
والد آزارگر
اغلب فرزندانی که در کودکی با والد آزارگر یا طردکننده یا سرد رشد یافتهاند، برای قابل تحمل کردن این موقعیت، دو راه پیشرو دارند تا این رفتارهای خصمانه را تبیین کنند. چیزی شبیه این که با خود میگویند یا «پدر و مادر من آدمهای بدی هستند» یا اینکه «من دوستداشتنی نیستم» و مستحق همین توجه ناکافی هستم (یعنی یکجور جابجایی در مسئولیت). پذیرش گزارهی اول دنیا را برای کودک ناامن میکند، پس او ناگزیر تصور دوم را میپذیرد (این صورتبندی را روانکاوی به نام رونالد فیربرن انجام داده است). بنابراین، این کودک در بزرگسالی، ارتباطاتی را اصیل و ارزشمند میداند که فرد مقابل با آنها رفتاری سردتر از معمول داشته باشد. اگر کسی خلاف این روند را با او پیش بگیرد، از این محبت خوشنود نمیشود، بلکه ممکن است به نظرش طرف مقابل فردی سوءاستفادهگر یا بیارزش باشد. جملهی معروفی که «وودیآلن» در مونولوگ ابتدای فیلم «آنی هال» به نقل از «گروچو مارکس» میگوید، میتواند مثال خوبی برای این موقعیت باشد: «من عضو گروهی نمیشوم که آدمی مثل من را به عضویت میپذیرد».
بخشهایی از مقالهی «چرا ترک کردن یک رابطهی بد برای ما دشوار است؟»
رنجهای ابتدایی
وینیکات با در نظر داشتن این بیان از رابطهی مادر-نوزاد اولیه، فهرستی از «رنجهای ابتدایی» شکلی از درد که «اضطراب واژهای بهقدر کافی قدرتمند برای آن نیست» ارائه میدهد و پس از هرکدام، سازمان دفاعی که قرار است در برابر تجربهی رنج ابتدایی اساسی «که غیرقابل اندیشیدن است»، از فرد محافظت کند. این رنجها در طی دورهای به وقوع میپیوندند که فرد در حالت وابستگی مطلق است. زمانی که مادر «کارکرد ایگوی کمکی را تأمین میکند… زمانی که نوزاد، «نا-من» را از «من» جدا نکرده است». رنجهای ابتدایی و راههایی که در برابر آنها از خود دفاع میکنیم عبارتاند از:
- بازگشت به حالت غیر یکپارچه (دفاع: عدمیکپارچگی).
- سقوط برای همیشه (دفاع: خودنگاهداری).
- فقدان سازش روانتنی، شکست جایگیری (دفاع: شخصیتزدایی).
- فقدان حس امر واقعی (دفاع: بهرهگیری از خودشیفتگی اولیه و غیره)
- فقدان ظرفیت رابطه با اُبژهها (دفاع: حالات اوتیستی، رابطه فقط با پدیدارهای سلف).
و الا آخر.
بخشهایی از مقالهی «ترس از فروپاشی و زندگی نزیسته»
گامهایی بنیادی بهسوی رفع حالت افسردهوار
در نیمهی دوم سال اول، کودک گامهایی بنیادی بهسوی رفع حالت افسردهوار برمیدارد. اما، مکانیسمهای اسکیزوئید هنوز هم به قوت خود باقی میمانند، هر چند بهصورت تعدیلشده و بهمیزان کمتر، و وضعیتهای اضطراب اولیه بارها در فرایند تعدیل تجربه میشوند. رفع گزند و حالات افسردهوار در طول چند سال اول کودکی گسترش مییابند و نقشی اساسی در رواننژندی کودکان ایفا میکنند. در طول این فرایند، اضطرابها قدرت خود را از دست میدهند، اُبژهها هم کمتر آرمانی و هم کمتر هراسانگیز میشوند، و ایگو یکپارچهتر خواهد شد. تمامی اینها لازم و ملزوم درک رو به رشد واقعیت و سازگاری با آن است. اما، اگر رشد در طول مرحلهی اسکیزوئید بهطور عادی پیش نرفته باشد و کودک نتواند -به دلایل درونی یا بیرونی- از عهدهی تأثیر اضطرابهای افسردهوار برآید، یک دور باطل ایجاد میشود.
چرا که اگر ترس گزند، و بههمان نسبت مکانیسمهای اسکیزوئید، بیش از حد شدید باشند، ایگو قادر به رفع حالت افسردهوار نیست. این بهنوبهی خود ایگو را مجبور میکند تا به حالت اسکیزوئید عقبنشینی کند و ترسهای گزند و پدیدههای اسکیزوئید اولیه را تقویت میکند. از این رو این بنیان انواع مختلف اسکیزوفرنی است که بعداً در زندگی ایجاد میشود؛ چرا که وقتی چنین عقبنشینیای رخ میدهد، نهتنها نقاط تثبیت در حالت اسکیزوئید تقویت میشوند، بلکه خطر ریشهدواندن وضعیتهای فروپاشی شدیدتر هم وجود دارد. پیامد دیگر {آن} چهبسا تقویت ویژگیهای افسردهوار باشد.
بخشهایی از مقالهی «یادداشتهایی در باب برخی مکانیسمهای اسکیزوئید»
نارو خوردن
افرادی هستند که بارها و بارها نارو میخورند. کارفرمایشان کمکها و کارهای ارزشمند آنها را تشخیص نمیدهند و دوستانشان مهمانیهای آنها را جبران نمیکنند. همسرشان خیلی به ندرت عشقشان را به آنها اذعان میکنند و فرزندانشان هیچوقت از فداکاریهایشان تجلیل نمیکنند. این افراد «جمعکنندههای بیعدالتی هستند». از نظر روانی مجروح و دلخور هستند، اندوهناکی خود را با ناباوری دردناکی با جزئیات شرح میدهند.
مشکل اصلی اینگونه افراد مازوخیسم آنهاست. و دلیل اینکه چگونه و چرا نارو میخورند کمتر واضح است (در مقابل کتک خوردن، مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتن و غیره) که خصوصیت مرکزی برخی افراد مازوخیست است. پاسخ اینکه چگونه این اتفاق میافتد بدین شرح است: فرد مازوخیست زودباوری قابل توجه و پنهانی دارد. هرچه که به او گفته میشود را باور میکند و از حقایقی که مخالف با انتظارات خوشبینانهی اوست چشمپوشی میکند.
بخشهایی از مقالهی «نارو زدن و نارو خوردن | خیانت دیدن و خیانت کردن»
پیشینهی سوپرایگو
سوپرایگوی فرویدی یک تکگویی ملالآور و شریرانه با مخاطب انسان است. چرا که از دیدگاه فروید، سوپرایگو یک ندای ساختگی –یک بخش جعلی– است و پیشینهای دارد. فروید رد این پیشینه را به منظور اصلاح آن میگیرد، که مقصود از اصلاح، ایجاد شجرهنامهای است که با ایدهی سنتیتر و غیرسکولار وجدان آغاز میشود. جدا کردن وجدان از مفهوم بهظاهر سکولار سوپرایگو، فروید را در تمام تناقضاتی که با پردهبرداری از پیشینهی فرد همراه هستند گرفتار میسازد.
به سادهترین بیان ممکن، والدین فروید و بیشتر والدینی که اواخر قرن نوزدهم در وین زندگی میکردند، احتمالاً خودشان را دارای وجدان میپنداشتند؛ و هر حس دیگری دربارهی این وجدانها داشتند کم و بیش میراث ضمنی یک پیشینهی مذهبی، یک میراث فرهنگی بود. فروید در واقع میخواست توضیح دهد که وارث سکولار این وجدانهای مذهبی و مذهبیِ سکولارشده، سوپرایگو بوده است.
بخشهایی از مقالهی «علیه خودانتقادگری»
فقر ایگو
فروید اظهار داشت که ایگو مداوما خود را از طریق اید غنی میسازد. من از پیشترها بر این نظرم بودم که ایگو توسط غریزهی زندگی به عمل فراخوانده شده و تحول مییابد. راه و طریقی هم که این مهم حاصل میشود از رهگذر اولین روابط او با اُبژه است. سینهی مادر هم که غرایز زندگی و مرگ به آن فرافکنده میشود، اولین اُبژهای است که توسط فرآیند درونفکنی درونیسازی میشود.
ایگو هرچه بیشتر بتواند به تکانههای ویرانگر انسجام بخشیده و جنبههای متفاوت اُبژههایش را همگرا سازد، غنیتر خواهد شد؛ چرا که بخشهای دوپارهشدهی وجودِ روانی و تکانههایی که بخاطر برانگیختن اضطراب و تحمیل درد طرد شدهاند، ضمنا جنبههای ارزشمند شخصیت و حیات فانتزی نیز میباشد که دوپارهسازیِ آنها به فقر ایگو میانجامد. بنابراین جنبههای طرد شدهی وجودِ روانی و اُبژههای درونیشده در عین اینکه در عدم تعادل سهیم بوده، اما همچنین منبع الهام در آفرینشهای هنری و فعالیتهای مختلف فکری میباشند.
بخشهایی از مقالهی «برگی بر تحول عملکرد روانی»
تمایز میان تخطی از مرز و عبور از مرز در روانکاوی
تمایز گذاشتن میان تخطی از مرز و عبور از مرز، سودمند است. اولی معمولاً فاحش و تکراری است، در حالی که دومی ماهیتاً خفیفتر است و گاهی اوقات در طول درمان تحلیلی رخ میدهد. تخطی از مرز، اغلب با بیمار مورد بحث قرار نمیگیرد. از سوی دیگر، عبور از مرزها قابل بحث و تحلیل است. در حالی که تخطی از مرزها ممکن است درمان را از بین ببرد، عبور از مرزها اغلب حوزههای جدیدی را برای کاوش در درمان میگشاید.
تحلیلگری که قصد داشت به تعطیلات برود، در پایان آخرین جلسهی خود با بیمار مرد بلند شد و بلافاصله از گفتهی او جا خورد: «امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذرد. کجا میروید؟»، او بدون دقت و فکر پاسخ داد: « باید برای دیدن مادرم به دنور بروم. او سخت بیمار است». بیمار با نگاهی از نگرانی بر چهرهی خود واکنش نشان داد. تحلیلگر بلافاصله دانست که چیزی را بروز داده که بسیار شخصی است، و وقتی بازگشت، این مسئله را با بیمار خود مطرح کرد، بیمار گفت احساس کرده بود که تحلیلگر میخواهد او نگرانش باشد. در همان حال که این واکنش را بررسی میکردند، او فاش کرد که همیشه احساس کرده بود که مادرش میخواهد او نگرانش باشد. از این رو، زمینهی جدیدی در نتیجهی این عبور از مرزها گشوده شد.
بخشهایی از مقالهی «مرزها و تخطی از مرزها در روانکاوی-فصل اول»
انسانها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند.
ما دربارهی تمام چیزهایی که برایمان اهمیت دارد دوسوگرا هستیم؛ در حقیقت، دوسوگرایی راهی است برای اینکه تشخیص دهیم کسی یا چیزی برای ما اهمیت پیدا کرده است. این یعنی ما دربارهی دوسوگرایی، دربارهی عشق، نفرت، سکس، لذت، دیگران، خودمان و… دوسوگرا هستیم؛ هرکجا اُبژهی مطلوبی وجود داشته باشد باید دوسوگرایی نیز وجود داشته باشد.
اما اصرار فروید بر دوسوگرایی ما، بر اینکه انسانها اساساً حیواناتی دوسوگرا هستند، بیان دیگری از این موضوع است که ما هیچگاه آنچنان که به نظر میرسد فرمانبردار نیستیم: اینکه هرکجا فداکاری باشد اعتراض هم وجود دارد، هرکجا اعتماد باشد شک هم وجود دارد، و هرکجا خودبیزاری یا احساس گناه باشد، عشق به خود هم وجود دارد. شاید نتوانیم زندگیای را تصور کنیم که در آن بخش زیادی از وقتمان را صرف انتقاد از خودمان و دیگران نمیکنیم؛ اما باید عشق به خود را که همیشه نقش مؤثری دارد به خاطر داشته باشیم. خودانتقادگری میتواند ناخوشایندترین –سادومازوخیستیترین– شیوهی عشق ورزیدن ما به خودمان باشد.
بخشهایی از مقالهی «علیه خودانتقادگری»
لوح سفید بودن روانکاو
علیرغم تفاوت زیادی که همچنان در نگرش مکاتب مختلف روانکاوی وجود دارد، ولی در مورد مفید بودن انتقالمتقابل در درک بهتر بیمار، تفاهم وجود دارد. تلاش بیمار برای تبدیل روانکاو به اُبژه انتقالی بهعنوان یکی از وجوه غیرقابل اجتناب درمان بهطور گسترده مورد پذیرش قرار گرفته است. همچنین انتقال متقابل روانکاو بهصورت آفرینش مشترک بیمار و روانکاو که هر دو در شکلگیری آن سهم دارند، پذیرفته شده است و به نظر میرسد بخشی از آنچه روانکاو تجربه میکند، بازتابی از دنیای درونی بیمار است.
بنابراین یکی از وظایف روانکاو در تعامل با بیمار، تلاش برای پیدا کردن راه خروج از کنشنمایی انتقال- انتقالمتقابل است، تا بتواند بهصورت تحلیلی و همراه با بیمار اتفاقی که در جریان است، را بفهمد. در این شرایط قلمرو تحلیلی و قلمرو درونروانی بههم پیوسته هستند و لذا بهنظر میرسد انتظار لوحِ سفید بودن روانکاو در عمل امکانپذیر نباشد. همچنین وظیفه دیگر روانکاو، بازبینی و آنالیز مداوم خود خواهد بود. همانطور که شافر تاکید میکند که: «میتوانیم درمانی را تحلیلی درنظر بگیریم که از سه بخش تحلیل انتقالمتقابل، تحلیل انتقال و تحلیل دفاعهای در جریان را شامل شود».
در این رابطه قلمرو تحلیلی و درونروانی به هم پیوسته هستند و دیدگاه خوشبینانه لوح سفید بودن روانکاو امکانپذیر نیست. وظیفه دیگر روانکاو تحت آنالیز و بازبینی مداوم خود بودن است.
بخشهایی از مقالهی «انتقالمتقابل: حوزهی مورد توافق»
تغییرات ایگو
من معتقدم که این تجربیات اولیه که منجر به «تغییرات ایگو» میشود، و این روزها «تحریفهای ایگو» نامیده میشوند، نیز ساختاری سه مرحلهای دارند. این بدان معنا است که در اصل آنها نیز تروما هستند، و باید به عنوان رویدادهایی در یک رابطهی اُبژهای، هرچند در یک رابطه بدوی، در نظر گرفته شوند. آنچه آنها را از تروما به معنای واقعی متمایز میکند، سن تقویمی یا شاید رشدی کودک است که تاثیر گستردهای بر این رویدادها دارد. هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که تعامل بین او و بزرگسال مانند یک «اغوای جنسی» باشد، و به افراط جنسی یا حتی افراط آشکارای تناسلی تنزل یابد.
به همین ترتیب، هر چه کودک بزرگتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که سایر بزرگسالان، غیر از مادر، و از همه مهمتر پدر، به اُبژههای ترومازا تبدیل شوند. از سوی دیگر، هر چه کودک کوچکتر باشد، احتمال افراط جنسی–تناسلی آشکار کمتر است؛ هر اتفاقی که ممکن است بیفتد، معمولاً در سطح پیش-تناسلی باقی میماند. از سوی دیگر، اگر هر رویداد تروماتیک در یک کودک خردسال یا نوزاد رخ دهد، به دلیل وضعیت ساختاری است که در آن، تنها شخصی که میتواند ترومازا باشد، مادر است.
بخشهایی از مقالهی «تروما و رابطهی اُبژهای»