skip to Main Content
روانشناسی خویشتن تحلیلی

روانشناسی خویشتن تحلیلی

روانشناسی خویشتن تحلیلی

روانشناسی خویشتن تحلیلی

عنوان اصلی: Psychoanalytic Self Psychology
نویسنده: آرنولد گلدبرگ
انتشار در: Models of the Mind: Their Relationships to Clinical Work
تاریخ انتشار: 1985
تعداد کلمات: 5640 کلمه
تخمین زمان مطالعه: 33 دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

روانشناسی خویشتن تحلیلی

مقدمه

از آنجایی که طبیعت به این که ما تصمیم می‌گیریم چگونه آن را به منظور تقسیم و طبقه‌بندی قطعه قطعه کنیم اهمیتی نمی‌دهد، آزادیم که قالب‌های مخصوص به خودمان را ابداع کنیم؛ این امر هم در فیزیک و هم در روانشناسی صادق است. صرف اندیشه‌ی بحث درباره مدل‌های ذهنی نشان می‌دهد که ما می‌توانیم از میان این مدل‌ها بر مبنایی فراتر یا موازی با این پرسش که چه مدلی حقیقی، مناسب و صحیح است، دست به انتخاب بزنیم. آیا یک روش عقلانی و راستین برای ارزیابی این که ذهن چطور عمل می‌کند وجود دارد؟ آیا یک روش عملی برای انتخاب بهترین مدل وجود دارد، یا اینکه تماماً به راحتی و انتخاب شخصی بستگی دارد؟ اگر طبیعت اهمیتی نمی‌دهد، چه کسی می‌تواند به این سوال‌ها پاسخ گوید؟

بعضی گروه‌های روانکاوان معمولا آسیب‌شناسی روانی را به عنوان مجموعه‌ای از دوره‌های رشدی می‌بینند، و زندگی بیمار را بر اساس جهان‌بینی یا ایدئولوژی یا نظریه یا حتی تعصبات خودشان برای بیمار ترجمه یا تعبیر می‌کنند. فروید مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها را در اختیار ما گذاشت که به وسیله آن‌ها توانستیم، به واسطه ایفای مجدد نقش در انتقال، آنچه بیمار می‌گفت را درک کنیم، نقطه‌ای که در آن می‌توانیم این امر را به واسطه ساخت یا بازسازی به بیمار توضیح دهیم. هر میزان که به صحت یا درستی نظریه یا تعبیرات خویش مطمئن باشیم، همه ما آموخته‌ایم که درمانگران گروه‌های مختلف نیز به طور مشابه ]به درستی نظریه خود[ متقاعد شده‌اند و اغلب به اندازه ما موثر هستند. این یکی از دلایلی است که توجه به محتوای بالینی برای تعیین این که «حق» با چه کسی است برای روانکاوانی که نظریه‌های گوناگون را به کار می‌بندند اغلب کاری بیهوده به نظر می‌رسد. هر کلاینی‌ای می‌تواند موضع‌های افسرده‌وار و پارانوئید را به همان راحتی بشنود و ببیند که کوهاتی‌ها می‌توانند شکست سلف‌اُبژه را ببینند و روانکاوان کلاسیک می‌توانند دگرگونی‌های ادیپی را درک کنند. یا باید به مکاتب اعتقادی مجزا عقب‌نشینی کنیم یا مجبور به نوعی نسبیت‌گرایی در روایات روانکاو-بیماری خواهیم شد که هیچ مبنایی در واقعیت ندارد.

مسئله کلام آخر است: واقعیت‌ها چه هستند و زندگی بیمار واقعا چگونه است؟ این، مسئله‌ی نگران‌کننده‌ای است که روانکاوان را وادار می‌کند به فرض‌های به اصطلاح علوم طبیعی بازگردند تا مبنای مستحکمی از حقیقت و واقعیت به دست آورند. قواعد آشنای پوزیتیویسم یا نئوپوزیتیویسم یا موضع تجربه‌گرایی مبنی بر این که می‌توانیم: (۱) داده‌های عینی جمع‌آوری کنیم؛ (۲) نظریه‌های فرضی-قیاسی منطقی بسازیم؛ (۳) قوانینی را وضع کنیم که نه به اهداف مطالعه و نه به پژوهشگر وابسته‌اند؛ (۴) این حقایق را به یک زبان دقیق و رسمی بیان کنیم؛ و (۵) نظریات خود را به وسیله این حقایق خودبسنده آزمون کنیم. از قرار معلوم این منزل حقیقی علم است، که رشته‌هایی همچون فیزیک مثالی از آن هستند، و پاسخی خواهد بود برای نسبیت‌گرایی یا حتی عرفان هرمنوتیک‌های مشهور جدید.

بسیاری از روانکاوان اصرار دارند که با گذشت زمان خواهیم توانست به نظریاتمان رسمیت ببخشیم. از این رو مشغول جمع‌آوری داده‌هایی هستند که از آن، در رتبه‌بندی‌ها و درجه‌بندی‌های مقایسه‌ای جهت تقسیم‌بندی بیشتر حقایق داده‌ها، و تعریف سنجیده‌تر معنای دقیق واژه‌های نظری در زبان ما، قواعد قانون‌مند بیشتری قابل استخراج است. یکی از مثال‌های این امر می‌تواند سازمان‌دهی و طبقه‌بندی کارکردهای ایگو و شفاف‌سازی زمان شروع و تعریف همین موارد باشد. گفته می‌شود این طبقه‌بندی‌ها برای تشخیص افتراقی و نیز مداخلات درمانی مورد نیاز هستند. اما هدف نهایی ترفیع جایگاه علمی روانکاوی به واسطه صورت‌گرایی یا عینیت است.

کتابی جدید با عنوان سیاحت ناتمام فروید (برگر، ۱۹۸۱) به ارزیابی این ایده که فروید یک چهره انتقالی میان ارزش‌های قرن نوزده و اوایل قرن بیست جامعه غرب و بنابراین میان جهان‌بینی‌های متفاوت بوده است، اختصاص یافته. در این کتاب فصلی بحث‌برانگیز تحت عنوان «روانکاوی علم نیست» وجود دارد. کتاب در مجموع انقلابی نیست و این فصل بیشتر بیانگر بسیاری از کوشش‌های مشابه است که نوآورانه هستند. اساساً می‌گوید که علم عینی بوده و هدف آن رسیدن به حقایق و وضع اصول و قوانین کلی است و نوعی جهان‌بینی دارد که این ویژگی‌ها را در بر می‌گیرد. روانکاوی از سوی دیگر ذهنی بوده، معیار حقیقت در آن شخصی است، از اصول کلی‌ای برخوردار است که رهنمود هستند نه قانون، و نوعی جهان‌بینی را ارائه می‌دهد که به طور منحصر به فرد تلاش تازه‌ای است که توسعه پارادایم‌های شخصی را در بر می‌گیرد. نتیجه‌گیری نویسنده این است که روانکاوی هنری است که به دیگر هنر‌ها شباهت دارد اما از آن‌ها بیشتر است. منحصر به فرد است؛ یک فلسفه، یک نظام ارزشی، و حتی شیوه‌ای برای زندگی است. روی هم رفته، روانکاوی به شدت ارزشمند است.

چنین نقطه نظری، که به هیچ وجه غیر مرسوم نیست، نه تنها احساس شگفت‌انگیز ویژه بودن را ممکن می‌سازد بلکه با جواز خاصی همراه است که به عنوان هنرمند به ما اعطا می‌شود. ما می‌توانیم این نظریه را به سخره بگیریم. می‌توانیم با این ادعا که بعضی چیزها فراتر از کلمات هستند، از توضیح دادن طفره رویم، و می‌توانیم در آموزه‌های خویش مبهم باشیم. این جوازی نیست که به راحتی منقضی شود. در واقع به یک مکتب فرعی در حرفه روانکاوی تبدیل شده است که نقطه مقابل طیفی است که با فرمالیست‌ها (formalists) آغاز می‌شود.

در انتهای این طیف روانکاوانی قرار می‌گیرند که از همه نظریات دوری کرده و اصرار دارند که به بیمار گوش دهیم، وارد دنیای بیمار شویم، و هرگز نظریات خود را به بیمار تحمیل نکنیم. چنین رویکردی یا به ساده بودن خیانت می‌کند یا به صداقت احتمالی. اگر بیمار بگوید که مشکلات زندگی او ناشی از شیاطین هستند، می‌توانیم تا حد ممکن با همدلی به او گوش دهیم و قدرتمندانه تلاش کنیم تا پیام نهفته آن شیاطین را برای بیمار معلوم کنیم، اما مهم‌تر از همه، ما واقعا به یک نظریه نوروژنز شیطانی باور نداریم. ما به واقع نمی‌توانیم بدون یک نظریه شخصی برای غربال واقعیت‌ها حین شنیدن آن‌ها دوام بیاوریم؛ و بلافاصله به یک سری واقعیت‌های جدید و بنیادین درباره علم روی می‌آوریم که ممکن است به ما امکان دهد فاصله میان به اصطلاح سوبژکتیویته هرمنوتیک‌ها و ابژکتیویته علوم طبیعی را پر کنیم. این فاصله در گذشته به واسطه جمع‌آوری مطالعات روی چگونگی عملکرد حقیقی علم پر می‌شد. این تحقیقات الهام گرفته از فلاسفه علمی بود که در پی رها کردن خودشان از قید و بندهای این فرمالیسم علم طبیعی بودند بدون این که گرفتار آزادی تصادفی‌ای شوند که به واسطه هنر مقرر گشته است. پاسخ این دوراهی در چیزی نهفته است که به آن شرح پسا-تجربه‌گرایی از علوم طبیعی گفته می‌شود و شامل نکات زیر است (هسه، ۱۹۷۸، ص ۱۷۲):

  1. همه داده‌های علم در پرتو نظریات استخراج می‌شوند، یعنی، نظریه به شما می‌گوید چه چیزی را ببینید و چه چیزی را بشنوید.
  2. نظریات مدل‌هایی خارج از طبیعت نیستند بلکه به خودی خود حقیقت‌اند.
  3. روابط قانون‌مانند داخلی هستند چرا که حقایق متشکل‌اند از روابط متقابلشان با یکدیگر.
  4. زبان علوم طبیعی غیردقیق و فرمالیزه است اما به قیمت تحریف آن تمام شده.
  5. معانی به وسیله نظریه تعیین می‌شوند نه به واسطه تطابق با حقایق.

هرکسی که این نکات را مطالعه کند به زودی متوجه خواهد شد همان نکاتی هستند که روانکاوی و هرمنوتیک اغلب به عنوان اتهام با آن‌ها مواجه شده‌اند. اما این نکات اکنون ستون فقرات همه آن علوم طبیعی هستند که غالبا امید داشتیم از آن پیروی کنیم و احساس می‌کردیم در حد و اندازه آن نیستیم. طولی نکشید که به این واقعیت شگفت‌آور پی بردیم که کل علم ما تا حدی بر پایه تعبیر است و فیزیک می‌تواند به عنوان یک رشته هرمنوتیک به روانکاوی بپیوندد. فیزیک بنا به اندیشه‌های نظری پیش‌پنداشته‌اش، ردپای ذرات پرانرژی را تعبیر می‌کند، و هیچ مشاهده‌ای در فیزیک یا در روانکاوی وجود ندارد که خالی از نظریه باشد.

البته تعبیر متون چه در آثار چاپی چه در آزمایش‌های فیزیک با دیالوگ متفاوت است. رویکرد هرمنوتیک به یک متن ثابت به خواننده این امکان را می‌دهد که سرمایه دانش و باورهای خود را در آنچه نوشته شده است وارد کند، بنابراین هرگز نتیجه‌ای مبنی بر این که منظور نویسنده واقعا چه بوده یا آزمایش چه چیزی را نشان داده وجود ندارد. در عوض، خوانش‌های متفاوت در زمان‌های متفاوت، تعابیر متفاوتی را حاصل می‌کنند. از سوی دیگر، در گفتگو با شخصی دیگر ما تبادل معنا را کشف می‌کنیم، به گونه‌ای که هر شرکت‌کننده یک نظریه شخصی و مجموعه‌ای شخصی از معانی را ارائه می‌دهد. چنین تبادلی، تنها از طریق فرایند مذاکره قابل حل است و این کما بیش آن چیزی است که در فرایند روانکاوی شاهد آن هستیم؛ بیمار و روانکاو به دنبال تعیین داستان زندگی بیمار از طریق تعبیر هستند، که واژه تعبیر هرگز بیانگر یک رازگشایی ثابت نیست بلکه بیشتر حاکی از ترجمانی است که مورد مقایسه قرار گرفته است. البته همانطور که مشاهده کردیم، رسیدگی به کیفیت استعاری و سیال کلمات و جملاتی که گفتمان روانکاوی را در چارچوب اشکال معمول تحقیق علمی تشکیل می‌دهند، بسیار دشوار است. هرچند تنزل چشم‌انداز پوزیتیویستی در علم، برای مقام روانکاوی کمک بی‌درنگی فراهم نکرد چون هنوز باید با مشکلات عظیم ناشی از فقدان مشهود بازتولیدپذیری (replicability) داده‌هایمان و نیز اجماع در این باره که این امر چه معنایی دارد، دست و پنجه نرم می‌کردیم. با این حال، طی سال‌ها شاهد آن بوده‌ایم که فعالیت‌های علمی زیادی ناخواسته درگیر کشف این امر شده‌اند که تعبیر هر داده‌ای به محقق، نظریه‌ای که از آن استفاده می‌کند، و علایقی که در ذهن دارد بستگی دارد. دانشمندان به اجبار متوجه شده‌اند که بررسی نظام‌های ثابت بسته برای نائل شدن به بازتولیدپذیری و اجماع نسبتا ساده است اما زمانی که نظام‌های باز مطالعه شده توسط محققین با انگیزه‌ها و علایق خاص که چیزهایی را کشف کرده‌اند که پیش از آن نهفته بود را در نظر بگیریم، آنگاه ناقص بودن اشکال ساده‌تر روش‌شناسی علمی آشکار می‌شود. نتیجه‌گیری شخصی من این است که رویکرد هرمنوتیک بخشی و گروهی از کلیه فعالیت‌های علمی است.

این بدان معنی نیست که فیزیک و روانکاوی فعالیت‌های علمی مشابهی هستند چرا که تفاوت‌های میان آن دو چشمگیر است، اما بدان معناست که علم، علم است و بنابراین جهت پرده برداشتن از رازهای جهان از روش‌ها و رویه‌های متنوعی استفاده می‌کند. معنای دیگر آن نیز این است که ما باید دلمشغولی با مقام ظاهراً ویژه روانکاوی را کنار بگذاریم. اصرار بر این که رشته ما بسیار منحصر به فرد و متفاوت است که شبیه هیچ علم دیگری نیست، یا واقعا شکلی از هنر است، یک عقب‌نشینی خطرناک است که فرصت‌های دستیابی به نسل‌های آینده روانکاوان را از ما سلب می‌کند. من فکر می‌کنم که ریکور (۱۹۷۰)، که سخن او درباره اصول هرمنوتیک روانکاوی درست بود، گرایش داشت که این جایگاه ویژه را تقویت کند، و دیگران به حق با آن مخالفت کردند. با این حال، من نمی‌توانم بپذیرم که روانکاوی چطور چیزی جز یک رشته هرمنوتیک است، چرا که بخش اصلی علم ما تعبیر است. این ادعا که جز تعبیر چیزهای بیشتری در روانکاوی اتفاق می‌افتد، خلط زمینه با فرایند و خلط مراحل درک و تفسیر است. درک متمادی می‌تواند شرایط را مهیا کند اما این فقط نیمی از ماجرا است. هنگامی که بتوانیم خود را به یک روانشناسی ژرف متعهد سازیم آنگاه تنها به روش‌هایی محدود می‌شویم که از آن‌ها استفاده می‌کنیم که اساساً روانشناختی هستند، و بنابراین همیشه باید محیط دربرگیرنده، یا اُبژه تسکین‌دهنده یا هرچیز دیگری را برای بیمار و برای خودمان تعبیر کنیم.

بی‌گمان ما تنها بر اساس ایمان یک نظریه را به دیگری برتری نمی‌دهیم. و نمی‌توانیم بگوییم که یک دیدگاه نسبت به دیگر دیدگاه‌ها «به واقعیت نزدیک‌تر است» چرا که قضاوتی از این نوع مستلزم این است که بتوانیم واقعیت را «همانطور که هست» ببینیم. اما ظاهراً تبادل‌پذیری نظریه این اجازه را نمی‌دهد. با این حال ما به سنت تجربه‌گرایی تعلق داریم که اصرار می‌ورزد ایمان باید توسط شواهد و نه تحت کنترل آن‌ها مورد قضاوت قرار گیرد؛ یعنی، شواهد نباید توسط طرفداران ایمان تعبیر گردد تا به اجبار ایمان مورد بحث را تایید کنند (گلنر، ۱۹۷۴). سنجش‌ناپذیری نظریه یا ناتوانی در ترجمه یک نظریه با دیگری (گلدبرگ، ۱۹۸۵) به این معنا نیست که نمی‌توان نظریه‌ها را مقایسه کرد. بدون تعهد به این تز که یک نظریه نسبت به نظریه‌ای دیگر به واقعیت نزدیک‌تر است، می‌توانیم بگوییم که یک نظریه بهتر از نظریه‌ای دیگر است.

نه تنها از معیار انسجام، جامعیت، و ثبات استفاده می‌کنیم، بلکه همواره بر یک معیار عمل‌گرایانه پیش‌تر رفتن، بیشتر درک کردن، و پیشرفت بیشتر علم خویش تکیه داریم. اگر مدل ساختاری ذهن موثر باشد آنگاه هیچ دلیلی برای رها کردن آن وجود ندارد. اما اگر به نظر می‌رسد در بر گیرنده تناقضات است یا برای تطبیق یافتن با محتوای بالینی به بسط قهرمانانه نیاز دارد، آنگاه دلیل، و حتی ضرورت، شیوه‌های جایگزین برای نگاه به جهان روانشناختی به وجود می‌آید.

اگر به رتبه‌های علمی بپیوندیم یا مجددا بپیوندیم آنگاه مسئولیت بزرگتری داریم؛ یعنی مسئولیت دست کشیدن از بحث‌هایمان درباره این که حق با چه کسی است. در بسیاری از مراحل پیشرفت علمی، ما شاهد وفور نظریه‌ها هستیم، و جز در محدوده نظریه، از همه آن‌ها با شیوه‌ای عمل‌گرایانه بدون داشتن تصویری دقیق از حقیقت، استفاده می‌کنیم. برای مدتی کوتاه، همه راست می‌گویند. اگر روزی برسد که یک نظریه جدید بر دیگری تقدم یابد، تنها بر مبنای گفتگوهای مداومی خواهد بود که هدف آن‌ها ارتقای درک ما و از بین بردن سوء‌تعبیر‌ها است، که این امر بی‌یقین پیام بنیادین هرمنوتیک است.

روانشناسی خویشتن و مدلسازی ذهن

روانشناسی خویشتن به عنوان تلاشی برای گسترش روانکاوی آغاز شد تا امکان در نظر گرفتن یک رویکرد تحلیلی به زیرمجموعه خاصی از آسیب‌شناسی روانی یعنی اختلالات شخصیت نارسیسیستی، فراهم شود. به این ترتیب از ما خواست که به جهان این بیماران و پیرامون آن‌ها، با روشی متفاوت از روش‌هایی که پیش از آن می‌نگریستیم، نگاه کنیم؛ این فراتر از آن چیزی نیست که هر مدل یا نظریه‌ای از ما طلب می‌کند. وقتی این کار را انجام دهیم، داده‌های مختلف را جمع‌آوری کرده و لزوما جهانی متفاوت را مشاهده می‌کنیم. گاهی به نظر می‌رسد چنین ادراک تازه‌ای بعضی افراد را آزرده می‌کند اما اگر فعلا از آن صرفه نظر کنیم، به نظر می‌رسد این صحت دارد که هر مدل یا نظریه جدیدی با مدل‌ها و نظریات پیش از خود در تضاد قرار می‌گیرد. این مهم‌ترین جنبه علم است. از این رو روانشناسی خویشتن، بنا به تعریف، مجموعه‌ای جدید از حقایق، روابط قانون‌مند و نتیجه‌گیری‌های جدید را حاصل خواهد کرد. این که واقعی یا درست یا واهی هستند یا نه مسئله‌ای دیگر است، و من آزمون این نکته را فعلا به آینده موکول می‌کنم.

لب کلام مدل روانشناسی خویشتن همان سلف‌اُبژه است، یعنی، فردی دیگر به شیوه‌ای کارکردی به عنوان بخشی از خود شخص تجربه می‌شود، که در مسیر رشدی از وضع باستانی به بالغ در سفر است. سلف‌اُبژه‌ها جهانی، فراگیر و پایدار هستند. انتقال‌های سلف‌اُبژه به نوبه خود ویژگی‌های بنیادین نظریه بالینی را تشکیل می‌دهند. و طبیعتا از آنچه گفته‌ایم نتیجه می‌شود که فرد باید بداند دنبال چه بگردد تا بتواند یک انتقال سلف‌اُبژه را مشاهده کند؛ و اگر صراحتا صحبت کنیم، فرد باید برای مشاهده انتقال سلف‌اُبژه به آن باور داشته باشد. شعار این است، «اگر به آن باور نداشتم، آن را نمی‌دیدم.» تا زمانی که این روش کشف را برای خودمان مجاز ندانیم هرگز در محتوای بالینی خود چیزی نخواهیم یافت که به ما اجازه دهد از آنچه محک خورده و اثبات شده است فراتر رویم، و بنابراین همواره «حقایق مطلق» را از نو کشف می‌کنیم.

رشد، جرح و تعدیل (working through) و واگشایی انتقال‌های سلف‌اُبژه هسته حرفه روانشناسی خویشتن تحلیلی را تشکیل می‌دهند. نخستین انتقال‌ها از این نوع توسط کوهات به عنوان متناظرهای مراحل رشدی بزرگنمایی و آرمانی کردن تشریح شده و بر همین اساس تحت عنوان انتقال‌های آینه‌ای نامگذاری شدند، یا آن‌هایی که به خودِ بزرگنما نسبت داده شده بودند و آرمانی‌کننده‌ها، یا آن‌هایی که به تصویر والد آرمانی شده اختصاص داده شده بودند. هم راستا با جوهره یک علم جستجوگر، سومین انتقال سلف‌اُبژه، یعنی انتقال دوقلویی یا دگر-ایگو بعداً توسط کوهات افزوده شد. شاید یک روز موارد بیشتری کشف شود. این انتقال‌ها خودبخود در هر درمان یا روانکاوی‌ای که خوب اجرا شده باشد ظهور می‌کنند و قطعا توسط هیچ رفتار فعالی در درمانگر پرورش نیافته و تشویق نمی‌شوند. از آنجا که هیچکس تا زمانی که فروید به آن اشاره کند، از هیچ صورتی از انتقال آگاه نبود یا به شرح آن نپرداخته بود، جای تعجب نیست که انتقال‌های سلف‌اُبژه برای تازه‌کاران بی‌اطلاع به همان اندازه مبهم باقی خواهد ماند. روشی که برای دسترسی به داده‌های محیط بالینی توسط روانشناسی خویشتن به کار گرفته شده، یعنی همدلی، همان روشی است که توسط همه و تک تک روانشناسی‌های ژرف به کار گرفته شده است. مباحثه و سرگشتگی در خصوص آن کلمه که بسیار مورد سوء استفاده قرار گرفته است، به زعم بنده، از تعریف محبوب و متداول آن که با نوعی درون‌مایه هیجانی ارتباط دارد، ناشی می‌شود. روانشناسی خویشتن با کلیه تحقیقات علمی در به شمار آوردن همدلی به عنوان تنها مسیر به سوی جهان درونی یک فرد دیگر، متحد است. بی‌‌گمان هرگونه همدلی باید تحت هدایت یک نظریه و/یا یک مدل باشد، و تنها از این نظر است که روانشناسی خویشتن از تحقیقاتی که از مدل‌های دیگر استفاده می‌کنند منحرف گشته است. با استفاده از مدل روانشناسی خویشتن در هر یک از تجلی‌های انتقالش، امیدواریم که حالت روانشناختی یک فرد دیگر را درک کنیم. من نمی‌توانم تصور کنم که این چطور با موضع همه و تک تک تلاش‌های روانشناسی ژرف به استثنای مدل خاصی که فرد به عنوان بهترین توضیح‌دهنده‌ی داده‌ها از آن حمایت می‌کند، متفاوت است. فکر می‌کنم ما به عنوان محققین جهان درونی بشر کنار هم می‌ایستیم، و بنابراین همگی از غرقه‌سازی همدلانه در جهان درونی دیگران استفاده می‌کنیم. مشاهدات بیرونی، یقینا هرگز نادیده گرفته نمی‌شوند، اما همواره تحت‌الشعاع این سوال قرار می‌گیرند که «چه احساسی دارد» که قد بلند یا چاق باشی یا لهجه داشته باشی یا لباس‌های ژنده بپوشی یا هر چیز دیگری. این ملاحظات با همدلی ضدیت ندارند بلکه بخشی طبیعی از پرسش اصلی‌ای هستند که درک ما از تجربه زندگی یک فرد دیگر را خطاب قرار می‌دهد.

مثال بالینی

مایلم یک تصور بالینی مختصر ارائه کنم تا از آنچه امیدوارم شفاف‌سازی تز اصلی‌ام درباره روانشناسی خویشتن باشد، یعنی این که شامل همه ویژگی‌های معمول روانکاوی است اما انتقال سلف‌اُبژه را به عنوان تلاشی برای گسترش و بسط عقیده‌ی ما اضافه می‌کند، پرده بردارم. به بیان آلبرت اینشتین: «هیچ فرجام منصفانه‌تری را نمی‌توان به هیچ نظریه ]فیزیکی[ تخصیص داد جز آن که خودش باید به شیوه ارائه یک نظریه جامع‌تر اشاره کند که در آن، به مثابه یک مورد محدود کننده تداوم یابد.» بنابراین بر اساس این دیدگاه تعارض اهمیت ثانویه داشته و پس از شکست‌ها یا اخلال‌های سلف‌اُبژه قرار می‌گیرد. اما نباید فکر کنیم که روانشناسی خویشتن تعارض را کنار می‌گذارد. در عوض می‌گوید که فرد باید به سطح رشدی انسجام قطعی خود رسیده باشد تا این که بتواند در تعارض شرکت کند. خود‌های ضعیف، ناتوان یا چند‌پاره شونده در درجه اول مشغول این تکلیف ابتدایی انسجام-خود خواهند شد.

کیس من در حقیقت متعلق به من نیست چرا که در مشاوره با یک درمانگر بسیار مجرب که با بیمارش مشکل داشت به من معرفی شد، یک زن افسرده ۴۰ ساله که برای حدود یک سال هفته‌ای دو بار تحت روان‌درمانی قرار گرفته بود. این درمانگر اولین درمانگر این بیمار نبود، اما موفق‌ترین آن‌ها بود؛ با این حال از اپیزودهای متناوب سرشار از اتهامات از سوی بیمار با این مضمون که درمان کمک کمی به او می‌کند کاملا آگاه بود. درمانگر او تنها می‌توانست این دوره‌ها را با احساسات در‌هم‌آمیخته درماندگی و گناه تاب بیاورد. در این باره که بیمار ظاهراً به طور کلی از درمانش بهره می‌برد تردید کمی وجود داشت، و به نظر می‌رسید او و درمانگرش تسلیم شده بودند تا این دوره‌های خشم و نارضایتی «خودشان بگذرند» به جای این که به امید یک گره‌گشایی سریع باشند. ظاهراً هیچ تلاشی از سوی او (درمانگر) برای مشخص کردن آغاز و/یا توضیح آن پاداشی در پی نداشت.

روان‌درمانگر پیشینه و درمان بیمار را با جزئیات در اختیار من گذاشت. من این اطلاعات را اینجا بازگو نخواهم کرد چرا که پرسش مهمی که باید به آن می‌پرداختیم این بود که، وقتی بیمار تا آن حد احساس می‌کرد که درست فهمیده نشده و رها شده، چه اشتباهی رخ داده است. اساساً او زندگی‌ای داشت با دستاوردهای تقریبا خوب که با یک نارضایتی مزمن به خاطر از دست دادن فرصت‌ها آمیخته شده بود. نارضایتی مذکور در ارتباط با مردان، پول، زیبایی و مواردی از این دست بارز بود. باید روی این حقیقت تاکید کنم که روان‌درمانگر نسبت به مسائل روانشناسی خویشتن حساس و آگاه بود و در خصوص برخی کوتاهی‌ها از جانب خودش متقاعد شده بود، کوتاهی‌هایی که او بی‌منظور تکرار کرده بود. او درباره تازه‌ترین رویداد مخلی که اتفاق افتاده بود با من صحبت کرد. بیمار به تعطیلات رفته بود، و درباره این که یک روز را به خرید کردن با یک دوست بگذراند صحبت کرده بود. او در حل و فصل احساساتش در این باره به تنهایی موفق شده بود و این را برای درمانگر شرح داده بود. درمانگر با او موافقت کرده بود اما این را هم اضافه کرده بود که هنوز به کار بیشتری نیاز است. در این نقطه بود که بیمار، پس از آن، از درمانگر ناراحت شد. من به او گفتم که به نظر می‌رسد در این لحظه، یک دستاورد از جانب بیمار را نادیده می‌گیرد. او سپس یکی از رویا‌های بیمار را برای من شرح داد، رویایی که او (بیمار) با موفقیت تعبیر کرده بود، و درمانگر نیز به همان شکل با او موافقت کرده بود. درمانگر مشتاقانه با ]مطرح کردن[ یک نکته مبنی بر این که نیاز به تشریح جزئیات وجود دارد، اقدام به بسط این موافقت کرده بود، و مجددا بیمار احساس سرخوردگی و خشم کرده بود. درمانگر کمتر احساس می‌کرد که با بیمار رقابت می‌کند و بیشتر احساس می‌کرد در وهله اول مشتاق است که کار‌های بیشتری برایش انجام دهد. من احساس کردم که بیمار آشکارا از او می‌خواست تا آنچه ارائه کرده بود را تحسین کند و بپذیرد بدون این که به هر نحوی به این اشاره کند که ناقص یا ناکافی است یا به گسترش نیاز دارد. بیمار به یک پاسخ سلف‌اُبژه آینگی یا پذیرش نیاز داشت، در حالی که نیاز درمانگر به «زدن حرف آخر» به طور موثر تلاش بیمار را ناکام گذاشته بود. درمانگر وقتی از این امر آگاه شد، توانست با اثربخشی بالا از آن استفاده کند، و این را چند هفته بعد در نامه‌ای به من اعلام کرد. از فراوانی اخلال‌ها کاسته شد، اما مهم‌تر از همه، آن‌ها قابل درک شدند.

این شرح کوتاه از همان نوع محتوایی است که امکان چندین شکل از توضیح و/یا تعبیر را فراهم می‌کند. من به شخصه به این داستان با مدلی شامل رشک آلت مردانه نیز گوش فرا داده‌ام: مدلی که بر یک زن افسرده و خشمگین متمرکز است که به خاطر نداشتن آنچه دیگران دارند رنجیده است و در پی جبران آن از طرف درمانگری است که هرگز نتوانسته امیال او را برآورده کند. من مدت‌ها پیش به ناخشنودی‌ام از مدل رشک آلت مردانه پی بردم، اما شیوه جالبی را برای دیدن این که نسل‌های مختلف درمانگران چگونه به واکنش‌های خود نسبت به شکست آن رسیدگی کرده‌اند، کشف کردم. بهترین موردی که به آن پی بردم، رشک آلت مردانه به مثابه یک استعاره بود. ادعای آن این است که مقصود فروید از رشک آلت مردانه یک مشکل واقعی محرومیت و رشک نبوده است بلکه در عوض منظور او مشکلی بوده که شمار زیادی از این تجربیات عاطفی را پوشش می‌دهد. بی‌شک، این نه تنها برای فروید، که آشکارا این مسئله را چیزی واقعی می‌‎دانست، زیان‌آور است بلکه این نکته تاریخی را نیز برجسته می‌سازد که ما به مدل‌ها فراتر از مفید بودنشان هم از نظر زمانی و هم از لحاظ کاربردپذیری پای‌بند می‌مانیم. اگر اکنون می‌توانیم مدلی را ارائه کنیم که در تعریف شکلی آشنا از داده‌های بالینی بهتر عمل می‌کند، پس شاید در مسیر پاسخ دادن به سوالی قرار داریم که پیش از این مطرح کردم: از کجا بدانیم که بهترین توضیح یا توضیح صحیح یا حقیقی کدام است؟

مورد دوم من مربوط به یک روانکاوی طولانی مدت است، و این یکی را نیز متاسفانه باید فراتر از صورتی که اجازه فهم آسان را می‌دهد خلاصه کنم. این کیس درباره زنی است که قبلا روانکاوی شده بود، و بر مشکلات مشابه محرومیت، رشک، و افسردگی متمرکز است. او احساس می‌کرد که از روانکاوی نخست بهره زیادی برده، اما به نظر می‌رسید افسردگی‌اش تسلیم‌ناپذیر است، و این باعث شده بود که در پی درمان بیشتر برآید. او بیماری به شدت مشتاق و همکاری کننده بود اما به زودی صفتی را نمایش داد که در روانکاوی بسیار محوری شد: او همواره ساعت را زیر نظر داشت حتی به ثانیه‌ها هم دقت می‌کرد. یک ساعت با عقربه ثانیه شمار گوشه میز من بود، و این بیمار در ابتدا و انتهای هر ساعت به دقت آن را وارسی می‌کرد. او از تمرکز شدیدش روی زمان بسیار شرمنده بود، اما به سرعت تبدیل به یک بحث با غضب شدید درباره این شد که، برای چند ثانیه، تقلب شده است، همراه با لذت وی از این که مدت زمان کوتاهی به او اعطا شده، که (این لذت) به همان اندازه شدید بود. ما موفق شدیم که این مورد را به عنوان کانون همه احساسات او درباره این که سرنوشت در حق او بی‌انصافی کرده است ببینیم، و همچنین آن را به تجربیات متناوب محرومیت و لوس کردن از سوی والدینش پیوند دادیم. کار این درمان بی‌شک برای اکثر درمانگران و روانکاوانی که احتمالا می‌توانند به همین اندازه احساسات شخصی من را مبنی بر این که می‌خواستم کار بیشتری برای او انجام دهم، و دلخوری از این که برای همه کارهایی که کردم از من تقدیر نمی‌شود، و درماندگی ناشی از سرسختی ظاهری اعتقاد راسخ او مبنی بر غیرمنصفانه بودن زندگی، به رسمیت شناخته و در آن سهیم شوند، مانوس‌تر است.

سنگ بنای این و، در واقع، جستجوی همه زنان برای کامیابی، برای اکثر روانکاوان، همواره نوعی از تم تسلیم شدن با تهاجم به سوی جانشین‌سازی است؛ یعنی، the baby for the penis. روانشناسی خویشتن، ما را تشویق می‌کند که از تعارضات ادیپی که در این نوع از روانکاوی رخ می‌دهند فراتر برویم، و از این رو برای من داشتن اندکی امید، اشتیاق و کنجکاوی را ممکن ساخت. در انتقال می‌توان دید که رسیدگی بیمار به تعبیر رویاهایش مثل همیشه ناکافی است – همیشه به نظر می‌رسد که نیاز دارد من حرف آخر را بزنم. با این حال، حالا مجددا به خودش اجازه می‌دهد که با موفقیت یک رویا را به طور کامل تحلیل کند، و با دیدن تایید من، که در آن چیزی برای اضافه کردن نداشتم، نوع خاصی از هیجان و لذت را نمایش می‌دهد که به نظر می‌رسد یا تماما جدید است یا در غیر این صورت بیداری مجدد یک وضع عاطفی است که برای مدتی طولانی فراموش شده بود. اکنون تجلی جاه‌طلبی و بزرگ‌نمایی واپس‌رانی شده بیمار، و همراه با آن نیاز برای یک تایید، پذیرش و تحسین سلف‌اُبژه پدیدار می‌شود. لازم نیست به شما اطمینان دهم که هیچ یک از این‌ها توسط درمانگر یا روانکاو کنش‌نمایی نمی‌شود. در عوض، همانطور که در مورد اول دیدیم، ما پس از شکست‌هایمان به تعبیر می‌پردازیم چرا که موفقیت‌ها به تحسین و شادی نیازی ندارند.

ورود این بیمار به یک انتقال سلف‌اُبژه آینگی به طور موثری دلمشغولی با رشک و غم را از بین برده و آن را با هیجان و ترس از تحریک بیش از حد جایگزین کرد. حالا رشک آلت مردانه مفروض را می‌توان به عنوان چیزی مرتبط با شکست مادر افسرده در از صمیم قلب پاسخ دادن به موفقیت کودک، همراه با پدر گرفتار، اما نه افسرده، که روی به رسمیت شناخته شدن خود از سوی فرزندش اصرار می‌ورزد. این امر مطمئنا مشابه ناامیدی دختر بچه از کاستی‌هایش است، اما مدل سلف‌اُبژه آن را در شبکه روابط با دیگران که خود-ادراکی‌های ما را تایید یا تقویت می‌کنند می‌بیند. این سلف‌اُبژه‌ها در واقع بخش‌های کارکردی ما هستند، چرا که ما هرگز بدون این که ابتدا، جاده افراد دیگری که به ما افتخار می‌کنند را طی نکنیم به یک احساس غرور نخواهیم رسید. بیمار من چنین دستاورد رشدی‌ای را در زندگی نداشت، و روانکاوی تلاشی دیرهنگام بود برای رسیدن به این رشد. این تلاشی برای بی‌اثر کردن تعارضات برخاسته از رانه‌های ناکام مانده نبود، چرا که استفاده از مدل سلف‌اُبژه به ما اجازه داد تا به عمق بیشتری دست یابیم، بیشتر توضیح دهیم، و موثر‌تر باشیم. و بدین لحاظ ]مدل سلف‌اُبژه [می‌تواند مدعی آن شود که حقیقی، صحیح و بهتر است – البته تا وقتی که یک مدل برتر پدیدار گردد. بیمار رویاهای خود را تحلیل کرد و از انتقال سلف‌اُبژه ایجاد شده برای درونی‌سازی یک تغییر از هیجان‌زدگی بیش از حد برای دستاوردها به یک احساس خشنودی شایسته پایدار و قابل تحمل استفاده کرد. او دیگر نیازی به داشتن زمان اضافی نداشت چرا که دیگر نیازی نداشت به آنچه من داشتم حسادت ورزد. تنها زمانی که به عنوان یک سلف‌اُبژه آینگی کننده شکست خوردم – تقریبا مثل همکار مشتاقم که جهت سوپرویژن برای نیازش به انجام دادن کارهای بیشتر مراجعه کرده بود – تنها در آن زمان بود که از خط خارج شدن انتقال باید تعبیر می‌شد.

فکر می‌کنم می‌توان گفت که احساس قدرت و کنترل این بیمار بر من در روانکاوی، به ویژه نسبت به رویاهایش، به او اجازه داد که به یک آلت مردانه پنداری و بنابراین احساس جادویی ترمیم دست یابد. اما این موضع مذبوحانه، اصرار بر درستی روانکاوی کلاسیک، نمی‌تواند اعتبارسنجی بالینی را برآورده سازد، چرا که روانشناسان خود در کلیه موقعیت‌ها به ندرت ساده‌لوح و فریب خورده هستند. مهم‌تر از آن، روانشناسان خود روی رفتار نکردن با بیمار به عنوان یک رقیب تاکید می‌کنند؛ به عنوان کسی در پی تحقیر یا بی‌ارزش کردن درمانگر یا برتری جستن از او است. این طرز تفکری است که نه تنها از نظر اخلاقی توهین آمیز است، بلکه احتمالا در وهله اول خودخواهانه بوده و با هدف مجاز دانستن انواع سوءرفتار درمانی طراحی شده است. مهم‌تر از همه، این طرز فکر غیرضروری است، چرا که مدل‌های ما ابزار هستند نه حاملان حقیقت. لازم نیست که همه چیز را توضیح دهند بلکه باید مانند هر ابزار دیگری متناسب با نیاز و شرایط مورد استفاده قرار گیرند. این که تا چه اندازه متناسب باشند تعیین‌کننده صحت آن‌ها است.

بحث

رویکرد روانشناسی خویشتن بر محتوای بالینی هم اثرات آنی و هم اثرات دور رس به همراه دارد. از یک طرف، ما مجبوریم که عقاید خود درباره رشد، تحول و به ویژه مسئله تحول خود را مجددا ارزیابی کنیم. کار همکاران تحلیلی ما روی مشاهده نوزادان به طور شگفت‌آوری با مدل نظریه سلف‌اُبژه-خویشتن سازگار است. در ضمن، باید بگویم که ما هنوز در جمع‌آوری داده از درون‌نگری نیابتی استفاده می‌کنیم؛ یک کودک خندان یا گریان به واسطه تجربیات خودمان از آن حالات قضاوت می‌شود؛ و ما پرش‌های ماهیچه یا میزان فشار خون را برای تعیین وجود این تجربیات هیجانی به حساب نمی‌آوریم. در ادامه همچنین می‌توانم بگویم که به واسطه تصدیق نیاز به اشکال خاصی از حفظ سلف‌اُبژه‌ها طی آن دوره دشوار، میزان باور نکردنی‌ای شفافیت وارد کل رشته روانشناسی نوجوانان شد. جهشی دیگر ما را به بالا رفتن سن و نیاز برجسته به این که سلف‌اُبژه‌ها به ما اجازه دهند تا طی دوران رشدی تمامیت خود را حفظ کرده و اهدافمان را محقق کنیم، می‌رساند. من شخصا به این پی برده‌ام که یک ضمیمه غنی به درمان بیماران در حال مرگ به واسطه استفاده از مدل سلف‌اُبژه-خویشتن ارائه می‌شود، به ویژه در درک ترس شدید از رها شدگی کامل که برای این افراد بسیار وخیم است.

مفهوم خط تحولی سلف‌اُبژه‌ها از باستانی به بالغ به ما این امکان را می‌دهد که طبیعت این روابط را در هر یک از نقاط برجسته رشدی بررسی کنیم. نیاز‌های سلف‌اُبژه یک نوزاد برای آینگی بی‌گمان با نیازهای یک سخنران در مقابل حضار به طور معناداری متفاوت است. این دو به شیوه‌های گوناگون با هم تفاوت دارند اعم از فوریت، نیاز به کنترل، و انعطاف‌پذیری در برابر تغییر. اما یک رابطه سلف‌اُبژه بالغ به همان اندازه برای حفظ خود ضروری است که یک رابطه سلف‌اُبژه نوزادی. ما هرگز نیاز به سلف‌اُبژه را رها نمی‌کنیم. ما هرگز به استقلالی دست نمی‌یابیم که خالی از سلف‌اُبژه باشد، بلکه در عوض به استقلالی می‌رسیم که ظرفیت بالغ استفاده از آن (یعنی سلف‌اُبژه) را داشته باشد. این، اساساً، پیام درمان ما و فرایند حل و فصل است: این که اجازه دهیم رشد تا رسیدن به یک رابطه بهینه با سلف‌اُبژه‌های شخص پیش رود.

روانشناسی خویشتن تحلیلی همچنین مستلزم بازآفرینی بخش زیادی از روانکاوی کلاسیک است که بر مبنای نظریه‌های تخلیه رانه در رابطه با یک دستگاه ذهنی فرض شده است. با این حال، این چندان تقصیر روانشناسی خویشتن نیست چرا که نظریه ما دیگر تحت حمله قرار ندارد: از مفاهیم انرژی منسوخ آن تا شکست در توضیح تبادل آشکار سیستم‌های اجتماعی و فرهنگی، و تبادل با آن‌ها. برای مثال، به نظر می‌رسد بینش جدید و قدرتمندی در مطالعه ما روی اشکال خاصی از فرقه‌ها در دسترس ما قرار گرفته که مبتنی بر نیاز باستانی ما به ادغام شدن با پیکره‌های آرمانی شده مسیحایی یا کاریزماتیک است. بی‌شک روانکاوی همواره برای این مسائل انواع و اقسام توضیحات را به ما ارائه کرده است؛ اما هرگز کاملا موفق نبوده، و همواره به شدت تقلیل‌گرایانه بوده است. کل مسئله رشد خود در انتظار کارهای بیشتری در نظریه‌سازی است و چنین کاری ممکن است همبستگی با دیگر علوم بشری را که بیش از هر چیزی مورد انتظار است، به دنبال داشته باشد.

روانشناسی خویشتن تحلیلی به ما ابزاری جدید پیشکش می‌کند تا در کار از آن استفاده کنیم. تنها استفاده دراز مدت از یک ابزار به ما امکان می‌دهد که ارزش و بهای آن را تعیین کنیم. تنها استفاده صحیح از یک ابزار به ما اجازه می‌دهد که مزایای شخصی آن را قضاوت نماییم. هر کسی که برای اولین بار اقدام به استفاده از یک ابزار، یا یک مدل می‌کند لزوما ناامیدی و عصبانیت را تجربه خواهد کرد و شاید آن ابزار را به عنوان چیزی بی‌فایده و بی‌ارزش و گاهی اوقات حتی بد نکوهش کند. این افراطی است که روانکاوان یا به واقع هیچ دانشمندی نمی‌تواند از عهده آن برآید. گمان می‌کنم  به عنوان نماینده روانشناسی خویشتن تحلیلی، تلاش من بر این است که شما را به سوی این نظریه ترغیب کنم، اما همچنین در مساعد‌ترین موضع قرار دارم تا از شما بخواهم که تا هر زمانی که دوست دارید آن را امتحان کنید – و بنابراین متعلق به شماست.

این مقاله با عنوان «Psychoanalytic Self Psychology» که در Models of the Mind: Their Relationships to Clinical Work منتشر شده، اولین مقاله از سری مقالات معرفی Self Psychology است که به پیشنهاد و انتخاب مجید جزایری و ترجمه‌ی تیم تداعی در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
2 کامنت
  1. عذر میخاهم چرا سلف را خویشتن ترجمه کرده‌اید؟ صرفا برای این می‌پرسم که این واژه در ادبیات یونگی چنین ترجمه میشود و در مورد کوهوت همان خود ترجمه شده و با این ترجمه برای مخاطب فارسی مانوس است. و این که جای سلف ابژه می‌توان گذاشت موضوع‌های خود. در کل یک ویرایش جزیی می‌تواند تلاش بی‌چشمداشت و ارزشمند شما را بیش از پیش مورد استفاده سازد.

    1. بر اساس تعریف کوهات سلف شامل بدن و ذهن می‌شود، و خویشتن شامل هر دوی این عناصر می‌شود در حالی که «خود» این ترکیب را ندارد. ما پیش‌تر از خود استفاده می‌کردیم ولی به خاطر نقد به‌جایی که همکاران سلف سایکالجیست از ما کردند، ما نیز از خویشتن استفاده می‌کنیم. همینطور موضوع‌های خود جایگزین مناسبی برای سلف‌ابژه نیست، با این ترجمه‌ی شما «موضوع‌خود» دقیق‌تر است ولی ترجیح ما نیست که از «موضوع» به جای ابژه استفاده کنیم و برای همین ترجیح می‌دهیم همان معادل سلف‌ابژه را استفاده کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.