
ما همیشه در حال رؤیا دیدن هستیم.
رویاها همان چیزی هستند که هستند. مانند استعارهای که در کلمه تغییر شدید دریا نهفته است، رویاها به معنا اشاره دارند، اما نمیپذیرند که به یک معنا یا حتی مجموعهای از معانی امتناع تقلیل یابند. این همان چیزی است که در مورد رویاها و خیالپردازیها دشوار و شگفت آور است. آنها به معنای ناهشیار اشاره میکنند، اما هرگز آن را تعریف نمیکنند، هجی نمیکنند یا به عنوان ترجمه یا رمزگشایی از آن به کار نمیروند. آنها عمدتاً یک تجربه بصری هستند که هیچ کلمهای برای بیان آن تجربه کافی نیست. رویاها و خیالپردازیها استعارهای از افکار و احساسات ناهشیار است. ما همیشه، چه وقتی بیداریم و چه هنگام خواب، در حال رویا دیدن هستیم (بیون ۱۹۶۲)، در نتیجه، همه وقت درگیر استعارهسازی هستیم.
در عملِ رویاپردازی، ما معنا را «فراتر» از محدودههای یک ردیف تجربه (تجربه بصری رویا دیدن) به ردیف دیگری (تجربه کلامی «درک» رویا) انتقال میدهیم [گراتستین ۲۰۰۰ ، سندلر ۱۹۷۶]). اما من معتقدم که اصطلاح «درک» یک اسم بی مسمی و غلط برای آنچه که ما با تجربه رویا دیدنمان انجام میدهیم، است. ما هرگز تجربه ناهشیار را نمیشناسیم یا درک نمیکنیم زیرا تجربه ناهشیار، اصولاً غیرقابل دسترس به سطح هشیار است. دقیقتر این است که بگوییم ما بعضی اوقات قادر به تجربهی تعابیر و تفسیرهای استعاری از ناهشیار هستیم، که معنا (اغلب معنای غافلگیر کننده و ناراحت کننده) را در زمان به جلو و عقب انتقال میدهند. همانطور که در مورد یک شعر اتفاق میافتد، هیچ کلمه دیگری وجود ندارد که بتوان شعر را با آن گفت، توضیح داد، درک کرد، ترجمه کرد، یا آن را به بیانی دیگر گفت یا مانند آن. یک شعر، همانند یک رویا، به طور تغییرناپذیری خودش است.
بخشهایی از مقالهی «در باب زبان و حقیقت در روانکاوی»
تاثیرات گذشته بر آینده
ایدهی ناخودآگاه مفهومی کلیدی در رواندرمانی است. تصویری که در ابتدای جنبش روانکاوی از ذهن ارائه میشد شامل ناحیهای کوچک و منقطع به نام خودآگاه و قلمرویی وسیع، پیچیده، مبهم و فاقد زمان به نام ناخودآگاه بود. از آنجایی که ذهن خودآگاه ماهیتاً سختگیر است، ما دائما حوادث بسیار مهمی را که در اینجا و اکنون بر رفتار و خلق و خوی ما تأثیر میگذارند، فراموش میکنیم یا نادیده میگیریم.
با این حال، آنها در حضور مستمر و تاریک ناخودآگاه به حیات خود ادامه میدهند. اپیزودی تروماتیک -طرد یا تحقیر- که وقتی کوچک بودیم به وقوع پیوسته است چنان در ناخودآگاه ما هنوز تازه خواهد بود که گویا همین دیروز اتفاق افتاده است و تأثیر آن واقعه بر رفتار کنونی ما میتواند بیتناسب با آن چیزی باشد که در حالت عادی تجربه میکنیم. «خود» ناخودآگاهمان ممکن است هنوز در حال تلاش باشد که از پدری خشمگین دلجویی کند یا از سرزنشهای عیبجویانهی مادر بگریزد.
بخشی از ما ممکن است هچنان از تکرار حادثهای تحقیرآمیز و فروپاشی هراس داشته باشیم (فجایعی که میترسیم در آینده روی بدهند عموماً آن چیزهایی هستند که قبلا در گذشته برای ما اتفاق افتادهاند). و این نبردهای معطوف به گذشتهای فراموششده، میتوانند اثر منفی وحشتناکی بر زندگی بزرگسالی ما داشته باشند.
بخشهایی از مقالهی «ناخودآگاه چیست؟»
مسائل زنان
بسیاری از زنان تمایز روشنی میان «فعال بودن، جاهطلب بودن، ویرانگر بودن یا عصبانی بودن» قائل نمیشوند. از آنجا که زنان اغلب وقتی از خود جرأت و جسارت نشان میدهند با خشم و عصبانیت مواجه میشوند، به این باور رسیدهاند که وقتی بر خودشان پافشاری میکنند به مردم آسیب میرسانند و در معرض خطر از دست دادن آنها هستند. و اضافه خواهم کرد که وقتی آنها موفق میشوند نیز همین طور.
برای اکثریت ما، شخصی که بیشترین قدرت را در دوران کودکی بر ما داشت وقتی از همیشه آسیبپذیرتر بودیم، مؤنث بود. بنابراین، زن قدرتمند و جسور باعث تحریک اضطراب و حسادت برای هر دو جنس میشود، حتی در بزرگسالی. به علاوه، و این به ویژه به حرفهی ما مربوط است، هریس میگوید: «زنان و مردان میتوانند از هر چیز کمتر از خشنودی تمام و کمال احساس [ناامیدی بزرگی] کنند… وقتی که شخص مسئول یک زن است». همین که این را درک کنیم، میتوانیم ببینیم که وضعیت در اتاق مشاوره برای روانکاوان زن چقدر پرتنش میگردد وقتی که با حسرتهای اولیه و خشم ابتدایی بیمار رو به رو میشود.
بخشهایی از مقالهی «حقالزحمه و مسائل زنان»
افسردگی از نوع خشم
یکی از عجیبترین اما برانگیزانندهترین بینشها در مورد افسردگی را میتوان در آثار روانکاوی یافت، که به ما میگوید، افسردگی ممکن است اساساً درمورد غم و اندوه نباشد؛ بلکه نوعی خشم است که چون راهی برای بروز نیافته به خود معطوف شده است، این حس ما را در مورد همهچیز و همهکس اندوهگین میسازد، در حالی که در حقیقت -در اعماق وجود خود- فقط از برخی چیزهای خاص و افراد خاص عصبانی هستیم.
اگر فقط میتوانستیم ناامیدی و خشم خود را با پذیرش بیشتری درک کنیم، میتوانستیم -آنطور که این نظریه باور دارد- روحیهی خود را مجدداً به دست آوریم. این خود وجود فینفسه نیست که ما را سرخورده کرده است، بلکه چند رخداد و بازیگر خاص هستند که گویی هویت دقیقشان را از نظر دور داشتهایم.
بخشهایی از مقالهی «چرا ممکن است اندوه را به خشم ترجیح بدهیم؟»
مراقبت به ازای پول
زیگموند فروید در اتاق مشاورهی خود در خیابان برگاس، در مرکز وین، به نتیجهی مهمی در مورد پول رسید. اکثر قریب به اتفاق مراجعین او از طبقات متوسط به بالای اتریش بودند: آنها مددکار، مهندس، استاد دانشگاه و صاحبان کسب و کار بودند. پول معمولاً برای آنها مشکل و مسئله نبود. با این حال، وقتی نوبت به پرداخت پول برای جلسات با او میرسید، مکرراً مقاومت نشان میدادند: آنها ادعا میکردند که کیف پول خود را فراموش کردهاند، توضیح میدادند که پول نقد کافی ندارند (فروید همیشه درخواست پول نقد میکرد)، یا قسم میخوردند که بعداً میپردازند، بَعدنی که دائماً به تعویق میافتاد. فروید در زیر این شکایتهای موردی، مشکل بزرگتر و بنیادینتری را احساس میکرد: در نگاه مراجعین او، درخواست پرداخت پول به ازای زمانی که با صمیمیت صرف صحبت در مورد امیال، هیجانات و نقاط ضعف خود کرده بودند، ظاهراً نادرست میآمد.
این بیمیلی، فروید را مجذوب ساخت، که آن را نشانهای از خیل نِوروزهای اجتماعی پیرامون پول بداند. او برای ردگیری این نشانهها به خاستگاهشان، خاطرنشان کرد که ما همگی در قالبی پا به دنیا میگذاریم که –در ابتدا- مجبور نیستیم برای مراقبتهایی که از ما میشود پولی بپردازیم. در دوران نوزادیمان پوشاک، مسکن و آموزش همراه با لطیفترین و مقویترین انواع عشق، به رایگان به ما داده میشود. و ما تنها با گذر زمان است که به تدریج با این انگارهی پیچیده مواجه میشویم که باید برای داشتن بسیاری از آنچه که نیاز داریم هزینه کنیم. در برخی حوزهها، این امر را بدون ناراحتی میپذیریم: مثلاً ما از نانوا که در ازای نان از ما پول میخواهد یا لولهکشی که برای تعمیر ماشین لباسشویی برای ما صورتحساب میفرستد متنفر نمیشویم. اما این انتظار را در پسزمینه حفظ میکنیم که برخی چیزها باید خارج از تجارت باقی بمانند –به طور اخص، چیزهایی که با نیازهای والاتر و معنادارتر خود ملازم میدانیم: نیاز برای عشق، آسایش، فهم، مشاوره، راهنمایی و دوستی. در این بین حتی هنرها که منزلگاه طبیعی چیزهای والاتر هستند، بیشتر کانون سوءظن ما هستند: به طوری که گویا عادیست هنرمندی را طرد کنیم که بسیار آشکارا درخواست پول میکند یا متفکر جدیای که کتابهایش به طور مشکوکی موفقیتآمیز هستند. به نظر میرسد در برابر این مفهوم مقاومت میکنیم که آنچه را که با کرامت و معنادار است، میتوان همزمان به بازار برد و بر مبنای پرسودی به لحاظ تجاری فروخت.
بخشهایی از مقالهی «روانکاوی، پول و جامعهی مصرفی»
رومانسهای خانوادگی
برای یک کودک کوچک، والدینش در ابتدا تنها مرجع و منبع همهی باورها هستند. شدیدترین و مهمترین آرزوی کودک در سالهای اولیه زندگیاش این است که مانند والدینش (یعنی، والدی از جنس خود) باشد و مانند پدر و مادرش بزرگ باشد. اما افزایش رشد فکری، نمیتواند به کودک در کشف تدریجیِ طبقه و جایگاهی که والدینش به آن تعلق دارند، کمک کند.
او با والدین دیگر آشنا میشود و آنها را با پدر و مادر خودش مقایسه میکند، و بدین ترتیب، حق تردید نسبت به خصوصیات بینظیر و منحصر به فردی که به آنها نسبت داده بود، به دست میآورد. اتفاقات کوچکی در زندگی کودک که باعث نارضایتی او میشود، موجب تحریک او برای شروع انتقاد از والدینش میشود، و برای حمایت از نگرش انتقادیاش، از اطلاعاتی که در مورد برتریهای والدین دیگر نسبت به والدینش به دست آورده است، استفاده میکند.
بخشهایی از مقالهی «رومانسهای خانوادگی»
انتقال مثبت
در انتقال مثبت، فروید به همکاری مشترک آنالیست و بیمار تاکید داشت اما من یک دیدگاه دیگر دارم. فروید میگفت: «در درمان، ما با ایگوی فرد تحت درمان متحد میشویم تا بخشهای اید او که کنترل نشدهاند را در خدمت سنتز ایگو رام کنیم. اگر قادر باشیم با ایگو چنین اتحادی داشته باشیم، این ایگو نرمال محسوب میشود که البته ایگوی نرمال یک داستان ایدهآل است و هر انسان نرمالی فقط در حد متوسط نرمال است. ایگوی او هم در بعضی بخشها به سایکوز نزدیک میشود و درجه و میزانی که به سایکوز نزدیک میشود به ما نشان میدهد که به چه میزان از «ایگوی جانشین» باید مجهز شویم.
اگر در درمان با ایگوی فرد متحد نشویم، درمان حالت منفعلانه و زودگذر پیدا خواهد کرد، مثل هیپنوتیزم. من معتقدم که ما باید بین ۱) انتخاب اُبژهای که انتقالی نیست و بعد از مدلها و الگوهای کودکی شکل میگیرد (که اغلب به اشتباه انتقال مثبت نامیده میشود) و ۲) انتقالهای حقیقی تمایز قایل شویم. شکل اول انتخاب اُبژه تشکیل شده از «تلاشهای معطوف به اُبژه، که گرچه از عمق روان پدید میآیند، اما از سد واپسرانی عبور نمیکنند» و «آن تلاشهای ایگو که گرچه اصالتاً انتقالی هستند، بعداً از گرههای واپسرانی جدا میشوند و بنابراین به نوعی به انتخاب اُبژهی خودمختار ایگو تبدیل میشوند»، بنابراین من میگویم گرچه درست است بگوییم همهی انتقالها «تکرار»اند اما همهی تکرارها، انتقال نیستند و ممکن است خالی از تعارض باشند.
بخشهایی از مقالهی «ملاحظات کلی درباب انتقالهای نارسیسیستیک»
نمای بالینی از نارسیسیست خجالتی
همچون نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی نیز جاهطلب و در جستجوی همهتوانی و غرق در فانتزیهای افتخار و شهرت است. فاقد همدلی با دیگران است و ظرفیت برقراری روابط ابژهی عمیق در او مختل است. همچنین آرزومند پذیرفته شدن از سمت همگان، ستایش شدن و تایید گسترده است. همچون جفت بهتر شناختهشدهاش، نارسیسیست خجالتی نیز به منحصر بهفرد بودن خود ایمان دارد و از این رو تنها افراد خاص یا عالیرتبه توان درک او را دارند.
برخلاف نارسیسیست معمول، نارسیسیست خجالتی باورها و جاهطلبیهای خودبزرگبینانهاش را به دقت مخفی نگاه میدارد. به نظر میرسد که فروتن و بیمیل به موفقیتهای اجتماعی است. همچنین ممکن است به شکل عیان و آشکار اکتساب امور مادی و پول را تحقیر کند.
نارسیسیست خجالتی وجدان سختگیرتری از نارسیسیست معمول دارد. او استانداردهای اخلاقی سطح بالایی دارد و نسبت به لغزش اخلاقی آسیبپذیری کمتری دارد. برخلاف جفت نمایشیاش، نارسیسیست کمرو احساس پریشانی و ندامت شدیدی در قبال خطای ادیپی و نیز عدم ظرفیت برای همدلی کردن با دیگران احساس میکند.
در حالی که او قادر نیست به طور حقیقی نسبت به دیگران توجه کند، اما برای همیشه یاریده آنهاست. برخلاف نارسیسیست معمول که پس از استفاده از دیگران، آنها را نادیده میانگارد، نارسیسیست خجالتی قادر به احساس سپاسگزاری و ارائه ترمیم به دیگران است.
بخشهایی از مقالهی «نارسیست خجالتی: پنهان در پشت دیوارهای فروتنی»
دلبستگی و انگیزش
با عنایت به اعتمادی که نسبت به روانشناسی خویشتن کوهوت در خصوص دلبستگی به عنوان انگیزش اصلی خویشتن برای برقراری و حفظ انسجام خویشتن وجود دارد که جایگزین رانههای دوگانه روانشناسی کلاسیک به عنوان عامل اصلی میشود، این موضع تا حد زیادی در یافتههای باکال و نیومن، گلدبرگ، استولورو و همکارانش و وولف حفظ شده است.
باخ یک اصل انگیزشی متفاوت را مشخص میکند. باخ با پر کردن شکاف میان ذهن و مغز به واسطه برابر دانستن فعالیت دستوری مغز با احساس سوبژکتیو شایستگی، ادعا میکند که کارکرد اصلی مغز، یعنی ایجاد دستور، از نظر روانشناختی توسط فرد به صورت شایستگی تجربه میشود؛ از این رو شایستگی و دستیابی به عزت نفس که همایند آن است، تبدیل به نیروی انگیزشی اصلی در سراسر دوران زندگی فرد میشود.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خویشتن پس از کوهوت»
رابطهی نابهنگام با روانکاو
رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش میدهد، دو جریان همزمانِ پدیدهها آشکار میشود:
جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیجکنندهی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال میشود.
جریان دوم، فعالیتهای ذهنی و سایر فعالیتهایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش میکند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانهای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار میگیرند.
بیمار تحتالشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیجکننده و سردرگم از آسیب تلاش میکند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت میگیرد. فرقی نمیکند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونهای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری پرحرارت، یا دلمرده از خود نشان دهد، این رابطهی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم میشوند.
بخشهایی از مقالهی «رشد اندیشهی اسکیزوفرنیک»