
نارو خوردن
افرادی هستند که بارها و بارها نارو میخورند. کارفرمایشان کمکها و کارهای ارزشمند آنها را تشخیص نمیدهند و دوستانشان مهمانیهای آنها را جبران نمیکنند. همسرشان خیلی به ندرت عشقشان را به آنها اذعان میکنند و فرزندانشان هیچوقت از فداکاریهایشان تجلیل نمیکنند. این افراد «جمعکنندههای بیعدالتی هستند». از نظر روانی مجروح و دلخور هستند، اندوهناکی خود را با ناباوری دردناکی با جزئیات شرح میدهند.
مشکل اصلی اینگونه افراد مازوخیسم آنهاست. و دلیل اینکه چگونه و چرا نارو میخورند کمتر واضح است (در مقابل کتک خوردن، مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتن و غیره) که خصوصیت مرکزی برخی افراد مازوخیست است. پاسخ اینکه چگونه این اتفاق میافتد بدین شرح است: فرد مازوخیست زودباوری قابل توجه و پنهانی دارد. هرچه که به او گفته میشود را باور میکند و از حقایقی که مخالف با انتظارات خوشبینانهی اوست چشمپوشی میکند.
بخشهایی از مقالهی «نارو زدن و نارو خوردن | خیانت دیدن و خیانت کردن»
انتقال مثبت
در انتقال مثبت، فروید به همکاری مشترک آنالیست و بیمار تاکید داشت اما من یک دیدگاه دیگر دارم. فروید میگفت: «در درمان، ما با ایگوی فرد تحت درمان متحد میشویم تا بخشهای اید او که کنترل نشدهاند را در خدمت سنتز ایگو رام کنیم. اگر قادر باشیم با ایگو چنین اتحادی داشته باشیم، این ایگو نرمال محسوب میشود که البته ایگوی نرمال یک داستان ایدهآل است و هر انسان نرمالی فقط در حد متوسط نرمال است. ایگوی او هم در بعضی بخشها به سایکوز نزدیک میشود و درجه و میزانی که به سایکوز نزدیک میشود به ما نشان میدهد که به چه میزان از «ایگوی جانشین» باید مجهز شویم.
اگر در درمان با ایگوی فرد متحد نشویم، درمان حالت منفعلانه و زودگذر پیدا خواهد کرد، مثل هیپنوتیزم. من معتقدم که ما باید بین ۱) انتخاب اُبژهای که انتقالی نیست و بعد از مدلها و الگوهای کودکی شکل میگیرد (که اغلب به اشتباه انتقال مثبت نامیده میشود) و ۲) انتقالهای حقیقی تمایز قایل شویم. شکل اول انتخاب اُبژه تشکیل شده از «تلاشهای معطوف به اُبژه، که گرچه از عمق روان پدید میآیند، اما از سد واپسرانی عبور نمیکنند» و «آن تلاشهای ایگو که گرچه اصالتاً انتقالی هستند، بعداً از گرههای واپسرانی جدا میشوند و بنابراین به نوعی به انتخاب اُبژهی خودمختار ایگو تبدیل میشوند»، بنابراین من میگویم گرچه درست است بگوییم همهی انتقالها «تکرار»اند اما همهی تکرارها، انتقال نیستند و ممکن است خالی از تعارض باشند.
بخشهایی از مقالهی «ملاحظات کلی درباب انتقالهای نارسیسیستیک»
مرگ پدیداری
اکثر ایدههای من ملهم از بیماران هستند که دِین خودم به آنها را اعتراف میکنم. عبارت «مرگ پدیداری» را به یکی از این افراد وامدار هستم. آنچه در گذشته اتفاق افتاد مرگ به مثابه یک پدیدار بود، اما نه به مثابه نوعی واقعیت که مشاهده میکنیم. بسیاری از زنان و مردان عمر خود را صرف این پرسش میکنند که آیا با خودکشی راهحلی مییابند، خودکشی به معنای فرستادن بدن به مرگی که از پیش برای روان اتفاق افتاده است. با این حال، خودکشی نه پاسخ بلکه نشان یأس است. من اکنون برای نخستین بار میفهمم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشت) چه بود وقتی گفت: «تمام آنچه از شما میخواهم انجام دهید این است که به من کمک کنید برای دلیل درستی مرتکب خودکشی شوم به جای آنکه برای دلیلی اشتباه این کار را بکنم».
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی»
کودک مادرش را پس از تلاش برای نابودیاش کشف میکند.
دونالد وینیکات به ما میگوید که دلیل اینکه ما به کسانی که دوست داریم آزار میرسانیم به این علت است که «پایداری اُبژه» در روان ما نهادینه نشده است. به خاطر این است که ما هر لحظه انتظار میکشیم که وضعیت خوب از بین خواهد رفت. کارکرد «پایداری اُبژه» در یک دورهی حساس از نوزادی و اوایل کودکی شکل میگیرد. برای اینکه ما اُبژهها را پایدار در نظر بگیریم، نیاز داریم تا در آن دورهی حساس والدینی پاسخگو و تابآور داشته باشیم.
همچنین به نظر میرسد این پرخاشگری احتمالاً اولین تلاشها (و احتمالاً تنها راه) نوزاد برای جدایی فیزیکی و روانی خود از دیگران است. اگر مادر بتواند این خشم کودک را تاب بیاورد، نوزاد میتواند دیگری را بازشناسی کند و از حضور دیگری به وجد آید. وینیکات ایدهی درخشانی در این باره دارد: او میگوید کودک مادرش را پس از تلاش برای نابودیاش کشف میکند. کودکی که والدی داشته که نتوانسته این وضعیت را تاب بیاورد، دچار یک نوع سردرگمی و احتمالاً تمایزنایافتگی عشق از خشونت میشود.
بخشهایی از مقالهی «چرا آدمهایی را که دوست داریم بیش از همه اذیت میکنیم؟»
موسای خشمگین
در سال ۱۹۴۲، ماکس گراف، پدر هانس گراف کوچک، در فصلنامه روانکاوی مقالهی ستایشآمیزی دربارهی فروید نوشت که در آن دستاوردهای فروید را تحسین کرد و دشمنیهایی را شرح داد که فروید در وین با آن روبرو بود و ایجاب میکرد تا او و شاگردانش به آنها پاسخ دهند. با اینحال وقتی جلسههای چهارشنبهشب را توصیف میکند دربارهی قاطعیت فروید اینگونه مینویسد: «حرف نهایی را همیشه خود فروید میزد. جو اتاق جو ظهور یک دین جدید بود. فروید پیامبر جدیدی بود که سطحی بودن روشهای رایج تحقیقات روانشناسی را نشان داده بود. شاگردان فروید –که همه به او باور داشتند و از او الهام میگرفتند- هم حواریونش بودند. علیرغم اینکه تفاوت بین شخصیتهای شاگردان داخل حلقه زیاد بود، در دورهی اولیهی تحقیقات فروید همهی آنها در احترام به او و الهام گرفتن از او متحد بودند. اگرچه بعد از آن دورهی طلایی ایمان بیچونوچرای حلقهی اولیه، موقع پیدایش کلیسا رسید. فروید با انرژی زیادی شروع به سازماندهی کلیسایش کرد. او در مطالبههایش از شاگردها جدی و سختگیر بود؛ اجازهی هیچ انحرافی از آموزههای ارتدکسش را نمیداد… گرچه فروید در زندگی شخصیاش دلسوز و خوشقلب بود اما در ارائهی ایدههایش سرسخت و بیرحم بود. وقتی مسئلهی علم به میان میآمد حاضر بود با نزدیکترین و مورداعتمادترین دوستانش قطع رابطه کند.
از مقالهی «نیمهی تاریک میراث فرویدی ما»
سوپرایگوی سرکوبگر
زمانی که یک کاندیدای تازهکار بودم (با وجود خامی و بیتجربگی آشکارم) اکثر بیماران بدون هیچ تردیدی قرارداد تحلیلی کلاسیک و فراوانی جلسات آن را میپذیرفتند (مستقل از شرایط اقتصادیشان یا با تعدیلهایی دوجانبه و واقعبینانه). اساساً آنها اکراه خاصی برای وابستگی به تحلیل نداشتند.
زیرا غالباً مسئلهی اصلی در آن زمان سوپرایگوی سرکوبگری بود که زندگی بیماران را دشوار میساخت. هرچند که آنها وجود آن را در زندگی خود امری طبیعی میدانستند و حتی به طور متناقضی گاهی اوقات به آن اعتماد میکردند. در فرهنگ معاصر ما غالباً بزرگترین مانع، ایگو- ایدهآل نارسیسیستی است که وابستگی به اُبژه (که معمولاً معادل -به طور خلاصه- اُبژهی والدینی است) را شرایطی غیرقابل قبول و تحقیرآمیز معرفی میکند.
بخشهایی از مقالهی «سخنی با کاندیداهای تازهکار روانکاوی»
لوح سفید بودن روانکاو
علیرغم تفاوت زیادی که همچنان در نگرش مکاتب مختلف روانکاوی وجود دارد، ولی در مورد مفید بودن انتقالمتقابل در درک بهتر بیمار، تفاهم وجود دارد. تلاش بیمار برای تبدیل روانکاو به اُبژه انتقالی بهعنوان یکی از وجوه غیرقابل اجتناب درمان بهطور گسترده مورد پذیرش قرار گرفته است. همچنین انتقال متقابل روانکاو بهصورت آفرینش مشترک بیمار و روانکاو که هر دو در شکلگیری آن سهم دارند، پذیرفته شده است و به نظر میرسد بخشی از آنچه روانکاو تجربه میکند، بازتابی از دنیای درونی بیمار است.
بنابراین یکی از وظایف روانکاو در تعامل با بیمار، تلاش برای پیدا کردن راه خروج از کنشنمایی انتقال- انتقالمتقابل است، تا بتواند بهصورت تحلیلی و همراه با بیمار اتفاقی که در جریان است، را بفهمد. در این شرایط قلمرو تحلیلی و قلمرو درونروانی بههم پیوسته هستند و لذا بهنظر میرسد انتظار لوحِ سفید بودن روانکاو در عمل امکانپذیر نباشد. همچنین وظیفه دیگر روانکاو، بازبینی و آنالیز مداوم خود خواهد بود. همانطور که شافر تاکید میکند که: «میتوانیم درمانی را تحلیلی درنظر بگیریم که از سه بخش تحلیل انتقالمتقابل، تحلیل انتقال و تحلیل دفاعهای در جریان را شامل شود».
در این رابطه قلمرو تحلیلی و درونروانی به هم پیوسته هستند و دیدگاه خوشبینانه لوح سفید بودن روانکاو امکانپذیر نیست. وظیفه دیگر روانکاو تحت آنالیز و بازبینی مداوم خود بودن است.
بخشهایی از مقالهی «انتقالمتقابل: حوزهی مورد توافق»
لذت کشف وحدت درون
به عنوان یک انسان، ما برای همیشه به بخشهایی تقسیم میشویم. زمانی که خواهر و برادر هستیم، زن و شوهر نیستیم. زمانی که زن و شوهر هستیم، خواهر و برادر نیستیم. زمانی که در جمع هستیم، جنبههای خصوصی خود را پشت سر میگذاریم و زمانی که به خیالپردازیهای شخصیمان باز میگردیم، خودهای بیرونی ما از دستانمان بیرون میافتد. یک دوست، در یک مهمانی غیر رسمی جراح بودن خود را به کناری مینهد و یک جراح در اتاق عمل، دوست بودن خود را کنار میگذارد.
بر خلاف یک گربه یا یک سگ یا یک کبوتر یا یک سنجاب یا یک پلنگ، ما به سختی میتوانیم همیشه تمام خویشتن خود را نمایان کنیم. در نتیجه، ما -همهی ما- به دنبال فرصتی برای انجام این کار هستیم. لحظات رسیدن به ارگاسم جنسی، خوابهای بدون رؤیا و در اندازهی کوچکتر، در وضعیت بیهدف دراز کشیده (خان ۱۹۸۳) این وحدت در درون را به ما عرضه میکند. همچنین فعالیتهایی مانند پارو زدن در یک قایق، آواز خواندن، ژیمناستیک، نواختن موسیقی جز، بسکتبال بازی کردن نیز ممکن است برای برخی از افراد منجر به وحدت درونی شود. برای من، این وحدت با نوشتن اتفاق میافتد. من تماماً یکپارچه میشوم. بیشتر شبیه یک سگ گلدن رتریور شیرین میشوم، زمانی که جذب نوشتن میگردم. چه چیزی میتواند از این بهتر باشد؟
بخشهایی از مقالهی «رقص با کلمات»
شکست همدلانه
برای ترسیم قوانین موشکافانهای که در کاربست منسجم همدلی وجود دارد، تنها باید به دشواریهایی فکر کنیم که در روانکاوی مسائل عزتنفس با آنها مواجه میشویم. آنچه در بیمارانی که فاقد یک احساس درونی از خودشان هستند با آن سر و کار داریم تقریبا وارونگی تراژیک کسی است که به خود و احساس ارزشمندی خویش باور دارد. در عوض، این زره بیرونی، خلاء درونی، فقدان باور به اثر خود، این اعتقاد بینهایت بدبینانه است که هیچ چیزی که برای آن مبارزه شده، اهمیت ندارد. یک احساس شرم عمیق، یک خجالت بنیادین، کوچکترین در همآمیزی خودباوری با تجربیات خود، که بی کم و کاست خالی از هرگونه احساس ارزش درونی حفظ شدهاند، را همراهی میکند.
برای این که به احساس افتخار به خود اجازه دهیم چنین خلاء درونی را پر کند باید از امنیت سایههای ناباوری بیرون آمده و یک بار دیگر هدف تمسخر ناگزیر قرار گیریم. تلاشهای شگرف و دلخراش به ابقای نداشتن هیچ فضایی، و نداشتن هیچ احساسی اختصاص مییابند. کوچکترین تلاشها از سوی روانکاو جهت تغییر یا ضربه زدن به خود-ادراکی به مثابه فراخوانی به مصیبت، مواجهه مجدد با پاسخ ناامیدکننده، غیرحمایتی، انتقادی یا حتی مهاجم محیط اصلی بشری تجربه خواهد شد. موضع همدلانه صحیحی که از روانکاو انتظار میرود، درک و تایید وحشتِ بی-خودی (no self) است. این اغلب میتواند برای روانکاو تکلیفی دردناک باشد چرا که در مانوس شدن با چنین حالاتی در بیمار، ناباوریهای روانکاو به خودش مجددا تحریک خواهد شد. با این اوصاف، عمل ظاهرا منطقی پاسخ دادن به شیوهای که فلاکت بیمار را تسکین دهد به طور قابل درکی از سوی چنین بیمارانی نه به عنوان نشانهای از نیات خوب ما بلکه به عنوان یک شکست همدلانه، به عنوان فقدان برجسته درک از تجربه درونی آنها، تجربه خواهد شد.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خود رواندرمانی حمایتی نیست.»
ماهیت اُبژه
رابطه با اُبژه را میتوان در قالب تجربهی سوژه توضیح داد. برای توصیف استفاده از اُبژه باید ماهیت اُبژه را مد نظر قرار دهیم. من در این بحث، نظراتم را دربارهی اینکه چرا ظرفیت استفاده از یک اُبژه پیچیدهتر از ظرفیت رابطه با اُبژه است مطرح کردهام؛ و اینکه رابطه میتواند یک اُبژهی ذهنی باشد اما استفاده نشاندهندهی این است که اُبژه بخشی از واقعیت بیرونی است.
این توالی را میتوان مشاهده کرد:
۱- سوژه با اُبژه رابطه دارد.
۲- اُبژه به جای اینکه توسط سوژه در دنیا قرار داده شود، در حال کشف شدن است.
۳- سوژه اُبژه را تخریب میکند.
۴- اُبژه از تخریب نجات مییابد.
۵- سوژه میتواند از اُبژه استفاده کند.
اُبژه همیشه در حال تخریب شدن است. این تخریب به یک زمینهی ناخودآگاه برای عشق یک اُبژهی واقعی؛ یعنی اُبژهای در بیرون از محدودهی کنترل قادر مطلق سوژه تبدیل میشود.
مطالعهی این مشکل مستلزم بیان ارزش مثبت تخریبگری است. تخریبگری به علاوهی نجات اُبژه از تخریب، اُبژه را خارج از محدودهای که مکانیسمهای ذهنی فرافکنانه عمل میکنند قرار میدهد، بنابراین دنیایی از واقعیت مشترک ایجاد میشود که میتواند به سوژه بازخورد بدهد و سوژه هم از آن استفاده کند.
بخشهایی از مقالهی «استفاده از اُبژه»