skip to Main Content
همزاد خیالی

همزاد خیالی

همزاد خیالی

همزاد خیالی

عنوان اصلی: Imaginary twin
نویسنده: ویلفرد بی‌یان
انتشار در: second thoughts
تعداد کلمات: 7714
تخمین زمان مطالعه: 52 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمام این مقاله به صورت رایگان در همین صفحه قابل مشاهده و مطالعه است. اما با دانلود فایل این مقاله، شما به پی‌دی‌اف این مقاله دسترسی خواهید داشت و می‌توانید آن را برای خودتان چاپ کنید یا در آرشیوتان نگه دارید، همینطور به ما نیز کمک می‌کنید تا فعالیت‌هایمان زنده بمانند.

همزاد خیالی
ویلفرد بی‌یان
۱. بیماری که بیشتر این مطالب برگرفته از روانکاوی اوست، سالهای بسیاری روانکاوی داشته و زمانی پایان یافت که درمانگر عمل لوکوتومی را پیشنهاد داد. با توجه به یک سابقه خانوادگی تکان دهنده و فشارهایی که بیمار در اوایل کودکی تجربه کرده بود، و پزشکی که او را معرفی کرده بود، چشم‌انداز بدی به نظر می‌رسید.
۲. بیمار یک خواهر ۱۸ ماه بزرگتر از خودش داشت که در اثر بیماری درگذشته بود، بیماری که هر دو از آن رنج می‌بردند، در حالی که بیمار من یک ساله بود، در طول بیماری هر دو دچار اسهال شدیدی شده بودند.
۳. خانواده ارتباط نزدیکی با همسایه‌شان داشت و فرزندان آنها، دو دختر، یکی دو سال کوچکتر و دیگری هفت سال کوچکتر از بیمار من بودند، و تا ده سالگی تنها همبازی‌های او بودند. دختر کوچکتر قبل از جنگ در آسایشگاه در گذشته بود؛ دیگری هنوز زنده بود اما در یک حالت جنون غیر قابل درمان، که ظاهراً اسکیزوفرنی است.
۴. والدینِ جدا از هم کودکی او را پیچیده کرده بود. این وضعیت در خارج از کشور سپری شد، در کشوری که در حال توسعه‌ی فوتبال و سایر ورزشهای آن بود، به طوری که وقتی مشخص شد وی یک ورزشکار و فرد باهوشی است، به نظر می‌رسید که مسیر او برای دستیابی به یک حرفه محبوب و موفق روشن باشد. اما اوضاع مالی خانواده و روابط خانوادگی آنها خراب شد، تا اینکه در سن سیزده سالگی پسر نتوانست از نقص و اختلال سلامتی که دچار شده بود، به طور کامل بهبود یابد و دیگر به فعالیت‌هایش ادامه نداد. وقتی که او هفده ساله بود، مادرش پس از سالها بیماری مزمن و دردناک درگذشت؛ و پدرش سالها بعد فوت کرد. شرایط وی در هنگام مرگ مادرش، به دلیل نیاز به ترک سرزمین مادری و شروعی دوباره در اینجا پیچیده‌تر شد.
۵. هنگامی که به سراغ من آمد، من مردی ۴۳ ساله را دیدم که قد او کمتر از شش فوت بود، لاغر و عضلانی، صورت زرد و بیمارگونه و سایر ویژگی‌های کسل‌کننده و چهره‌ای بدون احساس داشت: شغل او معلمی بود. در مورد مشکلات و دشواری‌های‌هایش با بی‌توجهی و بی‌میلی بحث می‌کرد، با بیحالی و بدون علاقه صحبت می‌کرد. او بدون اشتیاق موافقت کرد تا کارآزمایی را انجام دهد.
۶. گزارش من از دو سال آینده لزوماً باید فشرده باشد. موضوع اصلی روانکاوی (تحلیل) ناپاکی بود: او باید با تکیه دادن سرش بر روی دستش، بین سر و بالشت فاصله می‌انداخت؛ او نمی‌توانست دست بدهد؛ احساس می‌کرد حمامی را که به آن اعتماد کرده بود، تا به او احساس پاکیزگی بدهد، آلوده کرده است و آن حمام نیز او را دوباره آلوده می‌کند.
۷. او می‌ترسید که مشروب زیادی بنوشد؛ با خودش فکر می‌کرد که آیا آلت تناسلی او راست بود؛ او نمی‌توانست تحمل کند که کسی پشت سر او در یک اتوبوس نشسته باشد؛ اگر او نیز پشت سر کسی می‌نشست، به همان اندازه آلوده کننده بود.
وی با خودش فکر می‌کرد آیا او احساس جنسی نسبت به دانش‌آموزانش دارد؛ مدتها قبل از اینکه این بدگمانی به یقین تبدیل شود، و این باعث می‌شد احساس ناپاکی کند.
در تداعی‌های او بخش بزرگی مربوط به تزریق‌های درمانی فانتزی بود که انجام داده است، فقط از ترس اینکه سوزن او به درستی استریل نشده باشد.
۸. در طول کل دو سال اول، به سختی می‌توانستم از واکنش‌های او متوجه شوم که چه اعتباری برای تفسیرهای من اختصاص داده است. در دو مورد کاملاً جدا از هم، از یک منبع تحلیلی دیگر شنیدم که بیمار گفته بود بسیار بهبود یافته است. اما به شخصه هیچ پیشرفتی ندیدم؛ آن موقع قادر نبودم در مورد آنچه که اکنون معتقدم درست است، این که در پایان این دوره تغییراتی در او شروع شده بود، اظهار نظر کنم. تا آن زمان، لحن صدای او به طور یکنواختی فاقد هیجان بود و تفسیر اظهارات او نیز به همان نسبت دشوار بود، زیرا تقریباً همیشه کاراکتر و ماهیت مبهمی داشتند و اگر اکنون کسی آن اظهارات را با محتوای هیجانی در نظر بگیرد، معانی مختلفی از آنها تعبیر می‌شود.
۹. موارد ادیپی زیادی وجود داشت، که در ظاهری‌ترین سطح ایجاد شده بودند و من آن را به درستی تفسیر کردم، تا با یک واکنش سطحی یا بدون هیچ واکنشی مواجه شوند.
آگاهی من از تغییر در روانکاوی در طی یک دوره سه ماهه به دست آمد. در ابتدا اینگونه به نظر می‌رسید که تفسیرهای من تنها با یک بی‌تفاوتی سرسختانه‌ی معمول مواجه شده‌ است، اما در ادامه، گویا من والدی بودم که پندها و هشدارهای بیهوده‌ای را به یک کودک سرسخت ارائه می‌دادم. به موقع این موضوع را به او گوشزد کردم، و تغییراتی هر چند نامشخص رخ داد. هنوز نوعی یکنواختی کسالت‌بار در تداعی‌ها وجود داشت، اما اکنون کیفیتی داشت که برگرفته از چیزی بود که به بهترین وجه می‌توان آن را به عنوان ریتم تداعی‌های او توصیف کرد. به نظر می‌رسید که دو قرائت همزمان و کاملاً جداگانه از اطلاعات او امکان‌پذیر باشد. یکی از آنها حس فوق‌العاده شدید خستگی و افسردگی را انتقال می‌داد؛ و دیگری، وابسته به این واقعیت بود که او به طور منظم وقفه‌هایی در جریان تداعی‌هایش ایجاد می‌کرد، که تاثیری تقریباً شوخ داشت، مانند اینکه بگوید «ادامه دهید؛ نوبت شماست.»
۱۰. با بررسی بیشتر این موضوع متوجه شدم که همه تداعی‌ها، تداعی‌هایِ کهنه‌ای بودند که نوعی پاسخ قدیمی و کهنه‌ را نیز دعوت می‌کردند. اگر من آن ریتم را می‌شکستم، او نشانه‌های اضطراب یا تحریک‌پذیری را نشان می‌داد؛ اگر من به ارائه تفسیرها ادامه می‌دادم، که اکنون مشخص بود که او هر دو را دعوت می‌کرد و انتظار هر دو را داشت، نوعی حس به بن‌بست رسیدن به وجود می‌آمد. هنگامی که در اوایل جلسه بعدی به من گفت که احساس می‌کند این درمان راه به جایی نمی‌برد و هیچ فایده‌ای ندارد، تعجب نکردم: آیا من فکر کردم که او بسیار منطقی پرسید که آیا این درمان ارزش دارد که ادامه یابد؟
۱۱. پاسخ دادم که اگرچه برآورد پیشرفت در روانکاوی کار مشکلی است، اما دلیلی وجود ندارد که چرا ما نباید ارزیابی او را درست تلقی کنیم. اما این موضوع را نیز اضافه کردم، قبل از اینکه به بررسی کارهایی که باید در مورد آن انجام شود، بپردازیم، باید بدانیم که هدف از درمان چیست. ممکن است هدف، روانکاوی باشد؛ که در این صورت به نظر می‌رسد که باید به دنبال برخی روش‌های دیگر برای برخورد با مشکلاتش بود. شاید معنای واضح‌ دیگر پرسش او، روانکاوی به شیوه من باشد که در این صورت، چاره کار تغییر روش درمان نیست، بلکه تغییر روانکاو است. با وجود این، احتمال دیگری نیز وجود داشت. ما قبلاً دلیلی برای این فرض داشتیم که تسکین علائم گاهی اوقات به دلیل فاکتورهای جانبی و اتفاقی روانکاوی حاصل می‌شود؛ به عنوان مثال، حس امنیت ناشی از این احساس است که شخصی مورد اعتماد برای تکیه کردن وجود دارد. این احتمال وجود داشت که او به طور ناخودآگاه به فاکتورهایی از این دست مراجعه کرده باشد.
۱۲. سکوت حاکم شد و از آنجا که اکنون ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که باید موضوع بحث را معرفی کنیم، از این فرصت استفاده می‌کنم تا برخی جزئیات تجزیه و تحلیل سالهای قبل را پیش روی شما قرار دهم، زیرا برای درک ادامه‌ی ماجرا ضروری است.
این جزئیات در آن زمان مهم نبودند، بلکه بیشتر مربوط به حاشیه‌ی جریان اصلی تداعی‌های او بودند. آنها از نقطه‌ای سرچشمه می‌گیرند که او برخی اپیزودها یا حکایات جدید را که بازگو می‌کرد، وارد بحث کرد. بنابراین، او از داستان‌هایی می‌گوید که برادر زن همجنسگرایش برای او تعریف کرده بود. یا اینکه در مورد دیدار با دوستی می‌گفت که نشانه‌های ناراحت‌کننده خاصی را تجربه کرده بود. حلقه آشنایان او بسیار عالی بود و به دلیل آنکه موضوع روانکای برگرفته از محتوای داستان بود، دلیلی نداشتم که به شخصیت‌های مختلفی که به طور اتفاقی ذکر شده بودند توجه زیادی نشان دهم. در این بخش از تداعی‌هایش نکته مهم این بود که من باید به صورت گذشته‌نگرانه به سراغ آنها می‌رفتم.
۱۳. اما ابتدا توجه شما را به این نکته جلب می‌کنم: او می‌گفت، «در فکر این بودم که با آقای «ایکس» صحبت کنم و به او بگویم که …». یک روز متوجه برخی ویژگی‌های عجیب و غریبِ کلمه‌بندی و سبک سخنان او شدم، یا شاید ویژگی تا حدودی غیر محتملِ آن اظهارات بود، و پرسیدم که آیا منظور او در واقع همان چیزی بود که به من گفته بود. او پاسخ داد: «اوه، نه، من فقط آن را تصور می‌کنم!» سپس معلوم شد که بسیاری از گفت و گوهایی که با این عبارات شروع می‌شدند: «من فکر می‌کردم به آقای «ایکس» یا خانم «وی» بگویم»، گفت و گوهای خیالی بودند، اگرچه همه آنها خیالی نبودند. سپس اشاره کردم که به نظر می‌رسد هیچ تمایز مشخصی بین سخنان واقعی و خیالی او نباشد، اما در آن زمان، این ویژگی آنقدر که اکنون مهم است، اهمیت نداشت.
در میان شخصیت‌هایی که چه در واقعیت و چه در خیال با آنها صحبت کرده بود، بخش قابل توجهی با یک مرد همکار، همسن، با علائم مشابه خودش، متاهل و دارای خانواده انجام می‌شد. او هنوز در اروپا اقامت داشت، به صورت تمام وقت کار می‌کرد، و آنچنان موفق بود که هیچ‌کس حتی به بیماری او مشکوک نبود. این مرد می‌توانست به راحتی مسافرت کند، در حالی که بیمار من نمی‌توانست. به نظر می‌رسید بیمار من خودش را در تقابل ناخوشایندی با او قرار می‌داد.
همانطور که گفتم، برادر زن همجنسگرایش، مردی همسن او، شاید با بنیه‌ای قویتر بود، اما قطعاً همجنس‌گرا و با یک جذابیت زنای با محارم، که شاید با همسر بیمار من نیز در رابطه بود.
مردی بود که بیمار من با او تنیس بازی می‌کرد؛ از این شخصیت چیزی بیشتر از بازی تنیس نشنیدم.
تعدادی دانش‌آموز بودند، که پرونده‌های روانشناختی آنها را نیز ارسال کرده بود. حتی یک نفر بود که یک پرونده روانشناختی را برای او ارسال کرده بود و با خودش فکر می‌کرد آیا وقتی پرونده را برای او فرستاده بود، متوجه شده بود که یک پرونده روانشناسی است (ابهام در استفاده از ضمیر موصولی به دلیل مشکل در دستور زبان نیست، بلکه بیشتر بیان ماهرانه‌ی توانایی بیمار برای انتقال اطلاعات بیشتر است، اطلاعات بسیاری که به اختصار بیان می‌کرد).
یک همکار دوست‌نداشتنی بود که او را از کودکی می‌شناخت و در یک زمان با هم به مدرسه می‌رفتند، و اکنون در کنار او تدریس می‌کرد، گاهی اوقات مراقب دانش‌آموزانش بود، اما او چنان بی‌پروا پیش می‌رفت که بیمار من پیشنهاد کرد که دیگر از او استفاده نشود.
۱۴. حالا اجازه دهید به سراغ بیماری برویم که پس از ارائه خلاصه‌ای از موضوعات برای او، پیش از آنکه بتواند در مورد درمان تصمیم‌گیری کند، ساکت مانده بود: از او پرسیدم در این مورد چه فکری می‌کند.
او پاسخ داد که به زنی با درد روماتیسم فکر می‌کند. «او همیشه از چیزی شکایت می‌کند» و فکر می‌کنم که او گفت، «او بسیار نوروتیک (روان‌نژند) است. به تازگی به او توصیه کردم کمی داروی مسکن آمیتال بخرد و مقداری برای او تهیه کردم.»
گفتم، احتمالاً این سخنان او توصیف فشرده‌ای از درمانی بود که او با من تجربه می‌کرد، درمانی که به اثربخشی آن شک داشت. تفسیرهای من از نظر او شکایت‌های مبهم و نامعینی بود که به آنها توجه اندکی نشان می‌داد؛ بیشتر تداعی‌های او، تداعی‌های کهنه‌ای بودند که بیش از آنکه ارزش مفید و آموزنده‌ای داشته باشند، به دلیل تاثیر خواب‌آوری که مانند داروی آمیتال داشتند، بکار می‌رفتند و طوری طراحی شده بودند تا بدون اینکه او را اذیت کنم، من را مشغول نگه دارند. اما اضافه کردم که ما باید این موضوع را نیز در نظر بگیریم که چگونه این وضعیت برای خودِ او قابل تحمل بود و توجه او را به حالتهای عجیب رفتارش، به ویژه ریتم «تداعی – تفسیر – تداعی» جلب کردم که نشان می‌داد من همزاد او هستم که در پرهیز و اجتنابِ شوخ شکایات من و در نتیجه، در ملایم کردن خشم و رنجش او، از وی حمایت می‌کنم. او می‌توانست خودش را با هر یک از این سه نقش همانندسازی کند.
پاسخ او قابل توجه بود. صدایش تغییر کرد و با لحنی افسرده گفت که او احساس خستگی و ناپاکی می‌کند. به نظر می‌رسید که در یک لحظه در مقابل من بیماری است که هیچ گونه تغییری نکرده باشد و درست همانطور بود که او را در اولین مصاحبه دیده بودم. این تغییر چنان ناگهانی بود که موجب سردرگمی و نگرانی‌ام شد. با خودم فکر کردم چه اتفاقی برای این همزاد و والدین شاکی او افتاده است؟ درست مانند این بود که او آنها را بلعیده باشد و از پیامدهای آن رنج می‌کشید.
این پایان جلسه بود. هنگامی که از حس تعجبی که داشتم بیرون آمدم، یادم آمد که ما اغلب دلیلی برای این فرض داشتیم که او احساس می‌کند خانواده‌ای سمی در درون خود دارد، اما این اولین باری بود که من شاهد چنین نمایش دراماتیکی از او به صورت ابژه‌های درون‌فکنی شده بودم.
۱۵. در جلسه بعدی، بیمار گزارش داد که خواب وحشتناکی دیده است. خواب او این بود: او در حال رانندگی با ماشین بود و قصد داشت از یک نفر دیگر سبقت بگیرد. در کنار ماشین او قرار گرفته بود و به جای عبور از آن ماشین، با دقت پهلو به پهلوی آن حرکت می‌کرد. اتومبیل رقیب سرعت خود را کم کرد و ایستاد، او نیز منطبق با او حرکت کرد. بنابراین، دو ماشین در کنار هم پارک شده بودند. پس از آن، آن راننده، مردی تقریباً مشابه خودش، پیاده شد و به سمت در او رفت و کاملاً به آن تکیه داد. او نمی‌توانست فرار کند، زیرا ماشینش را نزدیک ماشین دیگری پارک کرده بود، در خروجی مسدود شده بود و آن شخص نیز در خروجی دیگر را مسدود کرده بود. آن شخص از پنجره نگاه تهدیدآمیزی به او می‌کرد. او با وحشت از خواب بیدار شد، و در تمام طول روز سرشار از اضطراب بود.
۱۶. خواب او را اینگونه تعبیر کردم: چهره تهدیدآمیز خودم بودم که همزاد خیالی بود که وی آخرین بار در جلسه قبل با او صحبت کرده بود. آن همزاد خیالی بود زیرا بیمار من از تولد همزاد جلوگیری کرده بود – در واقع همزادی وجود نداشت. بنابراین، استفاده او از همزاد به عنوان ابزاری برای کاهش اضطراب ناموجه او بود و مشخص شد که همزاد، یعنی آن بیمار، اکنون نباید متولد شود یا به عبارت دیگر، به آزادی یا استقلال برسد. به این ترتیب، او هم توسط همزاد و هم با اقدام خودش یعنی پارک کردن در نزدیک ماشین همزادش حبس شده بود. این تجزیه وتحلیل ماشینی بوده است که اجازه پیدا نکرده بودم به عنوان یک موجود واقعی از آن بیرون بیایم؛ این رویا ترس او را نشان داد که در جلسه قبل من زنده شده بودم تا فقط مانع فرار او از روانکاوی بشوم و از من به عنوان تجسم شخصیت قسمت بد خودش استفاده کند که آرزو داشت از آن جدا شود.
۱۷ پس از آن دوره‌ای آمد که در آن، ویژگی‌های مهم روانکاوی، نمایش درون‌فکنی، برون‌فکنی، دوپاره‌سازی، و به خصوص، تجسم شخصیت، بخش‌های دوپاره‌سازی شده‌ی شخصیت او بودند. از سوی دیگر، هیچ چیز جدیدی در مورد همه این‌ها وجود نداشت، اما همانطور که روانکاوی او به مراتب یکپارچه‌‌تر شد و ترس او از مکانیسم‌هایش کمتر شد، ما بهتر ‌توانستیم ببینیم که آنها به چه دلیل آنجا بودند. با نگاهی به گذشته، می‌توانم ببینم که چقدر اضطراب ناشی از تفسیرهای من که قبل از پیدایش همزاد ایجاد شده بودند، نه تنها از محتوای تداعی‌های او، بلکه از این واقعیت ناشی می‌شد که من به فرآیندهای درون‌روانی او توجه می‌کردم.
۱۸ه یکی از نتایج افزایش یکپارچگی روانکاوی او این بود که می‌توانستم ببینم که برخی از تداعی‌های او موضوعی را اعلام می‌کردند که این کار، احتمالاً به مدت چندین جلسه، بر آن متمرکز خواهد بود. من از این واقعیت استفاده می‌کنم و بحث را فقط به دو تداعی محدود می‌کنم، و به خواننده اجازه می‌دهم تا فرض کنند که مطالبی را که تفسیرهایم را بر آن اساس انجام داده‌ام، به مراتب بسیار بیشتر از این گزارش فشرده‌ای است که بیان شده است.
۱۹. اولین تداعی قبل از پایان هفته به وجود آمد، هنگامی که او برای مسافرت نزد دوستانش رفت. تعطیلات آخر هفته و حتی تعطیلات سالانه تا حدود شش ماه قبل، هنگامی که او بعد از سالها اولین تعطیلاتش را می‌گذراند، حتی قابل تصور نیز نبود، اما اکنون به رخدادی نسبتاً منظم تبدیل شده است. وی گفت، «من مسئولیت دانش‌آموزانم را به جانشین خودم واگذار می‌کنم: او خیلی با تجربه نیست – هم سن و سال خودم است، اما اطمینان ندارم بتواند از پسِ کارها برآید. دختری هست که ممکن است بیمار باشد و مجبور شود در بیمارستان بستری شود. این کار کاملاً آسان است، غیر از اینکه کمی باید به رموز کار آشنا باشی یا در غیر اینصورت کودک را نباید به بیمارستان برد. من معمولاً با دکتری که به خوبی می‌شناسم هماهنگ می‌کنم و هنگامی که در سفر هستم کمک می‌کند، اما یک سوءتفاهم باعث خرابی این ماجرا شد.»
از کار بعدی معلوم شد که من همان کسی بوده‌ام که به واسطه‌ی تفسیرم از همزاد و در نتیجه، به زور بازگرداندن همزاد درون خودش، توافق بین دو دکتر را به هم زده‌ام. آن جانشین، بخش دوپاره‌سازی شده‌ی خودش بود که فاقد برخی ویژگی‌های اساسی و به ویژه توانایی ورود دختر به بیمارستان بود. به فکرم رسید که آن بخش از خودش که مسئولیت آن دختر را به عهده او گذاشته است، یک بخش ناتوان از نظر تناسلی است.
۲۰. بعد از پایان هفته، او به من گفت که فرد جانشین، خرابکاری‌های زیادی کرده و یکی از والدین را ترسانده است. بیمار من احساس می‌کرد شما باید خیلی مراقب باشید که چه چیزی به والدین می‌گویید، و فرد جانشین با گفتن بیش از حد صریح در مورد بیماری فرزندش او را مضطرب کرده است. نتیجه این شد که جانشینش او را و نه مرد دیگری را در آینده می‌خواست. به نظر او استفاده از جانشین خیلی ارزش ندارد، زیرا به هر حال فقط باید خودتان کارهایتان را انجام دهید. در پاسخ به یکی از سئوالاتم او پذیرفت که حتی قبل از تعطیلات آخر هفته هم نگران جانشین بود. بنابراین، می‌توان گفت که استخدام جانشین هیچ‌گونه اضطراب یا مسئولیتی از او کم نکرد. او اعتراض کرد که والدش تقاضاهای زیادی از او دارد و تا حدی به این موضوع اشاره داشت که او از نظر جنسی جذب بیمارم شده است.
من اینگونه تفسیر کردم که من والدی هستم که از سپردن مسئولیت به یک جانشین بی‌تجربه شکایت داشتم. در نتیجه‌ی رها کردن من و سپردن مسئولیت من به خود (self) بی‌تجربه‌اش، به نوبه خود، من نیز توانستم حرفهایی بزنم که او را بسیار ناراحت کرده بود. اضطراب او این بود که اگر او به عنوان یک مرد باتجربه و قوی به من مراجعه کند، سپس من از او تقاضاهایی، به ویژه خواسته جنسی داشته باشم، احساس می‌کرد نمی‌تواند آنها را برآورده کند.
۲۱. او با ناراحتی و با حالتی عصبی روی کاناپه جابجا شد و بعد از لحظه‌ای جواب داد، «من احساس می‌کنم در خودم جمع شده‌ام (حالت جنینی) و می‌ترسم اگر به همین حالت باقی بمانم، دچار گرفتگی عضلانی بشوم. اگر دراز بکشم، بایستی خشک و انعطاف‌ناپذیر باشم و بالش را لمس ‌کنم و آن را آلوده ‌کنم، و دوباره آلودگی به من منتقل می‌شود، احساس می‌کنم در رحم هستم.»
به او گفتم که رحم در اینجا نشان‌دهنده‌ی محدودیت‌هایی است که احساس می‌کند با اجبار برای انتخاب جانشین به خودش تحمیل کرده است. ما در تمام مدت روانکاوی او دیدیم که او می‌ترسید که خشونت و پرخاشگری با او جای تمایلات جنسی (سکسوالیته) را بگیرد. ترس از پرخاشگری او، که در ذهنش با مدفوع پیوند خوره بود، باعث شد تا به موقعیتی عقب‌نشینی کند که در آن، احساس محدودیت و تحت فشار بودن کند، و در نتیجه، از تنفری که او را از آن موقعیت تنگ رهایی بخشد، در امان باشد. در واقع، تمام آنچه اتفاق افتاد این بود که او بیش از هر زمان دیگری از رابطه‌ای که این محدودیت‌ها را بر او تحمیل کرده بود، تنفر داشت. ممکن است تصور کنیم که تداعی او نشان می‌داد که او به دوران جنینی در رحم عقب‌نشینی کرده است و از اینکه متولد شود می‌ترسید؛ اما لازم بود تا بررسی شود این کار او در شرایط فعلی چه معنایی دارد؛ به نظر من این کار او بدان معنی است که اگر او به خودش اجازه می‌داد با به هم پیوستنِ دوباره‌ی تقسیمات و چندپاره‌های مختلف درون شخصیت خودش رشد کند – به ویژه اگر اجازه می‌داد نفرت به عنوان بخشی از خودش در رابطه با من برگردد، دیگر نمی‌توانست به استفاده از ظرفیت و توانایی خودش اعتماد کند. همچنین او از پاسخ من به این موضوع اطمینان نداشت. او می‌ترسید که اگر قرار باشد با من رابطه برقرار کند، هر دو باتجربه می‌شویم، که مطمئناً به انتشار نفرت متقابل منجر خواهد شد.
۲۲. آن جلسه به پایان رسید: و آن شب خوابی دید که جلسه‌ی بعد را با آن شروع کرد. من فقط بخشی از آن را بازگو می‌کنم. او گفت که مردی قبضی به او داده و سپس خانه را ترک کرده است. آن قبض خیلی بزرگ بود. او می‌خواست به آن مرد اعتراض کند، اما او به سرعت ناپدید شد، و توجهی به تلاش‌های بیمارم برای جلب توجه او از طریق ضربه زدن روی شانه‌اش نمی‌کرد. بیمار من غرق در خشم و غضب بود، مثل اینکه قبلاً هرگز چنین احساسی نداشته و با وحشت از خواب بیدار نشده است. من جلسه قبلی و ترس او از اینکه چه اتفاقی می‌افتد اگر او موقعیت تنگ و فشرده‌اش را ترک می‌کرد، یادآوری کردم – این همان نفرت چندپاره از خودم و تقاضاهای او، مالی و غیره بود که خودم و تحلیل بر اساس آن بود.
او ادامه داد و از روانپزشکی گفت که او آن روز با وی ملاقات کرده بود. آن مرد در طول جنگ در هیئتی بود که بیمار من برای طبقه‌بندی مجدد به دلایل روانپزشکی حضور داشت، اما او بیمار من را نشناخته بود. بیمار من از او سئوالاتی کرده بود و متوجه شده بود که او بیماران را معالجه می‌کند و حدود پنجاه جلسه را کافی می‌داند. بیمار من نظر خیلی خوبی در مورد او نداشت و به این نتیجه رسید که او هرگز نمی‌تواند برای مشکلات بیمار من کاری انجام دهد، اگر تلاش کند که آنها را در پنجاه جلسه درمان کند. در طی این پرس‌وجوی کاملاً دوستانه، تنفر شدیدی نسبت به او پیدا کرده بود و گفت که هنوز هم احساس تنش دارد. به او گفتم که با نظری مساعد من را با آن روانپزشک مقایسه کرده است، اما این واقعه که نوعی هشدار بازجویی ایجاد کرد که من در معرض آن قرار داشتم، نقش‌های ما را معکوس کرد.
۲۳. تا این زمان، رابطه او با من در مجموع واقع‌بینانه‌تر شده بود و او همه علائم همکاری در بررسی مشکلاتش را نشان می‌داد. این امکان وجود داشت، اگر چه قبلاً هرگز اتفاق نیفتاده بود، که در مورد جزئیات از او سئولاتی بپرسم، و در صورت لزوم برای درک واضح‌تر از اطلاعاتی که ارائه می‌داد، از او بخواهم تداعی‌هایش را بسط و گسترش دهد.
او اکنون مجموعه‌ای از تداعی‌هایش را آغاز کرده بود که در آنها به نظر می‌رسید دانش‌آموزان مختلفی را برای مشاوره نزد یک متخصص می‌فرستد.
تداعی بعدی که توصیف خواهم کرد دومین تداعی از این نوع بود: او گفت، «دانش‌آموزی دارم که چشم او دچار مشکل شده است. یک بینایی‌سنج (اپتومتریست) گفت که فکر می‌کند چشم او عفونت کرده باشد. به هر حال، در این مورد نمی‌توان کاری کرد، اما پدرش گفت که او به دنبال نظر دیگری است. بنابراین، مجبور شدم او را به بینایی‌سنج دیگری بفرستم و اکنون باید کارهای زیادی که نمی‌خواهم انجام دهم؛ او مایه دردسر است. باید مجموعه کاملی از مصاحبه‌ها را انجام دهم. بینایی‌سنج دوم فکر نمی‌کند که از نظر بالینی چیزی متفاوت از بینایی‌سنج اول گفته باشد، اما فکر می‌کند ارزش انجام کاری را دارد. بینایی‌سنج اولی فکر نمی‌کرد ارزش زحمت داشته باشد و فکر می‌کنم به همین دلیل پدرش فکر می‌کرد که او کمی سست و بی‌مبالات است. به هر حال، اکنون باید این کار را انجام بدهم. او (دانش‌آموز) باید آزمایش خون بدهد تا ببینند آیا مبتلا به سفلیس شده است. او باید این کار را قبلاً انجام می‌داد.»
۲۴. این تداعی ممکن است به عنوان نقطه شروع یک تحقیق در نظر گرفته شود که دو مسئله را توضیح می‌دهد: مورد اول، مطالب و اطلاعات ناخودآگاهی که بیان می‌کرد، و مورد دوم، شیوه‌ای که بیمار می‌توانست این مطالب را به سطح خودآگاه بیاورد.
همانطور که روانکاوی او پیش می‌رفت، مشخص شد که تداعی او، با تغییرات بعدی آن، خلاصه‌ای از موضوعات زیر را بیان می‌کند:
الف. من اولین بینایی‌سنج بودم که در واقع گفت که دختر آسیب‌دیده یک ابژه درونی است، که آلوده به ابژه‌های بد درون او (بیمار) شده است، که در مورد آن کاری نمی‌توان کرد. من بینایی‌سنج دومی هم بودم که گفت دختر آسیب‌دیده به دلیل مدفوع، باکتری‌های اسپیروکت و باسیل و همه انواع آلت تناسلی بد او (بیمار) آسیب دیده است، که برای آنها کاری نمی‌توان کرد، اما بیمار باید برای او درست همان کار را انجام دهد. او مجبور است که آن دختر را با آلت تناسلی‌اش معالجه کند، زیرا من آسیب وارده توسط او (بیمار) را برطرف نمی‌کنم و این کار در هر صورت هدف او بود؛ و بیمار مجبور است بدون هیچ منفعت لذت‌بخشی او را درمان کند. من همچنین جراح چشم بودم که او را تهدید به اختگی کرد. او ساعات مضطربی را هنگام برقراری این ارتباط گذرانده بود تا ببیند هیچ سئوالی از روی حسادت یا اختلاف عقیده رابطه‌ی بین این دو بینایی‌سنج و بین من و خودش را مخدوش نمی‌کند. بنابراین، این همزادها به همکاری هماهنگ و سازگاری دست یافتند.
ب. اولین بینایی‌سنج منفعل نشان دهنده‌ی تجارب قبلی روان‌درمانی او بود که او را و ابژه‌هایش را در آرامش نسبی رها کرده بودند. بینایی‌سنج دوم روانکاوی بود که موجب افزایش بینش او شده بود و او را به سکسوالیته تناسلی و وضعیت تهدیدآمیزی که همراه با آن بود، وسوسه می‌کرد.
ج. بینایی‌سنج منفعل اول، مادر، و بینایی‌سنج فعال دوم، پدر بود که بیمار تلاش می‌کرد با برقراری ارتباط با هر دو تناسب و هماهنگی را ایجاد کند.
۲۵. اکنون نوری را که روانکاوی او بر مسئله دوم – یعنی شیوه‌ی که بیمار این مطالب و اطلاعات را به سطح خودآگاه می‌آورد – تاباند، مورد بررسی قرار خواهم داد.
نکته اول من این است که ما با تداعی او دوباره به موضوع آلودگی برگشتیم. دختر مبتلا به نوعی عفونت، سل، یا سیفلیس، یا بیماری مبهم دیگری است. خود او نیز به طور ناگهانی به این موضوع اشاره کرد که اگرچه قبلاً نگفته بود، اما احتمال وجود بیماری دیابت در او بررسی شده است. بنابراین، ما در حال تکرار و تمرین موضوعی بودیم که قبلاً اگرچه به صورت شفاهی، در طی ۲.۵ سال گذشته‌ی روانکاوی به خوبی آزمایش شده بود، اما اکنون باید با روشهای دیگری دوباره مورد بررسی قرار می‌گرفت.
مشاوره با دو بینایی‌سنج نشان دهنده‌ی یک روش تحقیقاتی در مورد چشم است. علاوه بر این، اصلاح موضوع همزاد، دو بینایی‌سنج، دوباره مورد توجه قرار گرفت.
۲۶. نتیجه‌ی این تحقیق دوباره، افزایش امید بود، اما بارها و مسئولیت‌های تازه‌ای نیز به دنبال داشت؛ از جمله می‌توان به احتمال سکسوالیته تناسلی، تلاش بیشتر در سکسوالیته دهانی که او نادیده گرفته بود، گرفتن خون، احتمال انتقال آلودگی از ابژه، و انجام تزریقات اشاره نمود.
بینایی‌سنج، به ویژه بینایی‌سنج دوم نیز نشان دهنده‌ی تقویت تسلیحات تحقیقاتی از طریق چیزی مانند نیروی عقلانی بود: فرض بر این بود که آنها بیشتر از او (بیمار) می‌دانند. در طول این دوره زمانی، کاملاً واضح بود که من حضور دارم و حتی حضور من ضروری تلقی می‌شد. اما قرار نبود دخالت کنم. هر تفسیری کمترین تاثیر را داشت و بیمار من می‌توانست آن را دخالت در قلمرو تشخیص و درمان بداند و خشمگین شود؛ اما من می‌توانم خودم باشم، نه فقط یک همزاد که به شکلی که او می‌خواهد دربیایم. اگر من مظاهر و جلوه‌های ارائه شده توسط بیمارم در اتاق مشاوره را از نظر بازی درمانی با یک کودک مشاهده می‌کردم، آنگاه می‌توانستم آن دو بینایی‌سنج را به عنوان بخش‌هایی از بدن او در نظر بگیرم، احتمالاً هر دو چشم او بودند که باید هنگام بینایی دوچشمی هماهنگ شوند. دختر آسیب‌دیده نیز نوعی ابژه بود که از درون بیمار بازیابی شده بود، و قرار بود در معرض بررسی دقیقِ هر دو چشمانش و یک نیروی عقلانی در حال رشد قرار بگیرد، بنابراین، بررسی دقیق روی یک ابژه برونی‌سازی شده انجام شد.
در مجموع، نتایج این بررسی دقیق دلگرم‌کننده نبود، یک دلیل این بود که دو بینایی‌سنج کاملاً هماهنگ نبودند، دلیل دیگر این بود که تشخیص مبهم بود، یا به عبارت دیگر، نیروی عقلانی (عقل) مسئله را حل نکرده بود، و در نهایت، پیش‌بینیِ تحمیل مسئولیت‌های بیشتر و سنگین‌تر، یعنی بازبینیِ سکسوالیته دهانی و بررسی سکسوالیته دستگاه تناسلی دلیل دیگر بود. در این نکته آخری، متوجه شدم که او شروع به نامیدن بینایی‌سنج به عنوان جراح چشم کرده بود. وقتی که توجه او را به این موضوع جلب کردم، او گفت که به نظر جراح عمل ضروری نبوده است.
تعجب نکردم وقتی که در جلسه بعد دانش‌آموز دیگری را باید برای مشاوره می‌فرستاد، این بار به درخواست پدر و نزد یک جراح گوش، بینی و گلو فرستاده بود. او هنگام بازگویی این ماجرا، احساسات آزاردهنده‌ای نسبت به متخصص گوش و حلق و بینی داشت. نوعی عقب‌نشینی به سطوح شنیداری، بویایی و دهانی صورت گرفته بود. تفسیر من این بود که ماندگاریِ پیشرفت او غیرممکن به نظر می‌رسید و اینکه او نه تنها به دلایلی که قبلاً اشاره شدند، بلکه به دلیل روانکاوی احساس می‌کرد مورد آزار و اذیت قرار گرفته است، روشی که شامل بررسی مشکلات و مسائل او با تمام حس‌هایش، از جمله بینایی و نیروی عقلانی است، برای او بسیار سنگین‌تر از روان‌درمانی بود؛ این روش شامل موارد زیر بود؛ (۱) هماهنگی دردناک، که او هنوز نتوانسته بود انجام دهد (۲) پذیرش همه دوپاره‌سازی‌هایی شخصیتش توسط خودش که شخصیت‌پردازی و برونی‌سازی کرده بود (۳) تحمیل مسئولیت‌هایی که نمی‌توانست از عمده آنها برآید و (۴) تهدید به مجازات اخته که نمی‌توانست تحمل کند. من خواب آن فرد نقاشی را که قبض خیلی بزرگی را به او داده بود، به او یادآوری کردم و گفتم که بدین ترتیب من ابژه‌ی تنفر او بودم، هم به دلیل آنکه من این مسئولیت‌ها و مجازات‌ها را بر او تحمیل کرده بودم و همچنین او را مجبور به عقب‌نشینی به سطح‌هایی کرده بودم که قبلاً آنها را غیرقابل تحمل می‌دانست. از آنجا که او گفت جراح گوش و حلق و بینی موافقت کرده بود درمان او صحیح بوده، به او خاطرنشان کردم که اینطور به نظر می‌رسد که همه سطوح بیانگر این موضوع هستند که او مسئول است و باید ابژه آسیب دیده را بازیابی کند.
۲۷. به بیمار گفتم که ما باید این موضوع را در نظر بگیریم که تنها جزئی که هر اتفاقی افتاد، بدون تغییر باقی ماند، وجدانش بود و این امر چنان دقیق و سخت‌گیرانه به نظر می‌رسد که او را از یک موقعیت ترسناک و طاقت‌فرسا به موقعیتی دیگر هدایت می‌کرد.
نوسانات بیمار به او کمک کرد تا روشهایش را برای آزمودن واقعیت امتحان کند، و این از طریق مقایسه یافته‌هایش در مراحل دهانی و چشمی انجام می‌داد. ابژه آسیب‌دیده قبل از اینکه برای بررسی دقیق توسط «بینایی‌سنج» ارائه شود، در سطح دهانی کاملاً بررسی شده بود. با وجود این، تغییر بینایی‌سنج باعث اضطراب و تنش شدیدی شد، زیرا به جای حل ساده‌ی مشکل ابژه آسیب‌دیده، آنها حضور وضعیت ادیپوسی را نشان دادند او نمی‌توانست تحمل کند. جانشینیِ بعدی پیشرفت‌ها و پسرفت‌ها با هدف توانمندسازیِ او برای تقویت ایگو بکار رفتند؛ بنابراین، او می‌توانست با وضعیت ادیپوس کنار بیاید، اکنون از نظر احساسی قدرتمند شده بود که هرگز قبل از پیدایش همزاد خیالی اینطور نبود. من قبلاْ در مورد شیوه‌ای که به نظر می‌رسد روانکاوی هیچ تاثیری بر مطالب (اطلاعات) ادیپی مرحله اولیه ندارد، اظهار نظر کرده‌ام. در این مرحله از روانکاوی او به نظر می‌رسید که افزایش اعتماد به نفس در روشهای او برای آزمودن واقعیت، در واقعیت، و در ایگوی او با هم در ارتباط بودند.
۲۸. اکنون گزارشم را در مورد تمامی مطالب و اطلاعات بالینی که پیشنهاد دادم از روانکاوی این بیمار ارائه دهم، کامل کرده‌ام. در ادامه‌ی بحث، به تداعی‌های دو بیمار دیگر می‌پردازم و برای تفکیک و مشخص شدن مطالب پیشنهاد می‌کنم بیماری را که تا کنون از او صحبت می‌کردم «الف»، و دو بیمار دیگر را به ترتیب «ب» و «ج» بنامیم.
اولین نکته‌ای که در مورد آن بحث خواهم کرد، تسلط (مهارت) و اعتماد به نفس موجود در بیمار «الف» در استفاده از مکانیسم‌های درون‌فکنی، فرافکنی، دوپاره‌سازی و شخصیت دادن به دوپاره‌سازی‌هایش (splits) است. واکنش‌های او در طی دوره‌ای که توصیف کردم، با واکنش‌های بیمار «ب» در تضاد بود، یعنی یک همزاد واقعی و یک شخصیت آشفته‌تر، که به فانتزی‌های یک همزاد همسان روی آورده بود، فانتزی‌هایی که به نظر می‌رسید همان کارکردهای همزاد خیالی در بیمار «الف» را داشته باشد. به نظر می‌رسید که این بیمار همیشه با انعطاف‌ناپذیری و غیرقابل حل بودنِ مطالب و اطلاعاتش دست و پنجه نرم می‌کند. ابژه‌های درون‌فکنی شده به عنوان مکعب‌های فولادی پرداخت شده توصیف شدند: او در طی جلسات از درد در دهان، معده، و مقعد شکایت داشت. خوراکش را باید از طریق لوله‌ای به باریکی مو دریافت می‌کرد، و تداعی‌هایی که تلاش می‌کرد از طریق آنها به آرامش در روانکاوی دست یابد، ضعیف و پراکنده بودند.
به نظر می‌رسید که همزاد واقعی او به سرسختیِ یافتن مطلب برای فانتزی باشد، همانطور که یافتن غذا برای گذران زندگی برایش سخت بود. همانطور که گفتم، بیمار «الف» دوپاره‌های خودش را با چنان موفقیتی شخصیت‌پردازی می‌کرد که ممکن بود این طور تصور شود که شخصی در حال تماشای جلسه‌ای از بازی‌درمانی با یک کودک است. به نظر می‌رسید که بیمار «ب» احساس می‌کرد که برای بررسی تنش‌های درون – روانی، همانطور که برای برقراری ارتباط با واقعیت انجام می‌داد، به اندازه کافی مجهز نیست، و من نمی‌توانستم کمک کنم که این موضوع را احساس کند، که بیمار «الف»، به ویژه در جلسات اختصاص داده شده به مشاوران، هنگامی که به نظر می‌رسید او قادر به تحمل حضور من به خاطر شخصِ خودم است، این کار را از طریق شخصیت‌پردازی‌هایش، تلاش برای اتصال شکاف و جدایی به واقعیت نشان می‌داد و انجام آن کار عاملی بود که در امیدواری در مورد نتیجه روانکاوی‌اش نقش داشت. هنگام آزمودن واقعیت، ظاهراً بیمار به دلیل افزایش اعتماد به نتایج، در حال آزمایش مکانیسم‌هایش برای آزمودن واقعیت بود.
۲۹. از این لحاظ، به نظر من او متفاوت از بیمار «ج» است که تداعی‌هایش که اکنون بیان خواهم کرد از چنین اعتمادی نه در واقعیت و نه در ابزارهایش برای آزمودن آن برخوردار نبود. بیمار «ج» به من گفت، پس از بازگشت به روانکاوی از بیمارستان، جایی که درمان او با اشعه درمانی قوی ایکس مورد بررسی دقیق قرار گرفته بود، فقط به این دلیل که ممکن است خطر تخریب احتمالیِ عملکرد دستگاه تناسلی را به دنبال داشته باشد، رد شد، و دلیل دیگر اینکه او در کنار بیماری بوده است که خونی به او تزریق شده است که اهدا کننده پسر عموی او بود. وی گفت که مادر پسر عموها دوقلو (همزاد) بودند، و اندیشمندانه افزود که خواهرش هم دوقلو (همزاد) دارد. وی ادامه داد که دکترش هم‌نام پزشکی بود که مدتی قبل، وقتی در خارج از کشور بود، سوءهاضمه او را معالجه کرده بود. او مکث کرد؛ و بعد گفت که یکی از چشمهایش ضعیف بود. علاوه بر این، اگر از آن چشمش به تنهایی استفاده می‌کرد، دوتایی می‌دید. نقص او در بینایی با عینک قابل اصلاح است، اما او از استفاده از عینک که در حقیقت بینایی او را اصلاح می‌کند، متنفر بود، زیرا باعث می‌شد چشمانش لوچ شوند.
تفسیر من این بود که آن دو پسرعمو والدین او در زمان آمیزش جنسی بودند که او آرزو داشت با نگاه نافذ، سادیستی، و اشعه ایکس خودش آن را نابود کند و در نتیجه احساس می‌کرد که دستگاه تناسلی او با نظارت دقیق و بررسی مخرب والدین مورد تهدید قرار گرفته بود. او با یک ایهام کلی و همه‌جانبه‌ای پاسخ داد که من غیرقابل اعتماد هستم. به محض اینکه این حرف را زد شروع به شکایت از سوءهاضمه کرد، و ترس خود را از بازگشت به بیمارستان ابراز کرد و بقیه جلسه با ترس در مورد غذایش سپری شد. این بیمار اغلب شکایت داشت که این موضوع نیز به همان اندازه برایش آزاردهنده است، هر وقت به این نتیجه رسیده که مشاهداتش صحیح بوده‌اند در این صورت، واقعیت وحشتاک بوده، و هر وقت به این نتیجه رسیده که آنها نادرست بودند، در این صورت، وضعیت ذهنی وحشتاکی را تجربه کرده است. برخلاف بیمار «الف» بازی با کلمات در این بیمار نشان داد که او احساس می‌کند نمی‌تواند به ابزارهای تحقیقاتی خودش تکیه کند، چشم و همه آنچه که نمادی از آن بود، والدینی که چشمان او را آشکار کرده بودند، و ایگویی که باید نتیجه تحقیقات را ترکیب کند. او مانند بیمار «الف» تا سطح دهانی پسرفت کرده بود.
۳۰. اکنون به سراغ جلسه‌ای با بیمار «ب» می‌روم که قبلاً به آن اشاره کردم. او گفت: «فکر می‌کنم آخرین بیمار شما را دیدم. زود آمدم و منتظر ماندم. شب گذشته همزادم مرا تمام شب بیدار نگه داشت و به من حرفهای بی‌معنی و طولانی در مورد کارهایی که این مردم انجام می‌دهند، گفت. تمام وقت می‌خواستم به تختم بروم و بخوابم. به دلیل روانکاوی، می‌توانم ذهن مردی که در میز کناری من کار می‌کند، درک کنم. می‌توانم به او بخندم.»
تفسیر من این بود که آن همزاد آخرین بیمار بود که به دلیل پرحرفی مانع ورود او به جلسه شده بود. اما او می‌توانست اکنون به او بخندد زیرا می‌دانست که اکنون باید چه احساسی داشته باشد.
بیمار «ب» ادامه داد، «کارمند آزمایشگاه دوست دارد از میکروسکوپ معمولی استفاده کند، اما من دوربین دوچشمی را ترجیح می‌دهم. بدون شک شما می‌توانید به مراتب بهتر ببینید. این را هم اضافه کنم که او تا حدودی با من موافق است. من به تازگی به این موضوع فکر کرده‌ام که وقتی پول بیشتری دارید، چقدر می‌توانید درمان بهتری داشته باشید و البته حال شما را بهتر می‌کند.»
گفتم که روانکاوی یا خود من به او یک دید دوچشمی دادیم. در نتیجه، او دانش و آگاهی بیشتری داشت و افزایش دانش موجب شد تا احساس بهبودی کند.
ادامه داد، «زندگی خیلی پیچیده است. شما فقط عبور می‌کنید و کارها را برای من سخت می‌کنید.»
پاسخ دادم، «اکنون احساس می‌کنید که دو چشم دید بهتری به شما می‌دهد، روانکاوی یکی از آنها است، بیش از دید ضعیف یک چشمی به شما نشان می‌دهد؛ موجب می‌شود درک کنید که زندگی بسیار پیچیده و دشوار است. همین باعث شد تا بیمار دیگری را که نزد من آمده بود، ببینید.»
ادامه داد: «نمی‌توانستم ناهارم را بخورم. خیلی خوب به نظر می‌رسید، اما موجب شد تا احساس مریضی کنم.»
پاسخ دادم، «وقتی دیدید بیمار دیگری اینجا بود، چشمان شما باعث شد فکر کنید که روانکاوی بسیار خوبی است. اکنون متوجه شدید که شما را مسموم می‌کند و دیگر نمی‌توانید آن را تحمل کنید. این احساس وجود دارد که حرفهای بیهوده‌ی بیمار دیگر، همانطور که شما این نام را برای آن انتخاب کردید، چیزی است که برای مسموم کردن شما پشت سرش جا گذاشته است.»
ادامه داد: «البته، استفاده از میکروسکوپ دوچشمی در ابتدا بسیار دشوار است. شما باید روش استفاده از آن را یاد بگیرید و آنگاه بسیار بهتر از یک میکروسکوپ معمولی است.»
پاسخ دادم، «شما احساس می‌کنید که اگر از روانکاوی خود برای بهتر دیدن مردم و خندیدن به آنها استفاده کنید، کاربرد درست آن را یاد نگرفته‌اید و آنگاه که به دیگران نگاه کنید، دوباره به شما حمله می‌کنند.»
۳۱. روانکاوی بعدی نشان داد که تردید او در مورد توانایی‌اش برای استفاده فوری از میکروسکوپ دو چشمی، تا حدودی بر اساس ترس او از این موضوع بود که ممکن است یک همزاد بسیار کوچک شبیه یک پدر بسیار بزرگ به نظر برسد. در زمان این تداعی او آمادگی دیدن یک پدر و یک مادر را نداشت، اگرچه تداعی وی نشان داد که ممکن است چنین صحنه‌ای آشکار شود – اگر ابزارهای تحقیقاتی او و توانایی‌اش برای استفاده از آنها بهبود یابد. در اظهار نظری که گفته بود من موجب شده‌ام تا کارها برای او بسیار سخت شود، این هشدار نیز به صورت ضمنی و نا آشکار وجود داشت. ادعای وی مبنی بر داشتنِ بینش روانکاوی نشان داد که من در نقش همزاد همسان –همزاد خیالی این بیمار بودم.
جلسه‌ای که آن را توصیف کردم به من نشان داد که بیمار «ب» اکنون به جایی رسیده بود که تفسیرهای خودم به عنوان همزاد خیالی امکان‌پذیر شده بود. تا این مرحله، اطلاعات و موضوعات ادیپی، اگرچه کاملاً آشکار بودند، اما مانند بیمار «الف» در فاز اولیه، در یک سطح ظاهری بودند و تفسیرها تاثیر اندکی داشتند. اظهارات وی در مورد نیاز به کسب مهارت برای استفاده از میکروسکوپ دو چشمی بیانگر داشتنِ نوعی حس رو به رشدِ واقعیت نسبت به ابزارهایش برای برقراری ارتباط و افزایش اعتماد به توانایی‌اس برای کشف و بررسی تنش‌ها درون روانی است، در حالی که در تمام قسمت‌های قبلی روانکاوی او، بارها و بارها در این صحنه حضور داشتم، مانند مغز او که باید این بررسی‌ها را برای او انجام دهد، و این امر من را به نکته بعدی می‌رساند که می‌خواهم در مورد آن بحث کنم.
چرا در مورد بیمار «الف» پیدایش همزاد خیالی آنقدر مهم بود؟ و اگر آنقدر مهم بود، چرا پدیده‌های مرتبط با آن به مدت طولانی حاشیه‌ای باقی مانده بودند و در مرکز نبودند؟
پاسخ پیشنهادی من این است که همزاد خیالی به ابتدایی‌ترین رابطه او برمی‌گردد و بیانگر ناتوانی او در تحمل ابژه‌ای است که کاملاً تحت کنترل او نبود. بنابراین، کارکرد این همزاد خیالی انکار واقعیتی متفاوت از خودش بود.
با توجه به انکار واقعیت بیرونی، که با ناتوانی او در تحمل واقعیت‌های روانی درونی سازگاری داشت، باید قبل از افزایش تحمل، کارهای زیادی انجام می‌شد. با کاهش ترس‌ او از مکانیسم‌های روانی‌اش، این امکان برای او فراهم شد تا در جریان تداعی‌هایش، اجازه حضور آنها را برای آشکار ساختنِ خودشان از طریق انتقال بازنمایی آنها به موقعیتی مهم‌تر و مرکزی‌تر بدهد. فقط هنگامی که توانستم نشان دهم که من در همه سطوح ذهن او چقدر بد هستم، این امکان برای او فراهم شد تا ابتدا مکانیسم‌هایش را برای دوپاره‌سازی و شخصیت‌پردازی بشناسد، و سپس آنها را به طور معکوس برای برقراری ارتباط بکار گیرد که در ابتدا برای گسیختگی استفاده شده بودند. بعد از نشان دادنِ همزاد خیالی، من به عنوان یک فرد واقعی، و نه چیزی که توسط او خلق شده بود، اجازه‌ی حضور و موجودیت پیدا کردم، تا جایی که احساس کردم مجاز هستم کم و بیش به صورت منفعلانه حضور داشته باشم و نمایش او را تماشا کنم و در نهایت، به عنوان یک مشاور می‌توانم وجود داشته باشم. در جلسه‌ای که در مورد بیمار «ب» توصیف کردم، بر خلاف ظاهر ماجرا، من هنوز فقط یک همزاد همسان بودم.
۳۲. اکنون قصد دارم به دو گمانه‌زنی آخر و سئولات مطرح شده بپردازم، البته قصد ندارم به آنها جوابی بدهم. مورد اول، در ارتباط با شخصیت‌پردازی دوپاره سازی‌هایی بود که توجه را به آنها جلب کردم. آیا ممکن است که ظرفیت و توان شخصیت‌پردازیِ دوپاره‌ سازی‌هایِ شخصیت، که از جهاتی شبیه ظرفیت برای شکل‌گیری نماد است که خانم کلاین در مقاله‌اش در مورد «اهمیت تشکیل نماد در رشد و توسعه ایگو» به آن اشاره نموده است، در رشد بیمار «الف» در دوره‌ای که تلاش نمودم آن را توصیف کنم، ارزشی مشابه داشته باشد؟
پرسش دوم من مربوط به نقش بینایی در تداعی‌های این سه بیمار است. به نظر می‌رسد که در هر یک از آنها با رشد نیروی عقلانی، شهادت مشاور در بیمار «الف»، خودم به عنوان مغز با بیمار «ب»، و در نقشی مشابه با بیمار «ج»، هرچند که وقت نداشتم آن را ارائه دهم، و در هر یک پیدایش سکسوالیته دستگاه تناسلی و وضعیت ادیپی در ارتباط باشد. علاوه بر این، به نظر می‌رسید که هر بیمار به روش خاص خودش مشکلات مشابهی دارد که تقریباً در ارتباط با بینایی خودشان را نشان می‌دهند. بیمار «الف» تاکید داشت کار زیادی بر او تحمیل شده تا بتواند رابطه‌ی بین دو بینایی‌سنج را هماهنگ نگه دارد؛ بیمار «ب» مزایای میکروسکوپ‌های یک چشمی و دو چشمی را مقایسه می‌کرد؛ بیمار «ج» برای اصلاح بینایی‌اش به عینک نیاز داشت. به نظر می‌رسید که هر یک از آنها احساس می‌کنند که بارهای جدیدی بر آنها تحمیل شده است؛ بیمار «الف» از سوی بینایی‌سنج دوم، بیمار «ب» از سوی من که اوضاع را برای او دشوار کرده بودم، و بیمار «ج» با گفتن اینکه عینک باعث می‌شود چشمهایش لوچ شوند.
در هر موردی که ذکر کردم، قدرت بینایی نشان دهنده‌ی پیدایش یک ظرفیت جدید برای بررسی و کاوش محیط اطراف است: در این رابطه می‌توان نشان داد که روانکاوی به عنوان یک افزودنی بر تسلیحات بیمار برای کاوش و بررسی احساس می‌شود و بنابراین، احتمالاً هیجانات مرتبط با پیشرفت‌های اولیه در رشد و توسعه روانی که در افزایش ظرفیت تاثیر مشابهی داشت، دوباره فعال‌سازی می‌شوند. اینطور احساس می‌شد که این افزایش قدرت، مستلزم افزایش درک فکری است.
۳۳د در هر مورد، قدرتهایی که تازه به دست آمده‌اند، برای حل مشکلی که قبلاً وجود داشته است، استفاده می‌شد، اما مشخص شد که هنوز مشکلات دیگری وجود دارند که به راه حل نیاز دارند. بنابراین، بیمار «الف» که به نظر می‌رسید ذهنش درگیر مسئله یک ابژه آسیب‌ دیده‌ی درونی است، و قدرتهای تازه‌اش را برای حل آن به کار می‌گیرد، خودش را در معرض تهدید رابطه بین پدر و کودک دید. بیمار «ب» همان رشد و توسعه را در رابطه با کشف یک همزاد ناهمسان نشان داد که با یک مادر رابطه داشت. بیمار «ج» نیز به همین ترتیب – اما به صورت یک پسر عمو بود که خون دیگری به او تزریق شده است.
به نظر می‌رسید که هر سه بیمار احساس می‌کردند که این مشکل همیشه وجود داشته است، اما آشکار شدن آن به افزایش ظرفیت آگاهی آنها بستگی داشت.
بنابراین، پسرفت در هر مورد را می‌توان به دلیل دور بودن از هر یک از موارد زیر بیان کرد، (۱) افزایش ظرفیت تولید شده از طریق رشد روانی، (۲) پدیده‌هایی که با افزایش ظرفیت به سطح آگاهی می‌رسند، و (۳) رشد فیزیولوژیکی، در ارتباط با رشد روانی که رابطه بین والدین بیرونی را نشان می‌دهد.
در هر مورد، این احساس را داشتم که بیمار احساس می‌کند بینایی، مشکلات تسلط بر یک اندام حسی جدید را ایجاد کرده است. همتای این احساس، احساسی بود که رشد روان، مانند رشد ظرفیت بینایی، در پیدایش وضعیت ادیپی نقش دارد. در مورد بیمار «الف»، تغییر از یک درمان سطحی و بی‌مبالاتِ وضعیت ادیپی به تلاش برای کنار آمدن با یک عقده ادیپی دارای بار هیجانی، بسیار چشمگیر و قابل توجه بود.
تا جایی که به من مربوط است، متوجه شدم که تفسیر مطالب و اطلاعات ارائه شده به من توسط این بیماران، به عنوان مظهری از رشد صرفاً روانی که جدا از هر گونه رشد همزمانِ جسمی باشد، غیرممکن است. با خودم فکر می‌کنم که آیا رشد روانی که با رشد کنترل بصری (چشمی) ارتباط دارد، به همان شیوه‌ای که مشکلات رشد با پرخاشگری دهانی در ارتباط است، با درآمدن دندان‌ها نیز در ارتباط است. اگر چنین است، باید از خودمان بپرسیم که اگر این رشدهای روانی، نشانه‌ای بر آغاز عقده ادیپی باشند، شبیه چهار ماه اول زندگی فرد است. ارتباط این موضوع با ارزیابی صحت یا عدم صحت دیدگاه خانم کلاین در مورد زود هنگام بودن مرحله ادیپی بدیهی است؛ اگر اینگونه به نظر برسد که تجربه سایر مشاهده‌کنندگان تاییدی بر برداشت‌های من است، ممکن است دلایل احتمالی برای توجه و طرفداری از تاریخ زودرس مرحله پیش ادیپی فراهم شود.
این مقاله با عنوان «Imaginary twin» در کتاب second thoughts منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۲۹ تیر ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.