skip to Main Content
سوم تحلیلی: کار کردن با حقایق بالینی بیناسوژه‌ای

سوم تحلیلی: کار کردن با حقایق بالینی بیناسوژه‌ای

سوم تحلیلی: کار کردن با حقایق بالینی بیناسوژه‌ای

سوم تحلیلی: کار کردن با حقایق بالینی بیناسوژه‌ای

عنوان اصلی: The Analytic Third: Working with Intersubjective Clinical Facts
نویسنده: تامس آگدن
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: 1994
تعداد کلمات: 10300 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 58 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

تمام این مقاله به صورت رایگان در همین صفحه قابل مشاهده و مطالعه است. با دانلود فایل این مقاله، اول اینکه شما به پی‌دی‌اف این مقاله دسترسی خواهید داشت و می‌توانید آن را برای خودتان چاپ کنید یا در آرشیوتان نگه دارید و دوم به ما کمک می‌کنید که فعالیت‌هایمان زنده بماند.

در این مقاله، دو نمونه‌ی بالینی ارائه شده و سعی شده تا روش‌هایی شرح داده شود که روانکاو تلاش می‌کند با آنها ماهیت ویژه‌ی تعامل لحظه به لحظه‌ی تجربه‌ی سوژه‌ای روانکاو، تجربه‌ی سوژه‌ای روانکاوی‌شونده و تجربه‌ی بیناسوژه‌ای جفت تحلیلی (تجربه‌ی سوم تحلیلی) را تشخیص دهد، درک نماید و آن را برای خود و روانکاوی‌شونده، به صورت کلامی معنی کند. بحث بالینی نخست، شرح می‌دهد که چگونه تجربه‌ی بیناسوژه‌ای ایجاد شده توسط جفت تحلیلی، از طریق تجربه‌ی روانکاو از خیال‌اندیشی‌های[۱] «خودش»، اَشکالی از فعالیت ذهنی که اغلب به نظر می‌رسد چیزی جز خود-مشغولیت‌های نارسیسیستیک، حواس‌پرتی، نشخوار فکری تکانه‌ای، خیال‌بافی[۲] و مانند آن نیستند، تا حدی برای روانکاو روشن می‌شود. گزارش بالینی دوم بر نمونه‌ای تمرکز دارد که در آن، هذیان بدنی روانکاو در کنار تجربیات حسی و فانتزی‌های مرتبط با بدن روانکاوی‌شونده، ابزاری اصلی برای روانکاو بوده که به وسیله‌ی آنها نگرانی‌های عمده‌ای را که (به صورت بیناسوژه‌ای) ایجاد می‌شده، تجربه کرده و معنای آنها را درک کرده است.

و او شاید نمی‌داند که چه باید کرد، مگر این که در لحظه‌ای زندگی کند که فقط اکنون نیست، بلکه حالِ گذشته است، مگر این که آگاه باشد، نه از آنچه که مُرده، بلکه از آنچه که هنوز زنده است (تی. اس. الیوت، ۱۹۱۹، ص ۱۱).

 

به مناسبت جشن ۷۵ سالگی تأسیس نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی[۳]، سعی خواهم کرد به جنبه‌ای بپردازم که به زعم من «لحظه‌ی حال گذشته‌ی» روانکاوی است. عقیده‌ی من این است که وجه مهمی از این «لحظه‌ی حال» برای روانکاوی، ایجاد مفهوم‌سازی تحلیلی ماهیت تعامل سوژه‌بودگی و بیناسوژگی در محیط تحلیلی و شناسایی مفاهیمی برای تکنیک موجود در این ساخته‌های مفهومی است.

در این مقاله، محتوای بالینی دو تحلیل را ارائه خواهم داد و سعی خواهم کرد تا برخی از راه‌هایی را که درک تعامل سوژه‌بودگی و بیناسوژگی (آگدن، a 1992)، (b 1992) از طریق آنها بر عمل روانکاوی و روش به وجود آمدن نظریه‌ی بالینی اثر می‌گذارد، نشان دهم. همان‌گونه که خواهید دید، من حرکت دیالکتیک سوژه‌بودگی و بیناسوژگی را حقیقت بالینی اساسی روانکاوی می‌دانم که هر نوع تفکر تحلیلی بالینی سعی در تشریح آن با عبارات دقیق‌تر و سازنده‌تر از قبل دارند.

مفهوم سوژه‌ی تحلیلی، آنگونه که در کار کلاین و وینیکات توضیح داده شده، به تأکید بیش از پیش بر وابستگی متقابل سوژه و اُبژه در روانکاوی (آگدن، b 1992) منجر شده است. به عقیده‌ی من منصفانه است اگر بگوییم تفکر روانکاوانه‌ی معاصر در حال نزدیک شدن به نقطه‌ای است که دیگر کسی نمی‌تواند روانکاو و روانکاوی‌شونده را دو سوژه‌ی جدا از هم بداند که هر یک دیگری را اُبژه در نظر می‌گیرد. این گمان که روانکاو مانند یک صفحه‌ی سفید و خنثی برای فرافکنی بیمار است، در مفاهیم فعلی فرآیند تحلیلی از اهمیت کمتری برخوردار است.

در طول پنجاه سال گذشته، روانکاوان دیدگاه خود را نسبت به روش کارشان تغییر داده‌اند. اکنون بسیاری از آنها پذیرفته‌اند که تفسیر، به جای این که با توجه به پویایی‌های درون‌روانی بیمار صورت گیرد، باید بر اساس تعامل بیمار و روانکاو در سطحی درون‌روانی انجام شود (اُشونسی[۴]، ۱۹۸۳، ص ۲۸۱)[۵].

در برداشت خود من از بیناسوژگی تحلیلی تأکید اصلی بر ماهیت دیالکتیک آن است (آگدن، ۱۹۷۹)، (۱۹۸۲)، (۱۹۸۵)، (۱۹۸۶)، (۱۹۸۸)، (۱۹۸۹). این ادراک شرح و تفصیلی از عقیده‌ی وینیکات است که می‌گوید: «چیزی به عنوان نوزاد [مستقل از مراقبت مادر] وجود ندارد» (ذکر شده در وینیکات، ۱۹۶۰، ص ۳۹، پانویس). به عقیده‌ی من، در یک موقعیت تحلیلی، چیزی به عنوان روانکاوی‌شونده جدا از رابطه با روانکاو و چیزی به اسم روانکاو مستقل از رابطه با روانکاوی‌شونده وجود ندارد. فکر می‌کنم که وینیکات اظهاراتش را عمداً ناتمام گذاشته. فرض او بر این است که دیگران خواهند فهمید که این عقیده که چیزی به عنوان نوزاد وجود ندارد، به طرز بازیگوشانه‌ای اغراق‌آمیز و جزئی از یک گفته‌ی متناقض طولانی‌تر است. از چشم‌اندازی دیگر (از دیدگاه «قطب» دیگر این پارادوکس)، بدیهی است که نوزاد و مادری وجود دارند که دو وجود فیزیکی و روانی مستقل را تشکیل می‌دهند. وحدت مادر-نوزاد در تنشی پویا با مادر و نوزاد در مجزا بودن‌شان همزیستی دارد.

به همین صورت، بیناسوژگی روانکاو-روانکاوی‌شونده در تنشی پویا با روانکاو و روانکاوی‌شونده به مثابه افرادی با تفکرات، حس‌ها، احساسات، واقعیت جسمی، هویت روانی و… خودشان، همزیستی دارد. نه بیناسوژگی مادر-نوزاد و نه بیناسوژگی روانکاو-روانکاوی‌شونده (به مثابه وجودهای روانی مجزا) به شکل خالص وجود ندارند. بیناسوژه‌ای و سوژه‌بودگی انفرادی[۶]، هر یک دیگری را خلق، نفی و حفظ می‌کنند (آگدن، b 1992، بحث در مورد دیالکتیک یگانگی[۷] و دوگانگی[۸] در رشد (تحول) زودهنگام و رابطه‌ی تحلیلی را ببینید). در هر دو رابطه‌ی مادر و نوزاد و روانکاو و روانکاوی‌شونده، وظیفه این نیست که عناصر تشکیل دهنده‌ی رابطه را از هم جدا کنیم تا بدانیم کدام ویژگی‌ها متعلق به هر فرد است؛ بلکه، از دیدگاه وابستگی متقابل سوژه و اُبژه، وظیفه‌ی تحلیلی این است که تلاش کنیم ماهیت ویژه‌ی تجربه‌ی تعامل سوژه‌بودگی انفرادی و بیناسوژگی را هر چه کامل‌تر شرح دهیم.

در این مقاله، تلاش خواهم کرد تحولات تجربه‌ی حضور همزمان در درون و بیرون بیناسوژگی روانکاو-روانکاوی‌شونده را، که به آن «]بُعد[ سوم تحلیلی» خواهم گفت، با جزئیات شرح دهم. این سوژه‌بودگی سوم[۹]، سوم تحلیلی بیناسوژه‌ای (همان «اُبژه‌ی تحلیلی» گرین [۱۹۷۵])، محصول دیالکتیکی منحصر‌به‌فرد است که توسط (بین) سوژه‌بودگی‌های مجزای روانکاو و روانکاوی‌شونده در محیط تحلیلی به وجود آمده است[۱۰].

من قسمت‌هایی از دو تحلیل را ارائه خواهم داد که جنبه‌های مختلف تعامل پویایی سوژه‌بودگی‌های تشکیل‌دهنده‌ی سوم تحلیلی را مشخص می‌نمایند. اولین قسمت از یک تحلیل، بر اهمیت معمولی‌ترین و روزمره‌ترین جنبه‌های کارکردهای زمینه‌ای ذهن (که به نظر می‌رسد هیچ ربطی به بیمار ندارد)، در خدمت تشخیص و پردازش انتقال- انتقال متقابل، تأکید دارد.

مشاهده‌ی دوم فرصت بررسی موردی را فراهم می‌کند که در آن، سوم تحلیلی تا حد زیادی به واسطه‌ی هذیان بدنی و دیگر اَشکال احساسات بدنی و فانتزی‌های مرتبط به بدن، توسط روانکاو و روانکاوی‌شونده تجربه شده است. این را نیز مطرح خواهم کرد که وظیفه‌ی روانکاو در به کار بردن نمادهای کلامی برای صحبت با صدایی که در سوم تحلیلی بیناسوژه‌ای ایجاد شده، با آن تجربه تغییر یافته و حالا قادر است درباره‌ی آن صحبت کند، آن هم با صدای خودش، به عنوان روانکاو روانکاوی‌شونده (که او نیز بخشی از این تجربه‌ی سوم [تحلیلی] بوده است).

تصویر بالینی: نامه‌ی دزدیده شده[۱۱]

در یکی از آخرین دیدارهایم با آقای اِل، بیماری که نزدیک به سه سال با او کار کرده بودم، متوجه شدم که دارم به پاکتی که روی میز نزدیک صندلی‌ام در اتاق مشاوره‌ام بود، نگاه می‌کنم. در طول یک هفته یا ده روز گذشته، از آن برای نوشتن شماره تلفن‌هایی که از پیغام‌گیر می‌گرفتم، ایده‌هایی که برای کلاس‌های درسم به سرم می‌زد، کارهایی که باید انجام می‌دادم و یادداشت‌های دیگر استفاده کرده بودم. با این که آن پاکت بیشتر از یک هفته جلوی چشمم بود، تا آن لحظه متوجه نشده بودم که در قسمت پایینی سمت راست جلوی پاکت یک سری خط عمودی وجود دارد، علامت‌هایی که ظاهراً نشان دهنده‌ی این بودند که آن نامه بخشی از پست تبلیغاتی بوده است. با حس ناامیدی واضحی خشکم زد: نامه‌ای که در آن پاکت به دستم رسیده بود، از یکی از همکارانم در ایتالیا بود که درباره‌ی موضوعی برایم نوشته بود که به نظرش حساس بود و می‌بایست به محرمانه‌ترین صورت بین خودمان بماند.

بعد به تمبرها نگاه کردم و برای اولین بار متوجه دو چیز جزئی دیگر شدم. تمبرها باطل نشده بودند و روی یکی از سه تمبر، کلماتی نوشته شده بود که در کمال تعجب می‌توانستم بخوانم‌شان. کلمات «ولفگانگ آمادئوس موتسارت» را دیدم و بعد از لحظه‌ای درنگ متوجه شدم که آن کلمات اسم کسی بودند که می‌شناختم‌اش و در ایتالیایی و انگلیسی «یکسان» نوشته می‌شود.

وقتی خودم را از این خیالات بیرون کشیدم، به این فکر افتادم که این موضوع چطور می‌توانست به آنچه که در آن لحظه بین من و بیمار می‌گذشت، مربوط شود. تلاش برای  ایجاد این تغییر در حالات روانی برایم مثل نبرد دشوار مبادرت به «مبارزه با واپس‌رانی»[۱۲] بود که وقتی می‌خواستم رؤیایی را به یاد بیاورم که بعد از بیدار شدن در حال ناپدید شدن بود، تجربه‌اش کرده بودم. در سال‌های گذشته، این «لغزش‌های توجه[۱۳]» را کنار گذاشته بودم و تلاش کرده بودم خود را وقف فهمیدن حرف‌های بیمار کنم، چون وقتی از آن خیالات برمی‌گردم، به ناچار کمی از بیمار عقب مانده‌ام.

متوجه شدم که به خلوص صمیمیتی که آن نامه در ظاهر منتقل می‌کرد، بدبین بودم. فانتزی زودگذر من که آن نامه بخشی از پست تبلیغاتی بوده، بازتاب این حس بود که گول خورده بودم. احساس کردم که ساده‌لوح و زودباور بوده‌ام و آماده‌ی این که باور کنم راز خاصی با من در میان گذاشته شده. چند تداعی گسسته داشتم، از جمله تصویر یک گونی پستی پر از نامه با تمبرهایی که باطل نشده بودند، کیسه‌ی تخم عنکبوت، تار شارلوت[۱۴]، پیام شارلوت روی تار عنکبوت، تمپلتون موشه و ویلبر معصوم. هیچ یک از این افکار ربطی به آنچه که بین من و آقای اِل می‌گذشت، نداشت: حس کردم انگار فقط دارم مرحله‌های[۱۵] تحلیل انتقال متقابل را به شیوه‌ای ظاهراً اجباری، تحمل می‌کنم.

وقتی که به حرف‌های آقای اِل، مدیر ۴۵ ساله‌ی یک شرکت بزرگ غیرانتفاعی گوش می‌دادم، آگاه بودم که او به روشی صحبت می‌کند که تا حد زیادی مختص خودش است؛ خسته و ناامید به نظر می‌رسید، با این حال سرسختانه خود را می‌کشاند و «تداعی‌های آزاد» تولید می‌کرد. آقای اِل در تمام طول تحلیل به شدت تلاش کرده بود تا از محدوده‌های گسستگی عاطفی[۱۶] مفرط‌اش از خودش و دیگران فرار کند. به توضیحاتش در مورد رانندگی به سمت خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرد و نمی‌توانست حس کند که آنجا خانه‌ی او است، فکر کردم. وقتی قدم به داخل خانه گذاشت، «زن و چهار بچه‌ای که آنجا زندگی می‌کردند» با او سلام و احوالپرسی کردند، اما نمی‌توانست احساس کند که آنها همسر و فرزندان او هستند. «حس می‌کنم خودم در عکس نیستم، با این حال آنجا حضور دارم. در آن لحظه که ناهماهنگی‌ام با آنها را تشخیص دادم، حس جدا بودن می‌کردم، حسی که خیلی نزدیک به احساس تنهایی است».

در ذهن خودم این ایده را امتحان کردم که شاید احساس می‌کنم گول او و صداقت ظاهری‌اش در تلاش برای گفتگو با من را خورده‌ام؛ اما این فکر به نظرم نشدنی آمد. یادم آمد که وقتی آقای اِل بارها و بارها برایم توضیح می‌داد که می‌داند باید چیزی احساس کند، اما اصلاً نمی‌داند آن چیز چه می‌تواند باشد، ناامیدی در صدایش موج می‌زد.

رویاهای بیمار به طور منظم پر می‌شدند از افراد فلج، زندانی‌ها و آدم‌های لال. در یکی از آخرین خواب‌هایش، موفق شده بود بعد از صرف انرژی بسیار زیاد، سنگی را در هم بشکند تا فقط هیروگلیف‌های حک شده در درون سنگ (مثل فسیل) را پیدا کند. وقتی فهمیده بود که ذره‌ای از معنی هیروگلیف‌ها را نمی‌فهمد، خوشحالی اولیه‌اش از بین رفته بود. در خواب، کشف او برای لحظه‌ای هیجان‌انگیز بوده، اما در پایان به تجربه‌ای پوچ و به طرز دردناکی خسته‌کننده تبدیل شده بود که او را به شدت ناامید کرده بود. حتی این حس ناامیدی بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده بود و به مجموعه‌ای بی‌جان از تصاویری که برایم «گزارش می‌داد» (به جای گفتن به من)، تبدیل شده بود. آن خواب به خاطره‌ای عقیم تبدیل شده بود و دیگر مانند مجموعه‌ای از احساسات حس زنده بودن نداشت.

به این فکر کردم که ممکن است تجربه‌ی من در آن زمان شکلی از همانندسازی فرافکنانه[۱۷] تصور شود که در آن من در تجربه‌ی ناامیدی بیمار از ناتوانی در تشخیص و تجربه‌ی یک زندگی درونی که به نظر پشت سدی نفوذناپذیر قرار داشت، شریک می‌شدم. این فرمول‌بندی معنایی عقلانی داشت، اما کلیشه‌ای و از نظر احساسی ناکافی به نظر می‌رسید. بعد، به سمت مجموعه‌ای از افکار نارسیسیستیک و رقابتی مرتبط با مسائل حرفه‌ای کشیده شدم که کم‌کم به نوعی نشخوار فکری تبدیل شدند. این نشخوارها به طرز ناخوشایندی با این واقعیت که باید ماشینم را که در تعمیرگاه بود، قبل از ساعت شش بعد از ظهر، یعنی زمان بسته شدن گاراژ، تحویل می‌گرفتم، قطع می‌شد. باید مراقب می‌بودم که آخرین جلسه‌ی تحلیلی آن روز را دقیقاً در ساعت پنج و نیم به پایان ببرم، البته اگر اصلاً شانس می‌آوردم و قبل از بسته شدن گاراژ به آنجا می‌رسیدم. در ذهنم تصویر واضحی از خودم به ذهنم می‌آمد که روبروی در بسته‌ی گاراژ ایستاده‌ام و ماشین‌ها پشت سرم به سرعت در رفت و آمدند. از این که صاحب گاراژ چطور در را سر ساعت شش عصر بسته، با این که من سال‌ها بود مشتری او بودم و او خیلی خوب می‌دانست که من ماشینم را احتیاج دارم، احساس ناتوانی و خشم شدید (همینطور کمی دلسوزی برای خود) کردم. در این تجربه‌ی خیالی، یک حس عمیق و شدید پریشانی و انزوا بود، همینطور حس فیزیکی ملموس سفتی پیاده‌رو، بوی زننده‌ی دود اگزوزها و شن‌دار بودن پنجره‌های شیشه‌ای کثیف گاراژ.

اگر چه در آن زمان کاملاً از آن آگاه نبودم، حالا با نگاه به گذشته بهتر می‌توانم بفهمم که این احساسات و تصاویر، که با نشخوارهای فکری نارسیسیستیک/ رقابتی‌ام شروع و به فانتزی‌هایی درباره‌ی پایان دادن غیرارادی به زمان آخرین بیمار آن روزم و بعد ماندن پشت درهای بسته‌ی گاراژ ختم شده بودند، واقعاً آشفته‌ام کردند.

وقتی با حواسی جمع‌تر به گوش دادن به حرف‌های آقای اِل برگشتم، سخت تلاش کردم تا چیزهایی را که او در حال بحث کردن درباره‌شان بود، کنار هم بگذارم: غرق شدن همسرش در کارش و خستگی شدید هر دوی آن‌ها در پایان روز؛ بدبیاری‌های مالی و ورشکستگی قریب الوقوع برادر زنش؛ اتفاقی که در موقع دویدنش افتاده بود و نزدیک بوده با یک موتورسوار بی‌احتیاط تصادف کند. می‌توانستم هر یک از این تصاویر را نمادی از آنچه که قبلاً درباره‌شان بحث کرده بودیم، در نظر بگیرم؛ از جمله همان جداشدگی‌ای که به نظر می‌رسید در هر آنچه که بیمار درباره‌اش صحبت می‌کرد، رسوخ کرده و همینطور قطع ارتباطی که من هم نسبت به خودم و هم نسبت به او حس می‌کردم. با این حال، تصمیم گرفتم مداخله نکنم، زیرا به نظرم می‌رسید که اگر بخواهم در این مرحله تفسیری ارائه دهم، فقط خودم را تکرار می‌کردم و چیزی می‌گفتم تا خیال خودم را راحت کنم که حرفی برای گفتن دارم.

تلفن دفترم کمی قبل در حین جلسه زنگ خورده بود و دکمه‌ی پیغام‌گیر دو بار برای ضبط پیغام کلیک کرده بود. وقتی تلفن زنگ خورد، آگاهانه به این فکر نکردم که چه کسی ممکن است زنگ زده باشد، اما در آن لحظه ساعت را چک کردم تا ببینم چقدر طول خواهد کشید تا پیغام را بشنوم. از فکر شنیدن صدایی شاداب از نوار پیغام‌گیر، احساس آرامش کردم. دلیلش این نبود که تصور شنیدن خبر خوبی داشتم؛ بیشتر به این خاطر بود که مشتاق شنیدن صدایی‌ تر و تازه بودم. جزئی حسی در این فانتزی بود؛ می‌توانستم نسیم خنکی را حس کنم که روی صورتم می‌وزید و داخل ریه‌هایم می‌شد و سکون خفقان‌آور اتاق بدون تهویه و دَم‌دار را کمتر می‌کرد. یاد تمبرهای تازه‌ی روی پاکت افتادم که رنگ‌های واضح و باطراوت داشتند و اثری از علامت‌های خشن، ماشینی و پاک‌نشدنی ابطال روی آنها نبود.

دوباره به پاکت نگاه کردم و متوجه چیزی شدم که از همان اول فقط به طور نیمه‌خودآگاه[۱۸] از آن آگاه شده بودم: اسم و آدرس من با ماشین‌تحریر دستی تایپ شده بود، نه با کامپیوتر، نه با دستگاه برچسب‌زَن و نه حتی با ماشین‌تحریر برقی. می‌شود گفت به خاطر کیفیت شخصی‌ای که اسمم «گفته» شده بود، خوشحال بودم. تقریباً می‌توانستم بی‌نظمی‌های ویژه‌ی[۱۹] هر حرف تایپ‌شده را بشنوم: مبهم بودن خط، کمرنگ بودن بخش بالایی حرف ‘t’. این برایم مثل لهجه و انحنای یک صدای انسانی بود که با من حرف می‌زد و اسم مرا می‌دانست.

این افکار و احساسات، همچنین احساساتی که با این فانتزی همراه بودند، چیزی را که آن بیمار ماه‌ها قبل به من گفته بود، ولی بعدها به آن اشاره‌ای نکرده بود، به ذهن (و بدن) من می‌آورد. او به من گفته بود که وقت‌هایی خود را به من نزدیکتر از همیشه حس می‌کرد که من اشتباه می‌کردم یا چیزها را اشتباه متوجه می‌شدم، نه وقت‌هایی که حرف‌های به ظاهر درستی می‌زدم. چند ماه طول کشید تا کاملاً بفهمم منظورش از این حرف چه بود. در آن مرحله از جلسه، کم‌کم این توانایی را پیدا کردم که احساس ناامیدی را که از تلاش پرشور خودم و بیمار برای یافتن چیزی انسانی و شخصی در کارمان حس می‌کردم، برای خودم تشریح کنم. کم‌کم این را هم داشتم حس می‌کردم که تا حدی به ترس، ناامیدی و خشمی پی می‌برم که با تجربه‌ی برخورد دوباره و دوباره با چیزی که انسانی به نظر می‌رسد اما حسی ماشینی و غیرشخصی دارد، مرتبط است.

یادم افتاد که آقای اِل مادرش را «مرگ مغزی»[۲۰] توصیف می‌کرد. او نمی‌توانست حتی یک مورد را به یاد بیاورد که مادرش ذره‌ای حس خشم یا هر حس شدید دیگری از خود نشان داده باشد. او خودش را در کار خانه و «آشپزی کاملاً بی‌روح» غرق کرده بود. مشکلات روحی همیشه برایش پیش پا افتاده بودند. مثلاً، وقتی بیمار پسربچه‌ای شش ساله بوده و هر شب از این می‌ترسیده که موجوداتی زیر تختش پنهان شده باشند، مادرش به او می‌گفته: «این زیر هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد». این جمله به نمادی در تحلیل ناهماهنگی بین دقت این جمله از یک طرف (در واقع هیچ موجودی زیر تخت او نبود) و بی‌میلی/ ناتوانی مادر از شناخت زندگی درونی بیمار از طرف دیگر (چیزی بود که پسر از آن می‌ترسید و مادر از تأیید، شناسایی و حتی کنجکاوی درباره‌ی آن سر باز می‌زد) تبدیل شد.

حالا به ذهنم خطور کرد که رشته‌ی افکار آقای اِل -احساس خستگی شدیدش، ورشکستگی احتمالی برادر زنش و آن تصادف بالقوه شدید یا حتی مرگبار- بازتابی از تلاش‌های ناخودآگاه او برای صحبت با من درباره‌ی احساس نوپایش است که کار تحلیل را بی‌رمق، شکست‌خورده و در حال مرگ می‌دید. رفته‌رفته این احساس را پیدا می‌کرد که در گفتگوی ما با هم حس زندگی وجود ندارد؛ بلکه به نظرش من قادر نبودم از رابطه‌ای ماشینی با او فراتر بروم، درست همانطور که او نمی‌توانست رابطه‌ای انسانی با من داشته باشد.

من به بیمار گفتم که فکر می‌کنم جلسه‌ی ما برایش مثل یک کار اجباری ملال‌آور است، چیزی مثل کار در کارخانه که برای ورود و خروج باید کارت بکشد. بعد گفتم که حس می‌کنم او بعضی اوقات در این مدت که پیش من است، به قدری ناامیدانه احساس خفگی می‌کند که باید شبیه حس خفگی از چیزی شبیه هوا باشد، اما در واقع از خلأ است.

صدای آقای اِل به حدی بلندتر و واضح‌تر شد که قبل از آن نشنیده بودم؛ او گفت: «بله، شب‌ها از ترس خفه شدن پنجره‌ها را باز می‌گذارم و می‌خوابم. بیشتر وقت‌ها با وحشت از خواب بیدار می‌شوم، انگار کسی یک کیسه پلاستیکی روی سرم گذاشته و دارد خفه‌ام می‌کند». بیمار در ادامه گفت که وقتی وارد اتاق مشاوره‌ی من می‌شود، مدام حس می‌کند که اتاق زیادی گرم است و هوا به طرز نگران‌کننده‌ای راکد است. دلیل این که هیچ‌وقت پیش نیامده بود که از من بخواهد بخاری پای مبل را خاموش کنم یا یکی از پنجره‌ها را باز کنم، تا حد زیادی این بوده که تا آن لحظه هیچ‌وقت کاملاً آگاه نبوده که چنین حسی داشته. گفت که خیلی ناامیدکننده است که بفهمی چقدر کم به خودت اجازه داده‌ای از آنچه که در درونت می‌گذرد باخبر شوی، تا حدی که حتی متوجه نشده‌ای که هوای اتاق زیادی گرم است.

آقای اِل یک ربع باقی‌مانده‌ی جلسه ساکت ماند. سکوتی به آن بلندی قبل از آن در حین تحلیل پیش نیامده بود. در طول این سکوت، اجباری به حرف زدن احساس نمی‌کردم. در واقع، حس آرامش و آسودگی زیادی نسبت به آنچه که بیشتر اوقات جلسه را فرا می‌گرفت و اکنون آن را «اندیشه‌ورزی مضطربانه»[۲۱] می‌دانم، وجود داشت. متوجه شدم که من و آقای اِل چه تلاشی می‌کردیم تا تحلیل را از فروپاشی و یأس دور نگه داریم: خودمان را در گذشته تصور می‌کردم که دیوانه‌وار به توپ بادی ضربه می‌زدیم و سعی می‌کردیم آن را در هوا نگه داریم. به پایان جلسه که نزدیک می‌شدیم، کسل شدم و مجبور بودم با خواب بجنگم.

در شروع جلسه‌ی بعد، بیمار گفت که صبح زود با خوابی که دیده بود، بیدار شده بود. در خواب،

او زیر آب بود و می‌توانست دیگران را ببیند که کاملاً برهنه بودند. متوجه شد که او هم برهنه است، اما نسبت به آن حس خودآگاهی ندارد. نفسش را حبس می‌کرد و می‌ترسید که اگر دیگر نتواند نفسش را نگه دارد، غرق شود. یکی از مردانی که زیر آب به راحتی تمام نفس می‌کشید، به او گفت که اگر نفس بکشد هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. او با احتیاط تمام نفسی گرفت و متوجه شد که می‌تواند نفس بکشد. با این که هنوز زیر آب بود، صحنه عوض شد. او داشت به شدت گریه می‌کرد و احساس غم عمیقی داشت. دوستی که نتوانسته بود چهره‌اش را تشخیص دهد، با او صحبت کرد. آقای اِل گفت که از دوستش ممنون بود که سعی نکرده بود او را دلداری دهد.

بیمار گفت که وقتی از آن خواب بیدار شد، نزدیک بود گریه‌اش بگیرد. از رختخواب بیرون آمده بود چون فقط می‌خواست آنچه را که حس می‌کرد، دوباره حس کند، هرچند نمی‌دانست به خاطر چه چیزی غمگین است. آقای اِل متوجه شد دارد مثل همیشه تلاش می‌کند احساس غم و اندوه را به حس اضطراب در مورد کسب و کارش یا نگرانی در مورد موجودی حساب بانکی‌اش یا موضوعات دیگری که خود را با آنها «مشغول می‌کند»، تغییر دهد.

بحث

این گزارش را نه به عنوان نقطه عطفی در یک تحلیل، بلکه برای انتقال حس حرکت دیالکتیک سوژه‌بودگی و بیناسوژگی در محیط تحلیلی ارائه کردم. تلاش کرده‌ام تشریح کنم که چگونه تجربه‌ی من به عنوان یک روانکاو (از جمله کارکرد زمینه‌ای به‌زحمت محسوس و اغلب بی‌نهایت مبتذل ذهن من) توسط تجربه‌ی بیناسوژه‌ای ایجاد شده توسط روانکاو و روانکاوی‌شونده زمینه‌سازی[۲۲] می‌شود. هیچ فکر، حس یا احساسی را نمی‌توان همان‌گونه تلقی کرد که خارج از زمینه‌ی بیناسوژگی خاص (و مدام در حال تغییر) خلق‌شده توسط روانکاو و روانکاوی‌شونده، بوده یا خواهد بود[۲۳].

می‌خواهم بحث را با ذکر این نکته آغاز کنم که خوب می‌دانم که شکل ارائه‌ی محتوای بالینی من کمی عجیب بود، چون تقریباً تا اواخر این گزارش هیچ اطلاعاتی از نوع معمول درباره‌ی آقای اِل نمی‌دهم.  این کار را کردم تا بفهمانم که آقای اِل بعضی وقت‌ها تا چه حد از افکار و احساسات آگاهانه‌ی من غایب بود. توجه من در طول این دوره‌های «خیال‌اندیشی» اصلاً بر آقای اِل متمرکز نبود (من از اصطلاح بی‌یان[۲۴] یعنی خیال‌اندیشی[۲۵] استفاده می‌کنم تا علاوه بر آن حالات روانی که به وضوح منعکس‌کننده‌ی پذیرندگی روانکاو نسبت به روانکاوی‌شونده است، به مجموعه‌ی متنوعی از حالات روانی اشاره کنم که ظاهراً منعکس‌کننده‌ی خود-مشغولیت‌های[۲۶] نارسیسیستیک، نشخوار فکری وسواس‌گونه، رؤیاپردازی، فانتزی‌های جنسی و … روانکاو هستند).

با در نظر گرفتن جزئیات خود محتوای بالینی که به مرور آشکار می‌شد، تجربه‌ی من در مورد پاکت (در محدوده‌ی این تحلیل) به این صورت شروع شد که من متوجه پاکتی شدم که با وجود این واقعیت که هفته‌ها آنجا بود، در آن لحظه به مثابه رویدادی روانی، حامل معانی روانی، که قبل از آن لحظه وجود نداشت، متولد شد. من این معانی جدید را فقط بازتابی از رفع واپس‌رانی درون خودم نمی‌دانم، بلکه این رویداد را بازتابی از این حقیقت می‌بینم که یک سوژه‌ی جدید (سوم تحلیلی) توسط (بین) آقای اِل و خود من به وجود می‌آمد که منجر به خلق پاکت به عنوان یک «اُبژه‌ی تحلیلی» (بی‌یان، ۱۹۶۲)، (گرین[۲۷]، ۱۹۷۵) شد. وقتی من متوجه این «اُبژه‌ی جدید» روی میزم شدم، طوری به سمت آن کشیده شدم که آنقدر ایگو-آشنا[۲۸] بود که می‌شود گفت برایم رویدادی کاملاً ناخودآگاه بود. توجه من به علامت‌های ماشینی روی پاکت که آنها هم تا قبل از آن (برای من) وجود نداشتند: برای اولین بار در محدوده‌ی ماتریسی از معانی مرتبط با ناامیدی به خاطر فقدان احساس حرف زدن به روشی انسانی، متوجه آن علامت‌ها شدم. تمبرهای باطل‌نشده هم به روشی مشابه «خلق شدند» و در تجربه‌ی بیناسوژه‌ای در حال گسترش جای گرفتند. احساس بیگانگی به حدی بالا رفت که اسم موتسارت را به عنوان بخشی از یک «زبان مشترک» به سختی تشخیص دادم.

یکی از جزئیاتی که نیاز به توضیح دارد، مجموعه‌ای از تداعی‌های گسسته‌ی مربوط به تار شارلوت است. این افکار و احساسات با این که بسیار شخصی و نسبت به تجربه‌ی زندگی خود من ویژه‌ بودند، دوباره در محدوده‌ی تجربه‌ی سوم تحلیلی از نو خلق می‌شدند. من آگاهانه می‌دانستم که تار شارلوت برایم بسیار مهم است، اما اهمیت ویژه‌ی کتاب نه‌تنها واپس‌رانده شده بود، بلکه هنوز به آن شیوه‌ای که در آن زمان وجود داشت، متولد نشده بود. تنها چند هفته بعد از آن جلسه بود که متوجه شدم آن کتاب در اصل به شدت با احساس تنهایی ارتباط داشت (و در حال مرتبط شدن بود). برای اولین بار (در هفته‌های بعدی) فهمیدم که این کتاب را در دوره‌ای از کودکی‌ام که به شدت تنها بودم، بارها و بارها خوانده بودم و کاملاً با شخصیت ویلبر که ناجور و طردشده بود، همذات‌پنداری کرده بودم. من این تداعی‌های (عمدتاً ناخودآگاه) نسبت به تار شارلوت را یادآوری خاطره‌ای که سرکوب شده بود نمی‌دیدم، بلکه آن را خلق تجربه‌ای (در و از طریق بیناسوژگی تحلیلی) می‌دانستم که قبلاً به شکلی که حالا داشت به خود می‌گرفت، وجود نداشت. این برداشت از تجربه‌ی تحلیلی در این مقاله نقشی اساسی دارد: تجربه‌ی تحلیلی در مرز بین گذشته و آینده رخ می‌دهد و شامل «گذشته»ای است که به وسیله‌ی تجربه‌ای که بین روانکاو و روانکاوی‌شونده (یعنی در سوم تحلیلی) ایجاد شده، از نو در حال تولید شدن (هم برای روانکاو و هم برای روانکاوی‌شونده) است.

هر بار که توجه آگاهانه‌ی من از تجربه‌ی خیال‌اندیشی‌های «خودم» به آنچه که بیمار در حال گفتنش بود و چگونگی گفتن آن چیز به من و نحوه‌ی بودنش با من معطوف می‌شد، به همان جایی که چند ثانیه یا دقیقه قبل از آن بودم، «برنمی‌گشتم». هر بار، با تجربه‌ی آن خیال‌اندیشی تغییر کرده بودم، گاهی فقط به نحوی نامحسوس. در جریان آن خیال‌اندیشی که به تازگی شرح دادم، اتفاقی افتاد که به هیچ وجه نمی‌توان آن را جادویی یا عرفانی تلقی کرد. در واقع، چیزی که اتفاق افتاد آنقدر معمولی و به طرز ساده‌ای پیش پا افتاده بود که به عنوان یک رویداد تحلیلی تقریباً نامشهود بود.

وقتی بعد از یک سری افکار و احساسات مربوط به پاکت، دوباره توجهم را روی آقای اِل متمرکز کردم، نسبت به کیفیت اسکیزوئید تجربه‌ی او و پوچی تلاش‌های او و خود من برای ایجاد چیزی در کنار هم که حس واقعی بودن داشته باشد، پذیراتر بودم. تیزهوشانه از احساس خودسری مرتبط با حسی که نسبت به جایگاهش در خانواده و دنیا داشت، بیشتر آگاه شدم، همینطور از احساس بیهودگی مرتبط با تلاش‌های خود من برای این که روانکاو او باشم.

بعد درگیر سری دوم افکار و احساسات خود-درگیر[۲۹] شدم (به دنبال تنها تلاش نسبتاً رضایت‌بخشم برای مفهوم‌سازی ناامیدی خودم و ناامیدی بیمار در محدوده‌ی همانندسازی فرافکنانه)[۳۰]. افکارم با فانتزی‌ها و احساسات مضطربانه‌ی مربوط به بسته شدن گاراژ و نیازم به «سر وقت» پایان دادن به آخرین جلسه‌ی آن روز متوقف شدند. ماشینم تمام روز در تعمیرگاه بود، ولی فقط با وجود آقای اِل در آن لحظه بود که ماشین به مثابه اُبژه‌ی تحلیلی به وجود آمد. فانتزی بسته شدن گاراژ، در آن لحظه نه توسط من به طور جداگانه، که از طریق شرکت من در تجربه‌ی بیناسوژه‌ای با آقای اِل ایجاد شد. افکار و احساسات مربوط به ماشین و گاراژ در هیچ یک از جلسات روانکاوی که در طول آن روز داشتم، پیش نیامدند.

در خیال‌اندیشی مربوط به بسته شدن گاراژ و نیاز من به پایان دادن سر وقت به آخرین جلسه‌ی روانکاوی آن روز، تجربه‌ی روبرو شدن من با بی‌عاطفگی ماشینی ثابت در خودم و دیگران در شکل‌های مختلف تکرار شد. حس سفتی (پیاده‌رو، شیشه و شن) و خفگی (دود اگزوز) با این فانتزی‌ها در هم آمیخته بودند. این فانتزی‌ها حسی از اضطراب و فوریت در من ایجاد کردند که نادیده گرفتن‌شان رفته‌رفته برایم مشکل می‌شد (هر چند در گذشته احتمالاً توانسته‌ام این فانتزی‌ها و احساسات را به راحتی کنار بزنم، چون برای تحلیل اهمیتی نداشتند و فقط تداخلی بودند که می‌بایست بر آنها غلبه کرد).

وقتی به گوش دادن به صحبت‌های آقای اِل «برگشتم»، هنوز به خاطر چیزی که در جلسه در حال روی دادن بود، کاملاً گیج بودم و به‌شدت وسوسه می‌شدم چیزی بگویم تا احساس ناتوانی‌ام را از بین ببرم. در این لحظه، رویدادی که قبلاً در آن جلسه «پیش آمده بود» (تماس تلفنی ضبط‌شده توسط پیغام‌گیر) برای اولین بار به عنوان رویدادی تحلیلی (یعنی رویدادی که در محدوده‌ی بیناسوژگیی که شرح داده می‌شد، معنا داشت) اتفاق افتاد. «صدای» ضبط‌شده روی نوار پیغام‌گیر، به احتمال زیاد صدای کسی بود که مرا می‌شناخت و با من به روشی شخصی صحبت می‌کرد. حس‌های فیزیکی تنفس آزادانه و خفگی معانی بیش از پیش مهمی به خود می‌گرفتند. پاکت به اُبژه‌ی تحلیلی متفاوتی نسبت به آنچه که کمی قبل بود، تبدیل شد: حالا معنای آن بازنمایی صدای ویژه و شخصی (آدرس تایپ‌شده با ‘t’ ناقص) بود.

اثر تجمعی[۳۱] این تجربه‌ها در سوم تحلیلی به تغییر شکل چیزی منجر شد که بیمار چند ماه قبل درباره‌ی احساس نزدیکی‌اش به من وقتی که مرتکب اشتباه می‌شدم، به من گفته بود. جمله‌ی بیمار معنای جدیدی به خود گرفت، اما فکر می‌کنم دقیق‌ترش این است که بگویم آن جمله‌ی (به خاطر سپرده‌شده) حالا برای من جمله‌ی جدیدی بود و در این معنی برای اولین بار ادا شده بود.

در آن مقطع از جلسه، کم‌کم توانستم از زبان برای توصیف چیزی از تجربه‌ی روبرویی با جنبه‌ی دیگری از شخصی دیگر و خودم استفاده کنم که به طرز ترسناک و برگشت‌ناپذیری غیرانسانی بود. تعدادی از موضوعاتی که آقای اِل درباره‌شان برایم صحبت کرده بود، حالا انسجامی برایم پیدا کردند که قبلاً نداشتند: حالا به نظرم می‌رسید این موضوعات به این تصور که آقای اِل من و بحث میان ما را شکست‌خورده و در حال مرگ تجربه می‌کرد، نزدیک می‌شدند. این موضوعات «قدیمی» حالا (برای من) به اُبژه‌های تحلیلی جدیدی تبدیل می‌شدند که تازه با آنها روبرو می‌شدم. سعی کردم با بیمار درباره‌ی این صحبت کنم که حس می‌کنم او من و روانکاوی را ماشینی و غیرانسانی می‌داند. قبل از این که مداخله را شروع کنم، در ذهنم آگاهانه برنامه‌ریزی نکردم که از تصویرسازی[۳۲] ماشین‌ها (کارخانه و زمان‌سنج) برای انتقال آنچه در ذهن داشتم، استفاده کنم؛ ناخودآگاه به تصویرسازی خیال‌اندیشانه‌ام درباره‌ی پایان ماشینی (از روی ساعت) جلسه‌ی روانکاوی و بسته شدن گاراژ کشیده شدم. من انتخاب تصویرسازی را بازتابی از روش «صحبت کردنم از» تجربه‌ی ناخودآگاه سوم تحلیلی (بیناسوژگی ناخودآگاه ایجاد شده توسط آقای اِل و خودم) می‌بینم. در عین حال، درباره‌ی سوم تحلیلی از موضعی (به عنوان روانکاو) خارج از آن صحبت می‌کردم.

در ادامه باز هم بدون برنامه‌ریزی قبلی، از تصویر یک اتاق خلأ (یک ماشین دیگر) صحبت کردم که در آن چیزی که هوای حیات‌بخش به نظر می‌آمد، در حقیقت خلأ بود (اینجا، ناخودآگاه به تصاویر حسی[۳۳] تجربه‌ی فانتزی هوای پر از دود اگزوز در بیرون از گاراژ و تنفس هوای تازه‌ی مرتبط با فانتزی دستگاه پیغام‌گیر کشیده شدم)[۳۴]. پاسخ آقای اِل به مداخله‌ی من در بر دارنده‌ی صدایی کامل بود که بازتاب تنفسی کامل (یک بده بستان کامل‌تر) بود. احساسات خودآگاه و ناخودآگاه خود او در مورد طرد شدن از جمع انسان‌ها به شکل تصاویر و احساسات خفگی به دست مادر/روانکاو کُشنده (کیسه‌ی پلاستیکی [پستان] که نمی‌گذاشت هوای حیات‌بخش به او برسد) تجربه شده بود.

سکوت آخر جلسه نیز خود یک رویداد تحلیلی جدید و بازتاب احساس آرامشی بود که با تصویر خفه شدن خشونت‌آمیز با کیسه‌ی پلاستیکی یا حس نگران‌کننده‌ی خفگی در هوای راکد اتاق مشاوه‌ی من تضادی آشکار داشت. دو جنبه‌ی دیگر از تجربه‌ام در طول این سکوت بودند که اهمیت داشتند: فانتزی توپ بادی که آقای اِل و خودم با مشت زدن‌های دیوانه‌وار آن را در هوا نگه می‌داشتیم و احساس خواب‌آلودگی من. هر چند به خاطر روشی که توانستیم با هم سکوت کنیم (در ترکیبی از ناامیدی، خستگی و امید) کاملاً احساس آرامش می‌کردم، در تجربه‌ی سکوت (تا اندازه‌ای منعکس‌شده در خواب‌آلودگی) عنصری بود که شبیه رعدی در دوردست بود (چیزی که من با نگاه به گذشته، آن را عصبانیتی دفع‌شده می‌دیدم).

درباره‌ی خوابی که آقای اِل در آغاز جلسه‌ی بعد درباره‌اش صحبت کرد، فقط به طور خلاصه اظهار نظر خواهم کرد. آن را هم‌زمان پاسخی به جلسه‌ی قبل و شروعی برای تشریح دقیق‌تر جنبه‌ای از انتقال-انتقال متقابل می‌دانم که در آن ترس آقای اِل از تأثیر عصبانیتش بر من و احساسات همجنسگرایانه‌اش نسبت به من تبدیل به اضطراب‌های غالب شدند (کمی قبل، نشانه‌های آن را دریافت کرده بودم، ولی نمی‌توانستم از آنها به عنوان اُبژه‌های تحلیلی استفاده کنم، مثل تصویر و احساس سر و صدای ماشین‌ها پشت سرم در فانتزی مربوط به گاراژ).

در بخش اول خوابش،

بیمار به همراه افراد برهنه‌ی دیگر زیر آب بود، از جمله مردی که به او گفت که اگر نفس بکشد مشکلی پیش نخواهد آمد، هرچند او از غرق شدن می‌ترسید. وقتی نفس کشید، باورش مشکل بود که می‌تواند این کار را انجام دهد.

در بخش دوم خواب،

داشت با غم و اندوه، زار زار گریه می‌کرد که مردی با چهره‌ی تشخیص‌ناپذیر در کنار او ماند، بدون این که سعی کند او را دلداری دهد.

من این رؤیا را تا اندازه‌ای ابراز این احساس آقای اِل می‌دانم که در جلسه‌ی قبل، هر دوی ما با هم چیزی مهم درباره‌ی زندگی ناخودآگاه او (زیر آب) تجربه و شروع به درک بهتر آن کرده بودیم و این که من نه از دست‌پاچه (غرق) شدنم از احساس تنهایی، غم و پوچی او می‌ترسیدم و نه نگران او بودم. در نتیجه، او جرأت کرد به خود اجازه دهد زنده باشد (نفس بکشد)، چیزی که قبلاً می‌ترسید او را خفه کند (پستان خلأ/روانکاو). به علاوه به این هم اشاره داشت که تجربه‌ی بیمار برایش کاملاً واقعی به نظر نمی‌آید، چون در رؤیا برایش مشکل بود باور کند که قادر به انجام کاری است که در حال انجامش بود.

در بخش دوم رویای آقای اِل، او صریح‌تر از قبل توانایی تقویت‌شده‌اش در حس غم و اندوهش را ابراز کرد، به گونه‌ای که حس می‌کرد ارتباطش با خودش و با من کمتر قطع می‌شد. به نظرم آمد این رؤیا تا حدی ابراز قدردانی نسبت به من بود، چون احساساتی را که بیمار شروع به تجربه‌شان کرده بود، از او نگرفته بودم، به عبارت دیگر سکوت پایان جلسه‌ی قبل را با یک تفسیر یا هر نوع تلاشی برای از بین بردن یا حتی تغییر دادن اندوهش با حرف‌ها و نظرهایم نشکسته بودم.

احساس کردم که علاوه بر آن قدردانی‌ (آمیخته با شک) که آقای اِل در رابطه با این رویدادها تجربه کرده بود، احساس کمتر تصدیق‌شده‌ی دوسوگرایی[۳۵] نسبت به من هم وجود داشت. قبلاً خواب‌آلودگی خودم در پایان جلسه‌ی قبل که اغلب بازتابی از حالت دفاعی خودم است، در مورد این احتمال به من هشدار داده بود. فانتزی مشت زدن به توپ بادی (پستان) به این اشاره داشت که شاید آن عصبانیتی بوده که دفع می‌شد. رویدادهای بعدی در روانکاوی باعث شد من بیش از پیش متقاعد شوم که بدون چهره بودن مرد در بخش دوم رؤیا، تا حدی نشان‌دهنده‌ی عصبانیت بیمار (انتقال مادرانه) نسبت به من است، چون آنقدر دست‌نیافتنی بودم که انگار بی‌شکل و تشخیص‌ناپذیر هستم (همانطور که خودش را حس می‌کرد). این ایده در سال‌های بعد روانکاوی تأیید شد، چون عصبانیت آقای اِل از من به خاطر این که «هیچ کس خاصی نبودم»، مستقیماً بیان شده بود. به علاوه، در سطح عمیق‌تری از ناخودآگاهی، دعوت مرد برهنه از بیمار برای نفس کشیدن در زیر آب چیزی را منعکس می‌کرد که حس کردم تشدید این احساس ناخودآگاه آقای اِل بود که من او را اغوا می‌کنم تا در آن اتاق با من زنده بماند، به گونه‌ای که اغلب با اضطراب همجنسگرایانه آمیخته می‌شد (چیزی که با تشویق مرد برهنه به فرو بردن مایع مشترک توسط آقای اِل بیان می‌شد). اضطراب جنسی منعکس‌شده در رویای او تا مدت‌ها بعد در جلسه‌ی روانکاوی تفسیر نشد.

 

توضیحات اضافی

در نمونه‌ی بالینی شرح ‌داده‌ شده در بالا، این تصادفی نبود که ذهن من «سرگردان شد» و روی علایم ماشینی روی پاکت سیاه‌شده از شماره تلفن، یادداشت‌هایی برای تدریس و یادآورهایی برای کارهایی که باید انجام می‌دادم، متمرکز شد. خود پاکت، علاوه بر حمل معانی ذکر شده، بیانگر گفتمان[۳۶] شخصی من هم بود، گفتگویی خصوصی که برای هیچ کس دیگری معنایی نداشت؛ روی پاکت یادداشت‌هایی نوشته شده بود که در آنها من درباره‌ی جزئیات زندگی‌ام با خودم حرف می‌زدم. عملکردهای ذهن روانکاو در جلسات روانکاوی به این روش‌های ناخودآگاه و «طبیعی»، جنبه‌های بسیار شخصی، خصوصی و به طرز شرم‌آوری پیش‌پاافتاده از زندگی هستند که درباره‌شان به‌ندرت با همکاران و حتی کمتر از آن در گزارش‌های چاپ‌شده‌ی روانکاوی بحث می‌شود. تلاش زیادی برای درک این جنبه‌ی شخصی و روزمره‌ی عرصه‌ی غیربازتابی[۳۷] خیال‌اندیشی لازم است تا بتوانیم با خودمان درباره‌ی روش تغییر شکل این تجربه، به طوری که به تجلی تعامل سوژه‌های تحلیلی تبدیل شده است، صحبت کنیم. [جنبه‌ی] شخصی (درونی فردی) دیگر صرفاً آنچه که قبل از ایجادش در سوم تحلیلی بیناسوژه‌ای بوده، نیست و از طرفی کاملاً از آنچه که بوده متفاوت نمی‌باشد.

به عقیده‌ی من یکی از ابعاد اصلی زندگی روانشناختی روانکاو در اتاق مشاوره با بیمار، شکل خیال‌اندیشی درباره‌ی جزئیات معمولی و روزمره‌ی زندگی خودش (که اغلب اهمیت نارسیسیستیک زیادی برای او دارند) را می‌گیرد. در این بحث بالینی، تلاش کرده‌ام نشان دهم که این خیال‌اندیشی‌ها تنها بازتاب‌های بی‌توجهی، خود-مشغولیت‌های نارسیسیستیک، کشمکش‌های عاطفی حل‌نشده و نظیر این‌ها نیستند؛ بلکه این فعالیت روانی بیانگر شکل‌های نمادین و نمادین اولیه[۳۸](مبتنی بر احساس)ای است که به تجربه‌ی بیان نشده (و اغلب هنوز حس نشده‌ی روانکاوی‌شونده داده شده‌اند، حال آن که در بیناسوژگی جفت تحلیلی (یعنی در سوم تحلیلی) در حال شکل گرفتن به خود هستند.

این شکل از فعالیت روانشناختی را اغلب چیزی می‌دانند که روانکاو باید از آن عبور کند، کنارش بگذارد و بر آن غلبه کند تا بتواند هم از نظر احساسی برای روانکاوی‌شونده حضور داشته باشد و هم به او توجه کند. به گمان من دیدگاهی از تجربه‌ی روانکاو که این دسته از حقایق بالینی را نادیده می‌گیرد، باعث می‌شود روانکاو اهمیت بخش زیادی (در برخی موارد، بیشترین مقدار) از تجربه‌اش با روانکاوی‌شونده را دست‌کم (یا نادیده) بگیرد. احساس می‌کنم که یکی از عوامل ناچیزشماری این بخش بزرگ از تجربه‌ی تحلیلی این حقیقت است که چنین تأییدهایی دربردارنده‌ی شکل آزاردهنده‌ای از خودآگاهی هستند. تحلیل این جنبه از انتقال-انتقال متقابل مستلزم این است که روش صحبت کردن‌مان با خودمان و آنچه را که درباره‌اش در یک حالت روانی خصوصی و نسبتاً بی‌دفاع با خود می‌گوییم، بررسی کنیم. در این حالت، تعامل دیالکتیک خودآگاهی و ناخودآگاهی به روش‌هایی تغییر داده شده که شبیه حالت رؤیا است. وقتی به این روش خوداگاه می‌شویم، به محراب درونی و اصلی حریم خصوصی و در نتیجه به یکی از سنگ زیربناهای سلامت روانی خود دست‌درازی می‌کنیم. قدم به سرزمین مقدس می‌گذاریم، به منطقه‌ای از انزوای شخصی که در آن تا حد زیادی با اُبژه‌های سوژه‌ای ارتباط برقرار می‌کنیم (وینیکات، ۱۹۶۳)؛ (آگدن، ۱۹۹۱ را هم ببینید). این ارتباط (مثل یادداشت‌های من برای خودم روی پاکت) برای هیچ‌کس دیگری معنادار نیستند، حتی برای جنبه‌هایی از خودمان که در خارج از این «بن‌بست» دلپسند-خصوصی/پیش‌پاافتاده قرار دارند (وینیکات، ۱۹۶۳، ص ۱۸۴). این قلمرو تجربه‌ی انتقال-انتقال متقابل آنقدر شخصی است و آنقدر با ساختار شخصیتی روانکاو عجین شده که تلاش روانشناختی زیادی لازم است تا بتوانیم وارد گفتمانی با خودمان شویم، آن هم به روشی که برای تشخیص این که حتی این جنبه‌ی شخصی نیز توسط تجربه‌مان در/از سوم تحلیلی تغییر یافته، لازم است. اگر بخواهیم به معنای واقعی روانکاو باشیم، باید خودآگاهانه تلاش کنیم که حتی این جنبه از خودمان را در فرآیند تحلیلی به کار ببندیم.

 

روان-تن[۳۹] و سوم تحلیلی

در بخش بعدی این مقاله، گزارشی از یک تعامل تحلیلی را ارائه خواهم داد که در آن یک هذیان بدنی تجربه‌شده توسط روانکاو و گروه به هم مرتبطی از احساسات بدنی و فانتزی‌های مرتبط با بدن تجربه شده توسط روانکاوی‌شونده، واسطه‌ی اصلی است که از طریق آن سوم تحلیلی تجربه، درک و تفسیر شده است. همانطور که آشکار خواهد شد، اجرای این مرحله از روانکاوی به توانایی روانکاو در تشخیص و به کار بردن شکلی از حقیقت بالینی بیناسوژه‌ای بستگی داشت که تا حد زیادی از طریق حس/فانتزی بدنی ظاهر می‌شد.

تصویر بالینی: قلب افشاگر

در این بحث بالینی، مجموعه‌ای از رویدادها را شرح خواهم داد که در سومین سال روانکاوی خانم بی، وکیل و مادر ۴۲ ساله‌ی متأهل و صاحب دو فرزند در سن نهفتگی[۴۰]، روی داد. بیمار روانکاوی را به دلایلی که برای هر دوی ما نامعلوم بود، شروع کرده بود؛ او با وجود این حقیقت که «خانواده‌ای فوق‌العاده» داشت و کارش را خوب انجام می‌داد، حس نارضایتی مبهمی نسبت به زندگی‌اش داشت. به من گفت که هرگز فکرش را نمی‌کرده که «کارش به دفتر روانکاو برسد»؛ «مثل این است که از یکی از فیلم‌های وودی آلن بیرون آمده‌ام».

یک سال و نیم اول روانکاوی تجربه‌ی پرزحمت و تا حدی اضطراب‌آوری بود. متحیر بودم که چرا خانم بی به جلسات روزانه‌اش می‌آمد و هر روز که سر و کله‌اش پیدا می‌شد کمی غافلگیر می‌شدم. این بیمار تقریباً هیچ جلسه‌ای را از دست نداد، به ندرت دیر می‌کرد و در واقع آنقدر زود می‌رسید که قبل از هر جلسه، از دستشویی دفتر من استفاده می‌کرد.

خانم بی به نحوی سازمان‌یافته و تا حدی وسواس‌گونه اما متفکرانه صحبت می‌کرد: همیشه موضوعات مهمی برای بحث وجود داشت، از جمله حسادت مادر بیمار به کوچک‌ترین توجهی که پدرش به او می‌کرد. خانم بی احساس می‌کرد که این به مشکلات فعلی مثل ناتوانی‌اش در آموختن («فهمیدن چیزها») از شرکای ارشد زن در محل کار مربوط می‌شد. با این حال، نوعی بی‌مایگی در این کار وجود داشت و هر چه جلوتر می‌رفتیم، به نظر می‌رسید تلاش بیشتر و بیشتری نیاز بود تا بیمار «چیزی برای گفتن پیدا کند». بیمار درباره‌ی این صحبت می‌کرد که احساس می‌کرد در جلسات حضور کامل ندارد، هر چند تمام تلاشش را می‌کرد که «اینجا باشد».

هر چه به پایان سال دوم نزدیک می‌شدیم، سکوت‌ها بسیار تکرار‌شونده‌تر و طولانی‌تر می‌شد و اغلب پانزده تا بیست دقیقه طول می‌کشید (در سال اول، به ندرت سکوت پیش می‌آمد). تلاش کردم با خانم بی درباره‌ی احساسش نسبت به بودن با من در طول دوره‌ی مشخصی از سکوت صحبت کنم. جواب داد به شدت احساس سرخوردگی و درماندگی می‌کند، اما قادر نبود آن را شرح دهد. من افکار آزمایشی خودم را درباره‌ی رابطه‌ی احتمالی بین یک سکوت معین و تجربه‌ی انتقال-انتقال متقابل که احتمالاً درست قبل از سکوت پیش آمده یا شاید در جلسه‌ی قبل حل‌نشده باقی مانده، ارائه کردم. به نظر آمد هیچ یک از این مداخلات نتوانست وضعیت را تغییر دهد.

خانم بی به خاطر این که حرفی برای گفتن نداشت، مرتب عذرخواهی می‌کرد و نگران بود که مرا ناامید کرده باشد. با گذشت ماه‌ها، خستگی و یأس بیشتری از این سکوت‌ها و بی‌روحی کلی جلسه‌ی روانکاوی حس می‌شد. عذرخواهی بیمار از من به خاطر این شرایط ادامه داشت، اما بیشتر به صورت تلویحی و با حالت چهره، حالت راه رفتن، لحن صدا و غیره منتقل می‌شد. به علاوه، در این مقطع از روانکاوی، خانم بی شروع کرد به فشردن دستهایش در طول جلسات و این حرکت در طول سکوت‌ها حتی شدیدتر هم می‌شد. او به شدت روی انگشتان دستش می‌کشید و انگشتان و مفصل‌هایش را آنقدر ورز می‌داد که به مرور زمان دستهایش قرمز می‌شدند.

متوجه شدم که فانتزی‌ها و رؤیاپردازی‌های من در این دوره از کار به طور نامعمولی پراکنده بودند. همچنین متوجه شدم که نسبت به خانم بی نزدیکی کمتری نسبت به چیزی که انتطار داشتم، تجربه می‌کردم. یک روز صبح در حال رانندگی به سمت دفترم، به کسانی که آن روز قرار بود ببینم فکر می‌کردم و نتوانستم اسم کوچک خانم بی را به خاطر بیاورم. با این استدلال که من فقط فامیلی او را در دفتر قرارهایم نوشته‌ام و هیچوقت او را با اسم کوچک صدا نزده‌ام و از طرفی او هم مثل خیلی از بیماران، موقع صحبت کردن از خودش هیچوقت اسم کوچکش را نگفته بود، خودم را توجیه کردم. خودم را مادری تصور کردم که بعد از تولد نوزادش نمی‌تواند برای او اسمی انتخاب کند و دلیل آن دوسوگرایی عمیق مرتبط با تولد نوزاد بوده است. خانم بی درباره‌ی والدین و دوران کودکی‌اش چیز خیلی کمی به من گفته بود. او گفت که خیلی برایش مهم است که طوری در مورد والدینش صحبت کند که همزمان «منصفانه و دقیق» باشد. گفت که زمانی درباره‌ی آنها با من صحبت خواهد کرد که روش و کلمات درست آن کار را پیدا کند.

در این دوره چیزی را تجربه کردم که حس می‌کردم نوع ملایمی از آنفلوآنزا است، اما می‌توانستم به دیدن تمام مریض‌هایم ادامه دهم. در هفته‌های بعد، متوجه شدم که در طول جلساتم با خانم بی باز هم احساس ناخوشی جسمی می‌کنم، حس بی‌قراری، تهوع و سرگیجه داشتم. خودم را مرد بسیار پیری حس می‌کردم و به دلایلی که نتوانستم بفهمم، از این تصویر خودم کمی آرامش می‌گرفتم و در عین حال عمیقاً ناراحت می‌شدم. این دست احساسات و حس‌های جسمی را در بخش‌های دیگر روز اصلاً تجربه نمی‌کردم. به این نتیجه رسیدم که این بازتاب ترکیبی از این حقیقت‌ها بود که جلساتم با خانم بی می‌بایست برایم بسیار طاقت‌فرسا بوده باشد و این دوره‌های طولانی سکوت در جلسات او باعث می‌شد بیشتر از زمانی که با دیگر بیمارانم بودم، نسبت به حالت جسمی خودم خودآگاه شوم.

با نگاه به گذشته، می‌توانم تشخیص دهم که در این دوره شروع کردم به حس کردن اضطرابی پراکنده در جلساتم با خانم بی. با این حال، در آن زمان فقط نیمه‌خودآگاه از آن اضطراب آگاه بودم و به سختی می‌توانستم آن را از حس‌های جسمی‌ای که تجربه می‌کردم، تمیز دهم. درست قبل از جلساتم با خانم بی، مرتب کارهایی برای انجام دادن پیدا می‌کردم، مثل تلفن زدن، مرتب کردن برگه‌ها، پیدا کردن یک کتاب و غیره، نتیجه‌ی تمام این کارها به تأخیر انداختن زمانی بود که مجبور بودم آن بیمار را در اتاق انتظار ببینم. در نتیجه بعضی وقت‌ها حدود یک دقیقه دیرتر جلسه را شروع می‌کردم.

به نظر می‌رسید خانم بی در آغاز و پایان جلسات با دقت به من نگاه می‌کند. وقتی درباره‌ی آن از او سؤال کردم، عذرخواهی کرد و گفت که اصلاً متوجه نبوده که این کار را می‌کند. محتوای تداعی‌های بیمار عقیم و به شدت کنترل‌شده بود و بر مشکلات او در محل کار و نگرانی‌هایش در مورد مشکلات عاطفی احتمالی فرزندانش تمرکز داشت، او فرزند بزرگش را برای مشاوره نزد روانپزشک کودک برده بود، چون نگران بود که او نمی‌تواند در مدرسه خوب تمرکز کند. نظر من این بود که خانم بی نگران ارزش خودش به عنوان یک مادر بود، همانطور که نگران ارزش خود به عنوان یک بیمار هم بود (این تفسیر تا حدی درست بود، اما در بررسی اضطراب اصلی آن جلسه موفق نبود، چون همانطور که بحث خواهم کرد، ناخودآگاه از تشخیص آن طفره می‌رفتم).

خیلی زود بعد از مداخله‌ام در مورد عدم اعتماد به نفس مرتبط با ارزش او به عنوان مادر و روانکاوی‌شونده، تشنه شدم و روی صندلی‌ام خم شدم تا جرعه‌ای از لیوان آبی که کنار صندلی‌ام روی زمین گذاشته بودم، بنوشم (خیلی مواقع در طول جلسه‌ام با خانم بی و همینطور سایر بیمارانم این کار را کرده بودم). درست وقتی که داشتم به لیوان می‌رسیدم، خانم بی با چرخش ناگهانی (و برای اولین بار در آن جلسه) روی کاناپه برای دیدن من، مرا از جا پراند. با چهره‌ی وحشت‌زده نگاهم کرد و گفت: «متأسفم، نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد برایتان می‌افتد».

فقط در شدت این لحظه بود که قادر بودم نامی بر این وحشتی که مدتی بود حمل می‌کردم، بگذارم؛ لحظه‌ای که احساس وحشت از این که چیزی فاجعه‌بار دارد برای من اتفاق می افتد، در آن وجود داشت. دانستم که اضطرابی که حس کرده بودم و هراس (غالباً ناخودآگاه و به طور بدوی نمادپردازی‌شده) ناشی از ملاقات با خانم بی (که در رفتار تعلل‌آمیز من منعکس شده بود) با این احساس/فانتزی ناخودآگاه که باعث و بانی علایم جسمی بی‌قراری، تهوع و سرگیجه‌ی من خانم بی بود و او داشت مرا می‌کُشت، رابطه‌ی مستقیم داشت. حالا درک می‌کردم که هفته‌ها است از نظر احساسی گرفتار این عقیده‌ی راسخ ناخودآگاه («فانتزی در بدن»، گادینی[۴۱]، ۱۹۸۲، ص ۱۴۳) شده‌ام که به بیماری وخیمی مبتلا شده‌ام، شاید تومور مغزی، و این که در آن دوره دچار وحشت شده بودم که دارم می‌میرم. در این مقطع از جلسه، بی‌اندازه احساس آسودگی کردم، چون بالاخره فهمیدم که این افکار، احساسات و حس‌ها بازتاب رویدادهای انتقال-انتقال متقابل هستند که در روانکاوی روی می‌دهند. در پاسخ به چرخیدن هراسان او به سمت من، به او گفتم که فکر می‌کنم او ترسیده چیز وحشتناکی دارد برای من اتفاق می‌افتد و حتی شاید داشتم می‌مردم. او گفت که می‌داند ممکن است مسخره به نظر برسد، اما وقتی او صدای تکان خوردن من روی صندلی را شنیده، فکر کرده که من دچار حمله‌ی قلبی شده‌ام. او اضافه کرد که حس کرده بود که رنگ صورتم مدتی به خاکستری می‌زد، اما نخواسته بود با گفتن آن به من بی‌احترامی کند یا نگرانم کند (توانایی خانم بی در حرف زدن از ادراک‌ها، احساسات و فانتزی‌هایش به این نحو نشان‌دهنده‌ی این حقیقت بود که تغییر جهت روانشناختی مهمی در حال رخ دادن بود).

وقتی این اتفاق می‌افتاد، فهمیدم که این من بودم که خانم بی می‌خواست به دکتر مراجعه کند، نه فرزند بزرگش. من تشخیص دادم که تفسیری که قبلاً در مورد عدم اعتماد به نفس او ارائه داده بودم، کاملاً بی‌مورد بوده و اضطرابی که بیمار سعی می‌کرد درباره‌اش با من صحبت کند، ترس از این بود که چیز فاجعه‌باری داشت بین ما اتفاق می‌افتاد (که می‌توانست یکی یا هر دوی ما را بکشد) و این که باید شخص سومی (یک پدر غایب) پیدا می‌شد که از روی دادن این مصیبت جلوگیری کند. من در طول جلساتم با خانم بی اغلب روی صندلی‌ام تکان می‌خوردم، اما فقط در آن لحظه‌ای که در بالا شرح دادم بود که صدای تکان خوردن من به «اُبژه‌ای تحلیلی» (حامل معنای تحلیلی ایجادشده به طور بیناسوژه‌ای) تبدیل شد که قبل از آن وجود نداشت. توانایی خود من و بیمار در فکر کردن به مثابه افرادی مجزا به کمک شدت هذیان فانتزی/جسمی ناخودآگاهی که هر دوی ما در آن گرفتار شده بودیم، آمده بود. فانتزی ناخودآگاه بازتابی بود از مجموعه‌ی مهم و بسیار متناقضی از روابط اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه خانم بی که بار دیگر به شکل هذیان جسمی من به همراه ترس‌های هذیان‌آلود او (در مورد بدن من) و تجربیات حسی خود او (مثل فشردن دستش) ایجاد شده بودند.

به خانم بی گفتم که حس می‌کنم او نه تنها از این ترسیده که من دارم می‌میرم، بلکه از این هم می‌ترسیده که او علت مستقیم و فوری این مرگ باشد. گفتم که درست همانطور که نگران بود مبادا تأثیر مخربی بر پسرش داشته باشد و او را نزد پزشک برده بود، می‌ترسید که مرا آنقدر بیمار کرده باشد که من در حال مرگ باشم. در این مرحله، فشردن دست و کشیدن انگشتانش آرام شدند. بعد، وقتی خانم بی شروع کرد به استفاده از دستانش برای کمک به بیان شفاهی‌اش، متوجه شدم که یادم نمی‌آمد که تا آن زمان دیده باشم که دست‌های او جدا از هم عمل کنند (یعنی نه لمس یک‌دیگر و نه حرکت انعطاف‌ناپذیر و ناشیانه). بیمار گفت که چیزی که درباره‌اش صحبت می‌کردیم، به نظرش درست می‌آمد، اما نگران بود که تمام آن چیزهایی را که در جلسه‌ی آن روز اتفاق افتاد، فراموش کند.

آخرین اظهار نظر خانم بی مرا به یاد ناتوانی خودم در به یاد آوردن اسم کوچک او و فانتزی‌ام در مورد مادر بی‌میل به تأیید کامل تولد نوزادش (با انتخاب نکردن اسم برای او) انداخت. حالا احساس می‌کردم که دوسوگرایی نمایان‌شده با عمل فراموشی من و فانتزی مربوط به آن (همینطور دوسوگرایی خانم بی که با اضطراب او در مورد پاک شدن تمام خاطرات آن جلسه نمایان می‌شد) بازتاب ترسی بود که خانم بی و خود من را به طور مشترک در بر می‌گرفت؛ این ترس که به خانم بی اجازه‌ی متولد شدن در روانکاوی (یعنی حقیقتاً زنده و حاضر شود) را می‌داد، می‌توانست خطری جدی را برای هر دوی ما پیش بیاورد. احساس می‌کردم که ما یک فانتزی ناخودآگاه (که تا حد زیادی به شکل تجربه‌ی بدنی به وجود آمده بود) خلق کرده بودیم که به دنیا آمدن او (تولد او) در روانکاوی ممکن بود مرا بیمار کند و شاید می‌توانست مرا بکشد. به خاطر هر دوی ما، این مهم بود که تمام تلاش‌مان را بکنیم تا از رخ دادن این تولد (و مرگ) جلوگیری کنیم. به خانم بی گفتم که فکر می‌کنم حالا کمی بهتر می‌فهمم چرا او احساس می‌کرد که با وجود تمام تلاشش، نمی‌توانست خود را کنار من در آنجا حاضر حس کند و بیش از پیش خود را در فکر کردن به چیزهایی که می‌خواست بگوید، ناتوان می‌دید. به او گفتم که فکر می‌کنم او سعی می‌کرد با سکوتش نامرئی شود، انگار که واقعاً آنجا نبود و امیدوار بود با این کار تنش کمتری برای من ایجاد شود و از بیمار شدن من جلوگیری کند.

او جواب داد که می‌داند که مرتب از من عذرخواهی می‌کند و در یک لحظه آنقدر از خودش بیزار شده بود که حس می‌کرد از این که اصلاً «دست به این کار زده» (روانکاوی) پشیمان است و آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست «آن را پاک کند و از اتفاق افتادن آن جلوگیری کند»، البته آن را به من نگفته بود. او اضافه کرد که فکر می‌کند این به نفع من هم بود و تصور می‌کرد که من از این که قبول کرده‌ام با او کار کنم، پشیمان هستم. می‌گفت که این شبیه حسی بود که از وقتی که یادش می‌آمد، با او بود. با این که مادرش بارها به او اطمینان داده بود که از این که او را باردار بوده، ذوق و هیجان داشته و منتظر تولد او بوده است، خانم بی متقاعد شده بود که او یک «اشتباه بوده» و مادر او اصلاً نمی‌خواسته بچه‌دار شود. زمانی که بیمار متولد شده بود، مادرش در اواخر سی سالگی و پدرش در میانه‌ی چهل سالگی بوده‌اند؛ او تک فرزند بوده و تا جایی که می‌دانسته هیچ حاملگی دیگری در کار نبوده. خانم بی به من گفت که والدینش افراد بسیار «فداکاری» هستند و برای همین هم گفتن این حرف بی‌نهایت قدرنشناسانه بود، اما خانه‌ی والدینش به نظر او جای مناسبی برای بچه‌ها نبود. مادرش تمام اسباب‌بازی‌ها را در اتاق خانم بی نگه می‌داشت تا پدرش که یک «استاد دانشگاه جدی» بود، وقتی عصرها و بعد از ظهرهای آخر هفته مطالعه می‌کرد و به موسیقی گوش می‌داد، اذیت نشود.

به نظر می‌رسید خانم بی با رفتارش در جلسه‌ی روانکاوی، بی‌اندازه تلاش می‌کرد «مثل یک آدم بالغ» رفتار کند و با پخش و پلا کردن افکار، احساسات یا رفتار غیرمنطقی و بچگانه، «خانه‌ی من» (روانکاوی) را به یک آشفتگی عاطفی[۴۲] تبدیل نکند. یاد اظهارنظرهای او در جلسه‌ی اول افتادم که خود را در دفتر من بیگانه و غیرواقعی حس می‌کرد (حس می‌کرد که از یکی از فیلم‌های وودی آلن بیرون آمده). خانم بی ناخودآگاه بین نیازش به کمک گرفتن از من و ترسش از این که خود عمل ادعای جایگاهی برای خودش با من (در من) باعث از پا در آمدن یا مرگ من شود، مردد بود. می‌توانستم بفهمم  فانتزی‌ام (و تجربیات حسی مرتبط با آن) در مورد داشتن تومور مغزی بازتاب این فانتزی ناخودآگاه است که نفس حضور بیمار نوعی تومور (زائده) است که حریصانه، بدون خودخواهی و ویرانگرانه فضایی را اشغال می‌کند که حق تصرف آن را ندارد.

خانم بی بعد از این که از احساساتش درباره‌ی خانه‌ی والدینش به من گفت، باز هم ابراز نگرانی کرد که با این کار تصویر نادرستی از والدینش (و خصوصاً مادرش) ارائه کرده و باعث شده باشد که من مادر او را به گونه‌ای ببینم که کلیت آنچه که هست را دقیقاً منعکس نکرده باشد. با این حال، بیمار اضافه کرد که گفتن این حرف، این بار بازتابی از واقعیت به نظر می‌رسد.

در طی این مبادلات، برای اولین بار در روانکاوی، احساس کردم دو نفر در اتاق هستند که با هم صحبت می‌کنند. به نظرم آمد نه تنها خانم بی می‌تواند به عنوان یک انسان زنده کامل‌تر فکر و صحبت کند، بلکه این را هم احساس کردم که من طوری فکر، احساس و حس‌ها را تجربه می‌کنم که کیفیتی واقعی و خودانگیخته دارند و قبلاً در این تحلیل توانایی آن را نداشتم. با نگاه به گذشته، حس می‌کردم در کار تحلیلی‌ام با خانم بی تا آن لحظه، گاهی گرفتار همانندسازی به شدت فرمانبردارانه‌ای با روانکاو خودم («پیر مرد») شده بودم. نه تنها از عبارت‌هایی استفاده کرده بودم که او مرتب استفاده می‌کرد، بلکه گاهی با لحنی که با او تداعی می‌کردم، صحبت کرده بودم. فقط بعد از آن تغییر جهت در تحلیل تشریح شده بود که آن را کاملاً تشخیص دادم. تجربه‌ی من در دوره‌ی کار تحلیلی مورد بحث «مرا مجبور کرده» بود تا این فانتزی ناخودآگاه را تجربه کنم که تحقق کامل خودم به عنوان یک روانکاو تنها می‌تواند به قیمت مرگ بخش دیگر خودم رخ دهد (مرگ اُبژه‌ی درونی روانکاو/پدر). احساسات راحتی، رنجش و اضطراب مرتبط با فانتزی پیرمرد بودنم، هم امنیتی را که در شبیه (همراه) روانکاو/پدرم بودن حس می‌کردم و هم آرزویم برای رها شدن از او (در فانتزی، کشتن او) را منعکس می‌کرد. آن آرزو این ترس را هم به همراه داشت که ممکن است در این فرآیند بمیرم. تجربه‌ام با خانم بی، از جمله عمل به کلام آوردن افکار، احساسات و حس‌هایم، شکل خاصی از جدایی از آنچه که تا آن لحظه قادر به انجامش نبودم و سوگواری برای آن را ایجاد کرد.

 

اظهار نظرهای نهایی در مورد مفهوم سوم تحلیلی

در پایان، سعی خواهم کرد تعدادی از تصوراتی را که چه صریح و چه ضمنی در جریان این دو بحث بالینی، در مورد مفهوم سوم تحلیلی بسط یافتند، کنار هم بگذارم.

فرآیند تحلیلی تعامل سه سوژه‌بودگی را باز می‌نماید: روانکاو، روانکاوی‌شونده و سوم تحلیلی. سوم تحلیلی مخلوق روانکاو و روانکاوی‌شونده است و در عین حال روانکاو و روانکاوی‌شونده (در مقام روانکاو و روانکاوی‌شونده) توسط سوم تحلیلی خلق می‌شوند (در غیاب سوم تحلیلی، نه روانکاو وجود دارد، نه روانکاوی‌شونده و نه روانکاوی).

از آنجا که روانکاو و روانکاوی‌شونده سوم تحلیلی را در محدوده‌ی سیستم شخصیت، تاریخچه‌ی شخصی، ترکیب روان‌تنی و… خودشان تجربه می‌کنند، تجربه‌ی سوم [تحلیلی] (هرچند به طور مشترک ایجاد شده) برای هر شرکت‌کننده یکسان نیست. علاوه بر این، سوم تحلیلی ساختاری نامتقارن است، زیرا در محدوده‌ی محیط تحلیلی به وجود آمده که حدود آن قدرتمندانه توسط رابطه‌ی نقش‌های روانکاو و روانکاوی‌شونده تعیین می‌شود. در نتیجه، تجربه‌ی ناخودآگاه روانکاوی‌شونده به طرزی خاص ارجح است، یعنی این تجربه‌ی گذشته و حال روانکاوی‌شونده است که از سوی جفت تحلیلی به عنوان سوژه‌ی اصلی (اما غیرانحصاری) گفتمان تحلیلی در نظر گرفته می‌شود. تجربه‌ی روانکاو در/از سوم تحلیلی در درجه‌ی اول به عنوان وسیله‌ای برای فهم تجربه‌ی خودآگاه و ناخودآگاه روانکاوی‌شونده استفاده می‌شود (روانکاو و روانکاوی‌شونده در فرآیندی دموکراتیک از تحلیل متقابل شرکت ندارند).

مفهوم سوم تحلیلی چارچوبی از تصورات درباره‌ی وابستگی متقابل سوژه و اُبژه، انتقال-انتقال متقابل، فراهم می‌کند که به کمک روانکاو می‌آید تا تلاش کند به حقایق بالینی بیناسوژه‌ای بی‌شماری که با آنها روبرو می‌شود، از نزدیک رسیدگی و درباره‌ی آنها به روشنی فکر کند، چه این حقایق زیاده‌گویی‌های به‌وضوح از روی خودشیفتگی ذهن او باشند، حس‌های بدنی که ظاهراً هیچ ربطی به روانکاوی‌شونده ندارند یا هر نوع «اُبژه‌ی تحلیلی» دیگری که به صورت بیناسوژه‌ای توسط جفت تحلیلی ایجاد شده‌اند.

پی‌نوشت: ما برای ترجمه‌ی واژه «intersubjective» بسیار چالش داشتیم. معادل‌های موجود برای «intersubjective» و «intersubjectivity» را با هم مقایسه کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که از «بیناسوژه‌ای» و «بیناسوژگی» را برای این دو واژه استفاده کنیم. «بین‌الاذهانی-بین‌الاذهانیت» و «بینادرونی-بینادرونیت» واژه‌های رایجی هستند که برای این دو استفاده می‌شود.
این مقاله با عنوان «THE ANALYTIC THIRD: WORKING WITH INTERSUBJECTIVE CLINICAL FACTS» در نشریه بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] reveries

[۲] daydreaming

[۳] The International Journal of Psychoanalysis

[۴] O’Shaughnessy

[۵]   مرور جامع بر ادبیات مربوط به توسعه‌ی درک بیناسوژه‌ای از فرآیند تحلیلی و ماهیت اثر متقابل انتقال و انتقال متقابل، در این مقاله نمی‌گنجد. این افراد تعدادی از کسانی هستند که در شناساندن این جنبه‌ها از گفتگوی تحلیلی سهم عمده‌ای داشتند: اتوود و استولورو (۱۹۸۴)، بالینت (۱۹۶۸)، بی‌یان (۱۹۵۲)، (۱۹۵۹)، (۱۹۶۲)، بلِچنر (۱۹۹۲)، بولس (۱۹۸۷)، بویِر (۱۹۶۱)، (۱۹۸۳)، (۱۹۹۲)، کولتارت (۱۹۸۶)، فرنتزی (۱۹۲۰)، گابارد (۱۹۹۱)، جوواکینی (۱۹۷۹)، گرین (۱۹۷۵)، گرینبِرگ (۱۹۶۲)، گراتستین (۱۹۸۱)، هایمن (۱۹۵۰)، هافمن (۱۹۹۲)، جیکوبز (۱۹۹۱)، جوزف (۱۹۸۲)، کرنبرگ (۱۹۷۶)، خان (۱۹۷۴)، کلاین (۱۹۴۶)، (۱۹۳۵)، کوهات (۱۹۷۷)، لیتل (۱۹۵۱)، مک‌دوگال (۱۹۷۸)، مک‌لاکلین (۱۹۹۱)، ملتزر (۱۹۶۶)، میلنر (۱۹۶۹)، میچل (۱۹۸۸)، مانی کرل (۱۹۵۶)، اشونسی (۱۹۸۳)، راکر (۱۹۵۲)، (۱۹۶۸)، دی. رزنفلد (۱۹۹۲)، اچ. رزنفلد (۱۹۵۲)، (۱۹۶۵)، (۱۹۷۱)، سندلر (۱۹۷۶)، شارف (۱۹۹۲)، سیرلز (۱۹۷۹)، سیگل (۱۹۸۱)، تنزی و برک (۱۹۸۹)، ویدرمن (۱۹۷۹) و وینیکات (۱۹۴۷)، (۱۹۵۱). برای آخرین نقدها بر دیدگاه‌های این افراد در مورد انتقال ـ انتقال متقابل، بویر (۱۹۹۳) و اتچِگویِن (۱۹۹۱) را ببینید.

[۶] individually subjective

[۷] oneness

[۸] twoness

[۹] This third subjectivity

[۱۰]  با این حال، برای راحتی، گاهی «سوم تحلیلی بیناسوژه‌ای» را به صورت «سوم تحلیلی» یا تنها «سوم» آورده‌ام، این مفهوم نباید با سوم ادیپی/ نمادین («نام پدر» لاکان [۱۹۵۳]) اشتباه گرفته شود. مفهوم دوم به یک «حد وسط» برمی‌گردد که بین نماد و نمادپردازی، بین خود و تجربه‌ی حسی آنی زیسته شده‌ی یک فرد قرار می‌گیرد و از این رو فضایی ایجاد می‌کند که در آن سوژه‌ی تفسیرگر، درون اندیش و نمادپرداز به وجود می‌آید. در هنگام رشد اولیه، این پدر (یا «پدر-در-مادر»، آگدن، ۱۹۸۷) است که بین مادر و نوزاد (یا دقیق‌تر بگوییم، مادر-نوزاد) میانجی‌گری می‌کند و بنابراین فضایی روانی ایجاد می‌کند که در آن وضعیت افسرده‌وار و تثلیث ادیپی رخ می‌دهد.

[۱۱] the purloined letter اشاره به داستانی کوتاه از ادگار آلن پو

[۱۲]‘fight repression

[۱۳] lapses of attention

[۱۴] Charlotte’s Web  کتاب کودکان نوشتۀ ای. بی. وایت

[۱۵] motions

[۱۶] emotional detachment

[۱۷] projective identification

[۱۸] subliminally

[۱۹] idiosyncratic

[۲۰] brain dead

[۲۱] anxious mentation

[۲۲] contextualise

[۲۳]  آنچه که اینجا درباره‌ی افکار و احساسات روانکاو که در هر مورد توسط تجربه با بیمار مفهوم‌سازی و بنابراین دگرگون شده، گفتم، ممکن است به این نتیجه‌گیری منتهی شود که هر آنچه که روانکاو فکر یا احساس می‌کند، باید انتقال متقابل تلقی شود. با این حال، معتقدم که استفاده از انتقال متقابل برای اشاره به هر آنچه که روانکاو فکر، احساس و از لحاظ حسی تجربه می‌کند، همزمانی دیالکتیک یگانگی و دوگانگی، سوژه‌بودگی و بیناسوژگی فردی را که اساس رابطه‌ی روانکاوانه است، دچار ابهام می‌کند. گفتن این که هر چه که روانکاو تجربه می‌کند، انتقال متقابل است، فقط به معنی بیان آشکار این نکته است که هر یک از ما در دام سوژه‌بودگی خود گرفتاریم. برای این که مفهوم انتقال متقابل معنایی بیش از این داشته باشد، باید پی‌در‌پی آن را در دیالکتیک روانکاو به مثابه یک هویت مجزا و روانکاو به عنوان مخلوق بیناسوژگی تحلیلی، دوباره بنا کنیم. هیچ یک از این «قطب‌های» دیالکتیک به شکل خالص وجود ندارند و وظیفه‌ی ما این است که اظهارات بیش‌از‌پیش کاملی در مورد ماهیت خاص رابطه بین تجربه‌ی سوژه و اُبژه، و بین انتقال متقابل و انتقال در هر لحظه‌ی معین ارائه دهیم.

[۲۴] Bion

[۲۵] reverie

[۲۶] self-absorption

[۲۷] Green

[۲۸] ego-syntonic

[۲۹] self-involved

[۳۰]  معتقدم که جنبه‌ای از تجربه‌ای که در حال تشریح آن هستم، می‌تواند در محدوده‌ی همانندسازی فرافکنانه درک شود، اما روشی که در زمان پدیداری‌اش از آن استفاده شد، بیشتر در خدمت دفاع عقلانی‌سازی [intellectualising defence] بود.

[۳۱] cumulative effect

[۳۲] imagery

[۳۳] Sensation-images

[۳۴] به این شیوه‌ی غیرمستقیم (یعنی به خودم اجازه دادم آزادانه از تجربه‌ی ناخودآگاهم با بیمار برای ایجاد مداخله‌هایم استفاده کنم) بود که به بیمار درباره‌ی تجربه‌ام از سوم تحلیلی «گفتم». این ارتباط غیرصریح از انتقال متقابل به شیوه‌ای اساسی به احساس خودانگیختگی، سرزندگی و اصالت تجربه‌ی تحلیلی منجر می شود.

[۳۵] ambivalence

[۳۶] discourse

[۳۷] unself-reflective

[۳۸] proto-symbolic

[۳۹] Psyche-soma

[۴۰] latency-aged

[۴۱] Gaddini

[۴۲] emotional mess

2 کامنت
  1. ممنون از تلاشهای شما برای اشاعه و ترویج روانکاوی.
    یک نکته در مورد ترجمه‌های سایت به نظرم رسیده که امیدوارم مورد توجه قرار گیرد و باعث شود مطالب بیش از پیش عالی شوند؛ و آن این که گاه ساختار جملات انگلیسی می‌ماند، امری که خواندن متن را دشوار می‌کند‌. مثلا جمله زیر کاملا نارساست و مراجعه به متن اصلی را واجب می‌کند:
    «بحث بالینی نخست، شرح می‌دهد که چگونه تجربه‌ی بیناسوژگانی ایجاد شده توسط جفت تحلیلی، از طریق تجربه‌ی روانکاو از خیال‌اندیشی‌های[۱] «خودش»، اَشکالی از فعالیت ذهنی که اغلب به نظر می‌رسد چیزی جز خود-مشغولیت‌های نارسیسیستیک، حواس‌پرتی، نشخوار فکری تکانه‌ای، خیال‌بافی[۲] و مانند آن نیستند، تا حدی برای روانکاو روشن می‌شود»

    1. ممنون از مشارکت‌تان
      این جمله‌ای که منشن کرده‌اید در چکیده‌ی مقاله است که نویسنده چکیده‌ی تمام مفاهیمی که قرار است در متن توضیح دهد را یکجا آورده است که بعضی از آنها مفاهیم غریبی هستند که نیاز به توضیح در متن دارد. برای مثال خیال‌اندیشی (مابه ازای reverie) و خود-مشغولیت‌های نارسیسیستیک. همین جمله را دشوار کرده است. وگرنه به طور کلی تامس آگدن خیلی سخت نمی‌نویسد. مفاهیم سخت استفاده می‌کند ولی نسبتاً ساده می‌نویسد. احتمالاً همین باعث شده رو به داستان‌نویسی هم بیاورد.
      درباره‌ی ترجمه‌های دیگر ما نمی‌دانیم منظورتان کدام مقاله‌ها هستند، ما می‌دانیم از بین حدوداً ۲۰۰ مقاله‌ای که تاکنون ترجمه کرده‌ایم ۲ یا ۳ مقاله خوب ترجمه نشده‌اند و نزدیک به ۱۰ مقاله‌مان نیاز به ویرایش دوباره دارد و مترصد فرصتی هستیم که آن‌ها را بازویراستاری کنیم، ولی در مورد مقاله‌های بخش آموزش روانکاوی ما حساس هستیم. برای مثال ما برای پیدا کردن معادل «intersubjective» از بیش از ۲۰۰ متخصص در یک گروه تخصصی و از سه مترجم حرفه‌ای نظرخواهی کرده‌ایم که همین موجب شده فرایند ویرایش این مقاله خیلی به طول بیانجامد. منظور اینکه ما وسواس داریم سر ترجمه‌ها، و خیلی طبیعی است که گاهی ممکن است مواردی پیش آید که محبوب‌مان نبوده ولی مجبور بوده‌ایم که استفاده کنیم. ضمن اینکه ترجمه‌ی متون روانکاوی خیلی سخت است (به طور کلی ترجمه متون علوم انسانی خیلی سخت است) و باید همه‌ی جوانب را در نظر گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.