
نمای بالینی از نارسیسیست خجالتی
همچون نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی نیز جاهطلب و در جستجوی همهتوانی و غرق در فانتزیهای افتخار و شهرت است. فاقد همدلی با دیگران است و ظرفیت برقراری روابط ابژهی عمیق در او مختل است. همچنین آرزومند پذیرفته شدن از سمت همگان، ستایش شدن و تایید گسترده است. همچون جفت بهتر شناختهشدهاش، نارسیسیست خجالتی نیز به منحصر بهفرد بودن خود ایمان دارد و از این رو تنها افراد خاص یا عالیرتبه توان درک او را دارند.
برخلاف نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی باورها و جاهطلبیهای خودبزرگبینانهاش را به دقت مخفی نگاه میدارد. به نظر میرسد که فروتن و بیمیل به موفقیتهای اجتماعی است. همچنین ممکن است به شکل عیان و آشکار اکتساب امور مادی و پول را تحقیر کند.
نارسیسیست خجالتی وجدان سختگیرتری از نارسیسیست معمول دارد. او استانداردهای اخلاقی سطح بالایی دارد و نسبت به لغزش اخلاقی آسیبپذیری کمتری دارد. برخلاف جفت نمایشیاش، نارسیسیست کمرو احساس پریشانی و ندامت شدیدی در قبال خطای ادیپی و نیز عدم ظرفیت برای همدلی کردن با دیگران احساس میکند.
در حالی که او قادر نیست به طور حقیقی نسبت به دیگران توجه کند، اما برای همیشه یاریده آنهاست. برخلاف نارسیسیست معمول که پس از استفاده از دیگران، آنها را نادیده میانگارد، نارسیسیست خجالتی قادر به احساس سپاسگزاری و ارائه ترمیم به دیگران است.
بخشهایی از مقالهی «نارسیست خجالتی: پنهان در پشت دیوارهای فروتنی»
بازی شکوهمند
هر کسی که امیدوار است بازی شکوهمند شطرنج را از کتابها بیاموزد به زودی در خواهد یافت که تنها حرکتهای نخست رقبا و آخر بازی جا را برای یک نمایش نظاممند تمام عیار باز میگذارند و تنوع بینهایت حرکاتی که پس از حرکات نخست روی میدهند هرگونه بازنمودی از این قبیل را به چالش میکشد. این شکاف در دستورالعمل را تنها میتوان از طریق مطالعهای دقیق بر بازیهای انجام شده توسط اساتید پر کرد. قوانینی که میتوان برای کاربست درمان روانکاوی مقرر کرد نیز دستخوش همین محدودیتها هستند.
از مقالهی «دربارهی آغاز درمان»
رنجهای ابتدایی
وینیکات با در نظر داشتن این بیان از رابطهی مادر-نوزاد اولیه، فهرستی از «رنجهای ابتدایی» شکلی از درد که «اضطراب واژهای بهقدر کافی قدرتمند برای آن نیست» ارائه میدهد و پس از هرکدام، سازمان دفاعی که قرار است در برابر تجربهی رنج ابتدایی اساسی «که غیرقابل اندیشیدن است»، از فرد محافظت کند. این رنجها در طی دورهای به وقوع میپیوندند که فرد در حالت وابستگی مطلق است. زمانی که مادر «کارکرد ایگوی کمکی را تأمین میکند… زمانی که نوزاد، «نا-من» را از «من» جدا نکرده است». رنجهای ابتدایی و راههایی که در برابر آنها از خود دفاع میکنیم عبارتاند از:
- بازگشت به حالت غیر یکپارچه (دفاع: عدمیکپارچگی).
- سقوط برای همیشه (دفاع: خودنگاهداری).
- فقدان سازش روانتنی، شکست جایگیری (دفاع: شخصیتزدایی).
- فقدان حس امر واقعی (دفاع: بهرهگیری از خودشیفتگی اولیه و غیره)
- فقدان ظرفیت رابطه با اُبژهها (دفاع: حالات اوتیستی، رابطه فقط با پدیدارهای سلف).
و الا آخر.
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته»
سختترین سکوتها در درمان
سختترین سکوتها در درمان، همان سکوتهای شروع هر جلسه هستند. این یک قانون ناگفته است که شما به جای درمانگرتان شروع کنید. غالباً آنچه را که در ابتدا میگویید، افشاءکننده است – و میتواند کل گفتگوهای آن هفته را تعیین کند. برای من، این فشار غیرقابل تحمل است. بنابراین، با تلاش برای بالا بردن سطح آمادگی –با داستانسرایی، یا مرور آخرین جلسه خودم در ذهن– برنامهریزی برای اینکه وقتی رسیدم چه چیزی بگویم، این فشار را کاهش میدهم.
درمانگرم در این مورد مرا به چالش میکشاند: چه اتفاقی میافتد اگر آماده نباشم و در عوض فقط ببینم چه اتفاقی میافتد؟ بزرگترین ترس من چیست؟ در جواب میگویم که چیز پیشپا افتاده یا شرمآوری خواهم گفت. احمق بودنم مشخص میشود، یا معلوم میشود که تکالیفم را انجام ندادهام. و او میپرسد که آیا اغلب چنین احساسی دارید – از ترس اینکه مردم در مورد شما چه فکری میکنند، باید دختر خوبی باشید؟ شرط میبندم به همین دلیل است.
بخشهایی از مقالهی «آنچه که از ده سال رواندرمانی آموختهام.»
مادر مرده
طبق نظر گرین، ناپدید شدن ناگهانی مادر در افسردگی، زمانی که کودک حدود دو سال دارد، یک «حفره» —نوعی غیبت یا مردگی—در بطن نمودِ مادرانهای ایجاد میکند که تا پیش از این یکپارچه بوده است. در ابتدا، کودک تلاش خواهد کرد «مادر مرده» را با استفاده از ابزاری زنده کند که به نظر میرسد به امیال ممنوع مربوط میشوند، امیال اودیپی، شهوانی و عاشقانه، اما کودک به چیزی اساسیتر نیاز دارد، و بعد از مدتی، وقتی این شیوهها کاملاً شکست خوردند، کودک با غیبتِ مادر همانندسازی میکند، یعنی با خودِ «حفره»، و تعمداً آن را در درونِ خود قرار میدهد و به این ترتیب، یک مردگی یا غیبت درونی ایجاد میکند، حفرهای در نمود کودک از خویشتن.
بنا به گفتهی گرین، این همانندسازیِ تعمدی با غیبتِ مادر، یک «همانندسازیِ انعکاسی» است، یک تلفیق دهانیِ تمامعیار، و «یک تقلید، با هدفِ مالکیتِ ابژه (ابژهای که دیگر امکان مالکیت آن وجود ندارد) از طریق بدل شدن به آن، نه بدل شدن به چیزی شبیه به آن، بلکه بدل شدن به خودِ آن ابژه.»
بخشهایی از مقالهی («کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیلگرِ مرده)
ارتکاب قتل
بیون که نویسندهای دشوارگوی است و نه ضعیف، در این نثر فاخر، نوشتارهای روانکاوانه را نه تلاشی با هدفِ گزارشدهی بلکه همچون آفرینش تجربهای هیجانی میبیند که بسیار نزدیک به تجربهی هیجانی روانکاو در حین تحلیل است. بیون در این بخش از نقل قول و تشریح بالینی که پیش از آن آورده بود، همانی را میکند که میگوید؛ او برخلاف توصیف کردن، نشان میدهد.
در آن نمونهی بالینی که ارائه میکند، بیمار سایکوتیکی «که [در واقعیت] ممکن است مرتکب قتل شود»، در آخر جلسه زیر لب زمزمه میکند که «دیگر طاقتش را ندارم». بیون در پاسخ میگوید که «به نظر نمیرسد هیچوقت دلیلی برای پایان دادن به این جلسات باشد». (در این جملهی آخر، بیون از نقطه نظرِ بیمار اظهار نظر میکند و با این کار آنچه را که در آن جمله و در آن جلسه بیان نشده، اما درعین حال هم به طرزی رعبآور در هر دو عیان است، مخابره میکند: اینکه در ساحتِ سایکوز، زمان ناپدید میشود و فرجام کار، خودسرانه و غیرمنتظره است و در نتیجه ممکن است به ارتکاب قتل واقعی منجر شود).
بخشهایی از مقالهی «خوانش بیون»
جوانه زدن حس واقعیت روانی
مشخصه موضع افسردهوار شامل رابطه دوسوگرایانه با اُبژه کامل، جوانه زدن حس واقعیت روانی، به همراه اضطرابهای مربوط به از دست دادن و حس گناه خواهد بود. حرکت از یک موضع به موضع دیگر، حرکتی از یک عملکردِ عمدتا سایکوتیک به نوروتیک خواهد بود. همهتوانی کمتر و قدرت ایگو بیشتر میشود.
مفهوم موضع با مراحل تکامل یکی نیست. اگرچه، موضع پارانوئید/اسکیزوئید زودتر سازماندهی میشود. “موضع” وضعیت ایگو، اضطرابهای معمول، رابطه با اُبژه و دفاعهایی که عمدتا در هر سطح وجود دارد، را توصیف میکند. خود عقده اُدیپ میتواند عمدتا به شیوه پارانوئید/اسکیزوئید یا افسردهوار سازماندهی شود. پایدار شدن موضع پارانوئید/ اسکیزوئید به درجاتی متفاوتی با حل و فصل موضع افسردهوار تداخل میکند و زمینهساز پاتولوژی میشود.
بخشهایی از مقالهی «اشارهای به برخی مفاهیم بالینی در آثار ملانی کلاین: رهایی از نارسیسیزم»
تقلاهای آگاهانه برای یادآوری
ما با تجربهی یادآوری یک خواب آشنا هستیم. تجربهای که باید آن را با رؤیاهایی که ناخواسته و ناطلبیده در ذهن شناور میشوند و دوباره به طرزی رازناک از ذهنمان پرواز میکنند، مقایسه کرد. با اینحال لحن هیجانی چنین تجربهای فقط منحصر به رؤیا نیست: افکار نیز گاه ناخواسته، تند و تیز، بارز و با وضوحی ظاهراً فراموشنشدنی به ذهن میآیند و سپس چنان ناپدید میشوند که هیچ ردی برای بازپسگیریشان باقی نمیماند.
میخواهم اصطلاح «حافظه» را فقط برای آن دسته از تجاربی به کار ببرم که حاکی از تلاشی آگاهانه برای یادآوریاند. این [تقلاهای آگاهانه برای یادآوری] بیانگر ترس از این هستند که مبادا عناصری همچون «ابهامات، اسرار و شبهات» از ذهنمان برود. از نظر بیون، «حافظه» نوعی استفادهی اضطرابآلود از ذهن است که با ظرفیت روانکاو برای پذیرندگی حقیقتِ تجربهی هیجانی، یعنی آن (O) اُو-ی تجربه که در لحظه زیست میشود، تداخل پیدا میکند. برعکس، حافظهی رؤیاگونه [یعنی آن خاطراتی که ناطلبیده به ذهن میآیند]، حافظهی واقعیتِ روانی و خمیرمایهای برای تحلیل است…خواب و رؤیا و محتوای کارِ روانکاو هر دو کیفیتی رؤیاگونه دارند.
بخشهایی از مقالهی «خوانش بیون»
سعی نکنید بفهمید!
لکان (۱۹۶۶) میپرسد: «یک تحلیگر چه نیازی به یک گوش اضافی میتواند داشته باشد، وقتی که گاهی اوقات به نظر میرسد همان دو گوش هم بسیار زیاد است، زیرا او را بیدرنگ به سمت سوءتفاهم بنیادی میبرد که ناشی از رابطه با فهمیدن است؟ بارها به دانشجویانم گفتهام: «سعی نکنید بفهمید!» … شاید یکی از گوشهای شما به همان اندازهای ناشنوا باشد که دیگری باید قوی باشد. و این همان گوشی است که باید برای گوش دادن به صداها و واجها، کلمات، عبارات، و جملات، بدون فراموش کردن مکثها، برشها، نقطهها، و موازیگراییها امانت دهید، زیرا در این چیزها است که میتوان رونویسی کلمه به کلمه تهیه کرد، که بدون آن کشف و شهود تحلیلی هیچ مبنا یا هدفی ندارد».
گوش دادن به اینهاست که به ما اجازه میدهد تا ژوئیسانس روانکاویشونده را مکانیابی کنیم و در نهایت، بر واقعیت، یعنی اقتصاد لیبیدویی آنها، تأثیر بگذاریم. اینکه فقط به معنا گوش دهیم، ما را در سطح خیال، یعنی سطح فهم محدود میکند؛ گوش دادن در سطح نمادین گوش دادن به چیزی است که گفتار را به بیراهه میبرد، چه در زمانی که فکری آنقدر آزاردهنده است که نمیتوان آن را بیان کرد و غرق در سکوت میشویم، چه زمانی که آرزوها و دیدگاههای متعدد و گاه متضادی برای بیان همزمان با هم رقابت میکنند و نوعی صورتبندی سازشی ایجاد میکنیم، به ما کمک میکند تا به امر واقعی دسترسی پیدا کنیم، که فهمیدن آن (خیالی با ظاهر توضیحی آن) چیزی بیش از یک پوشش و عقلانیسازی نیست.
بخشهایی از مقالهی «علیه فهمیدن»
پیشینهی سوپرایگو
سوپرایگوی فرویدی یک تکگویی ملالآور و شریرانه با مخاطب انسان است. چرا که از دیدگاه فروید، سوپرایگو یک ندای ساختگی –یک بخش جعلی– است و پیشینهای دارد. فروید رد این پیشینه را به منظور اصلاح آن میگیرد، که مقصود از اصلاح، ایجاد شجرهنامهای است که با ایدهی سنتیتر و غیرسکولار وجدان آغاز میشود. جدا کردن وجدان از مفهوم بهظاهر سکولار سوپرایگو، فروید را در تمام تناقضاتی که با پردهبرداری از پیشینهی فرد همراه هستند گرفتار میسازد.
به سادهترین بیان ممکن، والدین فروید و بیشتر والدینی که اواخر قرن نوزدهم در وین زندگی میکردند، احتمالاً خودشان را دارای وجدان میپنداشتند؛ و هر حس دیگری دربارهی این وجدانها داشتند کم و بیش میراث ضمنی یک پیشینهی مذهبی، یک میراث فرهنگی بود. فروید در واقع میخواست توضیح دهد که وارث سکولار این وجدانهای مذهبی و مذهبیِ سکولارشده، سوپرایگو بوده است.
بخشهایی از مقالهی «علیه خودانتقادگری»