skip to Main Content
تعامل مادر-کودک در دوران جدایی-تفرد

تعامل مادر-کودک در دوران جدایی-تفرد

تعامل مادر-کودک در دوران جدایی-تفرد

تعامل مادر-کودک در دوران جدایی-تفرد

عنوان اصلی: Mother-Child Interaction During Separation-Individuation
نویسنده: مارگارت اس. مالر و کیتی لا ‏پریر
انتشار در: Psychoanalytic Quarterly
تاریخ انتشار: 1965
تعداد کلمات: 4850 کلمه
ترجمه: علی الوند

تعامل مادر-کودک در دوران جدایی-تفرد

بحث نظری

هفته‌های اول زندگی خارج رحمی نوزاد را مالر مرحلۀ اتیسم بهنجار[۱] نامیده است. این مرحلۀ اتیستیک بهنجار که از تولد تا حدود ماه دوم زندگی به طول می‌انجامد، با «مرحلۀ تمایزنایافتۀ»[۲] هارتمن، کریس و لوونستاین مطابقت دارد. در این مرحله برای نوزاد هیچ تمایز مشهودی میان واقعیت درونی و بیرونی وجود ندارد و به نظر می‌رسد هیچ تمایزی بین خودش و محیط بی‌جان پیرامونش قائل نیست.

به نظر می‌رسد وقتی که کودک به تدریج وارد مرحلۀ همزیستی می‌شود، آگاهی مبهمی از این پیدا می‌کند که آنچه فشارهای غریزی او را برطرف می‌کند از دنیای بیرونی آمده، حال آنکه انباشت دردناک فشار از درون خودش نشأت می‌گیرد. برای آن که این شناخت مبهم وجود داشته باشد، باید در طول مرحلۀ همزیستی برخی تمایزهای مقدماتی ایگو در کار باشند. در سازمان درون‌روانی نوزاد مرزهای بین خود و مادر هنور هم کم و بیش متلاقی و درهم‌آمیخته‌اند. وقتی که کودک برای مدت کوتاهی در حال گرسنگی باشد، این مرزها برایش مجزا هستند و زمانی که لذت و ارضا را تجربه می‌کند، مجدداً ناپدید می‌شوند.

در پایان ماه پنجم و در طول ماه ششم شاهد ظهور تدریجی مرحلۀ همزیستی از دل وحدت دوگانه[۳] هستیم. اما پیش از این، درست در اوج مرحلۀ همزیستی در حدود پنج ماهگی، می‌توانیم شروع مرحلۀ بعدی، یعنی جدایی-تفرد[۴] را ملاحظه کنیم. مطالعات مقدماتی، به توصیفاتی ابتدایی از چهار خصیصۀ زیرمرحله‌های جدایی تفرد انجامیده است که بر اساس فرض ما در تمام نوزادان بهنجار به وقوع می‌پیوندند.

  1. اولین زیرمرحلۀ فرایند تفرد، یعنی تمایزیابی[۵]، در سن چهار یا پنج ماهگی آغاز می‌شود و به مدت چهار یا پنج ماه به طول می‌انجامد. این [زیرمرحله] با کاهش وابستگی بدنی به مادر، که تا پیش از این تمام و کمال بوده است، مشخص می‌شود. این زیرمرحله با رشد و نمو کارکردهای حرکتی جزئی نظیر چهار دست و پا رفتن، بالا رفتن و ایستادن مصادف است. همچنین، کودک اکنون شروع به تماشای ورای میدان دید بی‌واسطه‌اش می‌کند (وارسی کردن) و در هماهنگی میان دست، دهان و چشمانش پیشرفت می‌کند. او با استفاده از کل بدنش فعالانه لذت خود را ابراز می‌کند، به اشیاء (اُبژه‌ها) و پیگیری اهداف علاقه نشان می‌دهد و به جستجوی لذت و تحریک، فعالانه به سوی دنیای بیرونی روی می‌آورد. بررسی‌های حسی-حرکتی بدوی نوزاد از صورت، مو و دهان مادر، همچون بازی‌های داله موشه که توسط مادر آغاز می‌شود و سپس خود نوزاد آن‎ها را انجام می‌دهد، از ویژگی‌های مشخصه این مرحله هستند. این کارکردهای نوظهور در مجاورت مادر بروز می‌یابند و به نظر می‌رسد کودک عمدتاً به حرکات بدنی خودش و مادر علاقمند است. این امر خصوصاً از طریق این حقیقت به وضوح نمایان می‌شود که کودک خردسال تا سن ده ماهگی، ترجیح می‌دهد در اطراف پاهای مادرش بازی کند؛ رجحانی که به واسطۀ عملکرد بهترش و ثبات خلقش در جوار مادرش نمایان می‌شود.
  2. دومین زیرمرحلۀ جدایی تفرد، دورۀ تمرین کردن[۶] است. این [دوره] با زیرمرحلۀ پیشین همپوشی دارد، پس از ده ماهگی آغاز شده و تا حدود ماه پانزدهم زندگی به طول می‌انجامد. کودک اکنون به طور پیوسته تمرین مهارت‌های حرکتی و کاوش محیط در حال گسترش انسانی و بی‌جان خود را افزایش می‎دهد. این امر، خواه نوزاد شروع به تاتی تاتی کردن کرده باشد یا در فرایند مهارت یافتن در چهار دست و پا رفتن، ایستادن یا خزیدن سریع به این طرف و آن طرف به کمک شکمش باشد، حقیقت دارد. مشخصه اصلی این زیرمرحله، سرمایه‌گذاری خودشیفته‌وار[۷] فراوان کودک بر کارکردهای خودش و بدنش و همچنین بر اُبژه‌ها و اهدافِ وارسی در حال گسترشش از واقعیت است. او نسبتاً در مواجهه با ضربه‌ها، افتادن‌ها و سایر ناکامی‌ها نظیر قاپیدن اسباب‌بازی توسط کودکی دیگر، مشکلی حس نمی‌کند. بزرگسالان آشنا، در محیطی که با آن مأنوس است معمولاً به منزلۀ جانشین‌های مادر پذیرفته می‌شوند (او در زیرمرحلۀ بعدیِ جدایی-تفرد از این نظر بسیار تغییر خواهد کرد).

کودک به محض رشد دستگاه حرکتی‌اش به دور شدن از مجاورت مادرش مبادرت می‌ورزد و غالباً چنان جذب فعالیت‌هایش می‏شود که برای مدتی طولانی به نظر می‌رسد از مادرش غافل است. با این حال، متناوباً به او رجوع می‌کند و به نظر می‌رسد از طریق تماس جسمانی با او به «سوخت‌گیری عاطفی»[۸] احتیاج دارد. در این زیرمرحلۀ دوم او به سمت مادرش می‌خزد، به پای او می‌چسبد و او را لمس می‌کند یا صرفاً با تکیه بر پای او می‌ایستد. تکاپوی او برای اکتشاف و چنانچه گرینِکر عنوان می‌کند «رابطه عاشقانه‌اش با دنیا» صرفاً برای مدت زمان کوتاهی به طول می‌انجامد. این‌ها به محض خسته شدنش افول می‌کنند و مجدداً نیاز پیدا می‌کند تا از طریق مجاورت مادرش «سوخت‌گیری» کند.

  1. سومین زیرمرحله، یعنی تجدید رابطه[۹]، با توانایی کودک برای راه رفتن آغاز شده و برای حدود چهارده تا بیست و دو ماه ادامه می‌یابد. نوزاد با تسلط بر حرکاتش درمی‌یابد که اکنون قادر است از مادر دور شود. این امر در او هم لذت تسلط (میزان آن در کودکان با هم متفاوت است) و هم اضطراب جدایی ایجاد می‌کند. ما در اوایل مطالعه‌مان دریافتیم که مقادیر کمی از اضطراب جدایی، فرایند تفرد را تسهیل می‌کند.[۱۰]

در اواسط سال دوم و وقتی که نوزاد به کودکی نوپا بدل می‌شود، بیش از پیش از جدایی جسمانی‌اش آگاه می‌شود. او به واسطۀ این آگاهی مقاومت پیشین خود در برابر ناکامی و غفلت نسبی‌اش از حضور مادر را از دست می‌دهد. فرض ما این است که پس از کسب تسلط دیگر به سرمایه‌گذاری خودشیفته‌وار فراوانی که در دوره تمرین کردن نیاز بود، احتیاجی نیست و بنابراین لیبیدو می‌تواند به اُبژه‌ها معطوف شود. مقدار کمی ترس از دست دادن اُبژه را می‌توان مشاهده کرد – جدایی کودک نوپا برایش کافی است تا ناگهان کاملاً شگفت‌زده شود. ما این امر را برای مثال وقتی مشاهده می‌کنیم که او به خودش آسیب می‌زند و در کمال تعجب درمی‌یابد که مادرش به طور خودکار در دسترس او نیست.

در طول کل دوره جدایی-تفرد و علی الخصوص در خلال زیرمراحل تمرین کردن و تجدید رابطه، رشد دستگاه روانی، به ویژه دستگاه حرکتی و شناختی، ایگوی نوزاد و کودک نوپا را نسبت به جدایی آگاه می‌سازد. بنابراین او دقیقاً در هنگامی که باید از پس واقعیت بیرونیِ گسترش یافته برآید، با ضرورت جدایی هیجانی از مادرش روبرو می‌شود. و همه این‌ها در بحبوحۀ تعارض روانی-جنسی رخ می‌دهند. غفلت نسبی نسبت به حضور مادر که خصیصۀ زیرمرحلۀ دوم یعنی دورۀ تمرین کردن است، با رجعت فعال به سوی او جایگزین می‌شود. نگرانیِ از قرار معلوم پایداری نسبت به این که مادر کجاست، زیرمرحلۀ سوم را مشخص می‌کند. به نظر می‌رسد وقتی کودک نوپا از توانایی خود برای دور شدن از مادر آگاه می‌شود، نیاز و اشتیاقش برای به اشتراک گذاشتن کسب هر مهارت و تجربه جدید با مادر افزایش می‌یابد. به همین دلیل زیرمرحلۀ سوم را دورۀ تجدید رابطه می‌نامیم.

ناسازگازی‌ها و سوءتفاهم‌های میان مادر و کودک را حتی در مادران معمولی و کودکان نوپای بهنجار می‌توان مشاهده کرد. اظهار عشق و تقاضای جدید و فعال کودک نوپا برای حضور مادر، در نگاه او متناقض به نظر می‌رسند. در حالی که کودک اینک به اندازۀ شش ماه پیش وابسته و درمانده نیست و ظاهراً مشتاق مستقل‌تر شدن است، ولی مصرانه از مادر انتظار دارد تا تمام جنبه‌های زندگی‌اش را با او شریک شود. در این زیرمرحلۀ بعضی مادران نمی‌توانند توقعات کودک را بپذیرند؛ برخی دیگر در اثر این حقیقت که کودک به طور فزاینده‌ای مستقل و جدا می‌شود، دچار مشکل می‌شوند.

این زیرمرحلۀ سوم به وضوح نشان می‌دهد که فرایند جدایی-تفرد واجد دو بخش مکمل است: یکی تفرد و دیگری جدایی. تفرد بسیار سریع جلو می‌رود و کودک آن را تا سرحدش پیش می‌برد. با این حال وقتی کودک از جدایی آگاه می‌شود، می‌بینیم که چگونه می‌کوشد تا از طریق امتحانِ دور و نزدیک شدن به مادر با آن کنار بیاید. کیفیت و اندازۀ این امتحان کردن‌ها یکی از بهترین سرنخ‌ها برای ارزیابی بهنجار بودن یا انحراف از بهنجاری در فرایند جدایی-تفرد است. یکی از مشخصه‌های مهم زیرمرحلۀ سوم اهمیت هیجانی فراوان مشارکت با مادر است، به طوری که به نظر می‌رسد میزان لذت کودک از عملکرد مستقل و مبادرت ورزیدن به ورود به محیط درحال توسعه، متناسب و وابسته به میزان موفقیتش در جلب علاقه و مشارکت مادر است. این که اظهار عشق کودک نوپا بهنجار تلقی شود یا خیر، به تاریخچۀ زیرمرحله‌های پیشین و همچنین واکنش مادر به کودکِ به سرعت در حال تفرد و تعاملات مادر با او در خلال این دورۀ تجدید رابطه بستگی دارد.

اولین علائم پرخاشگری هدایت‌شده در طول این زیرمرحله، با مرحلۀ مقعدی مصادف است؛ احساس تملکِ درحال رشد نسبت به مادر و حس مال‌اندوزی تکانشی نیز چنین است. در این دوره است که نیاز کودک به طور خاصی معطوف به مادر است؛ جانشین‌ها به ویژه جانشین‌هایی برای ارتباط جسمانی به راحتی پذیرفته نمی‌شوند. یکی دیگر از ویژگی‌های مهم این زیرمرحله، آغاز جایگزینی آواها و زبان بدنِ پیش‌کلامی با ارتباط کلامی است. کلمات «من» و «مال من» اهمیت هیجانی فراوانی دارند.

علائم خطر احتمالی این موارد هستند: اضطراب جدایی شدید که معمول نیست یا سایه به سایه دنبال مادر رفتن، یا عکس آن یعنی گریختن تکانشی پیوسته از مادر به منظور تحریکش برای تعقیب کودک، و اختلالات مفرط در خواب[۱۱]. از آنجا که کشمکش جدایی-تفرد در سومین زیرمرحله در اوج خود قرار دارد، خوابیدن همچون یک واپسروی بوده و یک تجربه جدایی است. از این رو، اختلالات کودک در به خواب رفتن از نشانه‌های تفرد رو به جلوی کودک و دفاعش نسبت به تهدید علیه همزیستی هم‌آمیخته است که از طریق خواب بازنمایی می‌شود.

  1. زیرمرحلۀ چهارم با آشکار شدن کارکر‌دهای شناختی پیچیده مشخص می‌شود: ارتباط کلامی، فانتزی، و واقعیت‌سنجی. در خلال این دورۀ تمایزیابی سریع ایگو، از حدود بیست یا بیست و دوماهگی تا سی یا سی و شش ماهگی، تفرد چنان سریع رشد می‌کند که حتی شرح اجمالی‌اش در این مجال نمی‌گنجد. به گفتن این کفایت می‌کنیم که ایجاد بازنمایی‌های روانی خود که از بازنمایی‌های اُبژه به وضوح مجزا هستند، مسیر دستیابی به پایداری اُبژه[۱۲] را هموار می‌سازد. حضور مداوم واقعی مادر دیگر چندان ضروری نیست.

نمونه‌های بالینی

هر چند مطالعه ما بر کودکان پنج تا سی ماهه متمرکز است، ولی ترجیح می‌دهیم مادر و کودک را از ابتدایی‌ترین زمان ممکن –در سنی بین حدود چهار هفتگی تا دوماهگی– مشاهده کنیم. درک تعاملات اولیه و الگوهای انطباقی دوران اتیسم بهنجار و همزیستی، برای ارزیابی پیشرفت و فراز و نشیب‎های مراحل متعاقبِ جدایی-تفرد راهگشا خواهد بود.

چارلی که نوزادی فول‌ترم[۱۳] ولی از بسیاری جهات نمونایافته بود، در سن حدود چهار هفتگی توسط مادرش به مرکز آورده شد. وضعیت نورولوژیک او در هفت هفتگی، دو هفته پایین‌تر از سن تقویمی‌اش تخمین زده شد ولی استعداد بالقوه‌اش بالاتر از متوسط به نظر می‌آمد.

مادرش با اولین فرزندش که دختر کوچکی زیبا، پیش‏رس و بسیار خوش صحبت بود نیز در پژوهش ما شرکت کرده بود. این دختر ارضای خودشیفته‌وار زیادی به مادرش بخشیده بود و مادرش با او به منزلۀ بخشی «بهتر از خودم» رفتار می‌کرد. در مقابل، در قبال پسرش مضطرب، معذب، بی‌میل و به طور قابل توجهی افسرده بود و در فهم سرنخ‌های او سردرگم به نظر می‌رسید.

نمونایافتگی چارلی در گذار آهسته میان خواب و بیداری، ریتم ناپایدار گرسنگی و سیری و الگوی دفع نامعلوم و پراکنده‌اش مشاهده می‌شد. این ویژگی‌های مرحلۀ اتیسم بهنجار، نه فقط بخاطر نمونایافتگی‌اش در زمان تولد بلکه همچنین به دلیل ناتوانی مادرش در پیش‏بینی او، تا مرحلۀ همزیستی در چارلی وجود داشت. می‌دانیم که نوزاد تمایز جهان اُبژه‌ها و تفاوت میان درون و بیرون را از این طریق می‌آموزد که وقتی تنش و فشار داخلی شدت می‌گیرد، تسکین صرفاً محدودی از طریق تخلیۀ درونی حاصل می‌شود. برای این که این امر رضایت‌بخش باشد، تسکین و آرامش باید از یک منبع بیرونی حاصل شود.

مادر چارلی قادر به پاسخگویی به بسیاری از سرنخ‌های او نبود؛ اگر پاسخی هم می‌داد اینگونه بود که دامنۀ وسیعی از سرنخ‌ها نظیر گریه کردن، پیچ و تاب خوردن یا نالیدن را اینطور تفسیر می‌کرد که «چارلی غذا می‌خواهد». هر چند وقت یکبار از سر اضطراب شیشه شیر را در دهان نوزاد خوابیده فرو می‌کرد و در نتیجه به مشکلات کودک در ایجاد الگوی منظم خواب و بیداری دامن می‌زد. از نوزاد برای مدت طولانی بی آنکه ارضایی برایش حاصل شود، مراقبت می‌شد و حتی بعضی اوقات اجازۀ لحظه‌ای خواب پیدا نمی‌کرد زیرا مادر شیشه را با عزمی راسخ در دهانش فشار می‌داد و آن را به صورت ریتمیک وارد و خارج می‌کرد. او نمی‌توانست از بدنش برای آرام کردن نوزاد استفاده کند. مثلاً هیچ وقت مشاهده نکردیم که او را به آرامی در آغوش بگیرد. در نتیجۀ این مسائل چارلی را نمی‌شد به راحتی آرام کرد؛ حتی وقتی سنش به اوج مرحلۀ همزیستی رسید به نظر می‌رسید عمدتاً فقط به محرک‌های حسی درونی و عمقی پاسخ می‌داد.

مصاحبه با مادر این ترسش را آشکار کرد که نوزاد خوابیده ممکن است مرده باشد و این باعث می‌شد او را مکرراً بیدار کند و از طریق غذا دادن او را بیدار نگه دارد. برای طولانی شدن فرایند شیر دادن به عمد از سوراخ بسیار کوچکی در نوک پستان استفاده می‌شد که شیر بسیار کمی از آن بیرون می‏آمد و باعث می‌شد این کار یک یا دو ساعت طول بکشد. مادر آشکارا از بار مراقبت نوزاد کوچک و ناتوانش شکوه داشت و از نمونایافتگی او نگران بود. این امر از نظرش با دوران بچگی دختر بزرگترش تضاد داشت (از آنجا که ما دخترش را در اوج زیرمرحلۀ دومش مشاهده نکرده بودیم، نمی‌دانیم مادر به صورت پس‌نگرانه تاریخچۀ اولین ماه‌های او را تحریف کرده است یا خیر).

رابطه چارلی و مادرش در حدود چهار ماهگی به طرز عجیبی بهبود یافت. در آن زمان به نظر می‌رسید جهشی رشدی مکانیزم‌های درونی چارلی را به کاهش تنش مجهز کرده، لذا دیگر برای آرام شدن صرفاً به مادرش وابسته نبود. با کم شدن اضطراب مادر درباره پسرش، افسردگی او برطرف شد. چارلی در سن پنج ماهگی الگویی انطباقی برای صاف نگه داشتن خودش توسعه داد و خودش را به کسی که او را نگه داشته بود تکیه نمی‌داد. رشد حرکتی او شتاب گرفت. نزدیکی پیوند میان مادر و نوزاد در طول کل مرحلۀ همزیستی، از تغییرات موازی خلق، ظاهر و عملکرد آن‌ها مشهود بود. گوش بزنگی حرکتی و ادراکی چارلی در هر روز معین، حالت عاطفی مادرش را منعکس می‌کرد. برای مثال وقتی در سن شش ماهگی و اوج مرحلۀ همزیستی بهنجار به سر می‌برد، افسردگی مادرش عود کرد. بار دیگر رشد کودک دچار عقب‌ماندگی شد و این امر در علائم فزون‌یافتۀ ناراحتی و تجلی‌های روان‌تنی‌اش نظیر بثورات پوستی و مشکلات تنفسی فوقانی بازتاب یافت.

چارلی و مادرش تصویری از ماهیت دَوَرانی تعامل بین مادر و کودک به دست می‌دهند که –همانطور که پیش‌بینی کرده بودیم و متعاقباً مشاهده کردیم– در دامنه وسیعی از روابط متوسط و بهنجار میان مادر و کودک قرار می‌گیرد.

نتایج مشاهدات دو مادر و نوزادانشان در ادامه، اولین زیرمرحلۀ جدایی-تفرد، یعنی تمایزیابی را نشان می‌دهد.

برنی رابطه ابتدایی خوب و خوشی با مادرش داشت؛ مادری که به نظر می‏رسید رضایت زیادی در شیر دادن به نوزادش یافته بود. او به دلایلی که به احساس گناهش نسبت به پسر اولش ارتباط پیدا می‌کرد (و مجال توضیحش در اینجا نیست)، ناگهان و به صورت تکانشی او را از شیر خوردن از پستان گرفت و با شیشه به او شیر داد. از شیر گرفتن تغییر چشمگیری در حال و هوای رابطه همزیستی ایجاد کرد. نوزاد در ابتدا با اصرار و بی‌تابی برای پستان از دست رفته دست و پا می‌زد، اما مادر نومیدانه واکنش مشهود نوزاد به ترومای از شیر گرفتن را انکار می‌کرد. رضایتی که مادر در طول شیر دادن از خود نشان می‌داد جایش را به بی‌میلی و بی‌عاطفگی داده بود، و نوزاد هم به نوبه خود بدخلق، بی‎میل و بی‌عاطفه شد. نوزادِ خوشحال، خندان و راست قامت به بچه‌ای منفعل، خموده و شل و ول تبدیل شد. جالب توجه است که این نوزاد در آغوش مشاهده‌گران بسیار متفاوت از چارلی با آن حالت‌های بدنی قرص و محکمش و استورات (که بعداً خواهیم دید) بود.

تعاملات عمدتاً مشکل‌دار برنی و مادرش با هر جهش رشدی در خودمختاری نوزاد به نحو مطلوبی دستخوش تغییر می‌شد. برنی علاقه زیادی به حرکت نشان می‌داد: او فعالیت‌هایی نظیر چهار دست و پا رفتن و کشیدن را با لذت فراوانی انجام می‌داد. وقتی توانست با دیگران ارتباط چشمی برقرار کند و علائمی از بازشناسی افتراقی مادرش را از خود نشان دهد، و هنگامی که از کارکردهای حرکتی در حال رشدش توانست لذت ببرد، دامنه کاوش‌هایش گسترش یافت و کل فضای اتاق بازی (و کل خانه) را در بر گرفت. مادرش که از کاهش تقاضاهای همزیستی پسرش احساس راحتی می‌کرد، قادر بود تا تشویق و مراقبت مناسبی را برایش فراهم کند (دستاوردی که نتوانسته بود برای پسر بزرگترش که او نیز پیشتر در پروژه ما شرکت داشت، فراهم کند).

در مورد استوارت گذار بسیار متفاوتی از همزیستی به مرحلۀ جدایی-تفرد مشاهده شد. او از رابطه همزیستی‌ای نزدیک و طولانی با مادرش برخوردار بود. والدین استوارت هر دو نیازهای همزیستی-انگل‎وار[۱۴] داشتند، بیش از اندازه برای فرزندشان ارزش قائل بودند و او را در وابستگی و همزیستی مستمری نگه داشتند. این مسأله به وضوح سرمایه‌گذاری لیبیدویی استوارت بر کارکردهای حرکتی‌اش را کند کرد و احتمالاً در این زمینه از استعداد سرشتی ضعیفی نیز برخوردار بود. درحالی که برنی با رجحانی نسبت به اکتشافات حرکتی وارد مرحلۀ جدایی-تفرد شده بود، استوارت اندام‎های حسیِ لمسی و بصری را ترجیح می‌داد. به نظر می‌رسد این رجحان حاصل عوامل متعددی باشد. والدین او اصرار داشتند که تنشش به محض این که ابراز شود برطرف شود، بنابراین نیاز نداشت تا برای کسب چیزی که نیاز دارد کمترین اقدامی انجام دهد. مادرش رجحانش را برای این که پسرش بی‌حرکت و منتظر خدمت بماند به ما نشان می‌داد و این را به صورتی غیرکلامی به پسرش منتقل می‌کرد.

احتمال این وجود داشت که رشد استوارت در زمینه کارکردهای حرکتی از نظر سرشتی کند باشد. ساختمان عضلانی‌اش سست بود و حرکت‌های درشت بدنی‌اش محتاطانه‌تر و کم انرژی‌تر از کودکان همسنش بود. یکی از استثناهای قابل توجه لگدهای محکمش در هنگام هیجان‎زدگی بود. استوارت که به دلیل کمبود توانایی حرکتی‌اش به محیط کوچکی محدود شده بود، بیشترین استفاده را از قوای ادراکی، شناختی و دریافتی نوظهورش می‌کرد تا خودش را مشغول و سرگرم «انجام آزمایش‌های جالب» کند. او از نظر بصری نسبت به وقایع اطرافش کاملاً هوشیار بود و با کمال میل پذیرای حضور دیگران بود.

برداشت ما این بود که مادر استوارت که از رابطه همزیستی با بچه شیرخوارش لذت می‌برد، به گروهی از مادران تعلق داشت که نمی‌توانست دوری از نوزادش در آغاز مرحلۀ جدایی-تفرد را بپذیرد. این مادران نوزاد را به خودشان می‌چسبانند و او را از تلاش‌های خامش برای عملکرد مستقل منع می‌کنند. آن‌ها به جای پذیرش و ترغیب جدایی تدریجی، کودک نوپایشان را به سرعت به سوی «خودمختاری» سوق می‌دهند.

مشاهده این امر جالب بود که استورات علائم مشخصی مبنی بر این نشان می‌داد که می‌خواهد خودش را از نزدیکی همزیستی-انگل‌واری که توسط مادرش بر او اعمال می‌شد، دور کند. از اوایل پنج ماهگی علائم جزئی ولی روشنی از حائل ایجاد کردن با دستان و بازوهایش بین خودش و سینه مادرش نشان می‌داد. در انتهای هشت ماهگی‌اش این حالت بدنی به خم شدن مداوم رو به عقب، همراه با حالت بدنی سفت و محکم تبدیل شد. این حالت اگر چه خفیف بود ولی کمان‌پیکریِ[۱۵] برخی کودکان سایکوتیک همزیست را تداعی می‎کرد که جویای خلاصی از هم‎آمیختگی همزیستی-انگل‎وار با مادرشان هستند.

برنی و استوارت دو طریقۀ متفاوت ورود به زیرمرحلۀ اول جدایی-تفرد، یعنی زیرمرحلۀ تمایزیابی، را به ما نشان می‌دهند. ذکر این نکته می‎تواند حائز اهمیت باشد که عملکردهای کلی آن‌ها در آزمون‌های رشدی با هم مطابق بود.

برای توضیح تعامل مادر و کودک در زیرمرحلۀ دوم جدایی-تفرد (دورۀ تمرین کردن)، سه مادر و فرزندانشان به عنوان نمونه ارائه خواهند شد.

مارجی و متیو مرحلۀ همزیستی و همچنین زیرمرحلۀ اول (تمایزیابی) را به خوبی طی کرده بودند. هر دوی این کودکان از  این امکان برخوردار بودند که از تسکین تنش‌های غریزی‌شان توسط مادرانشان اطمینان خاطر داشته باشند و از مادرانی که به لحاظ هیجانی در دسترس هستند برخوردار باشند. بر اساس مشاهداتمان هر دوی این نوزادان در سن ده ماهگی با علاقۀ وافری به کاکردهای حرکتی جزئی نوظهورشان و سایر عملکردهای خودمختارِ ایگو، به دوره تمرین کردن وارد شدند. ما قادر بودیم آنچه را که گرینکر «رابطه عاشقانه با دنیا» می‌نامد، در آن‌ها مشاهده کنیم. آن‌ها برای مدت زمان طولانی با شادی و خوشی به تنهایی مشغول کاوش در محیط می‌شدند، و آنچه را که هندریک لذت تسلط (Funktionslust) توصیف می‌کند، از خود نشان می‌دادند. آنها هر از گاهی برای «سوخت‌گیری عاطفی» پیش مادرانشان بر می‌گشتند. هر دو مادر پذیرای جدایی تدریجی از کودکان نوپای خود بودند و علاقۀ فرزندانشان به تمرین کردن را تقویت می‌کردند. آن‌ها همواره مطابق با نیازهای کودکشان از لحاظ هیجانی در دسترس بودند و نوعی مراقبت مادرانه را که برای پیدایش مطلوب کارکردهای خودمختار ایگو ضروری است، فراهم کردند.

بر خلاف این مادران، مادر آنا که زن بسیار خودشیفته‎ای بود، دسترسی پذیری کمی از خود نشان می‌داد و در نتیجه ظرفیت فرزندش برای «انتظار آسوده خاطر» شدیداً با مشکل مواجه بود. توالی رشدی کارکردهای در حال پیدایش ایگوی آنا دقیقاً به موقع اتفاق می‌افتادند. اما با چنان شدتی برای توجهی که از مادرش نیاز داشت می‌کوشید که از انرژی لیبیدویی کافی برای نیروگذاری بر کارکردهای خودمختار ایگو یا کاوش لذت‏بخش و تسلط بر واقعیت در حال گسترشش برخوردار نبود. در مشاهده‌مان از او در اولین زیرمرحله (تمایزیابی) ملاحظه کردیم، در حالی که بر روی پاهای مادرش نشسته بود، با چشمان خود از مادر غیرپاسخگویش خواهش و التماس می‎کرد.

دومین زیرمرحلۀ آنا هم غیرمعمول (آتیپیک) بود. این زیرمرحله با حرکاتی مختصر همراه بود که در آن‌ها تنها برای مدت زمان کوتاهی از پاهای مادرش دور می‌شد. دوره تمرین کردن –زمانی که کودک نوپا، لیبیدوی زیادی را بر کارکردهای خودمختار و واقعیت‌سنجی در حال گسترشش سرمایه‌گذاری می‌کند– در او بسیار کوتاه و گذرا بود.

معمولاً پس از تسلط بر حرکات، مقادیر زیادی از لیبیدو آزاد می‌شود و برای سرمایه‌گذاری مجدد بر اُبژه عشق در دسترس قرار می‌گیرد. کودک فعالانه به دنبال مادر می‏رود تا هر دستاورد جدیدش را خواه مهارت باشد یا تصرف یک شیء، با او در میان بگذارد. این دوره را که سومین زیرمرحلۀ جدایی-تفرد است، تجدید رابطه می‌نامیم.

بارنی در طول دورۀ تجدید رابطه با تلخی خاصی رفتار می‌کرد. او رابطه عاشقانۀ معمولی ولی تا حدودی پیش‌رس نسبت به دنیا را گذرانده بود که در آن دوران اغلب سقوط می‌کرد و به خودش آسیب می‌زد، ولی همواره با بی‌اعتنایی به این‌ها واکنش نشان می‌داد. به تدریج از این که مادرش برای کمک در دسترسش نبود متعجب شد و پس از افتادن گریه می‌کرد. وقتی که نسبت به جدایی از مادرش آگاه شد بی اعتنایی‌اش نسبت به ضربه‌ها و افتادن‌ها ناپدید شد.

رشد حرکتی زودهنگام بارنی او را پیش از این که به قدر کافی تفرد پیدا کند، با حقیقت جدایی جسمانی از مادرش مواجه کرد. به همین خاطر در دوران تجدید رابطه‌اش، عکسِ رفتار «سایه به سایه دنبال کردن مادر»  را از خود نشان داد. برای آن که جدایی جسمانی از مادرش را ابطال[۱۶] یا انکار کند، با دور شدن از او مادرش را به چالش می‌کشید و با اطمینان خاطر –و به درستی– انتظار داشت تا مادر دنبالش بدود و او را در آغوش بگیرد. پاسخ سراسیمه مادرش باعث شد تا این رفتار را ادامه دهد و تشدید کند؛ در عین حال مادرش نمی‌توانست با این بی‌احتیاطی پسرش کنار بیاید. این رفتار حاصلِ رشد پیش‌رس کارکردهای حرکتی و تأخیر نسبی در کارکردهای هیجانی و عقلانی او بود که به او اجازه نمی‌داد تا خطرات احتمالی حرکاتش را به درستی ارزیابی کند. مادرش نیز به نوبه خود او را محدود می‌کرد و از شدت خستگی و درماندگی، گوش بزنگی پیشینش نسبت به نیازهای او و هماهنگی با سرنخ‌هایش را کنار گذاشت. مادرش صرف نظر از این که نیازش واقعی بود یا خیر، یا در هر موقعیتی سریع به سمتش می‌شتافت، یا از او فاصله می‌گرفت. به عبارت دیگر، دسترسی‌پذیری آنی او کاملاً غیرقابل پیش‌بینی شد. با این حال اختلالی که در این دوره در رابطه‌شان ایجاد شده بود، فراگیر نبود. بارنی بارها و بارها وسایلش را در نزدیکی مادرش می‌آورد، دامان او را پر می‌کرد و گاهی به آرامی می‌نشست و با مادرش پازل درست می‌کرد.

رابطه بارنی و مادرش با شروع زیرمرحلۀ چهارم دوباره رضایت بخش شد. او صبور شده بود، کارکردش خوب بود و تحرک نرمالی داشت.

به نظر می‌رسد عدم توازنی که در زیرمراحل دوم و سوم در این کودک مشاهده شد، الگویی از سانحه‎پذیری[۱۷] در این کودک ایجاد کرد که از تبیینی چندعاملی برخوردار بود. علاوه بر این، رفتار بی‌پروای بارنی بدون شک از همانندسازی با پدرش نیز نشأت می‏گرفت. پدرش ورزشکاری بود که بچه‌هایش اجازه داشتند حرکات خطرناکش را تماشا و تشویق کرده و حتی گاهی در آن‌ها شرکت کنند.

جلوه متفاوتی از زیرمرحلۀ سوم (تجدید رابطه) در آنا مشاهده شد. در دسترس نبودن مادرش به لحاظ عاطفی، دوره تمرین و کاوش آنا را کوتاه و کمرنگ کرد. او که هیچگاه از دسترسی‌پذیری لیبیدویی مادرش اطمینان نداشت، سرمایه‎گذاری لیبیدویی بر محیط پیرامون و کارکردهایش برایش دشوار بود. او پس از تمرین کوتاهی به سرعت نزد مادرش باز می‌گشت و تلاش می‏کرد به هر طریقی که شده توجهش را جلب کند. او از ابراز نیازهای نسبتاً مستقیمی مثل آوردن کتابی برای او یا ضربه زدن به کتابی که همیشه در دستان مادرش بود به اقدامات نومیدانه‌تری مثل انداختن کلوچه‌ها بر روی زمین و له کردن آن‌ها روی می‌آورد و همواره برای جلب مشارکت مادرش نیم نگاهی به او داشت.

در عین حال مهارت زبانی آنا به سرعت رشد می‌کرد و از دوره معمول تکلم جلوتر بود. سرعت رشد تکلمش احتمالاً به این خاطر بود که ارتباط کلامی از هر روش دیگری برای تعامل با مادرش بهتر بود. او طوری با دخترش صحبت و «همفکری» می‌کرد که انگار هم سن یکدیگر هستند.

علامت خطری که در آنا مشاهده کرده بودیم در سومین زیرمرحله خودش را نمایان کرد. او همواره نسبت به این که مادرش کجاست بیش از اندازه حساس بود و تمایل داشت تا هرگاه مادرش در اتاق حرکت می‌کرد یا از آن خارج می‌شد، او را سایه به سایه دنبال کند. او اضطراب جدایی چشمگیری از خود نشان می‌داد و آرام کردن او در غیاب مادرش کار ساده‏ای نبود. رابطه آن‌ها از همان ابتدا مملو از بسیاری از عوامل زمینه‌ساز تعارض‌های نوروتیک بود. با این حال آنا تا اندازه عجیبی ویژگی‌های متداول زیرمرحله را از خود نشان می‌داد.

متیو و مادرش در طول زیرمرحلۀ سوم تعاملات بسیار هماهنگی با هم داشتند. او در تشویق استقلال و خودمختاری فرزندش بسیار ماهر بود و در عین حال از نظر لیبیدویی کاملاً در دسترس بود. به عبارت دیگر، او پاسخ‌هایش را با درک شهودی بالایی نسبت به نیازهای متغیر فرزندش تنظیم می‌کرد. توانایی مادر برای انجام این کار، پیشرفت آسان متیو در زیرمرحلۀ تجدید رابطه را تضمین کرد. علیرغم بارداری مادرش و تولد بچه‌ای جدید در هجده ماهگی او –زمانی که نیاز کودک نوپا به مادرش مجدداً تشدید می‌شود– او کماکان خودکفا باقی ماند. او قادر بود تا از بزرگسالان دیگر به عنوان جانشینانی برای مادر بهره ببرد. به نظر می‌رسید تا حدی با مادرش همانندسازی کرده و این امر در علاقه‌اش به بچه‌های دیگر و برادر کوچکترش به خوبی دیده می‌شد و در این روابط عنصر پرخاشگرانه به خوبی تحت کنترل بود. به طور کلی توانست تا رابطه عاشقانۀ طولانی‌ای را با دنیا حفظ کند و در عین حال تا جایی که مادرش قادر بود با او شریک می‌شد.

 

نتیجه‌گیری

مادر معمولی برای برآورده کردن نیازهای زیستی نوزادش سازگاری‌های عمده‏ای را انجام می‏دهد. با این حال به نظر می‎رسد این نوزاد است که وظیفۀ انطباق ظریف‌تر با الگوها و ریتم‌های شخصیت مادرش را بر عهده دارد. ما رابطه مادر و کودک در سراسر فرایند جدایی-تفرد را مورد مشاهده قرار دادیم و از این حقیقت شگفت‌زده شدیم که الگوهای تعامل آن‌ها بر حسب ویژگی‌های هر زیرمرحله دستخوش نوسانات چشمگیری می‌شود. بارها و بارها ملاحظه کردیم که رابطه ضعیف مادر و کودک در یک زیرمرحله لزوماً یا عمدتاً مانع تغییرات چشمگیر برای بهتر شدن این رابطه در زیرمرحلۀ بعدی نمی‌شود.

به نظر می‌رسد مشکلات رابطه مادر و کودک زمانی بروز پیدا می‌کنند که کودک قادر به این نباشد که به طور مناسبی انطباق پیدا کند. با این حال، به این نکته نیز باید اشاره کرد که کودکی که از استعداد سرشتی بهنجاری برخوردار است، تاب‎آوری قابل توجهی دارد و برای انطباق با فانتزی‌ها، نیازها و انتظارات ناخودآگاه مادرش راه‌های زیادی پیدا خواهد کرد.

این مقاله با عنوان «Mother-Child Interaction During Separation-Individuation» در Psychoanalytic Quarterly منتشر و توسط علی الوند ترجمه شده و در تاریخ ۸ دی‌ماه ۱۳۹۹ در بخش مشاهده‌ی نوزاد وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
تصویر: Sam Ovraiti

[۱] . normal autism

[۲] . undifferentiated phase

[۳] . dual-unity

[۴] . separation-individuation

[۵] . differentiation

[۶] . practicing period

[۷] . narcissistic investment

[۸] . emotional refueling

[۹] . rapprochement

[۱۰] . آغاز مرحلۀ منفی‎گرایانۀ مشهور (که مقدماتش را از همان اواسط مرحلۀ همزیستی می‌توان تشخیص داد) به گرایش کودک برای رها کردن خودش از قید پیوند همزیستی با مادر نیز مرتبط است. این گرایش در سال دوم زندگی و در ژست‌ها و حالت‌های «نه!» گفتن که تا حدی کلیشه‌ای هستند، به اوج می‌رسد.

[۱۱] .اختلالات گذرای خواب مشخصۀ سال دوم زندگی هستند.

[۱۲] . object constancy

[۱۳] . اصطلاحی برای اشاره به زایمان در ۳۹ تا ۴۰ هفته پس از انعقاد نطفه _ مترجم.

[۱۴] . symbiotic-parasitic

[۱۵] . opisthotonus. اسپاسم و تونوس شدید عضلات که منجر به قوس پیدا کردن بدن به طرف عقب می‌شود _ مترجم.

[۱۶] . undo

[۱۷] . accident-proneness

0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.