
تکبر در جلسهی درمان
در این مرحله از تحلیل، انتقال از این نظر عجیب و غریب است که علاوه بر ویژگیهایی که در مقالات قبلی مورد توجه قرار دادم، برای روانکاو به مثابه روانکاو است (نه عضوی از پیشینهی تاریخی بیمار). یکی از این ویژگیها ظاهر اوست و اینکه بیمار تا آنجا که تحلیلگر او را شناخته است، به نوبه خود نابینا، احمق، متمایل به خودکشی، کنجکاو و متکبر است.
باید تاکید کنم که در این مرحله به نظر میرسد که بیمار هیچ مشکلی به جز وجود خود روانکاو ندارد. علاوه بر این، با اقتباس از قیاس فروید، چشمانداز ارائه شده مشابه فرد باستانشناسی است که در کارهای میدانیاش شواهدی را کشف میکند، که خیلی مربوط به یک تمدن اولیه نیست، بلکه نوعی فاجعه بدوی است.
از نظر تحلیلی باید امیدوار بود تحقیقاتی که در حال انجام است، در بازسازی ایگو بکار خواهند رفت. اما این هدف مبهم است، زیرا این رویکرد تحلیلی در هر کجا که تشخیص داده شود، برونریز حملات مخربی است که علیه ایگو وجود دارد. به عبارت دیگر، فرقی نمیکند که ایگو در بیمار یا در روانکاو به صورت آشکار به نظر برسد. این حملات کاملاً شبیه توصیفی است که ملانی کلاین از حملات فانتزی نوزاد به سینه ارائه داده است.
بخشهایی از مقالهی «در باب تکبر»
رومانسهای خانوادگی
برای یک کودک کوچک، والدینش در ابتدا تنها مرجع و منبع همهی باورها هستند. شدیدترین و مهمترین آرزوی کودک در سالهای اولیه زندگیاش این است که مانند والدینش (یعنی، والدی از جنس خود) باشد و مانند پدر و مادرش بزرگ باشد. اما افزایش رشد فکری، نمیتواند به کودک در کشف تدریجیِ طبقه و جایگاهی که والدینش به آن تعلق دارند، کمک کند.
او با والدین دیگر آشنا میشود و آنها را با پدر و مادر خودش مقایسه میکند، و بدین ترتیب، حق تردید نسبت به خصوصیات بینظیر و منحصر به فردی که به آنها نسبت داده بود، به دست میآورد. اتفاقات کوچکی در زندگی کودک که باعث نارضایتی او میشود، موجب تحریک او برای شروع انتقاد از والدینش میشود، و برای حمایت از نگرش انتقادیاش، از اطلاعاتی که در مورد برتریهای والدین دیگر نسبت به والدینش به دست آورده است، استفاده میکند.
بخشهایی از مقالهی «رومانسهای خانوادگی»
تغییرات ایگو
من معتقدم که این تجربیات اولیه که منجر به «تغییرات ایگو» میشود، و این روزها «تحریفهای ایگو» نامیده میشوند، نیز ساختاری سه مرحلهای دارند. این بدان معنا است که در اصل آنها نیز تروما هستند، و باید به عنوان رویدادهایی در یک رابطهی اُبژهای، هرچند در یک رابطه بدوی، در نظر گرفته شوند. آنچه آنها را از تروما به معنای واقعی متمایز میکند، سن تقویمی یا شاید رشدی کودک است که تاثیر گستردهای بر این رویدادها دارد. هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که تعامل بین او و بزرگسال مانند یک «اغوای جنسی» باشد، و به افراط جنسی یا حتی افراط آشکارای تناسلی تنزل یابد.
به همین ترتیب، هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که سایر بزرگسالان، غیر از مادر، و از همه مهمتر پدر، به اُبژههای ترومازا تبدیل شوند. از سوی دیگر، هر چه کودک کوچکتر باشد، احتمال افراط جنسی–تناسلی آشکار کمتر است؛ هر اتفاقی که ممکن است بیفتد، معمولاً در سطح پیش-تناسلی باقی میماند. از سوی دیگر، اگر هر رویداد تروماتیک در یک کودک خردسال یا نوزاد رخ دهد، به دلیل وضعیت ساختاری است که در آن، تنها شخصی که میتواند ترومازا باشد، مادر است.
بخشهایی از مقالهی «تروما و رابطهی اُبژهای»
والد آزارگر
اغلب فرزندانی که در کودکی با والد آزارگر یا طردکننده یا سرد رشد یافتهاند، برای قابل تحمل کردن این موقعیت، دو راه پیشرو دارند تا این رفتارهای خصمانه را تبیین کنند. چیزی شبیه این که با خود میگویند یا «پدر و مادر من آدمهای بدی هستند» یا اینکه «من دوستداشتنی نیستم» و مستحق همین توجه ناکافی هستم (یعنی یکجور جابجایی در مسئولیت). پذیرش گزارهی اول دنیا را برای کودک ناامن میکند، پس او ناگزیر تصور دوم را میپذیرد (این صورتبندی را روانکاوی به نام رونالد فیربرن انجام داده است). بنابراین، این کودک در بزرگسالی، ارتباطاتی را اصیل و ارزشمند میداند که فرد مقابل با آنها رفتاری سردتر از معمول داشته باشد. اگر کسی خلاف این روند را با او پیش بگیرد، از این محبت خوشنود نمیشود، بلکه ممکن است به نظرش طرف مقابل فردی سوءاستفادهگر یا بیارزش باشد. جملهی معروفی که «وودیآلن» در مونولوگ ابتدای فیلم «آنی هال» به نقل از «گروچو مارکس» میگوید، میتواند مثال خوبی برای این موقعیت باشد: «من عضو گروهی نمیشوم که آدمی مثل من را به عضویت میپذیرد».
بخشهایی از مقالهی «چرا ترک کردن یک رابطهی بد برای ما دشوار است؟»
نقشهی عشق
روابط اولیهی ما با والدین و سرپرستان، به ما کمک میکند تا یک «نقشهی عشق» را شکل دهیم که در سراسر عمر ما باقی میماند. این موضوع گاهیاوقات «انتقال» نامیده میشود. فروید خاطرنشان کرد که وقتی ابژهی عشق را پیدا میکنیم، در واقع آن را «بازمییابیم». پدیداری که اغلب به آن اذعان میشود به همین دلیل است: اینکه افراد شرکایی را انتخاب میکنند که آنها را به یاد مادر/پدر خود میاندازند. ما همگی شاهد آن بودهایم.
بخشهایی از مقالهی «هفت یافته درباره رابطه جنسی و عشق که زیگموند فروید کشف کرد.»
تحمل خیانت بدن
خیانت واکنشهای مختلفی در ما بر میانگیزد: شوکه شدن و انکار، آرزو برای انتقام، درماندگی و سردرگمی عمیقی از اینکه چرا به ما خیانت شده است. هر چقدر این ارتباط با فرد آسیبزننده صمیمیتر باشد شوک و انکار بیشتری تجربه میشود و اگر فرض بگیریم که خیانتکننده بدن ماست این انکار قویتر میشود: با توجه به غفلتی که نسبت به سلامت بدن داریم. بعضی غفلتها مانند یک انتقام در مقابل بدن است. مانند یک آرزوی مرگ برای او.
انگار به نوعی از این خیانت بدن نمیتوان اجتناب کرد. تحمل رازهایی توام با احساس گناه ترس از دست دادن کنترل هم میتواند جز فرضیات باشد. در حقیقت بدن پذیرای پیامهایی از سمت ناهشیار میشود. پیچیدگی در معنای تظاهرات بدنی بهخاطر فانتزیها و تفسیرهایی است که میتواند معنایی عمیق را با بدن زنده کند. حتی اگر روبهرو شدن با بیماری و مرگ از بدن ما خارج شده است. در حقیقت این زمانی حیاتی است برای اینکه یادآور شویم که اولین و مهمترین هستهی ایگو، ایگوی بدنی است.
بخشهایی از مقالهی «وقتی که بدن به تو خیانت میکند»
بازتاب آینهای
موقعیت تحلیلی از زوایای بسیاری بررسی و توصیف شده است و در مورد ماهیت منحصر به فرد آن توافق کلی وجود دارد. اما تصور من این است که به اندازهی کافی به این موضوع تأکید نشده است که این موقعیتْ رابطهای بین دو نفر است. آنچه این رابطه را از دیگر رابطهها متمایز میکند، وجود احساسات در یک شریک -یعنی بیمار- و نبود آن در شریک دیگر -یعنی تحلیلگر– نیست، بلکه مهمتر از همه میزان احساسات تجربه شده و استفاده از آنهاست، این عوامل به یکدیگر وابسته هستند.
از این منظر، هدف تحلیل خود تحلیلگر، این نیست که او را تبدیل به مغزی مکانیکی کند که بتواند بر اساس روشی صرفاً عقلانی تأویلهایی را تولید کند، بلکه این است که او را قادر سازد تا احساساتی را که در او برانگیخته میشود، تحمل کند و به جای تخلیه آنها (همانطور که بیمار انجام میدهد)، آنها را تحت سلطه کار تحلیلی درآورد، جایی که در آن او به عنوان بازتاب آینهای بیمار عمل میکند.
بخشهایی از مقالهی «در باب انتقال-متقابل»
لغزش تایپی
نوع دیگری از لغزشهای فرویدی که بهویژه در زمانهی کنونی رایج است لغزش تایپی است (البته اصالتاً فروید به لغزش در نوشتار یا در نامهها اشاره کرده است، ولی چیزی که در زمانهی ما رایج است، نامههای تایپی است). احتمالاً این برای شما آشناتر باشد. اشتباه در نوشتار گاهی از نیات پنهان شما پرده برمیدارد. استفاده ناخودآگاه از کلمههای زشت یا توجه نکردن به غلط تایپی و ارسال آن به فردی که با او رودربایسی دارید احتمالاً رایجترین شکل این لغزشها هستند. گویی نوعی دهنکجی در اینجور اشتباههای تایپی وجود دارد. یا احتمالاً پیش آمده که پشت سر یک نفر غیبت کنید و پیام را درست برای همان نفر بفرستید.
به این مثال واقعی توجه کنید:
کاربری قصد دارد در روز مرگ «اِمی واینهاوس»، احساس خود را نسبت به این خوانندهی فقید ابراز کند. او قطعهی «Back to Black» را به اشتراک میگذارد و مینویسد: «اینجا قصد دارم دربارهی اِمی واینهاوس و مرگ زودبهنگاماش در ۲۷ سالگی به خاطر مسمویت الکلی بنویسم». این اشتباه گویی میل ناخودآگاه کاربر را لو میدهد. احتمالاً بخشی از او مرگ اِمی واینهاوس در ۲۷ سالگی را «بهنگام» میداند ولی بخش خودآگاهش قصد دارد آن را «زودهنگام» تصویر کند.
بخشهایی از مقالهی «لغزش کلامی چیست و چگونه ما را لو میدهد؟»
رویکرد فروید به تفسیر رؤیا
فروید اعتقاد داشت که رؤیا مانند یک معمای تصویری است، شما باید هر عنصر را برای درک اندیشهی رؤیایی زیرین (پنهان) ترجمه کنید و راه ترجمهی هر عنصر از طریق تداعیهای رؤیابین است. شما باید به روایت ظاهری رؤیا بیاعتنا باشید، تا عناصر رؤیا را یک به یک ترجمه کنید.
این پاراگراف عصارهی رویکرد فروید به تفسیر رؤیا است. تبدیل تصاویر رؤیایی به سلسلهای از کلمات با کمک تداعیهای رؤیابین صورت میپذیرد. در واقع فروید میگفت که بدون تداعیهای رؤیابین شما نمیتوانید رؤیا را تفسیر کنید و برخی از فرویدیهای معاصر به آن قاعده وفادار هستند. من در کنفرانسهای روانکاوانه که در آنها یک رؤیا ارائه میشد، بودهام. اگر تداعیهای رؤیابین در دسترس نبود، روانکاوان تلاش برای درک رؤیا را در نظر نمیگرفتند.
بخشهاییاز مقالهی «تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش چهارم»
رنجهای ابتدایی
وینیکات با در نظر داشتن این بیان از رابطهی مادر-نوزاد اولیه، فهرستی از «رنجهای ابتدایی» شکلی از درد که «اضطراب واژهای بهقدر کافی قدرتمند برای آن نیست» ارائه میدهد و پس از هرکدام، سازمان دفاعی که قرار است در برابر تجربهی رنج ابتدایی اساسی «که غیرقابل اندیشیدن است»، از فرد محافظت کند. این رنجها در طی دورهای به وقوع میپیوندند که فرد در حالت وابستگی مطلق است. زمانی که مادر «کارکرد ایگوی کمکی را تأمین میکند… زمانی که نوزاد، «نا-من» را از «من» جدا نکرده است». رنجهای ابتدایی و راههایی که در برابر آنها از خود دفاع میکنیم عبارتاند از:
- بازگشت به حالت غیر یکپارچه (دفاع: عدمیکپارچگی).
- سقوط برای همیشه (دفاع: خودنگاهداری).
- فقدان سازش روانتنی، شکست جایگیری (دفاع: شخصیتزدایی).
- فقدان حس امر واقعی (دفاع: بهرهگیری از خودشیفتگی اولیه و غیره)
- فقدان ظرفیت رابطه با اُبژهها (دفاع: حالات اوتیستی، رابطه فقط با پدیدارهای سلف).
و الا آخر.
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته»