skip to Main Content
تمایز بین شخصیت‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش

تمایز بین شخصیت‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش

تمایز بین شخصیت‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش

تمایز بین شخصیت‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش

عنوان اصلی: Differentiation of the psychotic from the non-psychotic personalities
نویسنده: ویلفرد بی‌یان
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۵۷
تعداد کلمات: ۷۹۰۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۸۰ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمایز بین شخصیت‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش

این مقاله در اصل همان مقاله‌ای است که در پنجم اکتبر ۱۹۵۵ در مقابل انجمن روانشناسی تحلیلی انگلیس خوانده شد و اولین بار در سال ۱۹۵۷ در مجله بین‌المللی روانکاوی، ۳۸: ۷۵-۲۶۶ منتشر شد.

در این مقاله بررسی می‌کنیم که تمایز شخصیت روان‌پریش از غیرروان‌پریش به دوپاره‌سازی[۱] بسیار دقیق تمامیِ آن بخش از شخصیت بستگی دارد که با آگاهی از واقعیت درونی و بیرونی، و دفع این چندپارگی‌ها در ارتباط است، به طوری که آنها وارد یا غرق در اُبژه‌هایشان می‌شوند. در اینجا می‌خواهم این روند را با جزئیات بیشتری شرح دهم و سپس در مورد عواقب آن و تاثیری که بر درمان دارد، بحث کنم.

نتایج به دست آمده حاصل برقراری ارتباط تحلیلی با بیماران اسکیزوفرنیک است که به صورت عملی آنها را آزمایش کرده‌ام. توجه شما را به آن‌ نتایج جلب می‌کنم زیرا منجر به تحولاتی در بیمارانم شده است که از نظر تحلیلی مهم و قابل توجه هستند و نباید با آن گروه از بهبودی‌هایی که برای روانپزشکان آشنا هستند یا با آن دسته از بهبودهایی که ارتباط دادنِ آنها با تفسیرهای ارائه شده یا با هر مجموعه‌ی منسجمی از نظریه‌های روانکاوی غیرممکن است، اشتباه گرفته شود. معتقدم که پیشرفت‌هایی که شاهد آنها بوده‌ام، سزاوار تحقیقات روانکاوی هستند.

تفسیر و تبیین ابهاماتی که در کل تحلیل‌های روان‌پریشی شایع هستند، عمدتاً مدیون سه مجموعه‌ی نوشتاری هستند. از آنجا که آن مجموعه‌ها برای درک آنچه در ادامه می‌آید بسیار مهم هستند،  به یادآوری آنها می‌پردازم. مورد اول: توضیح فروید (۱۹۱۱) از دستگاه ذهنی است، که در مقاله من برای کنگره لندن در سال ۱۹۵۳ (بی‌یان ۱۹۵۴) به آن اشاره شده بود، و با توجه به خواسته‌های اصل واقعیت و به ویژه آن بخش از آن که مربوط به آگاهی‌های حسی – اندامی است، فعالیت آن فراخوانده می‌شود. مورد دوم، توصیف ملانی کلاین (۱۹۲۸) از حملات سادیستی فانتزی است که نوزاد طی مرحله پارانوئید–اسکیزوئید به پستان وارد می‌کند، و سوم، کشف او در مورد همانندسازی فرافکنانه است (کلاین ۱۹۴۶). با استفاده از این مکانیسم، بیمار بخشی از شخصیتش را جدا می‌کند و آن را به اُبژه‌ای که مستقر شده است، فرافکنی می‌کند، گاهی اوقات به عنوان یک آزاردهنده، روان را از آنچه که جدا شده بود، رها می‌کند، و به همان اندازه ناتوان و ضعیف می‌شود.

مبادا تصور شود که رشد و توسعه‌ی اسکیزوفرنی را منحصراً به مکانیسم‌های خاصی نسبت می‌دهم که جدا از شخصیت هستند و من آنها را بکار می‌گیرم. اکنون می‌خواهم آنچه را که به نظرم پیش‌شرط‌های مورد نیاز برای مکانیسم‌هایی هستند که قصد دارم توجهتان را به آن معطوف کنم، یک به یک ذکر کنم. یکی از این موارد محیط است، که در حال حاضر در مورد آن بحث نخواهم کرد، و شخصیت، که باید چهار ویژگی اساسی را نشان دهد. این ویژگی‌ها عبارتند از: برتری و مزیت تکانه‌های مخرب به حدی زیاد است که حتی تکانه عشق را نیز دربرمی‌گیرند و به سادیسم تبدیل می‌شوند؛ تنفر از واقعیت درونی و بیرونی، که به همه چیزهایی که موجب آگاهی از آن می‌شود، گسترش می‌یابد؛ وحشت از نابودی قریب‌الوقوع (کلاین ۱۹۴۶) و سرانجام، شکل‌گیری زودرس و خیلی سریع روابط اُبژه‌ای است، که مهمترین چیزی که در آن اتفاق می‌افتد، انتقال است، نازکی (thinness) آن در تضادی آشکار با سرسختی است که از طریق آن حفظ شده‌اند. زودرس بودن، نازکی، و سرسختی از نشانه‌های بیماری هستند و نتایج مهمی دارند، که امروز در تضاد با آنها، در تشخیص قطعی اسکیزوفرنی، بین غرایز زندگی و مرگ نمی‌توانم چیزی بگویم.

قبل از اینکه به بررسی مکانیسم‌های نشات گرفته از این ویژگی‌ها بپردازم، باید به طور خلاصه به چند نکته‌ی مربوط به انتقال بپردازم. رابطه با تحلیلگر، زودرس، خیلی سریع، و به شدت وابسته است؛ هنگامی که تحت فشار غرایز زندگی و مرگ، بیمار تماس را گسترش می‌دهد، دو جریان همزمانِ پدیده‌ها آشکار می‌شود. در مورد اول، دوپاره‌سازی شخصیت او و فرافکنی آن بخش‌ها به تحلیلگر (یعنی همانندسازی فرافکنانه)، همراه با حالات گیج‌کننده‌ی بعدی که روزنفلد (۱۹۵۲) توصیف نموده است، بیش از حد فعال می‌شود. در مورد دوم، فعالیت‌های ذهنی و سایر فعالیت‌هایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا مرگ، تلاش می‌کند خودش را بیان کند، به یکباره از طریق تکانه‌ای که به طور موقت تابع است، تحت کنترل معیوب‌سازی (mutilation) قرار می‌گیرند. بیمار، خسته از معیوب‌سازی‌ها و در تلاش برای فرار از حالات گیج‌کننده، به رابطه محدود برمی‌گردد. در طول تحلیل، نوسان بین تلاش برای گسترش تماس و تلاش برای محدودسازی ادامه دارد.

اکنون به ویژگی‌هایی بازمی‌گردیم که به عنوان خصوصیات ذاتی شخصیت اسکیزوفرنیک ذکر کردم. با کمک این ویژگی‌ها می‌توان به طور قطعی مشخص نمود که دارنده‌ی آنها به شیوه‌ای که کاملاً متفاوت از زمانی که بیمار دارای آن خصوصیات نباشد، در مسیر مواضع پارانوئید–اسکیزوئید و افسرده‌وار پیشرفت خواهد کرد. تفاوت موجود به این واقعیت بستگی دارد که این ترکیب ویژگی‌ها منجر به چندپارگی دقیق شخصیت، به ویژه دستگاه آگاهی از واقعیت می‌شود که فروید آن را عملیاتی شدن، بنا به درخواست اصل واقعیت، و فرافکنی بیش از حد این چند پاره‌های شخصیت به اُبژه‌های خارجی توصیف کرده است.

برخی از جنبه‌های این تئوری‌ها را در مقاله‌ای برای کنگره بین‌‌المللی ۱۹۵۳ (بی‌یان ۱۹۵۴)، هنگامی که از ارتباط موضع افسرده‌وار با رشد تفکر کلامی و اهمیت این ارتباط برای آگاهی از واقعیت درونی و بیرونی صحبت کرده‌ام، توضیح دادم. در این مقاله، در مراحل بسیار اولیه، یعنی از آغاز زندگی بیمار، به همان داستان می‌پردازم. در اینجا با پدیده‌هایی در موضع پارانوئید–اسکیزوئید سروکار دارم که در نهایت با شروع تفکر کلامی در ارتباط هستند. امیدوارم بتوانم چگونگی ایجاد این پدیده را توضیح دهم.

اکنون باید نظریه‌های فروید و ملانی کلاین که قبلاً به آنها اشاره کردم، با جزئیات بیشتری مورد بررسی قرار دهم. فروید با ذکر این فرمول‌بندی در مقاله‌اش «روان‌رنجوری و روان‌پریشی» در سال ۱۹۲۴، یکی از ویژگی‌های متمایزکننده‌ی روان‌رنجوری از روان‌پریشی را اینگونه تعریف کرده است: «در وضعیت قبلی، یعنی در روان‌رنجوری، ایگو، به دلیل پایبندی به واقعیت، بخشی از اید را سرکوب می‌کند، در حالی که در روان‌پریشی، همان ایگو در خدمت اید خود را از بخشی از واقعیت خارج می‌کند» (فروید ۱۹۲۴). فرض من این است هنگامی که فروید از پایبندی ایگو به واقعیت صحبت می‌کند، در حال صحبت از آن رشد و توسعه‌ای است که با نهاد اصل واقعیت اتفاق می‌افتد. بنا بر نظر وی، «خواسته‌های جدید موجب ضروری شدن توالی انطباق‌ها در دستگاههای ذهنی می‌شود، که به دلیل دانش ناکافی یا نامطمئن، فقط می‌توانیم به طور سردستی و مختصر جزئیات آن را شرح دهیم.» وی در ادامه موارد زیر را ذکر می‌کند: اهمیت بیشتر اندام‌های حسی معطوف به سمت جهان خارج است و (اهمیت فزاینده) آگاهی متصل به آنها است؛ توجه، که او آن را تابعی خاص می‌نامد که باید در جستجوی جهان خارج باشد تا در صورت بروز نیاز درونی فوری، آن داده‌ها از قبل آشنا باشند؛ سیستم نمادسازی که وظیفه‌ی آن، ذخیره‌ی نتایج این فعالیتِ دوره‌ای آگاهی است که او آن را به عنوان بخشی از آنچه که ما حافظه – قضاوت می‌نامیم و باید درست یا نادرست بودن ایده‌ای خاص را تعیین کند، توصیف می‌کند؛ بکارگیریِ تخلیه حرکتی[۲] در تغییر مناسب واقعیت و نه صرفاً در خلاص شدن دستگاه ذهن از افزایشِ محرک‌ها؛ و در نهایت، فکر[۳]، که به گفته وی تحمل ناکامی را که همراه اجتناب‌ناپذیر عمل است، امکان‌پذیر می‌کند، زیرا کیفیت و مشخصه‌ی آن به عنوان روش تجربی عمل‌کردن این‌گونه است. همانطور که خواهید دید، تاکید بسیاری بر کارکرد و اهمیت فکر دارم، اما در غیر اینصورت، این طبقه‌بندی کارکرد ایگو را قبول دارم، که فروید به عنوان مفروض مطرح نموده است، زیرا به آن بخش از شخصیت عینیت می‌بخشد که این مقاله مربوط به آن است. انطباق خوبی با تجربه بالینی دارد و رویدادهایی را روشن می‌کند که بدون آن، شرایط را بی‌نهایت مبهم‌تر می‌دیدم.

من در توصیف فروید دو تغییر ایجاد می‌کنم تا به حقایق (facts) نزدیکتر شود. فکر نمی‌کنم، حداقل به دلیل تماسی که با بیماران در شیوه تحلیلی داشتم، که ایگو به طور کامل از واقعیت کناره‌گیری کرده باشد. می‌خواهم بگویم که تماس آن با واقعیت، در ذهن و رفتار بیمار، تحت سلطه‌ی نوعی فانتزی قدرتمند است که هدف آن، تخریب واقعیت یا آگاهی از آن است، و در نتیجه، رسیدن به حالتی که نه زندگی و نه مرگ است، رخ می‌دهد. از آنجایی که تماس با واقعیت هرگز به طور کامل از بین نمی‌رود، پدیده‌هایی که معمولاً با روان‌رنجوری مرتبط می‌دانیم، هرگز غایب نیستند و در صورت وجود پیشرفت کافی، از طریق حضور آنها در میان اطلاعات روان‌پریش، برای پیچیده کردن تجزیه و تحلیل بکار می‌روند. با توجه به این واقعیت که ایگو ارتباطش را با واقعیت حفظ می‌کند، به وجود یک شخصیت غیر روان‌پریش وابسته است که موازی با آن شخصیت روان‌پریش باشد، اما از طریق آن نیز پنهان شده باشد.

دومین تغییر من این است که کناره‌گیری از واقعیت نوعی توهم است، حقیقت نیست، و ناشی از استقرار همانندسازی فرافکنانه در برابر دستگاه ذهنی فروید است. سلطه فانتزی نیز به گونه‌ای است که در بیماری که اعمالش به صورتی است که گویا دستگاه ادراکی او می‌تواند به بخش‌های دقیق تقسیم شود و به اُبژه‌هایش فرافکنی کند، کاملاً مشخص است که هیچ فانتزی در کار نیست، بلکه حقیقت است.

در نتیجه این تحقیقات به این نتیجه می‌رسیم که بیمارانی را روان‌پریش می‌نامند که در روان آنها یک بخش غیرروان‌پریش شخصیت وجود دارد، طعمه‌ای برای انواع مکانیسم‌های روان‌رنجوری که روانکاوی ما را با آنها آشنا نموده است، و یک بخش روان‌پریش شخصیت وجود دارد که آنقدر غالب است که بخش غیرروان‌پریش شخصیت، که به صورت مجاورت منفی با آن قرار دارد، مبهم و مخفی است.

بنا بر اظهارات فروید یکی از همراهانِ تنفر از واقعیت، فانتزی‌های حملات سادیستیک نوزاد روان‌پریش به سینه است که ملانی کلاین به عنوان بخشی از مرحله پارانوئید–اسکیزوئید توصیف کرده است (کلاین، ۱۹۴۶). می‌خواهم تاکید کنم که در این مرحله، روان‌پریش اُبژه‌هایش را تقسیم می‌کند، و همزمان همه آن قسمت‌های شخصیت او، که موجب آگاهی‌اش از آن بخش از واقعیت می‌شود که از آن تنفر دارد، به بخش‌های بسیار دقیق تبدیل می‌شود، زیرا این همان چیزی است که نقش عمده‌ای در احساسات روان‌پریشی دارد که نمی‌تواند اُبژه‌هایش یا ایگوی خود را بازیابی کند. در نتیجه‌ی این حملات دوپاره‌سازی، همه آن ویژگی‌های شخصیتی که باید روزی پایه و اساسی برای درک شهودی خودش و دیگران باشند، از همان ابتدا به خطر می‌افتند. همه آن کارکردهایی که فروید به عنوان وجود (being) توصیف می‌کند، در مرحله بعد، پاسخی رشدی به اصل واقعیت است، یعنی، آگاهی از تاثیرات حسی، توجه، حافظه، قضاوت، تفکر، به شکل‌های نیمه‌تمام (نوپایی) که ممکن است در آغاز زندگی داشته باشند، دوپاره‌سازی سادیستیک حملات خالی‌کننده[۴] که منجر به چندپاره‌سازی دقیق وجود آنها می‌شود، علیه آنها گسترش می‌یابند، و سپس از شخصیت بیرون رانده می‌شود تا در اُبژه‌ها نفوذ کند، یا اُبژه‌ها را دربر بگیرند. در فانتزی بیمار، ذرات بیرون رانده شده‌ی ایگو به یک وجود مستقل و غیرقابل کنترل سوق داده می‌شوند، که یا توسط اُبژه‌های خارجی احاطه شده‌اند یا شامل آن‌ اُبژه‌های خارجی هستند؛ آنها همچنان به کارکردهایشان ادامه می‌دهند، گویا تجربه‌ای سخت متحمل شده‌اند که هدف آن، فقط افزایش تعداد آنها و تحریک دشمنی آنها با آن روانی است که بیرون انداخته‌اند. در نتیجه، بیمار احساس می‌کند در محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریبی است که اکنون ماهیت آنها را توصیف می‌کنم.

احساس می‌شود که هر ذره از یک اُبژه واقعی تشکیل شده است که در قطعه‌ای از شخصیت که آن را دربر گرفته است، گنجانده شده است. ماهیت این ذره کامل تا حدودی به کاراکتر اُبژه واقعی، یعنی یک گرامافون، و تا حدی به کاراکتر ذره شخصیت که آن را دربرگرفته است، بستگی دارد. اگر آن قطعه شخصیت که با بینایی در ارتباط است، هنگامی که گرامافون نواخته می‌شود، احساس می‌شود که در حال تماشای بیمار است، اگر با شنیدن در ارتباط باشد، آنگاه هنگام نواختن گرامافون، احساس می‌شود که در حال گوش دادن به بیمار است. اُبژه، از اینکه فراگرفته شده است، خشمگین می‌شود، و به اصطلاح متورم شده و آن قطعه از شخصیت را که آن را دربرگرفته است، فراگرفته و تحت کنترل در می‌آورد: تا حدی که آن قطعه از شخصیت به یک چیز تبدیل شود. از آنجا که این ذرات همان چیزی هستند که بیمار برای استفاده از آنها به عنوان نمونه‌های اولیه‌ی ایده به آنها وابسته است، (بعدها برای تشکیل ماتریسی (محل پیدایش) که کلمات باید از آن سرچشمه بگیرند) این اشباع قطعات شخصیت از طریق اُبژه‌ی مظروفی[۵] که کنترل‌کننده است، بیمار را به سوی این احساس سوق می‌دهند که کلمات همان چیزهای واقعی هستند که آنها نام می‌برند و به همین دلیل دچار سردرگمی می‌شوند که سیگال توصیف نموده است، و به این دلیل ایجاد می‌شود که بیمار یکسان‌سازی می‌کند، اما نماد‌سازی صورت نمی‌گیرد.

این حقیقت که بیمار از این اُبژه‌های عجیب و غریب با دسترسی به تفکر استفاده می‌کند، به مشکل تازه‌ای منجر می‌شود. اگر در نظر بگیریم که یکی از اُبژه‌های بیمار در استفاده از دوپاره‌سازی و همانندسازی فرافکنانه، رهایی از آگاهی از واقعیت است، مشخص است که او می‌تواند با حداقل تلاش، به حداکثر انفصال از واقعیت دست یابد، اگر او بتواند این حملات مخرب را بر روی هر پیوندی انجام دهد که این تاثیرات حسی را به آگاهی متصل می‌کند. در مقاله‌ام برای کنگره بین‌المللی ۱۹۵۳ (بی‌یان، ۱۹۵۴)، نشان دادم که آگاهی از واقعیت روانی بستگی به رشد ظرفیت تفکر کلامی دارد که پایه و اساس آن با موضع افسرده‌واری در ارتباط است. اکنون نمی‌توان به این موضوع پرداخت. شما را به مقاله ملانی کلاین، ۱۹۳۰ با عنوان «اهمیت شکل‌گیری نماد در رشد ایگو» (کلاین، ۱۹۳۰) و مقاله هانا سیگال (سیگال، ۱۹۵۷) که برای انجمن روانشناسی بریتانیا ارسال شده بود، ارجاع می‌دهم. در این مقاله، سیگال اهمیت شکل‌گیری نماد را نشان می‌دهد و رابطه آن را با تفکر کلامی و رانه‌های جبرانی[۶] که معمولاً با موضع افسرده‌وار در ارتباط هستند، مورد بررسی قرار می‌دهد. من به مرحله قبل‌تر همان داستان علاقه‌مند هستم. به اعتقاد من، شیطنت‌هایی که در موضع افسرده‌وار بسیار آشکارتر می‌شوند، در حقیقت در مرحله پارانوئید–اسکیزوئید آغاز شده‌اند، یعنی هنگامی که باید پایه و اساس تفکر اولیه گذاشته شود، اما به دلیل کنش بیش از حد و پرکاریِ دوپاره‌سازی و همانندسازی فرافکنانه این امر صورت نمی‌گیرد.

فروید کارکرد ارائه ابزارهایی برای مهار عمل را به تفکر نسبت می‌دهد. اما در ادامه می‌گوید، «این احتمال وجود دارد که تفکر در اصل ناخودآگاه بوده باشد، تا آنجا که از حد ایده‌پردازی بالاتر رفته و به روابط بین اُبژه – تاثیرات (object-impressions) می‌پردازد، و دارای ویژگی‌های بیشتری می‌شود که فقط از طریق ارتباط آن با رد حافظه‌ی کلمات برای آگاهی قابل درک است» (فروید ۱۹۱۱). تجربیات من موجب شده تا فرض کنم که برخی انواع تفکر، بیشتر از آنکه با کلمات و شنوایی که از همان ابتدا وجود دارند، در ارتباط باشند، به آنچه که ما باید حروف اندیشه‌نگاری و بینایی بنامیم، مربوط هستند. هرچند که این امر به ظرفیتی برای درون‌فکنی و فرا‌فکنی متعادل اُبژه‌ها، و قطعاً به آگاهی از آنها بستگی دارد. این بخش مطابق با ظرفیت بخش غیر روان‌پریش شخصیت است، که بخشی از آن به دلیل دوپاره‌سازی و دفع دستگاه آگاهی است که قبلاً شرح داده‌ام، و دلیل بخش دیگر را اکنون مورد بررسی قرار می‌دهم.

به دلیل عملکردهای بخش غیر روان‌پریش شخصیت، بیمار آگاه است که درون‌فکنی منجر به شکل‌گیریِ فکر ناخودآگاهی می‌شود که فروید از آن به عنوان «بازگشت به روابط بین اُبژه – تاثیرات» صحبت می‌کند. اکنون معتقدم که این فکر ناخودآگاهی که فروید به عنوان بازگشت به روابط بین اُبژه – تاثیرات توصیف می‌کند، مسئول «آگاهی متصل به» تاثیرات حسی[۷] است. این باور در اظهارات او دوازده سال بعد در مقاله «ایگو و اید» تثبیت شده است. وی در این باره می‌گوید «آن سئوال (چگونه یک چیز آگاه می‌شود؟) را می‌توان به شیوه‌ای مفیدتر بیان نمود: (چگونه یک چیز پیش‌آگاه می‌شود؟)» و پاسخ این خواهد بود: «از طریق ارتباط با تصاویر کلامی متناسب با آن» (فروید ۱۹۲۳). در مقاله خودم در سال ۱۹۵۳ گفتم که تفکر کلامی ارتباط نزدیکی با آگاهی از واقعیت روانی دارد (بی‌یان، ۱۹۵۴)؛ به نظر من این امر در مورد تفکر اولیه پیش-کلامی که اکنون در مورد آن صحبت می‌کنم، درست است. با توجه به آنچه که قبلاً در مورد حملات روان‌پریش به تمامی آن دستگاه ذهنی که منجر به آگاهی از واقعیت خارجی و داخلی می شود، گفتم، انتظار می‌رود که بکارگیریِ همانندسازی فرافکنانه به طور خاص در برابر فکر، از هر نوعی باشد، و به روابط بین اُبژه-تاثیر تبدیل شود، زیرا اگر این پیوند را بتوان قطع کرد، یا بهتر آنکه هرگز ایجاد نشود، آنگاه حداقل، آگاهی از واقعیت نابود خواهد شد، هرچند که خود واقعیت را نمی‌توان از میان برد. اما در حقیقت، کار تخریب به صورت نیمه انجام شده است، زیرا اطلاعاتی که از طریق آن، فکر در غیر روان‌پریش از طریق درون‌فکنی و فرافکنی متعادل ساخته می‌شود، برای بخش روان‌پریش شخصیت در دسترس نیست، زیرا جابجایی فرافکنی و درون‌فکنی از طریق همانندسازی فرافکنانه او را تنها با اُبژه‌های عجیب و غریبی که شرح داده‌ام، ترک نموده است.

در حقیقت، نه تنها تفکر ابتدایی مورد حمله قرار می‌گیرد، زیرا تاثیرات حسی واقعیت را با آگاهی پیوند می‌دهد، بلکه به دلیل برخورداری بیش از حد روان‌پریش در تخریب و ویرانگری، فرایندهای دوپاره‌سازی به پیوندهای درون فرایندهای تفکر گسترش می‌یابد. همانطور که فروید در مورد اندیشه به روابط بین اُبژه – تاثیرات اشاره می‌کند، این ماتریس ابتداییِ اندیشه‌نگاری (ایدئوگراف) که فکر از آن سرچشمه می‌گیرد، در درون خودش شامل پیوند بین یک اندیشه‌نگاری با دیگری است. همه اینها اکنون مورد حمله قرار می‌گیرند، تا اینکه سرانجام دو اُبژه را نتوان به گونه‌ای تجمیع کرد که هر اُبژه با ویژگی‌های ذاتی‌اش دست‌نخورده باقی بماند، و هنوز بتوان از طریق ترکیب آنها، اُبژه ذهنی جدیدی را تولید نمود. در نتیجه، شکل‌گیری نمادها، که بستگی به تاثیر درمانی آن بر توانایی تجمیع دو اُبژه دارد، به گونه‌ای که شباهت آنها آشکار شود، اما تفاوت آنها تحت تاثیر قرار نگرفته باشد، اکنون دشوار می‌شود. در مرحله بعدی، نتیجه‌ی این حملات دوپاره‌سازی در انکار بیان (تولید صوت) (denial of articulation) به عنوان اصلی برای ترکیب کلمات دیده می‌شود. این مورد آخر به این معنا نیست که اُبژه‌ها را نمی‌توان تجمیع کرد؛ همانطور که بعداً هنگام صحبت از انباشتگی، نشان خواهم داد که این موضوع به هیچ وجه درست نیست. علاوه بر این، از آنجا که آنچه پیوند می‌دهد، نه تنها به شیوه‌ای دقیق چندپاره شده است، بلکه برای پیوستن به سایر اُبژه‌های عجیب و غریب به درون سایر اُبژه‌ها فرافکنی نیز شده است، بیمار احساس می‌کند توسط پیوندهایی دقیق احاطه شده است که اکنون پُر از بی‌رحمی هستند، و اُبژه‌ها را بی‌رحمانه به هم پیوند می‌دهند.

برای نتیجه‌گیری توصیف من از چندپاره‌سازیِ ایگو و اخراج آن به و پیرامون اُبژه‌هایش، باید بگویم که به اعتقاد من، فرآیندی را که به عنوان عامل اصلی شرح داده‌ام، تا حدی است که هنگام تمایز بخش روان‌پریش از قسمت غیرروان‌پریش شخصیت، بتوان چنین عاملی را بدون تحریف جدا کرد. این امر در ابتدای زندگی بیمار اتفاق می‌افتد. حملات سادیستیک به ایگو و ماتریس فکر، همراه با همانندسازیِ فرافکنانه‌ی بخش‌ها، موجب این اطمینان می‌شود که از این مرحله به بعد، نوعی واگرایی در حال گسترش بین بخش‌های روان‌پریش و غیرروان‌پریش شخصیت وجود دارد، تا اینکه بالاخره این جدایی بین آنها برطرف نشدنی احساس شود.

عواقبی که برای بیمار دارد این است که او اکنون نه در دنیای رویاها، بلکه در دنیای اُبژه‌هایی حرکت می‌کند که معمولاً ابزار رویاها هستند. به نظر می‌رسد تاثیرات حسی او متحمل نوعی نقص شده‌اند که بهتر بود که به آنها حمله می‌شد زیرا احساس می‌شود که سینه در فانتزی‌های سادیستیک نوزاد مورد حمله قرار می‌گیرد (کلاین، ۱۹۲۸). بیمار احساس می‌کند در حالت ذهنی که به آن دست یافته است، زندانی شده و نمی‌تواند از آن فرار کند، زیرا احساس می‌کند او فاقد دستگاه آگاهی از واقعیت است که کلید فرار و آزادی او است و از طریق آن می‌تواند رها شود. با حضور تهدیدآمیزِ بخش‌های اخراج شده به صورت حرکات سیاره‌ای که او را دربرگرفته‌اند، احساس حبس تشدید می‌شود. این اُبژه‌ها، که ابتدایی و در عین حال پیچیده هستند، دارای خصوصیاتی هستند که در شخصیت غیر روان‌پریش، مختص ماده (matter)، اُبژه‌ها، حس‌ها، ایده‌ها، و سوپرایگو هستند.

تنوع این اُبژه‌ها، که وابسته به احساسی هستند که در آن اشباع شده‌اند، مانع از آن می‌شوند که اشاره‌ای سریع و بی‌دقت به حالت پیدایش آنها داشته باشم. رابطه‌ی این اُبژه‌ها با مواد و داده‌های مورد نیاز برای تفکر اندیشه‌نگارانه (ایدئوگرافیک) منجر می‌شود بیمار اُبژه‌های واقعی را با ایده‌های اولیه اشتباه بگیرد و بنابراین، هنگام اطاعت از قوانین علوم طبیعی، و نه از قوانین کارکرد ذهنی، دچار سردرگمی می‌شوند. اگر در تلاشش برای بازگردانیِ ایگو، بخواهد هر کدام از آن اُبژه‌ها را بازگرداند و هنگام تجزیه و تحلیل احساس کند مجبور به تلاش است، باید از طریق همانندسازی فرافکنانه به صورت معکوس و در مسیری که دفع شده‌اند، آنها را بازگرداند. فرقی نمی‌کند احساس کند یکی از این اُبژه‌ها از طریق روانکاو در او قرار داده شده است، یا احساس کند آن را از او گرفته است، این ورود را نوعی حمله می‌داند. در درجه شدیدی که او دوپاره‌سازیِ اُبژه‌ها و ایگو را مانند هم انجام داده است، هرگونه تلاش برای ترکیب (هم‌نهادی) خطرناک می‌شود. علاوه بر این، همانطور که او خودش را از آنچه به آن ملحق شده، خلاص می‌کند، ظرفیت او برای بیان، روشهای موجود برای ترکیب را بی‌حاصل می‌داند؛ او می‌تواند متراکم شود، اما نمی‌تواند ملحق شود، او می‌تواند آمیخته شود، اما نمی‌تواند به روشنی بیان کند. ظرفیت برای ملحق شدن احساس می‌شود، در نتیجه‌ی دفع آن، همانند همه ذرات دفع شده، بی‌نهایت بدتر از زمانی که دفع شدند، می‌شوند. هرگونه الحاق و پیوستگی که اتفاق می‌افتد، با انتقام و کینه‌جویی انجام می‌شود، یعنی به شیوه‌ای که کاملاً مغایر با خواسته‌های بیمار در آن لحظه است. در طی تحلیل، این فرآیند فشرده‌سازی یا تجمیع، مقداری از بدنهادی خود را از دست می‌دهد و سپس مشکلات تازه‌ای به وجود می‌آید.

اکنون باید توجه شما را به موضوعی جلب کنم که مقاله‌ای برای خود می‌طلبد و نمی‌توان در اینجا خیلی از آن گفت. در توضیحات من این نکته ضمنی وجود دارد که شخصیت روان‌پریش یا آن بخش از شخصیت از دوپاره‌سازی و همانندسازی فرافکنانه به عنوان جایگزینی برای واپس‌رانی استفاده کرده است. در مواردی که بخش غیر روان‌پریش شخصیت به واپس‌رانی به عنوان ابزاری برای قطع برخی روندهای ذهنی هم از آگاهی و هم از سایر فرم‌های ابراز و فعالیت، متوسل می‌شود، بخش روان‌پریش شخصیت سعی می‌کند خودش را از دستگاهی که روان برای اجرای واپس رانی به آن وابسته است، خلاص کند؛ به نظر می‌رسد که ناخودآگاه جایش را به دنیای ابزار رویا (dream furniture) می‌دهد.

اکنون سعی می‌کنم یک جلسه واقعی را شرح دهم؛ تجربه‌ای بالینی که مبتنی بر این نظریه‌هاست، بیش از آنکه توصیف تجربه‌ای باشد که تئوری‌ها بر اساس آن بنا شده‌اند، اما امیدوارم بتوانم مطالب جلسات قبلی را که موجب شدند چنین تفسیری ارائه دهم، نشان دهم.

بیمار در زمان این جلسه، که بخش کوچکی از آن را توضیح می‌دهم، به مدت شش سال به من مراجعه می‌کرد. او یکبار چهل و پنج دقیقه دیر کرده بود، اما هرگز جلسه‌ای را از دست نداده بود؛ جلسات به مروز زمان ادامه پیدا نکردند. امروز صبح یک ربع دیر رسید و روی کاناپه نشست. مدتی به این طرف و آن طرف تکان خورد تا ظاهراً بتواند راحت‌تر بنشیند. در ادامه وی گفت: «تصور نمی‌کنم امروز کاری انجام دهم. من باید به مادرم زنگ می‌زدم.» مکثی کرد و سپس گفت: «نه، من فکر کردم اینطور خواهد بود.» بعد از مکثی طولانی ادامه داد «هیچ چیز به جز چیزهای کثیف و بدبو»، او گفت «فکر می‌کنم بینایی‌ام را از دست داده‌ام.» اکنون بیست و پنج دقیقه از زمان ما سپری شده بود و در این مرحله تفسیری ارائه کردم، اما قبل از تکرار آن، باید درباره برخی مطالب قبلی بحث کنم که امیدوارم صحبت‌هایم را قابل درک کند.

وقتی بیمار روی کاناپه موقعیت را تغییر می‌داد، چیزی را می‌دیدم که با آن آشنا بودم. پنج سال قبل توضیح داده بود که پزشکش به وی توصیه می‌کند عمل فتق انجام دهد و قابل تصور بود که ناراحتی ناشی از فتق او را مجبور میکند تا برای نشستن تنظیماتی را انجام دهد. هرچند که مشخص بود چیزی بیش از فتق موجب فعالیت منطقی او برای راحتی جسمانی‌اش شده بود. گاهی از او پرسیده بودم که این حرکات برای چه هستند و پاسخ به این سئوالات، «هیچ چیز» بود و یکبار هم گفته بود، «نمی‌دانم». احساس می‌کردم که «هیچ چیز» در واقع نوعی دعوت در لفافه مشخص از من بود تا در کار او دخالت نکنم، همچنین انکار چیز خیلی بدی نیز بود. من هفته‌ها و سالها به تماشای حرکات او ادامه دادم. یک دستمال از جیب راستش بیرون زده بود؛ او به کمرش قوس داده بود – آیا یک ژست جنسی بود؟ فندکی از جیبش افتاد. آیا باید آن را بردارد؟ بله. نه، شاید نه. خب بله. آنرا از کف زمین برداشت و کنار دستمال قرار داد. بلافاصله سکه‌های زیادی از روی کاناپه به زمین افتادند. بیمار آرام نشسته بود و منتظر ماند. شاید ژست‌های او می‌خواستند نشان دهند که او برداشتن فندک کار علاقلانه‌ای نبود. زیرا به نظر می‌رسد موجب ریختن سکه‌ها شدند. او با احتیاط و پنهانی منتظر ماند. و سرانجام اظهاراتی را که گزارش کرده‌ام، بیان نمود. او توضیحاتش را به یادم آورد، که در یک جلسه ارائه نشده بودند، بلکه در طی چندین ماه حرکات پر پیچ وخمی که مجبور بود قبل از رفتن به دستشویی، یا صبحانه، یا تلفن به مادرش انجام دهد، ایجاد شده بودند. من سعی در یادآوری بسیاری از تداعی‌های آزاد داشتم که ممکن بود برای رفتاری که او امروز صبح مانند بسیاری از صبح‌ها نشان می‌داد، مناسب باشد. اما این موارد اکنون تداعی‌های من بودند، و به یاد دارم یک‌بار سعی کردم از چنین مطالبی در تفسیرم استفاده کنم، که دقیقاً پاسخی بود که او داده بود. تفسیری را به یاد می‌آورم که با موفقیت همراه بود. اشاره کرده بودم که احساس او نسبت به آن حرکات و رویایی که در مورد آن به من گفته بود، یکسان بود – او هیچ ایده‌ای در مورد رویا نداشت و هیچ ایده‌ای درباره آن حرکان نداشت. او موافقت کرده بود که «بله، اینطور است». من پاسخ دادم، «و با این‌حال شما یکبار در مورد آن حرکات ایده داشتید، فکر کردید آن فتق است.» او در پاسخ گفت، «این چیزی نیست»، و مکث کرد، مکثی که به نظرم زیرکانه بود تا ببیند آیا من موضوع را درک کردم یا نه. من گفتم، «بنابراین، هیچ‌چیز در واقع فتق است»، او پاسخ داد، «ایده‌ای ندارم، فقط یک فتق است.» احساس کردم که «هیچ ایده‌ای ندارم» او بسیار شبیه با «هیچ ایده‌ای ندارم» در مورد رویاها یا حرکات بود، اما حداقل برای آن جلسه متوجه چیز بیشتری نشدم. در این رابطه، حرکات و رویاها نمونه‌هایی کاملاً مناسب از تلاش‌های ناقص برای همکاری بود، و این نیز چیزی بود که توجهتان را به آن جلب کرده بودم.

همانطور که اغلب برای من پیش آمده است، ممکن است برای شما نیز پیش آمده باشد، که در حال تماشای مجموعه‌ای از نمایش‌های دراماتیک مینیاتوری در مورد آماده‌سازی برای حمام یا تغذیه کودک، یا تغییر پوشک، یا اغوای جنسی بود. اغلب اوقات صحیح است که بگوییم این نمایش، مجموعه‌ای برای بیان تعدادی از این صحنه‌ها بود، و این تاثیر بود که باعث شد در نهایت تصور کنم که من در حال تماشای نوعی فعالیت ایدئوموتور[۸] هستم، یعنی ابزاری برای بیان یک ایده بدون اینکه نامی از آن برده شود. بعد از مدت کوتاهی به این فکر رسیدم که نوعی فعالیت حرکتی است که فروید به عنوان مشخصه‌ی برتری اصل لذت توصیف کرده بود (بی‌یان، ۱۹۵۴). به همن دلیل، تا حدی که من مشغول تماشای پدیده‌های روان‌پریش بودم، بیمار نمی‌توانست در پاسخ به آگاهی از واقعیت خارجی عملی انجام دهد؛ او در حال نمایش نوعی تخلیه حرکتی بود که فروید تحت عنوان برتری اصل لذت بیان کرده بود، «برای سبکباری دستگاه ذهنیِ افزایش محرکها بکار می‌رود، و برای انجام این کار تحریک‌های عصبی به داخل بدن منتقل می‌شود (بیان ظاهری تاثیر». این تاثیر بود که به من بازگشت، هنگامی که بیمار گفت، «انتظار ندارم که امروز کاری انجام دهم.» این اظهار نظر می‌تواند به احتمال تولید هر گونه اطلاعات توسط او برای تفسیر اشاره کند، یا به این احتمال اشاره ‌کند که من هر گونه تفسیری ارائه خواهم داد. «من باید به مادرم زنگ می زدم» می‌توان به این معنا باشد که مجازاتِ کوتاهی او در انجام این کار عدم توانایی او در ارائه هر گونه تحلیل است. همچنین به این معنی است که مادرش می‌دانست در این مورد چه کاری باید انجام دهد – او می‌توانست تداعی‌هایی از او یا از تفسیرهای من بیرون بکشد؛ چیزی که بستگی به اهمیت مادرش برای او داشت، اما در این مرحله این امر واقعاً برایم مبهم بود. مادرش به عنوان یک زن ساده از طبقه کارگر که مجبور بود برای تامین خانواده‌اش سرکار برود، وارد تحلیل شده بود؛ این دیدگاه با همان درجه اعتقاد که در گفته‌هایش مشخص بود مبنی بر اینکه خانواده بسیار ثروتمند بود، مورد ملاحظه قرار گرفت. من با بررسی اجمالی او را زنی با مشغولیت‌های اجتماعی بیشماری دیدم که زمان اندکی برایش باقی گذاشته بود تا نیازهای بیمار را که پسر بزرگترش بود، و دخترش که دو سال از بیمار بزرگتر بود، یا بقیه خانواده را تامین کند. در مورد مادرش صحبت شده بود، اگر هر چیزی چنان نامفهوم و غیرقابل بیان باشد، می‌توان به عنوان گفتاری که خالی از شعور و درایت یا فرهنگ است، توصیف نمود، اگرچه به بازدید از گالرهای هنری با شهرت جهانی عادت داشته باشد. من به این نتیجه رسیدم که تربیت فرزندان برای او در نهایت نادانی و زحمت بوده است. ممکن است بگویم در زمان نوشتن این مطالب، مادر واقعی او را بیشتر از شخصی می‌شناختم که خودش را به شیوه‌ای که به عنوان نمونه‌ای از شخصیت روان‌پریش توصیف کرده‌ام، از شر ایگویش خلاص نموده است. با وجود این، من این تاثیرات و موارد دیگری را که حذف نمودم، داشتم، و تفسیرهایم را بر اساس آنها هستند. پاسخ‌های بیمار به این تفسیرها به صورت رد صریح[۹] بود، زیرا یا به دلیل اشتباه بودن، غیرقابل قبول بودند، یا درست بودند، اما به طور نامناسبی به آن نتیجه رسیده بودم که من باید بدون اجازه‌ی او، از ذهنش (در واقع ظرفیتش برای تماس با واقعیت) استفاده می‌کردم. مشاهده خواهد شد که او بدین‌ترتیب نوعی انکار حسادت‌آمیز نسبت به بینش من ابراز می‌کند.

وقتی که بیمار بعد از مکث گفت که او می‌دانست اینگونه خواهد شد، من کاملاً مطمئن شدم که این من بودم که بعید بود در آن جلسه کاری انجام دهد، و مادرش همان شخص یا چیزی بود که می‌توانست او را قادر سازد تا با رضایت بیشتری با من کنار بیاید. تداعی بعدی موجب تقویت این تاثیر شد.

اگر تئوری‌هایی که شرح داده‌ام، درست باشند، آنگاه، در هر شرایطی، بیماری که به اندازه کافی ناخوش است، همانطور که این فرد بود، برای دسترسی به مدرک باید دو مشکل اصلی حل شود، یکی مربوط به بخش غیرروان‌پریش شخصیت و دیگری مربوز به بخش روان‌پریش است. در این بیمار خاص، در این مقطع خاص، شخصیت روان‌پریش و مشکلات آن هنوز شخصیت غیرروان‌پریش و مشکلات آن را پنهان می‌کند. با وجود این، همانطور که امیدوارم نشان دهم، موارد اخیر قابل تشخیص بودند. شخصیت غیرروان‌پریش با مشکل روان‌رنجوری روبرو بود، یعنی مسئله‌ای که بر حل تعارض ایده‌ها و احساساتی که عملکرد ایگو منجر به آن شده بود، متمرکز است. اما شخصیت روان‌پریش درگیر مسئله ترمیم ایگو است، و سرنخ این مشکل، ترس او برای از دست دادن بینایی‌اش بود. از آنجا که این مشکل روان‌پریشی بود که تحمیل شده بود، به آن پرداختم، ابتدا تداعی آخری را در نظر گرفتم. به او گفتم که این چیزها و بوهای کثیف همان چیزهایی هستند که او احساس می‌کرد مرا وادار به انجام آنها کرده است، و اینکه احساس می‌کرد مرا مجبور کرده آنها را تخلیه کنم، از جمله بینایی (sight) که او درون من قرار داده بود.

بیمار حرکت تشنجی و سریعی انجام داد و او را می‌دیدم که با احتیاط هوای اطرافش را وارسی می‌کرد. بر این اساس گفتم که او احساس می‌کند در میان تکه‌های بد و بدبوی خودش، مانند چشمهایش که فکر می‌کرد از مقعدش بیرون آورده است، احاطه شده است. او پاسخ داد: «نمی‌توانم ببینم.» سپس به او گفتم که او احساس می‌کند بینایی‌اش و توانایی برای صحبت با مادرش، یا با من را از دست داده است، هنگامی که خودش را از شر این توانایی‌ها خلاص کرده بود تا از درد دوری کند.

در این تفسیر آخری، از جلسه‌ای استفاده می‌کردم که ماهها قبل از آن برگزار شده بود، و در آن بیمار شکایت داشت که تحلیل شکنجه است، شکنجه حافظه (memory torture) است. سپس به او نشان دادم که وقتی احساس درد کرد، همانطور که در این جلسه حرکات تشنجی‌اش گواهی بر آن بود، با خلاص شدن از حافظه‌اش و هر آنچه که می‌تواند موجب درک درد در او شود، به بیهوشی[۱۰] می‌رسد.

بیمار: «سرم در حال شکافتن است؛ ممکن است عینک تیره من باشد.» (احتمالا سرم در حال شکافتن عینک تیره من باشد)

حدود پنج ماه قبل عینک تیره‌ای زده بودم؛ حقیقت این است که اینکار هیچ واکنشی از آن روز تا کنون تولید نکرده است، اما اگر در نظر بگیریم که او پوشیدن عینک تیره توسط من را یکی از اُبژه‌هایی می‌دانست که هنگام توصیف سرنوشت ذرات دفع شده‌ی ایگو به آن مراجعه کرده‌ام، کمتر تعجب‌آور خواهد بود. توضیح دادم که به نظر می‌رسد که شخصیت روان‌پریش قبل از اینکه احساس کند دارای یک ایدئوگراف مناسب برای استفاده در ارتباط با خودش یا با دیگران است، منتظر وقوع رویداد مناسبی است.

متقابلاً، وقایع دیگری، که ممکن است برای شخصیت غیر روان‌پریش اهمیت فوری داشته باشد، در حال عبور هستند، زیرا آنها فقط به عنوان ایدئوگراف‌هایی که برای نیاز فوری بکار نمی‌روند، قابل توجه هستند. در مورد فعلی، مسئله‌ای که با پوشیدن عینک تیره توسط من ایجاد شده بود، در بخش غیر روان‌پریش شخصیت پنهان بود، زیرا بخش روان‌پریش شخصیت غالب بود؛ و در آن بخش از شخصیت، این رویداد صرفاً به عنوان ایدئوگرافی مهم بود که هیچ نیاز فوری به آن نداشت. هنگامی که سرانجام این حقیقت در تحلیل نمایان شد، ظاهر آن شاید مانند نوعی واکنش‌ تاخیرآمیز بود، اما چنین دیدگاهی به این فرض بستگی دارد که تداعی عینک تیره، بیان تعارض روان‌رنجور (نوروتیک) در بخش غیر روان‌پریش شخصیت بود. در حقیقت، این بیان تاخیرآمیز تعارض در بخش غیر روان‌پریش شخصیت نبود، بلکه همانطور که نشان خواهم داد، تحرک ایدئوگراف مورد نیازِ بخش روان‌پریش شخصیت برای ترمیم فوری ایگوی آسیب دیده از همانندسازی فرافکنانه بیش از حد است که توضیح دادم. انواع نقض حقیقت، که در اصل در سکوت از آن عبور شد، نباید چندان مهم در نظر گرفته شوند، زیرا پیدایش آنها به تاخیر افتاده است، اما از طرفی گواه فعالیت در بخش روان‌پریش شخصیت هستند.

سپس با این فرض که عینک تیره در اینجا نوعی ارتباط کلامی یک ایدئوگراف است، تعیین تفسیر آن ایدئوگراف ضروری می‌شود. مجبور به خلاصه‌سازی هستم، تقریباً می‌ترسم به غیرقابل فهم بودن شواهدی که در اختیار دارم اشاره کنم. عینک نوعی اشاره به شیشه شیر کودک داشت. آنها دو عینک، یا دو شیشه بودند، که به سینه شباهت داشتند. آنها به دلیل اخم و عصبانیت تاریک بودند. آنها شیشه بودند و از طریق آنها سعی می‌کرد آنها را به صورت سینه ببیند. آنها تیره بودند زیرا او برای جاسوسی از والدینش در هنگام رابطه (آمیزش) به تاریکی نیاز داشت. آنها تاریک بودند زیرا او شیشه را برای دریافت شیر نگرفته بود، بلکه می‌خواست ببیند پدر و مادرش چه کار می‌کنند. آنها تاریک بودند زیرا او آنها را بلعیده بود، نه اینکه فقط شیر درون آنها را خورده باشد. و آنها تاریک بودند زیرا اُبژه‌های کاملاً خوب درون او سیاه و بدبو شده بودند. همه این ویژگی‌ها باید از طریق عملکرد قسمت غیر روان‌پریش شخصیت به دست آمده باشد. علاوه بر این مشخصات، موارد دیگری مرتبط به آنها بودند که به عنوان بخشی از ایگو که از طریق همانندسازی فرافکنانه دفع کرده بود، توصیف کردم، یعنی تنفر او از آنها در واقع بخشی از خودش بود که نپذیرفته بود. با استفاده از افزایش تجربیات تحلیلی، و تمرکز بر مشکل روان‌پریشی، و نیاز به ترمیم ایگو برای تامین نیازهای موقعیت خارجی گفتم:

روانکاو. بینایی شما به درونت بازگشته است، اما سرت را دوپاره کرده است؛به دلیل کاری که برای آن انجام داده‌اید، احساس می‌کنید بینایی بسیار بدی است.

بیمار. (با حالتی دردناک تکان خورد، گویا در حال حفاظت از مقعدش باشد). هیچ چیز.

روانکاو. به نظر می‌رسد مقعد شما باشد.

بیمار. سخت‌گیری‌های اخلاقی

به او گفتم که بینایی‌اش، عینک تیره به عنوان نوعی وجدان احساس می‌شود که او را مجازات می‌کند، تا حدودی به دلیل خلاص شدن از آنها برای جلوگیری از درد، و تا اندازه‌ای به این دلیل که او از آنها برای جاسوسی من و والدینش استفاده کرده بود. نمی‌توانستم درک کنم که با توجه به فشردگی تداعی، عدالت را رعایت کرده‌ام.

در ادامه متوجه خواهید شد که نتوانسته‌ام پیشنهادی مبنی بر اینکه چه عواملی می‌تواند محرک این واکنش‌ها در بیمار باشد، ارائه دهم. این موضوع تعجب‌آور نیست، زیرا من با یک مشکل روان‌پریشی سروکار دارم، و از آنجا که مشکل روان‌پریشی برخلاف مشکل غیر روان‌پریشی دقیقاً مربوط به تخریب تمام دستگاه ذهنی است که موجب آگاهی از محرک‌های واقعیت می‌شود، ماهیت و حتی وجود چنین محرک‌هایی قابل تشخیص نیست. با این حال، اظهارات بعدی بیمار به این موضوع اشاره می‌کند.

بیمار. آخر هفته، نمی‌دانم آیا می‌توانم آن را تحمل کنم. این نمونه‌ای از روشی است که در آن بیمار احساس می‌کند ظرفیتش را برای تماس ترمیم کرده و بنابراین می‌تواند در مورد آنچه که در اطرافش می‌گذرد به من بگوید. این پدیده اکنون برای او آشناست و من آن را تفسیر نکردم. در عوض من گفتم:

روانکاو. احساس می‌کنی که باید بتوانی بدون من به زندگی‌ات ادامه دهی. اما برای این کار احساس می‌کنی باید بتوانی آنچه را که در اطرافت اتفاق می‌افتد، درک کنی، و حتی بتوانی با من در تماس باشی؛ باید همانطور که به مادرت زنگ می‌زنی، بتوانی از راه دور با من در تماس باشی؛ بنابراین، سعی کردی دوباره بتوانی من را ببینی و با من صحبت کنی.

بیمار. تفسیر درخشان. (با تشنج ناگهانی) خدایا!

روانکاو. اکنون احساس می‌کنی می‌توانی ببینی و درک کنی، اما آنچه که می‌بینی آنقدر درخشان است که می‌تواند موجب درد شدیدی شود.

بیمار (مشت‌هایش را گره کرد و تنش و نگرانی زیادی در او نمایان بود). از تو متنفرم.

روانکاو. وقتی که می‌بینی، چیزی که می‌بینی – تعطیلات آخر هفته و چیزهایی که برای ایجاد تاریکی و جاسوسی استفاده می‌کنی – تو را از نفرت از من و تحسین پر می‌کند.

اعتقاد من این است که در این مرحله، ترمیم ایگو به معنای مواجهه‌ی بیمار با مشکل غیر روان‌پریشی، حل تعارضات روان‌رنجوری است. واکنش‌های او در هفته بعد، هنگامی که ناتوانی‌اش را در تحمل تعارضات روانجوری که محرک آنها واقعیت بود، نشان داد و تلاش او برای حل آن مشکل از طریق همانندسازی فرافکنانه، از این اعتقاد پشتیبانی کرد. به دنبال آن، شاهد تلاش او برای استفاده از من به عنوان ایگوی خودش، اضطراب‌هایش در مورد جنونش، همچنین تلاش برای ترمیم ایگوی خود و بازگشت به واقعیت و روان‌رنجوری بودم؛ و بدین‌ترتیب، این چرخه همواره در حال تکرار بود.

من این بخش از یک جلسه را به طور مفصل شرح دادم زیرا می‌توان از آن برای نشان دادنِ نکات بسیاری بدون تحمیل بار به خواننده با تعدادی از مثالهای مختلف از تداعی و تفسیر استفاده نمود. متاسفانه مجبور شدم برخی از مطالب قابل توجه و چشمگیر را کنار بگذارم، زیرا ذکر آنها بدون در نظر گرفتن انبوهی از تحلیل‌های روزانه معمولی با بار طاقت‌فرسایِ غیرقابل فهم بودن، خطا، و غیره، تصویری کاملاً گمراه‌کننده ایجاد می‌شود. در عین حال نمی‌خواهم موجب شک و شبهه شوم، رویکردی را که در حال توصیف آن هستم، به نظر من نتایج کاملاً قابل توجهی داشته است. تغییری که در این بیمار طی چند هفته رخ داد، زمانی که من توانستم فعل و انفعالاتی را که توضیح داده بودم، نشان دهم، از نوعی بود که به اعتقاد من هر روانکاوی خواهد پذیرفت که ارزش نامگذاری به عنوان بهبود روانکاوی را دارد. رفتار بیمار ملایم‌تر شد؛ حالت و بیانش تنش کمتری داشت. در آغاز و پایان جلسات او به چشمانم نگاه می‌کرد و دیگر از من فرار نمی‌کرد، یا آنچه که برای او اتفاق عادی بود، فراتر از من تمرکز می‌کرد، انگار که من سطح آینه‌ای بودم که او در مقابلش درام درونی را تمرین می‌کرد، ویژگی عجیبی که اغلب به من کمک می‌کرد تا متوجه شوم که من برای او یک شخص واقعی نیستم. متاسفانه، نمی‌توان این پدیده را به سادگی توصیف نمود و نمی‌توانم بر روی این مطلب درنگ کنم؛ زیرا می‌خواهم توجهتان را به پیشرفتی جلب کنم که متوجه آن شدم، و هنوز هم در سایر بیماران مشاهده می‌کنم، امری که هم شگفت‌آور و هم گیج‌کننده است. همانطور که با موضوع اصلی این مقاله آشنا می‌شوید، می‌توانم با بازگشت به بحث نظری که برای معرفی نمونه‌ی بالینی‌ام آن را قطع کردم، آن را ادامه دهم.

اگر تفکر کلامی همان چیزی باشد که تاثیرات را ترکیب و بیان می‌کند، و بنابراین، برای آگاهی از واقعیت درونی و بیرونی ضروری است، انتظار می‌رود که گاهی اوقات در طول روانکاوی، در معرض دوپاره‌سازی مخرب و همانندسازی فرافکنانه قرار گیرد. من شروع تفکر کلامی را در ارتباط با موضع افسرده‌وار توصیف کردم؛ اما افسردگی که مناسب این مرحله باشد، چیزی است که شخصیت روان‌پریش به آن اعتراض می‌کند و بنابراین، رشد و توسعه تفکر کلامی مورد حمله قرار می‌گیرد، هر زمان که افسردگی رخ می‌دهد، عناصر اولیه آن از طریق همانندسازی فرافکنانه از شخصیت خارج می‌شوند. سیگال (۱۹۵۶) در مقاله‌اش برای کنگره بین‌المللی در سال ۱۹۵۵ نحوه‌ی برخورد روان را با افسردگی توضیح داد؛ می‌خواهم شما را به آن تعریف ارجاع دهم که با آن بخش از موضع افسرده‌واری که در اینجا در بحث رشد تفکر کلامی مطرح شد، در ارتباط است. اما من گفته‌ام که حتی در مراحل اولیه، وضعیت پارانوئید–اسکیزوئید، فرآیندهای فکری که باید در حال توسعه باشند، در حقیقت از بین می‌روند. در این مرحله، هیچ تردیدی در مورد تفکر کلامی وجود ندارد، بلکه مسئله فقط در مورد بنیادگذاری اندیشه اولیه از نوع پیش‌کلامی است. همانندسازی فرافکنانه‌ی بیش از حد در این مرحله اولیه مانع درون‌فکنی و جذب (assimilation) ملایم و آرام تاثیرات حسی می‌شود و بنابراین، شخصیت، پایه و مبنای محکمی را که بتواند بر مبنای آن تفکر پیش-کلامی را آغاز کند، انکار می‌کند.

علاوه بر این، نه تنها فکر، به عنوان یک پیوند مورد حمله قرار می‌گیرد، بلکه عواملی که موجب انسجام و پیوستگی فکر نیز می‌شوند، مورد حمله قرار می‌گیرند، به طوری که در پایان، عناصر فکر، واحدهایی که فکر را تشکیل دادند، قابل بیان نیستند. بنابراین، هم با ادامه‌ی حملاتی که به عنوان نمونه‌ای از موضع افسرده‌واری توضیح دادم، و هم به دلیل تاریخچه طولانیِ حملات به فکر از هر نوعی که مقدم بر این باشد، رشد تفکر کلامی به خطر می‌افتد.

تلاش برای تفکر، که بخش مرکزی کل فرآیند ترمیم ایگو است، شامل استفاده از حالات پیش-کلامی اولیه است که متحمل معیوب‌سازی (mutilation) و همانندسازی فرافکنانه شده است. این بدان معناست که ذرات دفع شده‌ی ایگو، و افزایش آنها، باید دوباره کنترل شده و در نتیجه به شخصیت بازگردانده شوند. بنابراین، همانندسازی فرافکنانه معکوس می‌شود و این اُبژه‌ها از طریق همان مسیری که بیرون رانده شده بودند، بازگردانده می‌شوند. این موضوع را مریضی بیان کرد که گفت باید برای فکر کردن از روده، نه از مغزش استفاده کند، و از طریق اصلاح من بر درستیِ توصیفش تاکید داشت، هنگامی که در جلسه بعدی، در مورد جذب چیزی از طریق بلعیدن آن صحبت کردم؛ او گفت روده نمی‌بلعد. به منظور بازگرداندن آنها، این اُبژه‌ها باید فشرده شوند. به دلیل خصومت کارکرد رد شده‌ی بیان، که اکنون خود یک اُبژه است، اُبژه‌ها فقط می‌توانند به شیوه‌ای نامناسب به هم ملحق شوند، یا تجمیع گردند.

در مثال بالینی پیشنهاد دادم که عینک تیره نمونه‌ای از این نوع تجمیع اُبژه‌های عجیب و غریب بودند که ماحصل همانندسازی فرافکنانه‌ی ایگو بودند. علاوه بر این، به دلیل عدم توانایی بیمار در تمایز بین این اُبژه‌ها و اُبژه‌های واقعی، او اغلب مجبور بود منتظر رویدادهای مناسب باشد تا از طریق ایدئوگراف انگیزه‌ی وی برای برقراری ارتباط مورد نیاز فراهم شود، و این مورد، عملی متقابل برای آن بود، یعنی نمونه‌ای از ذخیره‌سازی یک رویداد که به دلیل اهمیت نوروتیک آن نبود، بلکه به دلیل ارزش آن به عنوان یک ایدئوگراف بود. اکنون این بدان معنی است که این کاربرد ویژه از عینک تیره نسبتاً پیشرفته است. به یک دلیل، ذخیره‌سازی چنین رویدادی برای استفاده به عنوان یک ایدئوگراف تقریباً با توصیف فروید از جستجو برای داده برابر است، به طوری که اگر یک نیاز درونی فوری ایجاد شود، ممکن است از قبل به عنوان تابعی از توجه، که یکی از جنبه‌های ایگو است، آشنا باشند. اگرچه در این نمونه، به شکلی تقریباً ابتدایی است، اما نوعی انباشتگی ماهرانه را نیز نشان می‌دهد که در انتقال معنا موفق است. اکنون پیشرفت شگفت‌آور و حتی نگران‌کننده‌ی چیزی که در مورد آن صحبت کردم، با این بخش از انباشتگی ماهرانه در ارتباط است. به دلیل آنکه من نه تنها آن بیماران یافته‌ام که بیشتر و بیشتر به تفکر کلامی متوسل می‌شوند، در نتیجه، ظرفیت بیشتری برای آن و افزایش توجه روانکاو به عنوان یک انسان عادی نشان می‌دهند، بلکه اینطور به نظر می‌رسد که آنها به جای گفتار بیان شده در این نوع گفتار متراکم شده مهارت بیشتری کسب می‌کنند. نکته کلی در مورد گفتار پیشرفته این است که به میزان زیادی کار متفکر یا سخنران را ساده می‌کند. با آن ابزار می‌توان مشکلات را حل کرد، زیرا حداقل می‌توان آنها را بیان نمود، در حالی که بدون آن، برخی از سئوالات، با هر درجه از همیت را نمی‌توان حتی مطرح نمود. نکته خارق‌العاده، شاهکاری است که از طریق آن، بیمار از حالات ابتدایی تفکر برای بیان موضوعات بسیار پیچیده استفاده می‌کند. برای من قابل توجه بود که توانایی‌اش در انجام این‌کار همزمان با پیشرفت‌های خوشایند دیگری بهبود می‌یابد. من از این موضوع استقبال می‌کنم، زیرا هنوز خودم را راضی نکرده‌ام که نادیده گرفتنِ محتوای یک تداعی درست است، زیرا پرداختن به آن باعث می‌شود روانکاو به مدت بسیار طولانی‌تری با بیمار صحبت کند. به عنوان مثال، تفسیر صحیح محتوای سخت‌گیری‌های اخلاقی چیست؟ و پس از تصمیم‌گیری، روش صحیح چیست؟ توضیح دادن تا چه مدت باید ادامه یابد؟

همانطور که دیدیم، ذراتی که باید استفاده شوند، ویژگی‌های چیزها را به اشتراک می‌گذارند. به نظر می‌رسد بیمار آن را مانع اضافی برای ورود مجدد آنها می‌بیند. از آنجایی که احساس می‌شود این اُبژه‌ها که از طریق همانندسازی فرافکنانه دفع شده‌اند، پس از دفع، بی‌نهایت بدتر از زمانی می‌شوند که در ابتدا دفع شده بودند، بیمار از این ورود مجدد احساس پریشانی، مورد تجاوز واقع شدن، و شکنجه می‌کند، حتی اگر به خواست خودش باشد. در مثالی که ارائه دادم، این احساس از طریق حرکات تشنجی بیمار و واکنش قابل توجه او به تفسیر «درخشان» نشان داده می‌شود. اما این مورد آخر نیز نشان می‌دهد که حواس، به عنوان بخشی از ایگوی دفع شده، پس از بازپس‌گیری به طرز دردناکی فشرده می‌شوند، و این اغلب توضیحی برای توهمات بسیار دردناک لمسی، شنیداری و دیداری است که احساس می‌کند در چنگال آنها رنج می‌کشد. به همین ترتیب، افسردگی و اضطراب نیز، تحت همان مکانیسم تشدید می‌شوند تا زمانی که طبق توضیحات سیگال، بیمار مجبور شود با همانندسازی فرافکنانه با آنها مقابله کند.

نتیجه‌گیری

تجربه‌ی این تئوری‌ها در عمل من را متقاعد کرده است که آنها از ارزش واقعی برخوردار هستند و منجر به پیشرفت‌هایی می‌شوند که حتی ممکن است روانکاوها احساس کنند سزاوار آزمودن دقیق و بررسی دقیق هستند. برعکس، فکر نمی‌کنم پیشرفت واقعی در بیماران روان‌پریش واقع شود تا زمانی که به ماهیت واگرایی بین شخصیت روان‌پریش و غیر روان‌پریش، و به ویژه، نقش همانندسازی فرافکنانه در بخش روان‌پریش شخصیت، به عنوان جایگزینی برای واپس‌رانی در بخش نوروتیک شخصیت، وزن مناسب داده شود. حملات مخرب بیمار به ایگوی خودش و جایگزینی همانندسازی فرافکنانه با واپس‌رانی و درون‌فکنی باید مورد بررسی قرار گرفته و مدیریت شوند. علاوه بر این، به نظر من این مورد در روان‌رنجوری شدید نیز صدق می‌کند، که معتقدم در آنجا یک شخصیت روان‌پریشی وجود دارد که توسط روان‌رنجوری پنهان شده است، از آنجایی که در فرد روان‌پریش، شخصیت روان‌رنجور توسط روان‌پریشی تشخیص داده می‌شود، این موضوع نیز باید مشخص شده و مورد رسیدگی قرار گیرد.

این مقاله با عنوان «Differentiation of the psychotic from the non-psychotic personalities» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] splitting

[۲] motor discharge

[۳] thought

[۴] eviscerating attacks

[۵] contained object

[۶] reparative drives

[۷] sense impressions

[۸] ideomotor

[۹] outright rejection

[۱۰] anaesthesia

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.