skip to Main Content
تی‌پلاس
بریدهٔ مقالات

تحمل آنالیست

بیمار نارسیستیک تمایل دارد نسبت به خاطره‌ی فاکس-پس با شرم و خودتنبیهی خیلی زیاد واکنش نشان دهد. ذهنش بارها و بارها به آن لحظه‌ی دردناک برمی‌گردد و تلاش می‌کند واقعیت آن حادثه را به صورت جادویی پاک کند. به طور همزمان بیمار احتمالاً به منظور پاک کردن خاطره‌ی آزاردهنده به این روش، با خشم آرزو می‌کند که از شر خودش خلاص شود. در تحلیل شخصیت‌های نارسیستیک این لحظات بسیار مهم‌اند. آنها برای بازگو کردن تکراری این صحنه‌های دردناک و برای عذابی که اغلب به نظر می‌رسد رخدادی بی اهمیت است که بر آنها گذشته، تحمل آنالیست را می‌خواهند.

برای دوره‌های طولانی آنالیست باید در عدم تعادل روانی ایجاد شده به خاطر آنچه که مراجع از آن رنج می‌کشد، مشارکت همدلانه داشته باشد، او باید برای خجالت دردناکی که بیمار کشیده و برای خشم او از اینکه آن عملی که رخ داده است قابل خنثی شدن نیست، فهم و درک خود را نشان بدهد. سپس کم کم می‌توان به پویایی موقعیت نزدیک شد و مجدد با واژه‌های پذیرا آرزوی بیمار برای تحسین شدن و نقش مزاحم بزرگ‌منشی و نمایشگری کودکی‌اش را شناسایی کرد. بزرگ‌منشی و نمایشگری کودکی نباید محکوم شوند. از یک طرف، آنالیست باید به بیمار نشان دهد که چطور مداخله‌ی تقاضاهای تعدیل نشده کودکی‌‌اش اینجا باعث خجالت واقعی او می‌شود و البته از طرفی دیگر، همانطور که در زمینه‌ی بازسازی‌های ژنتیک درمانگر به صورت همدلانه عمل می‌کند در اینجا نیز باید پذیرشی دلسوزانه در خصوص برحق بودن این تلاش‌ها وجود داشته باشد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «وضعیت‌های تروماتیک در بیماران نارسیسیستیک»

احساس گناه در کودکی

سوپرایگو که در واقع بخش انتقادگر ایگو و همچنین کنترل‌کننده تکانه‌های آسیب‌رسان است، از دیدگاه من زودتر از ۵ سالگی که فروید مطرح کرد عمل می‌کند. من بر این باورم که در ۵ یا ۶ ماهگی کودک از آسیبی که تکانه‌های مخرب و طمعش ممکن است به اُبژه محبوب وارد آورد هراس دارد. کودک هنوز قادر نیست امیال و تکانه‌های خود را از حالت واقعی آنها تمیز دهد. او احساس گناه و تمایل به مراقبت از اُبژه‌ها را تجربه کرده و سعی می‌کند آسیبی که زده را جبران کند. در این حالت اضطراب کودک ماهیتی غالباً افسرده‌وار دارد و هیجان‌ها و همینطور دفاع‌هایی که در مقابل آن قرار می‌گیرند به عنوان بخشی از رشد بهنجار درنظر گرفته می‌شود، از همین رو من آن را موضع افسرده‌وار می‌نامم. احساس گناهی که گاهی در همه ما ایجاد می‌شود، ریشه‌های عمیقی در کودک دارد. می‌توان گفت که گرایش به ترمیم نقش مهمی در روابط اُبژه‌ای و اعمال ما ایفا می‌کند.

زمانی که کودکان را از چنین زاویه‌ای مشاهده می‌کنیم، می‌توانیم ببینیم که گاهی آنها بدون هیچ دلیل بیرونی افسرده به نظر می‌رسند. در این مرحله آنها در تلاش‌اند تا اطرافیان را به هر شیوه‌ی ممکن راضی نگه دارند. برای این کار از روش‌هایی مانند لبخند زدن، حرکات بامزه و حتی تلاش برای غذا دادن به مادر با قرار دادن قاشق غذا در دهان او استفاده می‌کنند. در عین حال در این زمان بازداری هایی نسبت به غذا و کابوس‌هایی هم در کودک وجود خواهند داشت و تمامی این نشانه‌ها زمانی که کودک از شیر گرفته می‌شود به وضوح خود را نشان می‌دهند.

بخش‌هایی ازمقاله‌ی «دنیای بزرگسالی وسرچشمه‌های آن در کودکی»

تمایز میان تخطی از مرز و عبور از مرز در روانکاوی

تمایز گذاشتن میان تخطی از مرز و عبور از مرز، سودمند است. اولی معمولاً فاحش و تکراری است، در حالی که دومی ماهیتاً خفیف‌تر است و گاهی اوقات در طول درمان تحلیلی رخ می‌دهد. تخطی از مرز، اغلب با بیمار مورد بحث قرار نمی‌گیرد. از سوی دیگر، عبور از مرزها قابل بحث و تحلیل است. در حالی که تخطی از مرزها ممکن است درمان را از بین ببرد، عبور از مرزها اغلب حوزه‌های جدیدی را برای کاوش در درمان می‌گشاید.

تحلیل‌گری که قصد داشت به تعطیلات برود، در پایان آخرین جلسه‌ی خود با بیمار مرد بلند شد و بلافاصله از گفته‌ی او جا خورد: «امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذرد. کجا می‌روید؟»، او بدون دقت و فکر پاسخ داد: « باید برای دیدن مادرم به دنور بروم. او سخت بیمار است». بیمار با نگاهی از نگرانی بر چهره‌ی خود واکنش نشان داد. تحلیل‌گر بلافاصله دانست که چیزی را بروز داده که بسیار شخصی است، و وقتی بازگشت، این مسئله را با بیمار خود مطرح کرد، بیمار گفت احساس کرده بود که تحلیل‌گر می‌خواهد او نگرانش باشد. در همان حال که این واکنش را بررسی می‌کردند، او فاش کرد که همیشه احساس کرده بود که مادرش می‌خواهد او نگرانش باشد. از این رو، زمینه‌ی جدیدی در نتیجه‌ی این عبور از مرزها گشوده شد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «مرزها و تخطی از مرزها در روانکاوی-فصل اول»

رؤیا دیدن به مثابه تفکر

برای بیون، رویاها نگهبانان جذب و پردازش افکار و عواطف در طول خواب هستند. این پردازش به شکل «تفکر» ناآگاه (فانتزی ناآگاه) و افکار رویاگونه درمی‌آید، که ساز و برگ تولید «افکار» آگاهانه و ظرفیت «تفکر و نمادسازی» در حیات بیداری همتای آن‌هاست. آن چه که به نظر می‌رسد در این جا با آن مواجهیم ایده‌ی بدیع رویا به مثابه چیزی به هدف پردازش است، به ویژه، قسمی از تابع پردازش دانش برای تجربیات هیجانی.

چنین مفهوم معرفت‌شناسانه ماهیتا با این نظریه فرق دارد که رویا توسط کار-رویا که رویای پنهان را به رویای آشکار تبدیل می‌کند پدید می‌آید. فروید به معماری رویاها و رویا دیدن علاقه‌مند بود اما بیون ادعا می‌کرد کار-رویا تنها سویه‌ی کوچکی از رویا است، و از این رو بر عملکرد دانشی رویا تأکید می‌‌نهد که رویا دیدن را به برساخت روایاتی با دلالت نهان و آشکار محدود نمی‌کند. با این حال، وقتی بیون اعلام می‌کند که یک رویا می‌تواند آن قدر اضطراب‌آور باشد که نتوان رویایش را دید، معتقدم که از مفهوم سرکوب استفاده می‌کند.

به سخن کوتاه، نوشته‌های بیون در باب رویاها، توجه ما را به این ایده که رویا دیدن نوعی از «تفکر» است جلب می‌کنند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «نظریه‌ی رویاهای بیون»

حمله به اُبژه

اغوا، دستکاری، نفوذ، و متقاعد کردن، همه جنبه­‌های تمایل به «حمله» به اُبژه هستند، به تعبیری، به منظور کنترل و/یا تغییر رفتار اُبژه. از دیدگاه منحصر به فرد روابط اُبژه‌ای جزئی، یک جهان هیدرولیک (جهان آینه-تصویر) تشکیل می‌­شود که در آن سوژه‌ی فرافکن اضطراب خود را با تحمیل جنبه‌­هایی از خود به اُبژه کنترل می‌­کند و سپس حداقل دو نوع رابطه‌ی متفاوت ایجاد می‌­کند – که به‌شکل ناهشیار از دیدگاه سوژه‌ی فرافکن تجربه می‌­شود:

الف) یک جنبه دستکاری همخوان خودش که در اُبژه ساکن می‌­شود، آن را دگرگون می‌­کند و بعد به یک اُبژه‌ی سخت‌گیر، کنترل‌کننده، دست‌کاری کننده و زورگو تبدیل می­‌شود. علاوه بر این، از آنجایی که همه‌کار توانی در همانندسازی فرافکنانه به کار رفته است، احساس می‌­شود که اُبژه در کنترل متقابل خودش همه‌کار توان است؛

ب) احساس می‌­شود که اُبژه در اثر دست‌کاری آسیب دیده، بی‌ارزش شده، بدنام شده، و بنابراین به عنوان یک اُبژه‌ی آسیب دیده تلقی می­‌شود که باعث ایجاد احساس گناه آزاردهنده در سوژه می‌­شود. هنگامی که این دو جنبه‌ی مختلف اُبژه درونی می‌­شوند و با آنها همانندسازی می‌­شود:

الف) یک سوپرایگوی سخت‌گیر، کنترل کننده و دست‌کاری کننده شکل می‌­گیرد؛ و ب) ایگویی دارای نقص، ضعیف و فقیر، که سزاوار آزار و اذیت سوپرایگو است شکل می­‌گیرد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «همانندسازی فرافکنانه و انتقال متقابل: توضیح مختصری در باب رابطه‌ی آنها»

دل‌مشغولی مادرانه

نگرش غالب فروید نسبت به مادری این بود که فرزند اول مادر تداوم خودشیفتگی اوست، و بدین ترتیب دوسوگرایی او نسبت به فرزند زنده‌اش به طور مثبت برطرف می‌شود. فرزند او احساس خواستنی و دوست‌داشتنی بودن می‌کند. عشق او به این کودک زنده احساس گناه در مورد احساسات منفی خود را برانگیخته و او را وادار به ترمیم می‌کند.

با این حال فروید نیز دوسوگرایی مادرانه و دشواری یک مادر در داشتن یک فرزند زنده و در عین حال ناخواسته را تأیید کرد. «چه تعداد مادرانی هستند که کودکانشان را با مهربانی یا حتی مهربانی بیش از حد دوست دارند… اما آن‌ها را ناخواسته تصور کرده و آرزو دارند که آن موجود زنده در آن‌ها رشد بیشتری پیدا نکند!»

بخش‌هایی از مقاله‌ی «دل­‌مشغولی مادرانه­‌ی آغازین»

بازتاب آینه‌ای

موقعیت تحلیلی از زوایای بسیاری بررسی و توصیف شده است و در مورد ماهیت منحصر به فرد آن توافق کلی وجود دارد. اما تصور من این است که به اندازه‌ی کافی به این موضوع تأکید نشده است که این موقعیتْ رابطه‌ای بین دو نفر است. آنچه این رابطه را از دیگر رابطه‌ها متمایز می‌کند، وجود احساسات در یک شریک -یعنی بیمار- و نبود آن در شریک دیگر -یعنی تحلیلگر– نیست، بلکه مهم‌تر از همه میزان احساسات تجربه شده و استفاده از آنهاست، این عوامل به یکدیگر وابسته هستند.

از این منظر، هدف تحلیل خود تحلیلگر، این نیست که او را تبدیل به مغزی مکانیکی کند که بتواند بر اساس روشی صرفاً عقلانی تأویل‌هایی را تولید کند، بلکه این است که او را قادر سازد تا احساساتی را که در او برانگیخته می‌شود، تحمل کند و به جای تخلیه آنها (همانطور که بیمار انجام می‌دهد)، آنها را تحت سلطه کار تحلیلی درآورد، جایی که در آن او به عنوان بازتاب آینه‌ای بیمار عمل می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «در باب انتقال-متقابل»

نقشه‌ی عشق

روابط اولیه‌ی ما با والدین و سرپرستان، به ما کمک می‌کند تا یک «نقشه‌ی عشق» را شکل دهیم که در سراسر عمر ما باقی می‌ماند. این موضوع گاهی‌اوقات «انتقال» نامیده می‌شود. فروید خاطرنشان کرد که وقتی ابژه‌ی عشق را پیدا می‌کنیم، در واقع آن را «بازمی‌یابیم». پدیداری که اغلب به آن اذعان می‌شود به همین دلیل است: این‌که افراد شرکایی را انتخاب می‌کنند که آن‌ها را به یاد مادر/پدر خود می‌اندازند. ما همگی شاهد آن بوده‌ایم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «هفت یافته درباره رابطه جنسی و عشق که زیگموند فروید کشف کرد.»

سوپرایگوی سرکوب­‌گر

زمانی که یک کاندیدای تازه‌کار بودم (با وجود خامی و بی‌تجربگی آشکارم) اکثر بیماران بدون هیچ تردیدی قرارداد تحلیلی کلاسیک و فراوانی جلسات آن را می­‌پذیرفتند (مستقل از شرایط اقتصادی­شان یا با تعدیل­‌هایی دوجانبه و واقع‌بینانه). اساساً آنها اکراه خاصی برای وابستگی به تحلیل نداشتند.

زیرا غالباً مسئله­‌ی اصلی در آن زمان سوپرایگوی سرکوب­‌گری بود که زندگی بیماران را دشوار می‌ساخت. هرچند که آنها وجود آن را در زندگی خود امری طبیعی می‌­دانستند و حتی به طور متناقضی گاهی اوقات به آن اعتماد می­‌کردند. در فرهنگ معاصر ما غالباً بزرگ‌ترین مانع، ایگو- ایده‌آل نارسیسیستی است که وابستگی به اُبژه (که معمولاً معادل -به طور خلاصه- اُبژه‌ی والدینی است) را شرایطی غیرقابل قبول و تحقیرآمیز معرفی می­‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «سخنی با کاندیداهای تازه‌کار روانکاوی»

روان‌پریشی قلمرو بالقوه‌ی زنانه است.

لکان مکررا به شباهت های میان این سه دسته اشاره کرد. لکان هربار که با یک مفهوم جدید دست و پنجه نرم می‌کرد یا روی یک دید بالینی جدید در کار بالینی تأکید می‌کرد، آن را در روان‌نژندی، روان‌پریشی و روان‌کژی به کار می‌برد. در روانکاوی، هر بار که به دیدگاه جدیدی برسید می‌توانید آن را مطابق با سه قلمرو به شکل پیچیده‌ای طبقه‌بندی کنید. بدیهی است که این سه مورد تنها قلمروهای موجود نیستند. به عنوان مثال دسته‌های بالینی دیگری مانند مرد و زن و همچنین ساختار مرد و ساختار زن وجود دارد که به وضوح تحت تاثیر سه دسته اصلی بالینی قرار دارند.

مثلا اگر لکان بگوید که روان‌کژی ویژگی مرد است، اگر ساختار دوتایی مرد و زن و ساختار سه‌گانه روان‌نژندی، روان‌پریشی و روان‌کژی را با هم ترکیب کنیم، مسائل پیچیده‌تر می‌شوند. می‌توان گفت روان‌کژی یک ویژگی مردانه است در حالی که همه‌ی بیماران روان‌پریش می‌توانند زن باشند. لکان عبارتی در رابطه با روان‌پریشی مطرح کرد که الان معروف است و اینگونه ترجمه شده است که روان‌پریشی قلمرو بالقوه‌ی زنانه است. در روان‌نژندی بین هیستری و وسواس تمایز قائل می‌شویم و معمولاً مرد و زن را به ترتیب به وسواس و هیستری مرتبط می‌دانیم. هنوز هیچ اجباری وجود ندارد که فرض بگیریم هیچ مرد هیستریکی وجود ندارد. بعضی مواقع همین‌گونه بر روان‌نژندی تمرکز می‌کنیم و در موارد دیگر تمرکزمان بر تمایز بین روان‌نژندی هیستریک و روان‌نژندی وسواس است با این شرط که فروید روان‌نژندی وسواس را به عنوان یک‌ گویش از هیستری در نظر گرفته و هیستری هسته مرکزی روان‌نژندی است. گاهی اوقات بر وجود روان‌نژندی دیگر که تحت عنوان فوبیا شناخته می‌شود تمرکز می‌کنیم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «مقدمه‌ای بر دیدگاه‌های بالینی لکان»

تی‌پلاس
بریدهٔ مقالات

افکار و عواطف در رؤیاها

برای بیون، رویاها نگهبانان جذب و پردازش افکار و عواطف در طول خواب هستند. این پردازش به شکل «تفکر» ناآگاه (فانتزی ناآگاه) و افکار رویاگونه درمی‌آید، که ساز و برگ تولید «افکار» آگاهانه و ظرفیت «تفکر و نمادسازی» در حیات بیداری همتای آن‌هاست. آن چه که به نظر می‌رسد در این جا با آن مواجه‌ایم ایده‌ی بدیع رویا به مثابه چیزی به هدف پردازش است، به ویژه، قسمی از تابع پردازش دانش برای تجربیات هیجانی.

چنین مفهوم معرفت‌شناسانه ماهیتا با این نظریه فرق دارد که رویا توسط کار-رویا که رویای پنهان را به رویای آشکار تبدیل می‌کند پدید می‌آید. فروید به معماری رویاها و رویا دیدن علاقه‌مند بود اما بیون ادعا می‌کرد کار-رویا تنها سویه‌ی کوچکی از رویا است، و از این رو بر عملکرد دانشی رویا تأکید می‌‌نهد که رویا دیدن را به برساخت روایاتی با دلالت نهان و آشکار محدود نمی‌کند. با این حال، وقتی بیون اعلام می‌کند که یک رویا می‌تواند آن قدر اضطراب‌آور باشد که نتوان رویایش را دید، معتقدم که از مفهوم سرکوب استفاده می‌کند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «نظریه‌ی رویاهای بیون»

وضعیت تکانه–کشش

یکی از بیماران من، که زمانی در این تکنیک استاد بود، یک روز بعد از ارائه توصیف جامع منطقی از وضعیت تکانه–کشش، که احساس می‌کرد در آن قرار گرفته است، به من گفت: «خوب، در این مورد چه کاری می‌خواهید بکنید؟» در پاسخ، توضیح دادم که پرسش واقعی این بود که خودش قصد داشت چه کاری در این مورد انجام دهد. همانطور که انتظار می‌رفت، این پاسخ، خیلی او را دستپاچه کرد. او به این دلیل ناراحت شد که به طور ناگهانی با مسئله واقعی تحلیل و زندگی‌اش روبرو شده بود.

اینکه فرد چگونه می‌خواهد از شر تکانه–تنش خود خلاص شود، همانطور که قبلاً بیان شد، به طور کاملاً مشخصی مسئله مربوط به روابط اُبژه‌ای است، اما به همان اندازه، مسئله‌ی مربوط به شخصیت نیز است، زیرا یک رابطه اُبژه‌ای لزوماً شامل یک سوژه (subject) و یک اُبژه است. بنابراین، تئوری روابط اُبژه‌ای به ناچار ما را به این موقعیت سوق می‌دهد که، اگر نتوان «تکانه‌ها» را جدا از اُبژه‌ها در نظر گرفت، چه بیرونی و چه درونی، نمی‌توان آنها را جدا از ساختارهای ایگو نیز در نظر گرفت.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «روانشناسی تکانه و محدودیت‌های آن»

مادر مرده

طبق نظر گرین، ناپدید شدن ناگهانی مادر در افسردگی، زمانی که کودک حدود دو سال دارد، یک «حفره» —نوعی غیبت یا مردگی—در بطن نمودِ مادرانه‌ای ایجاد می‌کند که تا پیش از این یکپارچه بوده است. در ابتدا، کودک تلاش خواهد کرد «مادر مرده» را با استفاده از ابزاری زنده کند که به نظر می‌رسد به امیال ممنوع مربوط می‌شوند، امیال اودیپی، شهوانی و عاشقانه، اما کودک به چیزی اساسی‌تر نیاز دارد، و بعد از مدتی، وقتی این شیوه‌ها کاملاً شکست خوردند، کودک با غیبتِ مادر همانندسازی می‌کند، یعنی با خودِ «حفره»، و تعمداً آن را در درونِ خود قرار می‌دهد و به این ترتیب، یک مردگی یا غیبت درونی ایجاد می‌کند، حفره‌ای در نمود کودک از خویشتن.

بنا به گفته‌ی گرین، این همانندسازیِ تعمدی با غیبتِ مادر، یک «همانندسازیِ انعکاسی» است، یک تلفیق دهانیِ تمام‌عیار، و «یک تقلید، با هدفِ مالکیتِ ابژه‌ (ابژه‌ای که دیگر امکان مالکیت آن وجود ندارد) از طریق بدل شدن به آن، نه بدل شدن به چیزی شبیه به آن، بلکه بدل شدن به خودِ آن ابژه.»

بخش‌هایی از مقاله‌ی («کالبد تهی»: مادر مرده، کودکِ مرده، تحلیل‌گرِ مرده)

تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک

آرزوهای اُدیپال چنان آسیب‌زا و گناه‌آلودند که در زندگی بزرگسالی ناهشیار، ناشناخته و حل نشده باقی می‌مانند. بنابراین در روابط دگرجنسگرایانه بزرگسالان در دسترس نیستند، اگرچه احساس گناه فراگیر در آن‌ها منجر به یک نیاز ناهشیار برای تنبیه و مجازات خواهد شد؛ همانند تسلیم مازوخیستی به یک شریک سادیستیک، یا مجازات خود با سقط جنین ناخواسته در یک بارداری که آرزویش را داشته‌اند. دوسوگرایی طبیعی زن باردار نسبت به جنین و اینکه آن جنین نماینده چه کسی است، احتمالاً با آرزوهای گناه‌ آلود، ناشناخته و حل نشده دختر کوچک نسبت به یک اُبژه جنسی ممنوعه تقویت می‌شود.

سقط خودبه‌خودی که زندگی را از جنین می‌گیرد، می‌تواند برای این تعارض روانی، یک راه حل روان-تنی فراهم کند. اگر بیمار در دوران بارداری تحت جلسات درمان تحلیلی باشد، تجزیه و تحلیل تعارض‌های وی می‌تواند در بعضی موارد منجر به بارداری موفقیت آمیز و تولد یک کودک گردد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «چشم‌انداز روانکاوانه به بارداری، سقط جنین برنامه‌ریزی‌شده و سقط جنین ناخواسته»

رابطه‌ی نابهنگام با روانکاو

رابطه با روانکاو، نابهنگام، ناگهانی و به شدت وابسته است. هنگامی که بیمار آن را تحت فشار غرایز زندگی یا مرگ گسترش می‌دهد، دو جریان همزمانِ پدیده‌ها آشکار می‌شود:

جریان اول، همانندسازی فرافکنانه با روانکاو به عنوان یک اُبژه است که با حالات گیج‌کننده‌ی دردناک مانند آنچه که روزنفلد توصیف کرده است، بیش از حد فعال می‌شود.

جریان دوم، فعالیت‌های ذهنی و سایر فعالیت‌هایی که از طریق آنها تکانه غالب، اعم از غرایز زندگی یا غرایز مرگ، تلاش می‌کند تا خودش را بیان کند، به یکباره و از طریق تکانه‌ای که به طور موقت تابع است، در معرض آسیب قرار می‌گیرند.

بیمار تحت‌الشعاع آرزویش برای فرار از حالات گیج‌کننده و سردرگم از آسیب تلاش می‌کند تا رابطه محدود را بازیابی کند؛ دوباره انتقال بدون هیچ ویژگی خاصی قدرت می‌گیرد. فرقی نمی‌کند که بیمار مستقیماً از کنار من بگذرد و به گونه‌ای که انگار اصلاً متوجه حضور من نشده است، وارد اتاق مشاوره شود، یا رفتاری  پرحرارت، یا دل‌مرده از خود نشان دهد، این رابطه‌ی محدود حتمی است. محدودیت و گسترش در طول دوره تحلیل جایگزین هم می‌شوند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «رشد اندیشه‌ی اسکیزوفرنیک»

تحمل آنالیست

بیمار نارسیستیک تمایل دارد نسبت به خاطره‌ی فاکس-پس با شرم و خودتنبیهی خیلی زیاد واکنش نشان دهد. ذهنش بارها و بارها به آن لحظه‌ی دردناک برمی‌گردد و تلاش می‌کند واقعیت آن حادثه را به صورت جادویی پاک کند. به طور همزمان بیمار احتمالاً به منظور پاک کردن خاطره‌ی آزاردهنده به این روش، با خشم آرزو می‌کند که از شر خودش خلاص شود. در تحلیل شخصیت‌های نارسیستیک این لحظات بسیار مهم‌اند. آنها برای بازگو کردن تکراری این صحنه‌های دردناک و برای عذابی که اغلب به نظر می‌رسد رخدادی بی اهمیت است که بر آنها گذشته، تحمل آنالیست را می‌خواهند.

برای دوره‌های طولانی آنالیست باید در عدم تعادل روانی ایجاد شده به خاطر آنچه که مراجع از آن رنج می‌کشد، مشارکت همدلانه داشته باشد، او باید برای خجالت دردناکی که بیمار کشیده و برای خشم او از اینکه آن عملی که رخ داده است قابل خنثی شدن نیست، فهم و درک خود را نشان بدهد. سپس کم کم می‌توان به پویایی موقعیت نزدیک شد و مجدد با واژه‌های پذیرا آرزوی بیمار برای تحسین شدن و نقش مزاحم بزرگ‌منشی و نمایشگری کودکی‌اش را شناسایی کرد. بزرگ‌منشی و نمایشگری کودکی نباید محکوم شوند. از یک طرف، آنالیست باید به بیمار نشان دهد که چطور مداخله‌ی تقاضاهای تعدیل نشده کودکی‌‌اش اینجا باعث خجالت واقعی او می‌شود و البته از طرفی دیگر، همانطور که در زمینه‌ی بازسازی‌های ژنتیک درمانگر به صورت همدلانه عمل می‌کند در اینجا نیز باید پذیرشی دلسوزانه در خصوص برحق بودن این تلاش‌ها وجود داشته باشد.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «وضعیت‌های تروماتیک در بیماران نارسیسیستیک»

مدیریت زندگی اروتیک

باید دانست که هر فرد، به واسطه کنش مشترک خلق و خوی ذاتی خود و تاثیراتی که در سال‌های اولیه زندگی‌اش روی او اعمال شده، شیوه‌ای مخصوص به خود را برای مدیریت زندگی اروتیک خود اکتساب کرده است – یعنی، در پیش‌شرط‌هایی که برای عاشق شدن وضع می‌کند، در رانه‌هایی که ارضا می‌نماید و در هدف‌هایی که در سیر آن، برای خود تعیین می‌کند. این موجب چیزی می‌شود که می‌توان به عنوان یک کلیشه (یا چندین قالب) توصیف کرد، که در طول زندگی فرد، مرتباً در حال تکرار هستند – دائماً از نو تجدید می‌شوند، تا آنجا که شرایط بیرونی و طبیعت اُبژه‌های عشقِ در دسترس او اجازه دهند، که بی‌شک کاملاً مصون از تغییر در مواجهه با تجربیات اخیر نیست.

مشاهدات ما نشان داده است تنها بخشی از این برانگیختگی‌ها که سیر زندگی اروتیک را تعیین می‌کنند دستخوش فرایند کامل رشد روانی می‌شوند. این بخش به سوی واقعیت معطوف است، و در دسترس شخصیت هشیار قرار داشته، و بخشی از آن را شکل  می‌دهد. بخش دیگری از این برانگیختگی‌های لیبیدویی در طول رشد بی‌تغییر باقی مانده‌اند؛ آن‌ها از شخصیت هشیار و از واقعیت دور نگه داشته می‌شوند، و یا از گسترش بیشتر آن‌ها جز در فانتزی، جلوگیری می‌شود یا به طور کامل در ناهشیار می‌مانند به طوری که برای هشیاریِ شخصیت ناشناخته‌اند. اگر نیاز کسی برای عشق از طریق واقعیت به طور کامل ارضا نشود، او به ناچار به هر شخص جدیدی که ملاقات می‌کند با اندیشه‌های پیش‌نگرانه لیبیدویی نزدیک می‌شود؛ و بسیار محتمل است که هر دو بخش لیبیدوی او، بخشی که قادر به هشیار شدن است همراه با بخش ناهشیار، در شکل دادن این نگرش سهم داشته باشند.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «پویایی‌های انتقال»

محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریب

بنا بر اظهارات فروید یکی از همراهانِ تنفر از واقعیت، فانتزی‌های حملات سادیستیک نوزاد روان‌پریش به سینه است که ملانی کلاین به عنوان بخشی از مرحله پارانوئید–اسکیزوئید توصیف کرده است (کلاین، ۱۹۴۶). می‌خواهم تاکید کنم که در این مرحله، روان‌پریش اُبژه‌هایش را تقسیم می‌کند، و همزمان همه آن قسمت‌های شخصیت او، که موجب آگاهی‌اش از آن بخش از واقعیت می‌شود که از آن تنفر دارد، به بخش‌های بسیار دقیق تبدیل می‌شود، زیرا این همان چیزی است که نقش عمده‌ای در احساسات روان‌پریشی دارد که نمی‌تواند اُبژه‌هایش یا ایگوی خود را بازیابی کند. در نتیجه‌ی این حملات دوپاره‌سازی، همه آن ویژگی‌های شخصیتی که باید روزی پایه و اساسی برای درک شهودی خودش و دیگران باشند، از همان ابتدا به خطر می‌افتند.

همه آن کارکردهایی که فروید به عنوان وجود (being) توصیف می‌کند، در مرحله بعد، پاسخی رشدی به اصل واقعیت است، یعنی، آگاهی از تاثیرات حسی، توجه، حافظه، قضاوت، تفکر، به شکل‌های نیمه‌تمام (نوپایی) که ممکن است در آغاز زندگی داشته باشند، دوپاره‌سازی سادیستیک حملات خالی‌کننده که منجر به چندپاره‌سازی دقیق وجود آنها می‌شود، علیه آنها گسترش می‌یابند، و سپس از شخصیت بیرون رانده می‌شود تا در اُبژه‌ها نفوذ کند، یا اُبژه‌ها را دربر بگیرند. در فانتزی بیمار، ذرات بیرون رانده شده‌ی ایگو به یک وجود مستقل و غیرقابل کنترل سوق داده می‌شوند، که یا توسط اُبژه‌های خارجی احاطه شده‌اند یا شامل آن‌ اُبژه‌های خارجی هستند؛ آنها همچنان به کارکردهایشان ادامه می‌دهند، گویا تجربه‌ای سخت متحمل شده‌اند که هدف آن، فقط افزایش تعداد آنها و تحریک دشمنی آنها با آن روانی است که بیرون انداخته‌اند. در نتیجه، بیمار احساس می‌کند در محاصره‌ی اُبژه‌های عجیب و غریبی است که اکنون ماهیت آنها را توصیف می‌کنم.

زندگی نزیسته

همه‌ی ما جنبه‌های نزیسته‌ای در زندگی خود داریم که از وقایع اولیه‌ی زندگی‌مان نشات گرفته‌اند و تجربه‌ی آنها برایمان بسیار دردناک است. این رویدادهای زندگی نشده به صورت محدودیت‌هایی در شخصیت ما باقی می‌مانند.

این محدودیت‌ها را در وجوه مختلفی از زندگی تجربه می‌کنیم، مثلا در سخاوت و شفقت یا در عشق ورزیدن به همسر، فرزندان، والدین، ​​دوستان، بیماران و دانش‌آموزانمان یا در کمک به افرادی که آنها را نمی‌شناسیم امّا اگر عشقی را در درونمان تجربه کنیم می‌توانیم به آنها اهدا کنیم.

معتقدم که ما همیشه در عمل رؤیاورزی درگیر کار روانشناختی ناهشیاری هستیم (چه در بیداری و چه در خواب، چه به تنهایی و چه با دیگران) که به ما کمک می‌کند بهتر بتوانیم جنبه‌های نزیسته پیشین زندگی‌مان را دربربگیریم.

بخش‌هایی از مقاله‌ی «تأملاتی در باب انجام روان‌کاوی»

مرگ پدیداری

اکثر ایده‌های من ملهم از بیماران هستند که دِین خودم به آن‌ها را اعتراف می‌کنم. عبارت «مرگ پدیداری» را به یکی از این افراد وامدار هستم. آنچه در گذشته اتفاق افتاد مرگ به مثابه یک پدیدار بود، اما نه به مثابه نوعی واقعیت که مشاهده می‌کنیم. بسیاری از زنان و مردان عمر خود را صرف این پرسش می‌کنند که آیا با خودکشی راه‌حلی می‌یابند، خودکشی به معنای فرستادن بدن به مرگی که از پیش برای روان اتفاق افتاده است. با این حال، خودکشی نه پاسخ بلکه نشان یأس است. من اکنون برای نخستین بار می‌فهمم که منظور بیمار اسکیزوفرنیک من (که خودش را کشت) چه بود وقتی گفت: «تمام آن‌چه از شما می‌خواهم انجام دهید این است که به من کمک کنید برای دلیل درستی مرتکب خودکشی شوم به جای آنکه برای دلیلی اشتباه این کار را بکنم».

بخش‌هایی از مقاله‌ی «ترس از فروپاشی»

Back To Top
×Close search
Search