skip to Main Content
تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

احساس گناه در کودکی

سوپرایگو که در واقع بخش انتقادگر ایگو و همچنین کنترل‌کننده تکانه‌های آسیب‌رسان است، از دیدگاه من زودتر از ۵ سالگی که فروید مطرح کرد عمل می‌کند. من بر این باورم که در ۵ یا ۶ ماهگی کودک از آسیبی که تکانه‌های مخرب و طمعش ممکن است به اُبژه محبوب وارد آورد هراس دارد. کودک هنوز قادر نیست امیال و تکانه‌های خود را از حالت واقعی آنها تمیز دهد. او احساس گناه و تمایل به مراقبت از اُبژه‌ها را تجربه کرده و سعی می‌کند آسیبی که زده را جبران کند. در این حالت اضطراب کودک ماهیتی غالباً افسرده‌وار دارد و هیجان‌ها و همینطور دفاع‌هایی که در مقابل آن قرار می‌گیرند به عنوان بخشی از رشد بهنجار درنظر گرفته می‌شود، از همین رو من آن را موضع افسرده‌وار می‌نامم. احساس گناهی که گاهی در همه ما ایجاد می‌شود، ریشه‌های عمیقی در کودک دارد. می‌توان گفت که گرایش به ترمیم نقش مهمی در روابط اُبژه‌ای و اعمال ما ایفا می‌کند.

زمانی که کودکان را از چنین زاویه‌ای مشاهده می‌کنیم، می‌توانیم ببینیم که گاهی آنها بدون هیچ دلیل بیرونی افسرده به نظر می‌رسند. در این مرحله آنها در تلاش‌اند تا اطرافیان را به هر شیوه‌ی ممکن راضی نگه دارند. برای این کار از روش‌هایی مانند لبخند زدن، حرکات بامزه و حتی تلاش برای غذا دادن به مادر با قرار دادن قاشق غذا در دهان او استفاده می‌کنند. در عین حال در این زمان بازداری هایی نسبت به غذا و کابوس‌هایی هم در کودک وجود خواهند داشت و تمامی این نشانه‌ها زمانی که کودک از شیر گرفته می‌شود به وضوح خود را نشان می‌دهند.

بخش‌هایی ازمقاله‌ی «دنیای بزرگسالی وسرچشمه‌های آن در کودکی»

سعی نکنید بفهمید!

لکان (۱۹۶۶) می‌پرسد: «یک تحلیگر چه نیازی به یک گوش اضافی می‌تواند داشته باشد، وقتی که گاهی اوقات به نظر می‌رسد همان دو گوش هم بسیار زیاد است، زیرا او را بی‌درنگ به سمت سوءتفاهم بنیادی می‌برد که ناشی از رابطه با فهمیدن است؟ بارها به دانشجویانم گفته‌ام: «سعی نکنید بفهمید!» … شاید یکی از گوش‌های شما به همان اندازه‌ای ناشنوا باشد که دیگری باید قوی باشد. و این همان گوشی است که باید برای گوش دادن به صداها و واج‌ها، کلمات، عبارات، و جملات، بدون فراموش کردن مکث‌ها، برش‌ها، نقطه‌ها، و موازی‌گرایی‌ها امانت دهید، زیرا در این چیزها است که می‌توان رونویسی کلمه به کلمه تهیه کرد، که بدون آن کشف و شهود تحلیلی هیچ مبنا یا هدفی ندارد».

گوش دادن به این‌هاست که به ما اجازه می‌دهد تا ژوئیسانس روانکاوی‌شونده را مکان‌یابی کنیم و در نهایت، بر واقعیت، یعنی اقتصاد لیبیدویی آنها، تأثیر بگذاریم. اینکه فقط به معنا گوش دهیم، ما را در سطح خیال، یعنی سطح فهم محدود می‌کند؛ گوش دادن در سطح نمادین گوش دادن به چیزی است که گفتار را به بیراهه می‌برد، چه در زمانی که فکری آنقدر آزاردهنده است که نمی‌توان آن را بیان کرد و غرق در سکوت می‌شویم، چه زمانی که آرزوها و دیدگاه‌های متعدد و گاه متضادی برای بیان همزمان با هم رقابت می‌کنند و نوعی صورت‌بندی سازشی ایجاد می‌کنیم، به ما کمک می‌کند تا به امر واقعی دسترسی پیدا کنیم، که فهمیدن آن (خیالی با ظاهر توضیحی آن) چیزی بیش از یک پوشش و عقلانی‌سازی نیست.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «علیه فهمیدن»

نیاز نارسیستیک در تعاملات عاطفی

یک زن می‌تواند دائماً برای پیش‌بینی و برآورده کردن نیازهای یک مرد نارسیسیستیک تلاش کند، به این امید که نشانه‌هایی از قدردانی او (و در نتیجه، اعتراف مرد به اهمیت داشتن زن برای او) را به دست آورد. چیزی که احتمالاً به دست خواهد آورد پیامی با این مفهوم است که «به خاطر اینکه آدم بسیار بافضیلتی هستم، حاضرم تسلیم خواسته‌های تو شوم». به عنوان مثال، شوهر با اخم وارد آشپزخانه می‌شود و گرسنه است. همسرش از او می‌پرسد «می‌خواهی زودتر غذا بخوری؟» شوهر به جای اینکه بگوید «بله، گرسنه‌ام» و به طور ضمنی اشاره کند که «ممنون از توجهت»، پاسخ می‌دهد «حتماً» یا «باشه» یا حتی «هرطور خودت راحتی».

این نوع تمایل به پاسخ دادنِ درخواست‌های دلسوزانه با کلماتی مثل «باشه» یا «حتماً» یا ژست شبیه به آن از مشخصه‌های تعامل دفاعی نارسیسیستیک است. موضع فرضی این است که «اینجا کسی که نیاز دارد تو هستی، نه من؛ اما من آنقدر آدم خوبی هستم که تو را راضی نگه می‌دارم». تفاوت‌های این تغییر شکل سوژه و اُبژه چنان ظریف و گول‌زننده است که تعجبی ندارد همسران افراد دارای شخصیت نارسیسیستیک اغلب درباره‌ی اینکه رابطه‌ی آن‌ها چه مشکلی دارد و چطور ممکن است آن‌ها هم در دلسردکننده بودن آن نقش داشته باشند، دچار سردرگمی هستند. اگر بتوانند یاد بگیرند به‌جای رسیدگی به نیازهای ناگفته‌ی همسرشان، چطور او را ترغیب کنند که نیازهای خود را آشکارا بیان کند، باعث می‌شوند که همسرشان صداقت او را آنقدر که در ناخودآگاه تصور می‌کرد، خطرناک نبیند، به عبارت دیگر، این فرض نارسیسیستیک را که بیان نیازها به معنای تحقیر کردن خود است، بی‌اثر می‌سازند. و بار سنگین پیگیری‌های بعدی را از دوش خود بر خواهند دشت.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «آسیب‌شناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»

موسای خشمگین

در سال ۱۹۴۲، ماکس گراف، پدر هانس گراف کوچک، در فصلنامه روانکاوی مقاله‌ی ستایش‌آمیزی درباره‌ی فروید نوشت که در آن دستاوردهای فروید را تحسین کرد و دشمنی‌هایی را شرح داد که فروید در وین با آن روبرو بود و ایجاب می‌کرد تا او و شاگردانش به آنها پاسخ دهند. با این‌حال وقتی جلسه‌های چهارشنبه‌شب را توصیف می‌کند درباره‌ی قاطعیت فروید این‌گونه می‌نویسد: «حرف نهایی را همیشه خود فروید می‌زد. جو اتاق جو ظهور یک دین جدید بود. فروید پیامبر جدیدی بود که سطحی بودن روش‌های رایج تحقیقات روانشناسی را نشان داده بود. شاگردان فروید –که همه به او باور داشتند و از او الهام می‌گرفتند- هم حواریونش بودند. علی‌رغم اینکه تفاوت بین شخصیت‌های شاگردان داخل حلقه زیاد بود، در دوره‌ی اولیه‌ی تحقیقات فروید همه‌ی آن‌ها در احترام به او و الهام گرفتن از او متحد بودند. اگرچه بعد از آن دوره‌ی طلایی ایمان بی‌چون‌وچرای حلقه‌ی اولیه، موقع پیدایش کلیسا رسید. فروید با انرژی زیادی شروع به سازمان‌دهی کلیسایش کرد. او در مطالبه‌هایش از شاگردها جدی و سخت‌گیر بود؛ اجازه‌ی هیچ انحرافی از آموزه‌های ارتدکسش را نمی‌داد… گرچه فروید در زندگی شخصی‌اش دلسوز و خوش‌قلب بود اما در ارائه‌ی ایده‌هایش سرسخت و بی‌رحم بود. وقتی مسئله‌ی علم به میان می‌آمد حاضر بود با نزدیک‌ترین و مورداعتمادترین دوستانش قطع رابطه کند.

از مقاله‌ی «نیمه‌ی تاریک میراث فرویدی ما»

تحمل خیانت بدن

خیانت واکنش‌های مختلفی در ما بر می‌انگیزد: شوکه شدن و انکار، آرزو برای انتقام، درماندگی و سردرگمی عمیقی از اینکه چرا به ما خیانت شده است. هر چقدر این ارتباط با فرد آسیب‌زننده صمیمی‌تر باشد شوک و انکار بیشتری تجربه می‌شود و اگر فرض بگیریم که خیانت‌کننده بدن ماست این انکار قوی‌تر می‌شود: با توجه به غفلتی که نسبت به سلامت بدن داریم. بعضی غفلت‌ها مانند یک انتقام در مقابل بدن است. مانند یک آرزوی مرگ برای او.

انگار به نوعی از این خیانت بدن نمی‌توان اجتناب کرد. تحمل رازهایی توام با احساس گناه ترس از دست دادن کنترل هم می‌تواند جز فرضیات باشد. در حقیقت بدن پذیرای پیام‌هایی از سمت ناهشیار می‌شود. پیچیدگی در معنای تظاهرات بدنی به‌خاطر فانتزی‌ها و تفسیرهایی است که می‌تواند معنایی عمیق را با بدن زنده کند. حتی اگر روبه‌رو شدن با بیماری و مرگ از بدن ما خارج شده است. در حقیقت این زمانی حیاتی است برای اینکه یادآور شویم که اولین و مهم‌ترین هسته‌ی ایگو، ایگوی بدنی است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «وقتی که بدن به تو خیانت می‌کند»

خویشاوندکُشی

در واژه‌های فعالانه‌ی «نابود کردن» و «منهدم کردن» که فروید برای اشاره به انحلال عقده اُدیپ استفاده کرده است، طنین یک ویژگی غالب تعارض ادیپی به گوش می‌رسد؛ خویشاوندکُشی [به معنای] نابود شدن والد توسط کودک. خویشاوندکُش این‌گونه تعریف شده: «فردی که قاتلِ کسی است که با او پیوندی مقدس داشته است، مانند پدر، مادر یا دیگر خویشان نزدیک و یا در معنایی گسترده‌تر یک حاکم. گاه کسی که مرتکب خیانت شده است». 

خویشاوندکُش قاتل یک والد یا یکی از خویشان نزدیک است که می‌تواند شامل قتل هر آن‌کس که نماینده و سمبل والد، پدر، مادر و یا خیانت به هر گروه و موجودیتی باشد که مرجع قدرتی والدانه دارد. هنگامی که پیوند مقدس میان کودک و والد شکسته می‌شود، مرجع قدرت والد به قتل رسیده است. خویشاوندکُشی جرمی علیه تقدس این پیوند است. این پیوند بیش از هر چیز با ارتباط ما با پدر و مادر خونی‌مان تجسم می‌یابد. در جوامع پدرسالار، پدرکُش، الگوی نخستین خویشاوندکُشی است. برای فروید، پدر در درجه‌ی نخست تامین‌کننده و مراقبت‌کننده و در عین حال اگر قدرت و تسلطش به چالش کشیده شود، اخته‌کننده است.

در فرایند بزرگسال شدن بسیاری از پیوندهای هیجانی با والدین گسسته می‌شود. اگر چنین چیزی درست باشد، در فرایند رشد سالم این اشتیاق فعالانه به رها شدن و خلاصی [از والدین] پدیدار خواهد شد. در یک معنای مهم، ما با پروراندن خودمختاری و سوپرایگوی خودمان و نیز درگیر شدن در روابط اُبژه‌ی غیر محرم‌آمیزانه، والدین‌مان را می‌کُشیم. ما قدرت، کفایت و مسئولیت آن‌ها در قبال خودمان را غصب می‌کنیم و آن‌ها را به عنوان اُبژه‌های لیبیدویی پس‌زده و انکار می‌کنیم. با نگریستن [به عقده‌ی ادیپ] در خویشاوندکشی، احساس گناه و مسئولیت، سرکوب کردن عقده‌ی ادیپ به نوعی طفره رفتنی ناخودآگاه از  قتل رهایی‌بخش والدین و به نوعی محافظت کردن از پیوندهای وابستگی لیبیدویی دوران کودکی به آن‌هاست.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «افول عقده‌ی ادیپ»

افسردگی از نوع خشم

یکی از عجیب‌ترین اما برانگیزاننده‌ترین بینش‌ها در مورد افسردگی را می‌توان در آثار روانکاوی یافت، که به ما می‌گوید، افسردگی ممکن است اساساً درمورد غم و اندوه نباشد؛  بلکه نوعی خشم است که چون راهی برای بروز نیافته به خود معطوف شده است، این حس ما را در مورد همه‌چیز و همه‌کس اندوهگین می‌سازد، در حالی که در حقیقت -در اعماق وجود خود- فقط از برخی چیزهای خاص و افراد خاص عصبانی هستیم.

اگر فقط می‌توانستیم ناامیدی و خشم خود را با پذیرش بیشتری درک کنیم، می‌توانستیم -آن‌طور که این نظریه باور دارد- روحیه‌ی خود را مجدداً به دست آوریم. این خود وجود فی‌نفسه نیست که ما را سرخورده کرده است، بلکه چند رخداد و بازیگر خاص هستند که گویی هویت دقیق‌شان را از نظر دور داشته‌ایم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «چرا ممکن است اندوه را به خشم ترجیح بدهیم؟»

مقاومت در درمان

هر دلیلی که مراجعین برای سکوت داشته باشند، به عهده‌ی ماست که وضعیت آن‌ها را تشخیص دهیم. گاهی‌اوقات، مطابقت سکوت مراجع با سکوت پذیرای خودمان می‌تواند مفید باشد. گاهی‌اوقات می‌توانیم ریسک کنیم و به دقت اجازه بگیریم تا حدس بزنیم که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد.

گاهی‌اوقات مفید است که به فرد در مورد محرمانه بودن و فرآیند درمان آموزش دهیم. و گاهی‌اوقات مفید است که به مراجع گزینه‌ی نوشتن یا کشیدن افکارش را پیشنهاد کنیم. مهارت‌ها، تجربه و شهود شما می‌تواند به کار گرفته شود تا آن‌چه را که بیمار نمی‌تواند انجام دهد انجام دهید، یعنی بردن مکالمه به سطح کلامی‌تر.

سکوت به راستی می‌تواند «طلایی» باشد. با حمایت، همدلی و بینش درمان‌گر، معنای سکوت بیمار را می‌توان برای اطلاعات مفید استخراج کرد و می‌تواند به یکی از آن لحظات «آهان!» مهم منجر شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «معنای سکوت بیمار»

لغزش تایپی

 نوع دیگری از لغزش‌های فرویدی که به‌ویژه در زمانه‌ی کنونی رایج است لغزش تایپی است (البته اصالتاً فروید به لغزش در نوشتار یا در نامه‌ها اشاره کرده است، ولی چیزی که در زمانه‌ی ما رایج است، نامه‌های تایپی است). احتمالاً این برای شما آشناتر باشد. اشتباه در نوشتار گاهی از نیات پنهان شما پرده برمی‌دارد. استفاده ناخودآگاه از کلمه‌های زشت یا توجه نکردن به غلط تایپی و ارسال آن به فردی که با او رودربایسی دارید احتمالاً رایج‌ترین شکل این لغزش‌ها هستند. گویی نوعی دهن‌کجی در این‌جور اشتباه‌های تایپی وجود دارد. یا احتمالاً پیش آمده که پشت سر یک نفر غیبت کنید و پیام را درست برای همان نفر بفرستید.

به این مثال واقعی توجه کنید:

کاربری قصد دارد در روز مرگ «اِمی واینهاوس»، احساس خود را نسبت به این خواننده‌ی فقید ابراز کند. او قطعه‌ی «Back to Black» را به اشتراک می‌گذارد و می‌نویسد: «اینجا قصد دارم درباره‌ی اِمی واینهاوس و مرگ زودبهنگام‌اش در ۲۷ سالگی به خاطر مسمویت الکلی بنویسم». این اشتباه گویی میل ناخودآگاه کاربر را لو می‌دهد. احتمالاً بخشی از او مرگ اِمی واینهاوس در ۲۷ سالگی را «بهنگام» می‌داند ولی بخش خودآگاهش قصد دارد آن را «زودهنگام» تصویر کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «لغزش کلامی چیست و چگونه ما را لو می‌دهد؟»

نیات درون‌نگرانه ما

لزومی ندارد درباره ناهوشیار به مثابه یک چیز یا یک مکان فکر شود. در عوض، ناهوشیار یک روش نگاه کردن به چیزهاست: ما فرض می‌کنیم که مسائل آشکار معنای پنهانی پشت خود دارند. این همان چیزی است که کوهوت بخشی از نیات درون‌نگرانه ما خواند. فرد تنها به واسطه پیش‌زمینه تجربیات خود به واقعیت دسترسی دارد، و بخشی از پیش‌زمینه روانکاو مفهوم ناهوشیار است. هر رویارویی با یک بیمار را می‌توان در چارچوبی مطالعه کرد که مشارکت‌های عمده از سوی یک فانتزی ناهوشیار یا مشارکت عمده از سوی کنش‌های بلاواسطه شرکت‌کنندگان را لحاظ می‌کند. مرزی که ما تصمیم می‌گیریم تعیین کنیم، رویکرد متفاوت ما به بیمار را مشخص می‌کند (گلدبرگ ۱۹۹۰، ص. ۱۲۷). به نظر می‌رسد بخش زیادی از روانشناسی خویشتن امروزی در همین راستا مجزا می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی خویشتن از زمان کوهوت»

تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

شخصیت خودبزرگ‌بین

اگر نارسیسیزم به عنوان آسیب شخصیت در نظر گرفته شود، به راحتی می‌توان آن را توصیف کرد. «شخصیت نارسیسیستیک فالیک» رایش (۱۹۳۳) آشکارا یا به شکل نامحسوسی متکبر، نمایشگر، خودبین، دغل‌کار، و تشنه‌ی تحسین است. توصیف شخصیت نارسیسیستیک در آخرین ویرایش راهنمای تشخیصی و آماری تا حد زیادی با این تصویر مطابقت دارد. با این حال به خوبی مشخص شده است که این دسته از نارسیسیست‌هایی که آشکارا از خود تعریف می‌کنند تنها یک نشانه از سندرومی را بروز می‌دهند که می‌تواند فرم‌های مختلفی به خود بگیرد، و وجه مشترک همه‌ی آن‌ها تلاش برای تقویت بازنمایی خودبزرگ‌بینانه است. به‌عنوان مثال تارتاکوف (۱۹۶۶) انواع بسیار ظریف‌تری از آسیب نارسیسیستیک را در افراد به‌ظاهر سالم توصیف کرده است. بورستن (۱۹۷۳) چهار نوع شخصیت نارسیسیستیک رایج را شرح داده است: نارسیسیستیک فالیک کلاسیک، نوع ویاردار، نوع پارانوئید و نارسیسیستیک دغل‌کار.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «آسیب‌شناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»

مرگ پدیداری

اکثر ایده‌های من ملهم از بیماران هستند که دِین خودم به آن‌ها را اعتراف می‌کنم. عبارت «مرگ پدیداری» را به یکی از این افراد وامدار هستم. آنچه در گذشته اتفاق افتاد مرگ به مثابه یک پدیدار بود، اما نه به مثابه نوعی واقعیت که مشاهده می‌کنیم. بسیاری از زنان و مردان عمر خود را صرف این پرسش می‌کنند که آیا با خودکشی راه‌حلی می‌یابند، خودکشی به معنای فرستادن بدن به مرگی که از پیش برای روان اتفاق افتاده است. با این حال، خودکشی نه پاسخ بلکه نشان یأس است. من اکنون برای نخستین بار می‌فهمم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشت) چه بود وقتی گفت: «تمام آن‌چه از شما می‌خواهم انجام دهید این است که به من کمک کنید برای دلیل درستی مرتکب خودکشی شوم به جای آنکه برای دلیلی اشتباه این کار را بکنم».

بخش‌هایی از مقاله‌ی «ترس از فروپاشی»

رومانس‌های خانوادگی

برای یک کودک کوچک، والدینش در ابتدا تنها مرجع و منبع همه‌ی باورها هستند. شدیدترین و مهم‌ترین آرزوی کودک در سال‌های اولیه زندگی‌اش این است که مانند والدینش (یعنی، والدی از جنس خود) باشد و مانند پدر و مادرش بزرگ باشد. اما افزایش رشد فکری، نمی‌تواند به کودک در کشف تدریجیِ طبقه و جایگاهی که والدینش به آن تعلق دارند، کمک کند.

او با والدین دیگر آشنا می‌شود و آنها را با پدر و مادر خودش مقایسه می‌کند، و بدین ترتیب، حق تردید نسبت به خصوصیات بی‌نظیر و منحصر به فردی که به آنها نسبت داده بود، به دست می‌آورد. اتفاقات کوچکی در زندگی کودک که باعث نارضایتی او می‌شود، موجب تحریک او برای شروع انتقاد از والدینش می‌شود، و برای حمایت از نگرش انتقادی‌اش، از اطلاعاتی که در مورد برتری‌های والدین دیگر نسبت به والدینش به دست آورده است، استفاده می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رومانس‌های خانوادگی»

خویشاوندکُشی

در واژه‌های فعالانه‌ی «نابود کردن» و «منهدم کردن» که فروید برای اشاره به انحلال عقده اُدیپ استفاده کرده است، طنین یک ویژگی غالب تعارض ادیپی به گوش می‌رسد؛ خویشاوندکُشی [به معنای] نابود شدن والد توسط کودک. خویشاوندکُش این‌گونه تعریف شده: «فردی که قاتلِ کسی است که با او پیوندی مقدس داشته است، مانند پدر، مادر یا دیگر خویشان نزدیک و یا در معنایی گسترده‌تر یک حاکم. گاه کسی که مرتکب خیانت شده است». 

خویشاوندکُش قاتل یک والد یا یکی از خویشان نزدیک است که می‌تواند شامل قتل هر آن‌کس که نماینده و سمبل والد، پدر، مادر و یا خیانت به هر گروه و موجودیتی باشد که مرجع قدرتی والدانه دارد. هنگامی که پیوند مقدس میان کودک و والد شکسته می‌شود، مرجع قدرت والد به قتل رسیده است. خویشاوندکُشی جرمی علیه تقدس این پیوند است. این پیوند بیش از هر چیز با ارتباط ما با پدر و مادر خونی‌مان تجسم می‌یابد. در جوامع پدرسالار، پدرکُش، الگوی نخستین خویشاوندکُشی است. برای فروید، پدر در درجه‌ی نخست تامین‌کننده و مراقبت‌کننده و در عین حال اگر قدرت و تسلطش به چالش کشیده شود، اخته‌کننده است.

در فرایند بزرگسال شدن بسیاری از پیوندهای هیجانی با والدین گسسته می‌شود. اگر چنین چیزی درست باشد، در فرایند رشد سالم این اشتیاق فعالانه به رها شدن و خلاصی [از والدین] پدیدار خواهد شد. در یک معنای مهم، ما با پروراندن خودمختاری و سوپرایگوی خودمان و نیز درگیر شدن در روابط اُبژه‌ی غیر محرم‌آمیزانه، والدین‌مان را می‌کُشیم. ما قدرت، کفایت و مسئولیت آن‌ها در قبال خودمان را غصب می‌کنیم و آن‌ها را به عنوان اُبژه‌های لیبیدویی پس‌زده و انکار می‌کنیم. با نگریستن [به عقده‌ی ادیپ] در خویشاوندکشی، احساس گناه و مسئولیت، سرکوب کردن عقده‌ی ادیپ به نوعی طفره رفتنی ناخودآگاه از  قتل رهایی‌بخش والدین و به نوعی محافظت کردن از پیوندهای وابستگی لیبیدویی دوران کودکی به آن‌هاست.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «افول عقده‌ی ادیپ»

سکوت طلایی

بیایید این ایده را که سکوت به معنای «مقاومت» است کنار بگذاریم. یکی از ارزشمندترین چیزهایی که از نظریه‌پرداز لین هافمن آموختم این است که کل انگاره‌ی مقاومت، بیمار را برای هنگامی که درمان به مشکل برمی‌خورد سرزنش می‌کند، انگار ما آن‌قدر درخشان و آرامش‌بخش هستیم که «مقاومت‌ناپذیر» هستیم، چرند. به جای آن، هافمن و همکارانش در مورد ماندگاری الگوهای رفتار بیمار صحبت می‌کنند که جزئی از آن‌چه او را در وهله‌ی اول به درمان می‌آورد هستند. طبق این استاندارد، صحبت نکردن به معنای «مقاومت» نیست. در عوض، ماندگاری رفتاری است که مراجعین وقتی مورد استفاده قرار می‌دهند که احساس امنیت نمی‌کنند یا فاقد مهارت هستند تا آن‌چه را که برای آن‌ها در جلسه جریان دارد به صورت کلامی در میان بگذارند.

گاهی‌اوقات، مطابقت سکوت مراجع با سکوت پذیرای خودمان می‌تواند مفید باشد. گاهی‌اوقات می‌توانیم ریسک کنیم و به دقت اجازه بگیریم تا حدس بزنیم که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد. گاهی‌اوقات مفید است که به فرد در مورد محرمانه بودن و فرآیند درمان آموزش دهیم. و گاهی‌اوقات مفید است که به مراجع گزینه‌ی نوشتن یا کشیدن افکارش را پیشنهاد کنیم. مهارت‌ها، تجربه و شهود شما می‌تواند به کار گرفته شود تا آن‌چه را که بیمار نمی‌تواند انجام دهد انجام دهید، یعنی بردن مکالمه به سطح کلامی‌تر.

سکوت به راستی می‌تواند «طلایی» باشد. با حمایت، همدلی و بینش درمان‌گر، معنای سکوت بیمار را می‌توان برای اطلاعات مفید استخراج کرد و می‌تواند به یکی از آن لحظات «آهان!» مهم منجر شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «معنای سکوت بیمار»

نیات درون‌نگرانه ما

لزومی ندارد درباره ناهوشیار به مثابه یک چیز یا یک مکان فکر شود. در عوض، ناهوشیار یک روش نگاه کردن به چیزهاست: ما فرض می‌کنیم که مسائل آشکار معنای پنهانی پشت خود دارند. این همان چیزی است که کوهوت بخشی از نیات درون‌نگرانه ما خواند. فرد تنها به واسطه پیش‌زمینه تجربیات خود به واقعیت دسترسی دارد، و بخشی از پیش‌زمینه روانکاو مفهوم ناهوشیار است. هر رویارویی با یک بیمار را می‌توان در چارچوبی مطالعه کرد که مشارکت‌های عمده از سوی یک فانتزی ناهوشیار یا مشارکت عمده از سوی کنش‌های بلاواسطه شرکت‌کنندگان را لحاظ می‌کند. مرزی که ما تصمیم می‌گیریم تعیین کنیم، رویکرد متفاوت ما به بیمار را مشخص می‌کند (گلدبرگ ۱۹۹۰، ص. ۱۲۷). به نظر می‌رسد بخش زیادی از روانشناسی خویشتن امروزی در همین راستا مجزا می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی خویشتن از زمان کوهوت»

فقر ایگو

فروید اظهار داشت که ایگو مداوما خود را از طریق اید غنی می‌سازد. من از پیشترها بر این نظرم بودم که ایگو توسط غریزه‌ی زندگی به عمل فراخوانده شده و تحول می‌یابد. راه و طریقی هم که این مهم حاصل می‌شود از رهگذر اولین روابط او با اُبژه است. سینه‌ی مادر هم که غرایز زندگی و مرگ به آن فرافکنده می‌شود، اولین اُبژه‌ای است که توسط فرآیند درون‌فکنی درونی‌سازی می‌شود.

ایگو هرچه بیشتر بتواند به تکانه‌های ویرانگر انسجام بخشیده و جنبه‌های متفاوت اُبژه‌هایش را همگرا سازد، غنی‌تر خواهد شد؛ چرا که بخش‌های دوپاره‌شده‌ی وجودِ روانی و تکانه‌هایی که بخاطر برانگیختن اضطراب و تحمیل درد طرد شده‌اند، ضمنا جنبه‌های ارزشمند شخصیت و حیات فانتزی نیز می‌باشد که دوپاره‌سازیِ آنها به فقر ایگو می‌انجامد. بنابراین جنبه‌های طرد شده‌ی وجودِ روانی و اُبژه‌های درونی‌شده در عین اینکه در عدم تعادل سهیم بوده، اما همچنین منبع الهام در آفرینش‌های هنری و فعالیت‌های مختلف فکری می‌باشند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «برگی بر تحول عملکرد روانی»

حمله به اُبژه

اغوا، دستکاری، نفوذ، و متقاعد کردن، همه جنبه­‌های تمایل به «حمله» به اُبژه هستند، به تعبیری، به منظور کنترل و/یا تغییر رفتار اُبژه. از دیدگاه منحصر به فرد روابط اُبژه‌ای جزئی، یک جهان هیدرولیک (جهان آینه-تصویر) تشکیل می‌­شود که در آن سوژه‌ی فرافکن اضطراب خود را با تحمیل جنبه‌­هایی از خود به اُبژه کنترل می‌­کند و سپس حداقل دو نوع رابطه‌ی متفاوت ایجاد می‌­کند – که به‌شکل ناهشیار از دیدگاه سوژه‌ی فرافکن تجربه می‌­شود:

الف) یک جنبه دستکاری همخوان خودش که در اُبژه ساکن می‌­شود، آن را دگرگون می‌­کند و بعد به یک اُبژه‌ی سخت‌گیر، کنترل‌کننده، دست‌کاری کننده و زورگو تبدیل می­‌شود. علاوه بر این، از آنجایی که همه‌کار توانی در همانندسازی فرافکنانه به کار رفته است، احساس می‌­شود که اُبژه در کنترل متقابل خودش همه‌کار توان است؛

ب) احساس می‌­شود که اُبژه در اثر دست‌کاری آسیب دیده، بی‌ارزش شده، بدنام شده، و بنابراین به عنوان یک اُبژه‌ی آسیب دیده تلقی می­‌شود که باعث ایجاد احساس گناه آزاردهنده در سوژه می‌­شود. هنگامی که این دو جنبه‌ی مختلف اُبژه درونی می‌­شوند و با آنها همانندسازی می‌­شود:

الف) یک سوپرایگوی سخت‌گیر، کنترل کننده و دست‌کاری کننده شکل می‌­گیرد؛ و ب) ایگویی دارای نقص، ضعیف و فقیر، که سزاوار آزار و اذیت سوپرایگو است شکل می­‌گیرد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «همانندسازی فرافکنانه و انتقال متقابل: توضیح مختصری در باب رابطه‌ی آنها»

رنج‌های ابتدایی

وینیکات با در نظر داشتن این بیان از رابطه‌ی مادر-نوزاد اولیه، فهرستی از «رنج‌های ابتدایی» شکلی از درد که «اضطراب واژه‌ای به‌قدر کافی قدرتمند برای آن نیست» ارائه می‌دهد و پس از هرکدام، سازمان دفاعی که قرار است در برابر تجربه‌ی رنج ابتدایی اساسی «که غیرقابل اندیشیدن است»، از فرد محافظت کند. این رنج‌ها در طی دوره‌ای به وقوع می‌پیوندند که فرد در حالت وابستگی مطلق است. زمانی که مادر «کارکرد ایگوی کمکی را تأمین می‌کند… زمانی که نوزاد، «نا-من» را از «من» جدا نکرده است». رنج‌های ابتدایی و راه‌هایی که در برابر آن‌ها از خود دفاع می‌کنیم عبارت‌اند از:

  1. بازگشت به حالت غیر یکپارچه (دفاع: عدم‌یکپارچگی).
  2. سقوط برای همیشه (دفاع: خودنگاه‌داری).
  3. فقدان سازش روان‌تنی، شکست جای‌گیری (دفاع: شخصیت‌زدایی).
  4. فقدان حس امر واقعی (دفاع: بهره‌گیری از خودشیفتگی اولیه و غیره)
  5. فقدان ظرفیت رابطه با اُبژه‌ها (دفاع: حالات اوتیستی، رابطه فقط با پدیدارهای سلف).

و الا آخر.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته»

سلف‌اُبژه

ما بسط و پالایشی از مفهوم کارکردهای سلف‌اُبژه را پیش نهاده‌ایم و مدعی هستیم که بنیاناً به یکپارچه‌سازی عاطفه با سازمان در حال رشد تجربه خود وابسته است. این مفهوم‌پردازی اهمیت رشدیِ خطیرِ هم‌آهنگی عاطفه‌ی قابل اتکا از محیط مراقبت در کمک به کودک در تفکیک و ترکیب و تعدیل و مفصل‌بندی شناختی وضعیت‌های عاطفی آشکار شونده‌اش زیر توجه نافذش می‌آورد، که این سپس مشارکتی حیاتی در سازماندهی فهم وی از خود دارد.

ما این نهاده را با تمرکز بر یکپارچگی‌های ضروری عواطف افسرده‌وار در سرتاسر رشد و با نمایش تصویری بالینی از شکست سهمگین سلف‌اُبژه در این حیطه نمایش دادیم. همانطور که نمونه موردی ما نشان می‌دهد، تمرکز بر یکپارچکی عواطف و ناکامی‌های آن حاوی دلالت‌های مهمی برای رویکرد تحلیلی و نیز برای مقابله و درک از عنصر درمانی در انتقال‌های سلف‌اُبژه است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «عواطف و سلف‌اُبژه‌ها»

Back To Top
×Close search
Search