
رابطهی نابهنگام با روانکاو
رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش میدهد، دو جریان همزمانِ پدیدهها آشکار میشود:
جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیجکنندهی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال میشود.
جریان دوم، فعالیتهای ذهنی و سایر فعالیتهایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش میکند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانهای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار میگیرند.
بیمار تحتالشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیجکننده و سردرگم از آسیب تلاش میکند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت میگیرد. فرقی نمیکند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونهای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری پرحرارت، یا دلمرده از خود نشان دهد، این رابطهی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم میشوند.
بخشهایی از مقالهی «رشد اندیشهی اسکیزوفرنیک»
انسانها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند.
ما دربارهی تمام چیزهایی که برایمان اهمیت دارد دوسوگرا هستیم؛ در حقیقت، دوسوگرایی راهی است برای اینکه تشخیص دهیم کسی یا چیزی برای ما اهمیت پیدا کرده است. این یعنی ما دربارهی دوسوگرایی، دربارهی عشق، نفرت، سکس، لذت، دیگران، خودمان و… دوسوگرا هستیم؛ هرکجا اُبژهی مطلوبی وجود داشته باشد باید دوسوگرایی نیز وجود داشته باشد.
اما اصرار فروید بر دوسوگرایی ما، بر اینکه انسانها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند، بیان دیگری از این موضوع است که ما هیچگاه آنچنان که به نظر میرسد فرمانبردار نیستیم: اینکه هرکجا فداکاری باشد اعتراض هم وجود دارد، هرکجا اعتماد باشد شک هم وجود دارد، و هرکجا خودبیزاری یا احساس گناه باشد، عشق به خود هم وجود دارد. شاید نتوانیم زندگیای را تصور کنیم که در آن بخش زیادی از وقتمان را صرف انتقاد از خودمان و دیگران نمیکنیم؛ اما باید عشق به خود را که همیشه نقش مؤثری دارد به خاطر داشته باشیم. خودانتقادگری میتواند ناخوشایندترین –سادومازوخیستیترین– شیوهی عشق ورزیدن ما به خودمان باشد.
بخشهایی از مقالهی «علیه خودانتقادگری»
خویشاوندکُشی
در واژههای فعالانهی «نابود کردن» و «منهدم کردن» که فروید برای اشاره به انحلال عقده اُدیپ استفاده کرده است، طنین یک ویژگی غالب تعارض ادیپی به گوش میرسد؛ خویشاوندکُشی [به معنای] نابود شدن والد توسط کودک. خویشاوندکُش اینگونه تعریف شده: «فردی که قاتلِ کسی است که با او پیوندی مقدس داشته است، مانند پدر، مادر یا دیگر خویشان نزدیک و یا در معنایی گستردهتر یک حاکم. گاه کسی که مرتکب خیانت شده است».
خویشاوندکُش قاتل یک والد یا یکی از خویشان نزدیک است که میتواند شامل قتل هر آنکس که نماینده و سمبل والد، پدر، مادر و یا خیانت به هر گروه و موجودیتی باشد که مرجع قدرتی والدانه دارد. هنگامی که پیوند مقدس میان کودک و والد شکسته میشود، مرجع قدرت والد به قتل رسیده است. خویشاوندکُشی جرمی علیه تقدس این پیوند است. این پیوند بیش از هر چیز با ارتباط ما با پدر و مادر خونیمان تجسم مییابد. در جوامع پدرسالار، پدرکُش، الگوی نخستین خویشاوندکُشی است. برای فروید، پدر در درجهی نخست تامینکننده و مراقبتکننده و در عین حال اگر قدرت و تسلطش به چالش کشیده شود، اختهکننده است.
در فرایند بزرگسال شدن بسیاری از پیوندهای هیجانی با والدین گسسته میشود. اگر چنین چیزی درست باشد، در فرایند رشد سالم این اشتیاق فعالانه به رها شدن و خلاصی [از والدین] پدیدار خواهد شد. در یک معنای مهم، ما با پروراندن خودمختاری و سوپرایگوی خودمان و نیز درگیر شدن در روابط اُبژهی غیر محرمآمیزانه، والدینمان را میکُشیم. ما قدرت، کفایت و مسئولیت آنها در قبال خودمان را غصب میکنیم و آنها را به عنوان اُبژههای لیبیدویی پسزده و انکار میکنیم. با نگریستن [به عقدهی ادیپ] در خویشاوندکشی، احساس گناه و مسئولیت، سرکوب کردن عقدهی ادیپ به نوعی طفره رفتنی ناخودآگاه از قتل رهاییبخش والدین و به نوعی محافظت کردن از پیوندهای وابستگی لیبیدویی دوران کودکی به آنهاست.
بخشهایی از مقالهی «افول عقدهی ادیپ»
تمایز میان تخطی از مرز و عبور از مرز در روانکاوی
تمایز گذاشتن میان تخطی از مرز و عبور از مرز، سودمند است. اولی معمولاً فاحش و تکراری است، در حالی که دومی ماهیتاً خفیفتر است و گاهی اوقات در طول درمان تحلیلی رخ میدهد. تخطی از مرز، اغلب با بیمار مورد بحث قرار نمیگیرد. از سوی دیگر، عبور از مرزها قابل بحث و تحلیل است. در حالی که تخطی از مرزها ممکن است درمان را از بین ببرد، عبور از مرزها اغلب حوزههای جدیدی را برای کاوش در درمان میگشاید.
تحلیلگری که قصد داشت به تعطیلات برود، در پایان آخرین جلسهی خود با بیمار مرد بلند شد و بلافاصله از گفتهی او جا خورد: «امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذرد. کجا میروید؟»، او بدون دقت و فکر پاسخ داد: « باید برای دیدن مادرم به دنور بروم. او سخت بیمار است». بیمار با نگاهی از نگرانی بر چهرهی خود واکنش نشان داد. تحلیلگر بلافاصله دانست که چیزی را بروز داده که بسیار شخصی است، و وقتی بازگشت، این مسئله را با بیمار خود مطرح کرد، بیمار گفت احساس کرده بود که تحلیلگر میخواهد او نگرانش باشد. در همان حال که این واکنش را بررسی میکردند، او فاش کرد که همیشه احساس کرده بود که مادرش میخواهد او نگرانش باشد. از این رو، زمینهی جدیدی در نتیجهی این عبور از مرزها گشوده شد.
بخشهایی از مقالهی «مرزها و تخطی از مرزها در روانکاوی-فصل اول»
تداعی رؤیاها
تعداد مشخصی از رویاها هستند که، حتی اگر روزها به تداعی آزاد در خصوص آن رویا گوش دهید، پیام رویا به خودی خود به واسطه تداعیها تعمیق نخواهد شد. تنها تداعیهای موازی وجود خواهد داشت. محتوای آشکار رویا خودش عمیقترین لایه رویا در آن موارد معدود است – من به آنها «رویاهای وضعیت خویشتن (self state dreams)» میگویم – که در آنها رویا تنها این که خواب بیننده، حتی پیش از آن که خودش به آن پی ببرد، دربارهی خودش چگونه فکر میکند را به تصویر میکشد.
یک نفر یک هفته پیش از این که افسرده شود خواب شهرهای سوخته و محلههای متروکه و غیره، یا خواب یک منظره زمستانی با پرندگان بی پرِ یخ زده، یا چیزی از این قبیل را میبیند. شما با تداعی نمیتوانید به اعماق این رویا برسید. بهترین چیزی که میتوانید به بیمار بگویید این است که «فکر میکنم در خصوص افسرده شدن نگران هستید. شما احساس میکنید که خلق شما در حال پایین آمدن است.» یا برعکس. بیماری را به یاد دارم که یکی دو هفته پیش از پشت سر گذاشتن افسردگی، خواب پرندگان بیپر را -من آن تصویر را به این شکل درک کردم- در منظرهای برفی میدید. اما یک پرنده در میان آنها بود که بال داشت و به قدرت پر میزد و رنگی بود. شما نمیتوانید تداعیهایی به دست آورید که شما را از اینجا به عقده ادیپ ببرد. تنها چیزی که میتوانید از آن بیرون بکشید این است که احساس میکنید شروع کردهاید به کمی سرحالتر شدن یا احساس میکنید کمی بهتر شدهاید.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خویشتن و جنبش روانکاوانه: مصاحبهای با دکتر هاینتس کوهوت»
ناهشیار سرکوب شده
دقایقی وجود دارند که باید به بیمار گفت فروپاشیای که ترس از آن زندگی او را نابود میکند، از پیش روی داده است. این واقعیتی است که پنهانی در ناهشیار چرخ میزند. ناهشیار در اینجا دقیقاً ناهشیار سرکوب شدهی نِوروز نیست، یا ناهشیار متعلق به صورتبندی فروید از بخشی از روان که بسیار به کارکرد عصب-فیزیولوژیک نزدیک است. ناهشیار یونگ نیز نیست که من اینطور توصیف خواهم کرد: تمام آن چیزهایی که در غارهای زیرزمینی جریان دارند، یا (به عبارت دیگر) اسطورهشناسی جهانی که در آن سازشی میان فرد و واقعیتهای روانی درونی مادرانه رخ میدهد. در این بستر خاص (که منظور من است)، ناهشیار یعنی یکپارچگی ایگو قادر نیست چیزی را در بر بگیرد. ایگو آنقدر نابالغ است که نمیتواند پدیدارها را در حوزهی همهتوانی شخصی گرد آورد.
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی»
عقده بیماریزا
اگر یک عقده بیماریزا را از بازنمودش در آگاهی (چه بازنمودی آشکار باشد چه به شکل یک سیمپتوم یا چیزی کاملاً نامشهود) تا ریشههایش در ناخودآگاه پیگیری کنیم، به زودی وارد حوزهای میشویم که مقاومت خود را در آن به وضوح آشکار میسازد به صورتی که تداعی بعدی باید آن را مورد توجه قرار دهد و به عنوان سازشی میان مطالبات آن و مطالبات کارِ کاوش، ظاهر گردد. در این نقطه است که، بر اساس شواهد مبتنی بر تجربه ما، انتقال وارد صحنه میشود.
وقتی هر چیزی در محتوای عقده (در موضوع اصلی عقده) برای انتقال یافتن به پیکره پزشک مناسب باشد، انتقال صورت میپذیرد؛ و خطور بعدی را تولید کرده، به واسطه نشانههای مقاومت خبر از حضور خود میدهد – مثلا به واسطه وقفه. از این تجربه استنباط میشود که اندیشهی انتقال، پیشاپیش هر امکانات خطور دیگری، به آگاهی نفوذ کرده است چرا که برآورده کننده مقاومت است. رویدادی از این دست در موقعیتهای بیشمار دیگری در سیر روانکاوی تکرار میشود. دوباره و دوباره، زمانی که به یک عقده بیماریزا نزدیک میشویم، بخشی از آن عقده که قادر به انتقال است اول از همه به آگاهی پیش میرود و با حداکثر سرسختی مورد دفاع قرار میگیرد.
بخشهایی از مقالهی «پویاییهای انتقال»
تکبر در جلسهی درمان
در این مرحله از تحلیل، انتقال از این نظر عجیب و غریب است که علاوه بر ویژگیهایی که در مقالات قبلی مورد توجه قرار دادم، برای روانکاو به مثابه روانکاو است (نه عضوی از پیشینهی تاریخی بیمار). یکی از این ویژگیها ظاهر اوست و اینکه بیمار تا آنجا که تحلیلگر او را شناخته است، به نوبه خود نابینا، احمق، متمایل به خودکشی، کنجکاو و متکبر است.
باید تاکید کنم که در این مرحله به نظر میرسد که بیمار هیچ مشکلی به جز وجود خود روانکاو ندارد. علاوه بر این، با اقتباس از قیاس فروید، چشمانداز ارائه شده مشابه فرد باستانشناسی است که در کارهای میدانیاش شواهدی را کشف میکند، که خیلی مربوط به یک تمدن اولیه نیست، بلکه نوعی فاجعه بدوی است.
از نظر تحلیلی باید امیدوار بود تحقیقاتی که در حال انجام است، در بازسازی ایگو بکار خواهند رفت. اما این هدف مبهم است، زیرا این رویکرد تحلیلی در هر کجا که تشخیص داده شود، برونریز حملات مخربی است که علیه ایگو وجود دارد. به عبارت دیگر، فرقی نمیکند که ایگو در بیمار یا در روانکاو به صورت آشکار به نظر برسد. این حملات کاملاً شبیه توصیفی است که ملانی کلاین از حملات فانتزی نوزاد به سینه ارائه داده است.
بخشهایی از مقالهی «در باب تکبر»
رقص رفتاری و موسیقی بدنی
در درمان تروما، آنالیست باید به دقت با ارتباطات غیر کلامی آنها هماهنگ باشد. این بیماران غالباً به جای به یاد آوردن، رفتار میکنند. بال و پر دادن به فانتزی در این بیماران فقیر و کممایه است و «مسائل خام و پردازش نشدهای که اشاره به گسست در ابتدای رشد ایگو دارد به جای آنکه کلامی یا عقلانی شود، هیجانی است».
بااینهمه باقیماندههای «غیر قابل یادآوری و فراموش نشدنی» تروما بی آنکه از آنها کاسته شود زیر نقاب شخصیت بزرگسالی ته نشین میشود و تنها از رهگذر حرکات و نوع قرار گرفتن بدن بیمار بر روی کاناپه، عادات و اخلاقیات، لحن صدا و نوع ورود و خروج او به دفتر درمانگر میتوان این باقیماندهی تروما را تشخیص داد. توجه به انتقال متقابل خود در جایی که این «رقص رفتاری و موسیقی بدنی» با صدایی بلند طنینانداز میشود، چشماندازهایی تازه را بر بازسازی و بینش میگشاید.
بخشهایی از مقالهی «درمان روانکاوانهی تروما و شخصیت آنالیست»
گفتوگو بدون ساختار
در محیط روانکاوی که با شیوه گفتوگوی بدون ساختار در آن به حداکثر رساندن نقش زبان و صدا با استفادهی بیمار از کاناپه تلاش برای رهایی روانکاو و بیمار از چیرگی و استیلای فرآیند تفکر ثانویه، که اجازه میدهد رویاپردازی در بیداری (خیالپردازی) به شکلی از ارتباط درون سوژه و بین سوژه تبدیل شود. همه این موارد به گونهای طراحی شدهاند تا به جفت تحلیلی کمک کنند وارد حالت ذهنی شوند که در آن تجربهای از حقیقت و حقیقت تجربه ممکن است هم به شکل آنچه گفته میشود و هم آنچه که ترک شده است، آشکار شود.
مورد اول، وقتی از با هم «رویا دیدنِ» بیمار و روانکاو صحبت میکنم، به تفکر و احساس ناخودآگاه آنها، چه صورت فردی و چه با هم، به حقیقت تجربهای که برای بیمار قبلاً قابل تصور نبود، اشاره میکنم.
مورد دوم، تا جایی که من این اصطلاح را میفهمم، ناخودآگاه، جنبهای از ذهن است که قادر به درک واقعبینانهی واقعیت درونی و بیرونی است و در فرآیند تولید نوعی از واقعیت روانی که من آن را حقیقت روانیِ تجربهی شخص میدانم، شامل هر دوی آنها است.
مورد سوم، ضروری است که به عناوینی که برای سه شکل گفتوگو انتخاب کردهام و در مورد آنها بحث خواهم کرد، بیش از حد بها ندهم. من علاقهای به اصطلاحشناسی ندارم، و همچنین خطوط تقسیم مشخصی را نمیبینم که نشان دهد دقیقاً چه زمانی بخشی از گفتوگوی مستقیم متوقف میشود و به گفتوگوی غیرمستقیم و حاشیهای تبدیل میشود، و چه زمانی گفتوگوی غیرمستقیم و حاشیهای به گفتوگوی نامرتبط به موضوع مورد بحث تبدیل میشود.
بخشهایی از مقالهی «در باب زبان و حقیقت در روانکاوی»