
نارو خوردن
افرادی هستند که بارها و بارها نارو میخورند. کارفرمایشان کمکها و کارهای ارزشمند آنها را تشخیص نمیدهند و دوستانشان مهمانیهای آنها را جبران نمیکنند. همسرشان خیلی به ندرت عشقشان را به آنها اذعان میکنند و فرزندانشان هیچوقت از فداکاریهایشان تجلیل نمیکنند. این افراد «جمعکنندههای بیعدالتی هستند». از نظر روانی مجروح و دلخور هستند، اندوهناکی خود را با ناباوری دردناکی با جزئیات شرح میدهند.
مشکل اصلی اینگونه افراد مازوخیسم آنهاست. و دلیل اینکه چگونه و چرا نارو میخورند کمتر واضح است (در مقابل کتک خوردن، مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتن و غیره) که خصوصیت مرکزی برخی افراد مازوخیست است. پاسخ اینکه چگونه این اتفاق میافتد بدین شرح است: فرد مازوخیست زودباوری قابل توجه و پنهانی دارد. هرچه که به او گفته میشود را باور میکند و از حقایقی که مخالف با انتظارات خوشبینانهی اوست چشمپوشی میکند.
بخشهایی از مقالهی «نارو زدن و نارو خوردن | خیانت دیدن و خیانت کردن»
اضطراب از هم پاشیدگی
زمانی که فروپاشی خود (به دنبال ناکارآمدی ایگو و واپسروی ایگو) روی میدهد، بیماران اضطرابهایی بسیار شدیدتر از اضطرابهای زندگی عادی تجربه میکنند. اضطراب به قدری شدید است که کارکرد ذهنی مختل میشود و بیمار در همان حدی که توان فکر کردن دارد، تشخیص میدهد که درمانده است و حس میکند خطری وحشتناک تهدیدش میکند. این حالت را گاهی اضطراب نابودی مینامند، واژهای که فروید برای آن استفاده میکرد، اضطراب اولیه یا اضطراب تروماتیک بود. از آنجا که اینگونه حملههای اضطراب شدید بسیار فلجکننده هستند، معمولاً چنین حس میشوند که از بیرون از خود سرازیر میشوند و باید تا آخرین حدِ توان و منفعلانه تحملشان کرد. خود در رویارویی با این اضطراب درمانده میشود. فروید تجربهی این اضطرابها را از نظر جسمی بسیار خطرناک و برای ایگو آسیبرسان میدانست.
دیدگاه کوهوت این بود که اضطرابِ از هم پاشیدگی عمیقترینِ اضطرابهاست و باور داشت که هیچ یک از انواع اضطرابی که فروید تشریح کرده، با آن برابر نیستند. او بهطور بالقوه احساس میکرد که این اضطراب حتی میتواند از ترس از مرگ هم جدیتر باشد. اگر چنین باشد، با این دیدگاه هم هماهنگ است که برای گریز از اضطراب از هم پاشیدگی، بیمار ممکن است کشتن خودش را انتخاب کند، چون اضطراب از هم پاشیدگی میتواند طاقتفرساتر از وحشت از مردن باشد.
دیدگاه فروید مبنی بر این که اضطراب میتواند چنان شدید باشد که از نظر جسمی آسیبرسان باشد، از نظر تئوری جذاب است، چون به یکی از فرمولبندیهای حالت مربوط به خودکشی کمک میکند: این که ایگوی ناکام از سوی سیستم سوپرایگو رها میشود، چون ناکارآمد و بیارزش است.
بخشهایی از مقالهی «سقوط به خودکشی»
راهحلهای کورکورانه برای تعارض
افرادی که بسیاری از تحلیلگران شخصیت معاصر، آنها را سازمان یافته در سطحی اساساً نوروتیک، توصیف میکنند، عمدتاً به دفاع بالغتر یا درجه دوم متکی هستند. اگرچه آنها از دفاعهای بدوی نیز استفاده میکنند، اینها در عملکرد کلی آنها چندان برجسته نیستند و بیشتر در مواقع استرس غیرعادی مشهود میشوند.
هرچند وجود دفاعهای بدوی، تشخیص ساختار شخصیت سطح نوروتیک را نفی نمیکند، اما فقدان دفاعهای بالغ این تشخیص را ممکن میکند. به طور سنتی، پیشینهی پژوهشهای روانکاوانه اشاره میکند که افراد سالمتر از واپسرانی بهعنوان دفاع اساسیشان استفاده میکنند، و آن را به راهحلهای کورکورانه برای تعارض، مانند انکار، دوپارهسازی، همانندسازی فرافکنانه، و دیگر مکانیسمهای بدویتر ترجیح میدهند.
بخشهایی از مقالهی «ویژگیهای ساختار شخصیت سطح نوروتیک»
ارتکاب قتل
بیون که نویسندهای دشوارگوی است و نه ضعیف، در این نثر فاخر، نوشتارهای روانکاوانه را نه تلاشی با هدفِ گزارشدهی بلکه همچون آفرینش تجربهای هیجانی میبیند که بسیار نزدیک به تجربهی هیجانی روانکاو در حین تحلیل است. بیون در این بخش از نقل قول و تشریح بالینی که پیش از آن آورده بود، همانی را میکند که میگوید؛ او برخلاف توصیف کردن، نشان میدهد.
در آن نمونهی بالینی که ارائه میکند، بیمار سایکوتیکی «که [در واقعیت] ممکن است مرتکب قتل شود»، در آخر جلسه زیر لب زمزمه میکند که «دیگر طاقتش را ندارم». بیون در پاسخ میگوید که «به نظر نمیرسد هیچوقت دلیلی برای پایان دادن به این جلسات باشد». (در این جملهی آخر، بیون از نقطه نظرِ بیمار اظهار نظر میکند و با این کار آنچه را که در آن جمله و در آن جلسه بیان نشده، اما درعین حال هم به طرزی رعبآور در هر دو عیان است، مخابره میکند: اینکه در ساحتِ سایکوز، زمان ناپدید میشود و فرجام کار، خودسرانه و غیرمنتظره است و در نتیجه ممکن است به ارتکاب قتل واقعی منجر شود).
بخشهایی از مقالهی «خوانش بیون»
انتقال آرمانیساز
در اواخر کتاب تحلیل خویشتن (کوهوت، ۱۹۷۱) دربارهی انتقال آرمانیساز صحبت کردم. دربارهی شکلی از انتقال متقابل در روانکاو در مقابل شرمندگی از آرمانی شدن، که در بعضی افراد بسیار شدید است، سخن گفتم. آنها بلافاصله با واقعگرایی بیش از حد (overrealistic) به بیمار میگویند: «نه، نه، من آنقدرها خوب نیستم، من فقط یک انسان معمولی هستم،» و چیزهایی از این قبیل. گفتم که این به همان اندازه غلط است که به کسی که مثلاً نخستین نشانههای انتقال اُدیپی را نشان میدهد بگوییم «نه، نه، من پدرت نیستم، احمق نباش.» شما اجازه میدهید رشد کند، سعی میکنید آنچه پیش میآید، آنچه بیمار نشان میدهد و ابراز میکند را درک کنید؛ آنگاه به تدریج آن را تحلیل میکنید. من گفتم که دقیقا همین امر در اینجا نیز صدق میکند.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خویشتن و جنبش روانکاوانه: مصاحبهای با دکتر هاینتس کوهوت»
ناتوانی اخلاقی
هیچ چیز دور از دیدگاه لکان در خصوص اندوه و افسردگی و محیط تحلیلی نیست. از نظر لکان، در اکثر موارد بیماریهای رواننژندی، این عواطف نمایانگر آنچیزی است که او «ناتوانی اخلاقی» مینامد: بیمار موفق در به یاد آوردن رویاهای خود نمیشود، از این کار و همینطور از انجام تکنیک تداعی آزاد، به یاد آوردن رویاهای روزانه، لغزشها و فانتزیهایش امتناع میورزد و در یک کلام، با سر باز زدن از ورودش به دنیای تحلیل به شکل درست از مواجه با امور خودداری میکند. او در عوض موضعی ناتوان اتخاذ میکند. اگرچه او باید در جلسات خود حضور یابد اما هیچ مسئولیتی در خصوص آنچه در جلسات رخ میدهد، بر عهده نمیگیرد و به دست گرفتن زمام امور را به عهدهی تحلیلگر میگذارد. او اغلب امیدوار است که هیچ چیز تغییر نکند تا به این ترتیب ثابت کند روانکاوی نمیتواند تغییرش دهد.
به گفته لکان اگر بیمار «کژخلق» شود به این دلیل است که از رویارویی با این واقعیت امتناع میورزد که روابط بین دو جنس مخالف آن گونه نیست که تمام عمر تصور میکرده است و عشق و رابطه جنسی بسیار فراتر و پیچیدهتر از آن چیزی است که میخواست. او تنها مایل به پذیرش نوعی عشق شدید، عاشقانه و پر حرارات است که در آن میتواند خودش را به طور کلی فراموش کند. او هیچ کار دیگری نخواهد کرد. . از نظر لکان اگر بیمار احساس «گناه» داشته باشد به این علت است که نمیخواهد این واقعیت را در نظر بگیرد که «از امیالش چشمپوشی کرده است» یا اجازه داده است که خواستههایش تحتالشعاع خواستههای دیگران قرار بگیرد.
او حتی شاید از اینکه نقش قربانی را ایفا میکند احساس ثانوی بیماری دارد و دوست دارد قربانی رفتار بد دیگران باشد. او نمیتواند این واقعیت را بپذیرد که امیال و لذت او از امیال و لذت دیگران کم اهمیتتر نیست. بنابراین هیچگونه مطالبهای ندارد که به تعویق بیافتد. این امر درک رایجی که از گناه هست را کاملاً تغییر میدهد. بر این اساس گناه از انجام تکانشی یک کار و بعد احساس پشیمانی از انجامش به وجود نمیآید، بلکه از کارهایی که از ته دل میخواهیم انجام دهیم اما به دلیل نگرانی، اضطراب یا نبود اعتماد به نفس از انجام آنها اجتناب میکنیم به وجود میآید.
بخشهایی از مقالهی «در خصوص ارزش رویکرد لکانی در عمل تحلیلی»
دلمشغولی مادرانه
نگرش غالب فروید نسبت به مادری این بود که فرزند اول مادر تداوم خودشیفتگی اوست، و بدین ترتیب دوسوگرایی او نسبت به فرزند زندهاش به طور مثبت برطرف میشود. فرزند او احساس خواستنی و دوستداشتنی بودن میکند. عشق او به این کودک زنده احساس گناه در مورد احساسات منفی خود را برانگیخته و او را وادار به ترمیم میکند.
با این حال فروید نیز دوسوگرایی مادرانه و دشواری یک مادر در داشتن یک فرزند زنده و در عین حال ناخواسته را تأیید کرد. «چه تعداد مادرانی هستند که کودکانشان را با مهربانی یا حتی مهربانی بیش از حد دوست دارند… اما آنها را ناخواسته تصور کرده و آرزو دارند که آن موجود زنده در آنها رشد بیشتری پیدا نکند!»
بخشهایی از مقالهی «دلمشغولی مادرانهی آغازین»
همدلی شفابخش
همدلی فهمیدن واقعیت سوبژکتیو بیمار، پیامدهای بالینی مستقیمی در پی دارد. برای بسیاری از بیماران ما علت اساسی رنج آنها یا حتی فقدان یک احساس منسجم از خویش در مکان و زمان، در این واقعیت نهفته است که آنها یا از ادراکات خود بیخبرند، یا به آنها اعتماد ندارند و یا با آنها تعارض دارند.
از این رو همدلی، یا تبعیت تنگاتنگ از دیدگاه بیمار به واقعیت، یک هدف اساسی بالینی شفابخش را دنبال میکند که بر اساس آن تجربه بیمار از یگانگی دیدگاه خودش به واقعیت دیگر، به مثابه تهدیدی برای خودش یا دیگران احساس نمیشود.
بخشهایی از مقالهی «روانشناسی خویشتنْ رواندرمانی حمایتی نیست.»
دفاعی در برابر از دست دادن اُبژه
زمانی که کودک شدیدا انگشتان خود را میمکد یا دائم به آن آسیب میرساند، نفرت خود را ابراز میکند، او برای کنار آمدن با این احساسات ناخن خود را میجود. همچنین احتمال دارد به دهان خود آسیب زند. اما نمیتوان به قطع گفت که همۀ آسیبهایی که از این طریق به انگشت یا دهان وارد میشود، بخشی از نفرت است. به نظر میرسد که این فکر وجود دارد که در صورت لذت بردن باید رنج کشید: موضوع عشق اولیه درعینحال که مورد عشق است، مورد نفرت هم قرار میگیرد.
در واقع از آنجا که مکیدن شست پدیدهای عادی و جهانشمول است، گسترش پیدا میکند و به استفاده از عروسک و فعالیتهای عادی بزرگسالان سرایت میکند، این درست است که بگوییم مکیدن شست دست در شخصیتهای اسکیزوئید بسیار ماندگار است و در چنین نمونههایی بسیار اجباری است. در یکی از بیمارانم این برای ۱۰ سال بدل به اجباری برای مطالعۀ دائمی شده بود.
این پدیده را نمیتوان توضیح داد مگر اینکه آن را تلاشی برای مستقر کردن اُبژه بدانیم (پستان و غیره) تا نصف آن را در درون و نصف دیگر را در بیرون نگه دارد. این دفاعی است در برابر از دست دادن اُبژه در درون یا بیرون بدن، میتوان گفت یعنی از دست دادن کنترل روی اُبژه. شکی ندارم که مکیدن طبیعی شست این کارکرد را دارد.
بخشهایی از مقالهی «رشد هیجانی اولیه»
اضطراب جدایی
از نظر بالینی، اضطراب جدایی معمولاً در پاسخ به عدم تداوم درمان به خاطر وقفههای آخر هفته یا تعطیلات ظاهر میشود. اما نوع بنیادیتر اضطراب جدایی را بیمارانی تجربه میکنند که نمیتوانند آگاهی از وجود مجزای تحلیلگر را حتی زمانی که در حضور تحلیلگر هستند، تحمل کنند.
بیمارانی که از این میزان اضطراب جدایی رنج میبرند ممکن است از زمانهایی که تحلیلگر غرق در خیالپردازی میشود، به فکر فرو میرود یا روی فرآیند تمرکز میکند تا وضعیت بیمار را بهتر درک کند، چندان استقبال نکنند. بیمار با یاد گرفتن اینکه تحلیلگر به جای بودن با او، دربارهی او فکر میکند، حس طرد شدن پیدا میکند –نشانهای از این که تحلیلگر نمیتواند کل نیروی وجود بیمار را تحمل کند.
همچنین ممکن است آن را به صورت رهاشدگی تجربه کند – خیانت در این پیمان خیالی که تحلیلگر همیشه از لحاظ کیفی نسبت به بیمار در یک سطح باقی خواهد ماند. محصول فعالیت بازتابی تحلیلگر –که در قالب تفسیر ارائه میشود– آشکارترین نشانه از این موضوع است که تحلیلگر فراتر از صرفاً «بودن با» بیمار عمل کرده است، و برخی بیماران بیش از آنکه به محتوای تفسیر واکنش نشان دهند، به عمل تفسیر شدن (مورد تفکر روانکاوانه قرار گرفتن) واکنش نشان میدهند. در این بیماران ممکن است «تفسیر شدن» به معنای عینیت یافتن –تبدیل شدن به اُبژهی مشاهده– باشد که میتواند نگران کننده باشد.
بخشهایی از مقالهی «فکر کردن پیرامون و همراه با بیمارانی که از فکر کردن میترسند.»