
دلمشغولی مادرانه
نگرش غالب فروید نسبت به مادری این بود که فرزند اول مادر تداوم خودشیفتگی اوست، و بدین ترتیب دوسوگرایی او نسبت به فرزند زندهاش به طور مثبت برطرف میشود. فرزند او احساس خواستنی و دوستداشتنی بودن میکند. عشق او به این کودک زنده احساس گناه در مورد احساسات منفی خود را برانگیخته و او را وادار به ترمیم میکند.
با این حال فروید نیز دوسوگرایی مادرانه و دشواری یک مادر در داشتن یک فرزند زنده و در عین حال ناخواسته را تأیید کرد. «چه تعداد مادرانی هستند که کودکانشان را با مهربانی یا حتی مهربانی بیش از حد دوست دارند… اما آنها را ناخواسته تصور کرده و آرزو دارند که آن موجود زنده در آنها رشد بیشتری پیدا نکند!»
بخشهایی از مقالهی «دلمشغولی مادرانهی آغازین»
سر خوردن روی یخهای لغزنده
زمانی که تحلیلگر میتواند در جنبههای بدنی-حسی که تحت تأثیر آنها قرار میگیرد، درنگ کند. زمانی که تحلیلگر میتواند آنها را جنبه های بدنی-حسی نگه دارد، هرچند که در طی زمانی طولانی نتواند آنها را در لیست بازنماییها یا مفاهیم قرار دهد، یا هنگامی که به طور ضمنی این پیام را میرساند که با گوش دادن از فشاری که بر او وارد آمده است، جان سالم به در میبرد. به این ترتیب از نقل قول ویتگنشتاین در این عنوان استفاده میکنم. معتقدم که وقتی تحلیلگر نتواند به جنبههای حسی تعاملات بیمار گوش دهد، انگار که بخشهای ازهمگسسته در دینامیک انتقال، انتقال-متقابل بدون اینکه هرگز نگهداشته شوند، روی یخ لغزنده سر میخورند.
در چنین موقعیتهایی است که تاریخچه آسیبزای بیمار بدون اینکه شناخته شود، به رابطهی تحلیلی نفوذ میکند و در نتیجه باعث کنشگری، جابهجایی نقش و موقعیتهای دیگری میشود که زوج تحلیلی از آنچه که بیمار را ناخوش کرده است، بیمار میشوند. این تروما نوعی «آشفتگی» را ایجاد میکند که نیاز به شناسایی و به رسمیت شناختن دارد و تا زمانی که سر میخورد و هیچ نوع قلابی وجود ندارد، شناختی به دست نخواهد آمد.
بخشهایی از مقالهی «گوش دادن تحلیلی به عنوان کارکرد نگهدارندهی بخشهای ازهمگسستهی بیمار»
انکار مرگ
به ادعای رَنک، ایدهی جاودانگی روح در واکنش به ترس پنهان ما از مرگ به وجود آمد. ادیان توحیدی، که وعدهی زندگی پس از مرگ را میدهند، از این تکانش ظاهر شدند. این ایده چندان اصیل نیست، اما رَنک فراتر میرود. او ادامه میدهد که نیروهای ناخودآگاه مانع از تفکر افراد در مورد مرگ میشوند.
جامعه مکانیسمها و اشکالی از انطباق فرهنگی ایجاد کرده، که قرار است از آگاه شدن مردم نسبت به طبیعت حیوانی خود -و به تبع آن، میراییشان- جلوگیری کنند. تابوهای اجتماعی و خصوصیسازی نیازهای بیولوژیکی از این واقعیت ناشی میشوند که ما –درست مانند سگ همسایه- یک دستگاه هاضمه و یک رانهی جنسی داریم. هر چیزی در مورد ما که ممکن است متضمن حیوانیت و میرایی باشد با یک «سپر» فرهنگی پوشانده میشود.
بخشهایی از مقالهی «چگونه فرهنگ بر اضطراب مرگ غلبه میکند.»
رابطهی نابهنگام با روانکاو
رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش میدهد، دو جریان همزمانِ پدیدهها آشکار میشود:
جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیجکنندهی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال میشود.
جریان دوم، فعالیتهای ذهنی و سایر فعالیتهایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش میکند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانهای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار میگیرند.
بیمار تحتالشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیجکننده و سردرگم از آسیب تلاش میکند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت میگیرد. فرقی نمیکند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونهای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری پرحرارت، یا دلمرده از خود نشان دهد، این رابطهی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم میشوند.
بخشهایی از مقالهی «رشد اندیشهی اسکیزوفرنیک»
موسای خشمگین
در سال ۱۹۴۲، ماکس گراف، پدر هانس گراف کوچک، در فصلنامه روانکاوی مقالهی ستایشآمیزی دربارهی فروید نوشت که در آن دستاوردهای فروید را تحسین کرد و دشمنیهایی را شرح داد که فروید در وین با آن روبرو بود و ایجاب میکرد تا او و شاگردانش به آنها پاسخ دهند. با اینحال وقتی جلسههای چهارشنبهشب را توصیف میکند دربارهی قاطعیت فروید اینگونه مینویسد: «حرف نهایی را همیشه خود فروید میزد. جو اتاق جو ظهور یک دین جدید بود. فروید پیامبر جدیدی بود که سطحی بودن روشهای رایج تحقیقات روانشناسی را نشان داده بود. شاگردان فروید –که همه به او باور داشتند و از او الهام میگرفتند- هم حواریونش بودند. علیرغم اینکه تفاوت بین شخصیتهای شاگردان داخل حلقه زیاد بود، در دورهی اولیهی تحقیقات فروید همهی آنها در احترام به او و الهام گرفتن از او متحد بودند. اگرچه بعد از آن دورهی طلایی ایمان بیچونوچرای حلقهی اولیه، موقع پیدایش کلیسا رسید. فروید با انرژی زیادی شروع به سازماندهی کلیسایش کرد. او در مطالبههایش از شاگردها جدی و سختگیر بود؛ اجازهی هیچ انحرافی از آموزههای ارتدکسش را نمیداد… گرچه فروید در زندگی شخصیاش دلسوز و خوشقلب بود اما در ارائهی ایدههایش سرسخت و بیرحم بود. وقتی مسئلهی علم به میان میآمد حاضر بود با نزدیکترین و مورداعتمادترین دوستانش قطع رابطه کند.
از مقالهی «نیمهی تاریک میراث فرویدی ما»
اجازهی واپسروی
با توجه به دفتر خاطرات فرنتسی، میتوان گفت که او به عنوان جد بسیاری از مُصلحان روانکاوی آینده ظاهر میشود. دو مقالهی آخر او «کودک ناخواسته و غریزهی مرگ» (۱۹۲۹) و «آشفتگی زبان بین بزرگسالان و کودکان» (۱۹۳۳) شروع تئوری روابط اُبژه را نشان میدهند. اگر شرایط مساعد بود، او میتوانست تاثیرگذارتر باشد. او از طریق شاگردش، مایکل بالینت، در تاریخ پسین روانکاوی تاثیر گذاشت. این ایده که روانکاو باید اجازهی واپسروی دهد، تا جایی که لازم است به عقب برگردد، تا زمانی که شروعهای جدید به طور خودبهخودی پدیدار شوند، معمولاً ما را با بالینت و وینیکات ارتباط میدهد، اما در واقع این ایده به فرنتسی برمیگردد.
از مقالهی «تأملاتی در تاریخ روانکاوی»
بیمیلی نسبت به انتخاب
افراد نارسیسیستیک غالباً از راههای ضمنی استفاده میکنند تا دیگران را به حل ابهامها مجاب سازند، و از خودشان در برابر احتمال اینکه در اشتباه هستند محافظت کنند. به عنوان مثال وقتی زن و شوهری، که از میان آنها شوهر نارسیسیستیک رفتار میکند، در مسیر سفر خود به یک دوراهی میرسند و نمیدانند باید از کدام راه بروند، شوهر راهی پیدا میکند تا همسرش مسیر را انتخاب کند. اگر انتخاب همسرش درست باشد جایگاه برتر او حفظ میشود، چون میتواند به خاطر اینکه اجازهی انتخاب را به او داده است خودش را تحسین کند؛ اگر همسرش اشتباه کرده بود، میتواند از انتخاب او اظهار رنجش کرده و (غالباً بهصورت غیر کلامی) نشان دهد که اگر انتخاب با او بود، مسیر دیگر را انتخاب میکرد.
به همین صورت، زنی که مستعد رفتار نارسیسیستیک است وقتی برای شام با شوهرش بیرون میرود، با حالت تدافعی اصرار میکند که شوهر رستوران را انتخاب کند. مسئول نبودن برای اشتباه احتمالی در چنین تصمیمگیریهایی به غذای مورد علاقهی او اولویت دارد. با اینکه ممکن است بیتفاوتی خود را نسبت به محل غذا خوردن به زبان بیاورد، اما بعداً اگر از غذا ناراضی باشد ممکن است به صورت ضمنی اشاره کند که اگر انتخاب با او بود رستوران دیگری را انتخاب میکرد، یا اینکه اخم کرده و با دلسردی مشخصی با غذا بازی میکند.
بخشهایی از مقالهی «آسیبشناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»
بازتاب آینهای
موقعیت تحلیلی از زوایای بسیاری بررسی و توصیف شده است و در مورد ماهیت منحصر به فرد آن توافق کلی وجود دارد. اما تصور من این است که به اندازهی کافی به این موضوع تأکید نشده است که این موقعیتْ رابطهای بین دو نفر است. آنچه این رابطه را از دیگر رابطهها متمایز میکند، وجود احساسات در یک شریک -یعنی بیمار- و نبود آن در شریک دیگر -یعنی تحلیلگر– نیست، بلکه مهمتر از همه میزان احساسات تجربه شده و استفاده از آنهاست، این عوامل به یکدیگر وابسته هستند.
از این منظر، هدف تحلیل خود تحلیلگر، این نیست که او را تبدیل به مغزی مکانیکی کند که بتواند بر اساس روشی صرفاً عقلانی تأویلهایی را تولید کند، بلکه این است که او را قادر سازد تا احساساتی را که در او برانگیخته میشود، تحمل کند و به جای تخلیه آنها (همانطور که بیمار انجام میدهد)، آنها را تحت سلطه کار تحلیلی درآورد، جایی که در آن او به عنوان بازتاب آینهای بیمار عمل میکند.
بخشهایی از مقالهی «در باب انتقال-متقابل»
آغاز درمان
وقتی چیز کمی دربارهی یک بیمار میدانم، در آغاز تنها او را به طور موقت، برای یک دوره یک تا دو هفتهای، میپذیرم. اگر طی این دوره درمان را قطع کنیم، بیمار را از تاثیر پریشان کننده شکست درمانی که به آن مبادرت شده، مصون نگه داشتهایم.
برای شناختن بیمار و تصمیم به این که آیا او برای روانکاوی مناسب است یا نه تنها اقدام به یک «عمقسنجی» کردهایم. جز این روش هیچ صورت دیگری از بررسی مقدماتی در دسترس ما قرار ندارد؛ طولانیترین گفتگوها و پرسشگریها در مشاورههای معمول هم نمیتوانند جانشین این روش باشند. با این حال، این آزمون مقدماتی به خودی خود آغاز روانکاوی است و باید از قوانین آن پیروی کند.
شاید بتوان این تمایز را قائل شد، که در آن روانکاو به بیمار اجازه میدهد تقریبا کل گفتگو را پیش ببرد و خودش جز آنچه برای این که بیمار صحبتش را ادامه دهد مطلقاً ضروری است هیچ توضیح دیگری نمیدهد.
بخشهایی از مقالهی «دربارهی آغاز درمان»
رنجهای ابتدایی
وینیکات با در نظر داشتن این بیان از رابطهی مادر-نوزاد اولیه، فهرستی از «رنجهای ابتدایی» شکلی از درد که «اضطراب واژهای بهقدر کافی قدرتمند برای آن نیست» ارائه میدهد و پس از هرکدام، سازمان دفاعی که قرار است در برابر تجربهی رنج ابتدایی اساسی «که غیرقابل اندیشیدن است»، از فرد محافظت کند. این رنجها در طی دورهای به وقوع میپیوندند که فرد در حالت وابستگی مطلق است. زمانی که مادر «کارکرد ایگوی کمکی را تأمین میکند… زمانی که نوزاد، «نا-من» را از «من» جدا نکرده است». رنجهای ابتدایی و راههایی که در برابر آنها از خود دفاع میکنیم عبارتاند از:
- بازگشت به حالت غیر یکپارچه (دفاع: عدمیکپارچگی).
- سقوط برای همیشه (دفاع: خودنگاهداری).
- فقدان سازش روانتنی، شکست جایگیری (دفاع: شخصیتزدایی).
- فقدان حس امر واقعی (دفاع: بهرهگیری از خودشیفتگی اولیه و غیره)
- فقدان ظرفیت رابطه با اُبژهها (دفاع: حالات اوتیستی، رابطه فقط با پدیدارهای سلف).
و الا آخر.
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته»