دیده (که در این جلسه با کمر او به نمایش گذاشته شد) و شخصی که خجالت‌زده، ناراحت و ضعیف تلقی می‌شود (گاهی خودش و گاهی من). شاید حتی به شکل مشخص‌تری متوجه شدم که من افکار و احساساتی را که رفتار او به من تحمیل کرد، با بی‌میلی دریافت کردم. احساس کردم برای آقای T، ارتباط زبانی و نمادین نمی‌تواند تجربه‌ی روانی او را به خوبی منتقل کند. او مجبور بود به ارتباط از طریق بدنش پناه ببرد تا مهم‌ترین جنبه‌های تجربه‌ی خودش، حس بی‌کفایتی و تجربه‌ی او از شرم و بیزاری مادرش را به من منتقل سازد.

آقای T تنها فرزند یک خانواده‌ی غیر عادی بود. مادرش ۲۵ سال جوان‌تر از پدرش بود، و در طول دوره‌ی کودکی و نوجوانی آقای T درگیر کار بود. وقتی آقای T حدوداً ۵ ساله بود مادرش یک دوره آموزش بالینی را آغاز کرد و مراقبت از او را به یک پرستار سپرد. از سن ۶ سالگی به مدرسه‌ی شبانه‌روزی فرستاده شد. پدر آقای T وقتی پسرش ۱۷ ساله بود در اثر بیماری مزمن قلبی از دنیا رفت. بیشترین خاطره‌ای که از او به جا ماند یک فرد دائماً بیمار، گاهی بسیار افسرده و متمایل به خودکشی، و در سال‌های بعد محدود به ویلچر بود.

آقای T برای مرگ پدرش سوگواری نکرد، اما از آن سن به بعد افسردگی‌های شدید با دوره‌هایی از شیدایی را تجربه کرد، بسیار الکل می‌نوشید و مواد مخدر مصرف می‌کرد. اولین فروپاشی او زمانی بود که هنوز مدرسه می‌رفت. از کار کردن دست کشید. در این مرحله دو فعالیت وسواسی داشت: خواندن مجلات کامپیوتری، و خودارضایی. احساس می‌کرد «وقتی آلتش برانگیخته می‌شود کامل و برای خودش کسی است». آقای T به کالج موسیقی رفت، و در آنجا در اجراهای خودتخریب‌گر تخصص پیدا کرد، به عنوان مثال، در کنسرتی که شرکت‌کنندگان زیادی داشت، با کوبیدن انگشتانش به یک طرف سر خود «موسیقی بی‌صدا» نواخت.

ابتدای جلسه آقای T مدام روی صندلی یا کاناپه نشسته بود و بسیار کم حرف می‌زد، اما این سکوت‌ها اصلاً حس منزوی‌کننده بودن نداشت. او درست به اندازه‌ای صحبت می‌کرد که بدانم با یک سوپر ایگوی شکنجه‌گر همراه هستم. بر حسب عادت به تحلیل‌گر خود و سایر بیماران اهانت می‌کرد، از اتاق مشاوره ایراد می‌گرفت، کتاب‌ها یا وسایل من را پرت می‌کرد. با اینکه تلاش زیادی می‌کردم تا زمان تحلیل را به هیچ عنوان هدر ندهم، اما به خاطر اینکه مانع پیشرفت او می‌شدم و وقتی دیر می‌آمد به او وقت اضافی نمی‌دادم، خودم را سرزنش می‌کردم. او به هیچ رابطه‌ای که مشخصه‌ی آن سوء استفاده، تنفر، حسادت یا عیب‌جویی باشد اشاره نکرد. تمام تجربیاتِ درک در انتقال و بیرون از آن را به عنوان شاهدی برای ضعف و ترس می‌دید، و عشق «چرند» بود.

آقای T تلاش‌های من برای برقراری ارتباط را پس می‌زد، و از آن برای تأیید بی‌خاصیت بودن من به عنوان تحلیل‌گر استفاده می‌کرد. او از فروپاشی ذهنی وحشت داشت و غالباً گیج‌کننده و تقریباً نامفهوم بود. اضطراب بین جلسات را با مصرف کوکائین و اکستازی کنترل می‌کرد. در یک جلسه به صورت فیزیکی من را تهدید کرد، وحشیانه دور اتاق می‌گشت، جلوی صندلی من یا روی میز می‌ایستاد، و گاهی مثل یک بچه خود را جمع می‌کرد و چنبره می‌زد، خودش را در دستشویی حبس می‌کرد یا وسط جلسه لگدی به صندلی من می‌زد و اتاق را ترک می‌کرد. با اینکه بارها تهدیدآمیز و توهین‌آمیز عمل می‌کرد، اما هرگز من را به صورت واقعی نزد، و بعد از شروع تحلیل، تمایل به ابراز خشونت را کاهش داد و دیگر به دنبال جلب توجه نبود.

من سعی کردم موضع خودم را حفظ کنم، و مراقب باشم اعمال او را حمله به خودم یا تحلیل تلقی نکنم، یا فراتر از یک حرکت انسانی معمول به آن‌ها معنای ناخودآگاه نبخشم. احساس کردم در یک فضای بدون معنا قرار داریم. او بی‌اراده عمل می‌کرد، و نمی‌توانست احساسات و ایده‌هایی را که باعث شده بود به این شکل رفتار کند، در قالب کلمات بیان کند. در این مرحله وظیفه‌ی من این بود که حتی آزمایشی و حتی اگر بلافاصله پس زده شوم، او را تصدیق کنم. مثلاً وقتی روی میز ایستاد گفتم «می‌دانم از این می‌ترسی که مسخره به نظر برسی، ولی انجام چنین کارهایی فقط آسیب‌پذیر بودن تو را بیش از حد بزرگ جلوه می‌دهد». یک بار دیگر وقتی روی زمین و به حالت جنینی دراز کشیده بود، بالای سرش رفتم، از روی خستگی نشستم و گفتم «بسیار خب، اگر می‌خواهی مثل بچه‌ها باشی ایرادی ندارد، ولی بیا به شکلی که شده گفتگو را پیش ببریم». مداخلات من ارتباط با او در سطح انسانی را به شکل اولیه‌ی خود برگرداند، و معمولاً نوعی دیالوگ تحلیلی بین ما ادامه می‌یافت. چالش من اینجا بود که هم چیزی را که آقای T با گفتگو انتقال می‌داد و هم چیزی را که با فرافکنی (یا شاید همانندسازی فرافکنانه) منتقل می‌ساخت، تجربه کنم و در عین حال از طریق تفسیر و مقابله، مانع از این شوم که او فانتزی تدافعی خودش را در فرآیند انتقال حفظ کند. تا جایی که متوجه می‌شدم، او از تحلیل به عنوان پناهگاهی در برابر زندگی، در مقابل فرآیندی که می‌توانست زندگی را احیا کند، استفاده می‌کرد.

حس می‌کردم از نظر آقای T ما به یکدیگر احتیاج داریم، اما نه به عنوان یک رابطه‌ی متقابلاً مفید و راضی‌کننده، بلکه چون نارضایتی ما از یکدیگر ترس بزرگتری را دور نگه می‌داشت، فضای ذهنی وحشت‌آوری که به خاطر عدم وجود افکار و بازتاب‌گری خالی مانده بود. او رویای دو مرغ را به خاطر می‌آورد که به همدیگر نوک می‌زدند. پشت سر مرغ‌ها یک سگ هار خطرناک بود اما مرغ‌ها توجهی نمی‌کردند – آنها به شدت مشغول دعوا بودند. به نظر من این نشان می‌داد که درگیری دائمی با من، توجه را از چیزی فراتر از ترس منحرف می‌ساخت، که اگر فضایی برای بازتاب داشتیم ما را در هم می‌شکست. همچنین این رویا اضطرابی را در ارتباط با فرد سوم، یک ناظر، نشان می‌داد. این موضوع بارها به شکل‌های مختلفی تکرار شد.

کمی پیش از تعطیلات کریسمس، آقای T نیم ساعت دیر به یک جلسه رسید. روی کاناپه دراز نکشید بلکه به زحمت و لنگ‌لنگان به دور خود می‌گشت. وقتی سعی کردم تأخیر و بی‌قراری او را بر اساس تعطیلات پیشِ رو تفسیر کنم، آن را مردود شمرد و گفت «می‌دانی چیست، اینجا کنار تو بودن حس و حال من را بدتر می‌کند. حسی که الان دارم بدتر از همیشه است». من پاسخ دادم «وقتی دور خودت می‌چرخی، به خودت آسیب می‌زنی و باعث سرگیجه‌ی خودت می‌شوی تعجبی ندارد که احساس بدی داشته باشی». او با لبخندی نشست و رویایی را برای من تعریف کرد.

در این رویا یک طبل بزرگ بود. او روی آن ایستاده بود و با حرکت کردن می‌توانست روی آن ضرب بگیرد، و همچنان روی آن بایستد. در عین حال او خودش را وحشت‌زده، گرفتار در داخل طبل، در آستانه‌ی از دست دادن تعادل و افتادن از روی آن تصویر می‌کرد. همچنین متوجه افرادی شد که در بالکن بودند و ظاهراً نسبت به تلاشی که او برای حفظ تعادل خود می‌کرد بی‌تفاوت بودند. من اینطور برداشت کردم که او می‌خواست بالا و در کنترل من و تحلیل باشد، اما برای انجام این کار خودش را از تعادل خارج کرد. او احساس می‌کرد من واقعاً بخشی از اتفاقی که در حال رخ دادن بود نیستم، اما درست روی بالکن می‌توانم او را ببینم ولی نمی‌توانم او را نجات دهم. در پاسخ به صحبت من او بلند شد، لنگ‌لنگان دور اتاق چرخید و در نهایت گفت که مطمئن نیست کجا بوده است. من گفتم «فکر می‌کنم خودت می‌دانی که به من احتیاج داری، چون احساس می‌کنی بخشی از تو با فکر کردنِ من درباره‌ی درگیری‌های تو حفظ و حمایت می‌شود. فکر می‌کنم از این می‌ترسی که در طول تعطیلات کریسمس خودت را کاملاً از دست بدهی». با اینکه نگاه متفکرانه‌ای داشت اما به این تفسیر من پاسخی نداد و در نهایت جلسه را زودتر از موعد ترک کرد.

آقای T خودش را وحشت‌زده از گرفتار شدن در یک رابطه‌ی کودکانه‌ی دونفره با تحلیل‌گر-مادر خود، به تصویر می‌کشد. او خودش را در حال تلاش برای کنترل مادرش می‌بیند، اما در حقیقت کاملاً تحت فرمانِ کم‌ترین تغییرات در موقعیت او قرار دارد، و از به دام افتادن درون او وحشت‌زده است. ممکن است تصور کند که او بالاست و کنترل را در اختیار دارد، اما این موضوع به هیچ عنوان نمی‌تواند درماندگی او را پنهان کند: طبل به هرکجا که برود، او هم می‌رود. برای رهایی از این مخمصه، باید چشم‌انداز سومی را به دست آورد – یک طناب نجات از سمت یک بیگانه (پدر) روی بالکن. گرچه افراد روی بالکن، بی‌تفاوت و بی‌فایده هستند.

در سال‌های دوم و سوم تحلیل، سازمان‌بندی تدافعی ملالت‌آور آقای T به تدریج داشت با چیزی که تقریباً متضاد آن بود، جایگزین می‌شد. او روی کاناپه دچار حملات پنیک می‌شد و بدنش آشکارا می‌لرزید. پشت این حملات پنیک، خشم عمیقی درباره‌ی ناعادلانه بودن وضعیت پنهان شده بود: هیچ‌کس نمی‌توانست چیزی بگوید یا کاری کند که به او بدنی ببخشد که یک فرد به جای بیزار بودن، به آن افتخار کند. پس از آن به صورت هدفمندتری درباره‌ی خشم او نسبت به زشتی و حسادت او نسبت به من، به عنوان فرد دارای جسم توانا، صحبت کردیم.

حس آقای T از تنفر مادرش نسبت به بدن او شروع به پدیدار شدن کرد و آشکارا وارد انتقال شد. یک خاطره‌ی پوشان (Screen Memory) از مادرش وجود داشت که وقتی سعی می‌کرد نشان دهد چطور می‌تواند راست بایستد، با تنفر نگاهش را برمی‌گرداند. این موضوع زمانی آشکار شد که آقای T درباره‌ی بی‌رغبتی دوست‌دخترش نسبت به تمایلات جنسی او شروع به صحبت کرد. همچنین خاطراتی از عورت‌نمایی در دوران کودکی، مثلاً در سن ۶ یا ۷ سالگی وجود داشت که در پنجره می‌ایستاد و آلتش را به عابرین نشان می‌داد. به نظر می‌رسید در حادثه با مادرش، کمر او یک جایگزینی از آلت برانگیخته نیز بود. تجربه‌ی او این بود که کل بدنش از جمله هیجانات جنسی او برای مادرش غیرقابل پذیرش هستند.

من اینطور برداشت کردم که آقای T یک «اُبژه‌ی خوب» مادری در ذهن نداشت که آن را به عنوان یک کل ببیند، کسی که بتواند علی‌رغم نقایصی که دارد او را دوست داشته باشد، و بتواند برای نداشتن یک کودک بی‌نقص سوگواری کند. تا حدی به نظر می‌رسد او از طریق همانندسازی با یک اُبژه‌ی مادری که او را به شکل مشابهی آسیب‌دیده و طردشده می‌بیند، از طرد شدن کناره‌گیری کرده است. همزمان با آن، از جهان سایر افراد نیز کناره‌گیری کرده و بسیار منزوی شده است. او به خاطر می‌آورد که به عنوان یک کودک، وقتش را با کنده‌کاری، به ویژه ساختن چاقوهای تیز و تزئین‌شده از چوب، و شکستن سازهای قدیمی و سوزاندن آن‌ها سپری می‌کرد.

ظاهراً بدن آسیب‌دیده‌ی آقای T و ضعف پدرش میراثی از تنفر و حس گناهکاری در او به جا گذاشته بود و آگاهی از هر مسئله‌ای را برای او غیر قابل تحمل می‌ساخت. این مسئله زمانی مشخص شد که او تصور کرد لغو شدن یکی از جلسات از طرف من، به خاطر نوبت بیمارستان بوده است. حملات آشنای او با شرارت و نفرت بیشتری از سر گرفته شد؛ حملات پنیک او هم در جلسات و هم بیرون افزایش یافت. تداخل‌های مکرر اضطراب او نسبت به حس نگرانی، که می‌توانست او را در هم بشکند، خاطره‌ی حمله‌ی قلبی پدرش را به شکل مادی درآورده بود. یک شب پدرش که در شُرف از حال رفتن بود لنگ‌لنگان وارد اتاق آقای T شده بود و به او گفته بود نمی‌تواند نفس بکشد. بیمار من پاسخ داده بود که «خب که چی، به من چه!» و دوباره خوابیده بود. من بلافاصله با وحشت به این بی‌رحمی او واکنش نشان دادم. انتقال متقابل من همراه با واکنش او به بیماری فرضی من، باعث شد تا عمق و واقعیت نیاز او به تخریب اُبژه‌ی پدری را درک کنم.

با تبدیل شدن این مسائل به موضوعات غالب در جسم آقای T، وضعیت بیرونی او بهبود یافته است. بهره‌وری و موفقیت‌های او بیش از پیش شده است، و با دوست‌دختر قدیمی خود که او را تحسین و حمایت می‌کرد دوباره رابطه برقرار کرده است، هرچند هنوز نسبت به او اهانت‌آمیز رفتار می‌کند. او به شکل مثبت‌تری از تحلیل استفاده می‌کند؛ به یک رویاپرداز پرکار تبدیل شده است و در بیشتر جلسات به شکل منسجم و منطقی گفت‌وگو می‌کند. آزمودن مرزهای تحلیلی در او کم‌تر شده است، اما گاهی دیر می‌آید یا چند دقیقه زودتر جلسه را ترک می‌کند. می‌تواند ببیند که تحلیل چقدر در محدود کردن وسواس او مفید بوده است، و ارتباط واقعی و اصیل مهم‌تر از حملات او به رابطه است.

یک جلسه‌ی دیگر می‌تواند به مشخص کردن این موضوع کمک کند. آقای T به موقع آمد. مشخص بود که سرشار از هیجان است و در واقع دوان‌دوان به طرف من آمد. دراز کشید و بسیار سریع صحبت می‌کرد. گفت به این خاطر سریع صحبت می‌کند که می‌خواهد سه رؤیایی که دیده است را تعریف کند. در رویای اول، کنار رودخانه‌ای که برای تعطیلات آنجا مانده بود پسری مشغول غذا دادن به اردک‌ها بود. او به خاطر می‌آورد که اردک‌ها گردنشان را دراز می‌کردند تا زودتر به غذا برسند. او این رؤیا را به یک حادثه در تعطیلات، زمانی که مشغول غذا دادن به قوها بود، و خاطره‌ای از زمان کودکی و غذا دادن به اردک‌ها به همراه «روث»، پرستاری که از او مراقبت می‌کرد، ارتباط داد. به خاطر آورد که از غذا دادن به آن‌ها به خاطر اینکه ممکن بود انگشتش را گاز بگیرند، می‌ترسید.

در رؤیای دوم او روی یک ترامپولین بود و به سطح لاستیکی آن ضربه می‌زد، و به سمت بالا اوج می‌گرفت. در رؤیای سوم که از همه آزاردهنده‌تر بود، تصویری از یک خانه را به خاطر می‌آورد که به خاطر وارد شدن ریشه‌های درخت مجاور به زیر شالوده‌ی آن، در حال فروریختن بود. او تصویری از ریشه‌هایی که در میان آجرها و ملات دیوارها رشد می‌کردند به خاطر می‌آورد.

برای لحظاتی سکوت کرد. گفتم «حس می‌کنی در دو جهت از هم گسیخته‌ای. بخشی از تو آنقدر برای دیدن من هیجان دارد که تقریباً می‌خواهی به بغل من بپری. اما برای بخش دیگری از تو این نزدیک بودن وحشتناک است، چون احساس می‌کنی بنیان تحلیل را از زیر تخریب می‌کند». او با گفتن چیزی شبیه «هممم» حرفم را تأیید کرد، اما با شیدایی کم‌تری به صحبت کردن درباره‌ی تعطیلات ادامه داد. جزئیات زیادی درباره‌ی جایی که بود، اینکه چطور گشت و گذار می‌کردند و کجا ماندند، تعریف کرد. وقتی به این موضوع اشاره کرد که چقدر افراد مشتاق و علاقه‌مند بودند تا به یکی از کنسرت‌هایی که در آن محل برگزار می‌شد بروند و برای رسیدن به صندوق‌داری که بلیت پخش می‌کرد از سر و کول هم بالا می‌رفتند، متوجه اضطراب و وخیم شدن حال او شدم. به او گفتم از این که به نظر برسد قصد کمک به دیگران را دارد ترسیده است، و در ادامه گفتم «فکر می‌کنم روش تو برای واکنش نشان دادن به این موضوع این است که اول حمله کنی، اما فکر کنم می‌خواهی به من بفهمانی که پسربچه‌ای درون تو وجود دارد که مشتاقانه خواهان تحلیل است، اما از اینکه هیجان و توقعات تو از کنترل خارج شوند و میل به کنار زدن افراد از سر راه باعث شود از پا در بیایی، برای تو بسیار وحشتناک است». آقای T مستقیماً پاسخ نداد اما به نظر می‌رسید اضطراب او دوباره فروکش کرد.

آقای T گفت تصور می‌کرده که درک او بسیار پیچیده است. از مادرش و اینکه گاهی چقدر تلویحی او را درک می‌کرد، صحبت کرد. وقتی بدخلقی کرده بود، مادرش او را به رختخواب برده بود تا او را آرام کند. بعد تعریف کرد که او و اندرو، پسر بزرگتری که در ده سالگی او را اغوا کرده بود، فانتزی‌های خودشان را به نمایش می‌گذاشتند و وانمود می‌کردند که رؤیا دیده‌اند. اگر چیزی رؤیا باشد لازم نیست نسبت به آن احساس گناه داشته باشی. علی‌رغم دوپهلو بودن ماهیت این ارتباط، آقای T روراست به نظر می‌رسید. حس او سعی دارد آن ارتباط واقعی را که در ابتدای جلسه حس می‌کرد (زمانی که دوست داشت به بغل من بپرد) دستکاری کند و در عین حال درباره‌ی یکی از جنبه‌های خودش با من صحبت کند. به او گفتم احساس در هم پیچیدگی او در آن لحظه به خاطر این بود که می‌خواست دو کار کاملاً متضاد را انجام دهد: او سعی داشت ما را در هم پیچ و تاب دهد، اما می‌ترسید که این در هم پیچیدگی مخرب شود، و تمایل او به مهر و محبت با میل به همجنس‌گرایی اشتباه گرفته شود. اما همزمان می‌خواست به من بگوید که چطور واقعیت و قدرت فانتزی‌های او می‌تواند او را بترساند.

از اینکه آقای T با صدایی گرم و طبیعی این مسئله را تأیید کرد شگفت‌زده شدم. او در ادامه گفت که به عنوان یک کودک، عادت داشت در پیاده‌روی‌های خانوادگی جلوتر از خانواده بدود و مخفی شود. وقتی خانواده از او می‌گذشتند بیرون می‌پرید و آن‌ها را می‌ترساند. حالا متوجه شد که امید داشته است دنبال او بگردند و او را پیدا کنند. وقتی هیچ نشانی از این کار دیده نمی‌شد آن‌ها را می‌ترساند تا با ناامیدی خود مقابله کند. گفتم «فکر کنم می‌دانی که پایان جلسه نزدیک است و می‌ترسی که فردا دنبال تو نگردم و تو را پیدا نکنم. فکر کنم حس تو این است که باید به نحوی من را بترسانی، مثلاً ناگهان از روی کاناپه بلند شوی و زودتر از موعد جلسه را ترک کنی، تا مطمئن باشی که من از تو غافل نمی‌شوم و تا فردا تو را به خاطر می‌سپارم. با تأثیر گذاشتن روی من و در هم پیچیدن با من می‌توانی مطمئن باشی که وقتی برگشتم، تو را ترک نمی‌کنم و از تو نمی‌گذرم.» در مورد چیزی که گفتم فکر کرد و افزود که به نظر می‌رسد تحلیل برای او «واقعی» بوده است.

بحث

لاجرم راه‌های زیادی برای درک جسم آقای T وجود دارد. ممکن است نقص جسمی او و تجربه‌ی او از یک مادر اغواگر اما طرد کننده، تردید عمیقی درباره‌ی ارزش خود او ایجاد کرده باشد، و به درک او از هویت آسیب رسانده باشد. توانایی او برای گفت‌وگو درباره‌ی تجربیات اودیپی احتمالاً به خاطر آسیب‌پذیری پدرش و بدشکلی بدنی خودش، و نیز نادیده گرفتن این دو نفر توسط مادرش به خطر افتاده است. آسیب زدن به خود ممکن است یک جابجایی از دیگری به خود باشد، بخشی از یک تلاش مذبوحانه برای در اختیار گرفتن کنترل خشم و احساس گناه کشنده. به عنوان مثال، احساس گناه ابتدایی آقای T درباره‌ی آسیبی که ممکن است به اُبژه‌های خود زده باشد باعث شده است که به خودش حمله کرده و خودش را تحقیر کند، عمل کشنده‌ای که در خودتخریبی و خودتحقیری خلاصه می‌شود. نیاز به آسیب رساندن به خود ممکن است پاسخی به حس پوچی و مردگی نیز باشد. ممکن است سوء مصرف الکل و مواد توسط آقای T، جست‌وجوی نومیدانه‌ی او برای احساس و هیجان، تجربه‌ی خلاء درونی و احساسی او را بی‌اثر ساخته باشد.

بدون اینکه اهمیت این موارد و نیز سایر چشم‌اندازهایی که شرح داده‌ایم را زیر سوال ببریم، می‌خواهیم سه خط فکری مشخص را بررسی کنیم و ببینیم چه نقشی در درک آقای T و سایر افرادی که به سادگی به خشونت متوسل می‌شوند، دارند. اول از همه باید بگوییم که اختلال در ذهنی‌سازی یکی از ویژگی‌های اصلی چنین اختلالاتی است. دومین جنبه‌ی اختلال پیچیده‌ی آقای T، تمایل ناخودآگاه او به بازنمایی حالات ذهنی خود به صورت بدنی، و در نتیجه احساس این موضوع بود که ذهن سایر افراد از طریق بدنشان قابل دسترسی است. موضوع سومی که بررسی می‌کنیم، نقش پدر در رشد روانی افراد خشن است. در بخش پایانی، به برخی از مشکلات فنی در مدیریت چنین افرادی در شرایط روانکاوانه اشاره می‌کنیم.

ریشه‌ی خشونت در خویشتن روانی شکننده

به اعتقاد ما مشکلات آقای T با ناتوانی در تلفیق درک مادرش از او با خودانگاره‌ی او آغاز شد. درک مادر احتمالاً ناشی از هیولایی بوده که خودش آن را ساخته است. این تصویر دردناک و شرم‌آور احتمالاً توسط هیچ یک از آن‌ها قابل هضم نبود و تشکیل ساختار سلف آقای T دچار اختلال شد. نظریه‌ی دیالکتیکی رشد سلف (که اولین بار توسط هگل مطرح شد)[۲] فرض می‌کند که سلف روانی از طریق درک خود در ذهن یک فرد دیگر، در قالب تفکر و احساس رشد می‌کند (دیویدسون، ۱۹۸۳). به گمان ما آسیب نارسیسیستیک به مادری که تنها فرزندش با بدشکلی متولد شده است چنان فاجعه‌آمیز است که نمی‌تواند درباره‌ی او، و به ویژه درباره‌ی تجربه‌ی حقیقی او از خودش فکر کند. هیچ‌گونه تعرض فیزیکی وجود ندارد اما در جایی از ذهن مادر که باید کودکی با اندیشه و احساسات وجود داشته باشد، اغلب نوعی پوچی وجود دارد، فضایی که در آن کودک نمی‌تواند خودش را به عنوان یک فرد متفکر، باورمند یا آرزومند تصور کند.

خشونت عادی نسبت به خود یا دیگری می‌تواند بازتاب‌دهنده‌ی ناکامی در برآورده کردن نیاز اساسی هر نوزاد به پیدا کردن ذهن خود، حالت ارادی خود، در ذهن اُبژه باشد (فیربرن، ۱۹۵۲ را ببینید). برای یک نوزاد، درونی‌سازی این تصویر نقش «دربرگیرندگی[۳]» را ایفا می‌کند (بی‌‎یان، ۱۹۶۲)، که وینیکات آن را «پس دادن سلف نوزاد به خود نوزاد» توصیف کرده بود (وینیکات، ۱۹۶۷، ص. ۳۳). ناکامی در این کار به جست‌وجوی نومیدانه برای دیگر راه‌های دربرگیری اندیشه‌ها و احساسات شدیدی که ایجاد می‌کنند، منجر می‌شود.

به عقیده‌ی ما جست‌وجوی راه‌های جایگزین برای دربرگیرندگی ذهنی موجب پدید آمدن بحران‌های آسیب‌شناختی زیادی از جمله تسخیر ذهن دیگری، با تصویر تحریف‌شده‌ی غایب یا بدخیم کودک به عنوان بخشی از درک او از هویت خود می‌شود. سپس این تصویر سرآغاز یک اُبژه‌ی بالقوه آزاردهنده می‌شود که جای خود را در سلف پیدا می‌کند، اما بیگانه و غیر قابل هضم است. تمایل مذبوحانه‌ای برای جدایی، به امید تشکیل یک هویت یا هستی خودمختار شکل خواهد گرفت. هرچند به شکل غم‌انگیزی، یک حالت ذهنی پیرامون این هویت شکل می‌گیرد که نمی‌تواند حالات متغیر احساسی و شناختی فرد را بازتاب دهد، چرا که اساس آن به جای فکر کردن و حس کردن خود به شکلی که دیگری می‌بیند، بر پایه‌ی یک بازنمایی کهنه از دیگری قرار گرفته است. وینیکات نوشت:

وقتی بچه به صورت مادرش نگاه می‌کند چه می‌بیند؟… معمولاً مادر به بچه نگاه می‌کند و چهره‌ی او بستگی به چیزی دارد که می‌بیند… [اما در مورد] بچه‌ای که مادرش حال و هوای خود، یا بدتر از آن صلابت دفاعیات خود را بازتاب می‌دهد چطور… آن‌ها به هم نگاه می‌کنند و همدیگر را نمی‌بینند… چیزی که دیده می‌شود صورت مادر است (۱۹۶۷، ص.۲۷).

به شکل متناقضی، وقتی جست‌وجوی بچه برای آینگی[۴] یا دربرگیرندگی ناکام می‌ماند، تلاش‌های بعدی برای جدایی فقط باعث حرکت به سمت ادغام خواهد شد. هرچه تلاش فرد برای تبدیل شدن به خودش بیشتر باشد، بیشتر به سمت تبدیل شدن به اُبژه‌ی خود پیش می‌رود، چون اُبژه بخشی از ساختار سلف او است. این موضوع در رؤیای آقای T که در آن، حرکات ذهنی او و مادرش با هم پیوند خوردند نمایش داده شد؛ بیشترین چیزی که می‌توانست به آن امید داشته باشد توهم برتری بود که سریعاً به وسیله‌ی حس به دام افتادگی در درون از بین می‌رفت. از نظر ما این مسئله باعث نوسان آشنای بیماران بوردرلاین بین تلاش برای استقلال و میل وحشتناک به نزدیکی بیش از حد و اتحاد فانتزی‌سازی شده می‌شود. از نظر رشدی، وقتی در اواخر نوجوانی و اوایل بزرگسالی تقاضای بیرونی برای جدایی شدیدتر می‌شود، بحران شکل می‌گیرد. در این دوره، رفتار خودتخریب گرایانه و (در شدیدترین حالت) خودکشی‌گرایانه به عنوان تنها راه حل عملی برای یک مسئله‌ی حل‌نشدنی تلقی می‌شود: رها کردن سلف از دیگری به‌وسیله‌ی تخریب دیگری در درون سلف.

در راستای همین موضوع، تعدادی از نویسندگان یک فانتزی مرکزی مشترک میان حالات ذهنیِ پیش از اقدام به خودکشی را توصیف کرده‌اند (مالتس‌برگر و بوئی، ۱۹۸۰؛ کمپل، ۱۹۹۵).

با فرافکنی مادر آغازین متنفر، گرفتارکننده یا رهاکننده روی بدن و سپس کشتن آن، سلف نجات‌یافته می‌تواند آزادانه با مادر از هم پاشیده‌ی آرمانی‌شده، فاقد قوه‌ی جنسی، اقناع‌کننده و قادر مطلق ادغام شود (کمپل، ۱۹۹۵، ص ۳۱۶).

در اینجا شاهد دعوت نومیدانه برای رهایی از مادری هستیم که به جای اینکه درکی از ذهن کودک را که ابتدا در ذهن خودش درک شده بود به او ببخشد، به نظر می‌رسد به ذهن کودک تجاوز کرده است. به اعتقاد ما تجربه‌ی عدم تصدیق به این شکل باعث شده تا در ذهن آقای T اشتیاق عمیقی به مادری که بتواند احساس عشق را به عنوان یک شخص مجزا با تجربه‌ی مجزا که در ذهن او قابل تحمل باشد به او ببخشد؛ در عوض، پیشنهادات او با واپس‌زنی پاسخ داده شده است.

استفاده از بدن

زمانی که بیمار نمی‌تواند یک اُبژه را به سادگی در سطح روان‌شناختی درک کند، ممکن است به دنبال همانندسازی یا ایجاد بازنمودهایی از حالات ذهنی از طریق بدن باشد، و این می‌تواند موجب خشونت فیزیکی نسبت به خود یا دیگران شود. به اعتقاد ما حملات آقای T به بدن خودش تا حدی حمله به حالت ذهنی مادرش (چه از روی بیزاری و چه پوچی) بود، تلاش مذبوحانه‌ای برای متمایز کردن درک او از خودش و درک مادرش از او. فانتزی ناخودآگاه بیمار می‌تواند این باشد که ایده‌ها در بدن قرار دارند – می‌توان با نگه داشتن آلت آن‌ها را نگه داشت، و با ضرب گرفتن روی سر بیرون رانده شده و با حمله به سر دیگری یا کتاب‌های او آن‌ها را دفع کرد.

اختلال آقای T شاید توسط بسیاری از افراد دیگری که به خودشان آسیب می‌زنند نیز تکرار شود. خانم ۲۳ ساله‌ای که از پنیک‌های شدید رنج می‌برد، با سابقه‌ی بی‌اشتهایی عصبی و جراحت به خود، در ماه‌های ابتدایی درمان روانی خود رؤیایی را مطرح کرد. در رؤیا، او حس تنش وحشتناکی را تجربه می‌کرد که فقط با باز کردن رگ‌ها و نگاه کردن جریان خون تسکین پیدا می‌کرد. خون در مسیرهای فرعی جریان داشت و از به هم پیوستن آن‌ها رودخانه‌ای شکل می‌گرفت. رودخانه عریض و عریض‌تر می‌شد و به اقیانوس می‌ریخت. تداعی‌های او به‌سرعت به آبراه‌هایی از موطن مادرش که در سال‌های ابتدایی اغلب اوقات از آن‌ها صحبت می‌کرد، منتهی شد. ایجاد ارتباط میان خطوط فکری او درباره‌ی مادرش در طول جلسات گذشته و تجربه‌ی تسکین در «رگ‌زنی» باعث شد تا بلافاصله فانتزی خودش درباره‌ی اینکه مادرش به‌نوعی درون بدن او وجود دارد را مطرح کند. با ساخته شدن این تصویر در جلسات بعدی، بیمار و تحلیل‌گر متوجه شدند که او تصور می‌کند مادرش درون پوست او زندگی می‌کند، و گرسنگی کشیدن یا وارد کردن جراحت به خود با هدف حمله به این هستیِ بیگانه، و رها کردن خود از فانتزیِ وجود مشترک بوده است.

به نظر ما بیمارانی مثل آقای T سلف بدنی را مثل یک پناهگاه تجربه می‌کنند (اشتاینر، ۱۹۹۳) که در آن می‌توانند حس امنیت و درک را داشته باشند. اگر اُبژه‌ها نتوانند به درستی تفکر و احساس خود را بازنمایی کنند، ممکن است تا حدی از طریق تجربیات بدنی کنترل شوند، فاصله بگیرند یا نزدیک‌تر شوند. از آنجایی که به هم پیوستگی (self-cohesion) به دلیل بازدارندگیِ ظرفیت بازتاب و تلفیق تجربیات ذهنی محدود است، این بیماران به سراغ تجربیات بدنی می‌روند تا بتوانند درکی از تحکیم و اتحاد داشته باشند.

همچنین ساختاردهی ناقص سلف، بیمارانی مثل آقای T را تا حدی قادر می‌سازد که مالکیت بدن خودشان را تکذیب کنند. این موضوع در بیمارانی که تفکر خود را با آسیب زدن به خودشان کنترل می‌کنند اهمیت ویژه‌ای دارد، چرا که درد و ناراحتی (مثل زمانی که آقای T به دور اتاق من می‌گشت) احتمالاً فقط به خاطر جدایی بیمارگونه‌ی بازنمایی روانی سلف از بازنمایی حالت فیزیکی قابل تحمل است. مالتس‌برگر و بوئی (۱۹۸۰) در مطالعه‌ی خود روی حالات ذهنی پیش از اقدام به خودکشی، نشان دادند که این جدایی به شکل آشکاری در تفکر بسیاری از افرادی که قصد خودکشی دارند، مشهود است. از آنجایی که حالات بدنی تا حدی بیرون از سلف روان‌شناختی بازنمایی می‌شوند، حالات قبلی به عنوان سکویی برای واقعیت‌بخشی و اجرای ماهیت و عملکرد دنیای ذهنی عمل می‌کنند (مک‌دوگال، ۱۹۸۶).

افرادی که سعی دارند از این مانور دفاعی برای عبور از ذهن استفاده کنند، اما بدن آن‌ها واقعاً آسیب دیده است با مشکل ویرانگری مواجه هستند. در مورد آقای T نیز همین مسئله صادق بود که از بدنش به عنوان صحنه‌ی نمایش تجربه‌ی ذهنی خود استفاده کرد، اما با یک اُبژه‌ی معیوب و بدنام مواجه شد. این مسئله در مورد افرادی که بیماری‌های جسمی مزمن (مثل دیابت) دارند نیز صدق می‌کند، و استفاده‌ی این افراد از بدن برای بازنمایی حالات روانی منجر به آسیب رساندن به خود با پیامدهای بلندمدت و غیرقابل اجتناب خواهد شد (فوناگی و موران، ۱۹۹۳). طبیعتاً چنین افرادی همیشه نسبت به بازدارندگی سلف روانی آسیب‌پذیرتر هستند، چون مثل مورد آقای T، روابط اولیه‌ی آن‌ها در اثر احساسات والدین نسبت به ناتوانی‌های فیزیکی آن‌ها به شکل اساسی دچار مشکل می‌شود. در همین رابطه جالب است که آقای T در واقع آن‌قدر درباره‌ی ناتوانی خود اغراق کرده بود که وضعیت بدنی و نحوه‌ی راه رفتن او در طول سال‌ها بدتر شده بود، و فراتر از چیزی بود که بتوان آن را با شرایط فیزیکی او توجیه کرد. این مسئله تا حدی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی افزایش همانندسازی با پدر معلول، و تا حدی هم تجمع رنج‌های ذهنی ابرازشده از طریق حالت فیزیکی او باشد.

نقش پدر

لئووالد (Loewald) در نوشته‌های خود در سال ۱۹۵۱ اخته‌سازی را خطر گرفتار شدن ایگو نوظهور به وسیله‌ی اتحاد مادر-کودک دانست، و به شیوه‌ی مهمی که پدر از طریق آن می‌تواند به کودک کمک کند اشاره کرد: «در برابر خطر گرفتارسازی مادری، جایگاه پدری یک خطر یا تهدید دیگر به حساب نمی‌آید، بلکه یک نیروی حمایتی قدرتمند است» (لئووالد، ۱۹۵۱، ص ۱۵). گریناکر (۱۹۶۰) و ماهلر (ماهلر و گوسلاینر، ۱۹۵۵؛ ماهلر و همکاران، ۱۹۷۵) هر دو به اهمیت پدر برای کودک پیش‌ادیپی به عنوان تصویری که کمتر به دو سو گرایی، که روی تصویر مادری اثر می‌گذارد، «آلوده شده است» یا به عنوان یک «نسیم خنک» در فرآیند جداسازی-فردیت‌بخشی، اشاره کرده‌اند. استالر (۱۹۷۹) پدر را محافظی می‌بیند که از کودک در برابر تمایل مادر برای طولانی‌تر کردن همزیستی محافظت می‌کند و در نتیجه برای فرآیند جداسازی-فردیت‌بخشی نقش تسهیل‌گر را ایفا می‌کند. ابلین (۱۹۷۱، ۱۹۷۵) وجود یک «مثلث‌بندی اولیه» در سال دوم را مبنا قرار می‌دهد، یک پیش‌درآمد الزامی برای مثلث ادیپی که انتقال از آینگی تعاملات فرد به فرد به بازنمایی نمادین بیش از یک اُبژه، از جمله سلف را تضمین می‌کند.

به اعتقاد ما پدر آقای T دو نقش مهم در کاهش اثرات بدشکلی بدنی روی مادر و کودک داشته است. او توانسته بود در فشار و اندوه مادر در برابر معلولیت پسرش سهیم شود، و مادر آزاد بوده است که آقای T را چیزی غیر از یک فلج بپندارد. همچنین از نظر ما، نقش مهم دیگر پدر در رشد سلف ذهنی کودک بوده است: کودک نیاز دارد که پدر را به عنوان کسی تجربه کند که به رابطه‌ی او با مادرش، و تلاش او برای پیدا کردن تصویر ماندگاری از خودش در ذهن مادر، نگاه می‌کند.

در شرایط مطلوب، پدر در سال اول زندگی وارد جهان ذهنی کودک می‌شود (بورلینگهام، ۱۹۷۳؛ استرن، ۱۹۹۴). نقش او به عنوان سرپرست ثانویه، از پرورش رابطه‌ی دیالکتیک خود با کودک فراتر می‌رود و یک بُعد اضافی دارد. کودک در پدرش نه‌تنها درکی از خود به عنوان یک موجودیت روان‌شناختی را می‌بیند، بلکه متوجه درک پدر از رابطه‌ی کودک نسبت به مادر نیز می‌شود. در نتیجه حتی بهتر است که رابطه‌ی مادر-کودک دچار نقص جدی باشد تا کودک بتواند با کسی که او را تعامل‌گر می‌بیند ارتباط درون‌ذهنی برقرار کند؛ این امر باعث توسعه‌ی سلف روان‌شناختی می‌شود.

ابلین در میان نوشته‌هایی که بسیار شبیه به فرمول فعلی هستند بحث می‌کند که در تعامل عاشقانه‌ی یک اُبژه‌ی اتصال (مادر) با دیگری (پدر)، کودک نوپا برای اولین بار متوجه تمایل ناکام خود به اُبژه می‌شود و آن را درک می‌کند. ابلین (۱۹۷۱، ۱۹۷۵) مبنای تفکر خود را کارهای پیاژه قرار می‌دهد، و فرض می‌کند که مثلث‌بندی از کشمکش میان دو شیوه‌ی تعامل، دو «نمودار حسی-حرکتی» که نشان‌دهنده‌ی الگوهای تعامل بین کودک و هر یک والدین است، پدید می‌آید. مشاهده‌ی امکان دو شیوه‌ی تعامل، باعث در هم شکستن اتحاد نمادین با مادر می‌شود. بر خلاف نظر ابلین، تفاوت مهمی را بین رابطه‌ی مادر-کودک و پدر-کودک می‌بینیم که نه بر حسب الگوهای حسی-حرکتی متضاد، بلکه بر حسب درک متضاد از ذهن کودک و حتی مهم‌تر از آن، در مورد پدر، بر حسب یک چشم‌انداز بیرونی نسبت به رابطه‌ی اُبژه‌ی ابتدایی کودک شکل می‌گیرد. مورد اخیر در برخی موارد می‌تواند برای رهایی کودک از اتحاد نمادین آسیب‌زا ضروری باشد. با وجود این، ممکن است این تور ایمنی حیاتی نیز وجود نداشته باشد.

آقای T با وجود پدر پیر و بیمار و همچنین طرد شدن توسط مادر، راهی برای اطلاع از تصور پدرش از او و رابطه‌ی او با مادر نداشت. در عوض او با یک فقدان ذهنی دیگر، یا در بهترین حالت با درک دردناکی از نظر پدرش درباره‌ی اینکه رابطه‌ی مادر-کودک مملو از ناامیدی است، مواجه بود. او باید به تنهایی با پراکندگی و سردرگمی رابطه‌ی دوتایی اولیه مقابله می‌کرد، و نمی‌توانست بین چیزی که خودش است و چیزی که مادر است تمایز قائل شود.

شواهد بیشتری از تأثیرات جانبی پدر غایب وجود دارد (به عنوان مثال این موارد را ببینید: نوباور، ۱۹۶۰؛ هرزاگ، ۱۹۸۰، ۱۹۸۲؛ بورگنر، ۱۹۸۵؛ والرشتین و بلیکس‌لی، ۱۹۸۹) و برخی از آن‌ها به ارتباط با حمله به خود یا دیگران اشاره می‌کنند. هرزاگ (۱۹۸۰، ۱۹۸۲) به طور خاص اشاره می‌کند که چطور غیاب یا فقدان پدر در سال‌های اولیه می‌تواند ظرفیت کودک برای تعدیل پرخاش را تخریب کند. کمپل نیز از طریق بررسی فانتزی‌های بیماران خودکشی‌گرا، بر تأثیر مخرب غیاب پدر در زمانی که رابطه‌ی مادر-کودک راضی‌کننده نیست تأکید می‌کند.

فانتزی‌های خودکشی بیماران که در زمان حاضر دیده می‌شود نشان‌دهنده‌ی روابط ابتدایی درونی‌شده و آسیب‌زا بین مادر و کودک و پدر هستند. نقش پدر پیش‌ادیپی غالباً در اثر رابطه‌ی بیمار با مادر که در فانتزی خودکشی برجسته بود، و نیز در اثر غیاب یا ناکارآمد بودن پدر، پنهان می‌شد. با وجود این، در طول دوران پیش از خودکشی بود که ناکامی درونی‌شده‌ی پدر برای مداخله در رابطه‌ی آسیب‌زای مادر-کودک از همیشه بحرانی‌تر شد (کمپل، ۱۹۹۵، ص ۳۲۰).

در نظریه‌ی روانکاوی کلاسیک، خشونت پارادایماتیکْ قتل ادیپی پدر است. بریتون (۱۹۸۹) گزارش کاملی از اهمیت پدر در پرورش تفکر کودک ارائه کرده است که همپوشانی زیادی با توضیحات دیگران دارد. او شیوه‌ای را توصیف می‌کند که در آن کودک باید بتواند با چشم‌اندازی از یک شخص ثالث، یعنی پدر، تطبیق پیدا کند، که وضعیت ادیپی را وارد یک مثلث کرده و فضای فکر کردن در اختیار او قرار می‌دهد. او مشکلات اساسی برخی بیماران در تحلیل را به فقدان این بُعد سوم مرتبط می‌داند. بریتون میل به نابود کردن جایگاه سوم را تلاش کودک برای اجتناب از تفکر درباره‌ی واقعیت آمیزش پدر و مادر می‌داند، یعنی تفکر تحلیل‌گر به شکل مشابهی به عنوان بازنمودی از این آمیزش تلقی می‌شود، و بنابراین تهدیدی است که باید از بین برده شود. ما نیز به پیروی از بریتون، خشونت و به ویژه ویرانگری نسبت به تحلیل‌گر و تحلیل را ابراز تمایل برای نابود کردن افکار غیر قابل تحمل، برای تخریب واقعیت و برگرداندن قدرت مطلق تلقی می‌کنیم. اگرچه، حداقل در برخی موارد مثل مورد آقای T، احساس می‌کنیم مفهوم تخریب تصویر آمیزش والدین مهم‌ترین مبنای آسیب به حساب نمی‌آید. در این مورد، و البته به عقیده‌ی ما در سایر موارد، لازم است که جنبه‌ی دیگری از نقش پدر مد نظر قرار داده شود که به کودک یک چشم‌انداز اضافی از خود می‌دهد، و (به شدت) او را قادر می‌سازد تا درباره‌ی خودش نسبت به دیگری فکر کند.

به نظر ما این بیمار که می‌خواست اجازه دهد پدرش بمیرد، در واقع می‌خواست آگاهی پدرش از اینکه آقای T نیز توسط مادر نادیده گرفته شده و طرد شده بود را از بین ببرد. اگر آقای T چشم‌انداز سوم را نمی‌پذیرفت می‌توانست فشار این دیدگاه را از روی دوش خود بردارد. بنابراین، وضعیت ادیپی تا حدی تغییر یافته است: ما شاهد تمایل به قتل پدر، حذف یک شاهد و نه یک رقیب را می‌بینیم: کشتنِ تصدیق آزاردهنده‌ی پدر درباره‌ی ناکامی و غیرواقعی بودن فانتزی ادیپی همه‌توان کودک. این فرمول‌بندی را می‌توان ادامه‌ی بررسی گرانبرگر (۱۹۷۹) روی بازتاب نارسیسیستیک تجربیات ادیپی دانست.

ظرفیت کودک برای تحمل استرس‌ها و تنش‌های رشد طبیعی مستلزم این است که کسی را داشته باشد که بتواند ظرفیت او برای بازتاب دادن تجربیات رابطه‌ی خود را درونی‌سازی و با آن همانندسازی کند. گاهی خود مادر می‌تواند نه تنها درکی از سلف روانی کودک، بلکه درک کودک از رابطه با مادر و دیگران را به او انتقال دهد. با این حال گاهی نیز مادر نمی‌تواند این چشم‌انداز مستقل را فراهم سازد، که ممکن است به خاطر مشغولیت ذهنی به مادریِ آغازین (وینیکات، ۱۹۵۶) و یا از نظر آسیب‌شناسی، به خاطر گره خوردن با گذشته‌ی خود او (مِین، ۱۹۹۱)، یا به خاطر مشغله‌های فعلی (مثل افسردگی مادری، گرین، ۱۹۸۳) باشد. آنگاه ظرفیت پدر برای ارائه‌ی بازتابی از جایگاه خود در روابط به کودک، برای رشد ظرفیت کودک در درک خودش نسبت به اُبژه، ضروری می‌شود.

این ما را به یک مشکل دیگر می‌رساند: چرا مردان پرخاشگر بیشتر اوقات خصومت خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنند، در صورتی که در میان زنان، جراحت زدن به خود متداول‌تر است؟ ما معتقدیم هر دو فرم خشونت نشان‌دهنده‌ی تلاش برای خلاص شدن از فانتزی غیر قابل تحمل افکار، و در اصل افکار یکی از والدین، در ذهن یک نفر هستند. در این صورت عدم توازن جنسیتی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی میل به حمله به تفکر والد هم‌جنس شود (که همانندسازی با او به شکل بالقوه دردناک‌تر و گریزناپذیرتر است). هم در مورد دخترها و هم پسرها، افکار مادر درباره‌ی کودک عموماً پیش از موعد و به شکل درون‌ذهنی تجربه می‌شود، و احتمالاً درون ذهن کودک بازنمود پیدا می‌کند. به عقیده‌ی ما تفکر پدر در هر دو جنس به صورت خارجی بازنمود پیدا می‌کند. آنگاه حضور ذهنی غیرقابل تحمل والد هم‌جنس درون ذهن زن، اما بیرون از ذهن مرد، در سایر افراد یا اُبژه‌هایی که نمایان‌گر پدر هستند، احساس می‌شود. در مقابل، همانطور که پیش از این اشاره کردیم مردانی که (مثل زنان) گرفتار مادر می‌شوند، در خودکشی به دنبال راه گریز هستند.

زمینه‌ی خشونت غیرعاقلانه در مواردی مثل آقای T یکی از پیامدهای احتمالی است، که در آن هویت کودک پراکنده باقی مانده و به طور ناقص از هویت مادر جدا می‌شود، و امکان بازتاب رابطه‌ی ابتدایی وجود ندارد. درک سلف شکننده و در معرض تهدید است، و ممکن است تقویت آسیب‌شناختی برخورد عمدی، یعنی پرخاش، تنها راهی باشد که فرد بتواند از طریق آن خودش را در رابطه با دیگران ببیند. در این فرمول‌بندی، احتمال اینکه دختر سعی کند با حمله به خودش این سردرگمی را حل کند و در ذهن خودش از مادر خلاصی پیدا کند، بیشتر است؛ پسر غالباً پرخاش خود را نسبت به تفکر پدر، به نمایندگی از دیگران، ابراز می‌کند. در انتقال، هر دوی این‌ها ممکن است به صورت حمله به تحلیل‌گر، و ظرفیت او برای تفکر، ابراز شوند.

تکنیک کار با بیماران خشن

به اعتقاد ما، تفسیر پرخاشگری نسبت به تحلیل‌گر به‌عنوان حمله به تحلیل، در این مورد و موارد مشابه کار بیهوده‌ای است و در واقع بیشتر اوقات مانع بهره‌وری نیز می‌شود. بیمارانی مثل آقای T سعی می‌کنند کنترل کاملی روی ذهن تحلیل‌گر اعمال کنند و از آن به عنوان وسیله‌ای برای فرافکنی‌های خود برای انکار جدایی سلف روانی شکننده و اُبژه‌ای که با آن متحد شده است استفاده کرده و در نتیجه، امکان از دست دادن اُبژه را انکار کنند. پیشرفت حقیقی تنها در صورتی به دست می‌آید که بیمار، دست از به بردگی گرفتن عملکرد ذهنی مستقل تحلیل‌گر بکشد. با تسهیل فرآیند سوگواری قادر مطلق غیرواقعی که از طریق ادغام با اُبژه فراهم می‌شود، می‌توان به این امر دست پیدا کرد.

تفسیرها باید سردرگمی‌هایی را که موجب پدید آمدن خشونت می‌شوند، و شفافیت خیالی که به دنبال آن می‌آید را مورد توجه قرار دهند. یکی از موانع موجود، ترس بیمار از ذهنی است که فهم و درک ارائه می‌کند، که در فرآیند انتقال، همان ذهنی است که به شکل مصیبت‌باری او را در گذشته ناکام گذاشته است. اشتاینر (۱۹۹۳) بیمارانی را توصیف کرده است که میل به درک دارند، و سایر بیمارانی که صرفاً تمایل به درک شدن دارند. علاوه بر این،

به نظر می‌رسد برخی بیماران به طور کلی از درک شدن نفرت دارند و سعی می‌کنند آن را انکار کرده و از تمام ارتباطات معنادار خلاص شوند. اگرچه حتی این نوع بیماران هم برای ثبت اتفاقاتی که در حال رخ دادن است و تصدیق وضعیت و مخمصه‌ای که در آن قرار دارند، به تحلیل‌گر نیاز دارند (اشتاینر، ۱۹۹۳، ص ۱۳۲).

آقای T تا مدت زیادی بدون شک از این نوع بیماران بود، و تحلیل‌گر فقط اجازه داشت به جای درک، او را تصدیق کند.

این «تصدیق» چگونه می‌تواند به فردی که به شدت از بازتاب اجتناب می‌کند، کمک کند؟ تفسیرها ممکن است سودمند باشند، اما عملکرد آن‌ها دیگر محدود به بالا بردن سرکوب و توجه به ادراک و باورهای منحرف شده نیست. همانطور که وینیکات بیان می‌کند: «روان‌درمانی ارائه‌ی تفسیرهای هوشمندانه و مناسب نیست… بلکه مشتق پیچیده‌ای از چهره‌ای است که آنچه را باید دیده شود، بازتاب می‌دهد» (وینیکات، ۱۹۶۷، ص ۳۲). اعتقاد ما بر این است که مساعدت رشدی که در نتیجه‌ی مشارکت فعال تحلیل‌گر در عملکرد ذهنی بیمار ارائه می‌شود، و فرآیند دوطرفه‌ی بیماری که به شکل فعال درگیر حالت ذهنی تحلیل‌گر می‌شود، پتانسیل ایجاد این بازتاب را دارد و به تدریج به بیمار اجازه می‌دهد این کار را در ذهن خودش انجام دهد. مسیر دستیابی به این موضوع، مستلزم بیان خلاصه، دقیق و ساده‌ی درک تحلیل‌گر از وضعیت فعلی ذهن بیمار در مقابل تحلیل‌گر یا سلف خود بیمار است. در نگاه سطحی ممکن است به نظر برسد چنین مداخلاتی تأثیر کمتری نسبت به تفسیرهای تحلیلی کامل دارند، چون عمدتاً هرچیزی غیر از تفسیر تعارض‌ها یا محتواهای ذهنی ناخودآگاه را متوقف می‌سازند. هدف آن‌ها فعال‌سازی مجدد توجه بیمار نسبت به حالات ذهنی، در خودش و در اُبژه است؛ احیای یک ظرفیت ذهنی یا فرآیند ذهنی راکد (فوناگی و موران، ۱۹۹۱). اهمیت این موضع رشدی در زمان‌هایی شدید می‌شود که بیمار وارد موضع ابراز از طریق برخورد (اجرا) فیزیکی می‌شود، زمانی که احتمال شنیده شدن تفسیرهای کامل از اضطراب‌ها و تعارضات ناخودآگاه بسیار بعید است. اگر تحلیل‌گر به ارائه‌ی این ادراک اصرار داشته باشد، محتمل‌ترین پیامد آن یک بن‌بست درمانی است که در آن بیمار برای بازتاب حالات ذهنی خود به تحلیل‌گر متکی می‌شود، اما هیچ‌یک از آن‌ها را نه به درستی درک می‌کند و نه در ارتباط یا مناسبت با سلف هسته‌ای بیمار تجربه می‌کند.

گام مهم و حیاتی، برقراری درک بیمار از هویت، از طریق شفاف‌سازی درک بیمار از حالت ذهنی تحلیل‌گر است («تفسیرهای تحلیل‌گر محور» اشتاینر؛ اشتاینر، ۱۹۹۴). به نظر می‌رسد این کار به تدریج می‌تواند یک چشم‌انداز سوم ارائه کند، و فضایی را برای تفکر بین بیمار و تحلیل‌گر و درباره‌ی آن‌ها فراهم آورد. بدین طریق این امکان برای آقای T وجود دارد که تحقیر خود را درک و تجربه کرده، و برای فقدانی که رابطه‌ی واقعی او با پدرش بود سوگواری کند. ما معتقدیم تجربه‌ی مشارکت ذهنی پایدار با سایر انسان‌ها، بدون اینکه خطر درد و تخریب ذهنی کوبنده‌ای وجود داشته باشد، در نهایت به آزاد شدن عملکرد ذهنی آقای T کمک کرده، و او را از استفاده از بدن برای بازنمایی حالات ذهنی خود، رها می‌سازد.

این مقاله با عنوان «Understanding The Violent Patient: The Use Of The Body And The Role Of The Father» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۹۹ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] تحلیل‌گر پرونده، نویسنده‌ی اول مقاله بوده است.

[۲] خودآگاهی زمانی وجود دارد که برای دیگری هم وجود داشته باشد؛ وجود آن صرفاً در تصدیق شدن است. این موضوع از دو نظر اهمیت دارد: اول، (سلف) که خودش را به خاطر آن از دست داده است، آن را یک هستی دیگر می‌بیند؛ دوم اینکه با انجام این کار، دیگری را از دور خارج می‌کند، چرا که دیگری را یک هستی ضروری نمی‌بیند، اما سلف خود را در دیگری می‌بیند. ابتدا باید هستی مستقل دیگری را از اعتبار بیندازد تا به این وسیله از خودش به عنوان یک هستی ضروری مطمئن شود؛ سپس برای انجام این کار سلف خودش را کنار بگذارد، چرا که این دیگری خود اوست (هگل، ۱۸۰۷، ص. ۱۱۱).

[۳] containment

[۴] mirroring

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.