skip to Main Content
ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای | رونالد فربرن

ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای | رونالد فربرن

ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای | رونالد فربرن

ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای | رونالد فربرن

عنوان اصلی: Endopsychic Structure Considered in Terms of Object-Relationships
نویسنده: رونالد فربرن
انتشار در: نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۴۴
تعداد کلمات: ۲۰۸۷۳ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۲ ساعت
ترجمه: ماشینی
بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی

ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای

روانشناسی روابط اُبژه‌ای به مثابه منطق درونی‌سازی اُبژه‌ها

در مقاله‌ای پیشین (۱۹۴۱) کوشیدم صورت‌بندی جدیدی از نظریهٔ لیبیدو ارائه دهم و خطوط کلی آسیب‌شناسی روانی نظام‌مندی را که بر پایهٔ این صورت‌بندی مجدد بنا می‌شود ترسیم کنم. مفهوم بنیادی متکی بر پیش‌فرضی که در آن زمان مطرح کردم و همچنان بدان پایبندم، این است که لیبیدو در درجهٔ نخست، اُبژه‌جو است (نه لذت‌جو، آن‌گونه که در نظریهٔ کلاسیک مطرح می‌شود)، و منشأ نهایی تمامی شرایط آسیب‌شناختی را باید در پریشانی‌های موجود در روابط اُبژه‌ای ایگوی در حال رشد جست‌وجو کرد. به زعم من، این تصور نه‌تنها با حقایق روان‌شناختی و داده‌های بالینی، بیشتر از نظریهٔ اولیهٔ لیبیدوی فروید سازگار است، بلکه برآمد منطقی مرحلهٔ کنونی تفکر روان‌کاوانه و گامی ضروری در توسعهٔ آتی نظریهٔ روان‌کاوی به شمار می‌رود. به‌ویژه، به زعم من این امر دلالت اجتناب‌ناپذیری بر مفهوم روشنگر اُبژه‌های درونی‌شده دارد؛ مفهومی که توسط ملانی کلاین به نحوی ثمربخش به تکامل رسیده، اما منشأ علمی خود را در نظریهٔ سوپرایگوی فروید یافته است (ساختاری درون‌روانی که البته توسط او به عنوان ساختی برخاسته از درونی‌سازی اُبژه‌ها در نظر گرفته شده بود).

جدا از ملاحظات مطرح‌شده در مقالهٔ پیشین من یا ملاحظات گوناگون دیگری که می‌توان اقامه کرد، می‌توان ادعا نمود که درون‌فکنی روان‌شناختی اُبژه‌ها و به‌ویژه تداوم اُبژه‌های درون‌فکنی‌شده در واقعیت درونی، فرایندهایی هستند که ذاتاً دلالت بر اُبژه‌جو بودن ماهیت لیبیدو دارند؛ زیرا صرف حضور تکانه‌های دهانی به خودی خود برای توضیح چنین تعلق‌خاطر پررنگی به اُبژه‌ها -آن‌گونه که در این پدیده‌ها مستتر است- کاملاً ناکافی است. دلالت مشابهی از صرف امکان تداوم موقعیت اُدیپ در ناهشیار برمی‌آید؛ چرا که تعلق‌خاطر وقفه‌ناپذیر به یک اُبژه، جوهرهٔ اصلی این موقعیت را تشکیل می‌دهد. با وجود این، مفهوم اُبژه‌های درونی‌شده بدون هیچ‌گونه تغییر شایانی در نظریهٔ لیبیدو گسترش یافته است، در حالی که دلایل اندکی برای ناهمساز دانستن این دو وجود ندارد. خود فروید هرگز درصدد برنیامد تا صورت‌بندی مجدد و نظام‌مندی از نظریهٔ اولیهٔ لیبیدوی خود به دست دهد، حتی پس از معرفی نظریهٔ سوپرایگو. در عین حال، عبارات بی‌شماری در آثار او وجود دارد که در آن‌ها مفروض گرفتن این امر که لیبیدو به‌طور ویژه اُبژه‌جو است، بدیهی به نظر می‌رسد. در واقع، یافتن عباراتی که در آن‌ها این دیدگاه ضمنی آشکار می‌شود مقدور است؛ برای نمونه، هنگامی که او به‌سادگی بیان می‌دارد (۱۹۲۹): «عشق در پی اُبژه‌هاست.» این جمله در پاراگرافی آمده است که او در آن، با اشاره به نظریهٔ اولیهٔ خود دربارهٔ سائق‌ها، چنین می‌نویسد: «بدین ترتیب نخستین تمایز بین سائق‌های ایگو و سائق‌های اُبژه‌ای شکل گرفت. برای انرژی سائق‌های اخیر و منحصراً برای آن‌ها اصطلاح لیبیدو را به کار بردم؛ سپس تقابلی بین سائق‌های ایگو و سائق‌های لیبیدویی معطوف به اُبژه‌ها پدید آمد.» همان‌گونه که فروید در ادامه اشاره می‌کند، تمایز بین این دو گروه از سائق‌ها با «معرفی مفهوم نارسیسیزم توسط او، یعنی این ایده که لیبیدو بر خود ایگو نیروگذاری روانی می‌کند»، کنار گذاشته شد؛ اما در پرتو عبارت نقل‌شده، ادعای اینکه لیبیدو در درجهٔ نخست اُبژه‌جو است گامی چندان انقلابی به نظر نمی‌رسد، به‌ویژه اگر آن‌گونه که در مقالهٔ پیشین خود پیشنهاد کرده‌ام نارسیسیزم را وضعیتی تصور کنیم که در آن، ایگو با اُبژه‌ها همانندسازی کرده است.

با وجود این، تمرکز روزافزون تحقیقات روان‌کاوانه بر روابط اُبژه‌ای، نظریهٔ اولیه را که بر پایهٔ آن لیبیدو در درجهٔ نخست لذت‌جو است و به تبع آن، مفهوم مرتبطی که بر اساس آن «سیر فرایندهای روانی به‌طور خودکار توسط “اصل لذت” تنظیم می‌شود» (فروید، ۱۹۲۰)[1] دست‌نخورده باقی گذاشته است. پایداری این دیدگاه مسائلی گوناگون پدید آورده که در غیر این صورت، حل آن‌ها ممکن بود ساده‌تر باشد. برجسته‌ترین این مسائل همان موضوعی است که فروید در آن‌سوی اصل لذت (۱۹۲۰) در صدد یافتن پاسخی برای آن برآمد؛ یعنی اینکه چگونه روان‌نژندها با چنین اصراری به تجربیات دردناک می‌چسبند. در واقع، دشواری در توضیح این پدیده بر حسب اصل لذت بود که فروید را واداشت تا به مفهوم «اجبار به تکرار» متوسل شود. با این حال، اگر لیبیدو در درجهٔ نخست اُبژه‌جو تلقی شود، دیگر نیازی به توسل به این چاره‌جویی نیست؛ و من در مقاله‌ای اخیر (۱۹۴۳) کوشیدم نشان دهم که چگونه می‌توان گرایش به چسبیدن به تجربیات دردناک را بر حسب روابط با اُبژه‌های بد توضیح داد. در همان مقاله همچنین کوشیدم نشان دهم که در صورت در نظر گرفتن تمامی دلالت‌های روابط لیبیدویی با اُبژه‌های بد، چگونه دشواری‌های موجود در مفهوم «سائق‌های مرگ» اولیه (در تقابل با مفهوم تمایل تهاجمی اولیه) قابل اجتناب خواهند بود.

روانشناسی تکانه و محدودیت‌های آن

در واقع، دیدگاه «روابط اُبژه‌ای» که اکنون پذیرفته‌ام، حاصل تلاشی است که شرایط بر من تحمیل کرد تا به درک بهتری از مسائل بیماران واجد تمایلات اسکیزوئیدی مشخص دست یابم؛ یعنی طبقه‌ای از افراد که روابط اُبژه‌ای برایشان دشواری ویژه‌ای ایجاد می‌کند (در اینجا داخل پرانتز این نظر را ابراز می‌دارم که تحقیقات روان‌کاوانه در مراحل متأخر خود، از اشتغال خاطر بیش از حد به مسائل افسردگی ماخولیایی آسیب دیده است). با این حال، پیش از رسیدن به دیدگاه یادشده، من از پیش تحت تأثیر محدودیت‌های «روان‌شناسی تکانه» به طور کلی قرار گرفته بودم و تا حدی نسبت به ارزش تبیینی تمامی نظریه‌های غریزه که در آن‌ها غریزه پدیده‌ای مستقل و فی‌نفسه تلقی می‌شود، تردید داشتم.

محدودیت‌های روان‌شناسی تکانه به شکلی بسیار کاربردی در حوزهٔ درمان احساس می‌شوند؛ چرا که آشکار ساختن ماهیت «تکانه‌ها» برای بیمار از طریق تحلیلی پرزحمت یک مسئله است، و توانمند ساختن او برای اینکه بداند با این «تکانه‌ها» چه کند، مسئله‌ای دیگر. اینکه فرد با «تکانه‌های» خود چه باید بکند، به‌روشنی مسئلهٔ روابط اُبژه‌ای است. این امر به همان اندازه مسئلهٔ شخصیت خود او نیز هست؛ اما (با صرف‌نظر از عوامل تکوینی) مسائل شخصیت خود با روابط ایگو با اُبژه‌های درونی‌شده‌اش پیوند خورده‌اند، یا آن‌گونه که به دلایلی که به‌زودی آشکار خواهد شد ترجیح می‌دهم بگویم، روابط بخش‌های مختلف ایگو با اُبژه‌های درونی‌شده و با یکدیگر به عنوان اُبژه. در یک کلام، «تکانه‌ها» را نمی‌توان جدا از ساختارهای درون‌روانی‌ای که بدان‌ها نیرو می‌بخشند و روابط اُبژه‌ای‌ای که این ساختارها را قادر به برقراری آن‌ها می‌سازند، در نظر گرفت؛ و به همین ترتیب، «غرایز» را نمی‌توان چیزی بیش از اشکالی از انرژی تلقی کرد که پویایی چنین ساختارهای درون‌روانی‌ای را تشکیل می‌دهند.

از دیدگاه روان‌درمانی کاربردی، تحلیل «تکانه‌ها» بدون در نظر گرفتن ساختارها، رویه‌ای فوق‌العاده بی‌ثمر از آب درمی‌آید، و این امر به‌ویژه در مورد بیماران دارای تمایلات اسکیزوئیدی برجسته صادق است. با استفاده از تعابیری که کم‌وبیش منحصراً بر حسب «تکانه‌ها» بیان می‌شوند، گاهی در چنین مواردی آزادسازی سیلی از تداعی‌ها (برای نمونه در قالب فانتزی‌های دهانی-سادیسمی) بسیار آسان است؛ فانتزی‌هایی که به عنوان تجلیات ناهشیار فوق‌العاده چشمگیر به نظر می‌رسند، اما می‌توانند بدون هیچ‌گونه حرکت واقعی در جهت یکپارچه‌سازی و بدون هیچ‌گونه تحول درمانی شایانی، تا بی‌نهایت ادامه یابند. تبیین این پدیده در این است که ایگو (یا آن‌گونه که ترجیح می‌دهم بگویم، ایگوی مرکزی) در فانتزی‌های توصیف‌شده جز به عنوان یک عامل ثبت‌کننده شرکت نمی‌کند.

هنگامی که چنین موقعیتی پدید می‌آید، ایگوی مرکزی به‌اصطلاح در بالکن تماشاچیان می‌نشیند و نمایش‌های اجراشده بر صحنهٔ واقعیت درونی را بدون هیچ‌گونه مشارکت مؤثری در آن‌ها توصیف می‌کند. در همان حال، از ثبت‌کنندهٔ رویدادهای برجسته بودن و همانندسازی با تحلیل‌گر به عنوان ناظر، رضایت نارسی‌سیستی قابل توجهی به دست می‌آورد؛ چرا که نه‌تنها ناظر است، بلکه مادهٔ خام مشاهده را نیز فراهم می‌سازد و بدین ترتیب برتری خود را بر تحلیل‌گر به عنوان ناظر صرف اثبات می‌نماید. این رویه در واقع شاهکاری از یک تکنیک دفاعی است؛ تکنیکی که افراد اسکیزوئید در بهترین شرایط نیز بسیار آمادهٔ توسل به آن هستند، اما زمانی که تعابیر تحلیل‌گر بیش از حد منحصراً بر حسب «تکانه‌ها» بیان می‌شود، وسوسه‌ای تقریباً مقاومت‌ناپذیر برای آن‌ها ایجاد می‌کند. چنین تکنیکی بهترین وسیله را برای فرار بیمار از مسئلهٔ مرکزی درمان فراهم می‌آورد: اینکه چگونه آن بارهای پویا موسوم به «تکانه‌ها» را در بافت واقعیت آزاد سازد. این مسئله به‌روشنی مسئلهٔ روابط اُبژه‌ای در چارچوب نظم اجتماعی است.

نکتهٔ من دربارهٔ ناکافی بودن روان‌شناسی تکانه را می‌توان با ارجاع به یکی از بیمارانی که دیدگاه‌های کنونی من در پرتو درمان او شکل گرفت، روشن ساخت. این بیمار زنی مجرد با ویژگی‌های اسکیزوئید بود؛ هرچند تصویر بالینی او تحت‌الشعاع نشانه‌های برجستهٔ فوبیک و هیستریک و همچنین اضطراب تعمیم‌یافته قرار داشت، اما ویژگی‌های اسکیزوئید به هر حال مشهود بودند. او واجد درجهٔ بالایی از فشار لیبیدویی تسکین‌نیافته و واپس‌رانده بود. هنگامی که این فشار لیبیدویی در طول یک جلسه بالا می‌رفت، معمولاً از احساس تهوع شکایت می‌کرد. این احساس تهوع بدون شک پدیده‌ای انتقالی بر پایهٔ نگرشی نسبت به مادر و پستان مادر بود که توسط پدر و آلت پدر (همگی به عنوان اُبژه‌های درونی‌شده) میانجی‌گری می‌شد؛ این احساس به‌راحتی معطوف به تعبیر بر حسب تکانه‌های دهانی می‌گشت، چرا که تداعی‌های او از همان ابتدا شامل میزان قابل توجهی از مفاهیم دهانی بود.

با این حال، اهمیت اصلی تهوع او نه در ماهیت دهانی واکنش، بلکه در تأثیری بود که این واکنش بر روابط اُبژه‌ای او می‌گذاشت: ۱) از طریق تثبیت لیبیدویی بر پستان مادر، و ۲) از طریق نگرش طرد نسبت به اُبژهٔ نیاز لیبیدویی‌اش.

البته ماهیت دهانی واکنش او با واپس‌رانی شدید میل جنسی تناسلی مرتبط بود؛ و او احتمالاً درست می‌گفت هنگامی که در بیش از یک مورد مطرح کرد در آمیزش دچار سردمزاجی خواهد بود (اگرچه درستی این حدس هرگز به آزمون گذاشته نشده بود). در عین حال، دشواری او در دست‌یابی به نگرش تناسلی، نه بر حسب تثبیت در مرحلهٔ دهانی، بلکه بهتر بود بر حسب طرد آلت پدر فهمیده شود، طردی که بخشی مبتنی بر همانندسازی این اُبژه با پستان بد، بخشی مبتنی بر تثبیت ترجیحی بر پستان، و بخشی مبتنی بر «بد بودن» عاطفی پدر به عنوان یک اُبژهٔ کامل بود. کفهٔ ترازو علیه نگرش تناسلی بیشتر سنگینی می‌کرد، زیرا یک نگرش دهانی مستلزم درجهٔ کمتری از تعهد به اُبژه است و در عین حال میزان بیشتری از قدرت بر آن را اعطا می‌کند.

سابقه داشت که همین بیمار در طول یک جلسه بگوید: «می‌خواهم به دستشویی بروم.» در وهلهٔ نخست، این عبارت معنایی کاملاً تحت‌اللفظی داشت؛ اما بعداً در طول تحلیل، رفته‌رفته بدین معنا شد که او تمایل به ابراز احساسات لیبیدویی‌ای را تجربه می‌کرد که توسط موقعیت انتقالی برانگیخته شده بود. در اینجا نیز اهمیت اصلی پدیده در ماهیت «تکانه» (از نظر مراحل ادراری و مقعدی) نهفته نبود، بلکه در کیفیت رابطهٔ اُبژه‌ای درگیر قرار داشت. «دستشویی رفتن» مانند «تهوع داشتن»، بدون شک دلالت بر طرد اُبژهٔ لیبیدویی به عنوان محتویات داشت. با این حال، در مقایسه با تهوع، دلالت بر میزان کمتری از طرد داشت؛ زیرا اگرچه در هر دو مورد، تخلیهٔ منزه‌کنندهٔ فشار لیبیدویی مطرح بود، اما تخلیهٔ محتویات (که با دستشویی رفتن بازنمایی می‌شد) به عنوان تخلیهٔ محتویات جذب‌شده، نشان‌دهندهٔ تمایل بیشتری برای ابراز احساسات لیبیدویی در برابر یک اُبژهٔ بیرونی بود، هرچند از تخلیهٔ مستقیم احساسات به سمت یک اُبژه (که مشخصهٔ نگرش تناسلی است) قاصر می‌ماند.

اعتبار علمی یک نظریهٔ روان‌شناسی را طبعاً نمی‌توان صرفاً بر حسب موفقیت یا شکست روان‌درمانی ارزیابی کرد؛ چرا که اهمیت علمی نتایج درمانی تنها زمانی قابل قضاوت است که دقیقاً مشخص باشد این نتایج چگونه به دست آمده‌اند. روان‌شناسی تکانه نیز از این قاعدهٔ عمومی مستثنی نیست؛ اما نکتهٔ حائز اهمیت این است که در روان‌کاوی اکنون عموماً پذیرفته شده که نتایج درمانی به‌شدت با پدیدهٔ انتقال (یعنی برقراری نوع خاصی از رابطهٔ اُبژه‌ای میان بیمار و تحلیل‌گر) پیوند خورده است. از سوی دیگر، این یک اصل پذیرفته‌شده در تکنیک روان‌کاوی است که تحلیل‌گر باید به‌طور غیرمعمولی خویشتن‌دار و فروتن باشد. دلایل بسیار خوبی برای اتخاذ چنین نگرشی وجود دارد؛ اما این امر ناگزیر رابطهٔ اُبژه‌ای میان بیمار و تحلیل‌گر را از دیدگاه بیمار تا حدی یک‌طرفه می‌سازد و بدین ترتیب به مقاومت کمک می‌کند.

نوعی یک‌طرفه بودن در رابطهٔ میان بیمار و تحلیل‌گر ذات موقعیت تحلیلی است؛ اما به نظر می‌رسد وقتی نگرش خویشتن‌دارانهٔ تحلیل‌گر با تعبیر بر پایهٔ روان‌شناسی تکانه ترکیب می‌شود، فشار قابل توجهی بر ظرفیت بیمار برای برقراری روابط اُبژه‌ای رضایت‌بخش وارد می‌آید (ظرفیتی که به دلیل نفس بیماری، آسیب‌دیده تلقی می‌شود). در همان حال، بیمار تحت وسوسه‌ای شدید قرار می‌گیرد تا میان دفاع‌های مختلف، همان دفاع پیش‌گفته را اتخاذ کند: تکنیک توصیف صحنه‌های اجراشده بر صحنهٔ واقعیت درونی، بدون هیچ‌گونه مشارکت شایان ایگوی مرکزی (خواه در این صحنه‌ها و خواه در یک رابطهٔ اُبژه‌ای مؤثر با تحلیل‌گر).

یکی از بیماران من که استادی تمام‌عیار در این تکنیک بود، روزی پس از ارائهٔ توصیفی جامع و روشنفکرانه از وضعیت فشار تکانه‌ای خود، به من گفت: «خب، شما می‌خواهید در این‌باره چه بکنید؟» در پاسخ توضیح دادم که مسئلهٔ واقعی این است که خود او می‌خواهد در این‌باره چه بکند. این پاسخ برای او فوق‌العاده گیج‌کننده از آب درآمد (همان‌طور که هدف آن همین بود)؛ چرا که او را ناگهان با مسئلهٔ واقعی تحلیل و زندگی‌اش مواجه ساخت.

اینکه فرد چگونه می‌خواهد فشار تکانه‌ای را سامان دهد، به‌روشنی مسئلهٔ روابط اُبژه‌ای و همچنین مسئلهٔ شخصیت است؛ چرا که یک رابطهٔ اُبژه‌ای ناگزیر مستلزم یک فاعل و یک اُبژه است. بنابراین، نظریهٔ روابط اُبژه‌ای ناگزیر ما را بدان‌جا می‌رساند که اگر «تکانه‌ها» را نمی‌توان جدا از اُبژه‌ها (چه بیرونی و چه درونی) در نظر گرفت، به همان اندازه غیرممکن است که آن‌ها را جدا از ساختارهای ایگو بدانیم. در واقع، در نظر گرفتن تکانه‌ها جدا از ساختارهای ایگو حتی ناممکن‌تر است، چرا که تنها ساختارهای ایگو می‌توانند در پی روابط با اُبژه‌ها باشند. بدین ترتیب به همان نتیجه‌گیری پیشین بازمی‌گردیم که «تکانه‌ها» تنها جنبهٔ پویای ساختارهای درون‌روانی هستند و نمی‌توان گفت در غیاب چنین ساختارهایی وجود دارند (هرچقدر هم که این ساختارها رشدنیافته باشند). در نهایت، «تکانه‌ها» را باید صرفاً به عنوان اشکالی از فعالیت در نظر گرفت که زندگی ساختارهای ایگو از آن‌ها تشکیل می‌شود.

ساختار درون‌روانی بر مبنای روابط اُبژه‌ای
روانشناسی روابط اُبژه‌ای به مثابه منطق درونی‌سازی اُبژه‌ها

در مقاله‌ای پیشین (۱۹۴۱) کوشیدم صورت‌بندی جدیدی از نظریهٔ لیبیدو ارائه دهم و خطوط کلی آسیب‌شناسی روانی نظام‌مندی را که بر پایهٔ این صورت‌بندی مجدد بنا می‌شود ترسیم کنم. مفهوم بنیادی متکی بر پیش‌فرضی که در آن زمان مطرح کردم و همچنان بدان پایبندم، این است که لیبیدو در درجهٔ نخست، اُبژه‌جو است (نه لذت‌جو، آن‌گونه که در نظریهٔ کلاسیک مطرح می‌شود)، و منشأ نهایی تمامی شرایط آسیب‌شناختی را باید در پریشانی‌های موجود در روابط اُبژه‌ای ایگوی در حال رشد جست‌وجو کرد. به زعم من، این تصور نه‌تنها با حقایق روان‌شناختی و داده‌های بالینی، بیشتر از نظریهٔ اولیهٔ لیبیدوی فروید سازگار است، بلکه برآمد منطقی مرحلهٔ کنونی تفکر روان‌کاوانه و گامی ضروری در توسعهٔ آتی نظریهٔ روان‌کاوی به شمار می‌رود. به‌ویژه، به زعم من این امر دلالت اجتناب‌ناپذیری بر مفهوم روشنگر اُبژه‌های درونی‌شده دارد؛ مفهومی که توسط ملانی کلاین به نحوی ثمربخش به تکامل رسیده، اما منشأ علمی خود را در نظریهٔ سوپرایگوی فروید یافته است (ساختاری درون‌روانی که البته توسط او به عنوان ساختی برخاسته از درونی‌سازی اُبژه‌ها در نظر گرفته شده بود).

جدا از ملاحظات مطرح‌شده در مقالهٔ پیشین من یا ملاحظات گوناگون دیگری که می‌توان اقامه کرد، می‌توان ادعا نمود که درون‌فکنی روان‌شناختی اُبژه‌ها و به‌ویژه تداوم اُبژه‌های درون‌فکنی‌شده در واقعیت درونی، فرایندهایی هستند که ذاتاً دلالت بر اُبژه‌جو بودن ماهیت لیبیدو دارند؛ زیرا صرف حضور تکانه‌های دهانی به خودی خود برای توضیح چنین تعلق‌خاطر پررنگی به اُبژه‌ها -آن‌گونه که در این پدیده‌ها مستتر است- کاملاً ناکافی است. دلالت مشابهی از صرف امکان تداوم موقعیت اُدیپ در ناهشیار برمی‌آید؛ چرا که تعلق‌خاطر وقفه‌ناپذیر به یک اُبژه، جوهرهٔ اصلی این موقعیت را تشکیل می‌دهد. با وجود این، مفهوم اُبژه‌های درونی‌شده بدون هیچ‌گونه تغییر شایانی در نظریهٔ لیبیدو گسترش یافته است، در حالی که دلایل اندکی برای ناهمساز دانستن این دو وجود ندارد. خود فروید هرگز درصدد برنیامد تا صورت‌بندی مجدد و نظام‌مندی از نظریهٔ اولیهٔ لیبیدوی خود به دست دهد، حتی پس از معرفی نظریهٔ سوپرایگو. در عین حال، عبارات بی‌شماری در آثار او وجود دارد که در آن‌ها مفروض گرفتن این امر که لیبیدو به‌طور ویژه اُبژه‌جو است، بدیهی به نظر می‌رسد. در واقع، یافتن عباراتی که در آن‌ها این دیدگاه ضمنی آشکار می‌شود مقدور است؛ برای نمونه، هنگامی که او به‌سادگی بیان می‌دارد (۱۹۲۹): «عشق در پی اُبژه‌هاست.» این جمله در پاراگرافی آمده است که او در آن، با اشاره به نظریهٔ اولیهٔ خود دربارهٔ سائق‌ها، چنین می‌نویسد: «بدین ترتیب نخستین تمایز بین سائق‌های ایگو و سائق‌های اُبژه‌ای شکل گرفت. برای انرژی سائق‌های اخیر و منحصراً برای آن‌ها اصطلاح لیبیدو را به کار بردم؛ سپس تقابلی بین سائق‌های ایگو و سائق‌های لیبیدویی معطوف به اُبژه‌ها پدید آمد.» همان‌گونه که فروید در ادامه اشاره می‌کند، تمایز بین این دو گروه از سائق‌ها با «معرفی مفهوم نارسیسیزم توسط او، یعنی این ایده که لیبیدو بر خود ایگو نیروگذاری روانی می‌کند»، کنار گذاشته شد؛ اما در پرتو عبارت نقل‌شده، ادعای اینکه لیبیدو در درجهٔ نخست اُبژه‌جو است گامی چندان انقلابی به نظر نمی‌رسد، به‌ویژه اگر آن‌گونه که در مقالهٔ پیشین خود پیشنهاد کرده‌ام نارسیسیزم را وضعیتی تصور کنیم که در آن، ایگو با اُبژه‌ها همانندسازی کرده است.

با وجود این، تمرکز روزافزون تحقیقات روان‌کاوانه بر روابط اُبژه‌ای، نظریهٔ اولیه را که بر پایهٔ آن لیبیدو در درجهٔ نخست لذت‌جو است و به تبع آن، مفهوم مرتبطی که بر اساس آن «سیر فرایندهای روانی به‌طور خودکار توسط "اصل لذت" تنظیم می‌شود» (فروید، ۱۹۲۰)[1] دست‌نخورده باقی گذاشته است. پایداری این دیدگاه مسائلی گوناگون پدید آورده که در غیر این صورت، حل آن‌ها ممکن بود ساده‌تر باشد. برجسته‌ترین این مسائل همان موضوعی است که فروید در آن‌سوی اصل لذت (۱۹۲۰) در صدد یافتن پاسخی برای آن برآمد؛ یعنی اینکه چگونه روان‌نژندها با چنین اصراری به تجربیات دردناک می‌چسبند. در واقع، دشواری در توضیح این پدیده بر حسب اصل لذت بود که فروید را واداشت تا به مفهوم «اجبار به تکرار» متوسل شود. با این حال، اگر لیبیدو در درجهٔ نخست اُبژه‌جو تلقی شود، دیگر نیازی به توسل به این چاره‌جویی نیست؛ و من در مقاله‌ای اخیر (۱۹۴۳) کوشیدم نشان دهم که چگونه می‌توان گرایش به چسبیدن به تجربیات دردناک را بر حسب روابط با اُبژه‌های بد توضیح داد. در همان مقاله همچنین کوشیدم نشان دهم که در صورت در نظر گرفتن تمامی دلالت‌های روابط لیبیدویی با اُبژه‌های بد، چگونه دشواری‌های موجود در مفهوم «سائق‌های مرگ» اولیه (در تقابل با مفهوم تمایل تهاجمی اولیه) قابل اجتناب خواهند بود.
روانشناسی تکانه و محدودیت‌های آن

محدودیت دسترسی
دسترسی ویژه

برای دسترسی کامل به محتوای تخصصی تداعی بایستی اشتراک ویژه تهیه کنید.

با فعال‌سازی اشتراک ویژه، امکان مطالعهٔ آنلاین تمام مقالات تداعی—از نظریات روانکاوی تا تکنیک‌های بالینی—برای شما فراهم می‌شود.
اشتراک ویژه صرفاً برای مطالعهٔ آنلاین است و دانلود پی‌دی‌اف در آن گنجانده نشده است.

برای فعال‌سازی اشتراک، ابتدا وارد حساب کاربری شوید و سپس در بخش «اشتراک ویژه» پلن موردنظر را انتخاب کنید.

مجموعه مقالات رونالد فربرن
Back To Top
×Close search
Search