skip to Main Content
ایگو چیست؟

ایگو چیست؟

ایگو چیست؟

ایگو چیست؟

عنوان اصلی: Ego
نویسنده: لاپلانش و پونتالیس
انتشار در: THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS
تاریخ انتشار: 1998
تعداد کلمات: ۵۸۰۰ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۴۸ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

ایگو | Ego

عاملیتی که دومین نظریه دستگاه ذهنی فروید میان آن و اید و سوپرایگو تمایز قائل می‌شود.

به لحاظ توپوگرافیک، ایگو به همان اندازه که تابع مطالبات اید است تابع فرمان‌های سوپرایگو و تقاضاهای واقعیت بیرونی نیز هست. با وجودی که نقش میانجی به آن اختصاص داده شده، و به‌طورکلی مسئول علایق شخص است، خودمختاری آن مؤکداً نسبی است.

از دیدگاه پویشی، ایگو بیشتر از همه تجلی قطب دفاعی شخصیت در تعارض نوروتیک است؛ ایگو مجموعه‌ای از مکانیزم‌های دفاعی را به کار می‌گیرد که به‌واسطه ادراک یک اثر نامطلوب (نشانه اضطراب) برانگیخته شده است.

از دیدگاه اقتصادی، ایگو به‌عنوان عامل «پیونددهنده» در فرایندهای روانی ظاهر می‌شود؛ با وجود این در عملیات‌های دفاعی، تلاش‌های آن برای پیوند دادن انرژی غریزی توسط فرایند اولیه تضعیف می‌شوند و این تلاش‌ها جنبه‌ای تکانشی، تکراری و غیرواقع‌گرایانه به خود می‌گیرند.

و اما در ارتباط با پیدایش ایگو، نظریه روانکاوی در صدد توضیح این امر در دو سطح نسبتاً مجزا است. بر اساس توضیح نخست، ایگو یک عاملیت سازشی است که در تماس با واقعیت بیرونی خود را از اید افتراق می‌دهد. از سوی دیگر، ایگو به‌عنوان محصول همانندسازی‌های که، درون شخصیت، در شکل‌گیری یک اُبژه‌ی عشق که اید بر آن سرمایه‌گذاری روانی کرده است، به اوج می‌رسند نیز توصیف شده است.

در چارچوب اولین نظریه دستگاه ذهنی، ایگو فراتر از پیش قراولان سیستم پیش‌آگاه-هشیار گسترش می‌یابد چراکه عملیات‌های دفاعی آن عمدتاً ناهشیار هستند.

ازنقطه‌نظر رشد تاریخی، مفهوم توپوگرافی ایگو به‌عنوان نسخه نهایی اندیشه‌ای پدیدار می‌شود که از همان ابتدا همواره توجه فروید را به خود جلب کرده بود.

فروید دو توپوگرافی دستگاه ذهنی را ارائه کرد، ساختار توپوگرافی نخست بر مبنای سیستم‌های ناهشیار و پیش‌آگاه- هشیار بود، و دومی بر مبنای سه عاملیت اید، ایگو و سوپرایگو. در نتیجه روانکاوان اغلب عقیده دارند که مفهوم ایگو تنها پس از به‌اصطلاح “نقطه عطف” سال ۱۹۲۰، در اندیشه فروید معنایی مؤکد، تکنیکی و روانکاوانه پیدا کرده است. انتظار می‌رود این بازنگری بنیادین در نظریه با یک‌جهت گیری عملی جدید که بیشتر با تحلیل ایگو و مکانیزم‌های دفاعی آن سروکار دارد تا استخراج محتوای ناهشیار، مطابقت داشته باشد. استدلال می‌شود که هرچند فروید در قدیمی‌ترین نوشتارهایش به ایگو اشاره می‌کند، او از این واژه (Ich) به شیوه‌ای نسبتاً غیراختصاصی استفاده می‌کند (a) – معمولاً به‌عنوان نامی برای شخصیت به‌صورت کلی. از این نقطه‌نظر مفهوم‌پردازی‌های مبسوط در آثار ابتدایی، که در آن‌ها به ایگو کارکردهای بسیار دقیقی در دستگاه روانی اختصاص‌داده‌شده است –برای مثال در «طرحی برای یک روان‌شناسی علمی (1950a ]1895[)»- به‌عنوان اشارت اولیه منفرد به اندیشه‌های توپوگرافی دوم در نظر گرفته می‌شوند. در حقیقت، همان‌طور که خواهیم دید، تاریخ اندیشه‌های فروید چنین تعبیر ساده‌ای را روا نمی‌دارد. در وهله اول، هرگونه مطالعه روی آثار فروید به‌صورت کلی نشان می‌دهد که نسبت دادن دو معنا برای «ایگو» به دو دوره زمانی متفاوت غیرممکن است: این کلمه از ابتدا با معنای مطلق به کار برده می‌شود، هرچند این معنا تدریجاً به‌واسطه مجموعه‌ای از تحولات اصلاح می‌گردد (نارسیسیزم، پیدایش مفهوم همانندسازی و غیره). علاوه بر این، “نقطه عطف” سال ۱۹۲۰ را نمی‌توان به تعریف ایگو به‌عنوان عاملیت اصلی شخصیت محدود کرد: این بازنگری، همان‌طور که همه می‌دانند، اصطلاحات اساسی بسیار دیگری را نیز در ساختار کلی نظریه در برمی‌گیرند – اصلاحاتی که تنها زمانی می‌توان آن‌ها را به طور کامل ارزیابی کرد که روابط درونی آن‌ها درک شود. در نهایت، درنظرگرفتن یک تمایز تمام‌عیار میان ایگو به‌عنوان شخص و ایگو به‌عنوان یک عاملیت روانی ناروا است، به این دلیل ساده که برهم‌کنش میان این دو معنا هسته‌ی مشکل‌ساز ایگو است. فروید از همان روزهای اول آشکارا دل‌مشغول این سؤال است، و مشغولیت ذهنی او به آن در ۱۹۲۰ خاتمه نمی‌آید. ازاین‌رو تلاش برای شناسایی و حذف یک «ابهام واژه‌شناختی» در این مورد صرفاً روشی است برای پرهیز از یک مشکل بنیادین.

قطع نظر از ملاحظات در خصوص تاریخچه اندیشه فروید، بعضی نویسندگان به‌منظور شفاف‌سازی، به دنبال ایجاد یک تمایز مفهومی میان ایگو به‌عنوان یک عاملیت، به‌عنوان زیرساخت شخصیت، و ایگو به‌عنوان اُبژه‌ی عشق برای خود فرد (یعنی ایگوی amour-propre (عزت‌نفس) لا روشفوکو یا به‌اصطلاح فرویدی، ایگویی که لیبیدوی نارسیسیتی روی آن سرمایه‌گذاری روانی کرده است) بوده‌اند. برای مثال، هارتمن روشی را برای رهایی از این ابهام که از دیدگاه او ناشی از استفاده از واژه‌هایی همچون “نارسیسیزم” و “سرمایه‌گذاری روانی ایگو” (Ich-Besetzung) است پیشنهاد می‌دهد: «… در استفاده از واژه نارسیسیزم، اغلب به نظر می‌رسد دو مجموعه متفاوت از متضادها به هم آمیخته می‌شوند. یکی به سلف (شخص خود فرد) در تقابل با اُبژه اشاره دارد، و دیگری به ایگو (به‌عنوان یک سیستم روانی) در تقابل با دیگر ساختارهای شخصیت. با وجود این، متضاد سرمایه‌گذاری روانی اُبژه، سرمایه‌گذاری روانی ایگو نیست، بلکه سرمایه‌گذاری روانی شخصِ خود فرد است، یعنی، سرمایه‌گذاری روانی سلف؛ در صحبت در خصوص سرمایه‌گذاری روانی سلف، ما به این‌که آیا این سرمایه‌گذاری روانی در اید، یا در ایگو، یا در سوپرایگو قرار دارد اشاره‌ای نمی‌کنیم. ]…[ ازاین‌رو اگر نارسیسیزم را نه به‌عنوان سرمایه‌گذاری روانی ایگو بلکه به‌عنوان سرمایه‌گذاری روانی سلف تعریف کنیم، ابهام‌ها برطرف خواهد شد».

ازنقطه‌نظر ما این موضع مبتنی بر یک تمایز کاملاً مفهومی است، که از یک راه‌حل واقعی برای بعضی مشکلات اساسی فراتر می‌رود. خطر پیشنهاد به کار بردن «Ich» که برخلاف دیگر معانی سنتی‌تر، منحصراً به معنای روانکاوانه در نظر گرفته می‌شود، این است که دستاوردهای واقعی کاربرد فرویدی آن از بین خواهد رفت. چراکه فروید از کاربردهای سنتی ]واژه[ بهره‌برداری می‌کند: او ارگانیزم را در تضاد با محیط، سوژه را در تضاد با اُبژه، درونی را در تضاد با بیرونی قرار می‌دهد، و قس‌علی‌هذا، و درعین‌حال در این سطوح مختلف به استفاده از «Ich» ادامه می‌دهد. ازآن‌گذشته، او از ابهاماتی که بدین‌سان ایجاد شده‌اند استفاده می‌کند، چنان‌که هیچ‌یک از این دلالت‌های ضمنی که معمولاً به «ایگو» یا «من» (Ich) نسبت داده می‌شوند فراموش نشده‌اند (B). همین پیچیدگی است که توسط افرادی که برای هر تغییر جزئی در معانی، واژه‌ای متفاوتی را طلب می‌کنند، از آن پرهیز می‌شود.

***

  1. فروید مفهوم ایگو را در ابتدایی‌ترین نوشتارهای خود مطرح می‌کند، و ارزش آن را دارد که تعدادی از این مضامین و مسائل که در آثار بعدی او مجدداً آشکار می‌شوند را به ترتیب پدیدارشدن در متون بازه زمانی ۱۸۹۴ تا ۱۹۰۰ ریشه‌یابی کنیم.

این تجربه بالینی مستقیم فروید از نِوروزها بود که باعث شد مفهوم سنتی ایگو را به شیوه‌ای بنیادین دگرگون سازد. در دهه ۱۸۸۰ یافته‌های روان‌شناسی –و به‌ویژه آسیب‌شناسی روانی– اندیشه یک ایگوی تقسیم‌ناپذیر و دائمی را نابود کرده بود. مطالعه روی “altérations de la personnalité”، “شخصیت دوگانه”، “حالات ثانویه” و مواردی ازاین‌دست نقش بزرگی در این گرایش برعهده داشت. با وجود این پیر ژانه موفق شد پیشروی زیادی کند. او این نظر را مطرح کرد که در هیستری، می‌توان یک شخصیت دوگانه توأمان را مشاهده کرد. او در خصوص «شکل‌گیری دو گروه از پدیده‌ها در ذهن سخن گفت: گروه اول شخصیت عادی را تشکیل می‌دهد درحالی‌که گروه دوم –که خود قابل تقسیم به بخش‌های فرعی است– یک شخصیت نابهنجار را تشکیل می‌دهد، که با شخصیت نخست متفاوت بوده و کاملاً برای آن ناشناخته است».

برای ژانه این دوپاره‌سازی شخصیت پیامد «کوچک شدن قلمرو هشیار» و «ضعف در ظرفیت ترکیب ذهنی» است که در نهایت بیمار هیستریک را به ایجاد یک “خودمختاری” می‌رساند. «شخصیت نمی‌تواند همه پدیده‌ها را درک کند، بنابراین بی‌شک برخی از آن‌ها قربانی می‌شوند؛ این نوعی از خودمختاری است که پس از آن پدیده رد شده در انزوا بدون این‌که سوژه از فعالیت آن دانشی داشته باشد رشد می‌کند». همان‌طور که می‌دانیم نقش فروید در درک چنین پدیده‌ای، درمان آن به‌عنوان ابراز یک تعارض روانی بود: اندیشه‌های خاص، تا جایی که با ایگو ناسازگار (unvertrdglich) باشند، یک دفاع را ایجاب می‌کنند.

در سال‌های ۱۸۹۵-۱۹۰۰ فروید از واژه “ایگو” به فراوانی و به شیوه‌های متنوع استفاده می‌کرد. دیدن سازوکار این مفهوم مطابق با زمینه‌های مختلفی که در آن‌ها رخ می‌دهد آسان است: نظریه درمان، مدل تعارض دفاعی، فرا روان‌شناسی دستگاه ذهنی.

الف. در فصل مطالعاتی در باب هیستری، فروید توضیح می‌دهد که چطور غلبه بر محتوای بیماری‌زای ناهشیار، که بر درجه بالای سازمان‌بندی آن تأکید می‌کند، تنها اندک‌اندک امکان‌پذیر است. او هشیار یا “هشیار ایگو” را با گذرگاهی مقایسه می‌کند که هر بار تنها یک خاطره اجازه عبور از آن را می‌یابد، و مادامی‌که حل‌وفصل (Durcharbeiten) در از پای در آوردن مقاومت موفق نشده باشد، می‌تواند مسدود شود. «… خاطره منفردی که در حال حل‌وفصل شدن است در مقابل بیمار باقی می‌ماند تا زمانی که او آن را به گستره ایگوی خویش جذب کند». نزدیکی پیوند میان هشیار و ایگو در اینجا بسیار واضح است – به انتخاب واژه “هشیار ایگو” بنگرید. این اندیشه که ایگو بیشتر از هشیار بلاواسطه را جذب کرده و کل قلمرویی که فروید به‌زودی در «پیش‌آگاه» جای خواهد داد را در برمی‌گیرد نیز همین‌طور است.

در مطالعاتی در باب هیستری گفته شده است که این مقاومت‌های پدیدار شده توسط بیمار در درجه اول از ایگو، که «از مقاومت لذت می‌برد»، نشئت می‌گیرند. با وجودی که ممکن است گوش به زنگی آن برای لحظه‌ای توسط برخی دستگاه‌های تکنیکی گول بخورد، «در همه موارد نسبتاً جدی، ایگو یک‌بار دیگر اهداف خود را به یاد آورده و به مقاومت خویش ادامه خواهد داد».

هرچند درعین‌حال ایگو تحت نفوذ “هسته بیماری‌زای” ناهشیار قرار دارد به‌طوری‌که مرز جداکننده میان این دو گاهی اوقات کاملاً قراردادی به نظر می‌رسد. به‌واقع، «مقاومت را باید به‌مثابه آنچه نفوذ می‌کند در نظر گرفت». در اینجا فروید به اندیشه گیج‌کننده یک مقاومت حقیقتاً ناهشیار اشاره می‌کند. او بعدها دو شیوه متفاوت مقابله با این پیامد را پیشنهاد کرد: اولاً، متوسل شدن به مفهوم یک ایگوی ناهشیار؛ دوماً، این اندیشه که مقاومتی وجود دارد که ویژه اید است.

ب) مفهوم ایگو در ابتدایی‌ترین توضیحات تعارض نوروتیک که فروید مطرح کرد نقشی استوار را برعهده دارد. او اقدام به تقسیم دفاع به “حالت‌ها”، “مکانیزم‌ها”، “رویه‌ها” و “دستگاه‌های” متفاوت می‌کند که با نِوروزهای متنوع همبستگی دارند: هیستری، نِوروز وسواسی، پارانویا، گیجی توهمی (hallucinatory confusion) و غیره. در سرمنشأ همه این شیوه‌های گوناگون می‌توان ناسازگاری یک اندیشه خاص با ایگو را یافت.

برای مثال در هیستری، ایگو به‌عنوان یک عاملیت دفاعی مداخله می‌کند، اما به شیوه‌ای پیچیده. گفتن این‌که ایگو از خودش دفاع می‌کند تا حدی ابهام‌آمیز است. چنین جمله‌ای را می‌توان بدین صورت فهمید: در مواجهه با شرایط تعارض –تعارض منافع، آرزوها، یا تعارض میان آرزوها و بازداری‌ها– ایگو به‌مثابه میدان هشیار دیده می‌شود که با طفره رفتن از این شرایط، با نادیده‌گرفتن مداوم آن، از خویش دفاع می‌کند؛ در این مورد، ایگو محدوده‌ای است که باید به‌واسطه فعالیت دفاعی در برابر تعارض محافظت شود. اما تعارض روانی که فروید کنش آن را مشاهده کرد بُعد دیگری هم دارد: ایگو به‌عنوان «توده غالب اندیشه‌ها» توسط یک اندیشه به‌خصوص که ناسازگار با آن تلقی می‌شود، مورد تهدید واقع می‌شود؛ ازاین‌رو خود ایگو مسئول واپس‌رانی است. سرگذشت بیمار لوسی آر. –یکی از نخستین مواردی که فروید در آن مفهوم تعارض و نقشی که ایگو در آن بازی می‌کند را مطرح کرد– تصویر بسیار خوبی را از این دوسوگرایی ارائه می‌دهد: فروید در اینجا خویش را به توضیحی در چارچوب فقدان «شجاعت اخلاقی» ایگو برای مواجه شدن با «تعارض عواطف» که آن را آشفته می‌سازند، محدود نمی‌کند. درمان تنها تا درجه‌ای پیشرفت می‌کند که شروع به تلاش برای شفاف‌سازی مجموعه «نمادهای محفوظ شده» صحنه‌هایی کند که در آن‌ها یک آرزوی ناهشیار به‌خصوص ظاهر می‌شود. این آرزوی ناهشیار به‌راحتی شناسایی می‌شود چراکه با خودانگاره‌ای که بیمار می‌خواهد حفظ کند ناسازگار است.

این واقعیت که ایگو به‌عنوان طرفی فعال در تعارض نگریسته می‌شود توضیح می‌دهد که چرا انگیزه واقعی برای کنش دفاعی –یا همان‌طور که در برخی جاها فروید آن را نشانه (سیگنال) می‌نامد– احساس نالذتی‌ای است که روی ایگو تأثیر گذاشته و فروید آن را مستقیماً در ارتباط با این ناسازگاری در نظر می‌گیرد.

آخرین نکته: با وجودی که سازوکار دفاعی در هیستری به ایگو نسبت داده می‌شود، بدان معنا نیست که الزاماً هشیار و داوطلبانه ادراک می‌شود. در “فرافکنی”، که فروید در آن طرحی را از دفاع هیستریک ارائه می‌دهد، یکی از مشکلات مهمی که او تلاش می‌کند حل کند شیوه‌ای است که «در موارد یک فرایند ایگو (ego-process) پیامدهایی حاصل می‌شوند که ما تنها در فرایندهای اولیه به آن‌ها خو گرفته‌ایم». در شکل‌گیری «نماد محفوظ شده» که توسط سیمپتوم هیستریک تشکیل می‌شود کل سهم عاطفه، کل وزن معنا، از آنچه نمادین شده به خود نماد جابه‌جا می‌شود؛ این در خصوص فرایندهای بهنجار تفکر صادق نیست. این به کار انداختن فرایند اولیه توسط ایگو تنها زمانی رخ می‌دهد که ایگو خود را در به جریان انداختن دفاع‌های بهنجار خویش ناتوان می‌یابد (مثلاً توجه، اجتناب). در مورد خاطره یک ترومای جنسی (“کنش معوق” را ببینید)، ایگو توسط یک حمله از درون غافلگیر شده و چاره‌ای ندارد جز این‌که «اجازه یک فرایند اولیه را صادر کند». ازاین‌رو رابطه “دفاع بیمارگونه” با ایگو به هیچ شیوه صریح و روشنی تعریف نمی‌شود؛ از یک‌جهت، ایگو تماماً عاملیت دفاع است، اما زمانی که نتواند بدون جداکردن خویش از آنچه تهدیدش می‌کند، از خویش دفاع کند، اندیشه ناسازگار را به‌نوعی فرایند تسلیم می‌کند که هیچ کنترلی روی آن ندارد.

ج. در نخستین شرح فراروانشناختی از دستگاه روانی فروید نقص اصلی را به مفهوم ایگو نسبت می‌دهد. در “فرافکنی” کارکرد آن اساساً بازدارنده است. در آنچه فروید به‌عنوان «تجربه ارضا» به آن اشاره می‌کند، وظیفه ایگو جلوگیری از سرمایه‌گذاری روانی تصویر محفوظ شده‌ی ابتدایی‌ترین اُبژه ارضاکننده از کسب نیرویی است که “شاخص واقعیت” را درست به همان صورتی فرامی‌خواند که ادراک از اُبژه واقعی این کار را می‌کند. اگر قرار باشد شاخص واقعیت ارزش یک معیار را برای سوژه پیدا کند –اگر، به بیان دیگر، قرار باشد از توهم پرهیز شده و تخلیه محدود به زمان‌هایی باشد که اُبژه واقعی حاضر است– آنگاه فرایند اولیه، که از گسترش نامحدود برانگیختگی در جهت تصویر تشکیل شده است، لزوماً باید بازداری شود. با وجود این آشکار است که اگر ایگو به سوژه اجازه دهد میان فرایندهای درونی خویش و واقعیت بیرونی تمایز واضح و روشنی ایجاد کند، به‌این‌علت نیست که ایگو روش‌های ویژه‌ای برای دسترسی به جهان واقعی دارد یا به‌این‌علت که هر مقیاسی که توسط آن اندیشه‌ها را همان‌طور که حاضر می‌شوند ارزیابی می‌کند را دور انداخته است. فروید چنین دسترسی مستقیمی به واقعیت را برای یک سیستم مستقل که تحت عنوان «سیستم دریافتی» شناخته می‌شود محفوظ می‌دارد؛ این سیستم که حرف W یا ω به آن اختصاص‌داده‌شده است، از سیستم Ψ که ایگو بخشی از آن است اساساً متمایز است (و به شیوه‌ای کاملاً متفاوت عمل می‌کند).

فروید ایگو را به‌مثابه یک «سازمان» نورون‌ها یا (به زبانی کمتر «فیزیولوژیک» که در جاهای دیگر از آن استفاده می‌کند) به‌مثابه سازمان اندیشه‌ها توصیف می‌کند. ایگو با تعدادی از مشخصه‌ها تمیز داده می‌شود: تسهیل مسیرهای وابسته به تداعی درون این گروه از نِوروزها؛ سرمایه‌گذاری روانی دائمی آن به‌وسیله یک انرژی درون‌زاد، یعنی انرژی غریزی؛ تقسیم آن به یک بخش متغیر و یک بخش ثابت. به‌واسطه این حضور دائمی که در آن سطحی کافی از سرمایه‌گذاری روانی وجود دارد است که ایگو می‌تواند فرایندهای اولیه را بازداری کند – نه‌تنها آن‌هایی که موجب توهم می‌شوند بلکه همچنین هر فرایندی که می‌تواند مستعد برانگیختن نالذتی شود (“دفاع اولیه”). سرمایه‌گذاری روانی آرزومندانه تا سر حد توهم و تولید کامل نالذتی که دربرگیرنده صرف کلیه دفاع‌ها است را به‌عنوان فرایندهای روانی اولیه توصیف کرده‌ایم؛ برعکس، آن فرایندهایی که تنها به‌واسطه سرمایه‌گذاری خوب ایگو امکان‌پذیر می‌شوند، و نماینده تعدیل آنچه ذکر شد هستند، به‌عنوان فرایندهای روانی ثانویه توصیف شده‌اند (y).

بنابراین فروید ایگو را با فرد به‌عنوان یک کل، و حتی با کل دستگاه ذهنی، یکی نمی‌داند: بلکه ایگو یک بخش است. با وجود این، درعین‌حال باید اشاره کرد که او ایگو را در ارتباط با فرد در جایگاهی بالاتر قرار می‌دهد – هم نسبت به فرد در اصطلاح زیست‌شناختی (یعنی، در ارگانیزم) و هم نسبت به فرد تحت جنبه‌های روانی وی. این ابهام بنیادین ایگو در دشواری‌ای منعکس می‌شود که وقتی تلاش می‌کنیم تعریفی دقیق از “درونی” یا از “برانگیختگی درونی” ارائه دهیم با آن مواجه می‌شویم.

برانگیختگی درون‌زاد به ترتیب به‌عنوان چیزی که از درون بدن و از درون دستگاه ذهنی نشئت می‌گیرد و در نهایت به‌عنوان چیزی که در ایگو ذخیره می‌شود تعریف می‌شود – در اینجا به‌مثابه یک ذخیره انرژی دیده می‌شود (Vorratstrager). باتوجه‌به این مجموعه تغییرات در طرز تفکر، وسوسه‌برانگیز است که طرح‌های توضیحی مکانیستی فروید را در پرانتز قرار داده و با اندیشه‌ی‌ایگو به‌عنوان نوعی استعاره تحقق‌یافته برای ارگانیزم برخورد کنیم.

  1. فصل فراروانشناختی تعبیر رؤیاها (1900a) (شرح آنچه «نظریه اول» دستگاه ذهنی نامیده می‌شود؛ این نظریه از دیدگاه ما در پرتو آثار منتشر شده پس از مرگ فروید، به‌مثابه یک فراروانشناسی ثانویه بهتر توصیف می‌شود) نشان‌دهنده انحراف آشکاری از مفهوم‌پردازی‌هایی است که الان مطرح شد. نظریه جدید سیستم‌های ناهشیار، پیش‌آگاه و هشیار را از هم متمایز کرده و این امر چارچوبی را برای یک «دستگاه» فراهم می‌آورد که در آن به ایگو هیچ جایگاهی اختصاص داده نشده است.

فروید که در این زمان مجذوب کشف رؤیا به‌عنوان «شاهراهی به ناهشیار» است، فراتر از همه روی مکانیزم‌های اولیه «کار رؤیا» و شیوه آن‌ها برای تحمیل منطق خود بر محتوای پیش‌آگاه تأکید می‌کند. این مسیر از یک سیستم به سیستم دیگر از منظر یک ترجمه دیده شده و به‌واسطه یک قیاس عینی که آن را به جابه‌جایی از یک محیط مشخص به محیطی دیگر با شاخص انحراف متفاوت تشبیه می‌کند، شفاف‌سازی می‌شود. فعالیت دفاعی به‌هیچ‌وجه در رؤیابینی غایب نیست، بلکه در مواجهه با آن فروید به‌هیچ‌وجه به مفهوم ایگو متوسل نمی‌شود. جنبه‌های متنوع ایگو، همان‌طور که در آثار قبلی توصیف شده‌اند، را می‌توان در سطوح متنوع این طرح جدید کشف کرد.

الف. در وهله اول نقش ایگو به‌عنوان یک عاملیت دفاع تااندازه‌ای توسط فرایند سانسور تصاحب شده است. با وجود این باید توجه داشته باشیم که سانسور یک کارکرد اکیداً تقبیح‌گرانه دارد، به‌طوری‌که نمی‌توان آن را با سازمان پیچیده‌ای مقایسه کرد که توانایی به‌کارگیری چنین مکانیزم‌های تخصصی‌ای را دارد، همچون آن‌هایی که به گفته فروید در تعارضات نوروتیک درگیر هستند.

ب. اثر منع‌کننده و بازدارنده‌ای که ایگو بر فرایند اولیه اعمال می‌کند در سیستم پیش‌آگاه، زمانی که در ساعات بیداری عمل می‌کند، قابل تشخیص است. اما میان این مفهوم به شیوه‌ای که در «فرافکنی» و در تعبیر رؤیاها شرح داده شده است تفاوتی برجسته وجود دارد: سیستم پیش‌آگاه جایگاه واقعی سازوکار فرایند ثانویه است، درحالی‌که ایگو در «فرافکنی» چیزی بود که فرایند ثانویه را مطابق با سازمان‌بندی خود برانگیخته می‌کرد.

ج. ایگو به‌عنوان سازمانی با سرمایه‌گذاری روانی لیبیدویی با نقش خویش به‌عنوان حامل آرزو برای خواب، که فروید آن را به‌مثابه انگیزه برای شکل‌گیری رؤیا می‌بیند، آشکارا حاضر است (δ).

  1. بازه زمانی ۱۹۰۰-۱۵ را تا جایی که به ایگو مربوط می‌شود می‌توان به‌عنوان دوره جستجو در تاریکی وصف کرد. به‌طورکلی پژوهش‌های فروید او را به چهار جهت هدایت کرد:

الف. فروید در نظری‌ترین توضیحاتش در خصوص کار دستگاه ذهنی همواره به مدلی اشاره می‌کند که در سال ۱۹۰۰ بر مبنای رؤیاها طراحی شد، و درعین‌حال دلالت‌های آن را تا جای ممکن بسط می‌دهد؛ او در برشمردن تمایزهای توپوگرافیک هیچ استفاده‌ای از مفهوم ایگو نمی‌کند و در رسیدگی به انرژی روانی نیز سخنی از غرایز ایگو نمی‌گوید.

ب. در ارتباط با رابطه میان ایگو و دنیای واقعی، هیچ راه‌حل نظری به‌واقع جدیدی برای این مسئله مطرح نمی‌شود، با وجود این تغییری در تأکیدات وجود دارد. نقطه مرجع اصلی، تجربه لذت و توهم نخستین باقی می‌ماند:

(۱) بر ارزش «تجربه زندگی واقعی» تأکید می‌شود: “تنها محقق نشدن ارضای مورد انتظار و ناامیدی تجربه شده بود که منجر به رهاکردن این تلاش برای ارضا به‌وسیله توهم شد. در عوض، دستگاه ذهنی تصمیم گرفت که مفهومی را از شرایط واقعی در جهان بیرونی شکل داده و برای ایجاد تغییرات واقعی در آن‌ها تلاش کند”.

(۲) به رسمیت شناختن دو اصل عمده عملکرد ذهنی، عنصر جدیدی را به تمایز میان فرایندهای اولیه و ثانویه وارد می‌کند. اصل واقعیت به‌عنوان قانونی پدیدار می‌شود که از بیرون‌آمده و مطالبات خود را بر دستگاه ذهنی تحمیل می‌کند؛ هرچند این تقاضاها اغلب به‌تدریج توسط خود دستگاه منظور می‌شوند.

(۳) فروید شالوده منحصربه‌فردی را در شکل غرایز صیانت از خود به مقتضیات اصل واقعیت نسبت می‌دهد. این‌ها در دست‌کشیدن از اسلوب عملی که تحت اداره اصل لذت است سریع‌تر عمل می‌کنند؛ ازآنجایی‌که راحت‌تر توسط واقعیت آموزش می‌بینند، می‌توانند انرژی زمینه‌ساز یک «واقعیت ایگو» که «نیاز ندارد کاری کند جز تکاپو برای آنچه سودمند است و محافظت از خویش در برابر آسیب» را تأمین کنند. از این نقطه‌نظر دسترسی ایگو به واقعیت مشکل کوچکی را ایجاد می‌کند. شیوه‌ای که ایگو توهم را به‌عنوان روشی برای ارضای میل حذف می‌کند، ویژگی جدیدی پیدا می‌کند: واقعیت را با میانجی‌گری غرایز صیانت از خود آزمون می‌کند؛ و سپس تلاش می‌کند تا هنجارهای واقعیت را بر غرایز جنسی تحمیل کند.

(۴) رابطه ایگو با سیستم پیش‌آگاه- هشیار و به‌ویژه با ادراک و قدرت حرکت به رابطه بسیار نزدیکی تبدیل می‌شود.

ج. در شرح فروید از تعارض دفاعی، و به‌ویژه در مشاهده بالینی نِوروز وسواسی توسط او، ایگو به‌عنوان عاملیتی پدیدار می‌شود که خود را در تضاد با میل قرار می‌دهد. عاطفه نالذت نشانه‌ای از این تقابل است، که از ابتدا شکل کشمکش میان دو نیرو که هر دو آن‌ها را می‌توان دارای نشانه‌های غرایز پنداشت، به خود می‌گیرد. در تلاش برای به‌تصویرکشیدن وجود یک نِوروز نوزادی “کامل” در “موش-مرد” فروید از “یک غریزه اروتیک و طغیانی علیه آن؛ آرزویی که هنوز جبری نشده است و، در کشمکش علیه آن، یک عاطفه پریشان‌کننده و یک تکانش به‌سوی اجرای کنش‌های دفاعی” پرده برمی‌دارد. دل‌مشغولی او آن است که برای ایگو یک مبنای غریزی فراهم آورد تا مبنای غریزی سکسوالیته که فروید را بر آن می‌دارد تا این تعارض را به‌عنوان یک ستیز میان غرایز سکشوال و غرایز ایگو توصیف نماید، خنثی کند.

در همین راستا، فروید مسئله رشد غرایز ایگو را مطرح می‌کند، که از نظر او به‌اندازه رشد لیبیدو شایسته توجه است؛ فرضیه او این است که در موارد نِوروز وسواسی، رشد غرایز ایگو می‌تواند از رشد لیبیدو پیشی بگیرد.

د. طی این دوره است که مفهوم جدیدی مطرح می‌شود: مفهوم ایگو به‌عنوان اُبژه‌ی عشق. در ابتدا این امر به طور ویژه برای همجنس‌گرایی و سایکوزها به کار برده می‌شد. با وجود این در ۱۹۱۴-۱۵ این مفهوم‌پردازی از ایگو در تعدادی از متون که مبین نقطه عطف آشکاری در اندیشه فروید هستند، غالب شد.

  1. طی این دوره گذار در ۱۹۱۴-۱۵ به سه اندیشه که با هم ارتباط نزدیکی دارند پرداخته شد: نارسیسیزم؛ همانندسازی به‌عنوان تشکیل‌دهنده ایگو؛ و تمایز مؤلفه‌های “آرمانی” به‌خصوص درون ایگو.

الف. می‌توان پیامدهای معرفی نارسیسیزم را برای تعریف ایگو بدین صورت خلاصه کرد:

(۱) ایگو از همان ابتدا حضور ندارد؛ حتی محصول نهایی یک فرایند تدریجی تمایز روانی هم نیست: برای این‌که تشکیل شود، یک «کنش روانی جدید» باید واقع شود.

(۲) ایگو به نسبت کارکرد پرهرج‌ومرج و جزءجزء سکسوالیته که مشخصه خودانگیزی شهوانی است، به‌مثابه یک یگانگی پدیدار می‌شود.

(۳) ایگو خود را به‌عنوان یک اُبژه‌ی عشق به سکسوالیته ارائه می‌دهد، درست همانند کاری که اُبژه‌های بیرونی انجام می‌دهند. فروید در طرح کلی پیدایش احتمالی انتخاب اُبژه تا پیشنهاد دادن این توالی پیش می‌رود: خودانگیزی شهوانی، نارسیسیزم، انتخاب اُبژه همجنس‌گرایانه، انتخاب اُبژه دگرجنسگرایانه.

(۴) چنین تعریفی از ایگو به‌عنوان اُبژه هرگونه همانندسازی آن با دنیای درونی سوژه به‌عنوان یک کل را منع می‌کند. به همین دلیل است که فروید در مباحثه‌اش با یونگ، تا این اندازه دل‌مشغول حفظ تمایزی میان درون‌گرایی* لیبیدو به فانتزی‌های سوژه و “بازگشت (لیبیدو) به ایگوی او” بود.

(۵) ازنقطه‌نظر اقتصادی، “ایگو باید به‌عنوان مخزن لیبیدو در نظر گرفته شود که لیبیدو از آن به اُبژه‌ها فرستاده شده و همواره آماده جذب لیبیدویی است که از اُبژه به‌سویش جاری می‌شود”. پیامد این تصویر مخزن این است که ایگو صرفاً ناحیه‌ای نیست که انرژیِ سرمایه‌گذاری روانی از آن عبور می‌کند بلکه یک مکان با وضعیت دائماً محصور برای انرژی است، و حتی شکل واقعی‌ایگو به‌واسطه بار این انرژی مشخص می‌شود. توصیف ایگو به‌عنوان یک ارگانیزم – به‌عنوان “بدن یک آمیب ” از همین‌جا نشئت می‌گیرد.

(۶) نکته نهایی: یک «انتخاب اُبژه نارسیسیتی» که در آن اُبژه‌ی عشق توسط شباهت آن به ایگوی خود فرد تعریف می‌شود، توسط فروید به‌عنوان امری معمولی توصیف شده است. اما علاوه بر هر نوع خاصی از انتخاب اُبژه، همچون نوعی که در برخی از موارد همجنس‌گرایی مردان پدیدار می‌شود، کل مفهوم انتخاب اُبژه است که فروید باید در آن بازنگری می‌کرد (حتی نوع موسوم به اتکایی) تا با ایگوی سوژه تطابق یابد.

ب. در همین دوران بود که فروید به طور قابل‌توجهی مفهوم همانندسازی را شرح و بسط داد. او در این زمان انواع اساسی‌تری از همانندسازی را علاوه بر آن‌هایی که همواره در هیستری به رسمیت می‌شناخت، مطرح نمود – جایی که به‌عنوان یک پدیده گذرا پدیدار می‌شود، شیوه‌ای برای این که یک شباهت ناهشیار میان شخص و دیگری در چارچوب یک سیمپتوم راستین به تجلی برسد. همانندسازی حالا بیش از ابراز صرف یک رابطه میان من و شخصی دیگر است، درحالی‌که ایگو حالا ممکن است در نتیجه آن دستخوش تغییرات بنیادینی شده و تبدیل به باقی‌مانده درون سوژه‌ای یک رابطه بیناسوژگی شود. ازاین‌رو، در همجنس‌گرایی مردان، «مرد جوان مادرش را رها نمی‌کند، بلکه با او همانندسازی می‌کند؛ او خود را به مادرش تبدیل می‌کند ]…[. مورد شایان توجه در خصوص این همانندسازی، مقیاس وسیع آن است؛ این همانندسازی یکی از ویژگی‌های مهم ایگو – ویژگی سکشوال آن – را بر اساس مدلی که پیش از آن اُبژه بوده است، از نو می‌سازد».

ج. روانکاوی ملانکولی، و فرایندهایی که نمایانگر آن است، منجر به یک دگرگونی عمیق در مفهوم ایگو می‌شود.

(۱) همانندسازی با اُبژه‌ی ازدست‌رفته، که در ملانکولی‌ها آشکار است، به‌عنوان واپس‌روی تا یک مرحله ابتدایی انتخاب اُبژه تعبیر می‌شود که در آن «ایگو می‌خواهد این اُبژه را در خویش ادغام کند». این اندیشه مسیر را برای ایگویی که نه‌تنها از نو ساخته شده توسط همانندسازی‌های ثانویه، بلکه به‌عنوان چیزی که از ابتدا به‌واسطه همانندسازی‌ای تشکیل شده است که پروتوتایپ آن جذب دهانی است نگریسته می‌شود، هموار می‌کند.

(۲) اُبژه درون‌فکنی شده داخل ایگو توسط فروید با اصطلاحات انسان‌گونه توصیف می‌شود: این اُبژه مورد ناملایم‌ترین رفتار قرار گرفته، وادار به رنج کشیدن شده و خودکشی تهدید به قتل او می‌کند، و غیره.

(۳) درون‌فکنی اُبژه در حقیقت بر درونی‌سازی یک رابطه کامل دلالت دارد. در ملانکولی، تعارض ناشی از دوسوگرایی نسبت به اُبژه به رابطه با ایگو جابه‌جا می‌شود.

(۴) با ایگو دیگر به‌عنوان تنها عاملیت دستگاه ذهنی که تشخص یافته است برخورد نمی‌شود. بخش‌های خاصی از آن می‌توانند به‌واسطه دوپاره شدن جدا شوند، به‌ویژه عاملیت انتقادگر یا هشیار. یک بخش از ایگو در تقابل با بخش دیگر آن قرار گرفته، منتقدانه آن را قضاوت کرده و به‌اصطلاح آن را به‌عنوان یک اُبژه در نظر می‌گیرد.

این امر ایده‌ای را تقویت می‌کند که از پیش در “در باب نارسیسیزم: مقدمه” (1914c) مطرح شده بود: تمایز عمده میان لیبیدوی ایگو و لیبیدوی اُبژه برای توضیح کلیه شیوه‌های عقب‌نشینی نارسیسیستی لیبیدو کافی نیست. لیبیدوی “نارسیسیتی” می‌تواند مجموعه‌ای کامل از عاملیت‌ها را به‌عنوان اُبژه خود داشته باشد که در کنار هم یک سیستم پیچیده را تشکیل می‌دهند، و مشارکت آن‌ها در سیستم ایگو به‌واسطه نام‌هایی که فروید برای آن‌ها انتخاب می‌کند تصدیق می‌شود: ایگوی آرمانی، آرمان ایگو، سوپرایگو.

  1. “نقطه عطف” سال ۱۹۲۰: بر اساس آنچه گفته شد باید آشکار باشد که –دست‌کم تا آنجا که به رشد مفهوم ایگو مربوط می‌شود– این عنوان را نمی‌توان بی‌قیدوشرط پذیرفت. بااین‌همه نادیده‌گرفتن شهادت خود فروید در ارتباط با تغییرات اساسی‌ای که در سال ۱۹۲۰ صورت گرفت، غیرممکن است. ممکن است به نظر برسد که نظریه توپوگرافی دوم با ایگو به‌مثابه یک سیستم یا عاملیت برخورد می‌کند، که در درجه اول به این دلیل است مقصود این بوده که نسبت به نظریه اول که به لحاظ کلی حالات مختلف کارکرد ذهن (فرایندهای اولیه و ثانویه) را به‌عنوان مرجع اصلی خویش در نظر می‌گرفت بیشتر مبتنی بر انواع تعارض روانی باشد. این‌ طرف‌های فعال در تعارض هستند –ایگو به‌عنوان یک عاملیت دفاعی، سوپرایگو به‌عنوان یک سیستم بازداری‌ها، اید به‌عنوان قطب غریزی– که حالا به درجه عاملیت‌های دستگاه روانی ارتقا یافته‌اند. دگرگونی از توپوگرافی اول به دوم به این معنا نیست که این «استان‌های» جدید از مرزبندی‌های میان ناهشیار، پیش‌آگاه و هشیار پیشی نمی‌گیرد؛ و به این معنا نیست که کارکردها و اهدافی که در طرح اولیه توزیع شده بودند حالا در کنار هم درون عاملیت ایگو یافت می‌شوند:

الف. هشیار، در ابتدایی‌ترین مدل فراروانشناختی، وضعیت یک سیستم کاملاً خودمختار را داشت (سیستم ω در فرافکنی). بعدها فروید آن را به سیستم پیش‌آگاه پیوند داد که البته هرگز فارغ از مقدار خاصی دشواری نبود. حالا حداقل جایگاه توپوگرافیک آن مشخص شده است: هشیار به «هسته ایگو» تبدیل شده است.

ب. کارکردی که پیش‌ازاین به سیستم پیش‌آگاه نسبت داده می‌شد حالا تا حدود زیادی توسط ایگو تصاحب شده است.

ج. نکته‌ای که فروید بیشترین تأکید را بر آن دارد این است که ایگو حالا عمدتاً ناهشیار پدیدار می‌شود. این برخاسته از تجربه بالینی و به‌ویژه مقاومت‌های ناهشیار حین درمان است: «ما در خود ایگو با چیزی مواجه شده‌ایم که ناهشیار است، و دقیقاً همانند آنچه واپس رانی شده است رفتار می‌کند – یعنی، بدون این‌که خودش هشیار باشد عواطف قدرتمندی تولید می‌کند، و پیش‌ازاین که بتوان آن‌ها هشیار ساخت نیازمند کار ویژه‌ای است». فروید با این بیانات حوزه‌ای را گشود که توسط جانشینانش تا اندازه زیادی کندوکاو شد: فنون دفاعی شرح داده شده‌اند که تنها به این معنا که سوژه از انگیزه و مکانیزم آن‌ها بی‌خبر است ناهشیار نیستند، بلکه به معنای عمیق‌تری که نشانگر یک جنبه تکانشی، تکراری و غیرواقع‌بینانه است، ناهشیارند که آن‌ها را با آنچه واپس‌رانی شده است، که علیه آن‌ها مبارزه می‌کنند، قابل‌مقایسه می‌سازد.

بسط مفهوم ایگو به این معناست که متنوع‌ترین کارکردها در توپوگرافی دوم به آن تخصیص داده شده‌اند. این نه‌تنها شامل کنترل قدرت حرکت و آگاهی، واقعیت آزمایی، پیش‌بینی، نظم‌دهی موقتی به فرایندهای ذهنی، تفکر عقلانی، و غیره، بلکه همچنین شامل امتناع از به رسمیت شناختن واقعیت‌ها، عقلانی‌سازی‌ها، و دفاع تکانشی علیه خواسته‌های غریزی است. همان‌طور که می‌توان دید، این کارکردهای متنوع را می‌توان به‌صورت جفت‌های متضاد سازمان‌بندی کرد؛ ضدیت غرایز علیه ارضای این غرایز، بینش علیه عقلانی‌سازی، دانش عینی علیه تحریف سیستماتیک، مقاومت علیه حذف مقاومت و مواردی ازاین‌دست. این تناقضات برای کلیه نیت‌ها و مقصودها صرفاً بازتابی از جایگاهی هستند که به ایگو در مقابل دو عاملیت دیگر و واقعیت بیرونی داده شده است (ε). فروید بسته به نقطه‌نظرش گاهی اوقات بر دگرپیروی (heteronomy) ایگو تأکید می‌کند، درحالی‌که در سایر اوقات به‌احتمال استقلال نسبی آن اشاره می‌کند. اساساً با ایگو به‌عنوان یک میانجی برخورد می‌شود که اقدام به تطبیق خواسته‌های متناقض می‌کند: ایگو «در خدمت سه ارباب قرار دارد و در نتیجه توسط سه خطر تهدید می‌شود: از دنیای بیرونی، از لیبیدوی اید و از سخت‌گیری سوپر ایگو […]. ایگو به‌عنوان یک موجود پیشتاز، سعی می‌کند بین جهان و اید وساطت کند، و اید را با جهان سازگار کند، و از طریق فعالیت نیرومند خود، جهان را با آرزوهای ایگو سازگار کند».

  1. علاقه‌ای که بسیاری از نویسندگان به مفهوم ایگو نشان داده‌اند، همراه با تنوع در رویکردهای آن‌ها، برآوردی را از برجستگی‌ای که این اندیشه در نظریه روانکاوی پیدا کرده است به دست می‌دهد. کل این مکتب هدف مرتبط ساختن روانکاوی به رشته‌های دیگر را جهت بنا نهادن یک روان‌شناسی ایگوی عمومی واقعی دنبال می‌کند (فیزیولوژی روانی، نظریه یادگیری، روان‌شناسی کودک، روان‌شناسی اجتماعی) (ζ). این اقدام به مطرح‌شدن اندیشه‌هایی همچون انرژی جنسی زدایی شده خنثایی که ایگو می‌تواند بر آن فرمانروایی کرده و یک کارکرد به‌اصطلاح “اتصال‌دهنده” دارد، و نیز اندیشه یک قسمت خالی از تعارض ایگو منجر شده است. ایگو فراتر از همه به‌عنوان دستگاه قانون‌گذاری و سازگاری با واقعیت نگریسته می‌شود و درعین‌حال تلاشی برای ردیابی ریشه و رشد آن طی فرایندهای بلوغ و یادگیری، که از توانایی حسی و حرکتی نوزاد در برابر پستان آغاز می‌شود، صورت می‌گیرد. حتی با فرض اینکه هر یک از این اندیشه‌ها می‌توانستند در اندیشه فروید مقداری حمایت اولیه دریافت کنند، هنوز دیدن این‌که چگونه می‌توانند نماینده منسجم‌ترین تجلی نظریه نهایی دستگاه روانی فرویدی باشند دشوار است. مسئله‌این نیست که نیازی برای پیاده‌سازی یک نظریه فرویدی “حقیقی” در خصوص ایگو وجود دارد که با این گرایشات روان‌شناسی ایگو مقابله کند: در واقع، ادغام کلیه دستاوردهای روانکاوی در خصوص مفهوم ایگو در یک خط فکری متحد کاری به شدت دشوار است. در عوض، باید تلاش کنیم تا اندیشه‌های فروید را در خصوص این موضوع به‌صورت کلی، در چارچوب دو دیدگاه عمده، در نظر بگیریم و سعی کنیم تا نشان دهیم هر یک از آن‌ها چگونه با سه مسئله عمده –یعنی پیدایش ایگو، مکان توپوگرافیک آن (عمدتاً مکان آن در مقایسه با اید) و معنایی که باید به انرژی آن داده شود، از نقطه‌نظرات پویشی و اقتصادی– دست‌وپنجه نرم می‌کند.

الف. بنابراین از دیدگاه نخست، ایگو به‌عنوان محصول تمایز تدریجی اید که ناشی از اثر واقعیت بیرونی است، پدیدار می‌شود. این تمایز از سیستم ادراک-هشیار، که به لایه قشری یک کیسه حاوی ماده زنده تشبیه می‌شود، آغاز می‌گردد: ایگو «از لایه قشری اید رشد یافته است، که، به‌واسطه سازگار شدن با دریافت و دفع محرک، در تماس مستقیم با جهانی بیرونی (واقعیت) است. ایگو با شروع از ادراک هشیار، مناطق بزرگ‌تر و طبقات عمیق‌تری از اید را تحت تأثیر خود قرار داده است».

ازاین‌رو ایگو در اینجا به‌مثابه یک ارگان واقعی دیده می‌شود که، از هر مشکل واقعی‌ای که رنج ببرد، بنا به تعریف، لزوماً به‌واسطه نقشش به‌عنوان نماینده واقعیت، تسلط پیش‌رونده‌ای را بر غرایز تضمین می‌کند: «… ایگو به دنبال آن است که اثر جهان بیرونی را بر دوش اید و گرایشات آن قرار دهد، و تلاش می‌کند اصل واقعیت را با اصل لذتی که به طور نامحدود بر اید حکم‌فرماست، جایگزین کند. برای ایگو، ادراک نقشی را باز می‌کند که در اید برعهده غرایز است» (15c). همان‌طور که خود فروید هم اشاره می‌کند، تمایز ایگو – اید در اینجا با ضدیت میان عقل و احساس همسو می‌گردد.

در این چارچوب، مسئله انرژی‌ای که ایگو باید تحت اختیار داشته باشد مسئله‌ای نیست که به‌راحتی حل شود. چراکه اگر ایگو مستقیماً توسط کنش جهان بیرونی تولید شود، چطور می‌تواند انرژی خویش را از این واقعیت بیرونی که قادر به نقش‌آفرینی درون یک دستگاه روانی است بگیرد که بنا به تعریف با انرژی خودش عمل می‌کند؟ فروید در بعضی جاها نقش واقعیت را شرح می‌دهد: به‌جای این‌که تنها داده‌های بیرونی‌ای باشد که فرد باید در جهت تنظیم کارکرد خویش با آن‌ها مقابله کند، مسئولیت کامل یک عاملیت واقعی را برعهده می‌گیرد – به این معنا که ایگو و سوپر ایگو عاملیت‌های شخصیت روانی هستند – و تبدیل به یک طرف فعال در پویایی‌های تعارض می‌شود. اما ازآنجایی‌که تنها انرژی در دسترس برای دستگاه روانی انرژی درون‌زاد تأمین شده توسط غرایز است، انرژی در دسترس ایگو می‌تواند تنها دست‌دوم باشد، و منبع اصلی آن اید است. این راه‌حلی است که فروید بیشتر از همه ارائه می‌دهد، اما نمی‌تواند از پیامدهای “جنسی‌زدایی” لیبیدو پرهیز کند، و این فرضیه شایسته این انتقاد است که دشواری را به یک مفهوم محدود می‌کند (که درهرصورت خودش بسیار مشکل‌ساز می‌شود) درحالی‌که در حقیقت به کل نظریه وابسته است (η).

زمانی که با دید کلی به رویکردی که اینجا شرح دادیم می‌نگریم، دو مسئله عمده مطرح می‌شود. در وهله اول، چطور باید فرضی را که این رویکرد بر مبنای آن بنا شده، یعنی تمایز ایگو درون یک موجودیت روانی که وضعیت حقیقی آن به‌خوبی تعریف نشده است، درک کنیم؟ دوماً، آیا کل مجموعه دستاوردهای اساسی (و اساساً روانکاوانه) در مفهوم ایگو از این مدل نسبتاً آرمانی پیدایش دستگاه روانی مستثنی نشده است؟

اندیشه پیدایش ایگو مملو از ابهام است – ابهامی که در سراسر آثار فروید پابرجا مانده و تنها توسط مدلی که او در ورای اصل لذت (1920g) طرح می‌کند تشدید شد. واقعیت این است که تکامل این «کیسه زنده» که در این متن ارائه می‌شود را می‌توان در سطوح متفاوتی درک کرد: آیا قرار است پدیدآیی نوعی گونه انسان یا حتی ریشه‌های زندگی را به‌طورکلی توضیح دهد؟ یا رشد ارگانیزم انسان را؟ یا تمایز دستگاه روانی که از یک وضعیت نامتمایز آغاز می‌شود را؟ در مورد آخر، چه اعتباری را می‌توان به فرضیه یک ارگانیزم ساده شده که محدودیت‌ها، دستگاه گیرنده و سپر محافظ خود را در پاسخ به تماس با برانگیختگی بیرونی ایجاد می‌کند، نسبت داد؟ آیا یک قیاس محض با استفاده از یک تصویر کمابیش قابل اطلاق به عاریت گرفته شده از زیست‌شناسی (تک یاخته) به ما ارائه شده تا رابطه روانی فرد را با جهان بیرونی به تصویر بکشد؟ اگر چنین است، آنگاه با خود بدن باید در معنای دقیق کلمه به‌عنوان بخشی از دنیای «بیرونی» در تضاد با هرآنچه کیسه ذهنی را تشکیل می‌دهد، برخورد شود. هرچند چنین اندیشه‌ای کاملاً برای فروید غریب است، برای او هرگز هیچ مقایسه‌ای میان برانگیختگی بیرونی و برانگیختگی درونی – یا غرایز – که دستگاه روانی  و حتی ایگو را تحت حمله دائمی از درون قرار داده و هیچ راهی برای فرار باقی نمی‌گذارد، وجود نداشت. به همین جهت ناگزیریم به دنبال رابطه‌ای نزدیک‌تر از استعاره محض میان تصویر زیست‌شناختی و همتای آن در قلمرو روانی بگردیم. فروید گهگاه از قیاسی مبتنی بر واقعیت فیزیکی کمک می‌گیرد؛ برای مثال او کارکردهای ایگو را به تجهیزات ادراکی و محافظتی ارگانیزم تشبیه می‌کند: درست همان‌طور که پوست سطح بدن است، سیستم ادراکی-هشیار نیز به‌عنوان “سطح” روان دیده می‌شود. چنین مفهوم‌پردازی‌ای ما را تشویق می‌کند که دستگاه روانی را به‌مثابه نتیجه تخصصی شدن کارکردهای بدنی بنگریم، و ایگو را به‌مثابه محصول نهایی تکامل طولانی دستگاه سازگاری در نظر بگیریم.

در نهایت، از زاویه‌ای دیگر، می‌توانیم این سؤال را مطرح کنیم که آیا استفاده مصرانه فروید از این استعاره یک پیکره زنده (که به‌واسطه تفاوت سطح انرژی در مقایسه با خارج تعریف شده و دارای مرزی است که در معرض نفوذ از خارج بوده و دائماً به دفاع و بازسازی نیاز دارد) مبتنی بر یک رابطه واقعی میان پیدایش ایگو و ساختار ارگانیزم نیست؟ این رابطه‌ای است که فروید به طور اختصاصی تنها در موقعیت‌های بسیار نادری فرمول‌بندی کرده است: “ایگو در درجه نخست یک ایگوی بدنی است؛ ایگو صرفاً یک موجودیت سطحی نیست، بلکه خود بازتابی از یک سطح است” (15e). “ایگو روی‌هم‌رفته از حس‌های بدنی نشئت‌گرفته است، مخصوصاً از حس‌هایی که از سطح بدن ناشی می‌شوند، علاوه بر این ]…[ نمایانگر ظواهر دستگاه ذهنی است” (θ). این بیانات نشان می‌دهند که ما در یک سازوکار روانی واقعی که متشکل است از “فرافکنی” ارگانیزم به روان، به دنبال مبنایی برای عاملیت ایگو می‌گردیم.

ب. نکته آخر به‌تنهایی به ما برهانی قوی را برای گردآوری گروهی بزرگ از اندیشه‌ها ارائه می‌دهد که برای دکترین روانکاوی محوری بوده و، به‌طورکلی، یک دیدگاه ثانویه را تشکیل می‌دهد. این رویکرد مسئله پیدایش ایگو را برطرف نکرده و از طریق توسل جستن به اندیشه یک تمایز بنیادین نیز به دنبال راه‌حلی برای آن نمی‌گردد؛ در عوض، سازوکارهای روانی خاصی را مطرح می‌کند که به‌موجب آن‌ها ویژگی‌ها، تصاویر و اشکال برگرفته از شخص دیگر به‌اصطلاح در روان ته‌نشین می‌شوند. شایان‌ذکر است که در این چارچوب رابطه ایگو با ادراک و با جهان بیرونی، با وجودی که سرکوب نشده است، معنای تازه‌ای می‌یابد: به‌جای این‌که ایگو به‌عنوان دستگاهی دیده شود که رشد آن از سیستم ادراکی-هشیار آغاز می‌شود، به یک شکل‌گیری درونی تبدیل می‌شود که از ادراکات ممتاز به‌خصوصی نشئت می‌گیرد که نه به‌طورکلی از جهان بیرونی بلکه به طور اختصاصی از جهان بینابشری (interhuman) حاصل شده‌اند.

از جنبه توپوگرافی، ایگو به‌عنوان اُبژه‌ای برای اید پدیدار می‌شود نه به‌عنوان یک تجلی از اید. مطرح‌کردن توپوگرافی دوم برای فروید فاصله زیادی از رهاکردن نظریه نارسیسیزم دارد؛ در مقابل، این نظریه همراه با پیامد منطقی‌اش یعنی مفهوم لیبیدویی که بسته به استلزامات یک تعادل انرژی واقعی به‌سوی ایگو یا به‌سوی یک اُبژه بیرونی سوق داده شده، تا پایان فعالیت او مجدداً تأیید می‌شود. تجربه بالینی روانکاوی، به‌ویژه در رابطه ‌با سایکوزها، شواهد بیشتری را در حمایت از این دیدگاه مهیا می‌کند، سرزنش و تنفر بیمار ملانکولی نسبت به ایگو، گسترش ایگو در مانیا تا جایی که با ایگوی آرمانی ترکیب می‌شود، فقدان “مرزهای” ایگو طی عقب‌نشینی سرمایه‌گذاری روانی از آن‌ها که نمایانگر حالات تشخص‌زدایی هستند و غیره را در نظر بگیرید.

در نهایت مسئله ناشی از منبع انرژی لازم برای حمایت از فعالیت‌های ایگو، درصورتی‌که در رابطه با اندیشه سرمایه‌گذاری روانی نارسیسیستی نگریسته شود، برطرف می‌گردد. از این زاویه دیگر نیازی نیست معنای تغییر کیفی فرضی که به آن با عنوان جنسی زدایی یا خنثی‌سازی اشاره می‌شود را کشف کنیم؛ در عوض باید بفهمیم که ایگو، به‌عنوان یک اُبژه لیبیدو، چگونه می‌تواند نه‌تنها به‌عنوان یک “مخزن” بلکه همچنین به‌عنوان سوژه سرمایه‌گذاری‌های روانی لیبیدویی که از آن منبعث می‌شوند عمل کند.

رویکرد دوم، که چند عنصر آن را شرح دادیم، نسبت به رویکرد اول کمتر ترکیبی به نظر می‌رسد دقیقاً به این دلیل که به تجربه تحلیلی و کشفیات تحلیلی نزدیک‌تر باقی می‌ماند. اما یک تکلیف اساسی را ناتمام باقی می‌گذارد: گروهی کامل از فعالیت‌ها و سازوکارها هنوز باید در هر نظریه حقیقتاً روانکاوانه در خصوص دستگاه ذهنی ادغام شوند، علی‌رغم این واقعیت که مکتب روانکاوی، در تلاش برای ساخت یک روان‌شناسی عمومی، آن‌ها را به‌عنوان کارکردهای ایگو طبقه‌بندی کرده است گویی این تخصیص یک امر معمول و متداول است.

(a) علی‌رغم این واقعیت که در متن مطالعاتی در باب هیستری در ارتباط با این مسئله ایگو، فروید واژگان کاملاً اختصاصی das Individuum و die person را در دست دارد.

(B) فرمول ستوده شده Wo Es war, soil Ich warden به‌خودی‌خود تأییدی کافی برای این امر است. معنای تحت‌اللفظی آن این است «جایی که (اید) بود، (ایگو) باید باشد». این فرمول در انتهای یک شرح طولانی در ایگو، اید، و سوپرایگو آمده است.

(y) تعداد به خصوصی از مشخصه‌های ایگو هستند که، همان‌طور که در “طرحی برای یک روان‌شناسی علمی” شرح داده شده است، آن را با گشتالت (فرم) برخی اندیشمندان مدرن قابل‌مقایسه می‌سازند: این‌ها ثبات نسبی مرزهای آن هستند، علی‌رغم این‌که مستعد درجه‌ای از نوسان است، که به لطف پایایی هسته (Ichkern) آن، تعادل شکل را به‌عنوان یک کل به هم نمی‌ریزند؛ حفظ یک سطح با ثبات انرژی در ایگو در مقایسه با سایر روان؛ چرخش آزادانه انرژی درون ایگو، که به طور قابل‌توجهی با مانع متشکل از مرزهای آن در تضاد است؛ و در نهایت، قدرت‌های جذب و کنترل، که فروید آن‌ها را به‌عنوان سرمایه‌گذاری‌های جانبی (Nebenbesetzung) در نظر می‌گیرد که ایگو بر فرایندهایی که فراتر از مرزهای آن به وقوع می‌پیوندند اعمال می‌کند. شیوه‌ای که یک گشتالت میدانی که خود را از آن جدا ساخته است را قطبی و سازماندهی می‌کند و پیش‌زمینه خودش را می‌سازد نیز مشابه همین است. به‌جای این‌که محل –یا حتی سوژه– اندیشه و فرایندهای ثانویه به‌طورکلی باشد، برعکس، این فرایندها را باید به‌عنوان پیامد توانایی‌های تنظیمی ایگو درک کرد.

(δ) که می‌تواند به‌ظاهر توجیه‌کننده این فرضیه باشد: اگر کارکرد دفاعی ایگو و حتی عاملیت ایگو به‌خودی‌خود در تعبیر رؤیاها غامض هستند، آیا این بدان دلیل نیست که ایگو طی خواب خود را در جایگاهی کاملاً متفاوت با آنچه به‌عنوان یکی از قطب‌های تعارض دفاعی اتخاذ می‌کند، می‌یابد؟ می‌توان گفت سرمایه‌گذاری روانی نارسیسیستی آن (آرزوی خواب) ایگو را تا ابعاد صحنه رؤیا بسط می‌دهد، درحالی‌که هم‌زمان گرایش دارد آن را با ایگوی بدنی منطبق کند.

(ε) برای مطالعه نقدی بر تناقض و بی‌کفایتی نظریه معمول کارکردهای ایگو ” La psychanalyse et la structure de la personnalite” دانیل لاگاش را ببینید.

(ζ) رجوع کنید به آثار هارتمن، کریس و لوونشتاین و د. راپاپورت.

(η) برخی نویسندگان، با آگاهی از این دشواری، تلاش کرده‌اند ایگو را از یک غریزه به‌خصوص بهرمند سازند که تجهیزات، الگوهای عملیات و شکل ارضای خودش را دارد. رجوع کنید به شرح ایوز هندریک در خصوص “غریزه تسلط یافتن”.

(θ) همان‌طور که ویراستاران نسخه استاندارد اشاره می‌کنند، این پاورقی در ویراست‌های آلمانی ایگو و اید وجود ندارد؛ بلکه در ترجمه انگلیسی ۱۹۲۷ پدیدار می‌شود که در آنجا اعلام شده این پاورقی تأییدیه فروید را دریافت کرده است.

این مقاله با عنوان «Ego» در THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS منتشر شده و در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۴۰۰ توسط تیم ترجمه تداعی ترجمه و در بخش دانشنامه‌ی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

مجموعه مقالات مفاهیم روانکاوی
Back To Top
×Close search
Search