
سختترین سکوتها در درمان
سختترین سکوتها در درمان، همان سکوتهای شروع هر جلسه هستند. این یک قانون ناگفته است که شما به جای درمانگرتان شروع کنید. غالباً آنچه را که در ابتدا میگویید، افشاءکننده است – و میتواند کل گفتگوهای آن هفته را تعیین کند. برای من، این فشار غیرقابل تحمل است. بنابراین، با تلاش برای بالا بردن سطح آمادگی –با داستانسرایی، یا مرور آخرین جلسه خودم در ذهن– برنامهریزی برای اینکه وقتی رسیدم چه چیزی بگویم، این فشار را کاهش میدهم.
درمانگرم در این مورد مرا به چالش میکشاند: چه اتفاقی میافتد اگر آماده نباشم و در عوض فقط ببینم چه اتفاقی میافتد؟ بزرگترین ترس من چیست؟ در جواب میگویم که چیز پیشپا افتاده یا شرمآوری خواهم گفت. احمق بودنم مشخص میشود، یا معلوم میشود که تکالیفم را انجام ندادهام. و او میپرسد که آیا اغلب چنین احساسی دارید – از ترس اینکه مردم در مورد شما چه فکری میکنند، باید دختر خوبی باشید؟ شرط میبندم به همین دلیل است.
بخشهایی از مقالهی «آنچه که از ده سال رواندرمانی آموختهام.»
شکست همدلانه
برای ترسیم قوانین موشکافانهای که در کاربست منسجم همدلی وجود دارد، تنها باید به دشواریهایی فکر کنیم که در روانکاوی مسائل عزتنفس با آنها مواجه میشویم. آنچه در بیمارانی که فاقد یک احساس درونی از خودشان هستند با آن سر و کار داریم تقریبا وارونگی تراژیک کسی است که به خود و احساس ارزشمندی خویش باور دارد. در عوض، این زره بیرونی، خلاء درونی، فقدان باور به اثر خود، این اعتقاد بینهایت بدبینانه است که هیچ چیزی که برای آن مبارزه شده، اهمیت ندارد. یک احساس شرم عمیق، یک خجالت بنیادین، کوچکترین در همآمیزی خودباوری با تجربیات خود، که بی کم و کاست خالی از هرگونه احساس ارزش درونی حفظ شدهاند، را همراهی میکند.
برای این که به احساس افتخار به خود اجازه دهیم چنین خلاء درونی را پر کند باید از امنیت سایههای ناباوری بیرون آمده و یک بار دیگر هدف تمسخر ناگزیر قرار گیریم. تلاشهای شگرف و دلخراش به ابقای نداشتن هیچ فضایی، و نداشتن هیچ احساسی اختصاص مییابند. کوچکترین تلاشها از سوی روانکاو جهت تغییر یا ضربه زدن به خود-ادراکی به مثابه فراخوانی به مصیبت، مواجهه مجدد با پاسخ ناامیدکننده، غیرحمایتی، انتقادی یا حتی مهاجم محیط اصلی بشری تجربه خواهد شد. موضع همدلانه صحیحی که از روانکاو انتظار میرود، درک و تایید وحشتِ بی-خودی (no self) است. این اغلب میتواند برای روانکاو تکلیفی دردناک باشد چرا که در مانوس شدن با چنین حالاتی در بیمار، ناباوریهای روانکاو به خودش مجددا تحریک خواهد شد. با این اوصاف، عمل ظاهرا منطقی پاسخ دادن به شیوهای که فلاکت بیمار را تسکین دهد به طور قابل درکی از سوی چنین بیمارانی نه به عنوان نشانهای از نیات خوب ما بلکه به عنوان یک شکست همدلانه، به عنوان فقدان برجسته درک از تجربه درونی آنها، تجربه خواهد شد.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خود رواندرمانی حمایتی نیست.»
سلفاُبژه
ما بسط و پالایشی از مفهوم کارکردهای سلفاُبژه را پیش نهادهایم و مدعی هستیم که بنیاناً به یکپارچهسازی عاطفه با سازمان در حال رشد تجربه خود وابسته است. این مفهومپردازی اهمیت رشدیِ خطیرِ همآهنگی عاطفهی قابل اتکا از محیط مراقبت در کمک به کودک در تفکیک و ترکیب و تعدیل و مفصلبندی شناختی وضعیتهای عاطفی آشکار شوندهاش زیر توجه نافذش میآورد، که این سپس مشارکتی حیاتی در سازماندهی فهم وی از خود دارد.
ما این نهاده را با تمرکز بر یکپارچگیهای ضروری عواطف افسردهوار در سرتاسر رشد و با نمایش تصویری بالینی از شکست سهمگین سلفاُبژه در این حیطه نمایش دادیم. همانطور که نمونه موردی ما نشان میدهد، تمرکز بر یکپارچکی عواطف و ناکامیهای آن حاوی دلالتهای مهمی برای رویکرد تحلیلی و نیز برای مقابله و درک از عنصر درمانی در انتقالهای سلفاُبژه است.
بخشهایی از مقالهی «عواطف و سلفاُبژهها»
مادر مرده
طبق نظر گرین، ناپدید شدن ناگهانی مادر در افسردگی، زمانی که کودک حدود دو سال دارد، یک «حفره» —نوعی غیبت یا مردگی—در بطن نمودِ مادرانهای ایجاد میکند که تا پیش از این یکپارچه بوده است. در ابتدا، کودک تلاش خواهد کرد «مادر مرده» را با استفاده از ابزاری زنده کند که به نظر میرسد به امیال ممنوع مربوط میشوند، امیال اودیپی، شهوانی و عاشقانه، اما کودک به چیزی اساسیتر نیاز دارد، و بعد از مدتی، وقتی این شیوهها کاملاً شکست خوردند، کودک با غیبتِ مادر همانندسازی میکند، یعنی با خودِ «حفره»، و تعمداً آن را در درونِ خود قرار میدهد و به این ترتیب، یک مردگی یا غیبت درونی ایجاد میکند، حفرهای در نمود کودک از خویشتن.
بنا به گفتهی گرین، این همانندسازیِ تعمدی با غیبتِ مادر، یک «همانندسازیِ انعکاسی» است، یک تلفیق دهانیِ تمامعیار، و «یک تقلید، با هدفِ مالکیتِ ابژه (ابژهای که دیگر امکان مالکیت آن وجود ندارد) از طریق بدل شدن به آن، نه بدل شدن به چیزی شبیه به آن، بلکه بدل شدن به خودِ آن ابژه.»
بخشهایی از مقالهی («کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیلگرِ مرده)
سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید
فوران شدید عواطف در درمان فینفسه نشانگر وجود تروما نیست. همانطور که ویلیام وردزورث نوشت: «سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید» چیزی است که شعر را میسازد اما «ریشه در عواطفی دارد که در آرامش به یاد میآیند». ما به عنوان درمانگر میدانیم که سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید اغلب نه به شعر بلکه به تناقض منجر میشود -نمیتوان منشاء طغیان آشوبناک عواطفی که زندگی خود را دارند، در آرامش به یاد آورد چراکه در آرامش تجربه نشدهاند.
یکی از اهداف ما درمانگران این است که به بیمارانمان کمک کنیم تا بتوانند سرریز شدن خودبهخود احساسات شدید را با شرم و وحشت تجربه نکنند بلکه در فضایی امن تجربه کنند. اگر درمان در بستری آرام برای زیستن دوبارۀ عواطف باشد -اگر به تغییر شکل عواطف تروماتیک به قوهای برای «شعر» یاری رسانیم- دیگر چه چیز لازم است؟
پاسخ من این است که یک محیط بینافردی «بهقدر کافی ایمن» -محیطی که هم برای اصالت عواطف روانکاو جا داشته باشد و هم برای بازیابی کنش و نمادینسازی تجربهی تروماتیک اولیه که کورکورانه نتیجهی اولیه را بازتولید نمیکند. باور دارم از طریق این تغییر شکل تروما به «شگفتیهای ایمن» است که اشباح گسستهی «غیر-من» کمکم دست از تسخیر برمیدارند و هرچه فعالانهتر و آشکارتر به عنوان تنظیمکنندهی عواطف، بازتابنده-خود در بخشی از «من» مشارکت میکنند.
بخشهایی از مقالهی «لازم نیست خانهای پُر از وحشت باشد»
مرگ روانی
منشأ مرگ روانی اغلب مجموعهای از رویدادها در دوران نوزادی و کودکی است که شامل تجربهی «رنجهای اولیه»ای میشوند که فراتر از توان تحمل بیمار بودند. در مواجههی با حوادث هولناک، بیمار خودش را از زندگی خود حذف میکند و با اینکار از خودش در برابر فروپاشی روانی گسترده و سایکوز مزمن حفاظت میکند.
تحت این شرایط، بیمار با ایجاد وضعیتی روانی که در آن وقایع غیرقابلتحمل تجربه نمیشوند، به طور واکنشی از خود محافظت میکند و در عوض، به «زندگی نزیسته» ادامه میدهد. فرد همیشه در تلاش خواهد بود تا نظامِ شخصیتیای بسازد که بتواند تجربهی غیرقابل تحملی را که زندگی نکرده در خود جای دهد. در محیط تحلیلی، چنین نظامی با پیوند ذهن ناهشیار بیمار و تحلیلگر به وجود میآید. به نظر من ایجاد چنین نظام شخصیتیای یکی از راههای فهم هدف اساسی روانکاوی است.
بخشهایی از مقالهی «تأملاتی در باب انجام روانکاوی»
عذاب وجدان
وقتی به بیماران در مورد حس گناه ناخودآگاه میگوییم، بهراحتی حرف ما را باور نمیکنند. آنها به خوبی با حس گناه آگاهانه و عذاب وجدان آشنایی دارند، لذا نمیتوانند بپذیرند که دقیقا مشابه همین تکانه در آنها وجود داشته باشد، بدون آن که کوچکترین اطلاعی از آن داشته باشند. احتمالا اگر عبارت “حس گناه ناخودآگاه” را که از نظر روانشناختی نیز نادرست است، کنار بگذاریم و به جای آن در مورد “نیاز به تنبیه شدن” صحبت کنیم، که به خوبی با مشاهدات آنها همخوان است، میتوانیم آنها را قانع کنیم که مخالفت خود را کنار بگذارند. اگر چه نمیتوانیم این حس گناه ناخودآگاه را مثل نوع آگاهانه در خودمان قضاوت و محدود نکنیم.
ما عملکرد وجدان را به سوپرایگو نسبت دادهایم و آگاهی از حس گناه را تظاهری از تنش بین ایگو و سوپرایگو در نظر گرفتهایم. ایگو از تصور این که در حد انتظارات ایدهآلش یعنی سوپرایگو ظاهر نشده، دچار حس اضطراب، یعنی اضطراب وجدانی میشود. آنچه میخواهیم بفهمیم این است که سوپرایگو چطور به چنین نقش طلبکاری دست یافته و چرا ایگو در مواقع اختلاف نظر با ایدهآلش دچار وحشت میشود.
بخشهایی از مقالهی «مسئلهی اقتصادی مازوخیسم»
روده چیزی را قورت نمیدهد!
آنچه که با همانندسازی فرافکنانه در ارتباط است، ناتوانی شخصیت سایکوتیک در درونفکنی است. اگر او بخواهد تفسیری را بپذیرد، یا این اُبژههایی را که توصیف کردم، بازگرداند، او این کار را از طریق همانندسازی فرافکنانه به صورت معکوس، یا در همان مسیر انجام میدهد. در مورد بیماری که گفته بود از رودهاش به عنوان مغز استفاده میکند، این وضعیت به طور کامل توضیح داده شده است.
هنگامی که گفتم او چیزی را قورت داده است، در پاسخ گفت که «روده چیزی را قورت نمیدهد.» دکتر سیگال در مقالهاش، که این شانس را داشتم که قبل کنگره آن را ببینم، برخی از تغییرات در زندگی بیمار را در موضع افسردهوار توضیح داده است؛ اکنون اضافه میکنم که، به دلیل استفاده از همانندسازی فرافکنانه، او نمیتواند اُبژههایش را ترکیب کند: او فقط میتواند آنها را انباشته و فشردهسازی کند. علاوه بر این، فرقی نمیکند که احساس کند چیزی به درون او وارد شده است، یا اینکه احساس کند آن را درونفکنی کرده است، آن ورود را نوعی تجاوز و حمله، و انتقامجوییِ اُبژه، به دلیل نفوذ خشونتآمیز به درون آن میداند.
بخشهایی از مقالهی «رشد اندیشهی اسکیزوفرنی»
گفتوگو بدون ساختار
در محیط روانکاوی که با شیوه گفتوگوی بدون ساختار در آن به حداکثر رساندن نقش زبان و صدا با استفادهی بیمار از کاناپه تلاش برای رهایی روانکاو و بیمار از چیرگی و استیلای فرآیند تفکر ثانویه، که اجازه میدهد رویاپردازی در بیداری (خیالپردازی) به شکلی از ارتباط درون سوژه و بین سوژه تبدیل شود. همه این موارد به گونهای طراحی شدهاند تا به جفت تحلیلی کمک کنند وارد حالت ذهنی شوند که در آن تجربهای از حقیقت و حقیقت تجربه ممکن است هم به شکل آنچه گفته میشود و هم آنچه که ترک شده است، آشکار شود.
مورد اول، وقتی از با هم «رویا دیدنِ» بیمار و روانکاو صحبت میکنم، به تفکر و احساس ناخودآگاه آنها، چه صورت فردی و چه با هم، به حقیقت تجربهای که برای بیمار قبلاً قابل تصور نبود، اشاره میکنم.
مورد دوم، تا جایی که من این اصطلاح را میفهمم، ناخودآگاه، جنبهای از ذهن است که قادر به درک واقعبینانهی واقعیت درونی و بیرونی است و در فرآیند تولید نوعی از واقعیت روانی که من آن را حقیقت روانیِ تجربهی شخص میدانم، شامل هر دوی آنها است.
مورد سوم، ضروری است که به عناوینی که برای سه شکل گفتوگو انتخاب کردهام و در مورد آنها بحث خواهم کرد، بیش از حد بها ندهم. من علاقهای به اصطلاحشناسی ندارم، و همچنین خطوط تقسیم مشخصی را نمیبینم که نشان دهد دقیقاً چه زمانی بخشی از گفتوگوی مستقیم متوقف میشود و به گفتوگوی غیرمستقیم و حاشیهای تبدیل میشود، و چه زمانی گفتوگوی غیرمستقیم و حاشیهای به گفتوگوی نامرتبط به موضوع مورد بحث تبدیل میشود.
بخشهایی از مقالهی «در باب زبان و حقیقت در روانکاوی»
تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک
آرزوهای اُدیپال چنان آسیبزا و گناهآلودند که در زندگی بزرگسالی ناهشیار، ناشناخته و حل نشده باقی میمانند. بنابراین در روابط دگرجنسگرایانه بزرگسالان در دسترس نیستند، اگرچه احساس گناه فراگیر در آنها منجر به یک نیاز ناهشیار برای تنبیه و مجازات خواهد شد؛ همانند تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک، یا مجازات خود با سقط جنین ناخواسته در یک بارداری که آرزویش را داشتهاند. دوسوگرایی طبیعی زن باردار نسبت به جنین و اینکه آن جنین نماینده چه کسی است، احتمالاً با آرزوهای گناه آلود، ناشناخته و حل نشده دختر کوچک نسبت به یک اُبژه جنسی ممنوعه تقویت میشود.
سقط خودبهخودی که زندگی را از جنین میگیرد، میتواند برای این تعارض روانی، یک راه حل روان-تنی فراهم کند. اگر بیمار در دوران بارداری تحت جلسات درمان تحلیلی باشد، تجزیه و تحلیل تعارضهای وی میتواند در بعضی موارد منجر به بارداری موفقیت آمیز و تولد یک کودک گردد.
بخشهایی از مقالهی «چشمانداز روانکاوانه به بارداری، سقط جنین برنامهریزیشده و سقط جنین ناخواسته»