skip to Main Content
خوانش تازه‌ای از ریشه‌های نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای

خوانش تازه‌ای از ریشه‌های نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای

خوانش تازه‌ای از ریشه‌های نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای

خوانش تازه‌ای از ریشه‌های نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای

عنوان اصلی: A new reading of the origins of object‐relations theory
نویسنده: تامس آگدن
انتشار در: نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی
تاریخ انتشار: ۲۰۰۲
تعداد کلمات: ۸۱۵۲ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۴۷ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

خوانش تازه‌ای از ریشه‌های نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای

نویسنده خوانشی از “ماتم و مالیخولیا”[۱]ی فروید ارائه می‌دهد که در آن نه‌تنها ایده‌هایی را که فروید معرفی می‌کرد، بلکه نحوه‌ی اندیشیدن/نوشتن او را در این اثر جریان‌ساز بررسی می‌نماید. نویسنده نشان می‌دهد که فروید چگونه از کاوش خود در عملکرد ناخودآگاه ماتم و مالیخولیا برای ارائه و بررسی برخی از اصول اساسی یک مدل بازنگری‌شده از ذهن (که بعدها “نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای” نام گرفت) استفاده کرد. اصول اساسی این مدل بازنگری‌شده که در اثر نوشته‌شده در سال ۱۹۱۷ معرفی شد، عبارتند از: (۱) این ایده که ناخودآگاه تا حد زیادی حول روابط اُبژه‌ی درونی و مستحکم بین بخش‌های جداشده و جفت‌شده‌ی ایگو تنظیم شده است؛ (۲) این مفهوم که با کمک جایگزینیِ رابطه‌ی اُبژه‌ی خارجی با یک رابطه‌ی اُبژه‌ی درونی خیالی و ناخودآگاه، می‌توان از درد روانی مصون ماند؛ (۳) این ایده که پیوستگی‌های آسیب‌شناختی عشقِ آمیخته با نفرت از قوی‌ترین پیوندهایی است که اُبژه‌های درونی را به اُبژه‌ای دیگر، در حالتی از اسارت متقابل[۲]، مقید می‌کند. (۴) این مفهوم که آسیب‌شناسی روانی روابط اُبژه‌ی درونی اغلب مستلزم استفاده از تفکر همه‌توان است، به‌حدی که گفتگوی بین دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه و دنیای تجربه‌ی حقیقی با اُبژه‌های بیرونی واقعی را قطع ‌کند؛ و (۵) این ایده که دوسوگرایی در روابط بین اُبژه‌های درونی ناخودآگاه نه‌تنها تعارض عشق و نفرت، بلکه تعارض بین تمایل به ادامه‌ی زنده بودن در روابط اُبژه‌ای و میل به هماهنگ بودن با اُبژه‌های درونی مُرده را نیز در برمی‌گیرد.

واژه‌های کلیدی: ماتم، مالیخولیا، افسردگی، نارسیسیزم، همانندسازی

بعضی نویسنده‌ها آنچه را که فکر می‌کنند، می‌نویسند؛ نویسنده‌های دیگر به آنچه که می‌نویسند، فکر می‌کنند. به نظر می‌رسد گروه دوم فکر کردن را در همان کار نوشتن انجام می‌دهند، انگار که افکار از پیوند قلم و کاغذ پدیدار می‌شوند و اثر همچنان که نوشته می‌شود، به طرز شگفت‌آوری نمایان می‌شود. فروید در بسیاری از مهم‌ترین کتاب‌ها و مقالاتش، از جمله “ماتم و مالیخولیا” (a1917) از نویسندگان گروه دوم بود. فروید در این آثار هیچ تلاشی برای پنهان‌کاری نمی‌کند، برای مثال، آغازهای نادرستش، تردیدهایش، واژگونی‌های تفکراتش (که اغلب در اواسط جمله رخ می‌دهند)، و کنار گذاشتن ایده‌هایی که در حال حاضر مجاب‌کننده هستند، چون به نظرش بیش از حد نظری و فاقد اساس بالینی کافی بودند، هیچکدام را پنهان نمی‌کند.

میراثی که فروید به جا گذاشت، فقط مجموعه‌ای از ایده‌ها نیستند، بلکه چیزی است که به اندازه‌ی آن ایده‌ها مهم و از آنها جدانشدنی است، یعنی روش جدیدی برای تفکر در مورد تجربه‌ی انسانی که شکل جدید و بسیار مهمی از سوژه‌بودگی انسانی را نمایان کرد. هر یک از نوشته‌های او در زمینه‌ی روانکاوی، از این نظر، همزمان توضیحی برای مجموعه‌ای از مفاهیم و اثباتی برای روش جدید تفکر درباره‌ی خودمان و تجربه‌ی خودمان است.

به دو دلیل تصمیم گرفتم نگاهی از نزدیک به “ماتم و مالیخولیا”ی فروید بیندازم. اول این که، من این اثر را یکی از مهم‌ترین آثار فروید می‌دانم، چون برای اولین بار به نحوی روشمند خطی فکری را ایجاد کرد که بعدها “نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای”[۳] نام گرفت (فیربرن، ۱۹۵۲). این خط فکری در شکل‌گیری روانکاوی از سال ۱۹۱۷ به بعد نقش مهمی ایفا کرده است. دوم این که، متوجه شده‌ام که پرداختن به نوشتار فروید از نزدیک، به هنگام نوشتنِ “ماتم و مالیخولیا” فرصت فوق‌العاده‌ای فراهم می‌کند که نه‌تنها به تفکر فروید گوش دهیم بلکه علاوه بر آن از طریق این نوشته، به همراه او وارد فرایند این تفکر شویم. به این ترتیب، خواننده می‌تواند چیزهای زیادی در مورد ویژگی‌های بارز این شکل جدید تفکر (و سوژه‌بودگیِ منتج از آن) که فروید در این مقاله در حال خلق آن بود، یاد بگیرد.[۴]

فروید “ماتم و مالیخولیا” را در اوایل سال ۱۹۱۵، دوره‌ای که برایش پر از تحولات بزرگ فکری و احساسی بود در کمتر از سه ماه نوشت. اروپا در گیرودار جنگ جهانی اول بود. دو پسر فروید، با وجود مخالفت او برای خدمت سربازی داوطلب شدند و در خط مقدم جنگیدند. فروید در همان زمان درگیر تحریک فکری شدید بود. در سال‌های ۱۹۱۴ و ۱۹۱۵، ۱۲ مقاله نوشت که نمایانگر اولین بازنگری بزرگ او در تئوری روانکاوی از زمان چاپ تفسیر رویاها (۱۹۰۰) بود. قصد او این بود که این مقالات را در قالب کتابی با عنوان مقدماتی بر فراروانشناسی[۵] منتشر کند. او امیدوار بود این مجموعه “مبنای نظری پایداری برای روانـکاوی فراهم کند” (فروید، به نقل از استرِیچی، ۱۹۵۷، ص ۱۰۵).

در تابستان ۱۹۱۵، فروید به فرنتسی نوشت: «دوازده مقاله، می‌شود گفت، آماده‌اند» (گی، ۱۹۸۸، ص ۳۶۷). همانطور که از عبارت “می‌شود گفت”[۶] برمی‌آید، فروید نسبت به چیزهایی که نوشته بود، بدگمان بود. تا به امروز فقط پنج تا از این مقالات -که همگی مقالاتی پیشتاز بودند- منتشر شده‌اند: “غرایز و دگرگونی‌های آنها”، “واپس‌رانی”[۷] و “ناخودآگاه”، در سال ۱۹۱۵ در مجلات به چاپ رسیدند. “ضمیمه‌ی فراروانشناختی بر تئوری رویاها”[۸] و “ماتم و مالیخولیا”، با این که در سال ۱۹۱۵ کامل شده بودند، تا سال ۱۹۱۷ چاپ نشدند. فروید هفت مقاله‌ی دیگر را نابود کرد، به فرنتسی گفته بود این مقالات “سزاوار حذف و خاموشی هستند” (گی، ۱۹۸۸، ص ۳۷۳). هیچ یک از این مقالات حتی به نزدیک‌ترین دوستانش هم نشان داده نشدند. دلایل فروید برای “مسکوت گذاشتن” این مقالات همچنان از رازهای تاریخ روانکاوی هستند.

در بحثی که در ادامه می‌آید، پنج بخش از متن “ماتم و مالیخولیا” را برگزیده‌ام که هر کدام در درک تحلیلی عملکرد ناخودآگاه ماتم و مالیخولیا نقشی مؤثر دارند؛ همزمان، روش فروید را در استفاده از اکتشاف ظاهراً کانونی این دو حالت روانشناختی به عنوان ابزاری برای معرفی -هم ضمنی و هم صریح- مبناهای تئوری روابط اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه بررسی می‌کنم.[۹]

I

صدای منحصر‌به‌فرد فروید در جمله‌ی آغازین “ماتم و مالیخولیا” طنین‌انداز می‌شود: «از آنجا که ما رویاها را به عنوان پیش‌الگویی در زندگی بهنجار اختلال‌های روانی نارسیسیستیک به کار برده‌ایم، اکنون تلاش خواهیم کرد با مقایسه‌ی مالیخولیا با تأثیر بهنجار ماتم، ماهیت مالیخولیا را کمی روشن‌تر کنیم» (ص ۲۴۳).

صدایی که از نوشتار فروید به گوشمان می‌رسد، به طرز چشمگیری در تمام بیست و سه جلد ویرایش استاندارد ثابت است. این صدایی است که هیچ روانکاو دیگری با آن ننوشته است، چون هیچ روانکاو دیگری حق آن را نداشته است. صدایی که فروید خلق می‌کند، صدای پدر بنیانگذار یک رشته‌ی جدید است.[۱۰] در همین جمله‌ی آغازین، چیزی بسیار استثنایی می‌توان شنید که ما مرتب آن را در خوانش آثار فروید نادیده می‌گیریم: در طول بیست سال پیش از نوشتن این جمله، فروید نه‌تنها یک سیستم مفهومی انقلابی خلق کرده، بلکه خود زبان را هم تغییر داده بود. مشاهده‌ی این که تقریباً هر کلمه از این جمله‌ی آغازین، به دست فروید، معنایی جدید و مجموعه‌ای جدید از روابط نه‌تنها با هر کلمه در این جمله بلکه با کلمات بی‌شمار این زبان در کل به دست آورده، به نظر من مبهوت‌کننده است. برای مثال، کلمه‌ی “رویاها” که شروع کننده‌ی جمله است، واژه‌ای است که لایه‌هایی غنی از معنا و رمز‌ و‌ راز با خود دارد که تا پیش از انتشار تفسیر رویاها (۱۹۰۰) وجود نداشتند. در این واژه که یک بار دیگر توسط فروید خلق شد، اشاره‌هایی به موارد زیر متمرکز شده‌اند: (۱) دریافتی از یک دنیای درونی ناخودآگاه و واپس‌رانده‌شده که با قدرت اما غیرمستقیم بر تجربه‌ی آگاهانه نیرو وارد می‌کند و برعکس؛ (۲) دیدگاهی که میل جنسی از زمان تولد حاضر است و در غرایز جسمانی‌ای ریشه دارد که خود را با تمایلات ناخودآگاه و جهانیِ زنا با محارم، فانتزی‌های مربوط به پدرکشی و ترس از تلافی آن به شکل ناقص کردن اندام‌های جنسی بروز می‌دهند؛ (۳) پذیرفتن نقش رویابینی به عنوان گفتگویی اساسی بین جنبه‌های ناخودآگاه و پیش‌آگاه خودمان؛ و (۴) مفهوم‌سازی مجدد و بنیادی از نمادشناسی انسانی -همزمان جهانی و به‌شدت ویژه‌خویانه[۱۱] نسبت به داستان زندگی هر فرد. البته این فهرست فقط گزیده‌ای از معناهایی است که کلمه‌ی “رؤیا” -وقتی دوباره توسط فروید ساخته شد- تداعی می‌کند.

به همین ترتیب، کلمات “زندگی بهنجار”، “اختلالات روانی” و “نارسیسیستیک” با هم و با واژه‌ی “رؤیا” به گونه‌ای صحبت می‌کنند که مسلماً بیست سال پیش از آن نمی‌توانست اتفاق افتاده باشد. نیمه‌ی دوم جمله نشان می‌دهد که دو کلمه‌ی دیگری که بیانگر جنبه‌هایی از تجربه‌ی انسانی هستند، در این مقاله از نو ساخته خواهند شد: “ماتم” و “مالیخولیا”.[۱۲]

منطق استدلال اصلی “ماتم و مالیخولیا” زمانی شروع به آشکار شدن می‌کند که فروید ویژگی‌های روانشناختی ماتم را با این نوع ویژگی‌های مالیخولیا مقایسه می‌کند: هر دو واکنش‌هایی به فقدان هستند و شامل “رویگردانی‌های شدید از نگرش بهنجار به زندگی” می‌شوند (ص ۲۴۳)[۱۳]. در مالیخولیا، فرد دچار اندوه عمیقاً دردناک، قطع علاقه به دنیای بیرون، از دست دادن توانایی دوست داشتن، خودداری از تمام فعالیت‌ها می‌شود، همینطور پایین آمدن احساسات مربوط به عزت‌نفس به‌حدی که با سرزنشِ خود و ناسزاگویی به خود بروز می‌یابد و با انتظار توهم‌آمیز برای مجازات به اوج خود می‌رسد (ص ۲۴۴).

فروید خاطرنشان می‌کند که همین ویژگی‌ها ماتم را مشخص می‌کنند ـ با یک استثنا: “اخلال در عزت‌نفس”. خواننده سپس فقط با نگاه به گذشته خواهد فهمید که تمام وزن فرضیه‌ای که فروید در این مقاله مطرح می‌کند، در این اظهار‌نظر ساده است که تقریباً به صورت گذرا گفته می‌شود: “اخلال در عزت‌نفس در ماتم وجود ندارد؛ غیر از این تمام ویژگی‌ها یکسان هستند” (ص ۲۴۳). همان‌طور که در رمان‌های کارآگاهی خوب می‌بینیم، تمام سرنخ‌ها برای رمزگشایی جنایت در واقع از همان اول جلوی چشم قرار دارند.

به نظر می‌رسد این مقاله در چارچوب بحث از شباهت‌ها و تفاوت‌ها ـ تنها یک تفاوت سیمپتوماتیک وجود دارد ـ بین ماتم و مالیخولیا، به یکباره به ورطه‌ی اکتشاف ناخودآگاه می‌افتد. در مالیخولیا، ممکن است بیمار و روانکاو حتی ندانند که بیمار چه چیزی را از دست داده ـ ایده‌ای قابل‌توجه از نظر عقل سلیم در سال ۱۹۱۵. حتی زمانی که فرد مالیخولیایی آگاه باشد که از فقدان[۱۴] شخصی رنج می‌برد، “او می‌داند که چه‌کسی را از دست داده اما نمی‌داند چه‌چیزی را در آن فرد از دست داده است” (ص ۲۴۵). اینجا در کلام فروید ابهام وجود دارد: آیا مالیخولیایی از نوع اهمیتی که پیوند با آن اُبژه برایش دارد، بی‌اطلاع است: آن چه چیزی است که [مالیخولیایی] با [از دست دادن] آن فرد، از دست داده. یا آیا مالیخولیایی از آنچه که در نتیجه‌ی از دست دادن اُبژه، در خودش از دست داده، بی‌اطلاع است؟ این ابهام -چه فروید آن را در نظر داشته، چه نداشته- با ظرافت مفهوم مهم همزمانی و وابستگی متقابل دو جنبه‌ی ناخودآگاه فقدان اُبژه در مالیخولیا را نشان می‌دهد. یکی به ماهیت پیوند شخص مالیخولیایی به اُبژه و دیگری به تغییر خود در پاسخ به فقدان اُبژه مربوط می‌شود.

این [عدم آگاهی شخص مالیخولیایی از چیزی که از دست داده] نشان می‌دهد که مالیخولیا به نحوی با فقدان‌‌ـ‌اُبژه که از آگاهی بیرون رانده شده مرتبط است، برعکس آن در ماتم هیچ چیز ناخودآگاهی در مورد فقدان وجود ندارد (ص ۲۴۵).

فروید در تلاش برای برای درک ماهیت فقدان ناخودآگاه اُبژه در مالیخولیا، به تنها تفاوت سیمپتوماتیک قابل‌مشاهده بین ماتم و مالیخولیا برمی‌گردد: مالیخولیایی دچار کاهش عزت‌نفس می‌شود.

در ماتم این دنیا است که ناچیز و تهی شده است؛ در مالیخولیا خودِ ایگو. بیمار ایگوی خود را به ما بی‌ارزش، ناتوان از هرگونه موفقیت و از نظر اخلاقی پست می‌نمایاند؛ او خود را سرزنش می‌کند، از خود بدگویی می‌کند و انتظار دارد طرد و مجازات شود. او قبل از هر کسی خود را تحقیر می‌کند و به حال نزدیکانش تأسف می‌خورد که با شخصی به این بی‌ارزشی در ارتباطند. او باور ندارد که تغییری در او رخ داده، بلکه انتقاد از خود را به گذشته‌ها می‌کشاند؛ می‌گوید که هرگز بهتر نبوده است (ص ۲۴۶).

مدل فروید از ذهن در اینجا، بیشتر از نظر استفاده‌ی او از زبان بازبینی می‌شود تا در بیانات نظری واضح. در این قطعه، جریانی مداوم از جفت‌شدگی‌های سوژه‌ـ‌اُبژه و من‌ـ‌به‌ من[۱۵] وجود دارد: بیمار در مقام اُبژه خودش را در مقام اُبژه سرزنش، تحقیر و بدنام می‌کند (و این سرزنش‌ها را در زمان به عقب و جلو می‌کشد). چیزی که به نظر می‌رسدـ و فقط به نظر می‌رسد ـ این است که این جفت‌شدگی‌های سوژه‌ـ‌اُبژه فراتر از آگاهی و در ناخودآگاه بی‌انتها گسترده شده و آنچه را که ناآگاهانه در مالیخولیا رخ می‌دهد و در ماتم اتفاق نمی‌افتد، به وجود می‌آورند. ناخودآگاه از این نظر مکانی استعاری است که در آن جفت‌شدگی‌های “من‌ـ‌به من” محتواهای روانشناختی ناخودآگاهی هستند که فعالانه در حمله‌ی بی‌پایان و مداوم سوژه (من) به اُبژه (به من) دخالت دارند، چیزی که ایگو (در اینجا مفهومی متغیر) را به‌حدی فرسوده می‌کند که به‌مرور “ناچیز و تهی” می‌شود.

مالیخولیایی به این دلیل بیمار است که نسبت به شخص ماتم‌زده با ناکامی‌های خود رابطه‌ی متفاوتی برقرار می‌کند. مالیخولیایی شرمی را که از شخصی که خود را “حقیر، خودخواه، [و] فریبکار” می‌داند، انتظار می‌رود، نشان نمی‌دهد، در عوض “تمایل مصرانه‌ای به برقراری ارتباط نشان می‌دهد که با خود‌ـ‌افشایی ارضاء می‌شود” (ص ۲۴۷). هر بار که فروید به بررسی عزت‌نفس پایین فرد مالیخولیایی برمی‌گردد، از آن استفاده می‌کند تا جنبه‌ای متفاوت از “عملکرد درونی” (ص ۲۴۵) و ناخودآگاه مالیخولیا را نشان دهد. این بار این مشاهده، با مجموعه معانی اضافه شده به آن، به زیربنایی مهم برای برداشتی جدید از ایگو تبدیل می‌شود که تا کنون فقط به آن اشاره شده است:

… اختلال مالیخولیایی [دیدگاهی از] ساختار ایگوی انسان ارائه می‌دهد. ما می‌بینیم که چگونه در [فرد مالیخولیایی] بخشی از ایگو به عنوان اُبژه‌ی آن، در برابر آن قرار می‌گیرد … آنچه که در اینجا با آن آشنا می‌شویم، نیرویی فعال است که معمولاً “آگاهی” نامیده می‌شود … و ما باید شواهدی پیدا کنیم که نشان دهند می‌تواند توسط خودش بیمار شود (ص ۲۴۷).

در اینجا فروید ایگو را به چندین روش بازنگری می‌کند. این بازبینی‌ها در کنار هم اولین مجموعه‌ی اصول زیربنایی تئوری روانکاوانه‌ی در حال پیدایش فروید در مورد روابط اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه را تشکیل می‌دهند: نخست، ایگو که اکنون ساختاری روانی با اجزاء (“بخش”) خودآگاه و ناخودآگاه است، می‌تواند دوپاره شود؛ دوم، جنبه‌ی جداشده‌ی ناخودآگاهی از ایگو توانایی تولید مستقل افکار و احساسات را دارد ـ در مورد عاملیت انتقادی[۱۶]، این افکار و احساسات گونه‌ای خویشتن‌نگر[۱۷] قضاوت‌گر و اخلاق‌گرا هستند؛ سوم، بخشی جداشده از ایگو می‌تواند وارد رابطه‌ای ناخودآگاه با بخش دیگری از ایگو شود؛ و چهارم، جنبه‌ی جدا شده‌ای از ایگو می‌تواند یا سالم باشد یا آسیب‌شناختی.

II

این مقاله به طرز مطلوبی ساختاری فوگ مانند[۱۸] می‌یابد، چون فروید دوباره -اما به روشی جدید- تنها تفاوت سیمپتوماتیک بین ماتم و مالیخولیا را از سر می‌گیرد:

اگر کسی با حوصله به اتهام‌های فراوان و متنوع فرد مالیخولیایی گوش بسپارد، در پایان نمی‌تواند از این تأثیر اجتناب کند که اغلب خشن‌ترین آنها خیلی کم در مورد خود بیمار صدق می‌کند، بلکه با اصلاحات ناچیزی با شخص دیگری همخوانی دارند، شخصی که بیمار دوست دارد یا دوست می‌داشته یا باید دوست داشته باشد … بنابراین ما راه دستیابی به تصویر بالینی را می‌یابیم: مشاهده می‌کنیم که سرزنشِ خود رویکردی در برابر اُبژه‌ی عشق [۱۹] است که از آن به ایگوی خود بیمار تغییر مسیر داده است (ص ۲۴۸).

بنابراین، فروید که گویی همچنان که می‌نویسد حدت مشاهده‌اش را بالا می‌برد، چیزی را می‌بیند که قبلاً متوجهش نشده بود ـ این که انبوه اتهام‌هایی که فرد مالیخولیایی به خود وارد می‌کند، نشانگر حمله‌هایی است که ناخودآگاه به سمت اُبژه‌ی عشق جابجا شده‌اند. این مشاهده نقطه‌ی شروعی است که ادامه‌ی آن به مطرح شدن مجموعه‌ی دوم از عناصر تئوری فروید درباره‌ی روابط اُبژه‌ای منجر شد.

فروید، با در نظر گرفتن سرزنش‌های ناخودآگاه فرد مالیخولیایی نسبت به اُبژه‌ی عشق، موضوعی را که پیش‌تر در بحث خود مطرح کرده بود، از سر می‌گیرد. مالیخولیا اغلب کشمکشی روانشناختی را در بر می‌گیرد که شامل احساسات دوسوگرایانه نسبت به اُبژه‌ی عشق می‌شود، مانند “مورد دختری که نامزدش رهایش کرده است” (ص ۲۴۵). فروید در مورد نقش دوسوگرایی در مالیخولیا توضیح مفصل‌تری می‌دهد و چنین نتیجه‌گیری می‌کند که افراد مالیخولیایی، با وجود پافشاری بر بی‌ارزشی خود کمترین تواضعی نشان نمی‌دهند “و همواره طوری به نظر می‌رسند که انگار ناچیز شمرده شده‌اند و به‌شدت ناعادلانه با آنها رفتار شده است” (ص ۲۴۸). حس شدید استحقاق و بی‌عدالتی در آنها “فقط به این دلیل امکان‌پذیر است که واکنش‌هایی که در رفتار آنها نمایان شده، از یک منظومه‌ی ذهنیِ طغیان ناشی شده که در ادامه طی فرایندی خاص، به حالت در‌هم‌شکسته‌ی مالیخولیا اضافه شده است” (ص ۲۴۸).

به نظر من چنین می‌آید که منظور فروید این است که مالیخولیایی نسبت به اُبژه احساس برآشفتگی[۲۰] (چیزی خلاف انواع دیگر خشم) می‌کند، چون او را ناامید کرده و در حق او “بی‌عدالتی” بزرگی انجام داده است. این اعتراض/طغیان هیجانی در مالیخولیا در نتیجه‌ی “فرایندی خاص”، در هم شکسته می‌شود. تشریح آن فرایند خاص بخش زیادی از باقی‌مانده‌ی “ماتم و مالیخولیا” را به خود اختصاص می‌دهد.

خواننده می‌تواند در جمله‌ای که در زیر می‌آید، هیجان آشکار فروید را احساس کند:

“در بازسازی این فرایند [تحول‌آفرین][۲۱] هیچ مشکلی وجود ندارد” (ص ۲۴۸). ایده‌ها کم‌کم قابل‌فهم می‌شوند. وضوحی نسبی از پیچ‌خوردگیِ مشاهدات به ظاهر متناقض، برای مثال، ترکیب محکومیت شدید خویشتن و برآشفتگی خود‌ درستکار‌ پندارانه‌ی[۲۲] پر سروصدا، پدیدار می‌شود. فروید با توضیح دقیق فرایندی روانشناختی که موجب حرکت فرد مالیخولیایی از طغیان (علیه بی‌عدالتی‌ای که متحمل شده) به سوی حالت در‌هم‌شکسته می‌شود، با مهارتی فوق‌العاده مفهومی کاملاً جدید از ساختار ناخودآگاه را ارائه می‌دهد:

انتخاب اُبژه[۲۳]، دلبستگی لیبیدو به شخصی خاص، زمانی [برای مالیخولیایی] وجود داشته است؛ سپس، به خاطر بی‌اعتنایی واقعی یا ناامیدی‌ای که سرچشمه‌اش فرد مورد علاقه است، رابطۀ‌ـ‌اُبژه‌ای از هم پاشیده شده. نتیجه‌ی آن، نتیجه‌ی بهنجارِ روگردانی لیبیدو [انرژی عاطفی عشق ورزیدن] از این اُبژه و جایگزینی آن با یکی دیگر نبود … [بلکه] ثابت شد که سرمایه‌گذاری‌ـ‌اُبژه [سرمایه‌گذاری احساسی روی اُبژه] قدرت کمی برای مقاومت [توانایی کم برای ادامه‌ی پیوند با اُبژه] داشته و به پایان رسیده است. اما لیبیدوی آزاد با اُبژه‌ی دیگری جابجا نشد؛ به سمت ایگو عقب‌نشینی کرد. در آنجا … [سرمایه‌گذاری احساسی عشق ورزیدن که از اُبژه کناره گرفته] صرف ایجاد همانندسازی [بخشی از] ایگو با اُبژه‌ی رهاشده ‌شد. بنابراین سایه‌ی اُبژه به [بخشی از] ایگو حمله‌ور شد و ایگو از آن پس ‌توانست توسط عاملیت خاصی [بخش دیگری از ایگو] قضاوت شود، گویی که یک اُبژه بود، اُبژه‌ی فراموش‌شده[۲۴]. به این ترتیب، فقدان‌ـ‌اُبژه به فقدان‌ـ‌ایگو تبدیل شد و تعارض بین ایگو و شخص مورد علاقه به یک تقسیم‌شدگی[۲۵] بین فعالیت انتقادی [بخشی از] ایگو [که بعدها سوپرایگو نامیده شد] و [بخش دیگری از] ایگو که با همانندسازی تغییر یافته [تبدیل شد] (صص ۲۴۹-۲۴۸).

این جملات نمایش به‌شدت مختصری از روشی است که فروید در این مقاله برای نوشتن/فکر کردن نظری و بالینی از لحاظ روابط بین جنبه‌های جداشده، جفت‌شده و ناخودآگاهِ ایگو (یعنی درباره‌ی روابط اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه)، شروع می‌کند.[۲۶] فروید برای اولین بار مدل تازه تصور شده و بازبینی شده‌اش از ذهن را در روایتی منسجم که با اصطلاحات نظری مرتبه‌ی بالاتری بیان شده‌اند، گردآوری می‌کند.

در این قسمت آن قدر اتفاق وجود دارد که سخت می‌توان فهمید که بحث درباره‌ی آن را از کجا باید شروع کرد. استفاده‌ی فروید از زبان به نظر من مبدأ ورودی به این لحظه‌ی حساس در رشد اندیشه‌ی روانکاوی فراهم می‌کند. تغییر مهمی در زبان مورد استفاده‌ی فروید وجود دارد که به انتقال یک بازاندیشی در مورد جنبه‌ی مهمی از مفهوم او از مالیخولیا کمک می‌کند. کلمه‌های “فقدان‌ـ‌اُبژه”، “اُبژه‌ی ازدست‌رفته” و حتی “از دست‌رفته به عنوان اُبژه‌ی عشق”، بدون اظهار‌نظری از سوی فروید، با کلمه‌های “اُبژه‌ی رهاشده” و “اُبژه‌ی فراموش‌شده” جایگزین شده‌اند.

رهاسازی اُبژه توسط مالیخولیایی (در مقابل فقدان اُبژه در ماتم‌زده) رویداد روانشناختی متناقضی را در بر می‌گیرد: اُبژه‌ی رهاشده، برای مالیخولیایی، به شکل همانندسازی با آن حفظ می‌شود: “بنابراین [با همانندسازی با اُبژه] سایه‌ی اُبژه به ایگو حمله‌ور شد …” (ص ۲۴۹). در مالیخولیا، ایگو نه با درخششِ اُبژه، بلکه (به طرز ترسناک‌تری) توسط “سایه‌ی اُبژه” تغییر می‌یابد. استعاره‌ی سایه نشان‌دهنده‌ی این است که تجربه‌ی مالیخولیایی از همانندسازی با اُبژه‌ی رهاشده، به جای لحنِ احساسی سرزنده و نیرومند از کیفیتی نحیف و دوبعدی برخوردار است. تجربه‌ی دردناک فقدان با همانندسازی مالیخولیایی با اُبژه و در نتیجه انکار جدایی از اُبژه متوقف می‌شود: اُبژه من است و من اُبژه هستم. فقدانی در کار نیست؛ اُبژه‌ای درونی (ایگوی‌ـ‌همسان‌شده‌ـ‌باـ‌اُبژه)[۲۷] با اقتدار کامل جایگزین اُبژه‌ی بیرونی (اُبژه‌ی رهاشده) می‌شود.

در نتیجه ایگو در پاسخ به رنج فقدان، بار دیگر دوپاره می‌شود و یک رابطه‌ی اُبژه‌ی درونی را شکل می‌دهد که در آن بخش جداشده‌ای از ایگو (عاملیت انتقادی) با عصبانیت (با برآشفتگی) به بخش جداشده‌ی دیگری از ایگو (ایگوی‌ـ‌همسان‌شده‌ـ‌باـ‌اُبژه) حمله می‌کند. با این که فروید با این اصطلاحات صحبت نمی‌کند، می‌توان گفت که رابطه‌ی اُبژه‌ی درونی با هدف اجتناب از احساس دردناک فقدان‌ـ‌اُبژه ایجاد می‌شود. این اجتناب از راه “معامله‌ای ناخودآگاه با شیطان” میسر می‌شود: مالیخولیایی در ازای دور شدن از رنج فقدان اُبژه، محکوم به تجربه‌ی بی‌روحی[۲۸] می‌شود که نتیجه‌ی قطع ارتباط با بخش‌های زیادی از واقعیت خارجی است. دنیای درونی مالیخولیایی با آرزوی در اسارت نگه داشتن اُبژه در قالب جانشینی تخیلی برای آن -ایگوی‌ـ‌همسان‌شده‌ـ‌باـ‌اُبژه- با قدرت شکل می‌گیرد. به تعبیری، درونی‌سازی اُبژه، آن را تا ابد اسیر فرد مالیخولیایی می‌کند و همزمان مالیخولیایی را اسیر ابدی آن می‌نماید.

خوابی که یکی از بیمارانم دیده بود، تجلی به شدت تلخ و گزنده‌ای از کیفیت یخ‌زده‌ی دنیای اُبژه‌ی درونی و ناخودآگاه مالیخولیایی به نظر می‌رسید.

بیمار، آقای کِی[۲۹]، تحلیل را یک سال بعد از مرگ همسر بیست‌ و‌ دو ساله‌اش شروع کرد. در رؤیایی که آقای کی چندین سال بعد از شروع تحلیل گزارش داد، در یک گردهمایی شرکت کرده بود که قرار بود در آن از کسی که هویتش برای او روشن نبود، تجلیل شود. همین که برگزاری مراسم شروع شد، مردی از بین حضار از جایش بلند شد و با تب و تاب درباره‌ی شخصیت خوب آقای کی و دستاوردهای مهم او صحبت کرد. وقتی حرف‌های آن مرد تمام شد، بیمار ایستاد و از تعریف و تمجیدهای او تشکر کرد، اما گفت که هدف این جلسه تجلیل از یک مهمان افتخاری است و بنابراین توجه جمع باید به او معطوف شود. در حالی که آقای کی سر جایش می‌نشست، بلافاصله شخص دیگری بلند شد و دوباره بیمار را مدتی طولانی ستایش کرد. آقای کی دوباره ایستاد، بعد از تکرار مختصر جملاتش در مورد قدردانی از مدح و ستایش، توجه حضار را بار دیگر به آن مهمان افتخاری جلب کرد. این صحنه دوباره و دوباره تکرار شد تا این که بیمار با وحشت تمام متوجه شد که این صحنه قرار است تا ابد ادامه پیدا کند. آقای کی در حالی که قلبش از وحشت به‌شدت می‌تپید، از خواب بیدار شد.

بیمار در جلسات قبل از آن خواب به من گفته بود که دیگر امیدی ندارد که اصلاً  بتواند زن دیگری را دوست بدارد و “زندگی را از سر بگیرد”. او گفت هنوز هم منتظر است همسرش هر روز ساعت شش و نیم عصر از سر کار به خانه برگردد. این را هم اضافه کرد که هر مهمانی خانوادگی بعد از مرگ او فقط فرصت دیگری است که در آن غیاب همسرش را بیشتر حس کند. او به خاطر لحن اندوهگین و پر از دلسوزی برای خودش عذرخواهی کرد.

به آقای کی گفتم که فکر می‌کنم آن رؤیا نمایانگر این حس است که او خود را زندانیِ ناتوانی‌اش در ایجاد علاقه‌ی واقعی به تجربه‌های جدید با دیگران و حتی ارزش قائل شدن برای این کار می‌بیند. در آن رؤیا، او در قالب مهمانانی که بی‌وقفه به او ادای احترام می‌کردند، چیزی را متوجه خود می‌کرد که احتمالاً علاقه‌ای بوده که به کسی خارج از خودش، کسی خارج از رابطه‌ی از دورن یخ‌زده‌ی او با همسرش، ابراز شده. در ادامه گفتم که این خیلی جالب است که به آن مهمان افتخاری اسمی داده نشده، چه برسد به هویت و ویژگی‌های انسانی‌ای که می‌توانستند کنجکاوی، سرگشتگی، عصبانیت، حسادت، رشک، دلسوزی، عشق، تحسین یا هر گونه پاسخ احساسی دیگری نسبت به شخص دیگر را برانگیزند. اضافه کردم که وحشتی که او در پایان رؤیا احساس کرد، ظاهراً بازتابی از این آگاهی او بوده که حالت ایستای حبس خود در آن چه که زندگی می‌کند، به طور بالقوه بی‌پایان است. (بخش بزرگی از این تفسیر به بحث‌های زیادی برمی‌گشت که من و آقای کی قبلاً در مورد حالت “گیرافتادن” او در دنیایی که دیگر وجود ندارد، داشتیم.) آقای کی در جواب من گفت که در حین صحبت‌های من، او بخش دیگری از آن رؤیا را به خاطر آورد؛ آن بخش از یک تصویر واحد و ساکن ساخته شده بود که در آن زنجیری سنگین به دورش پیچیده شده بود و او نمی‌توانست حتی یکی از ماهیچه‌های بدنش را تکان دهد. او گفت که از انفعال شدید آن تصویر احساس انزجار به او دست داد.

رویاها و بحثی که به دنبال داشتند، نشانگر نقطه عطفی در تحلیل بود. پاسخ بیمار به جدایی‌هایش از من بین جلسات و آخر هفته‌ها و تعطیلات، کمتر از قبل برایش مأیوس‌کننده بود. در دوران بعد از این جلسه، آقای کی متوجه شد که گاهی می‌تواند ساعت‌های زیادی بدون تجربه‌ی حس سنگینی جسمانی در سینه‌اش سپری کند، چیزی که از زمان مرگ همسرش، مدام همراهش بود.

در حالی که ایده‌ی همانندسازی ناخودآگاه مالیخولیایی با اُبژه‌ی از دست رفته/رهاشده برای فروید “راه دستیابی به تصویر بالینی” (ص ۲۴۸) مالیخولیا به شمار می‌رفت، او باور داشت که راه‌حل مشکل نظری مالیخولیا باید تناقضی مهم را به طور رضایت‌بخش حل کند:

در یک طرف، تثبیت قوی [یک پیوند احساسی شدید و در عین حال ایستا] به اُبژه‌ی عشق باید حاضر بوده باشد؛ در سمت دیگر، بر خلاف آن، سرمایه‌گذرای روانی‌ـ‌اُبژه باید قدرت مقاومت کمی داشته باشد [یعنی قدرت کم برای ادامه‌ی پیوند با اُبژه در رویارویی با مرگ واقعی یا ترس از مرگ اُبژه یا فقدان‌ـ‌اُبژه در نتیجه‌ی ناامیدی] (ص ۲۴۹).

“راه‌حل” تئوری روانکاوانه‌ی مالیخولیا که تناقض همزیستیِ تثبیت قوی به اُبژه و کمبود استحکام پیوندـ‌اُبژه را حل و فصل می‌کند، به نظر فروید در مفهوم نارسیسیزم نهفته است: “به نظر می‌رسد این تناقض حاکی از این است که انتخاب‌ـ‌اُبژه بر مبنایی نارسیسیستیک انجام شده، بنابراین سرمایه‌گذاری روانی‌ـ‌اُبژه، زمانی که مانعی بر سر راهش قرار می‌گیرد، می‌تواند به سمت نارسیسیزم واپس رود” (ص ۲۴۹).

تئوری نارسیسیزم فروید، که وی آن را تنها چند ماه قبل در مقاله‌ی “درباره‌ی نارسیسیزم: مقدمه”[۳۰] (b1914) معرفی کرده بود، بخش مهمی از زمینه‌ی لازم برای نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای‌ مالیخولیا را که فروید در حال ایجاد آن در “ماتم و مالیخولیا” بود، فراهم کرد. فروید در مقاله‌اش در مورد نارسیسیزم اظهار داشت که نوزاد بهنجار در حالتی از “نارسیسیزم نخستین” یا “اولیه” (ص ۷۵)، حالتی که در آن تمام انرژی هیجانی لیبیدو‌ـ‌ایگو است، شکلی از سرمایه‌گذاری احساسی را شروع می‌کند که تنها اُبژه‌ی آن ایگو (خود) است. نخستین گام نوزاد به سمت دنیای خارج از خودش به شکل همانندسازی نارسیسیستیک -نوعی پیوندـ‌اُبژه[۳۱] که با اُبژه‌ی بیرونی مانند افزونه‌ی[۳۲] خودش رفتار می‌کند- است.

نوزاد سالم از جایگاه روانشناختیِ همانندسازی نارسیسیستیک، به مرور زمان ثبات روانشناختی کافی برای ورود به شکل نارسیسیستیک ارتباط با اُبژه‌ها ایجاد می‌کند که در آنها پیوند با اُبژه تا حد زیادی شامل جابجایی لیبیدو‌ـ‌ایگو از ایگو به اُبژه (فروید، b1914) است. به عبارت دیگر، پیوندـ‌اُبژه‌ی نارسیسیستیک پیوندی است که در آن به اُبژه انرژی هیجانی‌ای داده شده که در اصل به سمت خود هدایت شده (و از این نظر، اُبژه جایگزینی برای خود است). حرکت از همانندسازی نارسیسیستیک به سمت پیوندـاُبژه‌ی نارسیسیستیک به تغییر در میزان بازشناسیِ دیگربودگی[۳۳] اُبژه و سرمایه‌گذاری احساسی روی آن بستگی دارد.[۳۴]

نوزاد سالم قادر است به تمایز تدریجی لیبیدو‌ـ‌ایگو و لیبیدوـ‌اُبژه و مکملیت[۳۵] بین آنها دست یابد. او در این فرایند تمایز، کم‌کم درگیر شکلی از عشق‌ـ‌اُبژه[۳۶] می‌شود که فقط جابجایی عشق از خود به اُبژه نیست. بلکه شکل پخته‌تری از عشق‌ـ‌اُبژه شکل می‌گیرد که در آن نوزاد به رابطه‌مندی[۳۷] با اُبژه‌های بیرون از خودش -خارج از قلمرو قدرت مطلق نوزاد- دست می‌یابد.

به نظر فروید، راه‌حل مشکل نظری -“تناقض”[۳۸]– که مالیخولیا ایجاد می‌کند، در اینجا است: مالیخولیا بیماری نارسیسیزم است. “پیش‌شرط” (ص ۲۴۹) لازم برای مالیخولیا، اخلال در رشد نارسیسیستیک اولیه است. بیمار مالیخولیایی در نوزادی و کودکی در جابجایی موفقیت‌آمیز از عشق‌ـ‌اُبژه‌ی نارسیسیستیک به عشق‌ـ‌اُبژه‌ی بالغانه که لازمه‌ی آن شخصی است که جدا از خودش تجربه‌اش می‌کند، ناتوان بوده. در نتیجه، فرد مالیخولیایی در رویارویی با فقدان‌ـ‌اُبژه یا ناامیدی، ناتوان از ماتم است، یعنی ناتوان از رویارویی با تأثیر کامل واقعیت فقدان اُبژه و به مرور زمان ورود به عشق‌ـ‌اُبژه‌ی بالغانه با شخصی دیگر. مالیخولیایی توانایی رها شدن از قید اُبژه‌ی از دست رفته را ندارد و در عوض، از طریق واپس‌روی از رابطه‌مندی اُبژه‌ی نارسیسیستیک به همانندسازی نارسیسیستیک، از رنج فقدان می‌گریزد: “چیزی که نتیجه‌اش این است که به رغم تعارض [ناامیدی منجر به برآشفتگی] با شخص مورد علاقه، از رابطه‌ی عاشقانه نباید دست کشید” (ص ۲۴۹). همانطور که فروید در یکی از جمله‌های خلاصه‌ی نزدیک به پایان مقاله می‌گوید، “بنابراین عشق با عقب‌نشینی به سمت ایگو [به وسیله‌ی یک همانندسازی نارسیسیستیک قوی] از نابودی نجات می‌یابد” (ص ۲۵۷).

به نظر من، آنچه معمولاً دیدگاه فروید از مالیخولیا تلقی می‌شود، نتیجه‌ی خوانشی اشتباه از “ماتم و مالیخولیا” است (برای مثال، گی ۱۹۸۸، صص ۳۷۳-۳۷۲ را ببینید). چیزی که من به آن اشاره می‌کنم، این برداشت اشتباه است که مالیخولیا، به عقیده‌ی فروید، شامل همانندسازی با جنبه‌ی منفور یک اُبژه‌ی دوسوگرایانه دوست‌داشته‌شده[۳۹] است که از دست رفته. چنین خوانشی، با این که تا حدودی درست است، نکته‌ی اصلی فرضیه‌ی فروید را نادیده می‌گیرد. آنچه که مالیخولیایی را از ماتم‌زده متمایز می‌کند، این حقیقت است که مالیخولیایی در تمام مدت فقط قادر بوده درگیر اشکال نارسیسیستیک رابطه‌مندی اُبژه شود. ماهیت نارسیسیستیک شخصیت فرد مالیخولیایی او را در برقراری ارتباط محکم با واقعیت دردناک فقدانِ بازگشت‌ناپذیر اُبژه، که برای ماتم ضروری است، ناتوان می‌سازد. مالیخولیا مستلزم توسل بی‌درنگ و بازاندیشانه به واپس‌روی به همانندسازی نارسیسیستیک، به عنوان راهی برای تجربه نکردن لبه‌ی بُرنده‌ی بازشناسی ناتوانی‌اش در ابطال حقیقت فقدان اُبژه است. نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای، آنچنان که در طی نوشتن این مقاله توسط فروید شکل می‌گیرد، حالا شامل یک محور رشد اولیه است. فروید دنیای روابط اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه را نوعی واپس‌روی دفاعی به اشکال بسیار اولیه‌ی رابطه‌مندی اُبژه در پاسخ به درد روانشناختی می‌داند ـ در مورد مالیخولیایی، این درد رنج فقدان است. فرد چیزی را که می‌تواند به رابطه‌مندی سه بعدی با اُبژه‌ی بیرونیِ فانی و گاهی ناامیدکننده تبدیل شود، با رابطه‌ی دوبعدی (سایه‌ـ‌مانند)[۴۰] با اُبژه‌ای درونی که در یک حوزه‌ی روانشناختی خارج از زمان (و در نتیجه محافظت شده از واقعیت مرگ) وجود دارد، جایگزین می‌کند. مالیخولیایی با این کار از رنج فقدان و به تبع آن از دیگر اشکال درد روانشناختی می‌گریزد، اما این کار را به بهایی سنگین ـ از دست دادن بخش بزرگی ازسرزندگی (هیجانی) خودش ـ انجام می‌دهد.

III

فروید، با فرض جایگزینی رابطه‌ی اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه به جای یک اُبژه‌ی بیرونی توسط مالیخولیایی و ترکیب آن با مفهوم واپس‌روی دفاعی به سمت همانندسازی نارسیسیستیک، به سومین ویژگی معرّف مالیخولیا روی می‌آورد که، همانگونه که خواهید دید، مبنایی برای دیگر ویژگی مهم تئوری روانکاوانه‌ی روابط اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه فراهم می‌کند:

در مالیخولیا، دلایلی که باعث بیماری می‌شوند، اغلب از مورد واضح فقدان به علت مرگ فراتر می‌روند و شامل تمام شرایط مرتبط با تحقیر شدن، نادیده گرفته شدن و ناامید شدن می‌شود که می‌توانند احساسات متضاد عشق و نفرت را وارد رابطه کنند یا دوسوگراییِ از پیش حاضر را تقویت نمایند … از این رو، سرمایه‌گذاری روانی شهوانی فرد مالیخولیایی [سرمایه‌گذاری احساسی شهوانی روی اُبژه] … متحمل یک دگرگونی مضاعف شده است: بخشی از آن به سمت همانندسازی [نارسیسیستیک] واپس رفته، اما بخش دیگر، تحت تأثیر تعارض ناشی از دوسوگرایی، به مرحله‌ی سادیسم بازگردانده شده … (صص ۲-۲۵۱).

سادیسم شکلی از پیوند‌ـ‌اُبژه است که در آن نفرت [برآشفتگی مالیخولیایی از اُبژه] به طرزی جدانشدنی با عشق شهوانی در هم تنیده می‌شود و در این حالت ترکیبی، می‌تواند نیروی الزام‌آوری (به‌نحوی خفقان‌آور، مطیع‌کننده و مستبدانه) قوی‌تر از پیوندهای عشق به تنهایی باشد. سادیسم در مالیخولیا (که در پاسخ به فقدان اُبژه‌ی عشق یا ناامیدی از سوی او ایجاد شده) شکل خاصی از عذاب را هم برای سوژه و هم برای اُبژه ایجاد می‌کند ـ آن آمیزه‌ی خاص از عشق و نفرت که در حال تعقیب[۴۱] به هم برمی خورند. از این نظر، جنبه‌ی سادیستیک رابطه‌ی عاملیت انتقادی با ایگوی‌ـ‌همسان‌شده‌ـ‌باـ‌اُبژه و جداشده ممکن است تعقیب بی‌امان و دیوانه‌وار بخش جداشده‌ای از ایگو توسط یک بخش دیگر تلقی شود ـ چیزی که فیربرن (۱۹۴۴) بعدها آن را پیوند عشق/نفرت بین ایگوی لیبیدویی و اُبژه‌ی برانگیزنده[۴۲] تصور کرد .

این تصور از نیروی الزام‌آور عظیم عشق و نفرتِ ترکیب‌شده، بخشی جدایی‌ناپذیر از درک روانشناختی دوامِ سردرگم‌کننده‌ی روابط اُبژه‌ی درونی آسیب‌شناختی است. این‌گونه وفاداری به اُبژه‌ی درونیِ بد (منفور و متنفر) اغلب هم منشأ ثبات ساختار آسیب‌شناختی سازمان شخصیتی بیمار است و هم منشأ برخی از مهارناپذیرترین بن‌بست‌های انتقال‌ـ‌انتقال‌متقابل که در کار تحلیل به آنها برمی‌خوریم. به علاوه، پیوندهای عشقِ آمیخته با نفرت دلیل چنین اَشکالی از روابط آسیب‌شناختی از جمله پیوندهای وحشیانه‌ی کودک آزاردیده و همسر کتک‌خورده با آزاردهنده‌هایشان (و پیوند آزاردهندگان با فرد آزاردیده) هستند. آزار از سوی هر دو فرد آزاردیده و آزاردهنده به طور ناخودآگاه به عنوان نفرتِ عاشقانه[۴۳] و عشقِ نفرت‌بار[۴۴] ـ که هر دوی آنها بسیار بهتر از نبودن هیچگونه رابطه‌ی اُبژه‌ای است ـ تجربه می‌شود (فیربرن، ۱۹۴۴).

IV

فروید، با به کار بردن یکی از استعاره‌های بسط‌یافته‌ی مورد علاقه‌اش ـ روانکاو به مثابه کارآگاه ـ در نوشتار خود نوعی حس ماجراجویی، ریسک‌پذیری و حتی تعلیق ایجاد می‌کند، زمانی که “چشمگیرترین ویژگی مالیخولیا را … تمایل آن به تبدیل شدن به مانیا ـ حالتی که سیمپتوم‌های متفاوتی با آن دارد ـ” در نظر می‌گیرد (ص ۲۵۳). استفاده‌ی فروید از زبان در بحثش از مانیا -که از ایده‌هایی که مطرح می‌کند، جدانشدنی است- باعث می‌شود خواننده به تفاوت‌های اساسی بین ماتم و مالیخولیا و بین روابط اُبژه‌ای (درونی و بیرونی) سالم و روابط اُبژه‌ای آسیب‌شناختی پی ببرد.

نمی‌توانم قول دهم که این تلاش [برای توضیح مانیا] کاملاً رضایت‌بخش باشد. به زحمت ما را از ارزیابی جهت‌گیری‌های [موضع] ابتدایی[۴۵] فرد فراتر می‌برد. ما دو چیز را می‌توانیم مبنای تصمیم‌گیری خود قرار دهیم: اول، تأثیر روان‌ـ‌کاوانه و دوم، آنچه که شاید بتوانیم مسئله‌ی تجربه‌ی کلی اقتصادی بنامیم. تأثیر [روان‌ـ‌کاوانه] … این است که … هر دو اختلال [مانیا و مالیخولیا] با یک “عقده‌ی روانی” [ناخودآگاه] یکسان دست‌به‌گریبان هستند، اما شاید در مالیخولیا، ایگو تسلیم این عقده [به شکل احساس رنج‌آور در هم شکستن] شده، در حالی که در مانیا بر آن [رنج فقدان] چیره شده یا آن را کنار زده است (صص ۴-۲۵۳).

مورد دیگر از “دو چیزی که باید … به آن بپردازیم، تجربه‌ی اقتصادی کلی است”. فروید در تلاش برای توضیح احساسات نشاط و پیروزی در مانیا، فرض کرد که اقتصاد مانیا -توزیع کمی و بازی[۴۶] نیروهای روانشناختی- می‌تواند مشابه چیزی باشد که در مورد زیر دیده می‌شود:

وقتی که آدم بدبخت فقیری با برنده شدن مبلغ زیادی پول، ناگهان از نگرانی همیشگی‌اش برای غذای روزانه‌اش خلاص می‌شود یا زمانی که یک درگیری طولانی و پرزحمت بالاخره به موفقیت می‌انجامد، یا وقتی که کسی خود را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به‌یکباره از شر اجباری طاقت‌فرسا یا موقعیت نادرستی که مدت‌ها مجبور بوده در آن به سر ببرد، خلاص شود و غیره (ص ۲۵۴).

این جمله که با توصیف شخص بدبخت و فقیری که برنده‌ی مقدار زیادی پول می‌شود، با جناس در مورد “شرایط اقتصادی” شروع می‌شود، در ادامه با توالی تصویرهایی که شبیه هیچ یک از مجموعه تصاویر این مقاله نیستند، چیزی از حس مانیا نشان می‌دهد.

این تک‌جلوه‌های دراماتیک به نظر من آرزوهای معجزه‌آسا و قابل‌درک خود فروید هستند برای این که “کشمکش‌های پرزحمت خودش … سرانجام به موفقیت بینجامند” یا این که بتواند “به‌یکباره از … اجبار طاقت‌فرسای خودش” برای نوشتن تعداد زیادی کتاب و مقاله در تلاش برای دستیابی خودش و روانکاوی به شأن و مقام درخورِشان، “رها شود”. و به نظر می‌رسد نیروی محرک توالی تصاویر، مانند پایان اجتناب‌ناپذیر حباب در حال رشد مانیا، در جملاتی که بلافاصله آمده‌اند، فرو می‎پاشد:

مسلماً این شرح و تفسیر [از مانیا از راه قیاس با دیگر اشکال رهایی ناگهانی از رنج] منطقی به نظر می‌رسد، اما در مرحله‌ی اول بیش از حد مبهم است و دوم به مشکلات و تردیدهای جدید بیشتری منجر می‌شود که نمی‌توانیم به آنها پاسخ دهیم. ما از بحث درباره‌ی آنها طفره نخواهیم رفت، حتی اگر نتوانیم از آن انتظار داشته باشیم که ما را به درک روشنی برساند (ص ۲۵۵).

فروید -چه آگاهانه و چه ناآگاهانه- از اینکه به خواننده درباره‌ی تردیدهایش در مورد نحوه‌ی درک مانیا و رابطه‌ی آن با مالیخولیا هشدار دهد، فراتر می‌رود؛ او با استفاده‌اش از زبان در ساختار تفکر و نوشتارش، به خواننده نشان می‌دهد که چگونه می‌توان فکر کرد و نوشت، به نحوی که سعی در اشتباه گرفتن آنچه که همه‌توان و خودفریبانه آرزو شده با آنچه که واقعی است، نداشته باشد؛ کلمات به این منظور به کار می‌روند که به نحوی ساده، دقیق و واضح، نامی مناسب به ایده‌ها و موقعیت‌ها بدهند.

آثار ویلفرد بی‌یان زمینه‌ای مفید برای درک کامل‌تر معنای این اظهارنظر فروید فراهم می‌کند که او از مشکلات و تردیدهایی که فرضیه‌ی او ایجاد می‌کند، “طفره” نخواهد رفت. بی‌یان (۱۹۶۲) از ایده‌ی طفره‌روی[۴۷] استفاده می‌کند تا به چیزی اشاره کند که به عقیده‌ی او نشانِ مخصوص روان‌پریشی[۴۸] است: طفره رفتن از رنج به جای تلاش برای نمادپردازی آن برای خود (برای مثال، در رؤیا)، زندگی با آن و انجام کار روانشناختی اصیل با آن به مرور زمان. پاسخ دوم به رنج -زندگی با آن، نمادپردازی آن برای خود و انجام کار روانشناختی با آن- مهم‌ترین بخش تجربه‌ی ماتم است. در مقابل، بیمار مانیایی که “بر [رنج فقدان] چیره می‌شود … یا آن را کنار می‌زند” (فروید، a1917، ص ۲۵۴) آنچه را که ممکن است به احساس ناامیدی وحشتناک، تنهایی و خشمِ بی‌اثر تبدیل شود، به حالتی شبیه “لذت، شادمانی یا پیروزی” تغییر می‌دهد (ص ۲۵۴).

من بر این عقیده‌ام که فروید در اینجا، بدون اذعان صریح -و شاید بدون اطلاع خودآگاه- شروع به توضیح لبه‌ی روان‌پریشانه‌ی مانیا و مالیخولیا می‌کند. جنبه‌ی روان‌پریشانه‌ی هر دو مورد مانیا و مالیخولیا مستلزم طفره رفتن از اندوه و بخش زیادی از واقعیت بیرونی است. این امر با استفاده از دوپاره‌سازی‌های چندگانه‌ی ایگو به همراه ایجاد رابطه‌ی اُبژه‌ی درونی خیالی و بی‌انتها انجام می‌شود که همه‌توان جایگزین فقدان رابطه‌ی اُبژه‌ی بیرونی واقعی می‌شود. به بیان کلی‌تر، یک دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه خیالی جانشین یک دنیای اُبژه‌ی بیرونی واقعی می‌شود؛ همه‌توانی جانشین درماندگی می‌شود؛ نامیرایی جایگزین واقعیت‌های سازش‌ناپذیر گذر زمان و مرگ می‌شود؛ پیروزی جای ناامیدی را می‌گیرد؛ تحقیر جایگزین عشق می‌گردد.

بنابراین فروید (تا حدی واضح، تا حدی تلویحی و شاید تا حدی ندانسته) از طریق بحث در مورد مانیا عنصر مهم دیگری را به تئوری رو به تکامل روابط اُبژه‌ای‌اش اضافه می‌کند. خواننده می‌تواند در استفاده‌ی فروید از زبان (برای مثال، در اظهارنظرهایش در مورد کنار زدن رنج فقدان توسط بیمار مانیایی و شادمانی‌اش از پیروزی خیالی بر اُبژه‌ی از دست رفته) از این ایده آگاه شود که دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه بیمار مانیایی به منظور طفره رفتن، “عقب‌نشینی” (ص ۲۵۷) از واقعیت بیرونی فقدان و مرگ بنا شده است. تأثیر این عمل عقب‌نشینی از واقعیت بیرونی این است که بیمار را در حوزه‌ای از تفکر همه‌توان غوطه‌ور کند که از زندگیِ تجربه‌شده با رابطه با اُبژه‌های بیرونی واقعی، جدا شده است. دنیای روابط اُبژه‌ی بیرونی در نتیجه‌ی قطع ارتباطش با دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه فرد، تحلیل می‌رود. تجربه‌ی بیمار در دنیای اُبژه‌های خارجی از “آتش” (لووالد، ۱۹۷۸، ص۱۸۹) زندگی‌بخش[۴۹] دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه جدا می‌شود. برعکس، دنیای اُبژه‌ی درونی ناخودآگاه که از دنیای اُبژه‌های بیرونی جدا شده، نمی‌تواند رشد کند، نمی‌تواند از تجربه درس بگیرد (بی‌یان، ۱۹۶۲) و نمی‌تواند (به شیوه‌ای نه خیلی محدود) وارد “گفتگوهای” مولد بین جنبه‌های ناخودآگاه و پیش‌آگاه شخص “در مرز خواب دیدن” (آگدن، b2001) شود.

V

فروید مقاله را با مجموعه‌ای از افکار در مورد طیف وسیعی از موضوعات مربوط به ماتم و مالیخولیا به پایان می‌برد. به اعتقاد من، از میان آنها، بسط مفهوم دوسوگرایی توسط فروید همانی است که بیشترین کمک را هم به درک مالیخولیا و هم به ایجاد نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای او می‌کند. فروید در بسیاری از فرصت‌های پیشین، که از ۱۹۰۰ شروع می‌شود، در مورد دیدگاه دوسوگرایی به عنوان تعارض ناخودآگاه عشق و نفرت بحث می‌کند که در آن فرد به طور ناخودآگاه همان کسی را دوست دارد که از او متنفر است، برای مثال در دوسوگرایی اندوه‌بار تجربه‌ی ادیپی سالم یا در عذاب‌های فلج‌کننده‌ی دوسوگرایی روان‌نژند وسواسی. فروید در “ماتم و مالیخولیا” از اصطلاح دوسوگرایی به روشی کاملاً متفاوت استفاده می‌کند؛ او از آن استفاده می‌کند تا به کشمکش بین تمایل به زندگی با زنده و تمایل به هماهنگ بودن با مرده اشاره کند:

… نفرت و عشق [در مالیخولیا] با هم رقابت می‌کنند؛ یکی به دنبال جدا کردن لیبیدو از اُبژه [و بنابراین دادن امکان زنده ماندن به سوژه و مردن به اُبژه] است، دیگری به دنبال حفظ این جایگاه لیبیدو [که به نمونه‌ی درونی و نامیرای اُبژه پیوند خورده است] (ص ۲۵۶).

بنابراین، مالیخولیایی تعارضی بین تمایل به زنده بودن با رنج فقدان بازگشت‌ناپذیر و واقعیت مرگ از یک طرف و تمایل به بی‌حس کردن خودش نسبت به رنج فقدان و آگاهی از مرگ از سوی دیگر، تجربه می‌کند. فرد قادر به سوگواری موفق می‌شود خود را از کشمکش بین زندگی و مرگ که مالیخولیایی را فلج کرده، آزاد کند: ماتم با اعلام مرگ اُبژه و دادن انگیزه به ایگو برای ادامه‌ی زندگی، ایگو را وادار می‌کند تا از اُبژه دست بکشد … (ص ۲۵۷). از این رو، پذیرش دردناک واقعیت مرگ اُبژه توسط شخص ماتم‌زده، تا حدی به این دلیل محقق می‌شود که ماتم‌زده (ناخودآگاه و بعضی اوقات آگاهانه) می‌داند که زندگی خودش، توانایی خودش برای “ادامه‌ی زندگی”، در مخاطره است.

بیماری را به یاد می‌آورم که تحلیلش را با من تقریباً بیست سال پس از مرگ شوهرش آغاز کرد. خانم جی به من گفت که مدتی بعد از مرگ شوهرش، یک آخر هفته را تنها در دریاچه‌ای به سر برد که او و همسرش، هر پانزده سال قبل از مرگ او، کابینی اجاره کرده بودند. او به من گفت که در طول یک سفر کمی بعد از مرگ شوهرش، تنها سوار یک قایق موتوری شده و به سمت هزارتویی از جزیره‌های کوچک و آبراه‌های پیچ‌در‌پیچ رفت که او و شوهرش بارها در آنجا گردش کرده بودند. خانم جی گفت که این ایده با این اطمینان به سرش زد که شوهرش در آن آبراه‌ها است و این که اگر قرار بود وارد آن قسمت از دریاچه شود، هرگز از آنجا خارج نمی‌شد، چون نمی‌توانست خودش را از او “جدا” کند. او گفت که مجبور شده بود با تمام توان بجنگد تا برای بودن با شوهرش به آنجا نرود.

آن تصمیم برای دنبال نکردن همسرش تا مرگ به نمادی مهم در تحلیل انتخاب بیمار برای ادامه‌ی زندگی‌اش در دنیایی پر از اندوه و خاطرات جاودان همسرش تبدیل شد. با پیش رفتن تحلیل، همان اتفاق در دریاچه به نمادپردازی چیزی کاملاً متفاوت انجامید: ناکامل بودن عمل “جدا کردن” خودش از همسرش بعد از مرگ او. در انتقال‌ـ‌انتقال متقابل بیش از پیش مشخص شد که تا حد زیادی بخشی از خود او با شوهرش به مرگ رفته بود، یعنی جنبه‌ای از او بی‌حس شده بود و این امر تا آن مقطع در تحلیل، برای او “بسیار خوب” بود.

در طی سال بعدی تحلیل، خانم جی حس فقدان عظیمی -نه‌تنها فقدان شوهرش، بلکه از دست رفتن زندگی خودش- را تجربه کرد. او برای اولین بار با رنج و اندوه بازشناسی این که در طی چند دهه چطور ناآگاهانه خودش را از نظر استفاده از هوش و استعدادهای هنری‌اش و توانایی‌اش برای کاملاً زنده بودن در تجربه‌های روزمره‌اش (از جمله تحلیل) محدود کرده بود. (من خانم جی را فردی مانیایی یا حتی به شدت متکی به دفاع‌های مانیایی نمی‌دانم، اما اعتقاد دارم او یک ویژگی مشترک با بیمار مانیایی دارد، آن هم شکلی از دوسوگرایی است که شامل تمایل به ادامه‌ی زندگی در میان زنده‌ها -از درون و بیرون- از یک سو و میل به خارج شدن به همراه فرد مرده به مقصد یک دنیای اُبژه‌ی درونی تا ابد مرده و بی‌حس‌کننده از سوی دیگر، می‌شود).

به بحث فروید درباره‌ی مانیا برگردیم؛ بیمار مانیایی در “[تلاش نومیدانه و ناخودآگاه برای بازگشت به زندگی از طریق] سست کردن تثبیت لیبیدو به اُبژه‌ی [درونی] با تحقیر کردن، بدنام کردن و حتی به عبارتی با کشتن آن، درگیر کشمکش دوسوگرایی می‌شود” (ص ۲۵۷).[۵۰] این جمله تعجب‌آور است: مانیا تنها تلاش بیمار را برای طفره رفتن از رنج اندوه با تحقیر و بدنام کردن اُبژه نشان نمی‌دهد. بلکه علاوه بر آن نشانگر تلاش‌های (اغلب ناموفق) بیمار برای دستیابی به اندوه از طریق آزاد کردن خودش از اسارت متقابل آمیخته با رابطه‌ی درونی ناخودآگاه با اُبژه‌ی از دست رفته است. شخص، برای اندوهگین بودن به خاطر از دست دادن اُبژه، باید اول آن را بکشد، یعنی باید کار روانشناختیِ اجازه به اُبژه برای مرگ بدون بازگشت، هم در ذهن فرد و هم در دنیای بیرون، را انجام دهد.

فروید، با معرفی مفهوم گونه‌ای دوسوگرایی که شامل کشمکش بین میل به ادامه‌ی زندگی و میل به بی‌حس کردن خود در تلاش برای بودن با فرد مرده است، بعد بسیار مهمی به تئوری روابط اُبژه‌ای‌اش اضافه کرد: این مفهوم که روابط اُبژه‌ای درونی ناخودآگاه می‌تواند یا کیفیتی زنده و زندگی‌بخش داشته باشد یا کیفیتی مرده و بی‌حس‌کننده (و در معنایی وسیع‌تر، هر گونه ترکیب احتمالی از این دو). چنین روشی برای ادراک دنیای اُبژه‌ی درونی در پیشرفت‌های اخیر تئوری روانکاوی که وینیکات (۱۹۷۱) و گرین (۱۹۸۳) پیشگامان آن بوده‌اند، نقشی اساسی داشته است. این نویسندگان بر اهمیت تجربه‌ی زنده بودن و مرده بودن دنیای اُبژه‌ای درونی بیمار توسط روانکاو و بیمار تأکید کرده‌اند. به نظر من، حس زندگی و مردگی انتقال‌ـ‌انتقال متقابل شاید مهم‌ترین مقیاس وضعیت لحظه‌ای فرایند تحلیلی باشد (آگدن، ۱۹۹۵، ۱۹۹۷). صدای بسیاری از تفکرات تحلیلی معاصر -و به گمان من صدای تفکر روانکاوانه‌ی پیشِ رو- را می‌توان در “ماتم و مالیخولیا”ی فروید شنید، اگر بدانیم چگونه گوش دهیم.

فروید با متوقف کردن کاوشش در میانه‌ی راه تفکر، مقاله را با اظهارنظری کاملاً فروتنانه به پایان می‌برد:

ـ اما در اینجا بار دیگر، خیلی خوب می‌شود اگر درنگ کنم و هر توضیح بیشتری درباره‌ی مانیا را به تعویق بیندازم … همانطور که از قبل می‌دانیم، وابستگی متقابل مشکلات پیچیده‌ی ذهن ما را وامی‌دارد هر کاوش تکمیل شده را متوقف کنیم ـ تا این که نتیجه‌ی کاوشی دیگر بتواند به کمک آن بیاید (ص ۲۵۹).

راه بهتر برای پایان دادن به مقاله‌ای در مورد رنج رویارویی با واقعیت و پیامدهای تلاش برای فرار از آن چیست؟ دنیای خودمحور نظریه‌پرداز روانکاوی که با واقعیتِ تجربه‌ی زیسته‌اش با بیماران پیوند محکمی ندارد، بسیار شبیه مالیخولیاییِ زندانی در خود است که در دنیای اُبژه‌ای درونی بی‌انتها و بدون مرگ (و حتی بی‌حس‌شده[۵۱] و بی‌حس‌کننده[۵۲]) به زندگی ادامه می‌دهد.

این مقاله با عنوان «A new reading of the origins of object‐relations theory» در نشریه‌ی بین‌المللی روانکاوی منتشر شده و توسط تیم تداعی ترجمه و در تاریخ ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ در بخش آموزش وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.

[۱] Mourning and melancholia

[۲] mutual captivity

[۳] از اصطلاح نظریه‌ی روابط اُبژه‌ای برای اشاره به گروهی از تئوری‌های روانکاوی استفاده می‌کنم که همگی مجموعه‌ی نامنسجمی از استعارات دارند که به تأثیرات درون‌روانی و بین‌فردی روابط بین اُبژه‌های “درونی” ناخودآگاه (یعنی بین بخش‌های جداشده و ناخودآگاه شخصیت) می‌پردازند. این گروه از تئوری‌ها در تئوری روانکاوانه‌ی فرویدی در کلیت آن، با خط‌های فکری همپوشان، مکمل و اغلب متناقض فراوان دیگری (که هر کدام مجموعه‌ای نسبتاً متفاوت از استعارات به کار می‌برند) همزیستی دارند.

[۴] من قبلاً (آگدن، a2001) در مورد وابستگی متقابل سرزندگی ایده‌ها و حیات نوشتار در اثر روانکاوانه‌ی بسیار متفاوت، اما مهم، یعنی “رشد هیجانی اولیه” نوشته‌ی وینیکات (۱۹۴۵) بحث کرده‌ام.

[۵] Preliminaries to a Metapsychology

[۶] as it were

[۷] Repression

[۸] A metapsychological supplement to the theory of dreams

[۹] برای بحثم از متن ترجمه‌ی سال ۱۹۵۷ استریچی از “ماتم و مالیخولیا” در ویرایش استاندارد استفاده می‌کنم. پرداختن به مسائل مربوط به کیفیت این ترجمه در این مقاله نمی‌گنجد.

[۱۰] فروید، کمتر از یک سال قبل از نوشتن “ماتم و مالیخولیا”، اظهار داشت که کسی نباید در نقش او در تاریخ روانکاوی تردید کند: «روان‌ـ‌کاوی آفریده‌ی من است؛ من تنها کسی بودم که خود را به مدت ده سال وقف آن کرد» (a 1914، ص ۷).

[۱۱] idiosyncratic

[۱۲] کلمه‌ی مالیخولیای فروید تقریباً با افسردگی مترادف است، چنانچه در حال حاضر این کلمه‌ی دوم به کار می‌رود.

[۱۳] فروید اظهار می‌کند که «هرگز پیش نمی‌آید که ما … [ماتم] را وضعیتی آسیب‌شناختی بدانیم و آن را به درمان پزشکی ارجاع دهیم … ما باور داریم که پس از گذشت مدت زمانی معین بر آن غلبه خواهد شد و هر گونه مداخله‌ای در آن را بی‌فایده یا حتی آسیب‌رسان می‌دانیم» (صص ۲۴۴-۲۴۳). این اظهارنظر توضیحِ واضحات به نظر می‌رسد و شاید در سال ۱۹۱۵ این‌گونه بوده. اما به نظر من، امروزه این ادراک بیشتر به صورت زبانی تأیید می‌شود تا این که واقعاً محترم شمرده شود.

[۱۴] loss

[۱۵]I-me

[۱۶] critical agency

[۱۷] self-observing

[۱۸] فوگ یک ساختار موسیقایی کنترپوانتیک است که در دو یا چند صدا و بر یک درونمایه یا سوژه ساخته می‌شود. سوژه در ابتدا معرفی و تعریف شده سپس مجدداً در تمامی قطعه بارها بازنوازی، تقلید و تکرار می‌شود. این تکرار و توالی هر بار در درجه و گام‌های متفاوتی بیان می‌شود (نقل از ویکیپدیای فارسی).

[۱۹] loved object

[۲۰] outrage

[۲۱] transformative

[۲۲] self-righteous

[۲۳] object-choice

[۲۴] forsaken object

[۲۵] cleavage

[۲۶] در حالی که فروید ایده‌ی “دنیای درونی” را در “ماتم و مالیخولیا” به کار برد، این کلاین (۱۹۵۲، ۱۹۴۰، ۱۹۳۵) بود که این ایده را به یک تئوری روشمند درباره‌ی ساختار ناخودآگاه و برهم‌کنش بین دنیای اُبژه‌ی درونی و دنیای اُبژه‌های بیرونی تبدیل کرد. کلاین با بسط مفهوم خود از ناخودآگاه، به تغییر اساسی تئوری تحلیلی کمک فراوانی کرد. او استعاره‌های غالب را از استعاره‌های مربوط به مدل‌های توپوگرافیک و ساختاری فروید به مجموعه‌ای از استعاره‌های فضایی (در “ماتم و مالیخولیا” بعضی از آنها شرح داده شده و بعضی‌ها فقط مطرح شده‌اند) تغییر داد. این استعاره‌های فضایی دنیای درونی ناخودآگاهی را به تصویر می‌کشند که اُبژه‌های درونی ـ جنبه‌های جداشده‌ی ایگو ـ که در روابط اُبژه‌ای درونی با پیوندهای عاطفی قدرتمندی به هم پیوسته‌اند، در آن به سر می‌برند. (برای بحث در مورد مفاهیم اُبژه‌های درونی و روابط اُبژه‌ی درونی، آن‌گونه که این ایده‌ها در آثار فروید، آبراهام، کلاین، فیربرن و وینیکات تحول یافته‌اند، آگدن ۱۹۸۳ را ببینید.)

[۲۷] the ego-identified-with-the-object

[۲۸] lifelessness

[۲۹] K

[۳۰] On narcissism: an introduction

[۳۱] object-tie

[۳۲] extension

[۳۳] otherness

[۳۴] در همان زمان که این که نوزاد درگیر حرکت از همانندسازی نارسیسیستیک به پیوندـ‌اُبژه‌ی نارسیسیستیک است، همزمان درگیر ایجاد “نوعی … انتخاب‌ـ‌اُبژه [به تحریک لیبیدوی‌ـ‌اُبژه] است که می‌توان آن را “نوع تحلیلی” یا “دلبستگی” نامید” (فروید، b1914، ص ۸۷). شکل دوم رابطه‌مندی اُبژه “ریشه” (ص ۸۷) در “دلبستگی اصلی او  … [به] افرادی دارد که با تغذیه، مراقبت و محافظت از نوزاد مرتبط هستند … “(ص ۸۷) در سلامتی، این دو شکل از رابطه‌مندی اُبژه ـ نارسیسیستیک و نوع‌ـ‌دلبستگی ـ  “در کنار هم” رشد می‌کنند (ص ۸۷). نوزاد، در شرایط محیطی و زیستی پایین‌تر از حالت مطلوب، ممکن است دچار آسیب‌شناسی روانی شود که مشخصه‌ی آن تکیه‌ی تقریباً انحصاری بر رابطه‌مندی اُبژه‌ی نارسیسیستیک (در مقابل رابطه‌مندی از نوع دلبستگی) است.

[۳۵] complementarity

[۳۶] object-love

[۳۷] relatedness

[۳۸] contradiction

[۳۹] ambivalently loved object

[۴۰] shadow-like

[۴۱] stalking

[۴۲] exciting object

[۴۳] loving hate

[۴۴] hateful love

[۴۵] initial bearings

[۴۶] play

[۴۷] evasion

[۴۸] psychosis

[۴۹] enlivening

[۵۰] در این قسمت از اظهارنظر فروید در مورد مانیا، خواننده می‌تواند صدای ملانی کلاین (۱۹۴۰، ۱۹۳۵) را بشنود. هر سه عنصر سه‌گانه‌ی بالینی مشهور کلاین (۱۹۳۵) که مانیا و دفاع مانیایی را مشخص می‌کند ـ کنترل، تحقیر و پیروزی ـ در شکلی نوپا در برداشت فروید از مانیا دیده می‌شود. اُبژه هرگز از دست نخواهد رفت، زیرا در فانتزی ناخودآگاه، در کنترل همه‌توانی فرد قرار دارد، بنابراین به هیچ وجه خطر از دست دادن آن وجود ندارد؛ حتی اگر قرار بود اُبژه از دست برود، مهم نبود، چون اُبژه‌ی درخورِ تحقیر “بی‌ارزش” (ص ۲۵۷) است و شخص بدون آن در وضعیت بهتری است؛ علاوه بر این، بودن بدون اُبژه یک “پیروزی” (ص ۲۵۴) است، فرصتی است برای “لذت بردن” (۲۵۷) از رهایی شخص از آلباتروس سنگینی که از گردنش آویزان شده.

[۵۱] deadened

[۵۲] deadening

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.