skip to Main Content
تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

سکوت طلایی

بیایید این ایده را که سکوت به معنای «مقاومت» است کنار بگذاریم. یکی از ارزشمندترین چیزهایی که از نظریه‌پرداز لین هافمن آموختم این است که کل انگاره‌ی مقاومت، بیمار را برای هنگامی که درمان به مشکل برمی‌خورد سرزنش می‌کند، انگار ما آن‌قدر درخشان و آرامش‌بخش هستیم که «مقاومت‌ناپذیر» هستیم، چرند. به جای آن، هافمن و همکارانش در مورد ماندگاری الگوهای رفتار بیمار صحبت می‌کنند که جزئی از آن‌چه او را در وهله‌ی اول به درمان می‌آورد هستند. طبق این استاندارد، صحبت نکردن به معنای «مقاومت» نیست. در عوض، ماندگاری رفتاری است که مراجعین وقتی مورد استفاده قرار می‌دهند که احساس امنیت نمی‌کنند یا فاقد مهارت هستند تا آن‌چه را که برای آن‌ها در جلسه جریان دارد به صورت کلامی در میان بگذارند.

گاهی‌اوقات، مطابقت سکوت مراجع با سکوت پذیرای خودمان می‌تواند مفید باشد. گاهی‌اوقات می‌توانیم ریسک کنیم و به دقت اجازه بگیریم تا حدس بزنیم که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد. گاهی‌اوقات مفید است که به فرد در مورد محرمانه بودن و فرآیند درمان آموزش دهیم. و گاهی‌اوقات مفید است که به مراجع گزینه‌ی نوشتن یا کشیدن افکارش را پیشنهاد کنیم. مهارت‌ها، تجربه و شهود شما می‌تواند به کار گرفته شود تا آن‌چه را که بیمار نمی‌تواند انجام دهد انجام دهید، یعنی بردن مکالمه به سطح کلامی‌تر.

سکوت به راستی می‌تواند «طلایی» باشد. با حمایت، همدلی و بینش درمان‌گر، معنای سکوت بیمار را می‌توان برای اطلاعات مفید استخراج کرد و می‌تواند به یکی از آن لحظات «آهان!» مهم منجر شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «معنای سکوت بیمار»

مسائل زنان

بسیاری از زنان تمایز روشنی میان «فعال بودن، جاه‌طلب بودن، ویران‌گر بودن یا عصبانی بودن» قائل نمی‌شوند. از آنجا که زنان اغلب وقتی از خود جرأت و جسارت نشان می‌دهند با خشم و عصبانیت مواجه می‌شوند، به این باور رسیده‌اند که وقتی بر خودشان پافشاری می‌کنند به مردم آسیب می‌رسانند و در معرض خطر از دست دادن آن‌ها هستند. و اضافه خواهم کرد که وقتی آن‌ها موفق می‌شوند نیز همین طور.

برای اکثریت ما، شخصی که بیشترین قدرت را در دوران کودکی بر ما داشت وقتی از همیشه آسیب‌پذیرتر بودیم، مؤنث بود. بنابراین، زن قدرتمند و جسور باعث تحریک اضطراب و حسادت برای هر دو جنس می‌شود، حتی در بزرگسالی. به علاوه، و این به ویژه به حرفه‌ی ما مربوط است، هریس می‌گوید: «زنان و مردان می‌توانند از هر چیز کمتر از خشنودی تمام و کمال احساس [ناامیدی بزرگی] کنند… وقتی که شخص مسئول یک زن است». همین که این را درک کنیم، می‌توانیم ببینیم که وضعیت در اتاق مشاوره برای روانکاوان زن چقدر پرتنش می‌گردد وقتی که با حسرت‌های اولیه‌ و خشم ابتدایی بیمار رو به رو می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «حق‌الزحمه و مسائل زنان»

صلح با خاطره‌ها

من باور دارم که ایده‌ی صمیمیت معمولاً با احساس آرامش، سلامتی و صلح درونی تداعی می‌شود. از این رو صمیمیت به یک خیر مطلوب بدل می‌شود. اما چگونه می‌توانیم این خیر را توصیف کرده و بدست آوریم؟

برای تحلیل صمیمیت یک فرد، ابتدا لازم است خود آن شخص را درک کنیم. اولین ایده‌ای که بالا می‌آید این است که قابلیت شخص برای صمیمیت، از کیفیت تماس او با دنیای درونی خودش ناشی می‌شود – تجربه‌ی او از صمیمیت با خودش. در صلح. در صلح با خاطره‌ها و احساس‌هایش، با شک و یقین‌هایش، با تجربیاتی که قبلاً زیسته و آرزومندی در باب آنچه هنوز به دست نیاورده است. بودن در صلح با محدودیت‌ آنچه که می‌داند و میل به یادگیری آنچه نمی‌داند.

این هدف به هیچ‌وجه آسان نیست. به منظور درک آن، مهم است که چالش‌های عظیم و مداوم بر سر راه درک جهان خارج و محیط اطراف شخص را فراموش نکنیم. در این فضا، دیگر انسان‌ها جایگاه قابل توجهی را اشغال می‌کنند. من اعتقاد دارم که ظرفیت تنها بودن، پایه و اساس ظرفیت شادی و صمیمیت با دیگران است. علاوه بر این، ظرفیت تنها بودن مستلزم نوع خاصی از زیستن در سکوت است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «سکوت و صمیمیت»

سرریز شدن خودبه‌خود احساسات شدید

فوران شدید عواطف در درمان فی‌نفسه نشانگر وجود تروما نیست. همان‌طور که ویلیام وردزورث نوشت: «سرریز شدن خودبه‌خود احساسات شدید» چیزی است که شعر را می‌سازد اما «ریشه‌ در عواطفی دارد که در آرامش به یاد می‌آیند». ما به عنوان درمانگر می‌دانیم که سرریز شدن خود‌به‌خود احساسات شدید اغلب نه به شعر بلکه به تناقض منجر می‌شود -نمی‌توان منشاء طغیان آشوبناک عواطفی که زندگی خود را دارند، در آرامش به یاد آورد چراکه در آرامش تجربه نشده‌اند.

یکی از اهداف ما درمانگران این است که به بیماران‌مان کمک کنیم تا بتوانند سرریز شدن خودبه‌خود احساسات شدید را با شرم‌ و وحشت تجربه نکنند بلکه در فضایی امن تجربه کنند. اگر درمان در بستری آرام برای زیستن دوبارۀ عواطف باشد -اگر به تغییر شکل عواطف تروماتیک به قوه‌ای برای «شعر» یاری رسانیم- دیگر چه چیز لازم است؟

پاسخ من این است که یک محیط بینافردی «به‌قدر کافی ایمن» -محیطی که هم برای اصالت عواطف روانکاو جا داشته باشد و هم برای بازیابی کنش و نمادین‌سازی تجربه‌ی تروماتیک اولیه که کورکورانه نتیجه‌ی اولیه را بازتولید نمی‌کند. باور دارم از طریق این تغییر شکل تروما به «شگفتی‌های ایمن» است که اشباح گسسته‌ی «غیر-من» کم‌کم دست از تسخیر برمی‌دارند و هرچه فعالانه‌تر و آشکارتر به عنوان تنظیم‌کننده‌ی عواطف، بازتابنده‌-خود در بخشی از «من» مشارکت می‌کنند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «لازم نیست خانه‌ای پُر از وحشت باشد»

معنای حاصل از همکاری

روابط صمیمانه می‌توانند بعضی از اساسی‌ترین ترس‌های ما را برانگیزند که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از ترس از رهاشدگی/طردشدگی/ازدست‌دادن عشق؛ شرم و تحقیر، حسادت، گناه، کنترل شدن از این طریق که به فرد گفته شود چه کار کند یا چگونه بیندیشد؛ غرق شدن و له شدن زیر بار نیازهای همسر خویش، بازبینی تروماهای گذشته. بهترین حالت نگریستن به بسیاری از ترس‌هایی که در درمان آشکار می‌شوند، دیدن آن‌ها به‌عنوان ترکیباتی از وضعیت‌های ذهنی وحشت‌آور است.. برای مثال ما ممکن است کشف کنیم که نگرانی مفرط یکی از زوجین در مورد قسط کارت اعتباری توسط ترس از بازگشت تروماهای متعدد کودکی پیرو ازدست‌دادن شغل پدرش، قدرت می‌گیرد: نه‌تنها ترس از خود فقر بلکه اضطراب درباره مشاجرات والدینی، اعتیاد به الکل والدین، خود سرزنش‌گری فرد درباره نزاع والدین، اعتیاد به الکل در پدر، سرزنش افراط آمیز خود برای دعوای والدین، و شرم در مدرسه به دلیل ناتوانی در تقبل لباس‌های مد روز.

بااین‌حال بعضی از ترس‌ها و خواسته‌ها از این ترکیبِ آرزوها و ترس‌ها مجزا هستند. این امر به‌ویژه برای میل به فعالیت مشترک، هماهنگ یا مشارکتی صدق می‌کند: شریک شدن و ساختن زندگی مشترک، داشتن سکس با همسر موردعلاقه، پرورش کودکان در کنار هم، تماشای غروب آفتاب و به اشتراک گذاشتن افکار. این آرزوها دربرگیرنده مواد اولیه حیاتی اشتراک عاطفی و «معنای حاصل از همکاری» هستند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی»

فانتزی غیر قابل تحمل والدین

چرا مردان پرخاشگر بیشتر اوقات خصومت خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنند، در صورتی که در میان زنان، جراحت زدن به خود متداول‌تر است؟ ما معتقدیم هر دو فرم خشونت نشان‌دهنده‌ی تلاش برای خلاص شدن از فانتزی غیر قابل تحمل افکار و در اصل افکار یکی از والدین، در ذهن یک نفر هستند. در این صورت عدم توازن جنسیتی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی میل به حمله به تفکر والد هم‌جنس شود (که همانندسازی با او به شکل بالقوه دردناک‌تر و گریزناپذیرتر است).

هم در مورد دخترها و هم پسرها، افکار مادر درباره‌ی کودک عموماً پیش از موعد و به شکل درون‌ذهنی تجربه می‌شود و احتمالاً درون ذهن کودک بازنمود پیدا می‌کند. به عقیده‌ی ما تفکر پدر در هر دو جنس به صورت خارجی بازنمود پیدا می‌کند. آنگاه حضور ذهنی غیرقابل تحمل والد هم‌جنس درون ذهن زن، اما بیرون از ذهن مرد، در سایر افراد یا اُبژه‌هایی که نمایان‌گر پدر هستند، احساس می‌شود. در مقابل، همانطور که پیش از این اشاره کردیم مردانی که (مثل زنان) گرفتار مادر می‌شوند، در خودکشی به دنبال راه گریز هستند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر»

رؤیا دیدن به مثابه تفکر

برای بیون، رویاها نگهبانان جذب و پردازش افکار و عواطف در طول خواب هستند. این پردازش به شکل «تفکر» ناآگاه (فانتزی ناآگاه) و افکار رویاگونه درمی‌آید، که ساز و برگ تولید «افکار» آگاهانه و ظرفیت «تفکر و نمادسازی» در حیات بیداری همتای آن‌هاست. آن چه که به نظر می‌رسد در این جا با آن مواجهیم ایده‌ی بدیع رویا به مثابه چیزی به هدف پردازش است، به ویژه، قسمی از تابع پردازش دانش برای تجربیات هیجانی.

چنین مفهوم معرفت‌شناسانه ماهیتا با این نظریه فرق دارد که رویا توسط کار-رویا که رویای پنهان را به رویای آشکار تبدیل می‌کند پدید می‌آید. فروید به معماری رویاها و رویا دیدن علاقه‌مند بود اما بیون ادعا می‌کرد کار-رویا تنها سویه‌ی کوچکی از رویا است، و از این رو بر عملکرد دانشی رویا تأکید می‌‌نهد که رویا دیدن را به برساخت روایاتی با دلالت نهان و آشکار محدود نمی‌کند. با این حال، وقتی بیون اعلام می‌کند که یک رویا می‌تواند آن قدر اضطراب‌آور باشد که نتوان رویایش را دید، معتقدم که از مفهوم سرکوب استفاده می‌کند.

به سخن کوتاه، نوشته‌های بیون در باب رویاها، توجه ما را به این ایده که رویا دیدن نوعی از «تفکر» است جلب می‌کنند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «نظریه‌ی رویاهای بیون»

مرگ پدیداری

اکثر ایده‌های من ملهم از بیماران هستند که دِین خودم به آن‌ها را اعتراف می‌کنم. عبارت «مرگ پدیداری» را به یکی از این افراد وامدار هستم. آنچه در گذشته اتفاق افتاد مرگ به مثابه یک پدیدار بود، اما نه به مثابه نوعی واقعیت که مشاهده می‌کنیم. بسیاری از زنان و مردان عمر خود را صرف این پرسش می‌کنند که آیا با خودکشی راه‌حلی می‌یابند، خودکشی به معنای فرستادن بدن به مرگی که از پیش برای روان اتفاق افتاده است. با این حال، خودکشی نه پاسخ بلکه نشان یأس است. من اکنون برای نخستین بار می‌فهمم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشت) چه بود وقتی گفت: «تمام آن‌چه از شما می‌خواهم انجام دهید این است که به من کمک کنید برای دلیل درستی مرتکب خودکشی شوم به جای آنکه برای دلیلی اشتباه این کار را بکنم».

بخش‌هایی از مقاله‌ی «ترس از فروپاشی»

بازی شکوهمند

هر کسی که امیدوار است بازی شکوهمند شطرنج را از کتاب‌ها بیاموزد به زودی در خواهد یافت که تنها حرکت‌های نخست رقبا و آخر بازی جا را برای یک نمایش نظام‌مند تمام عیار باز می‌گذارند و تنوع بی‌نهایت حرکاتی که پس از حرکات نخست روی می‌دهند هرگونه بازنمودی از این قبیل را به چالش می‌کشد. این شکاف در دستورالعمل را تنها می‌توان از طریق مطالعه‌ای دقیق بر بازی‌های انجام شده توسط اساتید پر کرد. قوانینی که می‌توان برای کاربست درمان روانکاوی مقرر کرد نیز دستخوش همین محدودیت‌ها هستند.

از مقاله‌ی «درباره‌ی آغاز درمان»

نمای بالینی از نارسیسیست خجالتی

همچون نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی نیز جاه‌طلب و در جستجوی همه‌توانی و غرق در فانتزی‌های افتخار و شهرت است. فاقد همدلی با دیگران است و ظرفیت برقراری روابط ابژه‌ی عمیق در او مختل است. همچنین آرزومند پذیرفته شدن از سمت همگان، ستایش شدن و تایید گسترده است. همچون جفت بهتر شناخته‌شده‌اش، نارسیسیست خجالتی نیز به منحصر به‌فرد بودن خود ایمان دارد و از این رو تنها افراد خاص یا عالی‌رتبه توان درک او را دارند.

برخلاف نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی باورها و جاه‌طلبی‌های خودبزرگ‌بینانه‌اش را به دقت مخفی نگاه می‌دارد. به نظر می‌رسد که فروتن و بی‌میل به موفقیت‌های اجتماعی است. همچنین ممکن است به شکل عیان و آشکار اکتساب امور مادی و پول را تحقیر کند.

نارسیسیست خجالتی وجدان سخت‌گیرتری از نارسیسیست معمول دارد. او استانداردهای اخلاقی سطح بالایی دارد و نسبت به لغزش اخلاقی آسیب‌پذیری کمتری دارد. برخلاف جفت نمایشی‌اش، نارسیسیست کمرو احساس پریشانی و ندامت شدیدی در قبال خطای ادیپی و نیز عدم ظرفیت برای همدلی کردن با دیگران احساس می‌کند.
در حالی که او قادر نیست به طور حقیقی نسبت به دیگران توجه کند، اما برای همیشه یاری‌ده آنهاست. برخلاف نارسیسیست معمول که پس از استفاده از دیگران، آنها را نادیده می‌انگارد، نارسیسیست خجالتی قادر به احساس سپاسگزاری و ارائه ترمیم به دیگران است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «نارسیست خجالتی: پنهان در پشت دیوارهای فروتنی»

تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

گفت‌وگو بدون ساختار

در محیط روانکاوی که با شیوه گفت‌وگوی بدون ساختار در آن به حداکثر رساندن نقش زبان و صدا با استفاده‌ی بیمار از کاناپه تلاش برای رهایی روانکاو و بیمار از چیرگی و استیلای فرآیند تفکر ثانویه، که اجازه می‌دهد رویاپردازی در بیداری (خیالپردازی) به شکلی از ارتباط درون سوژه و بین سوژه تبدیل شود. همه این موارد به گونه‌ای طراحی شده‌اند تا به جفت تحلیلی کمک کنند وارد حالت ذهنی شوند که در آن تجربه‌ای از حقیقت و حقیقت تجربه ممکن است هم به شکل آنچه گفته می‌شود و هم آنچه که ترک شده است، آشکار شود.

مورد اول، وقتی از با هم «رویا دیدنِ» بیمار و روانکاو صحبت می‌کنم، به تفکر و احساس ناخودآگاه آنها، چه صورت فردی و چه با هم، به حقیقت تجربه‌ای که برای بیمار قبلاً قابل تصور نبود، اشاره می‌کنم.

مورد دوم، تا جایی که من این اصطلاح را می‌­فهمم، ناخودآگاه، جنبه‌ای از ذهن است که قادر به درک واقع‌بینانه‌ی واقعیت درونی و بیرونی است و در فرآیند تولید نوعی از واقعیت روانی که من آن را حقیقت روانیِ تجربه‌ی شخص می‌دانم، شامل هر دوی آنها است.

مورد سوم، ضروری است که به عناوینی که برای سه شکل گفت‌وگو انتخاب کرده‌ام و در مورد آنها بحث خواهم کرد، بیش از حد بها ندهم. من علاقه‌ای به اصطلاح‌شناسی ندارم، و همچنین خطوط تقسیم مشخصی را نمی‌بینم که نشان دهد دقیقاً چه زمانی بخشی از گفت‌وگوی مستقیم متوقف می‌شود و به گفت‌وگوی غیرمستقیم و حاشیه‌ای تبدیل می‌شود، و چه زمانی گفت‌وگوی غیرمستقیم و حاشیه‌­ای به گفت‌وگوی نامرتبط به موضوع مورد بحث تبدیل می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «در باب زبان و حقیقت در روانکاوی»

رابطه‌ی نابهنگام با روانکاو

رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش می‌دهد، دو جریان همزمانِ پدیده‌ها آشکار می‌شود:

جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیج‌کننده‌ی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال می‌شود.

جریان دوم، فعالیت‌های ذهنی و سایر فعالیت‌هایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش می‌کند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانه‌ای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار می‌گیرند.

بیمار تحت‌الشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیج‌کننده و سردرگم از آسیب تلاش می‌کند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت می‌گیرد. فرقی نمی‌کند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونه‌ای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری  پرحرارت، یا دل‌مرده از خود نشان دهد، این رابطه‌ی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم می‌شوند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رشد اندیشه‌ی اسکیزوفرنیک»

انتقال‌های درهم‌تنیده

روش دیگر برای عمیق شدن در روان‌شناسی تعاملات مشکل‌ساز یک زوج بررسی انتقال‌های آنهاست. مفهوم بنیادین انتقال در نظریه روان‌تحلیلی این است که تجربه یک فرد از دیگران ممکن است تابع آرزوها و ترس‌های (بعضاً ناخودآگاه) فعلی او باشد و ربط زیادی به معیارهای عینی که می‌توانند درک یک انسان فرضی عاری از انتقال را شکل دهند، نداشته باشد. این ترس‌ها و آرزوها به نوبه خود از ترکیبی از انگیزه‌های ذاتی، تجارب گذشته و نیازهای عاطفی فعلی ایجاد می‌شوند. تجارب مهم گذشته شامل تجربیات از مراقبین دوران کودکی، خواهر و برادرها، گروه همسالان (به‌خصوص در نوجوانی) و شریک‌های عاطفی پیشین می‌شوند.

وقتی افراد به دنبال زوج‌درمانی هستند این نکته تقریباً همیشه صادق است که هر دو طرف به‌صورت هم‌زمان آلرژی‌های انتقالی را تجربه می‌کند. به‌طوری‌که هیچ‌کدام نمی‌توانند در طول اپیزودهای آشفتگی هیجانی، دیگری را تسکین داده یا با او همدلی کنند و هر دو طرف نه‌تنها تصاویر منفی هسته‌ای خود را به‌صورت هم‌زمان تجربه می‌کند بلکه واکنش‌های دفاعی ناکارآمد آن‌ها به یکدیگر بیشتر صحت ترس‌هایشان را تأیید می‌کند. این تأیید به توضیح سرسختی و تشدید متعاقب این چرخه کمک می‌کند. من برای ترسیم این جفت‌وجور شدن ترس‌های انتقالی (نوروتیک) هر طرف با رفتارهای تأییدی طرف مقابل از اصطلاح «انتقال‌های درهم‌تنیده» استفاده می‌کنم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «زوج‌درمانی روان‌پویشی: یک تلفیق کاربردی»

لذت کشف وحدت درون

به عنوان یک انسان، ما برای همیشه به بخش‌هایی تقسیم می‌شویم. زمانی که خواهر و برادر هستیم، زن و شوهر نیستیم. زمانی که زن و شوهر هستیم، خواهر و برادر نیستیم. زمانی که در جمع هستیم، جنبه‌های خصوصی خود را پشت سر می‌گذاریم و زمانی که به خیال‌پردازی‌های شخصی‌مان باز می‌گردیم، خودهای بیرونی ما از دستان‌مان بیرون می‌افتد. یک دوست، در یک مهمانی غیر رسمی جراح بودن خود را به کناری می‌نهد و یک جراح در اتاق عمل، دوست بودن خود را کنار می‌گذارد.

بر خلاف یک گربه یا یک سگ یا یک کبوتر یا یک سنجاب یا یک پلنگ، ما به سختی می‌توانیم همیشه تمام خویشتن خود را نمایان کنیم. در نتیجه، ما -همه‌ی ما- به دنبال فرصتی برای انجام این کار هستیم. لحظات رسیدن به ارگاسم جنسی، خواب‌های بدون رؤیا و در اندازه‌ی کوچکتر، در وضعیت بی‌هدف دراز کشیده (خان ۱۹۸۳) این وحدت در درون را به ما عرضه می‌کند. همچنین فعالیت‌هایی مانند پارو زدن در یک قایق، آواز خواندن، ژیمناستیک، نواختن موسیقی جز، بسکتبال بازی کردن نیز ممکن است برای برخی از افراد منجر به وحدت درونی شود. برای من، این وحدت با نوشتن اتفاق می‌افتد. من تماماً یکپارچه می‌شوم. بیشتر شبیه یک سگ گلدن رتریور شیرین می‌شوم، زمانی که جذب نوشتن می‌گردم. چه چیزی می‌تواند از این بهتر باشد؟

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رقص با کلمات»

اضطراب جدایی

از نظر بالینی، اضطراب جدایی معمولاً در پاسخ به عدم تداوم درمان به خاطر وقفه‌های آخر هفته یا تعطیلات ظاهر می‌شود. اما نوع بنیادی‌تر اضطراب جدایی را بیمارانی تجربه می‌کنند که نمی‌توانند آگاهی از وجود مجزای تحلیل‌گر را حتی زمانی که در حضور تحلیل‌گر هستند، تحمل کنند.

بیمارانی که از این میزان اضطراب جدایی رنج می‌برند ممکن است از زمان‌هایی که تحلیل‌گر غرق در خیال‌پردازی می‌شود، به فکر فرو می‌رود یا روی فرآیند تمرکز می‌کند تا وضعیت بیمار را بهتر درک کند، چندان استقبال نکنند. بیمار با یاد گرفتن این‌که تحلیل‌گر به جای بودن با او، درباره‌ی او فکر می‌کند، حس طرد شدن پیدا می‌کند –نشانه‌ای از این که تحلیل‌گر نمی‌تواند کل نیروی وجود بیمار را تحمل کند.

همچنین ممکن است آن را به صورت رهاشدگی تجربه کند – خیانت در این پیمان خیالی که تحلیل‌گر همیشه از لحاظ کیفی نسبت به بیمار در یک سطح باقی خواهد ماند. محصول فعالیت بازتابی تحلیل‌گر –که در قالب تفسیر ارائه می‌شود– آشکارترین نشانه از این موضوع است که تحلیل‌گر فراتر از صرفاً «بودن با» بیمار عمل کرده است، و برخی بیماران بیش از آنکه به محتوای تفسیر واکنش نشان دهند، به عمل تفسیر شدن (مورد تفکر روانکاوانه قرار گرفتن) واکنش نشان می‌دهند. در این بیماران ممکن است «تفسیر شدن» به معنای عینیت یافتن –تبدیل شدن به اُبژه‌ی مشاهده– باشد که می‌تواند نگران کننده باشد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن می‌ترسند.»

تغییرات ایگو

من معتقدم که این تجربیات اولیه که منجر به «تغییرات ایگو» می‌شود، و این روزها «تحریف‌های ایگو» نامیده می‌شوند، نیز ساختاری سه مرحله‌ای دارند. این بدان معنا است که در اصل آنها نیز تروما هستند، و باید به عنوان رویدادهایی در یک رابطه‌ی اُبژه‌ای، هرچند در یک رابطه بدوی، در نظر گرفته شوند. آنچه آنها را از تروما به معنای واقعی متمایز می‌کند، سن تقویمی یا شاید رشدی کودک است که تاثیر گسترده‌ای بر این رویدادها دارد. هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که تعامل بین او و بزرگسال مانند یک «اغوای جنسی» باشد، و به افراط جنسی یا حتی افراط آشکارای تناسلی تنزل یابد.

به همین ترتیب، هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که سایر بزرگسالان، غیر از مادر، و از همه مهم‌تر پدر، به اُبژه‌های ترومازا تبدیل شوند. از سوی دیگر، هر چه کودک کوچکتر باشد، احتمال افراط جنسی–تناسلی آشکار کمتر است؛ هر اتفاقی که ممکن است بیفتد، معمولاً در سطح پیش-تناسلی باقی می‌ماند. از سوی دیگر، اگر هر رویداد تروماتیک در یک کودک خردسال یا نوزاد رخ دهد، به دلیل وضعیت ساختاری است که در آن، تنها شخصی که می‌تواند ترومازا باشد، مادر است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «تروما و رابطه‌ی اُبژه‌ای»

نافرمانی حسادت‌آمیز

اگر روانکاو احتمالاً ثالثیت در تفرد را به بیمار منتقل نکند، اگر از موضع متقابل خالص (کسی که می‌داند، شفا می‌دهد، در مسئولیت خود باقی می‌ماند) به بیمار ببخشد، بیمار حس خواهد کرد که روانکاو به خاطر چیزی که به او داده، مالک او است؛ به عبارت دیگر، روانکاو می‌تواند در عوض او را بخورد. علاوه بر این، بیمار چیزی ندارد که در عوض آن بدهد، هیچ تأثیر یا بینشی که بتواند روانکاو را تغییر دهد. بیمار احساس خواهد کرد که باید تفاوت‌هایش را سرکوب کند، روانکاو را عفو کند، در ‌رابطه‌ی کاذب دوطرفه شرکت کند یا با نافرمانی حسادت‌آمیز نسبت به قدرت روانکاو واکنش نشان دهد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «فراتر از کنش‌گر و کنش‌پذیر: دیدگاهی بیناذهنی به ثالثیت»

نیات درون‌نگرانه ما

لزومی ندارد درباره ناهوشیار به مثابه یک چیز یا یک مکان فکر شود. در عوض، ناهوشیار یک روش نگاه کردن به چیزهاست: ما فرض می‌کنیم که مسائل آشکار معنای پنهانی پشت خود دارند. این همان چیزی است که کوهوت بخشی از نیات درون‌نگرانه ما خواند. فرد تنها به واسطه پیش‌زمینه تجربیات خود به واقعیت دسترسی دارد، و بخشی از پیش‌زمینه روانکاو مفهوم ناهوشیار است. هر رویارویی با یک بیمار را می‌توان در چارچوبی مطالعه کرد که مشارکت‌های عمده از سوی یک فانتزی ناهوشیار یا مشارکت عمده از سوی کنش‌های بلاواسطه شرکت‌کنندگان را لحاظ می‌کند. مرزی که ما تصمیم می‌گیریم تعیین کنیم، رویکرد متفاوت ما به بیمار را مشخص می‌کند (گلدبرگ ۱۹۹۰، ص. ۱۲۷). به نظر می‌رسد بخش زیادی از روانشناسی خویشتن امروزی در همین راستا مجزا می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی خویشتن از زمان کوهوت»

مقاومت‎‌های هیجانی

قوی‌ترین مقاومت‌ها در برابر روانکاوی از نوع عقلانی نبود بلکه از منابع هیجانی نشات گرفته بود. این امر شخصیت پر‌شور و نیز فقر آن‌ها در منطق را توضیح می‌دهد. این وضعیت از یک قاعده ساده پیروی می‌کند: افراد به صورت دسته جمعی دقیقا به همان شیوه‌ای با روانکاوی رفتار می‌کردند که افراد روان‌نژندی که برای اختلالاتشان تحت درمان هستند رفتار می‌کنند.

هر چند این امکان وجود دارد که با فعالیت صبورانه دسته دوم را متقاعد کنیم که همه چیز آنطور که ما ادعا کرده بودیم اتفاق افتاده است: ما خودمان آن را اختراع نکرده‌ایم بلکه با مطالعه سایر روان‌نژند‌ها در یک دوره‌ی زمانی بیست یا سی ساله به آن رسیدیم. این موضع زمانی نگران‌کننده و تسلی‌بخش بود: نگران کننده به این دلیل که دیدن کل نژاد بشر به عنوان یک بیمار چیز کوچکی نیست، و تسلی بخش به این دلیل که به هر حال همه چیز همانطور اتفاق می‌افتاد که فرضیات روانکاوی اعلام کرده بودند باید اتفاق بیفتد.

اگر یک بار دیگر به مقاومت‌های متنوع در برابر روانکاوی که بر‌شمرده شد نگاهی بیندازیم، آشکار است که تنها تعداد کمی از آن‌ها از نوعی هستند که به طور معمول علیه علمی‌ترین نوآوری‌ها که از هرگونه اهمیت قابل توجهی برخوردارند، برانگیخته می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «مقاومت در برابر روانکاوی»

گام‌هایی بنیادی به‌سوی رفع حالت افسرده‌وار

در نیمه‌ی دوم سال اول، کودک گام‌هایی بنیادی به‌سوی رفع حالت افسرده‌وار برمی‌دارد. اما، مکانیسم‌های اسکیزوئید هنوز هم به قوت خود باقی می‌مانند، هر چند به‌صورت تعدیل‌شده و به‌میزان کمتر، و وضعیت‌های اضطراب اولیه بارها در فرایند تعدیل تجربه می‌شوند. رفع گزند و حالات افسرده‌وار در طول چند سال اول کودکی گسترش می‌یابند و نقشی اساسی در روان‌نژندی کودکان ایفا می‌کنند. در طول این فرایند، اضطراب‌ها قدرت خود را از دست می‌دهند، اُبژه‌ها هم کمتر آرمانی و هم کمتر هراس‌انگیز می‌شوند، و ایگو یکپارچه‌تر خواهد شد. تمامی این‌ها لازم و ملزوم درک رو به رشد واقعیت و سازگاری با آن است. اما، اگر رشد در طول مرحله‌ی اسکیزوئید به‌طور عادی پیش نرفته باشد و کودک نتواند‌ -‌به دلایل درونی یا بیرونی‌- از عهده‌ی تأثیر اضطراب‌های افسرده‌وار برآید، یک دور باطل ایجاد می‌شود.

چرا که اگر ترس گزند، و به‌همان نسبت مکانیسم‌های اسکیزوئید، بیش از حد شدید باشند، ایگو قادر به رفع حالت افسرده‌وار نیست. این به‌نوبه‌ی خود ایگو را مجبور می‌کند تا به حالت اسکیزوئید عقب‌نشینی کند و ترس‌های گزند و پدیده‌های اسکیزوئید اولیه را تقویت می‌کند. از این رو این بنیان انواع مختلف اسکیزوفرنی است که بعداً در زندگی ایجاد می‌شود؛ چرا که وقتی چنین عقب‌نشینی‌ای رخ می‌دهد، نه‌تنها نقاط تثبیت در حالت اسکیزوئید تقویت می‌شوند، بلکه خطر ریشه‌دواندن وضعیت‌های فروپاشی شدیدتر هم وجود دارد. پیامد دیگر {آن} چه‌بسا تقویت ویژگی‌های افسرده‌وار باشد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «یادداشت‌هایی در باب برخی مکانیسم‌های اسکیزوئید»

Back To Top
×Close search
Search