skip to Main Content
«کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده

«کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده

«کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده

«کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده

عنوان اصلی: THE EMPTY CARCASS: DEAD MOTHER, DEAD CHILD, DEAD ANALYST
نویسنده: هِنری اِف. اسمیت
انتشار در: The Psychoanalytic Quarterly
تاریخ انتشار: 2019
تعداد کلمات: 9364 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 54 دقیقه
ترجمه: زهرا قنبری
«کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده

هِنری اِف. اسمیت[۱] ۲۰۱۹

با استفاده از مقاله‌ی آندره گرین[۲] در مورد «مادر مرده» (۱۹۸۳)، از جمله مفهوم ارائه‌شده توسط او با عنوان «ساختارِ چهارچوب‌ساز[۳]»، نویسنده یک مورد بالینی با جزییات را ارائه می‌کند تا اجرا کردن[۴] در تحلیل وضعیت‌های عدم حضور و مُردگیِ تا حدودی بی‌نشانی را توصیف کند که در بیمار، در تحلیل‌کننده، و در رابطه‌ی میان آن‌ها ایجاد می‌شود. نویسنده معتقد است در برخی بیماران «ساختار چهارچوب‌ساز دروغین[۵]» در مواردی در جریان تحلیل دیده می‌شود که خلائی در نمودهای بیمار از خویشتن و از مادر را در بر می‌گیرد، این خلاء را پس می‌زند و در برابر آن دفاع می‌کند. فرآیند تحلیل که برای هر دو طرف رنج‌آور است نیز بررسی خواهد شد.

کلمات کلیدی: غیبت[۶]، مُردگی[۷]، مادرِ مُرده، اجرا کردن، خیال‌اندیشی[۸]، تجربه‌ی بدونِ نمود[۹]، نمودِ غیبت[۱۰]، ساختار چهارچوب‌ساز، آندره گرین.

مورد بالینی: بخش اول

چند سال پیش، نویسنده‌ی ۴۸ ساله‌ای به من مراجعه کرد که به نظر می‌رسید به بن‌بست رسیده است. میخکوب و سردرگم در مورد آن‌چه داشت برایش اتفاق می‌افتاد و علت آن، او متقاعد شده بود که دیگر هرگز نخواهد نوشت.

پیش از این نیز در مواردی این احساس به او دست داده بود، و پس از شکست ازدواجش، قبلاً در یک دوره‌ی تحلیلی شرکت کرده بود. در آن دوره‌ی تحلیلی که تا حدی برایش مفید بود، تأکید زیادی بر از دست دادن پدرش به دلیل سرطان معده در سن چهار سالگیِ او و هراس، سردرگمی، و ترس مداوم و وسواسی از مرگ که در نتیجه‌ی آن رویداد در او به وجود آمده بود، شده بود. او یک تک‌فرزند بود که در موارد بسیاری با پرستاران بچه‌ی گوناگون تنها گذاشته می‌شد. او پس از مرگ پدرش، دچار یک بیماری روان‌تنی[۱۱] شده بود و برای التیام به مادرش پناه می‌برد که خودش پدرش را به طور ناگهانی در سن ۱۳ سالگی از دست داده بود. از همان زمان، مادرش دارای پیشینه‌ی افسردگی بود که هر چند وقت یک بار به سراغ او می‌آمد. این افسردگی پس از مرگ همسرش به شکلی حاد برگشته بود.

حس فقدان پدر در بیمار من عمیق بود، اما همان‌طور که بعدها متوجه شدیم، پدر تنها چیزی نبود که او از دست داده بود. او به شدت احساس تنهایی و دیده نشدن می‌کرد، مانند فردی که «در خلاء زندگی می‌کند،» و دچار کابوس‌های تکرارشونده‌ای بود. در پیِ این کابوس‌ها، برای آرامش بخشیدن به او، و شاید خودش، مادر او را، معمولاً حدود ساعت ۴ صبح، به بستر خود دعوت می‌کرد. بعدها در این مورد به شوخی می‌گفتیم: «درست به موقع برای تغذیه‌ی ساعت ۴.» با بررسی مکرر این «تغذیه‌های» شهوانی، این مسأله به ذهنمان رسید که آن‌ها توسط مادر و پسر به شکلی طراحی شده‌اند که یأس و حس خلاء عمیق در هردوی آن‌ها را برطرف کنند. و به این ترتیب، با نگاه به تجربه‌ی از دست دادن یک پدر، او به تدریج این احساس را پیدا کرد که در افسردگی و یأس مادرش، و همین‌طور در پناه بردنِ مادرش به او برای آرامش پیدا کردن، او یک مادر را نیز از دست داده بود.

از طرف دیگر، در جریان دوره‌ی تحلیلی اول، و تا سال‌ها در تحلیلی که بیمار با من داشت، او بر این نکته اصرار داشت که این عشق و آسایش فراهم‌شده توسط مادرش بود که او را سرپا نگه داشته بود. در مواقعی، زیر لب، و در حالی که در همان حین این مسأله را رد می‌کرد، اشاره می‌کرد چقدر باید تلاش کند که مادرش را سرپا نگه دارد. گاهی اوقات، مادر به طور مستقیم از او می‌پرسید: «چقدر من را دوست داری؟» در موارد دیگر، او همین سؤال را از مادرش می‌پرسید، و با ردوبدل کردن این پرسش این «بازی عشق» را یا یکدیگر انجام می‌دادند. گاهی اوقات یکی این بازی را شروع می‌کرد، و گاهی اوقات، دیگری. به نظر می‌رسید این بازی باعث دلگرمی هردوی آن‌ها می‌شود. حتی در بزرگسالی نیز هیچ‌گاه این مسأله به ذهن او خطور نکرده بود که، فارق از این دستکاری متقابل در «عشق»، یک مادر ممکن است بی‌دلیل به فرزندش بگوید او را دوست دارد و در این مورد صادق هم باشد. در واقع، به یاد نداشت مادرش هرگز این کار را کرده باشد، و گاهی اوقات که به طور خاص مستأصل بود از مادرش بشنود که او را دوست دارد، مادرش آن بازی را انجام نمی‌داد و می‌گفت: «احمق نشو، عزیزم، معلومه که دوستت دارم،» انگار که مطرح شدن این پرسش باعث آزارش شده باشد.

گوش دادن به این تعاملات آسان نبود، و هر بار که بیمارم یکی از آن‌ها را تشریح می‌کرد، متوجه می‌شدم که ته دلم خالی می‌شود. بعد از مدتی به تدریج به این نتیجه رسیدم که، همان‌طور که مادر نیاز داشت خودش و او را سرزنده کند، پسرش نیز تمایل داشت مادر مضطرب و افسرده‌ی خود را سرزنده کند تا از همان ابتدا به خودش اطمینان بدهد مادری زنده دارد.

و به این ترتیب، همان‌طور که به شکلی مشخص‌تر از خودم می‌پرسیدم در پسِ خاطره‌ی مُصر بیمارم از مادری سرزنده و بامحبت چه چیزی نهفته است، در پیِ یک گِره‌ی[۱۲] مشخص در جریان تحلیل، متوجه موارد بیش‌تری شدم. در ادامه، این موارد را توصیف خواهم کرد[۱۳]. در ابتدا، به پیدایش این گره در سال پنجم دوره‌ی تحلیل می‌پردازم.

********

بیمارم به طور مکرر به خودش و توانایی‌اش حمله می‌کند. در مواقعی، وقتی این مسأله‌ که از نظر من خودکوچک‌بینیِ بیش از حد است را به او گوشزد می‌کنم یا به دستاوردی اشاره می‌کنم که به آن بی‌اعتناست، با تحقیر می‌گوید «هلهله‌چی[۱۴]» هستم و من را به خاطر نقصی که در تکنیک تحلیلی‌ام می‌بیند سرزنش می‌کند. وقتی این اتفاق می‌افتد، مسأله‌ی عجیبی پیش می‌آید. تقریباً بلافاصله، همین حس به خودم هم دست می‌دهد. یعنی، حرفی که زده‌ام به نظرم غلط، غیرضروری، و کاملاً غیرتحلیلی می‌رسد، با آن که در آن زمان معتقدم در حال اشاره به نمونه‌ای از حملات مصرانه‌ی او به خودش و انکار واقعیت قابل اثبات از طرف او هستم. به علاوه، چنین اطمینان‌بخشی‌هایی از طرف من معمول نیستند؛ انگار من نیستم که این کار را انجام می‌دهم. با خودم فکر می‌کنم آیا خودم با اطمینان‌بخشی ساختگی‌ای که می‌تواند تحقیرکننده باشد باعث حمله‌ی او می‌شوم؟

گاهی اوقات، به من می‌گوید هر بار که بیش‌ترین احساس یأس و بیش‌ترین احتیاج به تصدیق آن یأس از طرف من را دارد، متوجه هلهله‌چی‌گری در من می‌شود، و هنگامی که واقعاً عصبانی است با تحقیر می‌گوید شاید به او اطمینان می‌دهم چون یأسش باعث اضطراب من می‌شود و نیاز دارم در واقع به خودم اطمینان بدهم. معقول بودن این مشاهده و مطابقت آن با فرضیه‌ام در مورد نیاز مادرش به اطمینان گرفتن برایم روشن است، اما به شکل خودآگاه حس نمی‌کنم یأس او باعث ایجاد اضطراب در من می‌شود. بعد از آن که این گفتگو چندبار تکرار می‌شود، حس می‌کنم باید بسیار مراقب رفتارم و کلماتی که استفاده می‌کنم باشم. هم‌چنین به تدریج احساس تنهایی شدیدی می‌کنم و از خودم می‌پرسم آیا چیزی زنده یا حقیقی در مورد رابطه‌مان وجود دارد یا خیر.

به بیمارم می‌گویم که مشاهده‌اش در مورد من ممکن است درست باشد، اما از طرفی هم به نظر می‌رسد ما مکرراً در حال بازسازی چیزی بینمان هستیم، و امیدوارم در مورد آن چیز بیش‌تر بیاموزیم. وقتی این را می‌گویم، گاهی اوقات آن را به شکل اعترافی صادقانه به «اشتباهات» از طرف من تلقی می‌کند و گاهی اوقات فکر می‌کند می‌خواهم با استفاده از نیرنگ‌های روان‌کاوی از کنار این اشتباهات عبور کنم و نادیده‌شان بگیرم. رفتار در موردی که از نظر من اجرا کردن است، برایم حسی هم حقیقی و هم غیرارادی دارد، انگار برای نمایشنامه‌ای که او در حال نوشتنش است استخدام شده‌ام، اما این رفتار به شکل عجیبی آشنا هم هست و روشن است که نظر او در مورد من بر من تأثیرگذار است.

در جلسه‌ای که تشریح خواهم کرد، حتی پیش از آن که روی کاناپه دراز بکشد حس می‌کنم در محلی پذیراتر قرار گرفته‌ام و به شکل قابل توجهی احساس آرامش دارم.

بیمارم می‌گوید: «می‌دانم تمام مدت بسیار مضطرب هستم، و از این که کاری انجام بدهم، هر کار حقیقی، می‌ترسم. همین که همیشه دلم می‌خواهد مردم بامحبت‌تر و وفادارتر باشد و این صفات را برای آن‌ها در نظر می‌گیرم حتی وقتی چنین چیزی در آن‌ها نیست. درست مثل مادرم که به او می‌گفتم چقدر دوستش دارم تا بشنوم چقدر دوستم دارد، همان بازی که با هم انجام می‌دادیم.»

هنگام شنیدن حرف‌هایش، صدای خودم را می‌شنوم که همان نقش را حالا برای او بازی می‌کند، انگار که «هلهله‌چی» بودنِ من نوعی همانندسازیِ[۱۵] سخاوتمندانه با نمود مادرانه‌ی اوست. سرنخ‌هایی در آن نمود از زنی وجود دارد که خودش را با خیالات زودباورانه سرپا نگه می‌داشت و دنیا و پسرش را به شکل تصویری از شخصی ترسیم می‌کرد که به او احتیاج داشت، درست مانند اتفاقی که حالا در مورد پسرش هم در حال رخ دادن بود. این سؤال برایم مطرح می‌شود که آیا بیمارم با تصویر خیالیِ مادرش از او همانندسازی و پسری که مادرش نیاز داشته را برای او فراهم می‌کرده است؟ آیا هم با مادرش و هم با نمود مادرش از خودش همانندسازی زخ داده است؟

ادامه می‌دهد: «نمی‌توانم بنویسم. تمایلی به رسیدن به هیچ‌چیزی ندارم و دستاوردهای دیگران هم جذابیتی برایم ندارند. نمی‌توانم بلندپروازی‌هایشان را تحمل کنم. به هر کسی که چیزی چاپ می‌کند به شدت حسادت می‌کنم. امروز صبح در مورد یک «رمان شگفت‌انگیز جدید» شنیدم. بعد، متوجه شدم نویسنده ۲۹ سال دارد. حسادت سراپایم را گرفت. البته بلافاصله این رمان را سفارش دادم. از این نسل جدید که همه‌چیز در جهان برایش انقدر آسان است متنفرم، همه‌ی این رمان‌نویسان و فیلمسازان جوان. ما از هیچ‌چیز خبر نداشتیم. دنیا به رویمان بسته بود. یا این‌طور به نظر می‌رسید.» مکث می‌کند و بعد اضافه می‌کند: «می‌گویند نابغه است.»

تحت تأثیر روایت او قرار گرفتم، صدای خودم را می‌شنوم که می‌گویم: «همین حرف را در مورد کارهای تو هم زده‌اند.»

برای یک لحظه، در فضا معلق مانده‌ام، از این می‌ترسم که باز هم اشتباه کرده باشم. چیزی که می‌گویم به واقع حقیقت دارد، و هنوز هم فکر می‌کنم سعی دارم با واقعیتی که انکار می‌کند به او آرامش بدهم. اما حس می‌کنم مجبور به گفتنش هستم. آیا در هر حال دعوت کردن من به انجام همان کاری است که مادرش ممکن بود انجام بدهد، تا به همراه یکدیگر همان تعامل را تکرار کنیم و، همان‌طور که می‌گوید، از یأسی عمیق‌تر در او، یا در من، جلوگیری کنیم؟ آیا من حالا به یک پسر حرف‌گوش‌کن تبدیل شده‌ام که با او همانندسازی می‌کنم؟ آیا این واقعاً فرصتی برای درک بیش‌تر بیمارم و اتفاقی است که در حال رخ دادن است، یا صرفاً سعی می‌کنم به خودم اطمینان بدهم؟ همان طور که می‌بینید، شک او به خودش مسری است.

مکث می‌کند، و حس می‌کنم به زودی دوباره به من حمله خواهد کرد. اما این بار مرا شگفت‌زده می‌کند: «می‌دانم. حرفشان را باور نکردم. خجالت‌زده‌تر از آن هستم که چیزی روی کاغذ بیاورم. و عصبانی‌تر از آن که این کار را بکنم. امیدی نیست. مخاطبی ندارم. فقط یک صفحه کاغذ سفید. می‌دانم نویسندگان دیگر می‌گویند همین حس را دارند، اما خسته شده‌ام و نمی‌خواهم خودم را در معرض تمسخر قرار بدهم.»

در لحظه‌ی صحبت کردنش، معمولاً چیزی را حس می‌کنم که به نظر همان حسی است که در حال صحبت از آن است—این بار، حس ناامیدی در او و ترسش از تمسخر. شکی نیست که آن‌ها را در همانندسازی با او حس می‌کنم، اما دلایل درونیِ خود را هم دارم. امروز از مسخره شدن از طرف او در هراس بوده‌ام. اما همین حالا امیدوارترم چون حس می‌کنم این طور به نظر می‌رسد که کمی کم‌تر به خودش حمله می‌کند. در همان لحظه‌ای که این فکر از ذهنم می‌گذرد، از خودم می‌پرسم آیا در حال فراهم کردن امیدی هستم که او به خودش اجازه‌ی حس کردنش را نمی‌دهد، یعنی انکار بیش‌تر یأسِ او؟

این مرد مرتب، با تنها کمی حالت نمایشی، می‌گوید که «خیلی نزدیک است»—و در این‌جا از اشاره استفاده می‌کند—که اسلحه را روی سرش بگذارد. به من اطمینان می‌دهد که به این زودی‌ قصد خودکشی ندارد—اسلحه‌ هم ندارد—اما بعضی از رفتارهای خودمخربِ او من را می‌ترسانند، مثلاً به خواب رفتن برای مدتی بسیار کوتاه پشت فرمان ماشین. به خاطر این که در مورد تصمیمش به رانندگی طولانی در آخر شب به یک شهر دیگر تردید کرده‌ام، سرزنشم می‌کند، اما مطمئنم خطر واقعی جایی همین نزدیکی‌ست، همان‌طور که فکر می‌کنم در زمان کودکی‌اش، هم آرزوی مرگ می‌کرده و هم از آن هراس داشته. بعدها، در زمان دانشجویی، بعد از آن که مرد دیگری دوست‌دختری که بسیار دوست داشت را از او گرفته بود، از این می‌ترسید که شاید خودِ آرزوی مرگش کشنده باشد، و حالا متوجه می‌شوم من هم حالا همین تصور را در مورد او دارم. با توجه به این که از امیال مادرش اطاعت می‌کرده، این فکر هم به ذهنم خطور می‌کند که شاید خودِ مادرش هم آرزوی مرگ او را داشته. قبلاً به این مسأله فکر نکرده بودم.

بیمارم از رابطه‌اش با یک زن پس از طلاقش صحبت می‌کند. «نمی‌دانستم با او چه کار کنم. فکر می‌کنم واقعاً عاشقم بود. گاهی اوقات حقیقتاً نسبت به او حس سخاوت داشتم. شباهتی به حسم نسبت به همسر سابقم نداشت: من و همسر سابقم آن قدر تهی و پوچ بودیم که همدیگر را از هم دریغ می‌کردیم. می‌خواستم همسرم دوستم داشته باشد و باعث خوشحالی من بشود، تصویرم از آن‌چه می‌خواستم باشد را تکمیل کند، اما خودش آن قدر تهی بود که چیزی برای دادن نداشت، و من هم باید همان مقدار اندکی که داشتم را برای خودم نگه می‌داشتم.»

باز هم صدای خودم را می‌شنوم که می‌گویم: «آیا این مسأله تو را به یاد مادرت می‌اندازد؟»

این هم یک اظهار نظر عامیانه به نظر می‌رسد، و باز هم از خودم می‌پرسم آیا این کلیشه‌ی تحلیلی را به ریشخند خواهد گرفت یا نه. با وجود آن که حرفی که زده‌ام بدیهی به نظر می‌رسد، بیمارم معمولاً اذعان نمی‌کند چیزی که بدیهی به نظر می‌رسد ممکن است واقعاً اهمیت داشته باشد. آن را در حالتی تا حدودی منفک و بی‌ارزش باقی می‌گذارد. در نتیجه، گاهی خودم را تشویق به گفتن حرف‌های بدیهی می‌کنم و از ترس تحقیر او، این حرف‌ها را به حاشیه نمی‌رانم.

یک مکث طولانی. نفسم را در سینه حبس کرده‌ام. باز هم حرفی می‌زند که باعث شگفتی‌ام می‌شود: «به نظرم درست می‌گویی.»

اما با این حرف مشخص نمی‌شود در چه موقعیتی است: «باید به آن موضوع فکر می‌کردم چون آن موقع چنین فکری در مورد مادرم نداشتم. فکر می‌کردم کشتیِ نجات من است. اما حالا می‌توانم به تدریج ببینم که خیلی اوقات در دنیای خودش بود، و همیشه می‌خواست بداند دوستش دارم یا نه.»

مسأله‌ی شگفت‌انگیز این است که (زیرا خودم هم در آن لحظه به همین کلمات فکر می‌کردم) ادامه می‌دهد: «خدایا، چقدر طول کشید تا بفهمم این مسأله واقعاً مهم است. هنوز هم همین را در مورد زن‌ها می‌گویم: «بگو که دوستم داری.» هروقت که می‌خواستم در دسترس بود اما حس نمی‌کردم چیزی دارد که واقعاً می‌خواهد به من یا مطمئناً به پدرم بدهد—تحقیر کردن پدرم از طرف او دائمی‌تر هم بود. من در کنار مادرم بودم تا پوچی‌اش را پر کنم. همیشه مضطرب بود، همیشه به اطمینان‌بخشی نیاز داشت.»

کودک کم سن‌وسالی را تصور می‌کنم که از مطالباتِ مادری گرسنه با اضطراب مزمن ترسیده و باز هم یک حرف بدیهی می‌زنم: «این موضوع باعث اضطراب یک پسربچه نمی‌شد؟»

با اکراه می‌گوید: «گمان کنم.» و بعد، «فکر می‌کنم می‌دانستم چقدر مضطرب است با این که همیشه این او بود که به من اطمینان می‌داد.» و با نجوایی آرام، آهنگین و شیرین ادامه می‌دهد: ««اوه، عزیزم، لازم نیست از آن بترسی.» یا «می‌توانی هر کسی که می‌خواهی باشی.» یا «می‌توانی هر کاری که می‌خواهی انجام دهی.» همین را وقتی هم گفت که از او پرسیدم آیا می‌توانم در مورد ورزشکار معروفی که از سرطان مرده بود کتاب بنویسم. ده سالم بود. حقیقت نداشت. نمی‌توانستم کتاب بنویسم. نمی‌توانستم هر چیزی که دلم می‌خواهد باشم. اصلاً می‌دانست این قضیه مربوط به مرگ پدرم است؟ عجب اوضاع بدی.»

این‌ بار متوجه لحنش می‌شوم. درست شبیه به جوابش به «هلهله‌چی‌گری» من است. احساس دردناکی که تحقیرش در من به وجود می‌آورد، دوباره به سراغم می‌آید، وقتی می‌بینم این همان اتفاقی است که در حال رخ دادن است، می‌گویم: «گاهی اوقات وقتی تشویقت می‌کنم، عصبانی می‌شوی و درست همان لحنی را داری که آن موقع با مادرت داشتی.»

هم می‌خواهم دفعات قبلیِ رفتار تحقیرآمیزش در برابر من را برای خودم توضیح دهم و هم می‌خواهم انتقالش[۱۶] را تفسیر کنم، انگار با گفتن این حرف می‌توانم خودم را از تجربه‌اش از من، و به تبع آن، از تجربه‌‌ام از خودم نجات دهم. حس می‌کنم تفاسیری که در مورد انتقال انجام می‌شوند، غالباً این انگیزه را در خود دارند—یعنی التیام حس ناراحتی در خودمان، تا تصویرمان از خودمان را از سرایت تجربه‌ی انتقال بیمار رها کنیم (اسمیت، a۲۰۱۶).

می‌گوید: «آره. به نظر توخالی است، مثل «تو از کجا می‌دانی؟» نیازی به اطمینان‌بخشی‌هایی مثل این ندارم.» و بعد، با لحنی کاملاً متفاوت که پرسشگرتر و در عین حال متهم‌کننده‌تر است، می‌گوید: «شاید خودم سر راه نوشتنم هستم. به خاطر عصبانیت از مادرم و کلمه‌های پوچ لعنتی‌اش… و از عصبانیت از تو. شبیه یک اعتراض پوچ و خشمگین در برابر توست. مثل این که نمی‌توانم برای خودم بنویسم.»

جلسه به پایان می‌رسد.

همان عصر، بیمارم برای اولین بار در چندین ماه گذشته، شروع به نوشتن کرد. به نظر می‌رسد این کار او تا حدودی در اعتراض به من است و تا حدودی هم اذعانی است به خودتخریب‌گریِ ناتوان و پوچش.

مک‌لافلین[۱۷] (۱۹۸۹) در مقطعی گفته بود که فرآیند تحلیلی شامل تلاش برای ورود و خروج از «یک اجرای لعنتی بعد از اجرای بعدی است.» این جلسه نشان‌دهنده‌ی چیزی شبیه به تلاشِ بی‌پایان برای ورود و، شاید، خروج از یک اجرا بر اساس نمود دوسو‌گرایانه‌ی بیمارم از مادرش و همانند سازی من با آن است (رکر[۱۸]، ۱۹۶۸). اما «اطمینان‌بخشی» به ظاهر غلطِ من (فلدمن[۱۹]، ۱۹۹۳) در زمان مقتضی ما را به سمت نکته‌ای حیاتی درباره‌ی نمود او از مادرش هدایت کرد که آن طور که متوجه شدیم دفاع در برابر حالت‌های ناامیدی، غیبت، و مُردگیِ عمیق‌تر، هم در آن نمود از مادر و هم از تجربه‌ی بیمارم از خودش بود. تحلیل این اجرای ظاهراً بی‌اهمیت بود که به تدریج امکان کشف و نمود بخشی از آن حالت‌ها که تا آن زمان تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده بودند را فراهم کرد.

مادر مرده

آندره گرین در مقطعی به این مسأله اشاره کرد که مقاله‌ی او در مورد «مادر مرده موفقیت‌آمیزترین مقاله‌ای بوده که نوشته.» از نظر او، علت این موفقیت «تأثیر مشترک تجربه‌ی شخصی در حین سومین دوره‌ی تحلیلی‌، در کنار تجربه‌ی نظری بود.» تجربه‌ی نظری که گرین در ذهن داشت «تأثیر مقاله‌ی وینیکات [بر او] در مورد ابژه‌های گذراست[۲۰]» (کوهون[۲۱]، b۱۹۹۹، ص. ۵۱). به این دلایل موفقیت، یک دلیل دیگر هم می‌توان اضافه کرد و آن دقت توصیف بالینی و درک پویایی است که، به شکلی که به ندرت در گرین دیده می‌شود، به نظرات فراروان‌شناسیِ[۲۲] او استواری می‌بخشد. گرین نظریه‌ی «مادر مرده» را بر اساس یک موقعیت مشخص مطرح کرد—پیش‌رفت بحرانی که هنگامی ایجاد می‌شود که مادرِ یک کودک دوساله در افسردگی ناپدید می‌شود و «حفره‌ای» در نمودِ مادرانه‌ی کودک باقی می‌گذارد.

با وجود آن که می‌توان ریشه‌های این نظریه‌ را در کارهای قبلی او دید (گرین، ۱۹۷۳، ۱۹۷۵)، مقاله‌ی «مادر مرده» کامل‌ترین تبیین نظریِ گرین تا آن زمان بود، یعنی نظریه‌ای مختص به او در مورد چیزی که به زودی به نظریه‌ای عمومی درباره‌ی کاوشِ موارد منفی تبدیل می‌شد، مواردی از قبیل غیبت، نمودنیافته‌ها[۲۳]، حفره‌های موجود در نمود، و توهمِ منفی، در میان پدیده‌های دیگری که در کنار هم شاید بیش‌ترین سهم گرین در پیش‌رفت نظری و عملیِ روان‌کاوی را تشکیل می‌دهند. گرین در یک روایت کوتاه، به این دنباله‌ی نظری اشاره می‌کند: «موضوع جالب آن است که وقتی «مادر مرده» را نوشتم، از آن چیزی که مطرح می‌کردم اطلاع کاملی نداشتم» (کوهون، ۱۹۹۹، ۲. ۵۲). پرلبرگ[۲۴] هم با این مسأله موافق است: «می‌توان مقاله‌ی گرین را سنگ بنای الگویی جدید در نظریه‌ی روان‌کاوی دانست که منجر به تمام کارهای بعدی در رابطه با حالت‌های ذهنی غیر قابل نمود شد» (۲۰۱۷، ص‌ص. ۱۵-۱۴).

قصد ندارم اهمیت بالینی و تحولی یک افسردگی مادرانه در یک کودک دوساله که گرین تشریح‌ می‌کند را کم‌اهمیت جلوه بدهم. اما در ادامه‌ی بررسی نمودِ مادرانه در بیمارم، به تدریج متوجه شواهدی از تجربه‌ای نمودنیافته شدم، حوزه‌هایی از غیبت که به حدی با مدل اولیه‌ی گرین مطابقت دارند که به این حس رسیده‌ام که مقدمات حفره‌ها در نمودِ مادرانه همگون‌تر از آن‌ چیزی هستند که گاهی اوقات تصور می‌کنیم. چیزی که مد نظر دارم اَشکال مختلف غیبت مادرانه‌ای است که در موقعیت بالینی خود را نشان می‌دهند— به عبارت دیگر، «حضورِ» غیبت، و انکار آن هم از طرف بیمار و هم از طرف تحلیل‌گر. اگر مقاله‌ی گرین را به عنوان تشریحی مشخص در مورد آن دسته از خلاءهای نمودی در نظر بگیریم که عمومیت بیش‌تری دارند، این مسأله می‌تواند تأثیر بالینیِ دیرپای این مقاله را توضیح دهد.

پیش از بازگشت به بیمار من، اجازه بدهید نگاهی دقیق‌تر به مقاله‌ی گرین داشته باشیم. طبق نظر گرین، ناپدید شدن ناگهانی مادر در افسردگی، زمانی که کودک حدود دو سال دارد، یک «حفره» (ص. ۱۵۱)—نوعی غیبت یا مردگی—در بطن نمودِ مادرانه‌ای ایجاد می‌کند که تا پیش از این یکپارچه بوده است. در ابتدا، کودک تلاش خواهد کرد «مادر مرده» را با استفاده از ابزاری زنده کند که به نظر می‌رسد به امیال ممنوع مربوط می‌شوند، امیال اودیپی، شهوانی و عاشقانه، اما کودک به چیزی اساسی‌تر نیاز دارد، و بعد از مدتی، وقتی این شیوه‌ها کاملاً شکست خوردند، کودک با غیبتِ مادر همانندسازی می‌کند، یعنی با خودِ «حفره»، و تعمداً آن را در درونِ خود قرار می‌دهد و به این ترتیب، یک مردگی یا غیبت درونی ایجاد می‌کند، حفره‌ای در نمود کودک از خویشتن. بنا به گفته‌ی گرین، این همانندسازیِ تعمدی با غیبتِ مادر، یک «همانندسازیِ انعکاسی[۲۵]» است، یک تلفیق دهانیِ[۲۶] تمام‌عیار، و «یک تقلید[۲۷]، با هدفِ مالکیتِ ابژه‌ (ابژه‌ای که دیگر امکان مالکیت آن وجود ندارد) از طریق بدل شدن به آن، نه بدل شدن به چیزی شبیه به آن، بلکه بدل شدن به خودِ آن ابژه.» گرین اضافه می‌کند: «این همانندسازی که برای رهایی از ابژه و در عین حال، حفظ ابژه به شکلی آدمخوارانه[۲۸] ضروری است، از همان ابتدا، به صورت ناخودآگاه اتفاق می‌افتد» (ص. ۱۵۱). کودکی که به این ترتیب گرفتار می‌شود، دچار مسأله‌ای است که گرین «سوگواریِ تهی[۲۹]» برای مادری مرده می‌نامد؛ به عبارت دیگر، از آن جایی که پستان بد نیست یا از دست نرفته است بلکه غایب است، نمی‌توان برای آن سوگواری کرد و در عوض بدل می‌شود به «یک پستان دروغین که در خویشتنی دروغین قرار گرفته و نوزادی دروغین را تغذیه می‌کند» (ص. ۱۶۰).

نکته‌ی جالب توجه برای من، ماهیتِ این غیبت است، دروغین بودن و مردگی آن، گسست‌ها[۳۰] و انکارهایی که ایجاد می‌کند—یعنی، نحوه‌ی کشف کردنِ آن، تجربه کردنِ آن، و دفاع در برابر آن هم از طرف بیمار و هم از طرف تحلیل‌گر، و در نهایت «حقیقتاً با اهمیت» بودنِ آن (پارسونز[۳۱]، ۱۹۸۶) برای هردوی آن‌ها.

در صحبت از مادرانی که زمانی دچار افسردگی می‌شوند که کودک هنوز بسیار کم سن‌وسال است، نظر گرین این است که در طی دوره‌ی تحلیلی، بیمار ممکن است تصویری از مادر پیش از افسردگی او را بازیابی کند، یعنی همان‌ ابژه‌ای که آن چه گرین «ساختار چهارچوب‌ساز» می‌نامد (ص. ۱۶۵) را برای ایگو در کودک فراهم کرده است. «این ساختار می‌کوشد تصویر مادر را در خود نگه دارد» و همین ساختار است که «در نهایت، ضامنِ حضور مادر در زمان غیبت اوست» (ص. ۱۶۶). گرین (۱۹۹۷)، عبارتِ «ساختار چهارچوب‌ساز» را از مفهوم نگهداریِ[۳۲] مطرح‌شده از طرف وینیکات[۳۳] برداشت کرده است، و از نظر او، این مفهوم، به زبان ساده، به معنی «اثر آغوش مادر بر کودک است» (پرلبرگ، ۲۰۱۶، ص. ۱۵۷۵) که از طریق آن «[در غیبت مادر] پناهی در برابر فقدان دریافت ابژه‌ی مادرانه به شکل توهم منفی فراهم می‌شود» (گرین، ۲۰۰۵، ص. ۱۶۱، ایتالیک‌ها در متن اصلی).

اما در صورتی که «پستان دروغین» از همان ابتدا به طور مداوم دروغین بوده باشد چه اتفاقی خواهد افتاد، یا اگر با مادری مواجه باشیم که، به هر شکلی، به طور مداوم غایب یا به صورت «دروغین» حاضر بوده است؟ آیا در چنین وضعیتی، «ساختار چهارچوب‌سازی» که گرین با آن جزییات مطرح می‌کند به وجود خواهد آمد، یا ممکن است تنها چیزی برای کودک (و فرد بزرگسالِ آینده) باقی بماند که چاره‌ای جز «ساختار چهارچوب‌ساز دروغین» نامیدن آن نداریم، چهارچوبی که هم‌چنان پاسدار فرد خواهد بود اما به اَشکالی بسیار مشکل‌زا؟

این که بخش اعظمی از مقاله‌ی گرین بر اساس تجربه‌ی شخصی خودِ او نوشته شده است موضوعی شناخته‌شده است. همان‌طور که او اظهار می‌کند:

وقتی دو سال داشتم، مادرم دچار افسردگی شد: خواهر کوچک‌تری داشت که بعد از حادثه‌ی سوختگی از دنیا رفته بود. او کوچک‌ترین خواهر خانواده بود، خاله‌ام رز[۳۴]، و این مسأله باعث افسردگی مادرم شده بود. عکس‌هایی از آن زمان دیده‌ام—از صورت مادرم مشخص است که به شدت افسرده است. در آن زمان، درمان در سطح بسیار پایینی قرار داشت. او به یک استراحتگاه آب گرم نزدیک قاهره رفت. می‌توانم حدس بزنم که این تجربه تأثیر بسیار شدیدی بر من داشته است و البته به خاطر آوردن کامل آن به سه دوره‌ی تحلیلی نیاز داشته است. [کوهون، b۱۹۹۹، ص‌ص. ۱۴-۱۳]

به تأکید گرین بر «به خاطر آوردن» کامل تجربه‌اش از افسردگی مادرش به عنوان هدف و ویژگی کلیدیِ کنشِ درمانیِ دوره‌های تحلیلی او توجه کنید.

در مورد سؤال ما درباره‌ی مقدمات مختلف خلاءهای موجود در نمودهای مادرانه، نکته‌ی جالب این است که در همان مصاحبه، گرین به این نکته اشاره می‌کند که مادر او قبل‌ از این هم دچار افسردگی بوده است. مسأله‌ای که در نظریه‌ی او به آن اشاره‌ای نمی‌شود:

خواهر بزرگ‌ترم (که ۱۴ سال از من بزرگ‌تر بود) در زمان ۱۴ سالگی خود دچار بیماری‌ای شده بود که در زبان فرانسوی mal de Pott خوانده می‌شود. این همان بیماری سِلی است که به ستون فقرات حمله کرده است. درمان این بیماری در آن زمان در مصر غیرممکن بود … . بنابراین، خواهرم به مؤسسه‌ای در شمال فرانسه منتقل شد و به مدت چهار سال در آن ماند. مادرم—مانند هر مادر دیگری که دخترش به دلیل بیماری در کنارش نبود—بسیار غمگین و افسرده بود … [ص. ۱۱]

اگر مادر گرین در زمان بستری شدن دختر ۱۴ ساله‌اش بستری شده بود، بنا به گفته‌ی خودِ گرین این موضوع همزمان با تولد او بوده است. در نتیجه، بدون تردید در روایتِ خودِ او در مورد پیشینه‌ی آسیب‌هایی که دچارش بوده، با توجه به این افسردگی قبلی در مادرش، این سؤال مطرح می‌شود که آیا دوره‌ی نوزادی در زندگیِ گرین بنا بر نظریه‌ای او «ساختار چهارچوب‌ساز» سالمی فراهم کرده است یا خیر.

در مبحثی در مورد مقاله‌ی گرین، مودل[۳۵] (۱۹۹۹) در عین تأیید توصیف گرین از مادر مرده «به عنوان الگویی از پاسخ کودک به قطع رابطه با مادر در نوزادی و ابتدای کودکی» (ص. ۷۶)، اظهار می‌کند که در قالب این الگو، مادری که به هر نحوی از ابتدا «مرده» و از نظر روانی خارج از دسترس بوده است نسبت به مورد دیگر رایج‌تر است. اگر حرف مودل را بپذیریم، این مسأله نشان می‌دهد که آن دسته از رویدادهای رشدی که به آن‌ها عنوان «مادر مرده» را اطلاق می‌کنیم، و همین‌طور عواقب آن‌ها، می‌توانند ناشی از یک افسردگی مادرانه‌ی منفرد در دنباله‌ی رشدی‌ای بوده‌اند که طبق نظر گرین، در موارد دیگر بی‌خطر محسوب می‌شده‌اند. اما علت اصلی مردگی درونِ هم مادر و هم کودک، یعنی یک غیاب در نمود مادرانه و در نمودِ بعدیِ کودک از خویشتن، می‌تواند ناشی از اَشکال پیشین غیاب مادرانه، از جمله به عنوان نمونه، افسردگیِ قبلی باشد، اما از طرفی نیز شاید غیاب خودشیفته‌وار[۳۶]، انزوای اسکیزوئید[۳۷]، عقب‌نشینی هیستریک به خیالات توهمی[۳۸]، یا حتی سایکوزِ مداوم[۳۹] باشد.

نظر من این است که تأثیر این غیاب‌های مادرانه‌ی مزمن یا تکرارشونده می‌تواند شبیه به چیزی باشد که گرین توصیف می‌کند و منتج به تلاش کودک برای التیام یا سرزنده کردن مادر می‌شود، تلاشی که نشانه‌های ضمنیِ شهوانی در خود دارد اما اساساً تلاشی است در جهت زنده کردنِ مادر و او را متعهد به تعامل واقعی می‌کند. چنین تلاش‌های محکوم به شکستی ممکن است سپس نه تنها منجر به حس مکرر شکست در کودک شوند، بلکه در نهایت، طبق استدلال گرین، به همانندپنداری تمام و کمالِ کودک با غیاب مادر و ایجاد یک محور مردگی در کودک ختم شود. اما تحت این شرایط، «حفره‌ی» موجود در نمود کودک از مادر که گرین به آن اشاره می‌کند می‌تواند در واقع غیابی در یک «ساختار چهارچوب‌ساز» باشد که در موارد دیگر حاضر است، اما خودِ این ساختار ممکن است دروغین باشد و نشان از همانندپنداری کودک نه تنها با غیاب مادر بلکه با رفتارهای دفاعی یا «دروغینی» داشته باشد که مردگی را حفظ می‌کنند، یعنی همانندسازی با مکانیسم‌های دفاعیِ مانیک، هیستریک، انحرافی یا خودشیفته‌وارِ مادر، و با نمود مختل و «دروغین» خودِ مادر از خویشتن و از کودک. به این ترتیب، با وجود آن که ممکن است ظاهراً هر دو زنده باشند، یک مادر مرده بار دیگر یک کودکِ مرده زاده است.

معتقدم این «ساختار چهارچوب‌ساز دروغین»، مانند تأثیر آغوش مادر، خوشبختانه یا بدبختانه نسبتاً پایدار است و حتی کودک را با حضور خیالی و متوهمانه‌ی مادر و نمود مادرانه حفظ می‌کند. با این حال، چنین چارچوبی می‌تواند غیبتی عمیق‌تر را پنهان و انکار کند، خلائی در نمود مادرانه که در غیبت و پوچیِ راستینِ موجود در کودکِ مرده منعکس می‌شود. می‌خواهم نشان بدهم همین اتفاق در مورد بیمار من افتاده است.

اما اجازه بدهید ابتدا برخی از چالش‌هایی را بررسی کنیم که در موقعیت تحلیلی به وجود می‌آیند. با آغاز روند زنده شدن غیاب مادرانه و نمود آن در جلسات تحلیلی، به این نتیجه رسیده‌ام که یک تجربه‌ی غیبت متناظر در رابطه‌ی تحلیلی و در خودِ تحلیل‌گر نیز ایجاد می‌شود. گرین (۱۹۹۷) در مقاله‌ی خود به شکل گذرا به این مسأله اشاره می‌کند: «… در این موارد هم تحلیل‌گر و هم بیمار در مقاطعی در جلسه غایب هستند. این مکانیسم‌های دفاعی هر باری که موارد مطرح‌شده به چیزی قابل توجه نزدیک می‌شوند به کار می‌افتند» (ص. ۲۱۸؛ هم‌چنین مراجعه کنید به اوگدن[۴۰]، ۱۹۹۵).

این فرآیند می‌تواند دردناک باشد و از طرفی هم می‌تواند نکاتی را در مورد تحلیل‌گر برای او روشن کند. تحلیل‌گر با تجربه‌ای از غیبت نه فقط در انتقال بیمار به تحلیل‌گر، بلکه هم‌چنین در همانندپنداری تحلیل‌گر با بیمار و ابژه‌ی مادرانه‌ی بیمار روبرو می‌شود. اما مسأله‌ی دردناک‌تر این است که به این ترتیب، همانندپنداری فرافکنانه می‌تواند نقاطی تاریک در خودِ تحلیل‌گر را روشن کند، و ممکن است تحلیل‌گر، غیابی را در خودش احساس کند که علی‌رغم برانگیخته شدن از طرف بیمار، بسیار واقعی است.

با وجود آن که این موضوع می‌تواند باعث تشویش زیادی در تحلیل‌گر شود، بیمار غالباً دارای گروهی از مکانیسم‌های دفاعیِ عمیق و در ابتدا غیر قابل نفوذ در برابر اطلاع از غیاب مادرانه و در برابر حالت مردگیِ درون خود است. در برخی موارد، می‌توانیم این مسأله را نوعی مکانیسم دفاعی در برابر اطلاع از آسیب تلقی کنیم؛ در برخی دیگر، این مسأله نشانه‌ای مستقیم‌تر از تجربه‌ای نمودنیافته یا تجربه‌ای با نمود ناقص است. در هر دوی این موقعیت‌ها، تجربه‌ی من نشان می‌دهد که اطلاع از مردگیِ مادرانه نسبت به اطلاعِ بیمار از مردگیِ درون خودش دور از دسترس‌تر است. به عنوان مثال، بیماران ممکن است از پیش حس دلهره‌آوری مبنی بر این داشته باشند که مشکلی عمیق در درون خودشان وجود دارد، اما اگر تحلیل‌گر اظهار کند که شاید از تجربه‌ی غیاب مادرانه رنج می‌برند، این بیماران تقریباً همیشه به دفاع از مادر خود، یا دقیق‌تر، به دفاع از نمود مادرانه‌ی خود می‌پردازند و می‌گویند البته که مادرشان دوستشان داشته.

برای مثال، بیمار می‌گوید: «مادرم هر چیزی که نیاز داشتم را برایم فراهم کرد.»

تحلیل‌گر پاسخ می‌دهد: «منظورت غذا و سرپناه است.»

بیمار می‌گوید: «بله. این تمام چیزی است که نیاز داشتم.»

با پیش‌رفت این دسته از دوره‌های تحلیلی، ممکن است لازم باشد تحلیل‌گران برای مدت طولانی به نمودهای خودشان از مادرشان، از بیمار، و از خودشان تکیه کنند تا به تدریج به تصویری کامل‌تر از موقعیت از طریق کنش در انتقال[۴۱] برسند (فروید، ۱۹۱۴؛ اسمیت، ۲۰۰۶)، از جمله مکانیسم‌های دفاعی بیمار در برابر حالت‌های دردآورِ غیبت.

بیماران دیگر، با وجود آن که قادر به یادآوری مثال‌هایی از مراقبت عاشقانه‌ی مادرشان نیستند، ممکن است از این موضوع شکایت کنند که مادرانشان غایب نبوده‌اند، بلکه به شکلی کودکانه و برای جلب توجه، بیش از حد حضور داشته‌اند؛ یکی از این بیماران می‌گوید: «همیشه از نیازهایش به دوست داشته شدن و تحسین شدن اطلاع داشتم. نمی‌توانستم خودم را از این نیازها خلاص کنم.» این موقعیت می‌تواند منجر به دو سطحِ مردگیِ مجزا در بیمار شود: اول، یک عقب‌نشینیِ دفاعیِ سطحی از طرف بیمار به حالتی تهی تا از خود در برابر تهاجمِ مادر و دروغین بودنِ مسموم او دفاع کند؛ و، دوم، در زیر آن مردگیِ دفاعی، خلائی عمیق‌تر و هراسناک‌تر درون بیمار و درون نمود مادرانه‌ی او. در واقع، مردگیِ سطحی‌تر، مانند تهاجمی که باعث آن شده است، محافظی در برابر اطلاع یافتن از خلاء درونی است.

ممکن است برخی بیماران پس از مدتی طولانی به این نتیجه برسند که تجربه‌ی غیبت مادرانه «واقعاً مهم بوده است.» و این مسأله تنها در صورتی اتفاق می‌افتد که مکانیسم‌های دفاعی در برابر اطلاع از غیبتِ عمیق‌تر و، به تدریج، جنبه‌های نمودنیافته‌ی آن غیبت در فضای اجرایی[۴۲] میان انتقال و ضدانتقال زنده شوند، یا آن طور که گرین می‌گویند «حیات دوباره پیدا کنند.»

لازم است این نکته را روشن کنیم که تمرکز تحلیل‌گر در وهله‌ی اول بر نمود مادرانه‌ی بیمار است، هم نمود سطحی و هم خلائی که در اعماق آن وجود دارد، نه بر مادرِ «حقیقی» و غیبت فرضیِ او. اما درهم‌تنیدگی امور درونی و بیرونی پیشنیه‌ای طولانی در روان‌کاوی دارد (اسمیت، ۲۰۰۸). در ارتباط با این موضوع، و در تلاش برای یافتن ریشه‌های نظری علاقه‌ی خودش به نظرات وینیکات در مورد امور منفی (۱۹۷۱)، گرین (۱۹۹۷) این نقل قول از وینیکات را مطرح می‌کند:

نوزاد می‌تواند هنگامی که ابژه‌ی درونی زنده و حقیقی و به اندازه‌ی کافی مناسب است (بیش از حد آزاردهنده نیست) از یک ابژه‌ی انتقالی استفاده کند. اما ویژگی‌های این ابژه‌ی درونی وابسته به وجود و زنده بودن و رفتارِ ابژه‌ی درونی است. عدم توانایی این ابژه‌ی درونی در برخی عملکردهای اساسی به شکلی غیرمستقیم منجر به مردگی یا منجر به ایجاد خصوصیت آزاردهندگیِ در ابژه‌ی درونی می‌شود. [وینیکات، ص. ۹؛ گرین، ص. ۲۰۷]

در جریان «حیات دوباره» در تحلیلِ مردگیِ ابژه‌ی مادرانه و مکانیسم‌های دفاعی بیمار در برابر آن مردگی، به این نتیجه رسیده‌ام که، به خصوص وقتی زمان زیادی از دوره‌ی تحلیلی گذشته است از طریق کنشِ مکرر انتقال و ضدانتقال، ممکن است بتوان حدس‌هایی در مورد رابطه‌ی مادر-کودک و غیبت‌های درونِ هریک از آن‌ها مطرح و آن رابطه را بازسازی کرد. طبق گفته‌ی مودل (۱۹۹۹)، «در برخی موارد، لازم است تحلیل‌گر این مسأله را بازسازی کند که مادر در حقیقت افسرده و از نظر احساسی غایب بوده است» (ص. ۷۷). در مواردی، برای برخی بیماران که بر انکار چنین غیبت‌هایی اصرار دارند، تمرکز انحصاری به تجربه‌ی بیمار به عنوان خیال، بدون توجه به آن‌چه ممکن است «واقعیت» بیرونی بوده باشد، خطر حرکت در جهت انکار بیمار را به دنبال دارد. در چنین شرایطی، علاوه بر پرداختن به دلایل پویای آن انکار و تحلیل آن دلایل، با روشن‌تر شدن موقعیت در پیِ اجرای مکرر آن در انتقال، اظهار نظر تحلیل‌گر در مورد تأثیر آسیب‌زای غیبت مادر به منظور رویارویی با مکانیسم‌های دفاعی بیمار در برابر این که این موضوع واقعاً اهمیت داشته است و هنوز هم مهم است، می‌تواند مفید باشد.

مورد بالینی: بخش دوم

در ماه‌های بعد از جلسه‌ای که پیش از این آن را تشریح کردم، با موارد بیش‌تری از یأس در بیمارم و همین‌طور حس بیش‌تر غیبت در اتاق برخورد داشتم.

این اتفاقات به شکل ناگهانی نبودند. در ابتدا، دلگرم از آن‌چه در مورد عدم تمایلم به بیان بدیهیات به دلیل هراس از حملات تحقیرآمیز بیمارم آموخته بودم، به تدریج به تصویری که از مادر او ساخته بودم اعتماد کامل‌تری پیدا کردم. علی‌رغم دفاع بیمارم از مادرش و حضور مدام این مادر در زندگی خودآگاهِ او، این احساس را داشتم که در پسِ این هیجان دروغین، زنی بسیار خودشیفته با افسردگی مزمن وجود دارد که غیبت و خودمشغولیِ او احتمالاً تأثیر بسیار بیش‌تری بر یأس پسرش نسبت به مرگ پدرش داشتند.

تصمیم گرفتم به شکلی مستقیم‌تر به بیمارم بگویم فکر می‌کنم تمرکز او بر فقدان پدرش برای پنهان کردن غیبتی حتی اساسی‌تر در تجربه‌‌ی او از مادرش است. برخورد تحقیرآمیز او با حدس من قابل پیش‌بینی بود و بلافاصله این احساس در او پیش آمد که حالا در حال از دست دادن من است، یا این که من در حال گم کردن راه درست در مورد او هستم، اما وقتی آن تجربه را در شرایط زمانی و مکانی جاری بررسی کردیم، شروع به روایت تصاویر و خاطراتی شگفت‌انگیز کرد.

کابوس‌های تکرارشونده‌ای را از دوران کودکی خود توصیف کرد که در آن‌ها راهش را نزدیک خانه‌شان گم می‌کرد و با وجود آن که خانه را از دور می‌دید، انگار نمی‌توانست به آن برگردد. گاهی اوقات، خودش را در حال پرسه زیر «دل‌وروده‌ی خالیِ» خودِ خانه می‌یافت و نمی‌توانست راهش به درون خانه را پیدا کند. دل‌وروده‌ی خالی، فضاهای خالی، خلاء درونی، این تصاویر از خیالاتِ مربوط به سرطان معده‌ی پدرش نشأت می‌گرفتند، اما از طرفی نیز او را به سمت عدم توانایی‌اش در بازگشت به اتاق خواب و جسم مادرش هدایت می‌کردند، هم جسم جنسیِ او و هم جسم او به عنوان مکانی امن. همه‌ی این‌ها به نظر توهم می‌رسید—آن‌جا خالی بود.

کابوس‌های دیگری نیز از زمان کودکی‌اش روایت کرد که در آن‌ها مادرش به طریقی ناپدید شده بوده، در تصادف کشته شده بود، وسط جاده مثل یک راسو لِه شده بود با تمام بوهای نامطبوعی که به یک راسوی مرده مربوط می‌شوند (بوهایی بود که در تخت مادرش به مشامش خورده بود؟). این خواب، همیشه ترسناک بود و غالباً به آن چیزی ختم می‌شد که بعدها از آن به شکل «مارش مرگ[۴۳]» به سمت تخت مادرش یاد می‌کرد. به تدریج، شروع به یادآوری تجربه‌ی خودآگاه احساس گم شده بودن، ملول بودن، بی‌هدف بودن، و تهی بودن کرد، در واقع، مُرده بودن. در آن زمان، به نظر می‌رسید کسی نیست که بتواند دلیلی برای زنده بودن به او بدهد، به جز مادرش، نمودی از این مادر که با خیالات متوهم به شکلی بامحبت و باوفا ایجاد شده بود.

همان‌طور که تمام این‌ها را به من می‌گفت، و همان‌طور که این موارد در طی انتقال حیات می‌یافتند، تصویر دیگری از مادرش برایم ایجاد شد که باعث آشفتگی‌ام شد. نمی‌شد گفت دقیقاً یکی از آن توهم‌هایی است که رولاند[۴۴] (۲۰۰۱؛ مراجعه کنید به اسمیت، ۲۰۰۲) توصیف می‌کند [رولاند باور کرده بود که بیمارش تبدیل به یک خون‌آشام شده است]، اما از آن چیزی که معمولاً خیال‌اندیشی (بیون، ۱۹۶۲؛ آگدن، ۲۰۰۴) یا حتی یک «بروز ناگهانیِ رؤیاگون» (فِرو[۴۵] و باسیل[۴۶]، ۲۰۰۴، ص. ۶۷۸) نامیده می‌شود نیز هراسناک‌تر بود. متوجه شدم یک موجود توخالی را مقابل خودم دارم، شخصی که هیچ جوهره‌ای ندارد، زیرا هسته‌ی خودِ ابژه تهی بود، هسته‌ی مادر و شاید همین‌طور هسته‌ی خودِ بیمار. شکی نداشتم که تصویر من، مانند حس «خالی شدن» در شکمم که از ابتدا حس می‌کردم، به وسیله‌ی بیمارم ایجاد شده است، اما هراس همراه آن به شکل آزاردهنده‌ای متعلق به خودِ من به نظر می‌رسید، و انگار بخشی از آن ناشی از تصویری ناقص—یا شاید هم خاطره‌ای پنهان‌گر[۴۷]؟—از کودکیِ خودم بود. به نظر می‌رسید چیزی که تا پیش از این تنها به شکل ناقص نمود پیدا کرده بود—شاید برای هردوی ما—در حال زنده شدن بود.

بیمارم مجموعه‌ای از خاطرات پنهان‌گر داشت، و حالا که این خاطرات در حال تجزیه شدن به دسته‌ای از پیچیدگی‌های معنایی تازه بودند، به نظر می‌رسید تلاش‌هایی ابتدایی برای سازمان دادن، به خاطر سپردن، و نمود بخشیدن به آسیب‌های مدام و مکرر کودکی بودند (گرین‌ایکر[۴۸]، ۱۹۴۹؛ لافارژ[۴۹]، ۲۰۱۲). یکی از این خاطرات مربوط به رفتن برای شنا به یک دریاچه‌ی آب شیرین کوچک در میشیگان می‌شد. جلیقه‌ی نجاتی که علاقه‌ی بسیاری به آن داشت را به تن کرده بود. مادرش همان نزدیکی نشسته بود و داشت با دوستانِ زنش در ساحل صحبت می‌کرد. اما وقتی وارد آب شده بود و سعی کرده بود شنا کند، به قعر آب رفته بود و دوباره بالا آمده بود. نفسش بند آمده بود و دستپاچه شده بود. مادرش را صدا کرده بود و گفته بود که جلیقه‌ی نجات کار نمی‌کند. مادرش که مشغول دوستانش بود، پاسخ داده بود: «معلومه که کار می‌کنه عزیزم. بازم سعی کن.» او هم جلیقه‌ی نجات را درآورده و روی آب گذاشته بود و دیده بود که در آب فرو می‌رود. مادرش به نظر سردرگم می‌رسید اما چندان نگران او هم نبود، بیش‌تر نگران این بود که دوستانش ممکن است چه فکری بکنند. علی‌رغم عکس‌العملِ مادرش، بیمارم این لحظه را به شکل لحظه‌ی پیروزی به خاطر می‌آورد، لحظه‌ای که در آن مادرش «مجبور» به باور تجربه‌ی او شده بود زیرا مدرکِ جلیقه‌ی نجاتِ «غرق‌شده» غیر قابل انکار بود. ولی حالا همه نوع موقعیتی را به خاطر آورد که در آن‌ها با وجود نزدیکیِ مادرش احساس خطر کرده بود. در این خاطرات، مادرش یا نمی‌توانست یا نمی‌خواست از او محافظت کند. پیش خودش فکر می‌کرد چرا باور کردنِ حرفش تا این حد برای مادرش دشوار بوده؛ و چرا واقعیت و تصمیم‌گیریِ خودِ او تا این حد تحت تأثیر نیاز به خشنود کردن مادرش بود.

خاطرات پنهان‌گر قبلی نیز نمایان شدند. قبلاً در مورد «خاطره‌ی» در کالسکه‌ی بچه بودن و برخورد داشتنِ آرام و لذت‌بخش با جدول کنار خیابان برایم صحبت کرده بود. فکر می‌کرد با او به نرمی برخورد می‌شود و حس ارضای جسمانی داشت. اما حالا متوجه شد که در آن تصویر اثری از مادرش نیست. آیا این یک پرستار بچه بود که او را برای گردش بیرون برده بود؟ یک خاطره‌ی دوم، و حتی «قدیمی‌تر» نیز نمایان شد که در آن خودش را تصور می‌کرد که در اتاق بچه در خانه‌ای که در آن به دنیا آمده بود، روی میز قرار گرفته بوده و کسی داشته پوشکش را عوض می‌کرده. پرستار بچه‌ی سیاه‌پوستی بود که تمام لباس‌هایش سفید بود—مشخص شد چنین شخصی واقعاً در خانواده بوده—و بیمارم داشته از پنجره به سمتی نگاه می‌کرده که مادرش از آن هر روز برای تفریح خودش می‌رفته. این نگاه به سمت مادرِ غایب، بعدها هنگامی که پدرش را به بیمارستان منتقل کرده بودند نیز تکرار شده بود. به یاد آورد ساعت‌ها از یک پنجره‌ی دیگر بیرون را تماشا می‌کرده—به نظر می‌رسید این مسأله تا سال‌ها ادامه داشته—و به تدریج متوجه شده بود بی‌هدف به جهتی خیره شده که بیمارستان پدرش در آن قرار داشته و منتظر بازگشت او بوده است.

دوباره به تصویرم از دیدنِ نه یک نمودِ صرفاً غایب بلکه نمودی تهی از مادر فکر کردم. عجیب آن که ناگهان او هم از تصویری مشابه اما با جزییات بسیار بیش‌تر صحبت کرد. به درون یک آدمک یا بهتر بگویم، نیمه‌ی یک آدمک خیره شده بود. مانند اسباب‌بازی پلاستیکی یک کودک که دو نیم شده باشد. آدمک خالی بود، نیمی از یک پوسته‌ی پلاسیتکی تهی، خالی بود، بدنی به شکل ماهِ نیمه، فقط استخوان‌های دنده در پشت و یک جسم نیمه‌ی خالی که در معرض دیدِ همه‌ی دنیا بود و یک چِفتِ پلاستیکی هم پشتش بود که به نظر می‌رسید اجزای پوسته را در کنار هم نگه داشته یا شاید چیز دیگری را به پشت بدنه‌ی آن متصل کرده است. به مادرش فکر کرد که در تخت او را نوازش می‌کرده. به پدرش فکر کرد که در مورد عمل جراحیِ سرطانش گفته بود: «درونم را خالی کردند.»

این تصویر باعث هراسش شد، همان‌طور که تصویر خودم هم من را ترسانده بود. در مقاطعی، این تصویر از آدمک پلاستیکیِ توخالی هم او و هم من را در خلال جلسه‌ی تحلیلی دچار وحشت می‌کرد. در ابتدا، بیمارم مطمئن بود این تصویر منعکس‌کننده‌ی تجربه‌ی او از خودش است، همان‌طور که خودش می‌گفت، یک «کالبد تهی»، خلائی توخالی در یک پوسته‌ی مرده. به تدریج، به تصویری از تجربه‌اش از مادرش تبدیل شد—یک نمود بصری از غیبت او. گاهی اوقات، نشان‌دهنده‌ی پوسته‌ی خالیِ رابطه‌ای بود که با هم ایجاد کرده بودند، مادرش و خودش. و در مواقعی هم شکی نبود که تجسمی است از پوچیِ بین من و او. صرف نظر از منشأهای متعدد و متراکمِ آن، «کالبد تهی» و تصویر من که پیش از آن ایجاد شده بود به نظر آغاز نمودی از چیزی بودند که پیش از آن به طور کامل نمود پیدا نکرده بود، نمودی از غیبت، و آن‌ طور که گرین می‌گوید، یک توهم منفی، زیرا به نظر می‌رسید این نحوه‌ی عملکرد آن در دوره‌ی تحلیلی با پیش‌رفت کار حول خودِ تصویر بود، تصویری از «ساختار چهارچوب‌سازِ» تهی که احساس می‌کردم در آن جلسات اولیه‌ی اطمینان‌بخشیِ پوچ به نوعی بازاجرا[۵۰] کرده بودیم.

آیا این تصویر با ایده‌ی گرین در مورد این مطابقت داشت که تنها راه نگه داشتن مادرش در کنار خودش برای بیمار من، به منظور حس کردن حضور او—یعنی همان غیبتِ او—تبدیل شدن به اوست، یعنی تبدیل شدنِ خودِ بیمار به پوسته‌ای توخالی؟ فکر کردن به این تصاویر و هم‌چنین یأسی که در پشت آن‌ها نهان است، کار آسانی نیست. در حین نوشتن این مطلب، تمایل دارم به نظر خودم شک کنم و آن را پیش پا افتاده جلوه دهم، همان کاری که بیمارم در حین کار کردنمان با هم انجام داده بود: «اوه امکان ندارد تصویر مادرم باشد؛ آن‌قدرها هم آسیب‌دیده نیستم.» اما باید بگویم که بیمار به کار بر روی این تصاویر و خاطرات ادامه داد زیرا حس کرده بود که آن‌ها نشان از مسأله‌ی مهمی مربوط به تجربه‌ی او از خودش و مادرش دارند.

نحوه‌ی پیدایشِ عجیب «کالبد تهی» نیازمند بررسی دقیق‌تری است، زیرا به نظر می‌رسید نقطه‌ی آغاز آن شکلی غیر قابل انتظار، مبهم اما آزاردهنده در ذهن خودِ من باشد که ناگهان به شکل تصویری بصری، کاملاً شکل‌یافته و غیرانتزاعی متعلق به بیمارم نمایان شد. همان‌طور که پیش از این عنوان کردم، احساس من این بود که این تصویر نمودی است که ابتدا توسط من تجربه شده است. این نمود مربوط به تجربه‌ی او از غیبت و خلاء در مادرش، در خودش، و در رابطه‌ی بین‌شان بود که تا پیش از آن تنها به شکلی ناقص نمود یافته بود. هم‌چنین به نظر می‌رسد پیدایش این نمود به صورت پیامی بین ما، از طریق تجربه‌ی مشترک مردگی و خلاء در رابطه‌ی بین خودمان بوده باشد. نشانه‌های ابتدایی آن را می‌توان در اطمینان‌بخشی‌های تهی ارائه‌شده توسط من در ابتدای دوره مشاهده کرد که در ادامه به چیزی تبدیل شدند که احتمالاً برای حفظ او کافی بوده است، یعنی یک ساختار محدودکننده‌ی امن‌تر در درون دوره‌ی تحلیلی که در قالب آن نمودِ او از خلاء امکان نمایان شدن پیدا کرد.

در مورد تجربه‌ی خودِ من از این رویداد، پارسونز (۲۰۰۵) در مقدمه‌ی خود بر کتاب بوتلا[۵۱] (۲۰۰۵) در مورد تجسم‌یافتگی[۵۲] بهترین توضیح را ارائه می‌دهد:

تحلیل‌گر با قرار دادن روانِ خود در معرض حرکتی واپس‌روانه[۵۳]، از بیان به صورت واژه و نمود ابژه‌ای به سمت تجربه‌ی غیرکلامی و نوعی دریافت نیمه‌متوهم، مشکل موجود در روان بیمار را منعکس می‌کند … شکی نیست که این حرکت برای تحلیل‌گر آزاردهنده و عجیب است … . وظیفه‌ی تحلیل‌گران این است که … خود را به شکل بدلی از بیمارانشان وقف تجسم‌یافتگی کنند. [پارسونز، ۲۰۰۵، ص. xxi که بخشی از آن در لواین[۵۴]، ۲۰۰۸، ص. ۶۴۶ نقل قول شده]

لازم است بر این نکته تأکید کنم که با وجود آن که گاهی اوقات خیال‌اندیشی به شکلی گزارش می‌شود که انگار یک حالت خونسردانه‌ی ذهنی در تحلیل‌گر است، تجربه‌ی من نشان می‌دهد که صرف نظر از هر محتوایی، پیدایش یک «جلوه[۵۵]» یا «توهم[۵۶]» (برکستد-برین[۵۷]، ۲۰۱۶، ص. ۳۷) از موارد ناشناخته‌ی نمودنیافته، مانند ملاقات با مردگان، رویدادی ذاتاً مختل‌کننده هم فی‌نفسه و هم به دلیل ظرفیت آن در برانگیختن جنبه‌هایی از وضعیت‌های نمودنیافته یا به سختی نمودیافته در تحلیل‌گر است. احساسات ایجادشده به وسیله‌ی تجربه‌ی خلاء و غیبت در بیمار من و در خودِ من، و امیالی که هم پیش از پیدایش خودِ نمودِ بصری و هم به همراه آن نمایان شدند نشان از این نیروی مختل‌کننده دارند.

در عین حال، برای بیمار من نوعی ویژگی اغواگر هم وجود داشت، نه فقط در هیجان دروغین مادرش، بلکه هم‌چنین در غیبتی که در پسِ این هیجان پنهان شده بود، زیرا در «منطقِ یأس[۵۸]» آن طور که گرین اظهار می‌کند (پرلبرگ، ۲۰۱۶، ص. ۱۵۸۵؛ اوریباری[۵۹]، ۲۰۱۳، ص.۲۱)، آن غیبت، یعنی «حضور موارد منفی[۶۰]» برای بیمار من، نسبت به آن‌چه به شکل دروغین حضور داشت، واقعی‌تر و قابل اتکاتر شده بود. به این ترتیب، گرین استدلال می‌کند: «این غیبتِ معادل با خلاء و پوچی است که به واقعیت تبدیل می‌شود، یعنی واقعی‌تر از ابژه‌هایی می‌شود که وجود دارند» (گرین، ۱۹۹۷، ص. ۲۱۰). گرین از وینیکات نقل قول می‌کند، که بیماری را توصیف می‌کند که تحت دومین دوره‌ی تحلیلی خود با وینیکات بود و برای این بیمار «یک قالی که آن جا نیست … واقعی‌تر از یک قالی است که تحلیل‌گر ممکن است با خود بیاورد» (گرین، ۱۹۹۷، ص. ۲۰۹؛ وینیکات، ۱۹۷۱، ص. ۲۲)؛ به عبارت دیگر، تحلیل‌گر پیشینِ بیمار، که غایب است، برای این بیمار از وینیکات، که حاضر است، واقعی‌تر است.

در ابتدا، حس می‌کردم این مسأله در مورد بیمار من هم صادق است، که به مدت چند سال، تحلیل‌گرِ پیشین خود را از من واقعی‌تر تلقی می‌کرد، و در نتیجه، برای من این حس وجود داشت که بیمارم هنوز تحت مداوای آن تحلیل‌گر قبلی است. احتمالاً این مسأله باعث تعجب تحلیل‌گر قبلی نمی‌شد، زیرا به بیمارم به شکلی واضح گفته بود که او «همیشه دنبالِ ابژه‌ی گم‌شده می‌گردد.»

اما آن‌چه متوجه شدیم این بود که بیمار من تنها به دنبالِ «ابژه‌ی گم‌شده» نبود بلکه دقیق‌تر، به دنبال حضورِ گم‌شده بود، یعنی خودِ تجربه‌ی غیبت. و به این ترتیب، چندان باعث شگفتی نیست که بیمار من چندین رابطه‌ی شکست‌خورده با زنانی داشت که خودشان تصویری از غیبت را ارائه کرده بودند، زنانی که از سمت او غایب حس می‌شدند، و خودشان ترس عمیقی از غیبت داشتند. در سن میانه‌ی دهه‌ی سوم زندگی‌اش، بیمارم عاشق یکی از این زنان در طی یک رابطه‌ی تلفنی طولانی شده بود. هنگامی که بالاخره بعد از مدت‌ها دوباره یکدیگر را ملاقات کردند، او شباهتی به تصویرِ زنی که بیمارم عاشقش شده بود نداشت. برای به دست آوردن دوباره‌ی این احساس عشق، لازم بود غیبت آن زن را دوباره پیدا کند. به عبارت دیگر، لازم بود به معنای واقعی کلمه چشمانش را ببندد یا رویش را برگرداند، و بعد، تحت تأثیر تصویرِ واقعیِ آن زن، او می‌توانست تصویر خیالی که در مکالمه‌های تلفنی ساخته بود را بازیابی کند و به این شکل، احساس عشق او بازمی‌گشت. مجبور بود برای به دست آوردن حضورِ این زن، غیبتش را بیابد. در حقیقت، این غیبت، غیبت آن زن، غیبت مادرش، بود که تنها عامل پایدار در زندگی‌اش محسوب می‌شد، و همین غیبت او را به سمت این اعتقاد سوق داد که تنها می‌توان به باقی ماندنِ غیبت تکیه کرد.

لازم است اضافه کنم که در نهایت بیمار من توانست زنی پیدا کند که با معیار رابطه‌ی عاشقانه با غیبت هم‌خوانی نداشت. این زن اعتماد بیش‌تری از خود نشان می‌داد، وفادار بود، و نسبت به آن چیزی که بیمار من به آن عادت کرده بود محبت بیش‌تری از خود نشان می‌داد. این تجربه برای بیمارم کاملاً ناآشنا بود و تبدیل به چالشی سخت شد، زیرا متوجه شد بازسازیِ یک تحمل خطر به وجود آمدن آن در چهارچوب آن رابطه‌ی دونفره در رویارویی با محبتی هراسناک و ناآشنا برایش دشوار است. بیمارم هم‌چنین متوجه این موضوع شد که در مورد این زن که شکی نبود دوستش دارد، هراس وحشتناکش از مرگ به شکل غیر قابل انتظاری شدیدتر شده است. به نظر می‌رسید دلایل مختلفی برای این موضوع وجود داشته باشند، که یکی از آن‌ها این بود که محبتِ این زن بیمار من را نسبت به ابژه‌ی غایب و تنزل‌یافته‌ی مادرانه‌اش بیگانه کرده بود. گفته می‌شود والدر اظهار کرده است، بهتر به جای «پرداختن[۶۱]» به یک موضوع بگوییم «رنج بردن[۶۲]» از یک موضوع.

در یکی از مباحث گذشته در مورد ترس بیمارم از مرگ (اسمیت b۲۰۱۶)، نظری از کلاین[۶۳] (۱۹۴۶) را در این مورد بررسی کردم که بلاس[۶۴] (۲۰۱۴) آن را تشریح کرده است. مطابق با این نظر، تجربه‌ی ناخودآگاهِ یک غیبت درونی، چندپارگی[۶۵]، و از هم گسیختگی[۶۶] یا «تکه‌تکه شدن[۶۷]» (کلاین، ۱۹۴۶، ص.۵) می‌تواند منجر به تجربه‌ای شخصی از مرگ شود—یعنی نابودی بخشی از خویشتن که بخش دیگری از خویشتن نظاره‌گر آن است—و به این ترتیب، این مسأله را می‌توان به عنوان قالبی ناخودآگاه برای وحشت از مرگ در نظر گرفت. احساس من این است که تصاویر مربوط به غیبتی که با تداومی بیش‌تر و بیش‌تر در جریان دوره‌ی تحلیلی بیمار من نمایان شدند، در واقع انعکاس‌هایی از چنین بحران درونی‌ای بوده‌اند و—مانند پیام‌هایی از دوردست—منسجم‌ترین سرنخ‌ها در مورد وحشت بیمارم از مرگ و منشأ آن را دسترس ما قرار دادند. این موضوع بیش از آن که در مورد رها شدن صادق باشد، به غیبت، بی‌اُبژگی[۶۸]، و خطر از دست دادن خودِ نمود مربوط می‌شود، هم نمود بیمار از مادرش و هم نمود او از خویشتن.

و به این ترتیب، یکی از مواردی که در جریان درمان این بیمار به آن پی بردم، نه فقط نقش مادر مرده و تجربه‌ی کودکِ مرده، بلکه تجربه‌ی تحلیل‌گرِ مرده نیز هست. «هلهله‌گری» در من که بیمارم به تلخی از آن شکایت کرده بود، در واقع ناشی از یک همانندپنداریِ ضدانتقالی با مادرِ هلهله‌گر او بود، و دقیقاً همین ویژگی مادرش بود که، مانند رفتن به بسترِ مادر، برای بیمارم جایگزین هر نوع حس واقعی‌ِ شناخته شدن از طرف آن مادر شده بود. به تدریج متوجه شدم که در اجرای این نمود سطحی از مادرش، در واقع مانند همان مادر در حال رها کردن بیمارم و ایجاد غیبتی از طرف خودم بودم. هلهله‌گریِ من «چهارچوبِ دروغینی» برای غیبتم بود؛ تبدیل به مادر مرده شده بودم. انگار که بیمارم، رابطه‌ی بین‌مان، و من، درست همان‌طور که گرین اشاره کرده بود، همگی مرده بودیم. شکایت بیمارم از این موضوع را به خاطر آوردم که انگار من هر وقت او بیش‌ترین احساس یأس را داشته، حرفی اطمینان‌بخش یا تصنعی می‌زده‌ام. البته، بیمارم در این مورد حق داشت. از آن یأس در او و در خودم هراس داشتم، و به این نتیجه رسیدم که این غیبتِ هم‌چنان ناپیدای من، پنهان در «اطمینان‌بخشی‌های» من است که بر بیمارم تأثیر گذاشته و او را به سمت یأس بیش‌تر سوق داده.

و به این ترتیب، یک روز وقتی در حال شکایت از کمبودهای شیوه‌ی کاری من بود، باز هم گفتم: «درست مثل مادرت تو را می‌رنجانم.» ساکت شد. و، با وجود آن که قبلاً به شکل ضمنی به این مسأله اشاره کرده بودم، این بار مستقیم‌تر گفتم: «فکر نکنم تجربه‌ات از غیبت مادرت را به طور کامل پذیرفته باشی. شاید این راهی است که برای رویارویی با آسیب انتخاب کرده‌ای.»

با تحقیر گفت: «آسیب؟»

حالا که متوجه موقعیت شده بودم، گفتم: «آسیب اَشکال بسیار گوناگونی دارد، از جمله غیبت عمیق. تو از چنین غیبتی رنج برده‌ای، همان طور که در این‌جا هم در مورد من وقتی به یأس تو به اندازه‌ی کافی نمی‌پردازم از همین غیبت رنج می‌بری. «کالبد تهی» مادرت بود، خودت بودی و رابطه‌ات با مادرت بود، اما من وقتی رهایت می‌کنم، من و غیبت بین‌مان هم همان کالبد تهی هستیم.»

سکوتی طولانی ایجاد شد. بعد او گفت: «یک لرزه و هراس از مرگ داشتم، مرگ مادرم، مرگ خودم، اما بیش از آن‌، این تصویر را داشتم که مادرم همیشه مرده بوده است، و همین مسأله در مورد خودم هم صادق بوده است. فکر کنم به همین دلیل است که از تو تا این حد خشمگین بوده‌ام، به خاطر این که وقتی تو «هلهله‌چی‌گری» می‌کنی یعنی قبول نمی‌کنی چقدر این مسأله مهم است. یأس من را نمی‌بینی، همان‌طور که مادرم نمی‌دید. گاهی اوقات فکر می‌کنم شاید تو هم نمی‌خواهی من باشم. مادر مرده‌ی من. تحلیل‌گر مرده‌ی من. مرگِ خودم، کالبد تهی. در آن لحظه‌ها نمی‌دانم چه چیزی من را زنده نگه می‌دارد.»

بنابراین، این بیمارم بود که من را از مسأله‌ی طفره رفتنم آگاه کرد، این او بود که متوجه شد وقتی من غایب هستم، درست مثل مادرش پیش از من، او با یأسِ تمام خانواده و یأسِ هردوی ما تنها می‌ماند. این بیمارم بود که در نهایت مرا متقاعد کرد که، از طریق اجرای «ساختار چهارچوب‌ساز دروغین» مادر و خلاء درون آن، در کنار نمودهای دیگر غیبتِ آن مادر، غیبتِ بیمارم، و غیبتِ من بود که هر دو متوجه شده بودیم چه چیزی واقعاً اهمیت دارد.

با گسترش نظریه‌ی گرین، گمان می‌کنم در دوره‌های تحلیلی طولانی که بردباری کافی برای پس‌روی و اجرا در انتقال و ضدانتقال در آن‌ها وجود دارد، می‌توانیم در گروهی از بیماران یک وضعیت ابتداییِ تا حدی نمودنیافته از غیبت و مردگیِ مادرانه و نمودی از خویشتن را بیابیم که اساس آن همانندپنداری با آن مردگی است. در چنین دوره‌های تحلیلی‌ای، هم تحلیل‌گر و هم بیمار، غالباً به شکلی دردناک، این موقعیت‌ها را، در پیِ اجرایشان در تحلیل، تجربه می‌کنند. و با نمایان شدن مادر مرده، کودکِ مرده، و تحلیل‌گر مرده، «کالبد تهی» که در بطن هر سه قرار دارد می‌تواند بالاخره زنده شود.

تصویر: Augustus Egg
این مقاله با عنوان «The Empty Carcass: Dead Mother, Dead Child, Dead Analyst» در The Psychoanalytic Quarterly منتشر شده و توسط زهرا قنبری ترجمه و در تاریخ ۷ فروردین ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Henry F. Smith

[۲] André Green

[۳] framing structure

[۴] enactment

[۵] false-framing structure

[۶] absence

[۷] deadness

[۸] reverie

[۹] unrepresented experience

[۱۰] representation of absence

[۱۱] psychosomatic illness

[۱۲] entanglement

[۱۳] نسخه‌ای کوتاه‌تر از این اتفاقات در جای دیگری منتشر شده است (اسمیت a۲۰۱۶). جلسات تحلیلی پنج روز در هفته روی کاناپه انجام می‌شد.

[۱۴] cheerleading

[۱۵] identification

[۱۶] transference

[۱۷] McLaughlin

[۱۸] Racker

[۱۹] Feldman

[۲۰] transitional objects

[۲۱] Kohon

[۲۲] metapsychological

[۲۳] the unrepresented

[۲۴] Perelberg

[۲۵] mirror identification

[۲۶] oral incorporation

[۲۷] mimicry

[۲۸] cannibalistic

[۲۹] blank mourning

[۳۰] dissociations

[۳۱] Parsons

[۳۲] holding

[۳۳] Winnicott

[۳۴] Rose

[۳۵] Modell

[۳۶] narcissistic absence

[۳۷] schizoid retreat

[۳۸] hysterical withdrawal into illusory fantasy

[۳۹] intermittent psychosis

[۴۰] Ogden

[۴۱] the action in the transference

[۴۲] enacted space

[۴۳] Death March

[۴۴] Rolland

[۴۵] Ferro

[۴۶] ‌Basile

[۴۷] screen memory

[۴۸] Greenacre

[۴۹] La Farge

[۵۰] re-enact

[۵۱] Botella

[۵۲] figurability

[۵۳] regressive

[۵۴] Levine

[۵۵] flash

[۵۶] hallucinosis

[۵۷] Birksted-Breen

[۵۸] logic of despair

[۵۹] Urribarri

[۶۰] presence of the negative

[۶۱] working through

[۶۲] suffering through

[۶۳] Klein

[۶۴] Blass

[۶۵] fragmentation

[۶۶] disintegration

[۶۷] falling to pieces

[۶۸] objectlessness

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.