skip to Main Content
تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

اعطای تأییدیه به عنوان قدردانی

فردی از خودِ مغرور خود دفاع می‌کند و توهم برتری، غالباً فرصت سپاسگزاری را به موقعیتی برای نوازش کردن سر طرف مقابل تبدیل می‌کند، انگار که این نوازش از جایگاهی والاتر از جایگاه فردی که کار شایسته‌ی تقدیر انجام داده است انجام می‌شود. به عنوان مثال، ممکن است والدین نارسیسیست به معلمی که تلاش فوق‌العاده‌ای برای فرزند بهانه‌گیر آن‌ها انجام داده است به جای «بسیار بابت کاری که انجام دادید از شما متشکریم» بگویند «کارتان خوب بود».

ممکن است زنی به معشوق خود به جای گفتن «خوشحالم از این که نسبت به من صبر و شکیبایی داری» بگوید «از اینکه می‌بینم خلق و خوی خودت را بهتر از قبل تحت کنترل نگه داشته‌ای بسیار خوشحالم». یک نمونه‌ی خوب از تظاهر به اعطای تأییدیه به عنوان قدردانی، در اجرای دختران رویایی (Dreamgirls) رخ داد، زمانی که خواننده‌ی تک‌خوان هنگام تشویق حضار به سمت خواننده‌های پشت سرش برگشت و با هیجانی مبالغه‌آمیز گفت «و من بدون آن‌ها از پس این کار برنمی‌آمدم!» شنونده‌ها به صورت فطری متوجه شدند که او با این تعریف ظاهری از همکاران خود چطور سعی کرد نقش آن‌ها در موفقیت خود را به حداقل برساند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «آسیب‌شناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»

فقر ایگو

فروید اظهار داشت که ایگو مداوما خود را از طریق اید غنی می‌سازد. من از پیشترها بر این نظرم بودم که ایگو توسط غریزه‌ی زندگی به عمل فراخوانده شده و تحول می‌یابد. راه و طریقی هم که این مهم حاصل می‌شود از رهگذر اولین روابط او با اُبژه است. سینه‌ی مادر هم که غرایز زندگی و مرگ به آن فرافکنده می‌شود، اولین اُبژه‌ای است که توسط فرآیند درون‌فکنی درونی‌سازی می‌شود.

ایگو هرچه بیشتر بتواند به تکانه‌های ویرانگر انسجام بخشیده و جنبه‌های متفاوت اُبژه‌هایش را همگرا سازد، غنی‌تر خواهد شد؛ چرا که بخش‌های دوپاره‌شده‌ی وجودِ روانی و تکانه‌هایی که بخاطر برانگیختن اضطراب و تحمیل درد طرد شده‌اند، ضمنا جنبه‌های ارزشمند شخصیت و حیات فانتزی نیز می‌باشد که دوپاره‌سازیِ آنها به فقر ایگو می‌انجامد. بنابراین جنبه‌های طرد شده‌ی وجودِ روانی و اُبژه‌های درونی‌شده در عین اینکه در عدم تعادل سهیم بوده، اما همچنین منبع الهام در آفرینش‌های هنری و فعالیت‌های مختلف فکری می‌باشند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «برگی بر تحول عملکرد روانی»

رابطه‌ی نابهنگام با روانکاو

رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش می‌دهد، دو جریان همزمانِ پدیده‌ها آشکار می‌شود:

جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیج‌کننده‌ی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال می‌شود.

جریان دوم، فعالیت‌های ذهنی و سایر فعالیت‌هایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش می‌کند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانه‌ای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار می‌گیرند.

بیمار تحت‌الشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیج‌کننده و سردرگم از آسیب تلاش می‌کند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت می‌گیرد. فرقی نمی‌کند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونه‌ای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری  پرحرارت، یا دل‌مرده از خود نشان دهد، این رابطه‌ی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم می‌شوند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رشد اندیشه‌ی اسکیزوفرنیک»

تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک

آرزوهای اُدیپال چنان آسیب‌زا و گناه‌آلودند که در زندگی بزرگسالی ناهشیار، ناشناخته و حل نشده باقی می‌مانند. بنابراین در روابط دگرجنسگرایانه بزرگسالان در دسترس نیستند، اگرچه احساس گناه فراگیر در آن‌ها منجر به یک نیاز ناهشیار برای تنبیه و مجازات خواهد شد؛ همانند تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک، یا مجازات خود با سقط جنین ناخواسته در یک بارداری که آرزویش را داشته‌اند. دوسوگرایی طبیعی زن باردار نسبت به جنین و اینکه آن جنین نماینده چه کسی است، احتمالاً با آرزوهای گناه‌ آلود، ناشناخته و حل نشده دختر کوچک نسبت به یک اُبژه جنسی ممنوعه تقویت می‌شود.

سقط خودبه‌خودی که زندگی را از جنین می‌گیرد، می‌تواند برای این تعارض روانی، یک راه حل روان-تنی فراهم کند. اگر بیمار در دوران بارداری تحت جلسات درمان تحلیلی باشد، تجزیه و تحلیل تعارض‌های وی می‌تواند در بعضی موارد منجر به بارداری موفقیت آمیز و تولد یک کودک گردد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «چشم‌انداز روانکاوانه به بارداری، سقط جنین برنامه‌ریزی‌شده و سقط جنین ناخواسته»

انکار مرگ

به ادعای رَنک، ایده‌ی جاودانگی روح در واکنش به ترس پنهان ما از مرگ به وجود آمد. ادیان توحیدی، که وعده‌ی زندگی پس از مرگ را می‌دهند، از این تکانش ظاهر شدند. این ایده چندان اصیل نیست، اما رَنک فراتر می‌رود. او ادامه می‌دهد که نیروهای ناخودآگاه مانع از تفکر افراد در مورد مرگ می‌شوند.

جامعه مکانیسم‌ها و اشکالی از انطباق فرهنگی ایجاد کرده، که قرار است از آگاه شدن مردم نسبت به طبیعت حیوانی خود -و به تبع آن، میرایی‌شان- جلوگیری کنند. تابوهای اجتماعی و خصوصی‌سازی نیازهای بیولوژیکی از این واقعیت ناشی می‌شوند که ما –درست مانند سگ همسایه- یک دستگاه هاضمه و یک رانه‌ی جنسی داریم. هر چیزی در مورد ما که ممکن است متضمن حیوانیت و میرایی باشد با یک «سپر» فرهنگی پوشانده می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «چگونه فرهنگ بر اضطراب مرگ غلبه می‌کند.»

فانتزی غیر قابل تحمل والدین

چرا مردان پرخاشگر بیشتر اوقات خصومت خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنند، در صورتی که در میان زنان، جراحت زدن به خود متداول‌تر است؟ ما معتقدیم هر دو فرم خشونت نشان‌دهنده‌ی تلاش برای خلاص شدن از فانتزی غیر قابل تحمل افکار و در اصل افکار یکی از والدین، در ذهن یک نفر هستند. در این صورت عدم توازن جنسیتی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی میل به حمله به تفکر والد هم‌جنس شود (که همانندسازی با او به شکل بالقوه دردناک‌تر و گریزناپذیرتر است).

هم در مورد دخترها و هم پسرها، افکار مادر درباره‌ی کودک عموماً پیش از موعد و به شکل درون‌ذهنی تجربه می‌شود و احتمالاً درون ذهن کودک بازنمود پیدا می‌کند. به عقیده‌ی ما تفکر پدر در هر دو جنس به صورت خارجی بازنمود پیدا می‌کند. آنگاه حضور ذهنی غیرقابل تحمل والد هم‌جنس درون ذهن زن، اما بیرون از ذهن مرد، در سایر افراد یا اُبژه‌هایی که نمایان‌گر پدر هستند، احساس می‌شود. در مقابل، همانطور که پیش از این اشاره کردیم مردانی که (مثل زنان) گرفتار مادر می‌شوند، در خودکشی به دنبال راه گریز هستند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر»

بازگشت امر واپس‌رانده

نخست اینکه آن رسانه‌گرایی افراطی غالباً مغشوشی که با مضامینی که از دیروز به تحلیل آن مشغول بوده‌ایم ارتباط می‌یابد، به‌ناگزیر مرا واداشت تا به آنچه «بازگشت امر واپس‌رانده» می‌نامیم بیندیشم. و دلیلش این است: بی‌توجهی به کشف اساسی فروید، یعنی سکسوالیته‌ی کودکانه، و در پی آن نظریه‌های دیگر- از مفهوم «دلبستگی» نزد بالبی گرفته، که حقیقتاً نوعی ابزار جنگی علیه سکسوالیته‌ی کودکانه است، تا روان‌شناسی‌های مبتنی بر اراده، خواه آن‌ها را روان‌شناسی‌های سازگاری بنامیم خواه روان‌شناسی‌های اگو یا رفتارگرا، که نه می‌خواهند چیزی راجع به ناهشیار بدانند و نه چیزی درباره‌ی سکسوالیته- همه‌ی این نظریه‌ها امر جنسی را در پستوی خانه پنهان کرده‌اند: رویکردی که بی‌تردید برای بیماران بسیار آسان‌تر- و چنان که در آن‌سوی اقیانوس اطلس می‌گویند تجاری‌تر- است.

ولی روان‌کاوی نیز در این زمینه بی‌تقصیر نیست. اگر شک دارید، کافی است بار دیگر به کنفرانس آندره گرین رجوع کنید که در ۲۷ آوریل ۱۹۹۵ در مرکز آنا فروید با این عنوان ارائه شد: «آیا سکسوالیته هیچ ربطی به روان‌کاوی دارد؟».

به‌طور خلاصه، می‌توان گفت مخالفان فراروان‌شناسی می‌خواهند رانه‌ها را با نظریه‌ی انگیزش‌، ناهشیار را با مدار عصبی، هشیار را با [مرکز] پردازش اطلاعات و سوپراگو را با فشار اجتماعی جایگزین سازند. مشروط به آنکه نتوان آن را با فشار شبکه‌های اجتماعی جایگزین کرد.

«بازگشت امر واپس‌رانده»‌ای که بر آن تأکید کردم در رابطه با سه واقعیت «دوباره فعال شد»:

واقعیت نخست را همکارمان کلود بلیه، متخصص روان‌درمانی مجرمان زندانی، مورد توجه قرار داده است: به‌گفته‌ی او، «از دهه‌ی ۹۰ تاکنون، ۲۵ درصد زندانیان آزارگران جنسی بوده‌اند».

ولی بیش از همه، وفور مباحثات عمومی و درخواست‌های- گاه مضحکِ- قانون‌گذاری [برای این جرائم] نشان‌دهنده‌ی بازگشت امر واپس‌رانده‌، یعنی رانه‌ی جنسی کودکانه یا چنان که فروید در نوشته‌های منتشر شده پس از مرگش اشاره کرده، «الگوی اولیه‌ی کل سکسوالیته‌ی انسان» است، رانه‌ای که هرگز از خواست ارضای خود باز نمی‌ایستد.

این اشتیاق جنون‌آمیز به وضع قانون برای محرم‌آمیزی، روابط جنسی و به‌طور کلی سکسوالیته را می‌توان در اظهار نظر تاحدی خام فروید در اثرش در سال ۱۹۱۲ «توتم و تابو» مشاهده کرد: «کاری که هیچ کس مایل به انجام آن نیست لزومی ندارد ممنوع شود؛ در تمامی موارد، باید آن چیزی منع گردد که ابژه‌ی میلی قرار می‌گیرد». و برای آنکه پیشاپیش احتمال هر گونه مقاومتی از سوی خواننده [در برابر پذیرش این گفته] منتفی گردد، در صفحه‌ی بعد می‌گوید: «در هر جا که ممنوعیتی باشد، باید میلی نیز باشد».

بخش‌هایی از مقاله‌ی «میان محرم‌آمیزی و سکسوالیته‌ی کودکانه: اغواگری؟»

روانکاوی، هنرِ آفریدن است.

روانکاوی یک تجربه‌ی هیجانی زیسته است. به این ترتیب، قابلِ ترجمه، رونویسی، ضبط، توضیح، درک یا گفتن از طریق کلمات نیست. همان چیزی‌ست که هست. با وجود این، معتقدم که می‌­توان در مورد آن تجربه­‌ی زیسته مطالبی بیان کرد که در مورد جنبه­‌هایی از آنچه که بین روانکاوان و بیماران آنها در زمان اجرای کار روانکاوی اتفاق می­‌افتد، ارزش تفکر دارد.

در تفکراتم که غالباً در زمان نوشتن اتفاق می‌­افتد، این کار را مفید دانسته‌­ام که هنگام تلاش برای یافتنِ ماهیت معنا، در ابتدا خودم را به استفاده از حداقل کلمات ممکن محدود کنم. تجربه‌ی من در زمان نوشتن مطالب روانکاوی، همچنین نوشتن شعر این است که تراکم و غلظت کلمات و معانی آنها کمک می‌­کند تا از قدرت زبان برای بیان آنچه نمی‌­توان گفت، بهره‌­مند شد.

یک شخص به دلیل داشتنِ درد عاطفی، که برایش مجهول و ناشناخته است، با روانکاو مشورت می­‌کند، او یا نمی­‌تواند رؤیا ببیند (یعنی قادر به انجام فعالیت روانی ناهشیار نیست) یا آنقدر از آنچه که در رؤیا می­بیند، آشفته است که رؤیا دیدنِ او قطع می‌­شود. تا زمانی که او نتواند تجربه‌­ی عاطفی­‌اش را در رؤیا ببیند، قادر به تغییر، رشد، یا تبدیل شدن به چیز دیگری غیر از آنچه که بوده است، نیست. بیمار و روانکاو در طی جلسات روانکاوی در آزمونی مشارکت می‌کنند که این آزمون به گونه‌­ای طراحی شده تا آنالیزان (با مشارکت روانکاو) بهتر بتواند رؤیاهای نادیده و رؤیاهای قطع شده‌­اش را ببیند. رؤیاهایی که بیمار و روانکاو می­بینند، همزمان رؤیاها (و خیال‌پروری­‌های) خودشان و سوژه‌ی سومی است که هم بیمار و روانکاو است و  در عین حال، هیچ یک از آن دو نیز نیست.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «هنر روانکاوی: رؤیت رؤیاهای نادیده و گریه‌های قطع شده»

محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریب

بنا بر اظهارات فروید یکی از همراهانِ تنفر از واقعیت، فانتزی‌های حملات سادیستیک نوزاد روان‌پریش به سینه است که ملانی کلاین به عنوان بخشی از مرحله پارانوئید–اسکیزوئید توصیف کرده است (کلاین، ۱۹۴۶). می‌خواهم تاکید کنم که در این مرحله، روان‌پریش اُبژه‌هایش را تقسیم می‌کند، و همزمان همه آن قسمت‌های شخصیت او، که موجب آگاهی‌اش از آن بخش از واقعیت می‌شود که از آن تنفر دارد، به بخش‌های بسیار دقیق تبدیل می‌شود، زیرا این همان چیزی است که نقش عمده‌ای در احساسات روان‌پریشی دارد که نمی‌تواند اُبژه‌هایش یا ایگوی خود را بازیابی کند. در نتیجه‌ی این حملات دوپاره‌سازی، همه آن ویژگی‌های شخصیتی که باید روزی پایه و اساسی برای درک شهودی خودش و دیگران باشند، از همان ابتدا به خطر می‌افتند.

همه آن کارکردهایی که فروید به عنوان وجود (being) توصیف می‌کند، در مرحله بعد، پاسخی رشدی به اصل واقعیت است، یعنی، آگاهی از تاثیرات حسی، توجه، حافظه، قضاوت، تفکر، به شکل‌های نیمه‌تمام (نوپایی) که ممکن است در آغاز زندگی داشته باشند، دوپاره‌سازی سادیستیک حملات خالی‌کننده که منجر به چندپاره‌سازی دقیق وجود آنها می‌شود، علیه آنها گسترش می‌یابند، و سپس از شخصیت بیرون رانده می‌شود تا در اُبژه‌ها نفوذ کند، یا اُبژه‌ها را دربر بگیرند. در فانتزی بیمار، ذرات بیرون رانده شده‌ی ایگو به یک وجود مستقل و غیرقابل کنترل سوق داده می‌شوند، که یا توسط اُبژه‌های خارجی احاطه شده‌اند یا شامل آن‌ اُبژه‌های خارجی هستند؛ آنها همچنان به کارکردهایشان ادامه می‌دهند، گویا تجربه‌ای سخت متحمل شده‌اند که هدف آن، فقط افزایش تعداد آنها و تحریک دشمنی آنها با آن روانی است که بیرون انداخته‌اند. در نتیجه، بیمار احساس می‌کند در محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریبی است که اکنون ماهیت آنها را توصیف می‌کنم.

رابطه‌ی جنسی رضایت‌بخش

روابط جنسی که برای هر دو طرف ارضاکننده و پرشور باشد مؤلفه اصلی رابطه طولانی‌مدت زوجین است. حتی اگر شما در حال حاضر هم رابطه خوبی داشته باشید، ممکن است بعد از ازدواج ناگهان به دلایل روان‌شناختی این ارتباط آنقدرها هم خوب پیش نرود. به این علت که ما همگی احساس گناه زیادی نسبت به رابطه جنسی رضایت‌بخش را در دل پنهان می‌کنیم که به طور ناهشیاری بازتولید رابطه‌ی والدین است. بسیاری از زوج‌ها تا زمانی که ازدواج نکردند زندگی جنسی رضایت‌بخشی دارند. روزی که ازدواج می‌کنند مشکلی پیش می‌آید. آنها به لحاظ جنسی بعد از دعواهای شدیدشان رابطه بهتری دارند، چرا که هزینه آن رابطه را پرداخت کردند و رابطه جنسی دوباره بلامانع می‌شود».

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روابط عاشقانه‌ی زوج دگرجنس‌گرا»

تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

مرگ روانی

منشأ مرگ روانی اغلب مجموعه‌ای از رویدادها در دوران نوزادی و کودکی است که شامل تجربه‌ی «رنج‌های اولیه»ای می‌شوند که فراتر از توان تحمل بیمار بودند. در مواجهه‌ی با حوادث هولناک، بیمار خودش را از زندگی خود حذف می‌کند و با این‌کار از خودش در برابر فروپاشی روانی گسترده و سایکوز مزمن حفاظت می‌کند.

تحت این شرایط، بیمار با ایجاد وضعیتی روانی که در آن وقایع غیرقابل‌تحمل تجربه نمی‌شوند، به طور واکنشی از خود محافظت می‌کند و در عوض، به «زندگی نزیسته» ادامه می‌دهد. فرد همیشه در تلاش خواهد بود تا نظامِ شخصیتی‌ای بسازد که بتواند تجربه‌ی غیرقابل تحملی را که زندگی نکرده در خود جای دهد. در محیط تحلیلی، چنین نظامی با پیوند ذهن ناهشیار بیمار و تحلیلگر به وجود می‌آید. به نظر من ایجاد چنین نظام شخصیتی‌ای یکی از راه‌های فهم هدف اساسی روانکاوی است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «تأملاتی در باب انجام روانکاوی»

شخصیت خودبزرگ‌بین

اگر نارسیسیزم به عنوان آسیب شخصیت در نظر گرفته شود، به راحتی می‌توان آن را توصیف کرد. «شخصیت نارسیسیستیک فالیک» رایش (۱۹۳۳) آشکارا یا به شکل نامحسوسی متکبر، نمایشگر، خودبین، دغل‌کار، و تشنه‌ی تحسین است. توصیف شخصیت نارسیسیستیک در آخرین ویرایش راهنمای تشخیصی و آماری تا حد زیادی با این تصویر مطابقت دارد. با این حال به خوبی مشخص شده است که این دسته از نارسیسیست‌هایی که آشکارا از خود تعریف می‌کنند تنها یک نشانه از سندرومی را بروز می‌دهند که می‌تواند فرم‌های مختلفی به خود بگیرد، و وجه مشترک همه‌ی آن‌ها تلاش برای تقویت بازنمایی خودبزرگ‌بینانه است. به‌عنوان مثال تارتاکوف (۱۹۶۶) انواع بسیار ظریف‌تری از آسیب نارسیسیستیک را در افراد به‌ظاهر سالم توصیف کرده است. بورستن (۱۹۷۳) چهار نوع شخصیت نارسیسیستیک رایج را شرح داده است: نارسیسیستیک فالیک کلاسیک، نوع ویاردار، نوع پارانوئید و نارسیسیستیک دغل‌کار.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «آسیب‌شناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»

اجازه‌ی واپس‌روی

با توجه به دفتر خاطرات فرنتسی، می‌توان گفت که او به عنوان جد بسیاری از مُصلحان روانکاوی آینده ظاهر می‌شود. دو مقاله‌ی آخر او «کودک ناخواسته و غریزه‌ی مرگ» (۱۹۲۹) و «آشفتگی زبان بین بزرگسالان و کودکان» (۱۹۳۳) شروع تئوری روابط اُبژه را نشان می‌دهند. اگر شرایط مساعد بود، او می‌توانست تاثیرگذارتر باشد. او از طریق شاگردش، مایکل بالینت، در تاریخ پسین روانکاوی تاثیر گذاشت. این ایده که روانکاو باید اجازه‌ی واپس‌روی دهد، تا جایی که لازم است به عقب برگردد، تا زمانی که شروع‌های جدید به طور خودبه‌خودی پدیدار شوند، معمولاً ما را با بالینت و وینیکات ارتباط می‌دهد، اما در واقع این ایده به فرنتسی برمی‌گردد.

از مقاله‌ی «تأملاتی در تاریخ روانکاوی»

دل‌مشغولی مادرانه

نگرش غالب فروید نسبت به مادری این بود که فرزند اول مادر تداوم خودشیفتگی اوست، و بدین ترتیب دوسوگرایی او نسبت به فرزند زنده‌اش به طور مثبت برطرف می‌شود. فرزند او احساس خواستنی و دوست‌داشتنی بودن می‌کند. عشق او به این کودک زنده احساس گناه در مورد احساسات منفی خود را برانگیخته و او را وادار به ترمیم می‌کند.

با این حال فروید نیز دوسوگرایی مادرانه و دشواری یک مادر در داشتن یک فرزند زنده و در عین حال ناخواسته را تأیید کرد. «چه تعداد مادرانی هستند که کودکانشان را با مهربانی یا حتی مهربانی بیش از حد دوست دارند… اما آن‌ها را ناخواسته تصور کرده و آرزو دارند که آن موجود زنده در آن‌ها رشد بیشتری پیدا نکند!»

بخش‌هایی از مقاله‌ی «دل­‌مشغولی مادرانه­‌ی آغازین»

فانتزی غیر قابل تحمل والدین

چرا مردان پرخاشگر بیشتر اوقات خصومت خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنند، در صورتی که در میان زنان، جراحت زدن به خود متداول‌تر است؟ ما معتقدیم هر دو فرم خشونت نشان‌دهنده‌ی تلاش برای خلاص شدن از فانتزی غیر قابل تحمل افکار و در اصل افکار یکی از والدین، در ذهن یک نفر هستند. در این صورت عدم توازن جنسیتی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی میل به حمله به تفکر والد هم‌جنس شود (که همانندسازی با او به شکل بالقوه دردناک‌تر و گریزناپذیرتر است).

هم در مورد دخترها و هم پسرها، افکار مادر درباره‌ی کودک عموماً پیش از موعد و به شکل درون‌ذهنی تجربه می‌شود و احتمالاً درون ذهن کودک بازنمود پیدا می‌کند. به عقیده‌ی ما تفکر پدر در هر دو جنس به صورت خارجی بازنمود پیدا می‌کند. آنگاه حضور ذهنی غیرقابل تحمل والد هم‌جنس درون ذهن زن، اما بیرون از ذهن مرد، در سایر افراد یا اُبژه‌هایی که نمایان‌گر پدر هستند، احساس می‌شود. در مقابل، همانطور که پیش از این اشاره کردیم مردانی که (مثل زنان) گرفتار مادر می‌شوند، در خودکشی به دنبال راه گریز هستند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر»

تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک

آرزوهای اُدیپال چنان آسیب‌زا و گناه‌آلودند که در زندگی بزرگسالی ناهشیار، ناشناخته و حل نشده باقی می‌مانند. بنابراین در روابط دگرجنسگرایانه بزرگسالان در دسترس نیستند، اگرچه احساس گناه فراگیر در آن‌ها منجر به یک نیاز ناهشیار برای تنبیه و مجازات خواهد شد؛ همانند تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک، یا مجازات خود با سقط جنین ناخواسته در یک بارداری که آرزویش را داشته‌اند. دوسوگرایی طبیعی زن باردار نسبت به جنین و اینکه آن جنین نماینده چه کسی است، احتمالاً با آرزوهای گناه‌ آلود، ناشناخته و حل نشده دختر کوچک نسبت به یک اُبژه جنسی ممنوعه تقویت می‌شود.

سقط خودبه‌خودی که زندگی را از جنین می‌گیرد، می‌تواند برای این تعارض روانی، یک راه حل روان-تنی فراهم کند. اگر بیمار در دوران بارداری تحت جلسات درمان تحلیلی باشد، تجزیه و تحلیل تعارض‌های وی می‌تواند در بعضی موارد منجر به بارداری موفقیت آمیز و تولد یک کودک گردد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «چشم‌انداز روانکاوانه به بارداری، سقط جنین برنامه‌ریزی‌شده و سقط جنین ناخواسته»

لوح سفید بودن روانکاو

علیرغم تفاوت زیادی که هم­چنان در نگرش مکاتب مختلف روانکاوی وجود دارد، ولی در مورد مفید بودن انتقال­‌متقابل در درک بهتر بیمار، تفاهم وجود دارد. تلاش بیمار برای تبدیل روانکاو به اُبژه انتقالی به‌­عنوان یکی از وجوه غیرقابل اجتناب درمان به­‌طور گسترده مورد پذیرش قرار گرفته است. همچنین انتقال متقابل روانکاو به‌­صورت آفرینش مشترک بیمار و روانکاو که هر دو در شکل‌­گیری آن سهم دارند، پذیرفته شده است و به نظر می‌­رسد بخشی از آنچه روانکاو تجربه می‌کند، بازتابی از دنیای درونی بیمار است.

بنابراین یکی از وظایف روانکاو در تعامل با بیمار، تلاش برای پیدا کردن راه خروج از کنش‌­نمایی انتقال- انتقال‌­متقابل است، تا بتواند به­‌صورت تحلیلی و همراه با بیمار اتفاقی که در جریان است، را بفهمد. در این شرایط قلمرو تحلیلی و قلمرو درون­‌روانی به­‌هم پیوسته هستند و لذا به‌­نظر می­‌رسد انتظار لوحِ سفید بودن روانکاو در عمل امکان‌پذیر نباشد. همچنین وظیفه دیگر روانکاو، بازبینی و آنالیز مداوم خود خواهد بود. همان­طور که شافر تاکید می‌­کند که: «می‌­توانیم درمانی را تحلیلی درنظر بگیریم که از سه بخش تحلیل انتقال­‌متقابل، تحلیل انتقال و تحلیل­ دفاع­‌های در جریان را شامل شود».

در این رابطه قلمرو تحلیلی و درون‌روانی به هم پیوسته هستند و دیدگاه خوشبینانه لوح سفید بودن روانکاو امکان‌پذیر نیست. وظیفه دیگر روانکاو تحت آنالیز و بازبینی مداوم خود بودن است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق»

نافرمانی حسادت‌آمیز

اگر روانکاو احتمالاً ثالثیت در تفرد را به بیمار منتقل نکند، اگر از موضع متقابل خالص (کسی که می‌داند، شفا می‌دهد، در مسئولیت خود باقی می‌ماند) به بیمار ببخشد، بیمار حس خواهد کرد که روانکاو به خاطر چیزی که به او داده، مالک او است؛ به عبارت دیگر، روانکاو می‌تواند در عوض او را بخورد. علاوه بر این، بیمار چیزی ندارد که در عوض آن بدهد، هیچ تأثیر یا بینشی که بتواند روانکاو را تغییر دهد. بیمار احساس خواهد کرد که باید تفاوت‌هایش را سرکوب کند، روانکاو را عفو کند، در ‌رابطه‌ی کاذب دوطرفه شرکت کند یا با نافرمانی حسادت‌آمیز نسبت به قدرت روانکاو واکنش نشان دهد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت»

اضطراب از هم پاشیدگی

زمانی که فروپاشی خود (به دنبال ناکارآمدی ایگو و واپس‌روی ایگو) روی می‌دهد، بیماران اضطراب‌هایی بسیار شدیدتر از اضطراب‌های زندگی عادی تجربه می‌کنند. اضطراب به قدری شدید است که کارکرد ذهنی مختل می‌شود و بیمار در همان حدی که توان فکر کردن دارد، تشخیص می‌دهد که درمانده است و حس می‌کند خطری وحشتناک تهدیدش می‌کند. این حالت را گاهی اضطراب نابودی می‌نامند، واژه‌ای که فروید برای آن استفاده می‌کرد، اضطراب اولیه یا اضطراب تروماتیک بود. از آنجا که این‌گونه حمله‌های اضطراب شدید بسیار فلج‌کننده هستند، معمولاً چنین حس می‌شوند که از بیرون از خود سرازیر می‌شوند و باید تا آخرین حدِ توان و منفعلانه تحمل‌شان کرد. خود در رویارویی با این اضطراب درمانده می‌شود. فروید تجربه‌ی این اضطراب‌ها را از نظر جسمی بسیار خطرناک و برای ایگو آسیب‌رسان می‌دانست.

دیدگاه کوهوت این بود که اضطرابِ از هم پاشیدگی عمیق‌ترینِ اضطراب‌هاست و باور داشت که هیچ یک از انواع اضطرابی که فروید تشریح کرده، با آن برابر نیستند. او به‌طور بالقوه احساس می‌کرد که این اضطراب حتی می‌تواند از ترس از مرگ هم جدی‌تر باشد. اگر چنین باشد، با این دیدگاه هم هماهنگ است که برای گریز از اضطراب از هم پاشیدگی، بیمار ممکن است کشتن خودش را انتخاب کند، چون اضطراب از هم پاشیدگی می‌تواند طاقت‌فرساتر از وحشت از مردن باشد.

دیدگاه فروید مبنی بر این که اضطراب می‌تواند چنان شدید باشد که از نظر جسمی آسیب‌رسان باشد، از نظر تئوری جذاب است، چون به یکی از فرمول‌بندی‌های حالت مربوط به خودکشی کمک می‌کند: این که ایگوی ناکام از سوی سیستم سوپرایگو رها می‌شود، چون ناکارآمد و بی‌ارزش است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «سقوط به خودکشی»

مرز جدید سانسور

فروید سانسوری را میان نظام آگاه و پیش‌آگاه مفروض می‌دارد، همینطور ظرفیت واقعیت‌سنجی را نیز به پیش‌آگاه نسبت می‌دهد. فروید وجود سد سانسور را میان پیش‌آگاه و آگاه و به علاوه میان نظام ناآگاه و پیش‌آگاه، در چند موضع بیان کرده است. در سال ۱۹۱۵ او از «مرز جدید سانسور» سخن می‌گوید:

«نخستین سانسورها علیه ناآگاه اعمال می‌شود و دومین سانسور علیه مشتقات پیش‌آگاه. می‌توان مفروض داشت که در طول تحول فردی، سانسور یک گام به جلو برداشته است… در درمان روانکاوانه وجود دومین سانسور که مابین نظام پیش‌آگاه و آگاه قرار دارد بی‌هیچ بحث و جدلی اثبات شده است». اگر بخواهیم توصیفی از این وضعیت به دست دهیم، باید بگوییم پیش‌آگاه را می‌توان ناآگاه به حساب آورد اگرچه این دو نظام را قواعد کاملاً متفاوتی اداره می‌کند و این نکته  وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند.

شاید به خاطر شکاف فزاینده‌ای که میان مشاهدات بالینی ما و نظریات روانکاوانه فعلی وجود دارد ما همچنان مفهوم ناآگاه را در کنار دیگر مفاهیم‌مان به کار می‌گیریم. مهم است که بدانیم که معنای این اصطلاح بر اساس بافتی که در آن به کار می‌رود تغییر می‌کند. آنچه رخ داده این است که صفت «ناآگاه» بدل به اسم شده است. در نتیجه تمایز مفهومی میان نظام ناآگاه و نظام پیش‌آگاه از دست رفته است، هر دو نظام در هم آمیخته شده‌اند و این درهم‌ریختگی همچنان در نوشته‌های برخی از ممتازترین روانکاوان به چشم می‌خورد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «فانتزی و دگرگونی‌های آن: نگاه فرویدی معاصر»

Back To Top
×Close search
Search