
سکوت طلایی
بیایید این ایده را که سکوت به معنای «مقاومت» است کنار بگذاریم. یکی از ارزشمندترین چیزهایی که از نظریهپرداز لین هافمن آموختم این است که کل انگارهی مقاومت، بیمار را برای هنگامی که درمان به مشکل برمیخورد سرزنش میکند، انگار ما آنقدر درخشان و آرامشبخش هستیم که «مقاومتناپذیر» هستیم، چرند. به جای آن، هافمن و همکارانش در مورد ماندگاری الگوهای رفتار بیمار صحبت میکنند که جزئی از آنچه او را در وهلهی اول به درمان میآورد هستند. طبق این استاندارد، صحبت نکردن به معنای «مقاومت» نیست. در عوض، ماندگاری رفتاری است که مراجعین وقتی مورد استفاده قرار میدهند که احساس امنیت نمیکنند یا فاقد مهارت هستند تا آنچه را که برای آنها در جلسه جریان دارد به صورت کلامی در میان بگذارند.
گاهیاوقات، مطابقت سکوت مراجع با سکوت پذیرای خودمان میتواند مفید باشد. گاهیاوقات میتوانیم ریسک کنیم و به دقت اجازه بگیریم تا حدس بزنیم که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد. گاهیاوقات مفید است که به فرد در مورد محرمانه بودن و فرآیند درمان آموزش دهیم. و گاهیاوقات مفید است که به مراجع گزینهی نوشتن یا کشیدن افکارش را پیشنهاد کنیم. مهارتها، تجربه و شهود شما میتواند به کار گرفته شود تا آنچه را که بیمار نمیتواند انجام دهد انجام دهید، یعنی بردن مکالمه به سطح کلامیتر.
سکوت به راستی میتواند «طلایی» باشد. با حمایت، همدلی و بینش درمانگر، معنای سکوت بیمار را میتوان برای اطلاعات مفید استخراج کرد و میتواند به یکی از آن لحظات «آهان!» مهم منجر شود.
بخشهایی از مقالهی «معنای سکوت بیمار»
انتقال مثبت
در انتقال مثبت، فروید به همکاری مشترک آنالیست و بیمار تاکید داشت اما من یک دیدگاه دیگر دارم. فروید میگفت: «در درمان، ما با ایگوی فرد تحت درمان متحد میشویم تا بخشهای اید او که کنترل نشدهاند را در خدمت سنتز ایگو رام کنیم. اگر قادر باشیم با ایگو چنین اتحادی داشته باشیم، این ایگو نرمال محسوب میشود که البته ایگوی نرمال یک داستان ایدهآل است و هر انسان نرمالی فقط در حد متوسط نرمال است. ایگوی او هم در بعضی بخشها به سایکوز نزدیک میشود و درجه و میزانی که به سایکوز نزدیک میشود به ما نشان میدهد که به چه میزان از «ایگوی جانشین» باید مجهز شویم.
اگر در درمان با ایگوی فرد متحد نشویم، درمان حالت منفعلانه و زودگذر پیدا خواهد کرد، مثل هیپنوتیزم. من معتقدم که ما باید بین ۱) انتخاب اُبژهای که انتقالی نیست و بعد از مدلها و الگوهای کودکی شکل میگیرد (که اغلب به اشتباه انتقال مثبت نامیده میشود) و ۲) انتقالهای حقیقی تمایز قایل شویم. شکل اول انتخاب اُبژه تشکیل شده از «تلاشهای معطوف به اُبژه، که گرچه از عمق روان پدید میآیند، اما از سد واپسرانی عبور نمیکنند» و «آن تلاشهای ایگو که گرچه اصالتاً انتقالی هستند، بعداً از گرههای واپسرانی جدا میشوند و بنابراین به نوعی به انتخاب اُبژهی خودمختار ایگو تبدیل میشوند»، بنابراین من میگویم گرچه درست است بگوییم همهی انتقالها «تکرار»اند اما همهی تکرارها، انتقال نیستند و ممکن است خالی از تعارض باشند.
بخشهایی از مقالهی «ملاحظات کلی درباب انتقالهای نارسیسیستیک»
حمله به اُبژه
اغوا، دستکاری، نفوذ، و متقاعد کردن، همه جنبههای تمایل به «حمله» به اُبژه هستند، به تعبیری، به منظور کنترل و/یا تغییر رفتار اُبژه. از دیدگاه منحصر به فرد روابط اُبژهای جزئی، یک جهان هیدرولیک (جهان آینه-تصویر) تشکیل میشود که در آن سوژهی فرافکن اضطراب خود را با تحمیل جنبههایی از خود به اُبژه کنترل میکند و سپس حداقل دو نوع رابطهی متفاوت ایجاد میکند – که بهشکل ناهشیار از دیدگاه سوژهی فرافکن تجربه میشود:
الف) یک جنبه دستکاری همخوان خودش که در اُبژه ساکن میشود، آن را دگرگون میکند و بعد به یک اُبژهی سختگیر، کنترلکننده، دستکاری کننده و زورگو تبدیل میشود. علاوه بر این، از آنجایی که همهکار توانی در همانندسازی فرافکنانه به کار رفته است، احساس میشود که اُبژه در کنترل متقابل خودش همهکار توان است؛
ب) احساس میشود که اُبژه در اثر دستکاری آسیب دیده، بیارزش شده، بدنام شده، و بنابراین به عنوان یک اُبژهی آسیب دیده تلقی میشود که باعث ایجاد احساس گناه آزاردهنده در سوژه میشود. هنگامی که این دو جنبهی مختلف اُبژه درونی میشوند و با آنها همانندسازی میشود:
الف) یک سوپرایگوی سختگیر، کنترل کننده و دستکاری کننده شکل میگیرد؛ و ب) ایگویی دارای نقص، ضعیف و فقیر، که سزاوار آزار و اذیت سوپرایگو است شکل میگیرد.
بخشهایی از مقالهی «همانندسازی فرافکنانه و انتقال متقابل: توضیح مختصری در باب رابطهی آنها»
سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید
فوران شدید عواطف در درمان فینفسه نشانگر وجود تروما نیست. همانطور که ویلیام وردزورث نوشت: «سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید» چیزی است که شعر را میسازد اما «ریشه در عواطفی دارد که در آرامش به یاد میآیند». ما به عنوان درمانگر میدانیم که سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید اغلب نه به شعر بلکه به تناقض منجر میشود -نمیتوان منشاء طغیان آشوبناک عواطفی که زندگی خود را دارند، در آرامش به یاد آورد چراکه در آرامش تجربه نشدهاند.
یکی از اهداف ما درمانگران این است که به بیمارانمان کمک کنیم تا بتوانند سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید را با شرم و وحشت تجربه نکنند بلکه در فضایی امن تجربه کنند. اگر درمان در بستری آرام برای زیستن دوبارۀ عواطف باشد -اگر به تغییر شکل عواطف تروماتیک به قوهای برای «شعر» یاری رسانیم- دیگر چه چیز لازم است؟
پاسخ من این است که یک محیط بینافردی «بهقدر کافی ایمن» -محیطی که هم برای اصالت عواطف روانکاو جا داشته باشد و هم برای بازیابی کنش و نمادینسازی تجربهی تروماتیک اولیه که کورکورانه نتیجهی اولیه را بازتولید نمیکند. باور دارم از طریق این تغییر شکل تروما به «شگفتیهای ایمن» است که اشباح گسستهی «غیر-من» کمکم دست از تسخیر برمیدارند و هرچه فعالانهتر و آشکارتر به عنوان تنظیمکنندهی عواطف، بازتابنده-خود در بخشی از «من» مشارکت میکنند.
بخشهایی از مقالهی «لازم نیست خانهای پُر از وحشت باشد»
اضطراب از هم پاشیدگی
زمانی که فروپاشی خود (به دنبال ناکارآمدی ایگو و واپسروی ایگو) روی میدهد، بیماران اضطرابهایی بسیار شدیدتر از اضطرابهای زندگی عادی تجربه میکنند. اضطراب به قدری شدید است که کارکرد ذهنی مختل میشود و بیمار در همان حدی که توان فکر کردن دارد، تشخیص میدهد که درمانده است و حس میکند خطری وحشتناک تهدیدش میکند. این حالت را گاهی اضطراب نابودی مینامند، واژهای که فروید برای آن استفاده میکرد، اضطراب اولیه یا اضطراب تروماتیک بود. از آنجا که اینگونه حملههای اضطراب شدید بسیار فلجکننده هستند، معمولاً چنین حس میشوند که از بیرون از خود سرازیر میشوند و باید تا آخرین حدِ توان و منفعلانه تحملشان کرد. خود در رویارویی با این اضطراب درمانده میشود. فروید تجربهی این اضطرابها را از نظر جسمی بسیار خطرناک و برای ایگو آسیبرسان میدانست.
دیدگاه کوهوت این بود که اضطرابِ از هم پاشیدگی عمیقترینِ اضطرابهاست و باور داشت که هیچ یک از انواع اضطرابی که فروید تشریح کرده، با آن برابر نیستند. او بهطور بالقوه احساس میکرد که این اضطراب حتی میتواند از ترس از مرگ هم جدیتر باشد. اگر چنین باشد، با این دیدگاه هم هماهنگ است که برای گریز از اضطراب از هم پاشیدگی، بیمار ممکن است کشتن خودش را انتخاب کند، چون اضطراب از هم پاشیدگی میتواند طاقتفرساتر از وحشت از مردن باشد.
دیدگاه فروید مبنی بر این که اضطراب میتواند چنان شدید باشد که از نظر جسمی آسیبرسان باشد، از نظر تئوری جذاب است، چون به یکی از فرمولبندیهای حالت مربوط به خودکشی کمک میکند: این که ایگوی ناکام از سوی سیستم سوپرایگو رها میشود، چون ناکارآمد و بیارزش است.
بخشهایی از مقالهی «سقوط به خودکشی»
اضطراب ناتوانی
کودکانی که مادرانشان نمیتوانند پاسخ مناسب و سازنده به احساساتشان دهند، ممکن است احساس فقدان اعتماد به احساسات، درماندگی و خشم را تجربه کنند. برای آنها بسیار دشوار است که از تجربیات حسی عینی و مشخص بدن به بازنمایی کردن این احساسات در ذهن تغییر کنند و تجربهی این احساسات به صورت خام سخت و ناتوانکننده میشود. در چنین مواردی کودکان ممکن است مکانسیم دفاعی همهتوانی و کنترل یا جابهجایی به موضوعات دیگر را در مقابل اضطراب ناتوانی شکل دهند.
پیتر فوناگی که طراح نظریهی ذهنیسازی است در این مورد بیان میکند که ناتوانی در ذهنیسازی، تجربهی به کلام آوردن احساسات را برای مراجعین بسیار سخت میکند. این مراجعین احساسات خود را به صورت بدنی حس میکنند و نمیتوانند پاسخهای عاطفیشان را به کلام در بیاورند.
بنابراین یک فرآیند روان-تنی در جریان است: ممکن است احساسات به طرق مختلفی در روان تجربه نشوند و در کلام جاری نشوند. اما در حقیقت آنها در بدن پنهان میشوند.
بخشهایی از مقالهی «وقتی کلمات بیان نمیشوند: پلی فراتر از سکوت»
کودک مادرش را پس از تلاش برای نابودیاش کشف میکند.
دونالد وینیکات به ما میگوید که دلیل اینکه ما به کسانی که دوست داریم آزار میرسانیم به این علت است که «پایداری اُبژه» در روان ما نهادینه نشده است. به خاطر این است که ما هر لحظه انتظار میکشیم که وضعیت خوب از بین خواهد رفت. کارکرد «پایداری اُبژه» در یک دورهی حساس از نوزادی و اوایل کودکی شکل میگیرد. برای اینکه ما اُبژهها را پایدار در نظر بگیریم، نیاز داریم تا در آن دورهی حساس والدینی پاسخگو و تابآور داشته باشیم.
همچنین به نظر میرسد این پرخاشگری احتمالاً اولین تلاشها (و احتمالاً تنها راه) نوزاد برای جدایی فیزیکی و روانی خود از دیگران است. اگر مادر بتواند این خشم کودک را تاب بیاورد، نوزاد میتواند دیگری را بازشناسی کند و از حضور دیگری به وجد آید. وینیکات ایدهی درخشانی در این باره دارد: او میگوید کودک مادرش را پس از تلاش برای نابودیاش کشف میکند. کودکی که والدی داشته که نتوانسته این وضعیت را تاب بیاورد، دچار یک نوع سردرگمی و احتمالاً تمایزنایافتگی عشق از خشونت میشود.
بخشهایی از مقالهی «چرا آدمهایی را که دوست داریم بیش از همه اذیت میکنیم؟»
درک رؤیا بدون تداعیها
در مورد امکان درک رؤیا بدون تداعیها، آزمایشی غیر رسمی است که من با تعدادی از گروههای رؤیا اجرا کردهام. یک رؤیا از تفسیر رؤیاها اثر فروید، معمولاً نه یکی از معروفترین آنها، را انتخاب میکنم و متن رؤیا را به گروهی از روانکاوان ارائه میدهم، بدون اینکه به آنها بگویم چه کسی این رؤیا را دیده است یا تداعیها چه بودند.
سپس روشمان را با استفاده از رویکرد اصلاحشدهی اولمان برای ارتباط با رؤیا طوری که گویا رؤیای خودمان است دنبال میکنیم. تقریباً همیشه، بدون دانستن هیچ یک از تداعیهای رؤیابین، این گروه کم و بیش به همان تفسیری که فروید مطرح کرد میرسند. معمولاً بیشتر از آن: گروه به عناصر اساسی تفسیر فروید، به علاوهی ابعاد و جزئیات بیشتر میرسد. آزمون این یافتهها در آزمایشی کمی و کنترلشده مفید خواهد بود.
بخشهایی از مقالهی «تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش چهارم»
رویکرد فروید به تفسیر رؤیا
فروید اعتقاد داشت که رؤیا مانند یک معمای تصویری است، شما باید هر عنصر را برای درک اندیشهی رؤیایی زیرین (پنهان) ترجمه کنید و راه ترجمهی هر عنصر از طریق تداعیهای رؤیابین است. شما باید به روایت ظاهری رؤیا بیاعتنا باشید، تا عناصر رؤیا را یک به یک ترجمه کنید.
این پاراگراف عصارهی رویکرد فروید به تفسیر رؤیا است. تبدیل تصاویر رؤیایی به سلسلهای از کلمات با کمک تداعیهای رؤیابین صورت میپذیرد. در واقع فروید میگفت که بدون تداعیهای رؤیابین شما نمیتوانید رؤیا را تفسیر کنید و برخی از فرویدیهای معاصر به آن قاعده وفادار هستند. من در کنفرانسهای روانکاوانه که در آنها یک رؤیا ارائه میشد، بودهام. اگر تداعیهای رؤیابین در دسترس نبود، روانکاوان تلاش برای درک رؤیا را در نظر نمیگرفتند.
بخشهاییاز مقالهی «تفسیر رؤیا در روانکاوی معاصر | بخش چهارم»
همدلی شفابخش
همدلی فهمیدن واقعیت سوبژکتیو بیمار، پیامدهای بالینی مستقیمی در پی دارد. برای بسیاری از بیماران ما علت اساسی رنج آنها یا حتی فقدان یک احساس منسجم از خویش در مکان و زمان، در این واقعیت نهفته است که آنها یا از ادراکات خود بیخبرند، یا به آنها اعتماد ندارند و یا با آنها تعارض دارند.
از این رو همدلی، یا تبعیت تنگاتنگ از دیدگاه بیمار به واقعیت، یک هدف اساسی بالینی شفابخش را دنبال میکند که بر اساس آن تجربه بیمار از یگانگی دیدگاه خودش به واقعیت دیگر، به مثابه تهدیدی برای خودش یا دیگران احساس نمیشود.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خویشتنْ رواندرمانی حمایتی نیست.»