skip to Main Content
تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

رومانس‌های خانوادگی

برای یک کودک کوچک، والدینش در ابتدا تنها مرجع و منبع همه‌ی باورها هستند. شدیدترین و مهم‌ترین آرزوی کودک در سال‌های اولیه زندگی‌اش این است که مانند والدینش (یعنی، والدی از جنس خود) باشد و مانند پدر و مادرش بزرگ باشد. اما افزایش رشد فکری، نمی‌تواند به کودک در کشف تدریجیِ طبقه و جایگاهی که والدینش به آن تعلق دارند، کمک کند.

او با والدین دیگر آشنا می‌شود و آنها را با پدر و مادر خودش مقایسه می‌کند، و بدین ترتیب، حق تردید نسبت به خصوصیات بی‌نظیر و منحصر به فردی که به آنها نسبت داده بود، به دست می‌آورد. اتفاقات کوچکی در زندگی کودک که باعث نارضایتی او می‌شود، موجب تحریک او برای شروع انتقاد از والدینش می‌شود، و برای حمایت از نگرش انتقادی‌اش، از اطلاعاتی که در مورد برتری‌های والدین دیگر نسبت به والدینش به دست آورده است، استفاده می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رومانس‌های خانوادگی»

اجازه‌ی واپس‌روی

با توجه به دفتر خاطرات فرنتسی، می‌توان گفت که او به عنوان جد بسیاری از مُصلحان روانکاوی آینده ظاهر می‌شود. دو مقاله‌ی آخر او «کودک ناخواسته و غریزه‌ی مرگ» (۱۹۲۹) و «آشفتگی زبان بین بزرگسالان و کودکان» (۱۹۳۳) شروع تئوری روابط اُبژه را نشان می‌دهند. اگر شرایط مساعد بود، او می‌توانست تاثیرگذارتر باشد. او از طریق شاگردش، مایکل بالینت، در تاریخ پسین روانکاوی تاثیر گذاشت. این ایده که روانکاو باید اجازه‌ی واپس‌روی دهد، تا جایی که لازم است به عقب برگردد، تا زمانی که شروع‌های جدید به طور خودبه‌خودی پدیدار شوند، معمولاً ما را با بالینت و وینیکات ارتباط می‌دهد، اما در واقع این ایده به فرنتسی برمی‌گردد.

از مقاله‌ی «تأملاتی در تاریخ روانکاوی»

عمل اغواگرانه

حدود سال ۱۹۹۰ بود. من و یکی از بیمارانم در پایان یکی از جلسات شدیدا تکان‌دهنده جلوی در ایستاده بودیم، که او با هیجانی قابل توجه گفت، «جیم، دوستت دارم.» و من خودبخود در جوابش گفتم «من هم دوستت دارم.»

این لحظه عمیقا تاثیرگذار بود، یک «لحظه‌ی ملاقات» شاید علی‌الخصوص به این علت که او شخصی در این حوزه بود و می‌دانستم که «اصول را دور انداخته‌ام.» او بیرون رفت، در را بستم و فکر کردم، «آه خدای من، الان چه کار کردم؟» نگران بودم، از خودم می‌پرسیدم که آیا اغواگرانه عمل کردم، یا اغوا شده‌ام؟

پس از آن، به آسودگی بسیار بیشتری برای ابراز عشق دو طرفه دست یافتم و می‌توانم در آن مشارکت کنم (با همه انواعی که دارد). قویا باور دارم که ما، به عنوان روانکاو، باید بتوانیم در لحظات هم‌آفرینی شده خاص روشی را برای ابراز کردن احساس عشق خود به بیماران‌مان بیابیم و در غیر اینصورت بیماران را از لحظات احتمالی دو سویه یک رابطه محبت‌آمیز محروم کرده‌ایم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی خویشتن معاصر: مصاحبه‌ای با جیمز فاسهاگی»

رویکرد فروید به تفسیر رؤیا

فروید اعتقاد داشت که رؤیا مانند یک معمای تصویری است، شما باید هر عنصر را برای درک اندیشه‌ی رؤیایی زیرین (پنهان) ترجمه کنید و راه ترجمه‌ی هر عنصر از طریق تداعی‌های رؤیابین است. شما باید به روایت ظاهری رؤیا بی‌اعتنا باشید، تا عناصر رؤیا را یک به یک ترجمه کنید.

این پاراگراف عصاره‌ی رویکرد فروید به تفسیر رؤیا است. تبدیل تصاویر رؤیایی به سلسله‌ای از کلمات با کمک تداعی‌های رؤیابین صورت می‌پذیرد. در واقع فروید می‌گفت که بدون تداعی‌های رؤیابین شما نمی‌توانید رؤیا را تفسیر کنید و برخی از فرویدی‌های معاصر به آن قاعده وفادار هستند. من در کنفرانس‌های روانکاوانه که در آن‌ها یک رؤیا ارائه می‌شد، بوده‌ام. اگر تداعی‌های رؤیابین در دسترس نبود، روانکاوان تلاش برای درک رؤیا را در نظر نمی‌گرفتند.

بخش‌هاییاز مقاله‌ی «تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش چهارم»

بازتاب آینه‌ای

موقعیت تحلیلی از زوایای بسیاری بررسی و توصیف شده است و در مورد ماهیت منحصر به فرد آن توافق کلی وجود دارد. اما تصور من این است که به اندازه‌ی کافی به این موضوع تأکید نشده است که این موقعیتْ رابطه‌ای بین دو نفر است. آنچه این رابطه را از دیگر رابطه‌ها متمایز می‌کند، وجود احساسات در یک شریک -یعنی بیمار- و نبود آن در شریک دیگر -یعنی تحلیلگر– نیست، بلکه مهم‌تر از همه میزان احساسات تجربه شده و استفاده از آنهاست، این عوامل به یکدیگر وابسته هستند.

از این منظر، هدف تحلیل خود تحلیلگر، این نیست که او را تبدیل به مغزی مکانیکی کند که بتواند بر اساس روشی صرفاً عقلانی تأویل‌هایی را تولید کند، بلکه این است که او را قادر سازد تا احساساتی را که در او برانگیخته می‌شود، تحمل کند و به جای تخلیه آنها (همانطور که بیمار انجام می‌دهد)، آنها را تحت سلطه کار تحلیلی درآورد، جایی که در آن او به عنوان بازتاب آینه‌ای بیمار عمل می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «در باب انتقال-متقابل»

پوست ثانویه

استربیک در مقاله سال ۱۹۶۸ خود عنوان می‌کند که در ابتدایی‌ترین مراحل وجوه بدنی و روان متمایز از یکدیگر نبوده و بخش‌های مختلف شخصیت نیز کاملاً پراکنده هستند و هیچ نیرویی آنها را کنار هم قرار نمی‌دهد. بنابراین در وهله اول چیزی از بیرون باید به شیوه‌ای کاملاً منفغلانه آنها را کنار هم قرار دهد. گویی که آغوش مادر همانطور که تمام قسمت‌های بدن کودک را در خود جا می‌دهد، بخش‌های مختلف درونی او را هم می‌تواند کنار هم قرار بدهد. این آغوش که به شکل عینی عملکردی مشابه پوست ایفا می‌کند، نه تنها قسمت‌های مختلف را کنار هم قرار می‌دهد و انسجامی ایجاد می‌کند بلکه ایجاد کننده‌ی مرزی بین درون و بیرون هم هست. وقتی اُبژه‌ی بیرونی این کارکرد را داشته باشد، نوزاد می‌تواند به تدریج این کارکرد را به درون برده و سپس می‌تواند فضایی درونی و بیرونی را تجربه کند.

کودک در ابتدا هیچ انسجامی ندارد، همه چیز پراکنده و جدای از هم است، اما نیاز به برقراری انسجام دارد. این نیاز او را به سمت جست‌وجوی اُبژه سوق می‌دهد. بهترین اُبژه سینه‌ای است که در دهان نوزاد قرار گرفته باشد، در عین حال مادر او را در آغوش گرفته باشد و با او صحبت کند و همینطور بوی آشنای مادر است.

شکل‌گیری این کارکرد نگهدارنده در دو حالت با مشکل مواجه می‌شود: حالت اول زمانی است که یا اُبژه بیرونی آن را انجام نداده و حالت دوم زمانی است که کودک در فانتزی به این کارکرد حمله کرده و آن را درونی‌سازی نکرده باشد. وقتی کارکرد پوست به درستی شکل نمی‌گیرد بخش‌ها و تکه‌های مختلف به درستی سازمان نمی‌یابند و کنار هم قرار نمی‌گیرند، در نتیجه هر لحظه آماده متلاشی شدن و پراکندگی هستند. این به‌هم‌ریختگی در بدن، حالت بدنی، ذهن و خصوصاً روابط خود را نشان می‌دهد. وقتی این کارکرد نگهدارنده اولیه در کودک شکل نگیرد، کودک روش دیگری را برای نظم‌دهی اتخاذ می‌کند که استر بیک آن را شکل‌دهی «پوست ثانویه» می‌نامد. اما در زیر آن به‌هم‌ریختگی وجود دارد که هر لحظه ممکن است خود را به نمایش بگذارد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «تجربه‌ی پوست در روابط اولیه»

وضعیت تکانه–کشش

یکی از بیماران من، که زمانی در این تکنیک استاد بود، یک روز بعد از ارائه توصیف جامع منطقی از وضعیت تکانه–کشش، که احساس می‌کرد در آن قرار گرفته است، به من گفت: «خوب، در این مورد چه کاری می‌خواهید بکنید؟» در پاسخ، توضیح دادم که پرسش واقعی این بود که خودش قصد داشت چه کاری در این مورد انجام دهد. همانطور که انتظار می‌رفت، این پاسخ، خیلی او را دستپاچه کرد. او به این دلیل ناراحت شد که به طور ناگهانی با مسئله واقعی تحلیل و زندگی‌اش روبرو شده بود.

اینکه فرد چگونه می‌خواهد از شر تکانه–تنش خود خلاص شود، همانطور که قبلاً بیان شد، به طور کاملاً مشخصی مسئله مربوط به روابط اُبژه‌ای است، اما به همان اندازه، مسئله‌ی مربوط به شخصیت نیز است، زیرا یک رابطه اُبژه‌ای لزوماً شامل یک سوژه (subject) و یک اُبژه است. بنابراین، تئوری روابط اُبژه‌ای به ناچار ما را به این موقعیت سوق می‌دهد که، اگر نتوان «تکانه‌ها» را جدا از اُبژه‌ها در نظر گرفت، چه بیرونی و چه درونی، نمی‌توان آنها را جدا از ساختارهای ایگو نیز در نظر گرفت.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی تکانه و محدودیت‌های آن»

لوح سفید بودن روانکاو

علیرغم تفاوت زیادی که هم­چنان در نگرش مکاتب مختلف روانکاوی وجود دارد، ولی در مورد مفید بودن انتقال­‌متقابل در درک بهتر بیمار، تفاهم وجود دارد. تلاش بیمار برای تبدیل روانکاو به اُبژه انتقالی به‌­عنوان یکی از وجوه غیرقابل اجتناب درمان به­‌طور گسترده مورد پذیرش قرار گرفته است. همچنین انتقال متقابل روانکاو به‌­صورت آفرینش مشترک بیمار و روانکاو که هر دو در شکل‌­گیری آن سهم دارند، پذیرفته شده است و به نظر می‌­رسد بخشی از آنچه روانکاو تجربه می‌کند، بازتابی از دنیای درونی بیمار است.

بنابراین یکی از وظایف روانکاو در تعامل با بیمار، تلاش برای پیدا کردن راه خروج از کنش‌­نمایی انتقال- انتقال‌­متقابل است، تا بتواند به­‌صورت تحلیلی و همراه با بیمار اتفاقی که در جریان است، را بفهمد. در این شرایط قلمرو تحلیلی و قلمرو درون­‌روانی به­‌هم پیوسته هستند و لذا به‌­نظر می­‌رسد انتظار لوحِ سفید بودن روانکاو در عمل امکان‌پذیر نباشد. همچنین وظیفه دیگر روانکاو، بازبینی و آنالیز مداوم خود خواهد بود. همان­طور که شافر تاکید می‌­کند که: «می‌­توانیم درمانی را تحلیلی درنظر بگیریم که از سه بخش تحلیل انتقال­‌متقابل، تحلیل انتقال و تحلیل­ دفاع­‌های در جریان را شامل شود».

در این رابطه قلمرو تحلیلی و درون‌روانی به هم پیوسته هستند و دیدگاه خوشبینانه لوح سفید بودن روانکاو امکان‌پذیر نیست. وظیفه دیگر روانکاو تحت آنالیز و بازبینی مداوم خود بودن است.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «انتقال­‌متقابل: حوزه‌ی مورد توافق»

محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریب

بنا بر اظهارات فروید یکی از همراهانِ تنفر از واقعیت، فانتزی‌های حملات سادیستیک نوزاد روان‌پریش به سینه است که ملانی کلاین به عنوان بخشی از مرحله پارانوئید–اسکیزوئید توصیف کرده است (کلاین، ۱۹۴۶). می‌خواهم تاکید کنم که در این مرحله، روان‌پریش اُبژه‌هایش را تقسیم می‌کند، و همزمان همه آن قسمت‌های شخصیت او، که موجب آگاهی‌اش از آن بخش از واقعیت می‌شود که از آن تنفر دارد، به بخش‌های بسیار دقیق تبدیل می‌شود، زیرا این همان چیزی است که نقش عمده‌ای در احساسات روان‌پریشی دارد که نمی‌تواند اُبژه‌هایش یا ایگوی خود را بازیابی کند. در نتیجه‌ی این حملات دوپاره‌سازی، همه آن ویژگی‌های شخصیتی که باید روزی پایه و اساسی برای درک شهودی خودش و دیگران باشند، از همان ابتدا به خطر می‌افتند.

همه آن کارکردهایی که فروید به عنوان وجود (being) توصیف می‌کند، در مرحله بعد، پاسخی رشدی به اصل واقعیت است، یعنی، آگاهی از تاثیرات حسی، توجه، حافظه، قضاوت، تفکر، به شکل‌های نیمه‌تمام (نوپایی) که ممکن است در آغاز زندگی داشته باشند، دوپاره‌سازی سادیستیک حملات خالی‌کننده که منجر به چندپاره‌سازی دقیق وجود آنها می‌شود، علیه آنها گسترش می‌یابند، و سپس از شخصیت بیرون رانده می‌شود تا در اُبژه‌ها نفوذ کند، یا اُبژه‌ها را دربر بگیرند. در فانتزی بیمار، ذرات بیرون رانده شده‌ی ایگو به یک وجود مستقل و غیرقابل کنترل سوق داده می‌شوند، که یا توسط اُبژه‌های خارجی احاطه شده‌اند یا شامل آن‌ اُبژه‌های خارجی هستند؛ آنها همچنان به کارکردهایشان ادامه می‌دهند، گویا تجربه‌ای سخت متحمل شده‌اند که هدف آن، فقط افزایش تعداد آنها و تحریک دشمنی آنها با آن روانی است که بیرون انداخته‌اند. در نتیجه، بیمار احساس می‌کند در محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریبی است که اکنون ماهیت آنها را توصیف می‌کنم.

مقاومت‎‌های هیجانی

قوی‌ترین مقاومت‌ها در برابر روانکاوی از نوع عقلانی نبود بلکه از منابع هیجانی نشات گرفته بود. این امر شخصیت پر‌شور و نیز فقر آن‌ها در منطق را توضیح می‌دهد. این وضعیت از یک قاعده ساده پیروی می‌کند: افراد به صورت دسته جمعی دقیقا به همان شیوه‌ای با روانکاوی رفتار می‌کردند که افراد روان‌نژندی که برای اختلالاتشان تحت درمان هستند رفتار می‌کنند.

هر چند این امکان وجود دارد که با فعالیت صبورانه دسته دوم را متقاعد کنیم که همه چیز آنطور که ما ادعا کرده بودیم اتفاق افتاده است: ما خودمان آن را اختراع نکرده‌ایم بلکه با مطالعه سایر روان‌نژند‌ها در یک دوره‌ی زمانی بیست یا سی ساله به آن رسیدیم. این موضع زمانی نگران‌کننده و تسلی‌بخش بود: نگران کننده به این دلیل که دیدن کل نژاد بشر به عنوان یک بیمار چیز کوچکی نیست، و تسلی بخش به این دلیل که به هر حال همه چیز همانطور اتفاق می‌افتاد که فرضیات روانکاوی اعلام کرده بودند باید اتفاق بیفتد.

اگر یک بار دیگر به مقاومت‌های متنوع در برابر روانکاوی که بر‌شمرده شد نگاهی بیندازیم، آشکار است که تنها تعداد کمی از آن‌ها از نوعی هستند که به طور معمول علیه علمی‌ترین نوآوری‌ها که از هرگونه اهمیت قابل توجهی برخوردارند، برانگیخته می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «مقاومت در برابر روانکاوی»

تی‌پلاس
بریده‌ی مقالات

نارو خوردن

افرادی هستند که بارها و بارها نارو می‌خورند. کارفرمایشان کمک‌ها و کارهای ارزشمند آن‌ها را تشخیص نمی‌دهند و دوستانشان مهمانی‌های آن‌ها را جبران نمی‌کنند. همسرشان خیلی به ندرت عشق‌شان را به آن‌ها اذعان می‌کنند و فرزندانشان هیچ‌وقت از فداکاری‌هایشان تجلیل نمی‌کنند. این افراد «جمع‌کننده‌های بی‌عدالتی هستند». از نظر روانی مجروح و دلخور هستند، اندوهناکی خود را با ناباوری دردناکی با جزئیات شرح می‌دهند.

مشکل اصلی اینگونه افراد مازوخیسم آن‌هاست. و دلیل اینکه چگونه و چرا نارو می‌خورند کمتر واضح است (در مقابل کتک خوردن، مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتن و غیره) که خصوصیت مرکزی برخی افراد مازوخیست است. پاسخ اینکه چگونه این اتفاق می‌افتد بدین شرح است: فرد مازوخیست زودباوری قابل توجه و پنهانی دارد. هرچه که به او گفته می‌شود را باور می‌کند و از حقایقی که مخالف با انتظارات خوش‌بینانه‌ی اوست چشم‌پوشی می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «نارو زدن و نارو خوردن | خیانت دیدن و خیانت کردن»

نیاز نارسیستیک در تعاملات عاطفی

یک زن می‌تواند دائماً برای پیش‌بینی و برآورده کردن نیازهای یک مرد نارسیسیستیک تلاش کند، به این امید که نشانه‌هایی از قدردانی او (و در نتیجه، اعتراف مرد به اهمیت داشتن زن برای او) را به دست آورد. چیزی که احتمالاً به دست خواهد آورد پیامی با این مفهوم است که «به خاطر اینکه آدم بسیار بافضیلتی هستم، حاضرم تسلیم خواسته‌های تو شوم». به عنوان مثال، شوهر با اخم وارد آشپزخانه می‌شود و گرسنه است. همسرش از او می‌پرسد «می‌خواهی زودتر غذا بخوری؟» شوهر به جای اینکه بگوید «بله، گرسنه‌ام» و به طور ضمنی اشاره کند که «ممنون از توجهت»، پاسخ می‌دهد «حتماً» یا «باشه» یا حتی «هرطور خودت راحتی».

این نوع تمایل به پاسخ دادنِ درخواست‌های دلسوزانه با کلماتی مثل «باشه» یا «حتماً» یا ژست شبیه به آن از مشخصه‌های تعامل دفاعی نارسیسیستیک است. موضع فرضی این است که «اینجا کسی که نیاز دارد تو هستی، نه من؛ اما من آنقدر آدم خوبی هستم که تو را راضی نگه می‌دارم». تفاوت‌های این تغییر شکل سوژه و اُبژه چنان ظریف و گول‌زننده است که تعجبی ندارد همسران افراد دارای شخصیت نارسیسیستیک اغلب درباره‌ی اینکه رابطه‌ی آن‌ها چه مشکلی دارد و چطور ممکن است آن‌ها هم در دلسردکننده بودن آن نقش داشته باشند، دچار سردرگمی هستند. اگر بتوانند یاد بگیرند به‌جای رسیدگی به نیازهای ناگفته‌ی همسرشان، چطور او را ترغیب کنند که نیازهای خود را آشکارا بیان کند، باعث می‌شوند که همسرشان صداقت او را آنقدر که در ناخودآگاه تصور می‌کرد، خطرناک نبیند، به عبارت دیگر، این فرض نارسیسیستیک را که بیان نیازها به معنای تحقیر کردن خود است، بی‌اثر می‌سازند. و بار سنگین پیگیری‌های بعدی را از دوش خود بر خواهند دشت.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «آسیب‌شناسی نارسیسیزم در زندگی روزمره»

سر خوردن روی یخ‌های لغزنده

زمانی که تحلیلگر می‌تواند در جنبه‌های بدنی-حسی که تحت تأثیر آن‌ها قرار می‌گیرد، درنگ کند. زمانی که تحلیلگر می‌تواند آن‌ها را جنبه های بدنی-حسی نگه دارد، هرچند که در طی زمانی طولانی نتواند آن‌ها را در لیست بازنمایی‌ها یا مفاهیم قرار دهد، یا هنگامی که به طور ضمنی این پیام را می‌رساند که با گوش دادن از فشاری که بر او وارد آمده است، جان سالم به در می‌برد. به این ترتیب از نقل قول ویتگنشتاین در این عنوان استفاده می‌کنم. معتقدم که وقتی تحلیلگر نتواند به جنبه‌های حسی تعاملات بیمار گوش دهد، انگار که بخش‌های ازهم‌گسسته در دینامیک انتقال، انتقال-متقابل بدون اینکه هرگز نگه‌داشته شوند، روی یخ لغزنده سر می‌خورند.

در چنین موقعیت‌هایی است که تاریخچه آسیب‌زای بیمار بدون اینکه شناخته شود، به رابطه‌ی تحلیلی نفوذ می‌کند و در نتیجه باعث کنش‌گری، جابه‌جایی نقش و موقعیت‌های دیگری می‌شود که زوج تحلیلی از آنچه که بیمار را ناخوش کرده است، بیمار می‌شوند. این تروما نوعی «آشفتگی» را ایجاد می‌کند که نیاز به شناسایی و به رسمیت شناختن دارد و تا زمانی که سر می‌خورد و هیچ نوع قلابی وجود ندارد، شناختی به دست نخواهد آمد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «گوش دادن تحلیلی به عنوان کارکرد نگهدارنده‌ی بخش‌های ازهم‌گسسته‌ی بیمار»

انسان‌ها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند.

ما درباره‌ی تمام چیزهایی که برایمان اهمیت دارد دوسوگرا هستیم؛ در حقیقت، دوسوگرایی راهی است برای اینکه تشخیص دهیم کسی یا چیزی برای ما اهمیت پیدا کرده است. این یعنی ما درباره‌ی دوسوگرایی، درباره‌ی عشق، نفرت، سکس، لذت، دیگران، خودمان و… دوسوگرا هستیم؛ هرکجا اُبژه‌ی مطلوبی وجود داشته باشد باید دوسوگرایی نیز وجود داشته باشد.

اما اصرار فروید بر دوسوگرایی ما، بر اینکه انسان‌ها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند، بیان دیگری از این موضوع است که ما هیچ‌گاه آن‌چنان که به نظر می‌رسد فرمان‌بردار نیستیم: اینکه هرکجا فداکاری باشد اعتراض هم وجود دارد، هرکجا اعتماد باشد شک هم وجود دارد، و هرکجا خودبیزاری یا احساس گناه باشد، عشق به خود هم وجود دارد. شاید نتوانیم زندگی‌ای را تصور کنیم که در آن بخش زیادی از وقتمان را صرف انتقاد از خودمان و دیگران نمی‌کنیم؛ اما باید عشق به خود را که همیشه نقش مؤثری دارد به خاطر داشته باشیم. خودانتقادگری می‌تواند ناخوشایندترین –سادومازوخیستی‌ترین– شیوه‌ی عشق ورزیدن ما به خودمان باشد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «علیه خودانتقادگری»

خشونت در بازی کودک

خشونت در بازی کودک کلاینی مستقیم و غیر مستقیم بیان می‌شود. گاهی با شکستن، گاهی با برخورد اسباب‌بازی‌ها بهم، گاهی با استفاده از قیچی یا چاقویی روی میز به اسباب‌بازی‌ها. کلاین این شانس را به کودک می‌داد تا حتی به صورت کلامی به سمت کلاین خشم را ابراز کند. احساساتی چون طرد شدن یا ناکامی، حسادت به والدین یا خواهر و برادر، لذت از همبازی داشتن و یا نفرت و به طور کلی تناقض عشق و نفرت نسبت به کودک تازه متولد شده، احساس گناه و اضطراب‌های مزاحم همگی در بازی ترمیم می‌یابند.

رانه‌های ترمیمی گامی مهم در انسجام است. تعارض بین عشق و نفرت پررنگ می‌شود و در همین امر کنترل تخریب‌گری و هم ترمیم در آسیب وارد شده موثر است. از دید کلاین ظرفیت ایگو اینگونه پایه‌ریزی می‌شود. ترمیم موضوع خوب درونی و بیرونی بر پایه حفظ عشق و روابط در مواجهه با دشواری‌ها و تعارض‌ها مهم هستند و همین روند باعث رشد ذهنی و خلاقیت می‌شود.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «جهت‌گیرهای جدید در روانکاوی با ملانی کلاین»

موسای خشمگین

در سال ۱۹۴۲، ماکس گراف، پدر هانس گراف کوچک، در فصلنامه روانکاوی مقاله‌ی ستایش‌آمیزی درباره‌ی فروید نوشت که در آن دستاوردهای فروید را تحسین کرد و دشمنی‌هایی را شرح داد که فروید در وین با آن روبرو بود و ایجاب می‌کرد تا او و شاگردانش به آنها پاسخ دهند. با این‌حال وقتی جلسه‌های چهارشنبه‌شب را توصیف می‌کند درباره‌ی قاطعیت فروید این‌گونه می‌نویسد: «حرف نهایی را همیشه خود فروید می‌زد. جو اتاق جو ظهور یک دین جدید بود. فروید پیامبر جدیدی بود که سطحی بودن روش‌های رایج تحقیقات روانشناسی را نشان داده بود. شاگردان فروید –که همه به او باور داشتند و از او الهام می‌گرفتند- هم حواریونش بودند. علی‌رغم اینکه تفاوت بین شخصیت‌های شاگردان داخل حلقه زیاد بود، در دوره‌ی اولیه‌ی تحقیقات فروید همه‌ی آن‌ها در احترام به او و الهام گرفتن از او متحد بودند. اگرچه بعد از آن دوره‌ی طلایی ایمان بی‌چون‌وچرای حلقه‌ی اولیه، موقع پیدایش کلیسا رسید. فروید با انرژی زیادی شروع به سازمان‌دهی کلیسایش کرد. او در مطالبه‌هایش از شاگردها جدی و سخت‌گیر بود؛ اجازه‌ی هیچ انحرافی از آموزه‌های ارتدکسش را نمی‌داد… گرچه فروید در زندگی شخصی‌اش دلسوز و خوش‌قلب بود اما در ارائه‌ی ایده‌هایش سرسخت و بی‌رحم بود. وقتی مسئله‌ی علم به میان می‌آمد حاضر بود با نزدیک‌ترین و مورداعتمادترین دوستانش قطع رابطه کند.

از مقاله‌ی «نیمه‌ی تاریک میراث فرویدی ما»

رابطه‌ی نابهنگام با روانکاو

رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش می‌دهد، دو جریان همزمانِ پدیده‌ها آشکار می‌شود:

جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیج‌کننده‌ی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال می‌شود.

جریان دوم، فعالیت‌های ذهنی و سایر فعالیت‌هایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش می‌کند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانه‌ای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار می‌گیرند.

بیمار تحت‌الشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیج‌کننده و سردرگم از آسیب تلاش می‌کند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت می‌گیرد. فرقی نمی‌کند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونه‌ای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری  پرحرارت، یا دل‌مرده از خود نشان دهد، این رابطه‌ی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم می‌شوند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رشد اندیشه‌ی اسکیزوفرنیک»

مادر مرده

طبق نظر گرین، ناپدید شدن ناگهانی مادر در افسردگی، زمانی که کودک حدود دو سال دارد، یک «حفره» —نوعی غیبت یا مردگی—در بطن نمودِ مادرانه‌ای ایجاد می‌کند که تا پیش از این یکپارچه بوده است. در ابتدا، کودک تلاش خواهد کرد «مادر مرده» را با استفاده از ابزاری زنده کند که به نظر می‌رسد به امیال ممنوع مربوط می‌شوند، امیال اودیپی، شهوانی و عاشقانه، اما کودک به چیزی اساسی‌تر نیاز دارد، و بعد از مدتی، وقتی این شیوه‌ها کاملاً شکست خوردند، کودک با غیبتِ مادر همانندسازی می‌کند، یعنی با خودِ «حفره»، و تعمداً آن را در درونِ خود قرار می‌دهد و به این ترتیب، یک مردگی یا غیبت درونی ایجاد می‌کند، حفره‌ای در نمود کودک از خویشتن.

بنا به گفته‌ی گرین، این همانندسازیِ تعمدی با غیبتِ مادر، یک «همانندسازیِ انعکاسی» است، یک تلفیق دهانیِ تمام‌عیار، و «یک تقلید، با هدفِ مالکیتِ ابژه‌ (ابژه‌ای که دیگر امکان مالکیت آن وجود ندارد) از طریق بدل شدن به آن، نه بدل شدن به چیزی شبیه به آن، بلکه بدل شدن به خودِ آن ابژه.»

بخش‌هایی از مقاله‌ی («کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده)

فانتزی غیر قابل تحمل والدین

چرا مردان پرخاشگر بیشتر اوقات خصومت خود را نسبت به دیگران ابراز می‌کنند، در صورتی که در میان زنان، جراحت زدن به خود متداول‌تر است؟ ما معتقدیم هر دو فرم خشونت نشان‌دهنده‌ی تلاش برای خلاص شدن از فانتزی غیر قابل تحمل افکار و در اصل افکار یکی از والدین، در ذهن یک نفر هستند. در این صورت عدم توازن جنسیتی می‌تواند نشان‌دهنده‌ی میل به حمله به تفکر والد هم‌جنس شود (که همانندسازی با او به شکل بالقوه دردناک‌تر و گریزناپذیرتر است).

هم در مورد دخترها و هم پسرها، افکار مادر درباره‌ی کودک عموماً پیش از موعد و به شکل درون‌ذهنی تجربه می‌شود و احتمالاً درون ذهن کودک بازنمود پیدا می‌کند. به عقیده‌ی ما تفکر پدر در هر دو جنس به صورت خارجی بازنمود پیدا می‌کند. آنگاه حضور ذهنی غیرقابل تحمل والد هم‌جنس درون ذهن زن، اما بیرون از ذهن مرد، در سایر افراد یا اُبژه‌هایی که نمایان‌گر پدر هستند، احساس می‌شود. در مقابل، همانطور که پیش از این اشاره کردیم مردانی که (مثل زنان) گرفتار مادر می‌شوند، در خودکشی به دنبال راه گریز هستند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «درک بهتر بیماران خشن: استفاده از بدن و نقش پدر»

ماهیت اُبژه

رابطه با اُبژه را می‌توان در قالب تجربه‌ی سوژه توضیح داد. برای توصیف استفاده از اُبژه باید ماهیت اُبژه را مد نظر قرار دهیم. من در این بحث، نظراتم را درباره‌ی اینکه چرا ظرفیت استفاده از یک اُبژه پیچیده‌تر از ظرفیت رابطه با اُبژه است مطرح کرده‌ام؛ و اینکه رابطه می‌تواند یک اُبژه‌ی ذهنی باشد اما استفاده نشان‌دهنده‌ی این است که اُبژه بخشی از واقعیت بیرونی است.

این توالی را می‌توان مشاهده کرد:

۱- سوژه با اُبژه رابطه دارد.

۲- اُبژه به جای اینکه توسط سوژه در دنیا قرار داده شود، در حال کشف شدن است.

۳- سوژه اُبژه را تخریب می‌کند.

۴- اُبژه از تخریب نجات می‌یابد.

۵- سوژه می‌تواند از اُبژه استفاده کند.

اُبژه همیشه در حال تخریب شدن است. این تخریب به یک زمینه‌ی ناخودآگاه برای عشق یک اُبژه‌ی واقعی؛ یعنی اُبژه‌ای در بیرون از محدوده‌ی کنترل قادر مطلق سوژه تبدیل می‌شود.

مطالعه‌ی این مشکل مستلزم بیان ارزش مثبت تخریب‌گری است. تخریب‌گری به علاوه‌ی نجات اُبژه از تخریب، اُبژه را خارج از محدوده‌ای که مکانیسم‌های ذهنی فرافکنانه عمل می‌کنند قرار می‌دهد، بنابراین دنیایی از واقعیت مشترک ایجاد می‌شود که می‌تواند به سوژه بازخورد بدهد و سوژه هم از آن استفاده کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «استفاده از اُبژه»

Back To Top
×Close search
Search