در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار» | تامس آگدن
در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار»
گفتمان روانکاوی بریتانیا از دههی سی میلادی تا اوایل دههی هفتاد، عمدتاً در تبادل و پویش آرا حول محور آثار کلاین، وینیکات، فیربرن و بیون شکل میگرفت. آثار هر یک از این تحلیلگران، هم زمینهای برای اندیشهورزی دیگران فراهم میکرد، و هم نقطهی اتکایی بود که دیگران ایدههای خود را در گفتگو یا تقابل با آن خلق میکردند. تاریخچه تحول نظریهی روابط ابژهای در بریتانیا طی دو دههی اخیر را میتوان سرآغازی بر کاوش در قلمرویی از تجربه دانست که فراتر از «حالتهای وجودی» (states of being) مدنظر این اندیشمندان قرار دارد؛ قلمرویی که فراتر از مفاهیم «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» و «افسردهوار» کلاین (۱۹۵۸)، برداشت فیربرن (۱۹۴۴) از «جهان ابژههای درونی»، تلقی بیون (۱۹۶۲) از تعامل، دربرگیرندگی و همانندسازی فرافکنانه بهمثابهی شکلی بدوی از دفاع و نیز برداشت وینیکات (۱۹۷۱) از تکامل رابطهی مادر-نوزاد و توضیح پدیدههای انتقالی است.
آثار بالینی و نظری استر بیک (۱۹۶۸، ۱۹۸۶)، دونالد ملتزر (۱۹۷۵) و فرانسیس تاستین (۱۹۷۲، ۱۹۸۰، ۱۹۸۱، ۱۹۸۴، ۱۹۸۶)، که در بستر کار بالینیشان با کودکان اوتیستیک توسعه یافت، به تبیین بُعدی از تجربهی انسانی یاری رساند که تا پیش از این به شکلی کافی درک نشده بود. من این بُعد، که حتی از موضع پارانوئید-اسکیزوئید نیز بدویتر است را «موضع اوتیستیک-همجوار» (autistic-contiguous position) مینامم. مقالهی حاضر، سنتز، تفسیر و بسط آثار این اندیشمندان روانکاو است.
در مقالهای پیشین (آگدن، ۱۹۸۸)، آن سازمان روانی که پدیدآورنده بدویترین حالت وجودی آدمی است را «موضع اوتیستیک-همجوار» نام نهادم. (کاربرد اصطلاح «موضع» از آن روست که این سازمان روانی را نه یک مرحله گذرای رشدی، بلکه شیوهای پویا و مداوم در خلق تجربه میدانم. من برای این موضع، اهمیت سازمانبخشی برابری با دو موضع دیگر (پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار) قائلم و معتقدم که به همان اندازه، در دیالکتیک سازندهی تجربهی انسانی سهیم است). بسط این سازمان بدوی، بخشی اساسی و جداییناپذیر از تحول طبیعی نوزاد است که از رهگذر آن، شیوهی متمایزی از تجربه پدید میآید. ویژگیهای معرف این شیوهی سازماندهی تجربه: انواع خاصی از دفاع، شکلهایی از رابطه با ابژه، جنسی از اضطراب و میزانی از سوبژکتیویته است که در ادامه به توصیف و تشریح بالینی آنها خواهم پرداخت.
حالت وجودی برآمده از این سازمان روانی، بطور توأمان رابطهای تاریخی و درزمانی (diachronic) و همزمان(synchronic) با مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار دارد. موضع اوتیستیک-همجوار نسبت به دو سازمان روانی که کلاین توصیف کرده است، تقدم زمانی دارد و پیش از آن دو قرار میگیرد، با این حال، از همان آغاز حیات روانی انسان، به شیوهای دیالکتیکی با مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار همزیستی دارد (آگدن، ۱۹۸۸). این سازمان بدوی، نمایانگر قطبی از یک دیالکتیک است و از همین رو، هرگز به شکلی خالص و مجرد یافت نمیشود؛ درست همانطور که مفهوم خودآگاه، مستقل از مفهوم ناخودآگاه معنا ندارد، چرا که هر یک، در عین آفرینش و حفظ دیگری، نافی آن نیز هست. افزون بر این، توصیف دقیق و ترسیم مرزهای بُعد اوتیستیک-همجوار تجربه، بههیچوجه از اهمیت ابعاد پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار آن تجربه نمیکاهد. مقالهی حاضر تلاشی است برای گسترش مفهوم «موضع» یا سازمانهای روانی، تا بدویترین جنبههای تجربهی بشری را نیز در بر بگیرد.
سازمان بدوی تجربه
سازمان اوتیستیک-همجوار با شیوهای خاص از معنابخشی به تجربه همراه است که در آن، «دادههای حسی خام» از طریق «برقراری پیوندهای پیشنمادین میان تأثرات حسی»، سامان مییابند؛ این تأثرات، سطوحی کرانمند را شکل میدهند که ریشه و خاستگاه تجربهی خود (Self)، بر روی همین سطوح قرار دارد: «ایگو [من]، پیش و بیش از هر چیز، یک ایگوی بدنی است» (فروید، ۱۹۲۳، ص ۲۶)… «بدین معنا که ایگو [من] در نهایت از حسهای بدنی، و عمدتاً از حسهایی که از سطح بدن برمیخیزند، سرچشمه میگیرد» (فروید، ۱۹۲۳، ص ۲۶، پانویس افزودهشده در ۱۹۲۷).
من در نامگذاری این بدویترین سازمان روانی، واژهی «اوتیستیک» را حفظ کردهام، هرچند که این اصطلاح معمولاً با یک سیستم روانی بسته و پاتولوژیک تداعی میشود؛ سیستمی که به باور من، ویژگی موضع طبیعی اوتیستیک-همجوار نیست. زیرا معتقدم اشکال پاتوژیک اوتیسم، در واقع نسخههایی متورم و شدید از همان انواع: مکانیسمهای دفاعی، شیوه معنابخشی به تجربه، و شیوه رابطهمندی با ابژه هستند که معرف سازمان طبیعی اوتیستیک-همجوار هستند.
به باور من، واژهی «همجوار» انتخابی مناسب و دقیق برای تکمیل نام این سازمان روانی است؛ چرا که همانگونه که شرح خواهم داد، تجربهی لمس و تماس سطوح با یکدیگر، بستر اصلی شکلگیری پیوندها و دستیابی به سازمانیافتگی در این موضع روانی است. بدین ترتیب، واژهی «همجوار» آنتیتزی ضروری را برای بار معنایی انزوا و قطع ارتباطی که واژهی «اوتیستیک» دارد، فراهم میآورد. باید در سرتاسر این مقاله این نکته را مد نظر داشت: تصور نوزادی که تجربهی خویش را عمدتاً در موضع اوتیستیک-همجوار سامان میدهد، به عنوان مبتلا به اوتیسم پاتولوژیک، خطایی فاحش است؛ درست مانند اینکه نوزادی را که تجربهاش را در موضع پارانوئید-اسکیزوئید سازماندهی میکند، «پارانوئید-اسکیزوفرن» بدانیم، یا نوزادی را که غالباً در موضع افسردهوار به سر میبرد، دچار افسردگی بالینی تصور کنیم.
این سازمان روانی بدوی در شرایط طبیعی، پسزمینهای تقریباً نامحسوس و بهسختی قابل ادراک از کرانمندی حسی (sensory boundedness) را برای تمامی حالات سوبژکتیو بعدی فراهم میکند. در شرایطی که (به دلایل سرشتی و/یا محیطی) اضطراب نوزاد به اوج میرسد، سیستم دفاعی مشخصهی این موضع، دچار تورم و سرسختی گشته و به طیف وسیعی از اشکال اوتیسم پاتولوژیک میانجامد (طیفی که از «اوتیسم پاتولوژیک نوزادی» تا «ویژگیهای اوتیستیک در بیمارانی که در سایر جنبهها به یک ساختار روانی عمدتاً نروتیک دست یافتهاند»، امتداد مییابد [ر.ک: اس. کلاین، ۱۹۸۰؛ تاستین، ۱۹۸۶]).
ماهیت تجارب حس محور
در موضع اوتیستیک-همجوار، تجربههای حسی -بهویژه در سطح پوست- بستر اصلی برای خلق معنای روانی و شکلگیری بنیانهای اولیهی تجربهی خود (Self) به شمار میآیند. پیوستگی حسی سطح پوست و ریتمیک بودن، ارکان اساسی بنیادیترین شبکهی روابط ابژهای نوزاد را تشکیل میدهند: تجربهی نوزاد از در آغوش گرفته شدن، شیر خوردن و مخاطب کلام مادر بودن. این تجربیات آغازین را تنها در معنایی خاص میتوان تجربههایی مرتبط با ابژه دانست؛ معنایی که با ماهیت سوبژکتیویه در موضع اوتیستیک-همجوار تناسب دارد. در نوشتههای پیشین (آگدن، ۱۹۸۶، ۱۹۸۸)، برداشت کلاین از «موضع افسردهوار» را به مثابهی سازمانی روانی بررسی کردهام که در آن، سوژهای تفسیرگر میان نماد و امر نمادینهشده؛ میان فرد و تجربهی زیستهی او، واسطه میگردد. در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، حس ناچیزی از یک «من» (I) میانجی و تفسیرگر وجود دارد؛ در عوض، خود (Self) تا حد زیادی یک «خود-بهمثابهی-ابژه» است؛ خودی که خویش را فقط به شکلی حداقلی، آفرینندهی افکار، احساسات، حواس و ادراکات خویشتن تجربه میکند. در این موضع، فرد خود را در معرض هجوم افکار، احساسات و حسها مییابد، گویی آنها نیروها یا چیزهایی هستند که صرفاً رخ داده و بر سر او فرود میآیند.
ماهیت سوبژکتیویته، (یعنی شکل «من-بودگی» (I-ness)) تا حد زیادی تعیینکنندهی ماهیت روابط فرد با ابژههایش است، چرا که زمینهی آن روابط را تشکیل میدهد. در موضع اوتیستیک-همجوار، رابطه با ابژهها به گونهای است که سازمانیافتن یک حس ابتدایی از «من-بودگی»، از دل روابط همجواری حسی (یعنی لمس کردن) برمیخیزد؛ روابطی که به مرور زمان، حس «یک سطح حسی کرانمند» را ایجاد میکنند که تجربهی فرد بر روی آن رخ میدهد (و این سرآغاز احساس «جایی برای زیستن» است [وینیکات، ۱۹۷۱]). نمونههایی از این کرانمندی که از روابط همجواری حاصل میشوند عبارتند از: حس شکلی که از تماس پوست گونهی نوزاد بر سینهی مادر ایجاد میشود؛ حس پیوستگی و پیشبینیپذیری شکل، که از ریتم و نظم فعالیت مکیدن نوزاد (در بستر یک محیط نگهدارندهی مادرانه) نشأت میگیرد؛ ریتم گفتگو و غانوغون کردن میان مادر و نوزاد؛ و احساس لبهدار بودنی (edgedness) که از فشار محکم لثههای نوزاد بر نوک سینه یا انگشت مادر ناشی میشود.
بنیانهای ابتدایی سوبژکتیویته در موضع اوتیستیک-همجوار را باید همزمان از دو منظر توصیف کرد. از یک سو، نوزاد و مادر یکی هستند: «چیزی به نام نوزاد وجود ندارد» (وینیکات، ۱۹۶۰، ص ۳۹، پانویس). از این منظر سوبژکتیویته نوزاد را میتوان امانتی نزد مادر دانست (یا دقیقتر بگویم، نزد آن جنبهای از زوج مادر-نوزاد که از دید ناظری بیرونی «مادر» خوانده میشود). در عین حال، از منظری دیگر، نوزاد و مادر هرگز کاملا یکی نیستند و سوبژکتیویته نوزاد در این موضع را میتوان به مثابهی حسی بهغایت ظریف از «تداوم وجودی» (going on being) در نظر گرفت [وینیکات، ۱۹۵۶]؛ حالتی که در آن «نیاز» حسی، رفتهرفته ویژگیهای «میل» سوبژکتیو را به خود میگیرد (که این همان جوانههای حسی میلورزی در یک سوژه است). تجربهی حسی در موضع اوتیستیک-همجوار، خصلتی ریتمیک دارد که درنهایت به «پیوستگی وجودی» (continuity of being) بدل میشود؛ کرانمندیای دارد که سرآغاز تجربهی «جایی» برای احساس کردن، اندیشیدن و زیستن است؛ و واجد شکل، سختی، سردی، گرمی، بافت و غیره است که همگی، سنگ بنای خصائل و ویژگیهای «کیستی» فرد را مینهند.
تاستین (۱۹۸۰، ۱۹۸۴) دو نوع تجربهی با ابژهها را شرح داده است که شیوه مهمی برای سامان دادن و تبیین تجربه در موضع اوتیستیک-همجوار به شمار میآیند. (همین روشهای سازماندهی و ترسیم حدود و مرزدهی تجربه، در مرحلهای ثانویه برای ساخت دفاع روانی به کار گرفته میشوند). فرم نخست این رابطهمندی با ابژه (که باز هم تاکید میکنم، تنها یک ناظر بیرونی آن را همچون رابطهای با یک ابژه بیرونی بازمیشناسد)، خلق «شکلهای اوتیستیک» (autistic shapes) است[1]. شکلهای پدیدآمده در موضع اوتیستیک-همجوار را باید از آنچه معمولاً «شکل یک ابژه» (shape of an object) میدانیم، متمایز ساخت. این شکلهای اولیه، «شکلهای حسشده» (felt shapes) هستند (تاستین، ۱۹۸۶، ص ۲۸۰) که از تجربهی لمس نرم سطوح و ایجاد یک تأثر حسی (اثر حسی برجای مانده از آن) برمیخیزند. تجربهی شکل در این موضع، دربردارندهی تصور «ابژهبودگی» یا «چیزبودگی» (thingness) آن چیزی که حس میشود، نیست. آنگونه که تاستین (۱۹۸۴) بیان میدارد، ما میتوانیم با فروکاستن «صندلیای که روی آن نشستهایم» به «حسی که در نشیمنگاهمان ایجاد میکند»، تجربهای از یک «شکل اوتیستیک» را برای خود بازآفرینی کنیم. از این منظر، هیچ درکی از صندلی به مثابه یک ابژه، جدای از حسی که برمیانگیزد، وجود ندارد. «شکل» آن تأثر حسی، برای هر یک از ما کاملاً شخصی و منحصر به فرد است و با جابهجایی ما روی صندلی، تغییر میکند.
ابژههایی که برای نوزاد در موضع اوتیستیک-همجوار «شکل» میآفرینند، شامل بخشهای نرم بدن خود و بدن مادرش، و همچنین تراوشات نرم بدنی (همچون بزاق، ادرار و مدفوع) هستند. تجربهی شکل در این موضع، هم به حس «انسجام خود (Self)» و هم به ادراک «آنچه در حال بدل شدن به ابژه است»، یاری میرساند. بسیار بعدتر در روند رشد، واژگانی چون «آسایش»، «تسکین»، «امنیت»، «اتصال»، «نگهدارندگی»، «نوازش» و «ملاطفت» به تجربهی شکلها در موضع اوتیستیک-همجوار پیوند خواهند خورد.
دومین شکل از تعریف بسیار ابتدایی تجربهی حسی که تاستین (۱۹۸۰) توصیف کرده، تجربهی «ابژههای اوتیستیک» (autistic objects) است که در تقابلی آشکار با تجربهی شکلهای اوتیستیک قرار دارد. ابژهی اوتیستیک، تجربهی یک سطح حسی سخت و زاویهدار است که از فشار آوردن یک شیء بر پوست نوزاد خلق میشود. در این شکل از تجربه، فرد «سطح» خویش را (که به یک معنا کل هستی او را شامل میشود) همچون یک زره یا پوستهای سخت تجربه میکند که از او در برابر خطراتی ناگفتنی که تنها بعدها نامی به خود خواهند گرفت محافظت میکند. ابژهی اوتیستیک، تأثری حسی و امنیتبخش از «لبهدار بودن» (edgedness) است که پوستهی سطحی فرد -که در غیاب آن عریان و آسیبپذیر است- را تعریف، مرزبندی و محافظت میکند. با تولید فزایندهی تجربه در مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار، واژگانی چون «زره»، «پوسته»، «پوشش سخت»، «خطر»، «حمله»، «جدایی»، «دیگریبودگی»، «تهاجم»، «سرسختی»، «نفوذناپذیری» و «پسزدن»، به ویژگیهای تأثرات حسی پدیدآمده از ابژههای اوتیستیک پیوند میخورند.
سالها با نوجوانی اسکیزوفرنیک و نابینای مادرزاد به نام رابرت، رواندرمانی فشرده انجام میدادم (برای شرح مفصل این مورد، ر.ک: آگدن، ۱۹۸۲a). در سالهای نخست درمان که از نوزدهسالگی او شروع شد، بیمار بسیار کمحرف بود. او از وحشت از میلیونها عنکبوتی میگفت که کل کف اتاق، غذا و بدنش را فرا گرفته بودند؛ احساس میکرد آن عنکبوتها به داخل همه روزنههای بدنش، از جمله چشمها، دهان، گوشها، بینی، مقعد، آلت تناسلی، و حتی منافذ پوستش میخزند و بیرون میآیند. در مطب من مینشست و بر خود میلرزید، در حالی که چشمهایش را چنان در حدقه میچرخاند که جز سفیدیشان چیزی پیدا نبود.
بنا بر شرححالی که والدین و بستگانش ارائه دادند، رفتار مادر بیمار با نوزادش، دستخوش نوساناتی پیشبینیناپذیر بود؛ از حمایت و دخالت افراطی و خفهکننده تا نفرتی شدید نسبت به این کودک. او را در تختخواب چرخدارش ساعتها تنها رها میکردند. رابرت در تختش میایستاد، میلهی بالایی آن را میچسبید و با کوبیدن ریتمیک سرش به میله، خود را در اتاق به این سو و آن سو میبرد. مادرش به من گفت گویی که رابرت دردی حس نمیکرد و این خودسری شیطانی کودکش او را به وحشت میانداخت.
در آن برهه از درمان که اینجا بر آن متمرکزم، رابرت علیرغم تمام تدابیر کادر پرستاری، از ترغیب و چربزبانی گرفته تا رشوه و تهدید، تن به حمام کردن نمیداد. (او در سال نخست درمان بستری بود). بهندرت لباسهایش را عوض میکرد، حتی هنگام خوابیدن؛ و موهایش به تودهای از دستههای چرب و بههمچسبیده بدل شده بود.
بوی بدن شدیدی داشت که همچون سایهای همراهیاش میکرد و تا ساعتها پس از خروج وی از مطبم، فضا را اشباع میکرد و باقی میماند. او روی صندلی نرم اتاق درمان لم میداد، طوریکه موهای چربش روی پشتی سفت و بالشتکدار آن قرار میگرفت. آن جنبهای از تعامل انتقال-انتقال متقابل که در آن زمان بیش از سایر جنبهها نسبت به آن آگاه بودم، این احساس بود که گویی مورد هجوم این بیمار قرار گرفتهام. هنگامی که مطبم را ترک میکرد، احساس نمیکردم که از دستش راحت شدهام. گویی به معنای واقعی کلمه از طریق بوی بدنش که فضا و اثاثیه دفترم را اشباع میکرد، (وسایلی که جزئی از هویت خودم میدانستم) توانسته بود به درون من (زیر پوستم) نفوذ کند. در نهایت این احساسات را بهعنوان پاسخ خودم به یک همانندسازی فرافکنانه (مشارکتی ناخودآگاه در آن) برداشت کردم؛ فرآیندی که طی آن، بیمار احساسات خودش را در من برمیانگیخت: احساس اینکه به شیوهای دردناک و ناخواسته، مورد هجوم «ابژهی مادر درونی»اش قرار گرفته است.
در بازنگری گذشته، احساس میکنم به جنبهای از این تجربه که بیمار ناخودآگاه توجه مرا به آن جلب میکرد، بهای کافی نداده بودم. وقتی از رابرت پرسیدم چه چیزی درباره حمام کردن بیشتر از همه تو را میترساند، پاسخ داد: «چاه فاضلاب». اکنون احساس میکنم به درکی کاملتر از آن زمان رسیدهام: اینکه رابرت وحشت داشت حل شود و به معنای واقعی کلمه، در چاه فاضلاب فرو رود. او میکوشید تا خودش را در حس بوی متمایز بدنش تثبیت کند؛ بویی که در غیاب توانایی شکلدهی به تصاویر واضح بصری، برایش اهمیتی ویژه داشت. بوی تنش، «شکلی اوتیستیک» و تسکینبخش میساخت که کمکش میکرد «جایی» بیافریند تا بتواند در آن (از رهگذر حسهای بدنی) احساس کند که وجود دارد. لرزیدن او، حسی تشدیدشده از پوستش را به او میداد و چرخاندن چشمها به عقب حدقه نیز، از او در برابر سایههای تار و مبهمی که میدید، محافظت میکرد. (سالها بعد به من گفت: این سایهها «از هیچچیزی ندیدن هم بدتر بودند»، چرا که به او احساس غرق شدن میدادند.)
اصرار بیمار بر فشار دادن سرش به لبهی پشتی صندلی، برایش اندکی حس مرز داشتن و «کرانمندی» ایجاد میکرد. رابرت در کودکی نیز به شیوهای مشابه، نومیدانه کوشیده بود تا در واکنش به تأثیر فروپاشندهی دورههای طولانی عدم ارتباط و لمس مادرش، حس انسجام خودش که در حال از هم پاشیدن بود را با کوبیدن سر به لبهی سخت تختخوابش ترمیم کند. این «رابطهی» اولیه با «سختی»، بیانگر نوعی استفاده پاتولوژیک از یک «ابژهی اوتیستیک» به عنوان جایگزینی برای رابطهای شفابخش با یک انسان واقعی است. جنبهی ریتمیک این سرکوبیدنها و حرکت گهواره را نیز میتوان کوششی برای «خود-تسکینی» از طریق بهکارگیری یک «شکل اوتیستیک» دانست.
از این منظر، پافشاری رابرت بر حمام نکردن را میتوان بهشکلی عمیقتر فهمید. از دست دادن بوی بدنش برای او معادل از دست دادن «خود»ش بود. بوی تنش، شالوده و بنیانهای اولیهی «کسی بودن» (کسی که بوی خاصی دارد)، «جایی بودن» (جایی که در آن بتواند بوی خود را ادراک کند)، و «چیزی بودن برای دیگری» (کسی که بتواند او را بو کند، از او اشباع شود و وی را به یاد بسپارد) را برایش فراهم میکرد. در این مورد استفاده از بو بهعنوان یک «شکل اوتیستیک» -تا جایی که بهمثابهی بخشی از رابطهی انتقال-انتقال متقابل وجود دارد- را میتوان غیرپاتولوژیک تلقی کرد؛ چرا که این کاربرد تا حد زیادی در راستای برقراری یک رابطهی ابژهای مبتنی بر همجواری (همان لمس بو) بود و صرفاً تلاشی برای خلق یک جایگزین برای ابژه محسوب نمیشد.
تجربهی اوتیستیک-همجوار و اوتیسم پاتولوژیک
اگرچه اوتیسم پاتولوژیک را میتوان همچون ساختن قلمرویی «غیر-نمادین» (asymbolic) در نظر گرفت، اما موضع اوتیستیک-همجوار طبیعی، «پیش-نمادین» (pre-symbolic) است؛ بدین معنا که واحدهای حسبنیان تجربه که در این موضع سامان مییابند، مقدمهای برای آفرینش نمادها هستند، نمادهایی که بهواسطه تجربهی پدیدههای انتقالی (وینیکات، ۱۹۵۱) شکل میگیرند. جهتگیری تحولی این فرایند، در تضاد با ماهیت ایستای تجربهی غیر-نمادین در اوتیسم پاتولوژیک قرار دارد؛ جایی که تمام تلاش بیمار معطوف به حفظ یک سیستم بسته و کاملاً عایقبندیشده است. (سامانهای که در آن، تجربهی حسی به هیچکجا راه نمیبرد مگر بازگشت به خودش). هدف اوتیسم پاتولوژیک، حذف مطلق امور ناشناخته و پیشبینیناپذیر است. و در آن «قابلیت پیشبینی مکانیکی و ماشینوار تجربیات با شکلها و ابژههای اوتیستیک پاتولوژیک»، جایگزین «تجربیات با انسانهای ذاتاً ناقص و نهچندان قابلپیشبینی» میشود. هیچ انسانی توانایی رقابت با ظرفیت شکلها و ابژههای اوتیستیک تغییرناپذیر را ندارد؛ ابژههایی که آسایش و حفاظتی کاملا قابلاعتماد فراهم میآورند.
تجربه در سطح پوست از اهمیتی بنیادین برخوردار است، زیرا عرصهای را تشکیل میدهد که در آن، جهان پیش-نمادین و کاملاً شخصی تأثرات حسی نوزاد، با جهان بینفردی ابژهها به هم میپیوندد؛ ابژههایی که (از دید ناظر بیرونی) وجودی مستقل از نوزاد و خارج از کنترل همهتوان او دارند. بر روی همین صحنه است که نوزاد یا شیوهای برای بودن در جهان، در رابطهی با مادر و باقی جهان ابژه، بسط میدهد، و یا شیوههایی تحت سیطره حس، برای بودن (یا دقیقتر بگوییم، برای «نبودن») را ایجاد میکند که طراحی شدهاند تا این خود بالقوه (که هرگز جامهی هستی به تن نمیکند) را از هر آنچه بیرون از این جهان حسی محض قرار دارد، عایق کنند. تا جایی که سیستم بدنی به روی تجربیات دگرگونکننده متقابل با انسانها بسته بماند، «فضای بالقوه» میان خود و دیگری (یک فضای روانی بالقوه میان تجربهی خود و ادراک حسی) غایب خواهد بود (وینیکات، ۱۹۷۱؛ ر.ک: آگدن، ۱۹۸۵، ۱۹۸۷). این جهان بدنی بسته، جهانی بدون گنجایش و ظرفیت است، که در آن فضایی برای خلق تمایز میان نماد و امر نمادینهشده وجود ندارد و در نتیجه، هیچ امکانی برای هستی یافتن یک سوژه تفسیرگر در آن فراهم نیست. جهانی که در آن هیچ فضای روانی میان نوزاد و مادر نیست تا پدیدههای انتقالی بتوانند در آن خلق یا کشف شوند.
سندرم نشخوار مرضی نوزادی، الگویی گویا از چرخهی بستهی فرآیند اوتیسم پاتولوژیک به دست میدهد:
نشخوار یا مریسیسم (Merycism)… بازگرداندن عمدی غذای بلعیدهشده به دهان است؛ غذایی که به معده رسیده و چه بسا فرآیند هضم آن نیز آغاز شده باشد… بخشی از غذا ممکن است دوباره بلعیده شود و بخشی دیگر هدر رود، که کل این فرایند عواقب جدی برای تغذیهی نوزاد در پی دارد. برخلاف بالا آوردن معمولی که در آن غذا بیهیچ تقلایی از دهان نوزاد سرریز میشود، در نشخوار، شاهد حرکات آمادهسازی پیچیده و هدفمندی، بهویژه در زبان و عضلات شکم، هستیم. در برخی موارد، کودک سقف دهان را با انگشتانش تحریک میکند. وقتی این تلاشها ثمر میدهد و شیر در پشت حلق ظاهر میشود، حالتی از خلسه و شعف چهرهی کودک را فرا میگیرد. (آر. گادینی و ای. گادینی، ۱۹۵۹، ص ۱۶۶).
در نشخوار نوزادی، نخستین نشانههای آگاهی از مفهوم «دیگری» (که از رهگذر تعامل تغذیهای شکل میگیرد) با اتصال کوتاهی از سوی نوزاد قطع میشود؛ بدینگونه او تمام موقعیت تغذیه را تصاحب کرده و سپس درگیر یک چرخهی حسی خودانگیختهی کاملاً بسته برای خلق غذای خویش (یا دقیقتر، خلق شکلهای اوتیستیک خود) میگردد. این شکلهای اوتیستیک سپس جایگزین مادر میشوند و بدینسان، تجربهی تغذیه را از «مسیری به سوی بلوغ مستمر رابطهمندی با ابژه»، به «راهی به سوی خودبسندگی بدونابژه» بدل میسازند. (خودبسندگیای که در آن هیچ «خود»ی نیست)
در موقعیت تحلیلی، گونهای معادل با مریسیسم را میتوان در بیمارانی مشاهده کرد که تحلیل را «به درون خود میبرند». این بیماران بهجای درونیسازی یک «فضای تحلیلی» -فضایی که در آن فرد افکارش را میاندیشد و احساسات و حسهایش را احساس میکند-، کاریکاتوری از تحلیل به نمایش میگذارند که در آن، نشخوار ذهنی و تقلید، جایگزین فرآیند تحلیلی شده است. بیمار نقش تحلیلگر را بهطور کامل مصادره میکند. چنین بیمارانی اغلب این فانتزی ناخودآگاه که «خودشان را به تنهایی بزرگ کردهاند» نشان میدهند؛ بدین معنا که با درونی کردن نقشهای والد و کودک، رابطهمندی اصیل با ابژهها را با «یک جهان درونی متشکل از روابط ابژهای خیالی و همچنین تجربیاتی با شکلها و ابژههای اوتیستیک» جایگزین میکنند.
خانم ام، بیوهای شصتودو ساله که من او را به مدت هشت سال در رواندرمانی فشرده میدیدم، در ابتدا پس از یک اقدام به خودکشی، توسط پزشک داخلیاش به من ارجاع داده شده بود. او با تیغ، بریدگیهای عمیقی روی مچها، بازو و قوزک پاهایش ایجاد کرده بود، سپس در وانی پر از آب گرم نشسته و صبورانه بیش از سه ساعت منتظر مانده بود تا از شدت خونریزی بمیرد. پس از آنکه به کما رفت، نظافتچی پیدایش کرد. در آن لحظاتی که در انتظار مرگ بود، رهایی و تسکینی را تجربه کرده بود که از پایان دههها مناسک طاقتفرسای وسواسی-جبری برمیخاست.
خانم ام با جملاتی بریدهبریده، که تقریباً فقط در پاسخ به پرسشهای مستقیم بیان میشد، برایم تعریف کرد که ساعتها پشت هرکدام از درهای آپارتمانش میایستد تا بتواند «فکری را درست و دقیق به ذهن بیاورد» و تنها پس از آن به خود اجازهی عبور میدهد. «آوردن دقیق یک فکر» بهمعنای بازآفرینی کامل تجربهای از گذشته -با تمام جزییات حسی آن- در ذهنش بود. برای سالهای متمادی (از جمله سالهای نخست درمان)، این تلاش معطوف به بازتجربهی طعم نخستین جرعه از یک لیوان شراب سرد بود که حدود سیوهشت سال پیش، در آغاز آشنایی با همسرش، چشیده بود. او نمیتوانست به خود اجازه دهد در آپارتمان را باز کند یا به اتاقی دیگر برود، مگر آنکه این وظیفه را با موفقیت به سرانجام رسانده باشد. او «آوردن دقیق یک فکر» را به تجربهی ارگاسم تشبیه میکرد؛ نوعی جفتوجور شدن حسها و ریتمهای گوناگون به شیوهای بسیار خاص. برای سالها، چنین فعالیتهای جبری-وسواسیای عملاً هر لحظه از زندگی خانم ام را پر کرده بود. در جریان درمان دریافتیم که این سمپتوم، برایش نوعی تسکین و آسایش فراهم میآورد که بهشکل کابوسواری ظالمانه، و همزمان در عین حال، حیاتبخش بود.
بیمار از بههمخوردن ریتمهای بدنی، بهویژه ریتم تنفساش، وحشتی عظیم داشت. در طول ماراتنهای وسواسیاش، وحشت زیادی از خفگی را تجربه میکرد و بر این گمان بود که تا وقتی «فکر را دقیق به ذهنش نیاورد»، نمیتواند تنفس طبیعیاش را از سر بگیرد. در این فاصله، او احساس میکرد که باید فرآیند تنفساش را با کنترل آگاهانه به دست گیرد و اصلا نمیتوانست قبول کند که تنفساش طبیعی، خودکار و کافی است. او مطمئن بود که اگر فراموش کند نفس بکشد، خفه خواهد شد.
با آنکه خانم ام برای درمان ارزش زیادی قائل بود و هرگز در جلسات روزانهاش تأخیر نداشت، اما سخن گفتن من برایش بسیار عذابآور بود، زیرا توانایی او برای تمرکز را مختل میکرد. تجربهی بودن با این بیمار، کاملا متفاوت از تجربهی بودن با بیماری ساکت بود؛ بیماری که روانکاو احساس میکند برایش محیطی نگهدارنده فراهم کرده است. در عوض، من عموماً احساس بیفایده بودن میکردم. خانم ام میتوانست (و این کار را هم میکرد) در خانه نیز دقیقاً به همان شیوهای که در جلسات با من رفتار میکند، نشخوار ذهنی کند. اگر هم تأثیری داشتم، به نظر میرسید با تحمیل خواستهی اضافهای بر او، اوضاع را برایش دشوارتر میکردم. (تقاضای من برای اینکه به عنوان یک انسان و یک درمانگر به رسمیت شناخته شده و مورد استفاده قرار گیرم.) در سال دوم تحلیلمان، به تدریج و در قالب مداخلاتی کوتاه به او گفتم: به گمانم تمایل من به اینکه او مرا همچون یک انسان تجربه کند، بازتابی از جنبهای از خود اوست؛ اما او در حال حاضر احساس نمیکند که توانایی پرداخت بهای این تجمل پیچیده را دارد، زیرا کاملا درگیر مبارزه برای بقای خویش است. او به من نگاه میکرد و سری تکان میداد، گویی میگفت: «میفهمم چه گفتی، اما الان سرم شلوغتر از آن است که حرف بزنم»، و سپس به کارش ادامه میداد.
گاهگاه آهی از سر آسودگی میکشید، نگاهی به من میانداخت، سرش را تکان میداد و با لبخندی بیرمق میگفت: «درستش کردم». آنگاه به نظر میرسید آرام میگرفت و به من خیره میماند، گویی از بیهوشی به هوش آمده و میخواست ببیند چه کسی در طول این مصیبت کنارش بوده است. سپس خود را برای بازگشت ناگزیر نیاز به تعقیب فکری دیگر آماده میکرد؛ جوریکه حتی همین لحظات موقت آسودگی نیز برایش ذرهای رنگ آرامش نداشتند.
خانم ام در همان وقفههای کوتاه، پیش از آنکه دوباره در نشخوارهای ذهنیاش غرق شود، توانست تکههایی از تاریخچه زندگیاش را برایم بازگو کند. دریافتم که همسرش، که استادی بیست سال بزرگتر از خودش بود را عمیقاً دوست داشته و تحسین میکرده است و در طول بیستودو سال زندگی مشترک، با شادی زیادی کنار هم زندگی کردهاند. هشت سال پس از مرگ همسرش بود که بیمار دست به خودکشی زد.
آقا و خانم ام مجموعهای بزرگ از عکسهای زندگی مشترکشان داشتند که بیمار پس از مرگ همسرش، در یک حرکت تکانشی همه را دور ریخته بود؛ «چون بیش از آن پخشوپلا بودند که بتوان بستهبندیشان کرد». (شنیدن این جمله برایم دردناک بود، چرا که احساس میکردم با این رفتار تکانشی، پارهای بس مهم از وجود خویش را بیرحمانه بریده است.) خانم ام از تمام آن مجموعه، تنها یک عکس را نگه داشته بود: عکسی از خودشان در کنار یک «شیر واقعی» که در آن، شوهرش دست خود را میان آروارههای گشودهی شیر نگه داشته بود.
مادر خانم ام، هنرپیشهای سایکوتیک بود که باور داشت میتواند ذهن دخترش را بخواند و بهتر از خود او میداند که در سر دخترش چه میگذرد. خانم ام در کودکی، بهعنوان اکسسوری و وسیلهای در نمایشهای هذیانی مادرش استفاده میشد. بیمار، تهبلیطها و زیورآلات بدلی عزیزش را در جعبهای چینی که از مادربزرگش هدیه گرفته بود، نگه میداشت. مادرش زمانی که او ده ساله بود، در اوج خشم از توداری این کودک، جعبه را در غیاب او دور انداخته بود. وقتی این را برایم تعریف کرد، گفتم بالاخره دارم میفهمم که دور ریختن عکسها چه معنایی برایش داشته: عزیزترین داراییهای آدم تنها زمانی در اماناند که «درون» خود او باشند.
با گذشت زمان، دریافتم این تعبیر کمبود و نقصی اساسی داشت. خانم ام اغلب، عملاً هیچ درکی از داشتن فضایی درونی که بتواند چیزی را در آن نگه دارد، نداشت. او به من گفت: «من هیچ درونی ندارم. در چهلوپنج سالگی رحمام را درآوردهام.»
بعدها به او گفتم که فکر میکنم وقتی احساس میکرده هیچ جای امنی درون خود برای نگهداشتن آدمها و چیزهای مهم زندگیاش ندارد، به این نتیجه رسیده که باید راهی برای «متوقف کردن زمان» بیابد. «آوردن دقیق یک فکر» دربارهی طعم شراب، تلاشی برای «به یاد آوردن» چیزی نبود. «به یاد آوردن» بسیار دردناک خواهد بود، چرا که آنگاه میفهمید آن لحظه دیگر گذشته و مربوط به «آن زمان و آن مکان» بوده است. گفتم به من این حس را میدهی که میکوشی «بیزمان» و «بیمکان» شوی؛ چون در این صورت میتوانی وارد آن حس، آن طعم شوی و «خود آن» گردی. هر آنچه نیاز داری، آنجا مهیاست و تنها در آنجاست که میتوانی آرام بگیری. (عکس همسرش که دستش را میان آروارههای گشودهی شیر نگه داشته بود نیز، احتمالا این احساس را برای خانم ام تداعی میکرده که زمان را واقعاً میتوان متوقف کرد)
سمپتومهای نشخوارگونه فکری خانم ام با مرگ همسرش آغاز نشده بود. او از دوران نوجوانی و حتی پیش از آن، عمرش را صرف تلاشهایی بیپایان برای زیستن در قلمرویی از حسهای بیزمان کرده بود. در جریان درمان، ابتدا سعی کردم تا معنای انتخاب هر حس را درک کنم، اما بهمرور زمان دریافتم که جهان روانی این بیمار از «رسوب معانی» شکل نگرفته است؛ بلکه او در جهانی از تجارب حسی بیزمان زندگی میکرد که نه درونی بود و نه بیرونی. فعالیت نشخوارگونه ذهنیاش، مظهر حسی ناب و تغییرناپذیر بود.
خانم ام در طول هشت سال درمان، بهتدریج توانست برای دورههای طولانیتری، در وضعیت ذهنی نسبتا آزادی از نشخوارهای وسواسیاش بهسر برد. همزمان با این تحول، بیش از پیش احساس میکردم که سوسوی کمجان انسانی زنده را در اتاق درمییابم. گهگاه وقتی به اتفاقی خندهدار از زندگی با همسرش یا به حرفی از من که به نظرش بامزه میآمد میخندید، برای لحظاتی کوتاه، چشمم به دختربچهای میافتاد که هنوز توانایی شاد بودن داشت. تماس تلفنیای که از همان دیدار نخست با خانم ام تا حدی انتظارش را داشتم، احساسی از اندوه آمیخته با آرامشی نیابتی بر دلم نشاند: او پس از یک سکتهی مغزی شدید به بیمارستان منتقل شده و مدتی بعد درگذشته بود.
من موضع اوتیستیک-همجوار را بُعدی مهم در تمامی دفاعهای وسواسی-جبری میدانم و معتقدم که این دفاعها همواره مستلزم ساخت یک «دربرگیری حسی شدیداً نظمیافته»ی تجربه هستند؛ [ساختاری] که هرگز صرفاً یک ساماندهی و نظمبخشی مفهومی و نمادین از تجربه که هدفش دفع، مهار و بروز مبدّل آرزوها و ترسهای متعارض و ناخودآگاه مقعدی-اروتیک باشد، نیست. این شکل از دفاع غالباً برای مسدود کردن سوراخهای حسی تجربهشده در «حس خود» فرد بهکار میرود؛ سوراخهایی که بیمار از آنها میترسد و (به عینیترین شیوهی حسی) احساس میکند که نهتنها افکار، بلکه محتویات واقعی بدنش از آنها نشت خواهند کرد. ریشهی سمپتومها و دفاعهای وسواسی-جبری را باید در نخستین تلاشهای نوزاد برای نظمدهی و ایجاد حسی از کرانمندی برای تجربهی حسیاش جست. در مراحل بسیار ابتدایی، چنین تلاشهایی برای تبیین و سازماندهی، در خدمت دفع اضطراب ناشی از گسستگی حس خود (خودی بدوی و تحت سیطره حس) قرار میگیرند.
ماهیت اضطراب اوتیستیک-همجوار
هر یک از سه سازمان بنیادی روانی (اوتیستیک-همجوار، پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار) با گونهای خاص از اضطراب گره خورده است. در هر مورد، ماهیت اضطراب به تجربهی قطع ارتباط (فروپاشی) در بطن همان موضع تجربه مربوط میشود؛ خواه گسست روابط ابژه یکپارچه در موضع افسردهوار باشد، یا تکهتکه شدن بخشهایی از خود و ابژه در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، و یا گسست در کرانمندی و انسجام حسی در موضع اوتیستیک-همجوار.
اضطراب افسردهوار، ترسی است از اینکه مبادا فرد در واقعیت یا خیال، به شخصی که دوستش دارد آسیب رسانده یا او را از خود براند. اضطراب در موضع پارانوئید-اسکیزوئید، در بطن خود، حسی از نابودی قریبالوقوعی را دارد که به شکل حملاتی تکهتکهکننده به خود و ابژههایش تجربه میشود. و در نهایت اضطراب اوتیستیک-همجوار، تجربهی در هم شکستن قریبالوقوع سطح حسی فرد یا «ریتم امنیتبخش» اوست (تاستین، ۱۹۸۶)؛ تجربهای که به احساس نشت کردن، حل شدن، محو شدن یا سقوط در فضایی بیشکل و بیکران میانجامد (ر.ک: بیک، ۱۹۶۸؛ روزنفلد، ۱۹۸۴).
از جلوههای رایج اضطراب اوتیستیک-همجوار میتوان به این موارد اشاره کرد: احساسات وحشتآوری از اینکه فرد درحال پوسیدن و فاسد شدن است؛ این حس که اسفنکترها و دیگر اندامهای نگهدارندهی محتویات بدن وا رفتهاند و بزاق، اشک، ادرار، مدفوع، خون یا ترشحات قاعدگی در حال نشت کردن هستند؛ و همچنین ترس از سقوط، برای مثال، اضطراب هنگام بهخوابرفتن که ریشه در ترس از سقوط به درون فضایی بیشکل و بیپایان دارد. بیمارانی که این شکل از بیخوابی را تجربه میکنند، اغلب میکوشند با پیچیدن محکم پتو و گذاشتن بالش به دور خود، روشن نگه داشتن چراغهای پرنور در اتاق خواب، یا پخش موسیقی آشنا در تمام طول شب، اضطرابشان (ترس از «سقوط در خود خواب») را تسکین دهند.
خانم کی، ۲۵ ساله و دانشجوی تحصیلات تکمیلی، درمان را به دلیل وحشتش از مه و صدای اقیانوس آغاز کرد. مه برایش به شکلی هراسانگیز خفهکننده تجربه میشد: «آدم نمیتواند افق را ببیند». از این وحشت داشت که بیآنکه بفهمد، «دیوانه شود» و مکرراً به من التماس میکرد که اگر حس کردم تماسش با واقعیت در حال قطع شدن است، به او هشدار دهم.
مادر خانم کی، زمانی که او چهار ماهه بود، به مننژیت نخاعی مبتلا شد و چهارده ماه در بیمارستان بستری ماند. از روزی که مادر به خانه بازگشت، زندگیاش به ویلچر محدود شد و از روی همان صندلی فلزی، مستبدانه بر خانه حکم میراند. نخستین خاطرهی بیمار (که در نظرش بیشتر به خواب و رویا شبیه بود تا خاطره) این بود که دستش را بهسمت مادرش که روی ویلچر بود دراز میکند و مادر او را پس میزند. در این خاطره، بیمار در همان لحظه از پنجره بیرون را نگاه میکند و کودک خردسالی را میبیند که یخ برکهی پشت خانه زیر پایش میشکند و به داخل آب میافتد. مادرش میگوید: «بهتر است بروی و او را نجات دهی».
من این «خاطره» را بهمثابه بازنمایی واضح تجربهی بیمار از سقوط از آن «پوستهی دربرگیرنده و نگهدارندهی خود» میبینم (که نخستینبار در تعامل تماسی مادر و نوزاد خلق میشود). خانم کی در این صحنه، هم آن کودک خردسالی است که از میان یخ سقوط میکند، و هم آن کودک بزرگتری که باید بکوشد تا کودک را پیش از غرق شدن از آن حفره بیرون بکشد. مادر فلزی و ویلچرنشین، در دنیای ذهنی او، نهتنها قادر به نجات کودک نیست، بلکه به نظر میرسد همان کسی است که ناخودآگاه به خاطر این سقوط مقصر شناخته میشود (همانطور که در پس زدن بیمار از سوی مادرش پیداست).
اقیانوس و مه، برای خانم کی در حکم خطری همیشهحاضر از یک «بیشکلی نابودکننده» تجربه میشدند که او ممکن بود هر لحظه به درونش سقوط کند. به دلیل شکنندگی حس انسجام خود بیمار، او در ترسی دائمی از «دیوانه شدن» (از دست دادن «تماس» با واقعیت به معنای واقعی کلمه، بهشکلی عینی و حسی) زندگی میکرد. او فاقد آن احساس «اتکای حسی» [به زمین واقعیت] بود؛ که در حالت عادی توسط «تماس» بینافردی برآمده از حس مشترک (یعنی تجربهی حسی مشترک از جهان) فراهم میشود و سهم بزرگی در احساس ما از سلامت عقلمان دارد.
شیوههای دفاع اوتیستیک-همجوار
دفاعهایی که در موضع اوتیستیک-همجوار شکل میگیرند، در راستای استقرار مجدد آن پیوستگی پوستهی حسی کرانمند و آن ریتم منظمی عمل میکنند که یکپارچگی اولیهی خود (Self) بر آنها استوار است. در خلال ساعات تحلیل، بیماران در هر سطحی از بلوغ روانی که باشند، بهطور معمول میکوشند تا یک «کف و بستر حسی» (a sensory floor) برای تجربه بازسازی کنند (گراتستین، ۱۹۸۷)؛ این کار از طریق فعالیتهایی چون تاب دادن مو، ضرب گرفتن با پا (حتی حین دراز کشیدن روی کاناپه)، نوازش لب، گونه یا لاله گوش، زمزمه، آواز خواندن زیرلب یا تکرار کلمات و صداها با لحنی یکنواخت و تکراری، تصور و تکرار یکسری اعداد، تمرکز روی اشکال هندسی متقارن روی سقف و دیوار، و یا کشیدن شکل با انگشت روی دیوار کنار کاناپه انجام میشود. چنین فعالیتهایی را میتوان گونهای «استفادهی خودتسکینبخش از شکلهای اوتیستیک» در نظر گرفت.
در فاصلهی میان جلسات تحلیلی هم، بیماران اغلب میکوشند تا حس رو به زوال انسجام بدنی را با فعالیتهای ریتمیک عضلانی حفظ یا احیاء کنند؛ فعالیتهایی مانند دوچرخهسواری، شنا کردن یا دویدنهای طولانی، مناسک خوردن، تخلیه و پاکسازی، تاب خوردن (گاهی با صندلی گهوارهای)، کوبیدن سر (اغلب به بالش)، ساعتها رانندگی یا سفر با اتوبوس و مترو، و نگهداشتن مجموعهای از اعداد و اشکال هندسی در ذهن یا در برنامههای کامپیوتری که بطور پیوسته روی آنها کار میشود (یعنی «تکمیل» میشوند). نظم مطلق این فعالیتها در فرونشاندن اضطراب چنان نقشی حیاتی دارد که فرد نمیتواند و اجازه هم نمیدهد که هیچ فعالیت دیگری بر آنها اولویت یابد.
استر بیک (۱۹۶۸، ۱۹۸۶) از عبارت «شکلگیری پوست دوم» بهره میگیرد تا شیوهای را توصیف کند که در آن، فرد میکوشد برای حس در حال فروپاشی انسجام سطح پوست، جایگزینی بیافریند. فرد اغلب تلاش میکند از تجربهی حسی چسبیدن به سطح ابژه بهره بگیرد تا یکپارچگی سطح خویش (his own surface) را احیا و جبران نماید. برای مثال ممکن است با تماس چشمی خیره یا وراجی بیوقفه تلاش کند تا به ابژه بچسبد؛ شیوهای که «به عنوان عاملی برای یکپارچه نگه داشتن اجزای شخصیت حسبنیاد (the sensory dominated personality) تجربه میشود» (بیک، ۱۹۶۸، ص ۴۹).
ملتزر (ملتزر و همکاران، ۱۹۷۵) برای اشاره به چسبندگی دفاعی به ابژه در جهت فروکاستن و تسکین اضطراب فروپاشی، اصطلاح «همانندسازی چسبنده» (adhesive identification) را وضع کرده است. برای نمونه، تقلید و الگوبرداری، کوششیست برای استفاده از سطح ابژه، گویی که سطح خود فرد باشد. همانندسازی چسبنده، شکلی از همانندسازیست که بدویتر از همانندسازی درونفکنانه یا فرافکنانه است؛ چرا که این دو شکل اخیر، مستلزم حسی از «فضای درونی» هستند که فرد بتواند بخشی از خود را فرافکنی کند یا جنبهای از ابژه را به درون خود ببرد. اما در موضع اوتیستیک-همجوار، فرد میکوشد با چسباندن تکههایی از سطح ابژه به سطح در حال زوال خویش، از خود در برابر اضطراب فروپاشی دفاع کند.
تاستین (۱۹۸۶) بهدرستی خاطرنشان میسازد که ابژه مورد استفاده در «همانندسازی چسبنده» به عنوان یک ابژه جداگانه تجربه نمیشود و از این رو، اصطلاح «اینهمانی چسبنده» (adhesive equation) توصیف بهتری از شیوهای است که در آن، فرد با سطح ابژهی مورد استفاده در این نوع دفاع، یکی شده و به آن بدل میگردد.
خانم آر، در مرحلهای از تحلیلش که دچار واپسروی شده بود، ساعتها وقت صرف کندن پوست صورتش میکرد. او از بیخوابی شدیدی رنج میبرد که تا حد زیادی از ترس کابوسهایی که به یاد نمیآورد، سرچشمه میگرفت. بهمرور زمان، صورتش پر شد از زخمهایی که مدام آنها را میکَند. هنگامی که این «کندن» در ساعات تحلیلی رخ میداد، بیمار بهوضوح در وضعیتی آکنده از اضطرابی دردناک به سر میبرد، هرچند ادعا میکرد که «ذهنش کاملاً خالی است.»
خانم آر تکههایی از دستمال کاغذی را از جعبهی کنار کاناپه برمیداشت و به زخمهایی که روی صورتش ایجاد کرده بود، میچسباند. (او همچنین در پایان هر جلسه تکههای اضافهی این دستمالها را با خود به خانه میبرد). در آن مقطع از تحلیل، به نظرم نمیرسید که هستهی اصلی این رفتار، امیال خودویرانگر یا خصومتی جابهجاشده نسبت به من باشد. به او گفتم که گمان میکنم احساس میکند گویی پوستی ندارد؛ و اینکه نمیخوابد، چون وقتی خواب است، خود را از نظر روانی در برابر خطر کابوسها بیدفاع مییابد. گفتم تلاش او برای پوشاندن خودش با «پوست من» (دستمالها) را درک میکنم، چرا که به نظر میرسد این کار موجب میشود زخمهایش را کمتر عریان و بیحفاظ احساس کند.
پس از این مداخله، در ادامه جلسه، خانم آر به خواب رفت و تقریباً تا پایان وقت خوابید، تا آنکه بیدارش کردم و گفتم وقتمان تمام است. در جلسهی بعدی بیمار گفت با اینکه هنگام خوابیدن در دفتر من پتو نداشت، اما وقتی آن جلسه را به یاد میآورد، احساس واضحی داشت که انگار زیر نوعی پوشش آرمیده بود. توانایی خانم آر برای خوابیدن در طول آن جلسه، نشاندهندهی استفادهای بسطیافته و نمادینتر از من به عنوان یک «پوست دوم» بود. او من و چارچوب تحلیلی را به مثابهی بستری نمادین و در عین حال ملموس به کار گرفت تا خود را در آن بپوشاند. او بهقدر کافی احساس پوشیدگی و انسجام کرد تا توانست با خاطری امن به خواب رود.
پیش از به پایان بردن این بخش، مایلم بهاختصار به دو شکل از نشانهشناسی مرضی (symptomatology) اشاره کنم؛ مواردی که در آنها مفهوم «شیوههای دفاع اوتیستیک-همجوار» فهم ما از دفاعهای شکلگرفته در برابر اضطراب ناشی از تمایلات جنسی و پرخاشگرانهی متعارض را تکمیل میکند. نخست، خودارضایی اجباری اغلب برای ایجاد تجربهای تشدیدشده از سطح حسی به کار میرود تا احساس فقدان انسجام حسی را دفع کند. یک بیمار زن، هر روز بیهیچ خیالپردازی جنسی آگاهانهای، ساعتها خودارضایی میکرد. هدف او رسیدن به اوج لذت و ارگاسم نبود. هنگامی که ارگاسم رخ میداد، آنرا همچون فرودی ناگهانی و ناخوشایند تجربه میکرد که به تنها بخشی از روزش که در آن احساس «زنده بودن و یکپارچگی» میکرد، پایان میداد.
دوم، تعلل و بهتعویق انداختن دردناک و اضطرابآور نیز اغلب برای ایجاد یک «لبهی حسی قابل لمس» به کار میرود؛ که بیمار میکوشد خویشتن را در تقابل با آن تعریف کند. «مهلت نهایی و ضربالاجل» (deadline) در زندگی هیجانی آنها به فشاری همیشه حاضر تبدیل میشود که هرلحظه میتوانند حضورش را حس کنند، خواه آگاهانه روی آن تمرکز کنند یا خواه نکنند. این بیماران، اضطراب ناشی از نزدیک شدن ضربالاجل را فشاری توصیف میکنند که از آن متنفرند ولی در عین حال، دائماً آن را برای خود بازمیآفرینند: «ضربالاجل همچون دیواری پیش رویم است که میتوان به آن فشار آورد و تکیه کرد».
رسیدن به این مهلت نهایی و انجام آن، معمولاً جز آرامشی لحظهای و گذرا چیزی ندارد و در عوض، بیمار را اغلب به وحشت میاندازد. بسیار پیش میآید که این بیماران پس از اتمام کار (معمولاً در دقیقه نود) دچار بیماری جسمی میشوند و علائمی همچون میگرن، التهاب پوستی، یا هذیانهای بدنی را تجربه میکنند. این سمپتومها را میتوان تلاشهایی جایگزین برای حفظ یک سطح حسی، در غیاب نگهدارندگی فشار ضربالاجل دانست.
درونیسازی در موضع اوتیستیک-همجوار
چنانکه پیشتر اشاره شد، در قلمروی روانیای که فرد در آن حس ناچیزی از فضایی درونی دارد (اگر اصلاً حسی داشته باشد)، مفهوم «درونیسازی» عملاً تهی از معنا میشود؛ بهویژه آنکه ایدهی درونیسازی (شامل همانندسازی و درونفکنی) با فانتزیهای آگاه و ناخودآگاه بردن بخشها یا تمامیت دیگری به درون خود همراه است. با وجود این، تجربه با ابژههای بیرونی در موضع اوتیستیک-همجوار نیز به تغییر روانی میانجامد و این تغییر، تا حدی به واسطهی فرآیند تقلید صورت میگیرد. در فرمهای اوتیستیک-همجوار تقلید، فرد در نتیجهی روابطش با ابژههای بیرونی، تغییری در شکل سطح خویش تجربه میکند. وقتیکه فرد، فاقد تجربهی داشتن فضایی درونیست تا بتواند در فانتزی، ویژگیها یا خصائل فردی دیگر را در آن فضا جای دهد، تقلید، گاه به یکی از معدود راههایی بدل میشود که او برای نگه داشتن ویژگیهای ابژه در اختیار دارد. از آنجا که در موضع اوتیستیک-همجوار، احساس و فانتزی راه یافتن دیگری به درون، با پاره یا شکافته شدن هممعنی است، تقلید، این امکان را فراهم میآورد که تأثیر دیگری، بر سطح فرد بنشیند و حمل شود. در اوتیسم پاتولوژیک، این پدیده گاه به صورت اکولالیا (پژواکگویی) یا تکرار بیپایان عبارتی که دیگری گفته، نمود مییابد.
تقلید به عنوان «راهی برای دستیابی به حدی از انسجام خود» را باید از مفهوم «سازمان شخصیت خود کاذب» در نظر وینیکات (۱۹۶۳) متمایز کرد. در تقلید اوتیستیک-همجوار، هیچ چیز «کاذبی» در میان نیست، چرا که نه در تقابل با چیزی حقیقیتر یا اصیلتر در «درون» قرار میگیرد و نه کارش پنهان کردن یا محافظت از چیزی است؛ زیرا اساساً «درون» و «بیرون»ای در کار نیست. در این موضع، فرد همان «سطح» خویش است و از این رو، عمل تقلید تلاشیست برای ایجاد یا ترمیم یک سطح منسجم که بتواند جایگاهی برای تکوین خود فراهم آورد. تقلید نهتنها شکلی از ادراک، دفاع، و راهی برای «نگه داشتن» دیگری (یعنی شکل گرفتن تحت تاثیر او) است، بلکه در این موضع، خود شکل مهمی از رابطهمندی با ابژه بهشمار میرود.
در مقاله قبلیام (۱۹۸۰)، جنبههایی از کارم با یک بیمار اسکیزوفرنیک حاد و بستریشده را شرح دادم که سالها در جهانی چنان تهی از معنا زیسته بود که آدمها و اشیاء در نظرش کاملاً قابل جایگزینی با یکدیگر بودند. فیل، آنگاه که کف مطب من دراز میکشید یا از یک «فعالیت» بیمارستانی به فعالیت دیگری برده میشد، چنان مینمود که گویی هیچ نشانی از حیات روانی در او وجود نداشت. نخستین شکلی از تماس که در درمان با من برقرار کرد، تقلید بود؛ تقلید از حالت بدنم، لحن صدایم، تکتک حرکاتم، هر کلمهای که بر زبان میآوردم و هر تغییری که در چهرهام میدید. در آن زمان بهجای آنکه این رفتارها را بهعنوان ورود او به سرزمین زندگان جشن بگیرم، آن را حملهای به توانایی خودم برای زندهبودن تجربه میکردم. احساس میکردم خودانگیختگی و حیات درونیام بهشکلی ظالمانه از من بیرون کشیده میشود و هیچیک از کارهایی که انجام میدادم، دیگر برایم طبیعی به نظر نمیرسید.
آن زمان، این پدیده را شکلی از همانندسازی فرافکنانه فهم میکردم (ر.ک: آگدن، ۱۹۷۹، ۱۹۸۲b، ۱۹۸۳)؛ فکر میکردم بیمار احساسات خودش -احساس بیجانی و ناتوانی برای هرگونه خودانگیختگی یا زنده بودن- را در من برمیانگیزد. با این همه، آن روزها پدیدهای که اکنون «اوتیستیک-همجوار» مینامم را بهقدر کافی نمیشناختم تا بتوانم ماهیت «عاطفه»ی نهفته در این تقلید بیمار از خودم را دریابم و قدر نهم. او از من همچون یک «پوست دوم» یا ظرف استفاده میکرد تا درون آن به شیوهای بدوی بیازماید که «زنده بودن» چه طعمی دارد. او با برگزیدن «پوست من» برای این تجربه، در حقیقت بزرگترین تحسین و ستایش را نثارم میکرد.
تقلید در موضع اوتیستیک-همجوار، بههیچوجه به بیماران مبتلا به اوتیسم پاتولوژیک کودکی، بوردرلاین یا اسکیزوفرنی محدود نمیشود. بسیار رایج است که درمانگری تازهکار، از سوپروایزر یا درمانگر خودش تقلید کند تا نبود هویت درمانی مستقلاش را از خود پنهان سازد. یکی از این درمانگران، این تجربه را «بر تن کردن پوست سوپروایزر» هنگام کار با بیمارانش توصیف میکرد. زمانی که سوپروایزر دومی از کار او انتقاد میکرد، این «پوست» کنده شده و منجر به احساس دردناکی از «عریانی و خامی» در کارآموز میشد. وی سپس بیدرنگ میکوشید تا «پوست سوپروایزر دوم را بر تن کند». این فرد در درمان شخصیاش، با تقلید از بیماران خود، مشکلات آنان را به عنوان مشکلات خویش ارائه میداد و اینگونه در برابر این آگاهی که صدایی از آن خود برای سخن گفتن ندارد، مقاومت میکرد. در عوض، نومیدانه میکوشید درمانگرش را وادارد تا تفسیرها و توصیههایی ارائه دهد که هم جانشین افکار و احساسات خودش شوند و هم جایگزین صدایی که بتواند آن را از آن خود بداند.
اضطراب اوتیستیک-همجوار و قدرت پیونددهندهی نمادها
در سراسر این مقاله باید به یاد داشت که موضع اوتیستیک-همجوار تجربه، هرگز به شکلی خالص وجود ندارد؛ همانگونه که هیچگاه با مواضع پارانوئید-اسکیزوئید یا افسردهوار نیز بهشکلی محض مواجه نمیشویم. هر یک از این سه موضع، قطبی از یک فرآیند دیالکتیکی است که تجربه آدمی در میانهی آنها خلق میشود. موضع اوتیستیک-همجوار را میتوان فراهمآورندهی حسی از کرانمندی «تجربهی حسی» دانست که «بستر حسی» تمامی تجربیات را ایجاد میکند (گراتستین، ۱۹۸۷). موضع پارانوئید-اسکیزوئید، سهمی چشمگیر در بیواسطگی و سرزندگی تجربهی زیسته (و نمادپردازی عینی و ملموس آن) دارد. و موضع افسردهوار، بستر اصلیای است که تجربه را از خصلتهای سوبژکتیو، تاریخمند، و همچنین غنای معانی نمادین چندلایه برخوردار میکند.
آسیب روانی را میتوان به مثابهی «فروپاشی تعامل زاینده و دیالکتیک میان این سه موضع تجربه» در نظر گرفت (ر.ک: آگدن، ۱۹۸۵، ۱۹۸۷). فرو ریختن به سمت موضع اوتیستیک-همجوار، به حبسی ظالمانه در یک سامانهی بسته از حسهای بدنی میانجامد که رشد «فضای بالقوه» (وینیکات، ۱۹۷۱) را ناممکن میسازد. فروپاشی به سمت موضع پارانوئید-اسکیزوئید، به حسی از در دام افتادن و گرفتاری در جهان «اشیاء فینفسه» و نمادین نشده منجر میشود که در آن، فرد خود را آفریننده و مؤلف افکار و احساساتش نمییابد؛ بلکه اینها را همچون ابژهها یا فشارهایی تجربه میکند که بر سرش آوار میشوند، به درونش نفوذ میکنند یا از درونش به بیرون پرتاب میشوند. فروپاشی به سمت موضع افسردهوار، به تجربهای منجر میشود که در آن، سوژه از حسهای بدنی خود و از بیواسطگی و خودانگیختگی تجربهی زیستهاش بیگانه شده است.
در نوشتاری پیشین (آگدن، ۱۹۸۸)، بحثی پیرامون گوناگونی و پیچیدگی تعامل دیالکتیکی سه موضع افسردهوار، پارانوئید-اسکیزوئید و اوتیستیک-همجوار آغاز شد. در اینجا مایلم چندنکته درباره جنبهی دیگری از تعامل این سه را مطرح کنم. نوعی درهمتنیدگی میان مواضع اوتیستیک-همجوار و افسردهوار وجود دارد که از رهگذر آن، کرانمندی حسی موضع اوتیستیک-همجوار و ظرفیت نمادپردازی، تاریخمندی و سوبژکتیویته موضع افسردهوار، با هم به آفرینش کلیتی بزرگتر از مجموع اجزایشان یاری میرسانند. در غیاب این تعامل زایندهی متقابل، اشکال خاصی از آسیب روانی پدید میآید که مایلم بر آنها تمرکز کنم.
قطع ارتباط موضع افسردهوار از موضع اوتیستیک-همجوار، به وضعیتهای روانیای میانجامد که در آنها فرد یا از تجربهی حسی «بیگانه» میشود و یا در آن «زندانی» میگردد. در حالت نخست، فرد بهشیوهای دفاعی میکوشد تا از ایدهها، کلمات و دیگر شکلهای نمادپردازی (سگال، ۱۹۵۷) به عنوان جایگزینی برای یک «اتکای حسی درونی» در تجارب حسی محض استفاده کند. [بیمار بهجای گفتن سردم است، گزارهای منطقی همچون هوا ۱۰ درجه است یا هوا سرد است را بیان میکند]
آقای دی، دانشجوی بسیار باهوش فلسفه، در بیستوپنج سالگی تحلیلش را با این گفته آغاز کرد که نمیداند «داشتن میل جنسی» چه حسی دارد. او البته شنیده بود که دیگران برای توصیف چنین احساساتی از یکسری کلمات استفاده میکنند، اما از تجربهی شخصی خودش، نمیدانست که برانگیختگی جنسی چه حسی دارد. او با صرف تلاش میتوانست با همکلاسیهایش از هر دو جنس وقت بگذراند و گفتگو کند، اما هیچیک از کارهایش را «طبیعی» احساس نمیکرد؛ در واقع، هیچچیزی در زندگیاش طبیعی به نظر نمیرسید، جز قایقسواری (کایاک) که در حین آن میتوانست کاملاً آرام بگیرد و بیخود از خود، «با رودخانه جاری شود».
در این بیمار، نه موضع اوتیستیک-همجوار غایب بود و نه موضع افسردهوار؛ بلکه پیوند میان این دو موضع گسسته بود. آقای دی همواره خود را همچون یک «بیننده رهگذر» احساس میکرد. هواپیما یکی از معدود جاهایی بود که میتوانست در آن آرام بگیرد؛ زیرا بهنظرش هرچند نه به مبدأ تعلق داشت و نه به مقصد، اما دستکم در طول پرواز، [چون صندلی و جا داشت] آن احساس دردناک «ناجور بودن» و «بیجایی» را کمتر تجربه میکرد. تنها در تعامل زایندهی میان مواضع اوتیستیک-همجوار و افسردهوار است که فرد این احساس را مییابد که در «نظم هستی» جایگاهی از آن خود دارد و میتواند کارها را جوری انجام دهد که طبیعی احساس شود.
در مورد آقای دی، فروپاشی تعامل دیالکتیکی این دو موضع به سمت قطب «افسردهوار»، به یک وضعیت روانی خشک، دفاعی و فقیر منجر شده بود؛ وضعیتی که شاید بتوان آن را «وضعیت اسکیزوئید» (فیربرن، ۱۹۴۰) یا «وضعیت عاطفهزدوده» (مکدوگال، ۱۹۸۴) نامید. شاید بهترین توصیف برای وضعیت روانی آقای دی، «وضعیت حسزداییشده» (de-sensate state) باشد.
دیالکتیک میان مواضع اوتیستیک-همجوار و افسردهوار در خلق تجربه، ممکن است به سمت قطب «اوتیستیک-همجوار» نیز فرو بپاشد و به احساس گرفتاری در جهانی از حسها بینجامد که تقریباً بهطور کامل بیواسطه و فاقد تبیین نمادین است. سالها پیش، من تصادفا به راهی برای ایجاد این نوع از قطع ارتباط میان موضع اوتیستیک-همجوار و موضع افسردهوار در خودم پی بردم. یک شب پس از شام، در حالی که هنوز سر میز غذاخوری نشسته بودم، ناگهان به ذهنم خطور کرد که چقدر عجیب است که چیزی به نام «دستمال سفره» (napkin) با چسباندن آواهای «نَپ» و «کین» نام گرفته است. این دو صدا را آنقدر تکرار کردم تا هراسی عجیب به جانم افتاد: این آواها مطلقاً هیچ ربطی به این «چیزی» که به آن مینگریستم، نداشتند. نمیتوانستم کاری کنم که این صداها، دوباره بهطور طبیعی همان «معنایی» را بدهند که تا همین چند دقیقه پیش میدادند. آن پیوند گسسته بود و درکمال وحشت دریافتم که نمیتوان آن را صرفاً با عملی ارادی ترمیم کرد. تصور کردم که اگر بخواهم، میتوانم بههمین شیوه با تمرکز بر تکتک کلمات، قدرت «معنابخشی»شان را از بین ببرم. آنجا بود که این حس پریشانکننده برم داشت که راهی برای دیوانه کردن خودم یافتهام. تصور کردم حالا که «دستمال» از واژهای که پیشتر آن را نام میبخشید جدا شده، همه چیزهای دنیا هم میتوانند بههمان اندازه گسسته و بیربط احساس شوند. علاوه بر این، احساس کردم که میتوانم کاملاً از باقی جهان منقطع شوم، چرا که دیگران هنوز در یک نظام «طبیعی» (یعنی معنادار) از کلمات سهیم بودند. چنین است ماهیت آغازین فروپاشی دیالکتیک تجربه، به سمت تجربههای حسی محض که هیچ نمادی، واسطه و میانجیشان نیست. سالها گذشت تا واژه «دستمال» به شکلی کاملاً طبیعی و ناخودآگاه دوباره به دایرهی واژگانم بازگردد.
این واقعیت که تجربهی فرد از خودش قویاً در تعامل دیالکتیکی امر حسی و امر نمادین ریشه دارد، معمولاً در کار روانکاوی با اساتید و دانشجویان زبانشناسی بهوضوح قابل مشاهده است. این بیماران اغلب دچار وحشت و حالتهای اضطرابی میشوند؛ و این احساس را دارند که همزمان با از هم گسستن قدرت پیونددهندهی زبان، خودشان نیز دارند حل میشوند و از هم میپاشند. در تمام مواردی که با آن مواجه شدهام، این وضعیت دستکم بهطور موقت، بیمار را ناچار به ترک حوزهی زبانشناسی کرده است.
خلاصه
تحول نظریهی روابط ابژهای بریتانیا طی بیست سال اخیر را میتوان سرآغازی بر کاوش در قلمرویی از تجربه دانست که فراتر از «حالتهای وجودی» مدنظر کلاین، وینیکات، فیربرن و بیون قرار میگیرد. مقاله حاضر، ایدهی «موضع اوتیستیک-همجوار» را به عنوان چارچوبی برای مفهومپردازی یک سازمان روانی پیشنهاد میکند که از هر دو موضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار، بدویتر است. این شیوهی سازماندهی تجربه، رابطهای دیالکتیکی با مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار دارد: هر یک دیگری را میآفریند، تثبیت کرده و در عینحال نفی مینماید.
موضع اوتیستیک-همجوار، موضعی تحت سیطره حس و پیشنمادین در خلق تجربه است که سهمی اساسی در «کرانمندی» تجربهی انسانی دارد، و نخستین جوانههای درک «مکان» وقوع تجارب فرد را به دست میدهد. اضطراب در این موضع، وحشتی غیرقابلبیان از زوال و اضمحلال این کرانمندی است؛ زوالی که به احساس نشت کردن، سقوط، یا محو شدن در فضایی بیشکل و بیکران میانجامد. در نهایت، اَشکال اصلی دفاع، شیوههای سازماندهی و تعریف تجربه، انواع رابطهمندی با ابژهها، و مسیرهای تغییر روانی در موضع اوتیستیک-همجوار مورد بحث قرار گرفت و با نمونههایی بالینی روشن شد.
| این مقاله با عنوان «On the Concept of an Autistic-Contiguous Position» در نشریهٔ بینالمللی روانکاوی منتشر شده و توسط علی دشتی ترجمه و در تاریخ ۷ مرداد ۱۴۰۵ در بخش آموزش وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
[1] تاستین (۱۹۸۰، ۱۹۸۴) به پیروی از آنتونی (۱۹۵۸)، مرحلهای را با عنوان «اوتیسم طبیعی» مفهومپردازی کرد (هرچند اخیراً [۱۹۸۶] عنوان مرحلهٔ تحولی «درخود ماندگی حسی» را بر آن نهاده است). نوزاد در این مرحله، «شکلها» را به شیوهای به کار میبندد که تداعیگر «شکلهای» کودکان اوتیستیک است؛ با این حال، استفادهی طبیعی نوزاد از این شکلها، بههیچوجه آن گستردگی و سرسختید را ندارد و برخلاف اوتیسم پاتولوژیک، کارکردش قطع رابطه با ابژههای بیرونی نیست.
- 1.در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-همجوار» | تامس آگدن
- 2.دربارهٔ نگارش روانکاوانه | تامس آگدن
- 3.در باب آموزش روانکاوی | تامس آگدن
- 4.نگارش روانکاوانه بهمثابه یک فرم داستانی | تامس آگدن
- 5.خوانش بیون | تامس آگدن
- 6.خوانش لووالد: بازاندیشی در اُدیپ | تامس آگدن
- 7.تأملاتی در باب کاربست روانکاوی | تامس آگدن
- 8.این هنر روانکاوی: رؤیت رؤیاهای نادیده و گریههای قطع شده | تامس آگدن
- 9.در باب زبان و حقیقت در روانکاوی | تامس آگدن
- 10.مفهوم روابط اُبژهای درونی | تامس آگدن
- 11.خوانش تازهای از ریشههای نظریهی روابط اُبژهای | تامس آگدن
- 12.رویابینیِ جلسهی روانکاوی: یک مقالهی بالینی | تامس آگدن
- 13.دیالوگ روانکاوانه | ماتریس ذهن
- 14.دربارهی همانندسازی فرافکنانه | تامس آگدن
- 15.دربارهٔ روانکاو شدن | تامس آگدن و گلن گابارد
- 16.ضلع سوم روانکاوی: کار کردن با حقایق بالینی بیناذهنی | تامس آگدن
- 17.ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته | تامس آگدن
- 18.چگونه توماس آگدن روانکاو، خودِ واقعیاش را در داستان یافت؟