skip to Main Content
مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی

مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی

مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی

مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی

عنوان اصلی: The concept of internal object relations
نویسنده: تامس آگدن
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۸۳
تعداد کلمات: ۹۹۳۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۶۷ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی

اگرچه اغلب به اشتباه تصور می‌شود که تئوری روابط اُبژه‌ا‌ی، نظریه‌ای منحصراً میان فردی است که توجه را از ناخودآگاه منحرف می‌کند، اما در واقع، اساساً نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای درونیِ[۱] ناخودآگاه در تعامل پویا با تجربه‌ی میا‌ن‌فردی فعلی قرار دارد. آنالیز روابط اُبژه‌ای درونی بر بررسی رابطه‌ی بین اُبژه‌ای درونی و روشهای مقاومتِ بیمار در برابر تغییر این روابط اُبژه‌ای درونیِ ناخودآگاه با وجود تجربه فعلی، متمرکز است. تئوری کلاسیک شامل مفهومی از اُبژه‌های درونی نیست. در عوض، مفاهیم مرتبط و تا حدی همپوشانِ ردپای حافظه، بازنمایی ذهنی خود (self) و اُبژه، درون‌فکنی­، همانندسازی، و ساختارهای روانی وجود دارد.

فرضیه‌ی مقاله حاضر این است که «درونی­‌سازی» یک رابطه‌ی اُبژه‌ای لزوماً شامل دوپاره‌سازی ایگو[۲] به بخش‌هایی است که هنگام واپس‌رانی، اُبژه‌های درونی را تشکیل می‌دهند که در یک رابطه‌ی ناخودآگاه خاص با یکدیگر قرار دارند. این رابطه‌ی درونی از طریق ماهیت روابط اُبژه‌ای اصلی شکل می‌گیرد، اما به هیچ وجه مطابقت یک – به – یک با آن ندارد، و علاوه بر این، به طور بالقوه با تجربه بعدی قابل تغییر است. رابطه اُبژه‌ای درونی ممکن است بعداً با استفاده از فرافکنی و همانندسازی فرافکنانه در یک موقعیت میان­فردی، دوباره برونی‌سازی شود، بنابراین، پدیده‌های روانکاوی انتقال و انتقال متقابل و سایر تعاملات میان فردی به وجود می‌آیند.

همچنین پیشنهاد خواهد شد که اُبژه‌های درونی به منزله‌ی زیر–سازمان­های ناخودآگاهِ دینامیک ایگو شناخته می‌شوند که قادر به تولید معنا و تجربه، یا به عبارت دیگر، توانایی تفکر، احساس و ادراک هستند. این زیر–سازمان­ها در روابط ناخودآگاه با یکدیگر قرار دارند و شامل این موارد هستند: (۱) زیرسازمان خود ایگو[۳]، یعنی، جنبه‌هایی از ایگو که از طریق آن، شخص، ایده­ها و احساسات خودش را به طور کامل تجربه می‌کند، و (۲) زیرسازمان‌های اُبژه‌ای ایگو[۴]، که از طریق آن، معانی به شیوه‌ای مبتنی بر همانندسازی یک جنبه از ایگو با اُبژه تولید می‌شوند. این همانندسازی با اُبژه آنقدر کامل است که حس اصلی خود (self) در یک نفر تقریباً به طور کامل از بین می‌رود. مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی فراتر از مفهوم کلاسیک خود و بازنمای‌­های ذهنی اُبژه است (هارتمن، ۱۹۶۴) ؛ (جاکبسون، ۱۹۶۴) ؛ (سندلر و روزنبلات، ۱۹۶۲). آنچه که در اینجا پیشنهاد می‌شود، این ایده است که ایگو به بخش‌هایی تقسیم می‌شود که هر کدام توانایی تولید تجربه را دارند و برخی از این بخش‌های فرعی ایگو، تجربه را به شیوه‌ای ایجاد می‌کنند که بر طبق حس اُبژه‌ی فرد در یک رابطه اُبژه‌ای اولیه مدلسازی شده است، در حالی که بخش‌های فرعی دیگر، تجربه را به شیوه‌ای ایجاد می‌کنند که در الگویی متناسب با تجربه‌ی شخص در همان روابط اُبژه‌ای اولیه ثابت باقی بماند. این دو بخش ایگو متصل به هم باقی می‌مانند و در صورت واپس‌رانی، یک رابطه اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه تشکیل می‌دهند.

این مفهوم‌سازی روابط اُبژه‌ای درونی، نتیجه‌ی کارهای فروید، آبراهام، ملانی کلاین، فیربرن، وینیکات و بی‌یان است. اگرچه تفاوت تئوری قابل توجهی در میان این گروه از روانکاوها وجود دارد، اما به نظر من، مفهوم اُبژه­‌‌ی درونی توسط هر یک از آنها به گونه‌ای مدیریت شده است تا با فراهم نمودنِ زمینه برای مورد بعدی، با هم خط فکری اصلی تئوری روابط اُبژه‌ای را تشکیل دهند. نقش هر یک از این روانکاوها در مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت. با توجه به نقش متقابل هر یک از این روانکاوها در کمک به ارتقای این مفهوم، یک مفهوم یکپارچه از ماهیت روابط اُبژه‌ای درونی ارائه خواهد شد. سپس، نشان داده خواهد شد که چگونه درک پدیده‌های بالینی انتقال، انتقال متقابل، و مقاومت بیشتر می‌شوند چنانچه از دیدگاه تئوری اُبژه‌ای درونی که در این مقاله پیشنهاد شده است، بررسی شوند.

توسعه تئوری روابط اُبژه‌ای اُبژه‌های درونی

فروید نه از اصطلاح اُبژه  درونی استفاده کرد و نه مفهومی معادل با آنچه که به عنوان مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت، ایجاد کرده است. در تفسیر رویاها (۱۹۰۰)، او به ردپای حافظه ناخودآگاه اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که آنها قدرت جاودانه ساختنِ احساساتِ دخیل در فراموش کردنِ تجربه اولیه، جلب توجه به آنها در طی رویا و شکل‌گیری علائم و فشار برای بیان آگاهانه، بازنمایی رویا و بازنمایی نمادین در رفتار مشخصه و دارای علائم و آسیب‌شناسی شخصیت را دارند. در سال ۱۹۱۴، فروید این ایده را مطرح کرد که فانتزی‌های ناخودآگاه در مورد اُبژه‌ها ممکن است تحت شرایطی خاص، جای روابط واقعی با مردم را بگیرد.

در ماتم و مالیخولیا (۱۹۱۷)، بر همانندسازی به عنوان ابزاری متمرکز می‌شود که از طریق آن نه تنها به یاد می‌آورد، بلکه تا حدی از لحاظ هیجانی یک اُبژه خارجی گمشده را با بخشی از خودش جایگزین می‌کند که بر طبق آن اُبژه­ی خارجی گمشده الگوبرداری شده است. فروید توضیح می‌‌­دهد که چگونه در مالیخولیا رابطه با یک اُبژه خارجی «به شکاف بین فعالیت حیاتی ایگو و ایگویی که از طریق همانندسازی تغییر یافته است، تبدیل می‌شود» (ص. ۲۴۹).  به عبارت دیگر، رابطه درونی که شامل تعامل دو جنبه‌ی فعالِ شخص هستند و در نتیجه‌ی دوپاره‌سازی ایگو ایجاد شده‌اند، جایگزینِ رابطه خارجی می‌شود.

در سال ۱۹۲۳، فروید مفهوم همانند‌سازی را گسترش داد تا نه تنها شامل مدلسازی از خود بر طبق اُبژه خارجی باشد، بلکه همانند مورد شکل‌گیری سوپرایگو، فرآیندی باشد که از طریق آن، کارکردهای اُبژه خارجی درون روان قرار می‌گیرد. فروید (۱۹۴۰ الف) در پایان عمرش، به طور خلاصه به بیان تئوری‌اش در مورد شکل‌گیری ساختاری که از طریق آن، یک عامل فعال جدید به وجود می‌آید، می‌پردازد: «بخشی از جهان خارجی، حداقل تا اندازه‌ای، به عنوان یک اُبژه رها شده است و در عوض، از طریق همانند‌سازی، به درون ایگو برده شده است، و در نتیجه، به بخش جدایی‌ناپذیر جهان درونی تبدیل شده است. این عاملیت روانی جدید همچنان به انجام وظایف و کارکردهایی که تا کنون توسط مردم [اُبژه‌های متروکه] در جهان خارجی انجام می‌شدند، ادامه می‌دهد: ایگو را مشاهده می‌کند، به آن دستوراتی می‌دهد، آن را مورد قضات قرار می‌دهد و آن را تهدید به مجازات می‌کند، دقیقاً مانند والدینی که جای آنها را گرفته است» (ص. ۲۰۵). فروید در این خط فکری مدلی را پیشنهاد می‌دهد که به موجب آن، یک اُبژه خارجی «از طریق همانند‌سازی … به درون ایگو جذب شده است.» او در ادامه توضیح می‌دهد که جذب اُبژه به درون ایگو مستلزم ایجاد «یک عاملیت روانی جدید» است، یعنی جنبه‌ای از شخصیت که ظرفیت ادامه‌ی کارکردهایی را در جهان درونی دارد که قبلاً در جهان خارجی توسط آن اُبژه انجام شده است. این عاملیت جدید در ارتباط با ایگو قرار دارد و می‌تواند درک کند، فکر کند، پاسخ دهد و فعالیتی را شروع کند. علاوه بر این، سیستم انگیزشی خاص خود را دارد: «ایگو را مشاهده می‌کند، به آن دستوراتی می‌دهد، آن را مورد قضاوت قرار می‌دهد، و او را تهدید به مجازات می‌کند». فروید در اینجا نوعی توالی رشد طبیعی را توضیح می‌دهد که به موجب آن، کودک، در چارچوب روابطش با اُبژه‌های خارجی، یک زیر–سازمان ایگو به وجود می‌آورد که ظرفیت انگیزش مستقل را دارد و به رابطه اُبژه‌ای با سایر جنبه‌های ایگو ادامه می‌دهد.

در مقالات «فتیشیسم» (۱۹۷۲) و «دوپاره‌سازی ایگو در فرآیند دفاع» (۱۹۴۰ ب) فروید، با استفاده از مفهوم دوپاره­سازی در ایگو[۵]، روشی را که یک فرد هم می‌تواند بداند و همزمان هم نداند، توضیح داده می‌شود. به عبارت دیگر، ایگو می‌تواند در حالت دفاعی طوری تقسیم شود که بر اساس انواع مختلف درک واقعیت فعالیت کند. این امر هم فرآیند دوپاره­سازی ایگو مرتبط با شکل‌گیری سوپرایگو را توضیح می‌دهد و هم بیانگر گسترش ایده‌ای است که برای توضیح تقسیم درونی در داخل شخصیت غیر از آنکه در شکل‌گیری سوپرایگو نقش دارد، بکار می‌رود.

مفهوم ساختارهای روانی فروید یا «عاملیت‌هایی» که در «جهان درونی» فعالیت می‌کنند و در بستر روابط اولیه‌ی فرد با اُبژه‌های خارجی ایجاد می‌شوند، چارچوب تئوری را تشکیل دادند که به موجب آن، سایر نقش‌ها و مشارکت‌های بعدی در تئوری روابط اُبژه‌ای توسعه یافتند.

آثار کارل آبراهام نقش محوری در توسعه شاخه‌ی روابط اُبژه‌ای تئوری روانکاوی داشت و به ویژه بنیانی فراهم نمود که کلاین و فیربرن ایده‌هایشان را بر اساس آن ایجاد و توسعه دادند. آبراهام (۱۹۲۴) که در چارچوب تئوری غریزه جنسی فروید کار می‌کرد، نسبت به فروید اهمیت بیشتری برای نقش اُبژه در رشد لیبیدویی قائل بود و تاکید بیشتری بر جایگاه فانتزی ناخودآگاه در زندگی روانی داشت.

تقسیم‌بندی رشد اولیه به مراحلِ پیشادوسوگرایی، دوسوگرایی و پسادوسوگرایی توسط آبراهام، پیش‌درآمدی بر سطوح اسکیزوئید[۶] و افسرده‌وار کلاین و فیربرن در سازمان‌دهی اولیه روانشناختی بود. در ذات مفهوم فرم‌های مختلف دوسوگرایی نسبت به اُبژه­ها که آبراهام مطرح نمود، مفهوم انوع فرم‌های تعارض روانی بر سر تجربه تمایز خود–اُبژه (self–object differentiation) وجود داشت.

در حالی که نقش آبراهام در تئوری روابط اُبژه‌ای عمدتاً شامل تغییر تاکید وی در چارچوب مفهومی بود که در ابتدا فروید، ملانی کلاین (۱۹۷۵)، با دادن نقش به روابط اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه ارائه نمودند، اما او دیدگاه جدیدی معرفی نمود که موجب سازمان‌دهی تفکر فراروانشناختی و بالینی شد. تصور کلاین (۱۹۴۶)، (۱۹۵۸) این بود که کودک در بدو تولد با یک ایگو ابتدایی، تا حدوی سازمان‌یافته، اما کامل، در ارتباط با اُبژه‌ای که به عنوان یک کل تجربه می‌شود، فعالیت می‌کند. تحت فشار اضطراب غیر قابل تحملِ نابودی قریب­الوقوع که توسط غریزه مرگ ایجاد می‌شود، نوزاد با حالتی دفاعی سعی می‌کند تا با دوپاره­سازی ایگو به جنبه‌های کنترل‌پذیرتر خوب و بد (زیرا جدا هستند) تجربه‌ی مرتبط با اُبژه، از حس ویرانگری خودش فاصله بگیرد. به بیان ساده‌تر، کودک یک رابطه پیچیده‌ی غیر قابل مدیریت با مادر را (که شامل همزیستی احساس نفرت و عشق نسبت به مادر و تجربه شده از سوی مادر است)، از طریق بررسی و ترمیم رابطه، ساده‌تر و قابل مدیریت‌تر می‌کند، گویی روابط بسیاری بین تصورات عشق بدون تردید و بدخواهی بدون تردید از خود و اُبژه وجود دارد. این جنبه‌‌­های رابطه‌ی نوزاد با اُبژه با استفاده از فانتزی‌های فرافکنانه و درون‌فکنانه جدا از هم نگه داشته می‌شوند. دوپاره‌سازی تجربیات نوزاد از روابطی که با اُبژه‌ها دارد، به او این امکان را می‌دهد تا یک پناهگاه روانی (در امان از احساسات خصمانه و مخرب) ایجاد کند که از طریق آن بتواند با خیال راحت تغذیه کند، و با اطمینان هر آنچه را که از مادرش می‌خواهد، دریافت کند.

این تئوری رشد اولیه، مفهوم زندگی روانی را مبتنی بر یک سازمان درونی ایجاد کرد که برگرفته از رابطه‌ی جنبه‌های جدا شده ایگو با اُبژه‌های درونی مرتبط بود. کاستی‌های قابل ملاحظه‌ای در تئوری کلاین در مورد روابط اُبژه‌ای درونی وجود دارد. اساساً، کلاین توضیح نمی‌دهد که آیا او روابط اُبژه‌ای درونی را به عنوان فانتزی یا به عنوان روابط بین عاملیت‌های فعالی که قادر به احساس کردن، فکر کردن، ادراک و غیره هستند، می‌بیند. در واقع، او هر دو را می‌گوید و اغلب این دو را از طریق فرمول‌بندی پدیده‌های بالینی به صورت روابط بین یک عاملیت فعال و یک فکر ترکیب می‌کند (مقایسه کنید با مکای، ۱۹۸۱). این امر مستلزم سردرگمی سطوح انتزاعی است، مانند اینکه گفته شود که فکر در یک نرون وجود دارد.

استدلال اشتباهی که در برقراری ارتباط مستقیم بین ایده‌ها و عاملیت‌های فعال وجود دارد، در نوشته‌های کلاین نفوذ کرده است. به عنوان مثال، کلاین در توصیف رشد و توسعه‌ی زندگی روانی اولیه می‌نویسد: «دوپاره‌سازی شمایل (figures) آزاردهنده‌ای که بخشی از ناخودآگاه را تشکیل می‌دهند، با دوپاره‌سازی شمایل آرمانی (ایده­آل) پیوند خورده است. شمایل آرمانی برای حفاظت از ایگو در برابر شمایل وحشتناک ایجاد شده‌اند (۱۹۵۸، ص. ۲۴۱). روانکاوان کلاسیک خاطرنشان می‌کنند که مفهوم شمایل آرمانی از ایگو در برابر شمایل وحشتناک محافظت می‌کنند، معادل با این پیشنهاد است که «دیوهای»[۷] درونی دوستانه و متخاصم وجود دارند که درون ذهن فعالیت می‌کنند. «بسیاری از ذهن‌ها به یک دستگاه روانی جداگانه‌ای وارد می‌شوند … فرد به عنوان یک ظرف با میکروسازمان‌های بیشمار و مستقلی که میکرودینامیسم[۸] هم هستند، تصور می‌شود» (شفر، ۱۹۶۸، ص. ۶۲). طرفداران کلاین پاسخ دادند که این شمایل‌ها دیو نیستند، بلکه خیالات و فانتزی‌های ناخودآگاه هستند: «اُبژه‌‌های درونی «اُبژه‌هایی» نیستند که درون بدن یا روان واقع شده باشند: مانند فروید [در تئوری‌اش در مورد سوپرایگو]، ملانی کلاین نیز فانتزی‌های ناخودآگاهی را توصیف می‌کند که مردم در مورد آنچه که مظروف آن هستند، از آنها برخوردار هستند» (سیگال، ۱۹۶۴، ص. ۱۲). هرچند که با وجود این توضیحات طرفداران کلاین، باید به خاطر داشت که یک فانتزی ناخود‌آگاه (محصول «تفکر–فانتزی»، ایزاک، ۱۹۵۲، ص. ۱۰۸) به هر حال یک فکر است، همانطور که شمایل و شکل‌های درون فانتزی هستند. اگر اُبژه‌های درونی نیز اندیشه و فکر باشند، آنطور که سیگال و ایزاک مفهوم‌سازی کرده‌اند، پس آنها نمی‌توانند خودشان فکر کنند، درک یا احساس داشته باشند، همچنین نمی‌توانند از ایگو حفاظت نموده یا به ایگو حمله کنند. حتی تا به امروز، نظریه‌پردازان طرفدار کلاین نتوانسته‌اند خودشان را از دیوشناسی (اسطوره­های) سکولا[۹] و خاروبدیس[۱۰] و ترکیب سطوح ناسازگار انتزاعی (یا به عبارت دیگر، افکار و عاملیت‌های فعال) جدا کنند.

این نظریه طرفداران کلاین در مورد روابط اُبژه‌ای درونی با ترکیب ناخوشایند فانتزی و پویایی، همراه با تئوری فروید در مورد منشاء سوپرایگو بود که زمینه‌ی همکاری فیربرن در تئوری روابط اُبژه‌ای فراهم نمود. فیربرن (۱۹۴۰)، (۱۹۴۴)، مانند کلاین، ایگوی مربوط به دوران کودکی را از بدو تولد به عنوان یک کل مشاهده می‌کند که قادر به برقراری ارتباط با کل اُبژ‌ه‌های خارجی است. مادامی که «تناسب» بین مادر و نوزاد وجود نداشته باشد، کودک احساسِ غیر قابل تحملِ جدایی و عدم اتصال را تجربه می‌کند و از طریق دوپاره‌سازی جنبه‌های ایگو که از نظر مادر غیرقابل قبول است، از خود دفاع می‌کند. این بخش‌های جدا شده‌ی ایگو در ارتباط با جنبه‌های نامطلوب اُبژه ثابت باقی می‌مانند. این رابطه‌ی اُبژه جزئی[۱۱] (ایگوی جدا شده، در رابطه با اُبژه/ ای که از نظر هیجانی غایب یا مردود است) به منظور تسلط بر احساسات درگیر و در تلاش برای تغییر اُبژه به یک اُبژه مطلوب، واپس‌رانده می‌شود. ایگو و اُبژه‌ی نا امیدکننده در امتداد خطوط گسستگی و شکافی که به واسطه‌ی ویژگی‌های عاطفی متفاوتِ رابطه اُبژه‌ای نامطلوب تعیین شده‌اند، به بخش‌های بیشتری تقسیم می‌شوند. به عنوان مثال، ویژگی‌های وسوسه‌انگیز رابطه و ویژگی‌های پذیرفته نشده‌ی رابطه در دنیای درونی نوزاد از یکدیگر جدا می‌شوند. یک جنبه مهم ایگو (ایگوی مرکزی)، رابطه با ویژگی‌های قابل قبول و پذیرفته شده‌ی اُبژه (مادر «به اندازه کافی خوب» [وینیکات، ۱۹۵۱] در مقابل مادر آرمانی تدافعی) را حفظ می‌کند. ایگوی مرکزی تا حدی ایگوی آگاهانه است، اما شامل جنبه‌‌­های ناخودآگاه دینامیکی مانند تلاش‌های دفاعی برای نا آگاه ساختنِ خود از جنبه‌های نامطلوب تجربه‌ی مربوط به اُبژه نیز می‌باشد.

اگرچه فیربرن در چارچوب روانکاوی فروید فعالیت می‌کرد، اما با آنچه که او به عنوان کاستی‌های هر دو تئوری فروید و کلاین می‌دانست، مخالف بود. فیربرن (۱۹۴۶) به این موضوع اشاره می‌کند که فروید اید (id) را به عنوان انرژی بدون ساختار تصور کرده است (فروید، ۱۹۳۳) و ایگو را ساختاری بدون انرژی می‌داند. یعنی اید (id) به صورت «سرمایه‌گذاری روانی غریزی که به دنبال تخلیه است – که از نظر ما همه چیزهایی است که در اید وجود دارد» دیده می‌­شود (فروید، ۱۹۳۳، ص. ۷۴)، در حالی که ایگو به صورت سازمان یافته و متشکل از کارکردها، اما بدون منبع خاص انرژی دیده می‌شود. فیربرن (۱۹۴۴)، (۱۹۴۶) دوگانگی‌های فروید در مورد ایگو و اید، ساختار و انرژی را با مفهوم «ساختارهای پویا» جایگزین کرد. این ساختارهای دینامیک به عنوان جنبه­هایی از ذهن تصور می‌شوند که قادر هستند مانند عاملیت‌های مستقل با سیستم‌های انگیزشی خاص خودشان عمل کنند. از نظر انرژی می‌توان گفت که آنها منبع توان خاص خود را دارند. از نظر روانشناختی، فیربرن می‌گوید که این جنبه‌های شخص مطابق با سیستم تولید معنای خاص خودشان، دارای ظرفیت و توانایی فکر کردن و آرزو کردن هستند. طبق این تئوری، هر پاره (bit) از ایگو در طی رشد به صورت تدافعی جدا شده، و به عنوان یک نهاد، موجودیت (entity) در ارتباط با اُبژه­های درونی و در ارتباط با سایر بخش‌های ایگو عمل می‌کند.

با توجه به پرسش مهم جایگاه نظری اُبژه‌های درونی، فیربرن اظهار داشت که «در راستای ایجاد هماهنگی، اکنون باید نتیجه منطقی از تئوری خودم در مورد ساختار دینامیک بگیرم و قبول کنم که، چون اُبژه‌های درونی به صورت ساختار هستند، آنها باید لزوماً، حداقل تا حدی پویا باشند. برای این نتیجه‌گیری و تایید، نه تنها باید پیرو الگوها و پیشینیان فروید باشم، بلکه، به نظر می‌رسد، باید پیرو مطالبات واقعیات روانشناختی باشم که به عنوان مثال در رویاها و در پدیده‌های پارانویا … آشکار شده‌اند. هرچند که باید قبول کرد که در عمل، تمایز بین فعالیت اُبژه‌های درونی‌سازی شده و فعالیت ساختارهای ایگو که با آنها در ارتباط است، بسیار دشوار است؛ و با توجه به اجتناب از هرگونه پیدایش دیوشناسی (demonology)، عاقلانه به نظر می‌رسد که در صورت اهمیت بیشتر به فعالیت ساختارهای ایگو دچار اشتباه شد. با این حال، هنوز این موضوع درست است که تحت شرایط خاص ممکن است اُبژه‌های درونی شده یک استقلال دینامیک به دست آورند که قابل چشم‌پوشی نباشد. در این راستا تردیدی نیست که ما باید به دنبال توضیحی برای آنیمیسم (جاندارپنداری) بنیادی انسان‌ها باشیم، که به هر حال، در زیر سطح پایدار است …» (۱۹۴۴، ص. ۱۳۲).

نتیجه‌گیری فیربرن که نه تنها زیر–سازمان‌های ایگو، بلکه اُبژه‌های درونی را باید «حداقل تا حدودی» به عنوان ساختارهای دینامیک در نظر گرفت، به طور کامل مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی بین عاملیت‌های فعالِ نیمه مستقل در یک شخصیت واحد را پایه‌ریزی می‌کند.

با توجه به عبارت بالا آشکار است که فیربرن هنگام نتیجه‌گیری کمی دچار شک و تردید بوده است، زیرا به نظر می‌رسد نزدیکی بیش از حدی با فرمول‌بندی کلاین دارد که فیربرن آنها را دیوشناسی می‌دانست. می‌توان به برخی ابعاد تئوری فیربرن اشاره نمود که به طور کامل مورد مطالعه و تفکر قرار نگرفته‌اند و ممکن است در عدم اطمینان وی در مورد این جنبه از تفکراتش نقش داشته باشند. هنگام مطالعه آثار فیربرن، جستجو به دنبال تعاریف اصطلاحات ساختار و دینامیک بیهوده است. (همچنان که نمی‌توان در نوشته‌های فروید تعریفی برای مفهوم ساختار روانی یافت.) من با توجه به استفاده‌ی فربیرن از اصطلاح ساختار چنین استنباط می‌کنم که او به فکر مجموعه‌ای پایدار از ایده‌ها یا بازنمایی‌های ذهنی است. این ایده‌های آگاهانه و ناخودآگاه، باورهای همسو و نامتناقضی هستند که با توجه به آنها می‌توان رفتار و پاسخ شخص به تجربه جدید را برنامه‌ریزی و اندازه‌گیری نمود، اما خودشان فکر نمی‌کنند، پاسخ نمی‌دهند، درک نمی‌کنند و غیره. این ظرفیت برای فرم‌های دوم فعالیت روانی (مانند فکر کردن، احساس کردن، درک کردن) است که پایه و مبنایی برای تعیین پویایی جنبه‌ای از شخصیت است. هنگامی که فیربرن می‌گوید که اُبژه‌های درونی، «فقط اُبژه» نیستند، بلکه ساختارهایی دینامیک هستند، به نظر می‌رسد منظور او حداقل تا حدی این باشد که شمایل درونی صرفاً بازنمایی‌های ذهنی اُبژه‌ها نیستند، بلکه عاملیت‌های فعالی هستند که فعالیت آنها توسط خود آنها و توسط سایر ساختارهای دینامیک که ویژگی های خاصی دارند، درک می شود، و پس از آن، به عنوان بازنمایی‌های ذهنی پایدار و باثبات، سازمان‌دهی و ثبت می شوند. ممکن است ساختارهایی بدون پویایی باشند (مجموعه‌های ثابتی از ایده­ها یا اعتقادات)، اما پویایی بدون ساختار برای آنها امکان ندارد. به نظر فیربرن، مفهوم اید (id) به عنوان مخزن انرژی با مفهومِ مجموعه‌ی ناخودآگاهِ ساختارهای ایگو و اُبژه جایگزین می شود که هر کدام توانایی فعالیت روانی با درجات مختلف سادگی و ابتدایی بودن دارند.

در تفکر فیربرن مشخص نیست که مفهوم ایگو چه رابطه‌ای با مفهوم اُبژه‌های درونی دینامیک دارد. آیا می‌تواند ساختاری دینامیک (به عنوان مثال، یک اُبژه درونی) متمایز از ایگو باشد؟ به نظر می‌رسد این همان چیزی باشد که فیربرن می‌گوید و همانطور که در ادامه بررسی خواهد شد، دلیل تردید او برای تصدیق کامل ماهیت دینامیک اُبژه‌های درونی باشد.

نقش عمده دونالد وینیکات در رشد و توسعه تئوری روابط اُبژه‌ای درونی، تئوری او در مورد خود سازمان‌دهی چندگانه[۱۲]بود که در ارتباط با یکدیگر درون سیستم شخصیت در حال کار هستند. به نظر وینیکات (۱۹۵۱)، (۱۹۵۲)، (۱۹۵۴)، (۱۹۶۰)، کودک با پتانسیل فردیتِ منحصر به فرد شخصیت متولد می‌شود (به عنوان سازمان شخصیت خود حقیقی نامگذاری می‌کند) که می‌تواند در چارچوب یک محیط دربرگیرنده[۱۳] پاسخگو که توسط مادر به اندازه کافی خوب فراهم می‌شود، رشد و توسعه یابد. با این حال، هنگامی که مادری چیزی از خودش را جایگزین حرکات خودانگیخته نوزاد می‌کند (به عنوان مثال، اضطراب مادر در مورد جدایی به دلیل جستجوی مشتاقانه و از روی کنجکاوی نوزاد)، کودک به دلیل حس در حال رشد خود (self) نوعی اختلال ترومایی را تجربه می‌کند. وقتی که چنین «آسیب‌­های محیطی» یکی از ویژگی­های اصلی رابطه اولیه مادر – کودک باشد، نوزاد تلاش می‌کند تا با ایجاد یک سازمان شخصیت ثانویه (واکنشی) (سازمان خود کاذب) از خودش دفاع کند. این خود کاذب با هوشیاری نیازهای آگاهانه و ناخودآگاه مادر را کنترل کرده و آنها را سازگار می‌کند و با اینکار نوعی نمای بیرونی محافظ فراهم می‌کند که در پشت آن، خود حقیقی می‌تواند حریم شخصی را که برای حفظ انسجام و یکپارچگی‌اش نیاز دارد، فراهم کند.

خود کاذب به صورت بدخواه تصور نمی‌شود؛ برعکس، خود سرپرست و محافظ (۱۹۵۴) است که با انرژی، زندگی را طوری «مدیریت می‌کند» که یک خود درونی ممکن است تهدید نابودی ناشی از فشار بیش از حد بر آن، برای رشد و توسعه بر طبق منطق درونی شخص دیگری (مادر) را تجربه نکند. وحشت از نابودی که خود واقعی تجربه می‌کند، منجر به احساس وابستگی مطلق به سازمان شخصیت خود کاذب می‌شود. این امر باعث می‌شود برای یک فرد بسیار دشوار باشد که از تکیه بر شیوه کارکرد خود کاذب بکاهد، با وجود اینکه از تهی بودن و پوچی زندگی که به چنین کارکردی بستگی داشته باشد، آگاه است. چنین کارکردی می‌تواند به موفقیت تحصیلی، شغلی و اجتماعی منتهی شود، اما به تدریج، شخص به طور فزاینده‌ای احساس بی­حوصلگی و کسل بودن، انجام کاری که چندان بدان راغب نیست، گسلیدگی[۱۴]، مکانیکی بودن، و فقدان خودانگیختگی را تجربه می‌کند (آگدن، ۱۹۷۶).

وینیکات به بحث در مورد جایگاه نظری اُبژه نپرداخته است، اما نوشته‌های او این موضوع را روشن می‌کند که او اُبژه‌های درونی را به عنوان نمادهای ذهنی قلمداد می‌کند. هم تئوری ساختار دینامیک فیربرن و هم مفهوم خود حقیقی و کاذب وینیکات، مراحل رشد و توسعه یک تئوری روابط اُبژه‌­ای را نشان می‌دهد که به موجب آن، جنبه‌های ناخودآگاه شخص، هر کدام با ظرفیت خاص برای ایجاد معانی بر طبق الگوهای ارتباطی خاص خودش، وارد روابط درونی با یکدیگر می‌شوند. در تفکرات فیربرن و وینیکات به طور ضمنی این ایده وجود دارد که مفهوم‌سازی تعارض درون‌روانی، به عنوان یک فانتزی ناخودآگاه که مخالف با نیروهای درونی است، به اندازه کافی این مفهوم را نمی‌رساند که فردی که درگیر تعارضات درونی می‌شود، در واقع، احساس کردن، فکر کردن، درک کردن، و رفتار کردن را به دو روش به طور همزمان انجام می‌دهد و در واقع تصور نمیکند که چنین کاری را انجام می‌دهد. بر طبق گفته‌های فیربرن و وینیکات، دقیق‌تر این است که بگوییم آن شخص مانند دو نفر به طور همزمان رفتار می‌کند تا اینکه گفته شود او در حال فکر کردن به این است که دو نفر در تضاد با یکدیگر باشند.

با توجه به مسئله نابسامانِ وضعیت نظری اُبژه‌های درونی در ذهن، بررسی بخش‌هایی از آثار ویلفرد بی‌یان مرتبط با موضوع مورد بحث می‌باشد. بی‌یان در ابتدا همانندسازی فرافکنانه را به عنوان یک فرآیند میان‌فردی شرح داد که به موجب آن، فرد درمی‌یابد که «دستکاری شده تا نقشی را بازی کند، مهم نیست چقدر تشخیص آن در فانتزی شخص دیگر دشوار باشد» (۱۹۵۲، ص. ۱۴۹). در این محیط میان‌فردی، شخص به صورت فرافکنانه تشخیص می‌دهد در فانتزی ناخودآگاهِ دفع یک بخش ناخواسته یا در معرض خطرِ خودش و قرار دادنِ آن بخش از خودش در شخص دیگر به روشی کنترل شده وارد شده است. فشار میان‌فردی واقعی بر «گیرنده» همانندسازی فرافکنانه وارد می‌شود که به طور ناخودآگاه طوری طراحی شده تا او مجبور شود تجربه و رفتارش را متناسب و همخوان با آن فانتزی فرافکنانه‌ی ناخودآگاه تنظیم کند. در شرایط بهینه، گیرنده، «دارای» احساسات و ایده­های برانگیخته شده است (بی‌یان، ۱۹۶۲) یا آنها را «پردازش می‌کند» (یعنی، به طور کامل کنترل می‌کند)، و بنابراین، آنها را برای درونی‌سازی دوباره توسط کسی که فرافکنی را انجام داده است[۱۵]، در دسترس قرار می‌دهد که نسخه‌ای قابل مدیریت‌تر و یکپارچه‌تر از آنچه که قبلاً فرافکنی نموده بود، می‌باشد (برای جزئیات بیشتر در مورد همانندسازی فرافکنانه به آگدن (۱۹۷۹)، (۱۹۸۱)، (۱۹۸۲ ب) مراجعه کنید).

مدتی بعد بی‌یان (۱۹۵۷) مشخص نمود که او همانندسازی فرافکنانه را نه تنها به عنوان یک فرآیند میان‌فردی، بلکه به عنوان فرآیندی درون‌فردی نیز می‌داند. اگر کسی فرد را متشکل از چندین زیر–سازمان شخصیتی تصور کند که هر کدام قادر هستند به صورت نیمه – خودمختار کار کنند و در نتیجه، قادر به پردازش همانندسازی­های فرافکنانه‌ی یکدیگر هستند، توسعه منطقی این تئوری است. همانطور که از بحث قبلی قابل درک است، این دیدگاه سیستم شخصیت، نتیجه‌ی نقش کلاین، فیربرن، و وینیکات در تئوری روابط اُبژه‌ای است.

به نظر بی‌یان (۱۹۵۶)، (۱۹۵۷) همانندسازی فرافکنانه شامل دوپاره‌سازی شخصیت (نه اینکه صرفاً دوپاره­سازی خود – بازنمایی باشد) و بیرون راندنِ زیرسازمانِ حاصل به یک اُبژه‌ی درونی است. فرد اسکیزوفرنیک، به دلیل ناتوانی تقریباً کامل در تحمل واقعیت، یک شکل افراطی از همانندسازی فرافکنانه را جایگزین ادراک می‌کند. فرد اسکیزوفرنیک از طریق چندپاره نمودن کارکردهای ادراکی خود به بخش­های مجزا و فرافکنی این کارکردها (که هنوز تا حدودی به عنوان خود (self) تجربه می‌شود) به درون اُبژه، نوعی اُبژه درونی که «اُبژه عجیب و غریب»[۱۶] نام دارد، به وجود می‌آورد. سپس این اُبژه طوری تجربه می‌شود که گویی زندگی خاص خودش را دارد: «در فانتزی بیمار، ذرات بیرون رانده شده‌ی ایگو به یک وجود مستقل و غیرقابل کنترل در خارج از شخصیت منتهی می‌شود. اما هر یک دارای اُبژه‌های خارجی هستند یا توسط اُبژه‌های خارجی در برگرفته شده‌اند» (۱۹۵۶، ص. ۳۹). مثالی که ارائه شده است، فرافکنی کارکرد بینایی به یک گرامافون (به طور دقیق‌تر، بازنمایی روانی گرامافون)، و در نتیجه، تولید یک اُبژه عجیب و غریب است که احساس می‌شود قادر به جاسوسی از بیمار است. در اینجا به نظر می‌رسد که بخشی از شخصیت «به یک چیز تبدیل شده است» (۱۹۵۷، ص. ۴۸). این نوع چندپارگی دفاعی و فرافکنی ذهن به درون یک اُبژه (بازنمایی)، ویژگی اصلی شخصیت روان‍‌پریش است. ‍‍

بی‌یان بر نقش فانتزی در روند تولید اُبژه‌های عجیب و غریب تاکید دارد. هرچند که به نظر من با این کار او این موضوع را نادیده گرفته است که روند چندپارگی دستگاه ذهنی بیش از یک فانتزی است. من احساس می‌کنم که باید شکل‌گیری اُبژه‌های عجیب و غریب را که شامل دو نوع عملیات ذهنی مختلف است، درک نمود. یک جنبه از این روند صرفاً یک فانتزی است – گرامافون نوعی بازنمایی ذهنی است که تصور می‌شود توانایی درک دارد. با این حال، این فانتزی، یک فکر است که از طریق بخشی از ذهن که در واقع از ذهن «غیر روان­پریش» جدا شده، تولید می‌شود و در واقع، آن بخش به عنوان یک زیر–سازمان فعال و جداگانه‌ی شخصیت عمل می‌کند، که خودش را به صورت یک چیز (thing) تجربه می‌کند (آگدن، ۱۹۸۰، ۱۹۸۲ ب). من متوجه شده‌ام که آن تصویر گرامافون معادل با خود–بازنمایی این جنبه از شخصیت است.

نظریه گراتستین[۱۷] (۱۹۸۰ الف)، (۱۹۸۰ ب)، (۱۹۸۱) بر مبنای نظریه‌ی بی‌یان در زمینه کارکرد همزمان بخش‌های روان‌پریش و غیر روان‌پریشِ شخصیت برای ایجاد یک «مدل ردیابی دوگانه»[۱۸] ذهن بود که به موجب آن، تجربه دیگر به صورت یکپارچه تصور نمی‌شود، بلکه به عنوان همپوشانی دو یا چند تجربه جداگانه که از طریق زیر–سازمان‌های مستقل شخصیت ایجاد شده‌اند، تصور می‌شود. فقط از طریق ادغام دیدگاههای تجربی مختلف بود که توهم تجربه واحد و یکدست به وجود آمد، تقریباً همانطور که میدان بصری یکپارچه با عمق بصری از طریق ادغام و یکپارچگی تصاویر بصری اندکی متفاوت که توسط هر چشم درک شده است، به دست می‌آید. پیشنهاد گراتستین نشان دهنده‌ی کشف مجدد و مهمِ اساسی‌ترین نقش فروید در روانشناسی است. فروید پیشنهاد کرد که ما ذهن انسان را متشکل از دو وجه، یعنی ذهن آگاه و ذهن ناخودآگاه می‌دانیم. اگرچه این دو جنبه‌های ذهن در حالات مختلف (حالت­های فرآیند اولیه و ثانویه) کار می‌کنند، اما به طور همزمان فعالیت می‌کنند و با هم در ایجاد تجربه‌ای که احساس می‌شود نسبت به سوژه واحد و یکدست است، نقش دارند. این حس وحدت تجربه با وجود این واقعیت به دست می‌آید که جنبه‌‌های آگاهانه و ناخودآگاه ذهن به صورت نیمه مستقل فعالیت می‌کنند.

قبل از اقدام به یکپارچه‌سازی نقش‌های قبلی در تئوری اُبژه‌های درونی، به طور خلاصه رئوس مطالبِ نقاط عطف مهم در رشد و توسعه این جنبه از تئوری روانکاوی را بیان می‌کنم. ملانی کلاین اولین کسی بود که مفهوم جهانی اُبژه درونی را بنا نهاد که حول روابط اُبژه‌ای درونی و متشکل از جنبه‌ی جدا شده‌ی ناخودآگاه ایگو در ارتباط با یک اُبژه درونی سازمان یافته است. تئوری او دچار مشکلِ فرمول‌بندی نامطلوبِ وضعیت تئوری اُبژه‌های درونی است که از یک طرف به صورت فانتزی‌های ناخودآگاه تصور می‌شدند، اما همزمان، تصور می‌شد که قادر به فکر کردن، احساس کردن، درک کردن و پاسخ دادن هستند. فیربرن این موضوع را روشن کرد و توضیح داد که نه اُبژه‌ها و نه بازنمایی‌های اُبژه درونی‌سازی نشده‌اند؛ بلکه آنچه که درونی‌سازی شده است، یک رابطه اُبژه‌ای متشکل از بخش منفصل ایگو در ارتباط با یک اُبژه است که خودش، حداقل تا حدودی، یک ساختار دینامیک است. بخش جدا شده‌ی ایگو توانایی کارکرد به عنوان یک عامل روانی فعال را حفظ می‌کند، اگرچه به دلیل جدایی نسبی آن از سایر جنبه‌های شخصیت در حال رشد، در حالتی ابتدایی و بدوی کار می‌کند. اگرچه فیربرن ساختارهای دینامیکِ اُبژه­های درونی را تعیین می‌کند، اما توضیح نمی‌دهد که چگونه یک اُبژه درونی (احتمالاً در اصل یک فکر) به پویایی خودش می‌رسد. وینیکات مفهوم دوپاره‌سازی ایگو را گسترش داد تا شامل تقسیم‌بندی­های فرعی تجربه‌ی خود (self) باشد، اما نقشی در توضیح مفهوم اُبژه­های درونی نداشت.

تئوری بی‌یان در مورد شکل‌گیری آسیب‌شناختی اُبژه‌های عجیب و غریب، دید کلی و شناخت قابل ملاحظه‌ای در مورد شکل­گیری همه اُبژه‌های درونی فراهم نمود. او دوپاره‌سازی دفاعی ذهن را به بخش‌هایی که شامل زیرسازمان‌های فعال ذهن است، تصور نمود که بعداً خودشان را به صورت تبدیل شدن به چیزهایی تجربه می‌کنند. بنابراین، شکل­گیری یک اُبژه­ی عجیب و غریب فرآیندی است که از طریق آن، یک زیرسازمان ذهن در فانتزی خاص مربوط به اُبژه که شامل احساس ادغام شدن، یا به دام افتادگی توسط آن اُبژه است، وارد می‌شود.

بر اساس نقش و همکاری این افراد در تئوری روابط اُبژه‌ای، سعی می‌کنم جایگاه تئوری اُبژه­های درونی را به گونه‌ای توضیح دهم که تفکر بالینی را با توجه به پدیده‌های مختلف انتقال و مقاومت آسان کند. رابطه اُبژه درونی لزوماً شامل تعامل بین دو بخش شخصیت است که هر کدام می‌توانند به عنوان یک عاملیت روانی فعال عمل کنند. در غیر اینصورت، تئوری یک شخص باید یا (۱) رابطه مستقیم بین سطوح غیر – هم ارز انتزاعی[۱۹] را فرض کند، به عنوان مثال، ایگو (یک ساختار) در رابطه با بازنمایی اُبژه (یک فکر)، یا (۲) رابطه بین دو فکر که لزوماً افکار با توانایی و ظرفیت تفکر را توانمند می‌کند، مورد ادعا قرار دهد. شناختِ فروید از این واقعیت که دو عاملیت فعال برای یک رابطه اُبژه‌ای درونی مورد نیاز است، در تئوری‌اش در مورد شکل­گیری سوپرایگو منعکس شده است، که به موجب آن، دوپاره‌سازی ایگو به دو سازمان فعال فرض می‌شود که درگیر یک رابطه درونی با یکدیگر هستند.

دیدگاه فیربرن مبنی بر اینکه این روابط اُبژه‌ای و نه اُبژه‌ها هستند که درونی‌سازی می‌شوند، راه را برای تفکر در مورد اجزای–خود (self–components) و اجزای – اُبژه‌ای رابطه درونی به عنوان عاملیت‌های فعال، «ساختارهای دینامیک» گشود. اجزایخود به عنوان بخش جدا شده ایگو شناخته می‌شد، بنابراین، دلیل ظرفیت و توانایی تفکر، درک کردن، پاسخ دادن و غیره را توضیح می‌دهد. با این حال، همانطور که در بالا گفته شد، اگرچه فیربرن قبول داشت که همسانی نظری ایجاب می‌کند که اجزای–خود رابطه­ی اُبژه‌ای درونی نیز به عنوان یک ساختار دینامیک در نظر گرفته شود، اما او توضیحی برای منبع پویایی و دینامیسم اُبژه درونی ارائه نداده است. با استفاده از تئوری بی‌یان در مورد شکل‌گیری آسیب‌شناختی اُبژه‌های عجیب و غریب برای مسئله‌ی شکل‌گیری اُبژه‌های درونی به طور کلی، می‌توان اُبژه‌های درونی را به عنوان جنبه‌های جدا شده‌ی ایگو تصور کرد که در بازنمایی‌های ذهنی اُبژه­ها «برون‌فکنی» شده‌اند. یعنی، یک بخش از ایگو منفصل می‌شود و عمیقاً با یک بازنمایی اُبژه‌ای شناسایی می‌شود. از آنجایی که زیر–سازمان ایگو خودش قادر به تولید معانی است، شناسایی آن با بازنمایی اُبژه منجر به تغییر در نحوه تفکر آن بخش از شخص در مورد خودش می‌شود. آنچه که در ابتدا یک بازنمایی اُبژه بود، از لحاظ تجربی معادل با خود–بازنمایی یکی از وجوه جدا شده‌ی ایگو می‌شود.

از این نظر، پیشنهاد می‌دهم که درونی‌سازی یک رابطه‌ی اُبژه‌ای لزوماً به صورت تقسیم دوگانه ایگو تصور می‌شود. این دوپاره‌سازی منجر به تشکیل دو زیرسازمان جدید ایگو می‌شود، یکی از آنها با خود (self) در رابطه اُبژه‌ای بیرونی و دیگری به طور کامل با اُبژه همانندسازی می‌کند. این فرمول‌بندی ماهیت دینامیک اُبژه درونی را توجیه می‌کند و همچنین رابطه بین مفهوم ایگو و مفهوم اُبژه‌های درونی را تعریف می‌کند. به طور خلاصه، اُبژه‌های درونی، بخش‌های فرعی ایگو هستند که تا حد زیادی با بازنمایی اُبژه یکی دانسته می‌شوند، و در عین حال ظرفیت و توانایی کل ایگو برای تفکر، درک کردن، احساس کردن، و غیره را حفظ می‌کنند. در اینجا باید تکرار شود که چنین پیشنهادی، فراتر از آنچه فروید در توصیف شکل‌گیری سوپر ایگو انجام داد، در مسیر دیوشناسی قرار نمی‌گیرد.

گسترش منطقی مفهوم ساختار دینامیک فیربرن این ایده است که ایگو تنها منبع پویایی است و ساختارهای دینامیک بیشتر تنها از طریق تقسیم فرعی ایگو شکل می‌گیرند. پویایی یک اُبژه‌ی درونی باید در هر صورت بازتابی از این واقعیت باشد که یک بخش از ایگو جدا شده و در هسته ساختار جدید قرار دارد. این واقعیت که این ساختار (اُبژه‌ی درونی) به صورت غیر–خود (non–self) تجربه می‌شود، از طریق همانندسازی عمیق آن با اُبژه توضیح داده می‌شود. درونی‌سازی که به دوپاره‌سازی ایگو نیاز دارد، فقط در اوایل رشد اتفاق می‌افتد و در نتیجه، همانندسازی با اُبژه ماهیت کاملاً متمایزی ندارد، به عبارت دیگر، کیفیت تجربی همانندسازی، برخلاف «احساس کردن مانند» اُبژه، یکی از موارد «تبدیل شدن به اُبژه» است. «درون‌­سازی» بزرگسالان بر اساس دوپاره‌سازی موجود در ایگو است و شامل ایجاد دوپاره‌سازیهای جدید نیست.

انتقال، انتقال متقابل، و همانندسازی فرافکنانه

از منظر روابط اُبژه‌ای درونی که در بالا ارائه شده است، اکنون انتقال و انتقال متقابل را می‌توان به عنوان برون‌سازی میان فردی («فعلیت­یابی[۲۰]»، آگدن، ۱۹۸۰)، (۱۹۸۲ الف) یک رابطه اُبژه‌ای درونی درک نمود. می‌توان تصور کرد که انتقال بسته به اینکه آیا این نقش اُبژه است یا نقش خود (self) در رابطه اُبژه‌ای درونی است که در فرآیند بیرونی‌سازی به شخص دیگری محول می‌شود، یکی از این دو شکل را می‌گیرد. هنگامی که نقش اُبژه درونی فرافکنی شود، بیمار شخص دیگری را تجربه می‌کند، زیرا به صورت ناخودآگاه آن اُبژه‌ی درونی را (یک بخش جدا شده‌ی ناخودآگاه ایگو که با اُبژه یکی شده است) تجربه کرده است. در چنین موردی، انتقال متقابل مستلزم این است که درمانگران به صورت ناخودآگاه با آن بخش ایگوی بیمار که با اُبژه همانندسازی شده است، همانندسازی کنند («همانندسازی مکمل» راکر، ۱۹۵۷)[۲۱]. همانندسازی فرافکنانه مستلزم فشار میان فردی مضاعف بر درمانگر برای شرکت در همانندسازی از این نوع است. «گیرنده» (به عنوان مثال، درمانگر) مجبور می‌شود خودش را فقط به عنوان اُبژه‌ای ببیند که در رابطه اُبژه‌ای درونی بازنمایی می‌شود. به عبارت دقیق‌تر، سعی بر این است که تجربه گیرنده با روشی که از طریق آن، اُبژه درونی (یک بخش از ایگو) خودش را تجربه می‌کند و اجزاء–خود (self – components) رابطه درونی را درک می‌کند، سازگار باشد. این امر با فانتزی ناخودآگاه از طرف سوژه بخش دفع­کننده‌ی خودش (himself) و وارد کننده به اُبژه به روشی کنترل کننده همراه است.

این شکل از برونی‌سازی که به موجب آن، با شخص دیگری به گونه‌ای رفتار می‌شود که گویی او جزء-اُبژه­‌ی یک رابطه اُبژه‌ای درونی است، فرآیندی روانی است که به طور کلی هنگام صحبت از انتقال، به آن اشاره می‌شود. به عنوان مثال، یک بیمار بیست ساله مدعی یک رابطه درونی ترسناک، اما سرسختانه بود که در آن، یک بخش از ایگو در نبرد با بخش جدا شده‌ی دیگر ایگو قفل شده که با بازنمایی یک پدر قلدر و زورگو همانندسازی شده بود. ذهن این بیمار مشغول اضطراب ناشی از یک معلم مرد خاص بود که او را بسیار ترسناک تجربه کرده بود. با وجود این، بیمار علیه خواسته‌های ناخودآگاه برای تخریب و «تمسخر» معلم در کلاس مبارزه می‌کرد. چنین رابطه انتقالی (بر اساس برونی‌سازی جزء-اُبژه‌ی رابطه درونی) به یک همانندسازی فرافکنانه تبدیل می‌شود، زیرا بیمار شروع به تصور این موضوع می‌کند که قادر به «عصبانی کردن» معلم به روشی همه‌توان و نیرومند است و در واقعیت، معلم را در جایگاهی قلدرانه تحریک می‌کند.

مورد دیگر از دو شکل انتقال که در بالا توضیح داده شد، مستلزم این است که بیمار شخص دیگری را (به عنوان مثال، درمانگر) به صورتی تجربه کند که اُبژه درونی (بخش جدا شده‌ی ایگو که با اُبژه همانندسازی کرده است) در یک رابطه اُبژه‌ای درونی خاص، آن جنبه از ایگو را که با خود (self) همانندسازی کرده است، تجربه می‌کند. انتقال متقابل در این مورد شامل همانندسازی درمانگر با اجزاء–خود رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی بیمار است («همانندسازی هماهنگ» راکر)[۲۲]. علاوه بر این، همانندسازی فرافکنانه در این مورد شامل یک فانتزی ناخودآگاهِ فرافکنی جزء–خود (self-component) درونِ اُبژه‌ی بیرونی، همراه با فشار میان فردی بر اُبژه برای مطابقت با این فانتزی است، یعنی فشار بر اُبژه بیرونی تا خودش (himself) را درست همانگونه تجربه کند که اُبژه­ی درونی خود (self) را در رابطه اُبژه‌ای درونی تجربه می‌کند.

برونی‌سازی جزء–خود در یک رابطه اُبژه‌ای درونی را می‌توان از طریق یک نوجوان روان‌پریش نشان داد که همواره از افکار وسواسی آزاردهنده، توهمات شنیداری متهم کننده، و احساساتی که ذهن او تحت کنترل است، عذاب می‌کشید. او احساس می‌کرد حتی یک لحظه هم نمی‌تواند این حملات هیجانی درونی را به تاخیر بیندازد. بیمار تحت یک روان درمانی فردی فشرده با بستری طولانی مدت در بیمارستان روانپزشکی قرار گرفت. در طی این کار، تجربه فعلی بیمار به عنوان نسخه درونی تجربه او از ارتباط با مادرش درک شد که به طور منظم، ساعتها به طور مخفیانه او را در مهد کودک زیر نظر داشت،  درمان با داروی دارونما برای «اعصاب» او و ضبط گفتگوها و لجبازی‌های او موقع شام بود، تا بعداً برای «مطالعه» برای او بازپخش شوند. او برای «درمان» به منزل یکی از دوستان خانوادگی فرستاده شده بود. پس از هر جلسه، «درمانگر» در مورد آنچه که اتفاق افتاده بود، به والدینش گزارش می‌داد.

در روان‌درمانی که طی بستری شدن بیمار اتفاق می‌افتاد، بیمار درمانگر را آماج حملات مداوم کلامی و حسی قرار می‌داد. او با لحن صدای بی‌رحمانه، بلند، شکایت‌کنان، و با فشار زیاد، خواسته‌های بی‌وقفه و مداوم از درمانگر مطرح می‌کرد. در صورتی خواسته‌های بیمار برآورده نمی‌شد، او درمانگر را با انواع نام‌های تمسخرآمیز فرا می‌خواند که به قدری به طور مکرر و با صدای بلند تکرار می‌شدند که یک جلسه پنجاه دقیقه‌ای برای درمانگر طوری احساس می‌شد که گویا ساعتها در معرض صدای بلند یک مته چکشی قرار گرفته است. درمانگر نه تنها احساس عصبانیت می‌کرد، بلکه احساساتی مانند درهم ریختگی و درماندگی کامل را تجربه می‌کرد که در بعضی مواقع به نقطه‌ای می‌رسید که احساس دستپاچگی و وحشت از غرق شدن به او دست می‌داد. بیمار این جلسات را به عنوان «بازی‌های کنترل ذهنی منفی» توصیف کرد، عبارتی که به این ایده اشاره داشت که تلاش برای کنترل ذهن او مسدود شده است، و این مسدود شدن به نوبه خود موجب بازگشت کنترل ذهن به منبع خود شده بود.

در این مثال، جزء–خود یک رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی (که در آن بیمار خودش را همانند ورود سرزده­ و همراه با خشونت مادرش تجربه کرده بود) درون درمانگر فرافکنی کرده بود. فانتزی کنترل ذهن منفی با نوعی تعامل میان فردی همراه بود که برای القای تجربه خود (self) به درمانگر در رابطه اُبژه‌ای درونی بکار می‌رفت. فانتزی، فشار میان فردی، و پاسخ اثرگذار درمانگر، در کنار هم یک همانندسازی فرافکنانه را تشکیل دادند.

نمونه بعدی، مثال دوم از نوعی انتقال است که شامل برونی‌سازی جزء–خود رابطه اُبژه‌ای درونی است. رابرت، یک بیمار اسکیزوفرنیک بیست ساله است که روان‌درمانی فشرده‌ای را آغاز کرده است، به صورت ناخودآگاه وارد یک رابطه اُبژه‌ای درونی دردناکی شده است که در آن احساس می‌کند توسط مادرش که خودش را در هر وجه از بدن و ذهن رابرت وارد کرده است، «آلوده شده است». در یک دوره طولانی درمان، بیمار از حمام کردن امتناع ورزید و با گذشت زمان، ذهن درمانگر مشغول بوی بیمار می‌­شد که حتی پس از رفتن بیمار، مطب را پر کرده بود. صندلی مطب درمانگر بوی بیمار را جذب کرده بود و به نمادی از ورود بیمار به زندگی درمانگر در خارج از ساعات درمان تبدیل شده بود. بنابراین، درمانگر احساس می‌کرد گویی بیمار او را به طور اجتناب‌ناپذیری فرا گرفته است. در این مورد، درمانگر ناخواسته مجبور بود خودش را به عنوان جزء–خود رابطه درونی با مادر آلوده کننده تجربه کند (یک بخش از ایگوی بیمار که با این بازنمایی مادر همانندسازی شده بود). (برای بحث عمیق در این مورد به آگدن، ۱۹۸۲ الف مراجعه کنید.)

بنابر تجربه‌ای که من دارم همانندسازی فرافکنانه، ویژگی کلی برونی‌سازی یک رابطه اُبژه‌ای درونی، یعنی انتقال است. آنچه متغیر است، میزان قرار گرفتنِ اُبژه بیرونی در لیست شرکت‌کنندگانِ برونی‌سازی رابطه اُبژه درونی است. به عبارت دیگر، همیشه یک جزء از پاسخ درمانگر به انتقال‌های بیمار وجود دارد که نشان دهنده‌ی همانندسازی القا شده با یکی از جنبه‌های ایگوی بیمار است که در یک رابطه اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه خاص قفل شده است. این همانندسازی از طرف درمانگر بیانگر شکلی از درک بیمار است که به روش دیگری نمی‌توان به آن دست یافت. به نظر من، آنالیز و تحلیل انتقال بدون فراهم نمودن شرایط مشارکت برای فرد در این نوع همانندسازی امکان‌پذیر نیست. هرچند که به هیچ وجه کافی نیست که یک شرکت­کننده در برون‌­سازی یک رابطه درونی باشیم. علاوه بر آن، شخص باید قادر به درک این موضوع باشد که کدام یک در حال تجربه بازتاب نیاز از طرف بیمار است تا نقش جایگزین شدنِ بخشی از ایگوی بیمار برای درمانگر کاهش یابد. خود درمانگر باید آگاه باشد که بیمار به صورت گزینشی همه بخش‌های شخصیت درمانگر را که با ویژگی‌های بخش جدا شده‌ی ایگو که با درمانگر همانندسازی شده است، مطابق نباشد، دفع می‌کند. کار روانی قابل توجهی در یکپارچه‌سازی و ادغامِ آگاهانه و ناخودآگاه نقش‌های تحمیل شده بر درمانگر با حس خود (sense of himself) بزرگتر و واقعیت – محورتر (به ویژه نقش او به عنوان درمانگر) وجود دارد.

مقاومت

با توجه به مفهوم اُبژه‌های درونی که در این مقاله پیشنهاد شده است، مقاومت در ارتباط با دشواری که بیمار در کنار گذاشتن دلبستگی‌های آسیب‌شناختی موجود در روابط اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه خود دارد، قابل درک است. فیربرن (۱۹۴۴)، (۱۹۵۸) اولین کسی بود که مقاومت را از این طریق درک کرد. او تاکید ویژه‌ای بر علاقه (tie) به اُبژه درونی بد داشت. این علاقه بر اساس نیاز شخص به تغییر اُبژه بد به نوعی از اُبژه است که شخص آرزوی آن را دارد.

فیربرن (۱۹۴۴) دو شکل از دلبستگی به اُبژه درونی ناامید کننده را توصیف کرده است. یک نوع علاقه به اُبژه درونی بد، دلبستگی خود هوس (craving self) به اُبژه وسوسه‌انگیز است. ماهیت این علاقه به اُبژه همانند علاقه معتاد به ماده اعتیادآور است و ترک آن بسیار دشوار است. (برای توصیف روان‌درمانی که به موجب آن مقاومت مرکزی برگرفته از این نوع علاقه به اُبژه درونی است، به آگدن، ۱۹۷۴ مراجعه کنید.)

دسته دوم رابطه با یک اُبژه درونی بد که فیربرن توصیف نموده است، علاقه‌ی خود خطاکار و خراب‌کننده (wronged and spoiling self) به اُبژه طردکننده، و ناخوشایند است. این رابطه اغلب به صورت یک جنگ صلیبی است تا بی‌عدالتی، سردی، یا سایر فرم‌های اقدامات نادرست از طرف اُبژه درونی را آشکار کند.

فیربرن (۱۹۴۰) داده‌های بالینی گرافیکی را ارائه نمود که نشان دهنده‌ی پدیده وفاداری به اُبژه درونی بد است که به واسطه‌ی این اعتقاد ناخودآگاه که یک اُبژه بد بسیار بهتر از نبودنِ اُبژه است، تشدید می‌شود.

تفکر فیربرن برگرفته از این ایده است که سلامت روانی و بقای انسان بستگی به رابطه اُبژه‌ای دارد، و شخص هنگامی که احساس کند همه علاقه‌های اُبژ‌­ای بیرونی و درونی قطع شده‌اند، وحشت نابودی و فنای قریب‌الوقوع را تجربه می‌کند. بنابراین، او با نا امیدی به هر علاقه اُبژه‌ای (بیرونی یا درونی) می‌چسبد، حتی آنهایی که به صورت بدی تجربه شده‌اند.

فیربرن، به دلیل فرمول‌بندی ناقص ماهیت اُبژه‌های درونی، منحصراً بر مقاومت‌های برگرفته از تجربه جزء–خود رابطه اُبژه‌ای درونی متمرکز بود. همانطور که قبلاً بحث شد، فیربرن بالاخره با تردید این ایده را پذیرفت که اُبژه‌های درونی، ساختارهای دینامیک هستند و نمی‌توانند رابطه‌ی بین مفهوم اُبژه‌­های درونی و مفهوم ایگو را مشخص کنند. در نتیجه، او خودش را به مطالعه روشهایی محدود کرد که به موجب آنها، وفاداری خود (self) به اُبژه درونی به صورت مقاومت در برابر کار درمانی عمل می‌کند.

سایر فرم‌های مقاومت از طریق دیدگاه آن تئوری قابل تشخیص است که به طور کامل‌تری روابط اُبژه‌ای درونی را که شامل دو عاملیت فعال است که هر کدام قادر به تولید تجربه هستند، به رسمیت شناخته باشد. یک فرد نه تنها با مقاومت ناشی از وفاداری خود (self) به اُبژه بد مواجه می‌شود، بلکه به طور منظم با مقاومت مبتنی بر نیاز اُبژه به آن خود (self) نیز روبرو می‌شود. این کار به منظور معرفی مفهوم یک دنیای درونی نیست که پُر از اُبژه‌های بدی هستند که بدون کمک دیگران و با پشتکار و تلاش خودشان، در حال پروز دور ذهن فرد هستند. با توجه به دیدگاه مطرح شده در این مقاله، این اُبژه‌های درونی به عنوان جنبه هایی از ایگو شناخته می‌شوند که با اُبژه‌ها همانندسازی می‌کنند، و به این ترتیب می‌توانند بخشی از فرم عذاب‌آور، وسوسه‌انگیز، تحقیرآمیز، وابسته یا هر شکل دیگری از وابستگی و ارتباط با سایر جنبه‌های ایگو باشد.

خود فروید از چنین کلماتی برای توصیف رابطه سوپرایگو با ایگو استفاده کرد. پس مقاومت در برابر رهاسازی علاقه به اُبژه‌های درونی می‌تواند هم ناشی از آن بخش‌هایی از ایگو باشد که به عنوان خود (self) تجربه شده‌اند و هم ناشی از آن بخش‌هایی از ایگو باشد که با اُبژه‌ها همانندسازی شده‌اند. مجموعه مقاومت‌های آخری، تقریباً به خوبی شناخته نشده و در مورد آنها توضیحاتی ارائه نشده است.

پیش از این، تمرکز تقریباً انحصاری بر تجربه خود (self) در رابطه با اُبژه‌ها در روابط اُبژه‌ای درونی وجود داشت. دلیل این تمرکز زیاد این بود که جزء-اُبژه‌ای در درجه‌ی اول به عنوان بازنمایی ذهنی (یک ایده) تصور می‌شد، و بنابراین، صحبت کردن در مورد روشی که به موجب آن، یک فکر تغییری را در یک رابطه اُبژه­‌ی درونی تجربه کند، منطقی نبود. با این حال، از چشم‌اندازی که اُبژه به عنوان زیر–سازمان ایگو در نظر گرفته شود، فرد در موقعیتی است که می‌تواند در مورد این جنبه‌های مقاومت، ناشی از عدم تمایل اُبژه به ترک علاقه‌اش به سایر جنبه‌های ایگو که در روابط اُبژه‌ای درونی دخیل هستند، فکر کند.

  1. زیر–سازمان ایگو که با اُبژه همانندسازی کرده است، تحت فشار مداوم جزء–خود (self – component) رابطه است تا به یک اُبژه خوب تبدیل شود. جزء – اُبژه (object – component) قاطعانه در برابر این تغییر و تحول مقاومت می‌کند، زیرا این نوع تغییر کلان در هویت به صورت نابودی یک بخش از ایگو تجربه خواهد شد[۲۳]. رابطه اُبژه‌‌ی درونی به شدت از دو جهت دفاع می‌شود: جزء–خود تمایلی ندارد خطر نابودی ناشی از نبودِ رابطه‌ی اُبژه‌ای را بپذیرد و در عوض، تلاش می‌کند تا اُبژه بد را به اُبژه خوب تغییر دهد؛ همزمان، جزء – اُبژه‌ای، نابودی را که ناشی از تبدیل شدن به موجود[۲۴] جدید (اُبژه خوب) است، خنثی و بی‌اثر می‌کند. همین انگیزه دومی است که اغلب لحظه مواجهه در درمان را توضیح می‌دهد، هنگامی که بیمار با التماس به درمانگر نگاه می‌کند و می‌گوید، «می‌دانم که آنچه که من انجام می‌دهم، نوعی خود – شکنی[۲۵] است، اما متوقف کردنِ فکر و عمل کردن به این روش مستلزم آن است که من شخص دیگری شوم و نمی‌توانم این کار را انجام دهم. وقتی به آینه نگاه می‌کنم، خودم را نمی‌شناسم».

در کار با بیماران مرزی و اسکیزوفرنیک، این شکل از مقاومت اغلب زمینه‌ساز احساسات شدیداً متضاد بیمار در مورد پذیرش تفسیرهای درمانگر است. اغلب اوقات، رابطه انتقال در چنین شرایطی مستلزم برونی‌سازی یک رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی از نوع زیر است: روانکاو به صورت جزء–خود رابطه­ی درونی تجربه شده است که به موجب آن، خود (self) قصد تغییر دادنِ جزء – اُبژ‌ه‌ای به قیمت نابودی آن جنبه از بیمار را دارد. به عنوان مثال، یک بیمار اسکیزوفرنیک در طی سالهای طولانی درمان، به صورت دور‌­ای روان‌پریش می‌شود و عمیقاً به نقطه‌ی ورود در حالتی کاملاً گنگ و خاموش واپس‌روی می‌کند، حالتی بی‌حرکت که ماههای زیادی به طول خواهد کشید. این واپس‌روی‌­ها درست زمانی اتفاق می‌افتد که بیمار شروع به «بهتر شدن» می‌کند. بیمار «بهبود» را به معنای واقعی کلمه به عنوان تبدیل شدن به درمانگر تجربه می‌کند و با انجام اینکار کاملاً خودش را از دست می‌دهد. انفعال سرسختانه‌ای که بیمار در این مرحله نشان می‌دهد، نوعی ادعای ناخودآگاه است مبنی بر اینکه درمانگر نمی تواند بیمار را القا کند، اغواء کند، تحت تاثیر قرار دهد، یا مجبور کند به شخصی تغییر تبدیل شود که درمانگر «می‌خواهد» یا بیمار «باید» باشد. «بهتر شدن» به معنای تبدیل شدن به شخص دیگری است و دیگر به عنوان شخصی که احساس می‌کرد خودش است، وجود ندارد.

تفسیرهایی که به طور مرتب توسط بیماران اسکیزوفرنیک و مرزی تجربه می‌شوند، بیمار را در وضعیت دشوار وحشتناکی قرار می‌دهد: گوش دادن (در فانتزی «پذیرفتن») به معنای خطر تبدیل شدن به درمانگر است؛ گوش ندادن (در فانتزی «امتناع از پذیرش») به صورت خطر از دست دادنِ همه ارتباطات و پیوندها با درمانگر است و در نتیجه، شناور بودن در انزوایی مطلق «مانند قرار داشتن در فضایی خارج از جو زمین» تجربه می‌شود. در هر صورت، موجودیت بیمار مورد تهدید قرار می‌گیرد. خطر از دست دادنِ خود (self)، در نتیجه‌ی تبدیل شدن به یک اُبژه «خوب»، خطری است که توسط جزء – اُبژه‌ای رابطه‌ی درونی تجربه می‌شود؛ خطر انزوای مطلق ناشی از از دست دادنِ ارتباط با اُبژه درونی، خطری است که توسط جزء–خود رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی تجربه می‌شود. به همان اندازه که برای جزء – اُبژه­ای ایگو در رابطه‌ی درونی مهم است که در برابر تغییر توسط جزء–خود مقاومت کند، جزء–خود نیز تلاش می‌کند تا اُبژه بد را به یک اُبژه خوب تغییر دهد.

  1. زیر–سازمان ایگو که با اُبژه­ همانندسازی کرده است، به همان اندازه‌ی جزء–خود رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی، نیاز به رابطه‌ی اُبژه‌ای را تجربه می‌کند. جزء – اُبژه‌ای اغلب علاقه به اُبژه درونی را از طریق تلاش برای اِعمال کنترل بر اُبژه‌های آن حفظ می‌کند (یعنی، کنترل بر جزء–خود رابطه درونی). ممکن است جزء – اُبژ‌‌ه‌ای در اُبژه‌ی خودش (جزء–خود رابطه درونی) کسی را مسخره کند، احساس شرم کند، تهدید کند، فخرفروشی کند، یا احساس گناه به وجود آورد تا ارتباط با جزء–خود را حفظ کند. این تلاش‌ها برای کنترل جزء–خود، زمانی شدت بیشتری می‌یابد که خطر تهدید دلبستگی وجود داشته باشد، به عنوان مثال، از طریق یک شکل بالغ‌تر رابطه با درمانگری که موجب می‌شود این فرم درونی و ابتدایی‌تر رابطه ضرورت کمتری داشته باشد[۲۶].

یک بیمار وسواسی در روان درمانی فشرده، به طور منظم دوره‌های کمیاب تداعی آزاد با خود – تحلیلی (self – analytic) واقعی را با «طغیان» خود – آزاری (self – torment) وسواسی مختل می‌کند. به عنوان مثال، در حالی که با بصیرت و آگاهی در مورد تبادل با یک دوست پسر صحبت می‌کرد، رشته افکارش را قطع می‌کرد تا با حالت انتقاد از خود، دوباره به سراغ نشخوار ذهنی وزنش برود، سوژه‌ای که همواره ذهن او را به خود مشغول کرده بود. با ادامه این نشخوارهای ذهنی، ناگهان مضطرب می‌شد که به دلیل تفکر وسواسی بی‌پایان و بی‌ثمر او، درمانگر روند درمان را پایان می‌­دهد. بیمار در این مرحله از درمان، از ارتباط بین خود – آزاری (self – torment) او و روشی که به موجب آن همواره احساس حقارت و عذاب توسط مادرش می‌کرد، آگاه بود. مادر بیمار علاوه بر اشاره‌ی خستگی‌ناپذیر به تحقیر او به دلیل بیماری‌اش، همواره او را تهدید می‌کرد که برای زندگی با بستگانش او را به جایی روانه خواهد کرد. (باید تاکید کرد که این تجربه‌ی بیمار از مادرش بود؛ و این تجربه از مادر، و نه تصویری عینی از مادر است که در رابطه اُبژه‌ای درونی حفظ شده است.)

رابطه اُبژه‌ای درونی که بر اساس آن انتقال مدلسازی شده بود، شامل یک رابطه متقابلاً وابسته‌ی مادر – فرزند بود که در آن، کودک متمایل و مشتاق رفتار مازوخیستی بود، اگر این امر به تحکیم علاقه به یک مادر سادیست کمک کند، مادری که همواره احساس می‌شد در شُرف ترک او است. اُبژه درونی (زیر–سازمان ایگو)، توانایی سایر جنبه‌های بیمار برای ورود در تداعی آزاد در محیط درمانی را به عنوان شاهدی خطرناک برای افزایش ظرفیت سایر جنبه‌های ایگو تجربه می‌کند که به شکلی بالغ‌‌تر از آنچه که قبلاً  امکان‌پذیر بوده است، وارد ارتباط با درمانگر می‌شود. ترس از این شکل بالغ‌ترِ علاقه به اُبژه ناشی از این اعتقاد اُبژه‌ای است که چنین ارتباطی موجب وابستگی کمترِ جزء–خود رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی به جزء – اُبژه‌ای می­شود. در توالی بالینی که توضیح داده شد، سپس، اُبژه (زیر–سازمان ایگو) تلاشهایش را دو برابر می‌کند تا به شکل سرزنش‌های القاء کننده‌ی گناه در مورد اضافه وزن، خود  مازوخیستی را در معرض شکنجه و عذاب سادیستی قرار دهد. بدون هیچ اشتباهی می‌توان گفت که ماهیت تهدید نهایی صورت گرفته توسط جزء – اُبژه‌ای، کنار گذاشتنِ جزء–خود رابطه‌ی درونی است. در توالی بالینی، تهدید رهاسازی به درمانگر فرافکنی می‌شود و به عنوان تهدیدی از جانب درمانگر تجربه می‌شود که اگر بیمار مطابق با خواسته‌های او (درمانگر) رفتار نکند، او (بیمار) را رها خواهد کرد.

در این داده‌های بالینی، مقاومت (ایجاد اختلال در تداعی آزاد) ناشی از ترس از ترک یک رابطه خاص اُبژه‌ای درونی است. این ترس عمدتاً مربوطه به اُبژه‌ای (زیر–سازمان ایگو) است که با احساس کاهش وابستگی به بخش جزء–خود، تلاشش را برای کنترل، از طریق افزایش فکر و خیال رهاسازی دو چندان می‌کند. در چارچوب یک رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی، هر فعالیت مستقلی از طرف یکی از طرفین رابطه به عنوان نوعی انحلال قریب­الوقوع رابطه‌ای که مبتنی بر وابستگی متقابل است، تجربه می‌شود. از زاویه‌ی واقعیت روانی ناخودآگاه بیمار، برای جزء – اُبژه‌ای ایگو در یک رابطه درونی، حفظ علاقه‌اش به جزء–خود به همان اندازه مهم و حیاتی است که برای جزء – خود تلاشِ خستگی‌ناپذیر برای دنبال کردن و چسبیدن به اُبژه درونی مهم است.

  1. احساسات رشک‌آمیزی که توسط جزء – اُبژه‌ای تجربه می‌شود و به سمت جزء–خود یک رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی هدایت می‌شود، نوع دیگری از رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی را شکل می‌دهد که می‌تواند به عنوان پایه‌ای برای مقاومت در نظر گرفته شود. به ندرت می‌شنویم که بیماران حسادتشان را نسبت به دیگران ابراز کنند، در مراحلی که این موضوع از نظر وضعیت فعلی بیمار هیچ معنایی ندارد. به عنوان مثال، یک بیمار مرزی که به مدت چهار سال تحت روان درمانی فشرده قرار داشت، برای اولین بار در طی یک دهه توانست به تحصیل برگردد و با شوهر دومش به گونه‌ای ارتباط برقرار کند که به آن افتخار می‌کرد. وقتی که او شوهر اولش را در پانزده سال قبل ترک کرد، فرزندان خود را در سن نهفتگی (latency – aged children) رها کرده بود. در جلسات فعلی درمانی او، علاوه بر بحث و گفت‌وگو در مورد بالا بردنِ احساسات خود – ارزشمندی، گزارش داد که نامه‌ای بسیار عصبانی به فرزندانش نوشته است. هنگامی که در این باره صحبت می‌کرد، گفت که او نسبت به مادر خودش، مادر بسیار بهتری برای آنها بوده است (مادرش در زمانی که او ده ساله بود، خودکشی کرده بود). برای بیمار کاملاً روشن شد که او به شدت به فرزندانش رشک می‌ورزد. از دیدگاه خود (self) در یک رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی با یک مادر بسیار افسرده و طرد کننده، رشک احساسی نیست که در زمانی که بیمار در حال تجربه افزایش عزت نفس است، انتظار آن را داشته باشیم. با این حال، از دیدگاه اُبژه (زیر–سازمان ایگوی بیمار که با مادرش همانندسازی کرده است)، نه تنها کنترل بر جزء–خود از سوی احساسات عزت نفس مورد تهدید قرار می‌گیرد، بلکه اُبژه نیز به دلیل اکتساب این مجموعه احساسات تازه، نسبت به خود (self) احساس حسادت می‌کند. جزء – اُبژه، به منظور حفظ علاقه (بر مبنای کنترل) بر جزء–خود، می‌خواهد احساسات خوشبختی و بهزیستی را از اُبژه‌اش (خود self) جذب کند و آن احساسات را از آنِ خود کند. حفظ ارتباط با خود (self) برای اُبژه بسیار مورد حمله‌ی حسادت‌آمیز اُبژه قرار می‌گیرد، زیرا اُبژه (زیر–سازمان ایگو) شروع به ترس از ترک شدن می‌کند.

سیرلز (۱۹۷۹)[۲۷] به طور واضح داده‌های بالینی مشابهی را توصیف می‌کند که به موجب آنها، بیمار به صورت ناخودآگاه به عنوان چند نفر عمل می‌کند، که ممکن است یکی از آنها به دیگری حسادت کند. وی شرح مفصلی از روشی می‌دهد که به موجب آن، ممکن است چنین دوپاره‌سازی درونی به عنوان نوعی تجربه‌ی انتقال متقابل برونی‌سازی شود، که در نتیجه آن، یک جنبه از درمانگر نسبت به جنبه‌ای دیگر از خودش، که در حال حاضر احساس می‌شود برای بیمار مطلوب­تر است، احساس حسادت می‌کند.

سیرلز (۱۹۷۹) با فیربرن موافق است که اگرچه این تقسیم‌بندی‌های درونی در افراد اسکیزوفرنیک و مبتلا به بیماری مرزی آشکارتر هستند، اما «تنها یک انسان جسور می‌تواند ادعا کند که ایگوی او آنچنان یکپارچه و منسجم است که نمی‌توان هیچ شواهدی مبنی بر دوپاره‌سازی در عمیق‌ترین سطوح آن یافت، یا شواهد دوپاره‌سازی ایگو به هیچ وجه، حتی تحت شرایطی مانند رنج یا سختی شدید یا محرومیت[۲۸]، نمی‌تواند خودش را در سطوح سطحی‌تر اعلام کند» (فیربرن، ۱۹۴۰، ص. ۸).

سیرلز به طور کامل بر حسادت خود (self) به جنبه دیگر خود (self) متمرکز است. چارچوب تئوری این مقاله به ما این امکان را م‌­دهد تا ایده­های سیرلز را با استفاده از روش تفکر در مورد انواع مقاومت بر اساس حسادت یا رشک یک اُبژه درونی به خود (self) تکمیل کنیم.

خلاصه

آثار و نشانه‌های رشد و توسعه‌ی مفهوم روابط اُبژه‌ای درونی در آثار فروید، آبراهام، کلاین، فیربرن، وینیکات و بی‌یان قابل ردیابی است. من پیشنهاد داده‌ام که برقراری یک رابطه‌ی اُبژه­‌ای درونی، مستلزم دوپاره‌سازی دوگانه‌ی ایگو به یک جفت از زیر – سازمان­های ناخودآگاه شخصیت به صورت دینامیک است، یکی از آنها با خود (self) همانندسازی می‌کند و دیگری با اُبژه در رابطه اُبژه‌ای درونی اولیه و اصلی همانندسازی می‌کند. این جنبه‌های ایگو در رابطه‌ی ویژه‌ای با یکدیگر قرار دارند که ماهیت آن از طریق تجربه ذهنی نوزاد از رابطه‌ی اولیه تعیین می‌شود. از آنجا که هر دو جزء–خود و جزء – اُبژه‌ای رابطه‌ی اُبژه‌ای درونی، جنبه‌هایی از ایگو هستند، هر کدام توانایی تولید تجربه (به عنوان مثال، فکر کردن، احساس کردن، و درک کردن) را به صورت نیمه خودمختار و در عین حال در ارتباط با یکدیگر دارند.

مقاومت به عنوان دشواری که بیمار در ترک وابستگی‌های آسیب­شناختی موجود در روابط اُبژ‌­ای درونی ناخودآگاه دارد، شناخته شده است. بررسی اُبژه‌های درونی که در این مقاله ارائه شده‌اند، انواع مقاومت را که پیش از این فقط تا حدودی قابل درک بودند، در کانون توجه قرار می‌دهد. این نوع مقاومت‌ها که بر اساس نیاز اُبژه درونی (زیر–سازمان ایگو) هستند، از طریق خود (self) (زیر–سازمان ایگو)، وابستگی اُبژه درونی به خود (self)، و رشک و حسادت اُبژه درونی به جزء–خود رابطه اُبژه­ای درونی تغییر نخواهند کرد.

این مقاله با عنوان «The concept of internal object relations» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۴ خرداد ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] در این مقاله، اصطلاح درونی برای اشاره به یک مکان جفرافیایی مورد استفاده قرار نخواهد گرفت، بلکه رویدادی درون فردی است، (یعنی، شامل یک سیستم شخصیتی منفرد است)، برخلاف تعامل میان فردی که شامل دو یا چند فرد متفاوت است.

[۲] اصطلاح ایگو (ego) برای اشاره به جنبه­ای از شخصیت بکار می­رود که قادر به تولید معانی روانشناختی آگاه و ناخودآگاه است، از جمله، معانی ادراکی، معانی شناختی، معانی هیجانی و سایر موارد. با افزایش رشد، این جنبه از شخصیت به میزان فزاینده‌ای نه تنها قادر به سازمان‌دهی و پیوند دادنِ مفاهیم فردی در روند تفکر، به خاطر سپردن، عشق­ورزی، تنفر، و غیره است، بلکه تا حدی قادر به تنظیم ارتباط بین زیر–سازمان­های ایگو است که از کل اصلی جدا شده­اند.

[۳] self-suborganizations of ego

[۴] object suborganizations of ego

[۵] بتلهایم (Bettelheim) 1981 اشاره کرده است که «ایگو» ترجمه نادرستی ازdas ich”” است که با دقت بیشتری “the I” یا «من» ترجمه می‌شود. عبارت «دوپاره سازی من» بهتر از عبارت غیرشخصی تر «دوپاره سازی ایگو» می‌تواند مفهوم تقسیم­بندی ظرفیت فرد برای تفکر، ادراک، و ایجاد تجربه را برساند.

[۶] کلاین در ابتدا از اصطلاح موضع پارانوئید استفاده می کرد، اما تحت تاثیر کار فیربرن، اصطللاح موضع پارانوئید – اسکیزوئید را در سال ۱۹۵۲ به کار برد (کلاین، ۱۹۷۵، ص. ۲).

[۷] demons

[۸] microdynamisms

[۹] Scylla

[۱۰] Charybdis

[۱۱] part-object relationship

[۱۲] multiple self organizations

[۱۳] holding environment

[۱۴] detached

[۱۵] projector

[۱۶] bizarre object

[۱۷] Grotstein

[۱۸] dual track model

[۱۹] non-equivalent levels of abstraction

[۲۰] actualization

[۲۱] Racker’s complementary identification1957

[۲۲] Racker’s concordant identification

[۲۳] من از دکتر مایکل بادر (Michael Bader) به خاطر صحبت کردن در مورد بخش­هایی از کار بالینی‌اش با من سپاسگزارم که به من کمک کرد تا این جنبه از تئوری روابط اُبژه­ای را توضیح دهم.

[۲۴] entity

[۲۵] self-defeating

[۲۶] زیرسازمان های ناخودآگاه خود (self) و اُبژه‌ی ایگو، تا حدودی تحت تاثیر تجربه فعلی قرار دارند. زیر–سازمانهای خود (self) ایگو تحت تاثیرتجربه قرار دارند، به ویژه به دلیل آنکه تجربه فعلی شامل مسائل هدف، جاه طلبی، و خودمختاری هستند. زیر–سازمانهای اُبژه تحت تاثیر روابط فعلی با اُبژه‌های بیرونی هستند، به ویژه در رابطه با مسائل ایده آل گرایی، انتقاد سخت و غیرمنصفانه، حسادت، رشک ورزیدن ، و غیره. یکی از معیارهای سلامت روانی، میزان اصلاح روابط اُبژه­ای درونی با در نظر گرفتن تجربه فعلی است.

[۲۷] Searles (1979)

[۲۸] deprivation

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.