انتقال چیست؟
انتقال | Transference
انتقال در روانکاوی، فرایند تحقق آرزوهای ناهشیار است. انتقال از اُبژههای اختصاصی استفاده کرده و در چارچوب یک رابطهی اختصاصیِ برقرار شده با این اُبژهها عمل میکند. بافتار آن بهصورت تمامعیار وضعیت تحلیلی است.
در انتقال، پروتوتایپهای کودکی مجدداً ظهور کرده و همراه با احساس قدرتمند فوریت تجربه میشوند.
بهعنوان یک قاعده منظور روانکاوان از استفاده نامشروط از اصطلاح «انتقال»، انتقال طی درمان است.
به طور سنتی، انتقال بهمثابه زمینهای شناخته میشود که کلیهی مسائل پایهی یک روانکاوی مفروض در آن رخ میدهد: در حقیقت برقراری، چگونگی، تعبیر و گرهگشایی انتقال است که معالجه را تعریف میکند.
استفاده از اصطلاح «transference» بهطورکلی به روانکاوی محدود شده است، و نباید با کاربردهای روانشناختی متنوع «transfer» اشتباه گرفته شود.
علت اینکه چرا ارائه یک تعریف از انتقال تا این اندازه دشوار است این است که برای بسیاری از نویسندگان این اندیشه تا اندازهی زیادی گسترشیافته است، تا جایی که دربرگیرنده کلیه پدیدههایی شده است که رابطه بیمار را با روانکاو تشکیل میدهند. در نتیجه این مفهوم بیش از هر مفهوم دیگری زیر فشار دیدگاه ویژهی هر روانکاو به درمان –به اهداف، پویاییها، تکنیکها، گستره و غیره– قرار میگیرد. ازاینرو مسئلهی انتقال توسط مجموعهای از مشکلات که در روانکاوی کلاسیک موضوع بحث و اختلاف نظر بودهاند، احاطه شده است:
الف. در ارتباط با اختصاصی بودن انتقال برای روانکاوی: آیا وضعیت تحلیلی، با درنظرگرفتن سختگیری و ثبات شروط آن، صرفاً یک زمینهی مطلوب را برای ظهور و مشاهده پدیدههایی که در واقع هر جای دیگری حاضر هستند فراهم نمیآورد؟
ب. در ارتباط با روابط میان انتقال و واقعیت: زمانی که باید تصمیم بگیریم آیا یک پدیده بهخصوص که طی درمان رخ میدهد با واقعیت تطابق یافته یا نه، آیا بیانگر انتقال است یا نه، از مفهوم بسیار بحثبرانگیز «واقعگریزانه» یا «غیرواقعبینانه»، یا از اندیشهای که محدودکردن آن بهاندازه واقعیت وضعیت تحلیلی دشوار است، چه کمکی میتوانیم بگیریم؟
ج. در ارتباط با کارکرد انتقال در درمان: به ترتیب، ارزش درمانی یادآوری و تکرار تحققیافته چیست؟
د. در ارتباط با ماهیت آنچه انتقالیافته: آیا ما درگیر الگوهای رفتاری هستیم، یا درگیر نوع روابط اُبژهای، احساسات مثبت یا منفی، عواطف، سرمایهگذاری روانی، فانتزیها، یا درگیر یک ایماگوی کلی یا درگیر صفتی خاص از یک ایماگو – یا حتی «عاملیتها» به معنایی که این عبارت در نظریه نهایی دستگاه روانی دارد؟
***
مواجهه با نشانههای انتقال در روانکاوی – رویدادی که فروید هرگز از تأکید بر غرابت آن خسته نشد – چیزی بود که راه را برای به رسمیت شناخته شدن ساز و کار این فرایند در دیگر وضعیتها باز کرد، چه بهعنوان بنیان حقیقی نوع رابطه مورد نظر، یا بهعنوان یک عامل در رابطهی مهمی که باید در هر کیس مورد ارزیابی قرار گیرد (در وهلهی اول رابطهی میان پزشک و بیمار، اما همچنین رابطهی میان معلم و شاگرد، کشیش و توبه کار و غیره). به همین نحو، در میان تحولاتی که مستقیماً مقدم بر خلق روانکاوی بودند، انتقال تاثیرات گستردهاش را بر کیس آنا اُ نشان داد. بیماری که بروئر از طریق «روش کاتارتیک» درمان نمود؛ مدتها پیش از اینکه بتواند این فرایند را شناسایی کند و از آن استفاده کند. علاوه بر این، در تحول مفهوم انتقال در آثار فروید میان دیدگاههای بیان شده او و تجربه واقعی او مغایرت وجود دارد – مغایرتی که خود او به شخصه، همانطور که درباب کیس «دورا» مینویسد، دچار پیامد ناخوشایند آن شد. بنابراین هر کس که خواستار ردیابی تحول این مفهوم است باید آمادهی پیش بینی از روی قرائن باشد – یعنی با پی بردن به معنی نهفته در سرگذشت بیمارانی که فروید برای ما باقی گذاشته است، کنش انتقال را شناسایی نماید.
***
وقتی فروید دربارهی «انتقال» یا «افکار انتقالی» در ارتباط با رؤیاها صحبت میکند، به حالتی از جابجایی اشاره میکند که در آن آرزوی ناهشیار به شکل نهان از طریق محتوای مزین شده توسط پسماندههای هشیار روز پیش ابراز میشود. بااینهمه، مجزا تلقی کردن فرایندی که در اینجا شرح داده شد از مکانیزمی که فروید برای توضیح تجربهاش در درمان فرض کرد اشتباه خواهد بود: «… اندیشه ناهشیار بهخودیخود از ورود به پیشآگاهی ناتوان است و] … [ تنها میتواند بهواسطهی برقرار ساختن ارتباط با اندیشهای که از پیش به پیشآگاهی متعلق است، از طریق منتقل کردن شدت خود به آن و «پنهان شدن» پشت آن، تاثیر خود را اعمال کند. در اینجا ما واقعیت «انتقال» را داریم که توضیحی را برای بسیاری از پدیدههای شگفتآور حیات ذهنی نوروتیکها فراهم میآورد.». فروید در مطالعاتی در باب هیستری (1895d) به شیوهای مشابه مواردی را توصیف میکند که در آن بیمار اندیشههای ناهشیار را به شخص پزشک انتقال میدهد:
«محتوای آرزو اول از همه، بدون هیچ خاطرهای از شرایط پیرامونی که آن را به گذشته نسبت دهند، در هشیاری بیمار ظاهر شد. سپس آرزوی موجود، به سبب اجبار به تداعی که در هشیاری او غالب بود، با شخص من که بیمار به درستی با آن درگیر بود، پیوند یافت؛ و در نتیجهی این پیوند نادرست (mesalliance) –که من بهعنوان یک «پیوند کاذب (False Connection)» توصیف کردم– همان عاطفهای برانگیخته شد که مدتها پیش بیمار را مجبور کرده بود این آرزوی ممنوعه را رد کند.» (4a).
ابتدا، فروید انتقال را –به لحاظ نظری در هر صورت– تنها بهعنوان نمونه خاصی از جابجایی عاطفه از یک اندیشه به اندیشه دیگر میپنداشت. در صورتی که اندیشه روانکاو از مقام ویژهای برخوردار شود، علت آن اول از همه این است که از نوعی «باقی ماندهی روز» تشکیل شده که همیشه در دسترس سوژه بوده است؛ و دوماً، به این علت است که این نوع از انتقال به مقاومت کمک میکند چرا که اعتراف کردن به آرزوی واپسرانی شده زمانی که این اعتراف باید خطاب به همان فردی صورت گیرد که آرزو مرتبط با اوست، به طور خاص دشوار است (4b، 5a). همچنین آشکار است که فروید در این دوره انتقال را یک پدیده بسیار موضعی (localised) میدانست. هر انتقال مشابه با هر سیمپتوم دیگری باید با هدف حفظ یا بازگردانی یک رابطهی درمانی مبتنی بر یک همکاری اعتمادآمیز درمان شود (c4). در میان دیگر عواملی که در چنین رابطهای نقش دارند فروید به اثر شخصی پزشک (4d) اشاره میکند بدون اینکه به هیچ وجه آن را به انتقال ربط دهد.
ازاینرو ممکن است به نظر برسد که انتقال به صورتی که در ابتدا توسط فروید توصیف شد بخشی ضروری از رابطه درمانی نیست. این دیدگاه حتی بهواسطه شرح فروید بر مورد «دورا» نیز تأیید میشود، با وجودی که انتقال آشکارا در آن نقش عمدهای بازی کرده است: فروید در تفسیر انتقادیای که به چکیده یادداشتهای بالینیاش اضافه کرده است تا مقصر شناختن یک تعبیر نادرست از انتقال برای قطع پیش از موعد درمان دورا پیش میرود. بازیهای متعدد فروید با کلمات نشان میدهد که فروید درمان را از نظر ساختار و پویایی، بهعنوان یک کل، بهعنوان یک رابطه انتقالی نمیبیند: «انتقال چیست؟ انتقالها نسخهها یا رونوشتهایی از تکانهها و فانتزیهایی هستند که طی پیشرفت روانکاوی برانگیخته شده و هشیار شدهاند؛ اما آنها خاصیتی دارند که ویژگی گونه آنها است، یعنی یک شخص درگذشته را با شخص پزشک جایگزین میکنند». فروید اشاره میکند که این انتقالها (به جمع بودن آن دقت کنید) چه بهسوی روانکاو سوق داده شوند چه بهسوی فردی دیگر، ماهیتاً تفاوتی با هم ندارند، و همچنین کمکی به معالجه نمیکنند مگر تا جایی که یکییکی تفسیر و «نابود» شوند.
ترکیب کردن تدریجی کشف عقده ادیپ بیشک شیوهای که فروید به انتقال مینگریست را تحت تأثیر قرار داد. در ۱۹۰۹ فرنتسی نشان داده بود که چطور در روانکاوی –همچون فنون قدیمیتر تلقین و هیپنوتیزم– بیمار به طور ناهشیار پزشک را وادار میکند که نقش یک فیگور والدینی که به او عشق میورزد یا از او میترسد را بازی کند. فروید در نخستین شرح انتقال (1912b)، تأکید میکند که انتقال با «پروتوتایپها» یا «ایماگوها» در ارتباط است (مخصوصاً ایماگوی پدر، اما همچنین ایماگوی مادر، برادر، و غیره): پزشک «به یکی از «مجموعههای» روانی که بیمار از پیش تشکیل داده است» وارد میشود (5b).
فروید آشکار میسازد که چگونه این رابطهی سوژه با فیگورهای والدینی است که یکبار دیگر در انتقال تجربه میشود – رابطهای که مشخصه آن هنوز به طور برجسته دوسوگرایی غریزی است: «… تنها در مسیر دردناک انتقال بود که ]موش-مرد[ توانست به این عقیده دست یابد که رابطهی او با پدرش واقعا مستلزم بدیهی پنداشتن این مکمل ناهشیار است». فروید در این رابطه میان دو نوع از انتقال تمایز قائل میشود – یکی مثبت و دیگری منفی: یک انتقال احساسات عاطفی و یک انتقال احساسات خصمانه (b). نسبت میان این اصطلاحات و مؤلفههای «مثبت» و «منفی» عقده ادیپ باید مورد توجه قرار گیرد.
بسط مفهوم انتقال تا جایی که تبدیل به فرایندی شود که کل درمان را حول تعارضات کودکی پروتوتایپی بنا میکند با معرفی مفهومی جدید توسط فروید، یعنی مفهوم نِوروز انتقال، به کمال میرسد: «… ما معمولاً در دادن یک معنای انتقالی جدید به همهی سیمپتومهای بیماری و در جایگزینکردن نِوروز عادی بیمار با یک «نِوروز انتقالی» که میتواند بهواسطهی کار درمانی معالجه شود، به موفقیت دست مییابیم».
***
در ارتباط با کارکرد آن در درمان، فروید در ابتدا انتقال را، به آشکارترین شکل، در میان «موانعی» که از یادآوری محتوای واپسرانی شده ممانعت میکنند دستهبندی میکند (4e). اما –از همان ابتدا– اشاره میکند که وقوع آن اگر همگانی نباشد مکرر است: «ما میتوانیم […] روی ملاقات با آن در هر روانکاوی نسبتاً جدی حساب کنیم» (4f). به طور مشابه، فروید در این مرحله از تفکراتش مشخص کرده است که مکانیزم انتقال به شخص پزشک دقیقاً در لحظه برانگیخته میشود، زمانی که محتوای واپسرانی شدهی مهمی در خطر آشکار شدن باشد. از این دیدگاه، انتقال بهعنوان شکلی از مقاومت دیده میشود، و درعینحال به قرابت با تعارض ناهشیار شهادت میدهد. ازاینرو، از همان ابتدا، فروید با تضاد اساسی انتقال رودررو شد. انتقال از یک نظر –در رابطه با یادآوری تبدیل شده به کلام- «انتقال–مقاومت» (Ubertragungswiderstand) است. اما از دیدگاهی دیگر، تا جایی که روشی برتر را در ارتباط با روانکاو در اختیار سوژه قرار دهد تا عناصر تعارض کودکی را در محیط مصنوعی و در شکل اصلی آن بفهمد، انتقال تبدیل به زمینهای میشود که بر مبنای آن، مجموعه منحصربهفرد مشکلات بیمار با فوریتی اجتنابناپذیر به پایان میرسد، زمینهای که در آن سوژه خود را چهرهبهچهره وجود، پایندگی و نیروی آرزوها و فانتزیهای ناهشیار خویش مییابد: «در آن زمینه است که پیروزی باید حاصل گردد […]». نمیتوان انکار کرد که کنترل پدیده انتقال برای روانکاو بزرگترین دشواریها را ایجاد میکند. اما نباید فراموش کرد که دقیقاً همین موارد است که خدمت گرانبهای بلاواسطه و آشکار ساختن تکانههای پنهان و فراموش شدهی اروتیک بیمار را به ما ارائه میکند. چون زمانی که تکلیف همه چیز مشخص شده باشد، نابود کردن هرکسی بهصورت غیابی یا نمادین غیرممکن است.
ناگزیر، این دومین جنبه از انتقال، اهمیت فزایندهای برای فروید پیدا میکند: «این انتقال هم در شکل مثبت و هم در شکل منفیاش به طور یکسان بهعنوان یک اسلحه توسط مقاومت مورد استفاده قرار میگیرد؛ اما در دست پزشک تبدیل به قدرتمندترین ابزار درمانی شده و نقشی بازی میکند که بهندرت در پویاییهای فرایند معالجه دست بالا گرفته میشود».
اما از سوی دیگر باید بهخاطر داشته باشیم که حتی جایی که فروید در تصدیق مقام ویژه انتقال تکرار، پا را از همیشه فراتر میگذارد، حتی زمانی که مینویسد: «بیمار نمیتواند کل آنچه در او واپسرانی شده است را به یاد آورد، و آنچه نمیتواند به یاد آورد میتواند دقیقاً بخش اساسی آن باشد. […] او ناچار است محتوای واپسرانی شده را بهعنوان یک تجربه جدید تکرار کند.» (11a) – او باز هم بلافاصله بر نیاز به «نگهداشتن این نِوروز انتقال در محدودترین مرزها» توسط روانکاو تأکید میکند: یعنی روانکاو تا جای ممکن چیزهایی را وارد کانال حافظه کرده و تا جای ممکن به کمترین چیزها اجازه دهد که بهصورت تکرار پدیدار شوند (11b).
ازاینرو فروید هرگز این دیدگاه را که آرمان درمان یادآوری کامل است کنار نمیگذارد، و در مواردی که این آرمان دستنیافتنی باشد او برای پرکردن فضاهای خالی در سرگذشت نوزادی به «ساختدهی (construction)» عقبنشینی میکند. علاوه بر این، او هرگز رابطه انتقالی را بهخودیخود، چه از دیدگاه برونریزی هیجانی تجربیات کودکی چه از دیدگاه اصلاح حالات غیرواقعبینانه روابط اُبژهای ارزشمند نمیشمارد.
***
در مطالعاتی در باب هیستری، فروید دربارهی تظاهرات انتقال اینطور مینویسد که «این سیمپتوم جدید که روی مدل قدیمی تولید شده است باید به شیوهای یکسان با سیمپتوم قدیمی درمان شود» (4g). مجدداً، زمانی که نِوروز انتقال را بهعنوان یک «بیماری مصنوعی» توصیف میکند، بی شک این فرض را مطرح میکند که واکنشهای انتقالی هم از نظر اقتصادی و هم ساختاری با سیمپتومهای معمولی برابر هستند.
و در واقع فروید گاه پدیداری انتقال را از نظر «سازشی میان الزامات] انتقال[ و الزامات کار کاوش» (5d) توضیح میدهد. اما او از ابتدا آگاه است که هر چه فرد به «عقده بیماریزا» نزدیکتر شود نشانههای انتقال شدیدتر و شدیدتر میشوند، و زمانی که او این تظاهرات را بهاجبار به تکرار ربط میدهد، بیان میکند که چنین اجباری تنها «پس از آنکه کار درمان تا نیمهی راه رسیدن به آن پیش رفته باشد و واپسرانی را سست کرده باشد» (11c) میتواند خود را در انتقال ابراز نماید. از سرگذشت مورد «دورا» که فروید انتقالها را به «تأثیرهای جدید» تشبیه میکند، که اغلب در مقایسه با فانتزیهای ناهشیار متناظر تا حد زیادی تحریف نشدهاند، تا ورای اصل لذت (1920g) که فروید در آن دربارهی بازتولیدها در انتقال میگوید که «با دقت نامطلوبی ظاهر میشوند» و همواره بخشی از حیات جنسی کودکی سوژه آنهاست –یعنی عقده ادیپ و مشتقات آن (11d)– در مجموع، این اندیشه که انتقال جوهرهی تعارض کودکی را تحقق میبخشد دائماً در حال ترقی است.
همانطور که میدانیم، تکرار انتقال یکی از آن واقعیتهایی است که توسط فروید در ورای اصل لذت مطرح شد تا برجسته ساختن اجبار به تکرار را توجیه کند: شرایط و هیجانات در درمان تکرار میشوند که در نهایت تخریبناپذیر بودن فانتزیهای ناهشیار را ابراز میکنند.
ازاینرو میتوان پرسید به آنچه فروید انتقال-مقاومت مینامد، چه معنایی باید نسبت دهیم. در بازداریها، سیمپتومها و اضطراب (1926d)، او این را به مقاومتهای ایگو نسبت داده است از این جهت که مکانیزم واپسرانی گذشته را مجدداً فعال میکند، کاری که یادآوری صرف انجام نمیدهد. هر چند شایان ذکر است که در همین اثر، اجبار به تکرار اساساً بهعنوان مقاومت اید توصیف شده است (اجبار به تکرار را ببینید).
در نهایت، زمانی که فروید از تکرار انتقال تجربیات گذشته، از نگرش به والدین و غیره سخن میگوید، این تکرار نباید به معنای لغوی آن که چنین تحققی را به روابط واقعی محدود میکند، در نظر گرفته شود. اولاً، آنچه انتقال یافته، اساساً واقعیت روانی است – یعنی در عمیقترین سطح، آرزوها و فانتزیهای ناهشیار مرتبط با آنها. و علاوه بر این، تظاهرات انتقال تکرارهای عینی نیستند بلکه معادلهای نمادین آنچه انتقالیافته است هستند.
***
یکی از نقدهای کلاسیک به روانکاوی خود در ارتباط با اثربخشی درمانی آن این است که بنا به تعریف، از موجودیت پیداکردن یا نقش داشتن هرگونه رابطه بین فردی جلوگیری میکند.
خود فروید به ویژگی محدود روانکاوی خود اشاره میکند؛ او تأکید میکند که یک تعبیر اغلب تا آنجایی که انتقال، که مشابه تلقین عمل میکند، یک نفوذ ویژه را به روانکاو اعطا کرده باشد پذیرفته میشود. بااینهمه، میتوانیم بگوییم که کار تصریح کامل نقشی که روانکاو در مقام دیگری بازی میکند برعهده جانشینان فروید قرار گرفته است. آنها در انجام این کار مسیرهای مختلفی را دنبال کردهاند:
الف. بهعنوان بسط دومین نظریه فرویدی دستگاه روانی، تصور میشود که درمان روانکاوی زمینهای را فراهم میآورد که تعارضات درونسوژهای –که خودشان بقایای روابط بیناذهنی واقعی یا خیالی دوران کودکی هستند- در آن میتوانند یک بار دیگر در رابطهای که در آن ارتباط امکانپذیر است بسط یابند. همانطور که فروید اشاره میکند، روانکاو میتواند برای مثال خود را در موضع سوپرایگو بیابد؛ بهطورعمومیتر، به کل برهمکنش همانندسازیها، آزادی عمل رشد و «از قید و بند رها شدن» اعطا میشود.
ب. پیرو خط فکریای که اندیشهی روابط اُبژهای را مطرح ساخته است، تلاشی برای برخورد با رابطه انتقالی (y) بهمثابه ابراز شیوههای خاصی از روابط سوژه با انواع مختلف اُبژههای خود (جزئی یا کلی) صورتگرفته است. همانطور که مایکل بلنت اشاره میکند، چنین رویکردی با «تعبیر همه جزئیات انتقال بیمار از لحاظ روابط اُبژهای» خاتمه مییابد. این جهتگیری حتی میتواند تلاش برای شناسایی مراحل ژنتیکی متوالی را در پیشروی درمان تشویق کند.
ج. جهتگیری دیگری بر اهمیت ویژه صحبتهای مطرح شده در روانکاوی –و بنابراین در رابطه انتقالی- تأکید دارد. ردپای این رویکرد را میتوان در ریشههای روانکاوی یافت، چرا که روش کاتارتیک به زبان آوردن آنچه واپسرانی شده (معالجه از طریق حرف زدن) را حداقل دارای اهمیتی برابر با برونریزی عواطف میداند. اما این واقعیت غافلگیرکننده است که وقتی فروید بیچون و چراترین نشانههای انتقال را توصیف میکند، آنها را تحت عنوان «فعلیت» (Agieren) قرار میدهد که یادآوری را با تکرار در تضاد میپندارد، بر این اساس که تکرار به تنهایی تجربهی محقق شده است. به حق میتوان پرسید آیا چنین تضادی واقعا به ما کمک میکند تصویری از انتقال در دو بعد آن –تحقق گذشته و جابجایی آن به شخص روانکاو- به دست آوریم؟
بهواقع فهمیدن اینکه چرا زمانی که سوژه رویدادی را از گذشته خویش بازگو میکند، یا خوابش را برای روانکاوی تعریف میکند، روانکاو باید در مقایسه با زمانی که بیمار او را در کنشهای خویش درگیر میکند، کمتر دخالت داشته باشد (d).
صحبتهای بیمار درست همانند کنشهایش یک حالت ارتباطی را ابراز میکنند: هدف آنها برای مثال میتواند راضی کردن روانکاو، دور نگهداشتن او و غیره باشد؛ و درست همانند صحبتها، کنشها نیز حامل پیام هستند (مثلاً لغزشهای کلامی).
د. در آخر، در واکنش به یک فرضیه افراطی که انتقال را یک پدیده کاملاً خودجوش میپندارد –فرافکنی بر پردهای که توسط روانکاو برپا شده است– بعضی نویسندگان تلاش کردهاند این نظریه را که انتقال را اساساً به عاملی مختص سوژه، یعنی مستعد بودن به انتقال، وابسته میداند، بهعنوان نتیجه منطقی آن اتخاذ کنند. این نویسندگان هر آنچه را در وضعیت تحلیلی ظهور چنین استعدادی را تسهیل میکند، برجسته میسازند.
برخی همچون آیدا ماکالپین، عناصر عینی محیط تحلیلی (ثبات شرایط، ناکامی، موضع کودکی بیمار) را مورد تأکید قرار دادهاند. دیگران به رابطه مطالبه که روانکاوی از همان ابتدا بنیان مینهد، و بهواسطه آن «کل گذشته تا قدیمیترین آن در اوایل نوزادی، مجدداً آشکار میشود. سوژه هرگز کاری نکرده است جز مطالبهکردن، تنها با این کار توانسته زندگی کند و ما این الگو را ادامه میدهیم ] … [واپسروی چیزی بیشتر از ظهور مجدد نشانگرهایی که در مطالبات قابل برآورده شدن استفاده میشدند را در زمان حال نشان نمیدهد».
فروید وجود یک همبستگی میان وضعیت تحلیلی ازاینقرار و انتقال را نادیده نگرفت. او حتی اشاره کرد با وجودی که انواع متنوع انتقال را میتوان شناسایی کرد (مادری، پدری، و غیره)، «روابط واقعی سوژه با پزشک خود» به این معنا هستند که «ایماگوی پدری»] … [ عامل تعیینکننده است (5e).
| این مقاله با عنوان «Transference» در THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS منتشر شده و در تاریخ ۶ دی ۱۴۰۰ توسط تیم ترجمه تداعی ترجمه و در بخش دانشنامهی وبسایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است. |
- 1.انتخاب اُبژه نارسیسیستی
- 2.پارانویا به چه معناست؟
- 3.واکنش درمانی منفی به چه معناست؟
- 4.نارسیسیزم اولیه به چه معناست؟
- 5.همانندسازی به چه معناست؟
- 6.تثبیت به چه معناست؟
- 7.واپسرانی به چه معناست؟
- 8.مکانیزمهای دفاعی به چه معنا هستند؟
- 9.عُقده به چه معناست؟
- 10.اُبژه خوب و اُبژه بد به چه معناست؟
- 11.دوسوگرایی به چه معناست؟
- 12.رواننژندی کنونی چیست؟
- 13.چسبندگی لیبیدو به چه معناست؟
- 14.سازمان لیبیدو به چه معناست؟
- 15.مرحله آینهای چیست؟
- 16.درونفکنی چیست؟
- 17.تفسیر چیست؟
- 18.انکار چیست؟
- 19.برونکنشنمایی چیست؟
- 20.موضع افسردهوار چیست؟
- 21.موضع پارانوئید چیست؟
- 22.سوپرایگو چیست؟
- 23.ایگو چیست؟
- 24.مازوخیسم چیست؟
- 25.سادومازوخیسم چیست؟
- 26.رواننژندی چیست؟
- 27.کنش معوق چیست؟
- 28.انتقال متقابل به چه معناست؟
- 29.انتقال چیست؟
- 30.تبدیل به چه معناست؟
- 31.اید به چه معناست؟
- 32.اجبار به تکرار چیست؟
- 33.دوجنسگرایی به چه معناست؟
- 34.غریزه مرگ چیست؟
- 35.صحنهی نخستین به چه معناست؟
- 36.هیستری چیست؟
- 37.مادر فالیک به چه معناست؟
- 38.لیبیدو چیست؟
- 39.نفی چیست؟
- 40.رواننژندی سرنوشت به چه معناست؟
- 41.دفاع به چه معناست؟
- 42.رابطهی اُبژهای چیست؟
- 43.اُبژه چیست؟
- 44.عقدهی اُدیپ چیست؟
- 45.فالوس چیست؟
- 46.رشک آلت چیست؟
- 47.تداعی آزاد چیست؟
- 48.سکسوالیته چیست؟
- 49.سادیسم چیست؟
- 50.روانکژی چیست؟
- 51.نارسیسیزم چیست؟
- 52.اختگی چیست؟
- 53.به عمل آوری