skip to Main Content
اجبار به تکرار

اجبار به تکرار

اجبار به تکرار

اجبار به تکرار

عنوان اصلی: Compulsion to Repaet
نویسنده: لاپلانش و پونتالیس
انتشار در: THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS
تاریخ انتشار: 1998
تعداد کلمات: ۱۳۲۴ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۸ دقیقه
ترجمه: تیم ترجمه‌ی تداعی

اجبار به تکرار | Compulsion to Repaet

  1. در سطح آسیب‌شناسی روانی عینی، اجبار به تکرار فرایندی غیرقابل‌کنترل است که از ناخودآگاه ریشه می‌گیرد. در نتیجه‌ی عملکرد آن، سوژه عمدتاً خود را در وضعیت‌های پریشان‌کننده قرار می‌دهد و بنابراین یک تجربه قدیمی را تکرار می‌نماید، اما این الگوی اولیه را به‌خاطر نمی‌آورد؛ برعکس، او اعتقاد راسخ دارد که این وضعیت کاملاً به‌واسطه رویدادهای آن لحظه تعیین شده است.
  2. فروید در شرح نظریه اجبار به تکرار، طوری با آن برخورد می‌کند انگار یک عامل خودمختار است که در نهایت نمی‌توان آن را به یک پویش متعارض که به‌کلی توسط برهم‌کنش میان اصل لذت و اصل واقعیت محدود می‌شود، تقلیل داد. اجبار به تکرار در روانکاوی نهایی به شکل ابراز کلی‌ترین ویژگی غرایز، یعنی محافظه‌کاری، دیده می‌شود.

اندیشه‌ی اجبار به تکرار در ورای اصل لذت (۱۹۲۰g)، رساله‌ای که فروید در آن بنیادی‌ترین مفاهیم نظریه‌اش را مجدداً مورد ارزیابی قرار می‌دهد، محوریت دارد. نقشی که این اندیشه در این لحظه‌ی حساس بازی می‌کند آن‌قدر مهم است که تعیین معنای دقیق آن یا تعریف مسئله‌ی خاص آن دشوار است: این مفهوم منعکس‌کننده‌ی همه‌ی تردیدها، همه‌ی بن‌بست‌ها و حتی تناقضات فرضیات گمان‌پردازانه‌ی فروید است. این یکی از دلایل این امر است که بحث درباره اجبار به تکرار در آثار روانکاوی تا این اندازه گیج‌کننده است – و در اغلب موارد از سر گرفته شده. این مباحثه، ناگزیر شامل انتخاب‌های بنیادینی در ارتباط با حیاتی‌ترین اندیشه‌ها در کار فروید است، همچون اصل لذت، غریزه، و غرایز مرگ و مقیدسازی (binding).

***

کاملاً آشکار است که از همان ابتدا روانکاوی با پدید‌ه‌ی تکرار مواجه شد. به‌ویژه، هرگونه پرداختن به سیمپتوم‌ها نشان می‌دهد که تعداد مشخصی از آن‌ها –مثلاً تشریفات وسواسی– ماهیتاً تکراری هستند؛ علاوه بر این، ویژگی تعریف‌کننده سیمپتوم دقیقاً همین واقعیت است که به شیوه‌ای کمابیش ناپیدا، عناصر خاصی از تعارضی در گذشته را بازتولید می‌کند (ازاین‌جهت است که فروید، در ابتدای کار خود، سیمپتوم‌ها را به‌عنوان نمادهای محفوظ شده (mnemic) تعریف کرد). به‌طورکلی آنچه واپس‌رانی شده است در زمان حال در جستجوی «بازگشت» است چه در شکل رؤیا، چه سیمپتوم و چه کنش‌نمایی (acting out):

«… چیزی که درک نشده باشد ناگزیر مجدداً پدیدار خواهد شد؛ همچون یک روح سرگردان، تا زمانی که معما حل نشود و طلسم شکسته نشود، نمی‌تواند آرام بگیرد».

پدیده‌ی انتقال که طی درمان پدیدار می‌شود، ضرورت کنش‌نمایی مجدد (re-enactment) را برای تعارض سرکوب شده در رابطه ‌با روانکاو تأیید می‌کند. در حقیقت این توجه فزاینده مطالبه شده توسط این پدیده‌ها، و مشکلات فنی‌ای که ایجاد می‌کردند بود که باعث شد فروید مدل نظری درمان را با افزودن تکرار انتقال و حل‌وفصل، همراه با یادآوری، به‌عنوان مراحل عمده فرایند درمانی تکمیل کند. زمانی که در ورای اصل لذت، فروید اندیشه اجبار به تکرار را مطرح کرد (که پیش از مقاله‌ی او درباره یادآوری، تکرار و حل‌وفصل نوشته شده بود (۱۹۱۴g))، تعداد مشخصی مثال درباره‌ی تکرار که از پیش شناسایی شده بودند را گردآوری کرده، و درعین‌حال موارد دیگری را شناسایی کرد که در آن‌ها این امر در خط مقدم تصویر بالینی دیده می‌شد (برای مثال در روان‌نژندی سرنوشت و روان‌نژندی تروماتیک). این‌ها پدیده‌هایی بودند که از دیدگاه فروید یک روانکاوی نظری جدید را ایجاب می‌کردند. واقعیت این است که وقتی آنچه آشکارا تجربیات نامطلوب هستند تکرار می‌شوند، در نگاه اول دیدن این‌که کدام عاملیت ذهن می‌تواند به این وسیله به ارضا دست یابد دشوار است. با وجودی که این‌ها به‌وضوح اشکال مقاومت‌ناپذیر رفتار هستند، باتوجه‌به آن ویژگی اجباری بودن، که مشخصه‌ی کل چیزهایی است که از ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرند، بازهم نشان‌دادن هر چیزی در آن‌ها که بتوان آن را به‌صورت ارضای یک آرزوی واپس‌رانی شده تفسیر کرد دشوار است – حتی اگر به‌عنوان یک سازش دیده شود.

***

مجموعه تفکرات فروید در نخستین فصول ورای اصل لذت به رد ساده‌ی هیپنوتیزم ابتدایی ختم نمی‌شود که بر اساس آن، آنچه پشت پوشش آشکار رنج کشیدن –به‌عنوان یک سیمپتوم– جستجو می‌شود تحقق میل است. او پا را بسیار فراتر می‌گذارد چرا که در این صفحات است که نظریه‌ی معروفش مبنی‌بر این که آنچه برای یک عاملیت دستگاه روانی نا لذت است برای یک عاملیت دیگر لذت خواهد بود را مطرح می‌کند. بااین‌حال از نظر فروید این تلاش‌ها برای ارائه یک توضیح بازهم در توجیه واقعیت‌های باقی‌مانده خاصی شکست می‌خورند. با استفاده از اصطلاحی که توسط دانیل لاگاش مطرح شده، سؤالی که در اینجا باقی می‌ماند را به این صورت خلاصه می‌کنیم: آیا باید، در کنار تکرار نیازها، تکرار یک نیاز برای تکرار، که مورد اخیر هم به طور اساسی از مورد نخست ریشه می‌گیرد و هم از آن ابتدایی‌تر است، وجود را مسلم فرض کنیم؟ با وجودی که فروید تصدیق می‌کند که هرگز با اجبار به تکرار در حالت خالص آن برخورد نمی‌کنیم، اما همواره توسط عواملی که تحت تأثیر اصل لذت قرار دارند تقویت می‌شود، او بازهم تا آخر فعالیتش با اهمیت فزاینده‌ای به شاخ‌وبرگ دادن به این اندیشه ادامه داد. در بازداری‌ها، سیمپتوم‌ها و اضطراب (۱۹۲۶d) او اجبار به تکرار را دقیقاً تجلی آن مقاومت می‌پندارد که مختص ناخودآگاه است: این مورد به این صورت تعریف شده «جذب اِعمال شده توسط پروتوتایپ‌های ناخودآگاه روی فرایند غریزی واپس‌رانی شده».

***

با وجودی که تکرار اجباریِ آنچه نامطلوب و حتی دردناک است به‌مثابه یک مأخذ ابطال‌ناپذیر در روانکاوی شناخته می‌شود، میان روانکاوان در خصوص صحت توضیح نظری آن اختلاف‌نظر وجود دارد. به بیان ساده، می‌توان گفت که این مباحثه دو پرسش را مطرح می‌کند.

اولاً، گرایش به‌سوی تکرار، کارکرد چیست؟ آیا با تلاش‌های صورت‌گرفته از سوی ایگو، به شیوه‌ای تدریجی، برای چیرگی بر تنش اضافی و برون‌ریزی آن ارتباط دارد؟ رؤیاهای تکرارشونده پس از تروماهای روانی به طور ویژه این مورد را تأیید می‌کنند. یا آیا باید این اندیشه را بپذیریم که تکرار، در آخرین روانکاوی، باید به «غریزی»ترین بخش –جنبه «شیطانی»- هر غریزه‌ای نسبت داده شود – به آن گرایش به‌سوی تخلیه مطلق که اندیشه‌ی غریزه‌ی مرگ بر آن دلالت دارد؟

دوما، آیا اجبار به تکرار واقعاً، همان‌طور که فروید با آن مخالفت می‌ورزید، در سلطه اصل لذت شک و شبهه ایجاد می‌کند؟ تناقض اظهارنظرهای خود فروید، همراه با تنوع راهکارهایی که دیگر روانکاوان پیشنهاد کردند، از نظر ما به‌واسطه یک بحث مقدماتی درباره ابهاماتی که اصطلاحاتی همچون «اصل لذت»، «اصل تداوم» و «مقیدسازی» را احاطه کرده‌اند، به بهترین شکل روشن خواهد شد. به‌عنوان مثالی بارز از این امر، بدیهی است که اگر جایگاه اصل لذت، «خدمت به غرایز مرگ» باشد، آنگاه اجبار به تکرار –حتی اگر آن را در افراطی‌ترین معنا که توسط فروید ارائه شده درک کنیم– نمی‌تواند «ورای اصل لذت» واقع شود. ‌

ازاین‌گذشته این دو سؤال ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند: نوع خاصی از پاسخ به یک سؤال، بر پاسخی متناظر به سؤال دیگر دلالت دارد. طیفی از راهکارهای احتمالی پیشنهاد شده است که از آن نظریه که با وسواس به تکرار به‌عنوان یک عامل منحصربه‌فرد برخورد می‌کند تا تلاش‌ها جهت تقلیل آن به مکانیزم‌ها یا کارکردهایی که پیش‌ازاین شناسایی شده‌اند متغیر است.

رویکردی که ادوارد بیبرینگ در پیش می‌گیرد تصویر خوبی از تلاش برای یافتن حد وسط را ترسیم می‌کند. بیبرینگ تمایزی را میان یک گرایش تکرارشونده که اید را تعریف می‌کند و یک گرایش جبرانگر که کارکرد ایگو است، پیشنهاد می‌کند. بی شک می‌توان گفت که مورد نخست «ورای اصل لذت» است تا جایی که تجربیات تکرار شده به همان اندازه که دردناک هستند لذت‌بخش هم باشند، با‌ وجود این، این تشکیل‌دهنده‌ی یک اصل متضاد یا اصل لذت نیست. گرایش جبرانگر کارکردی است که به‌واسطه‌‌‌ی راه‌های متنوعی برای تثبیت مجدد وضعیتی که پیش از تروما وجود داشته است، عمل می‌کند؛ و از پدیده تکرارشونده به نفع ایگو بهره‌برداری می‌نماید. از این نقطه‌نظر، بیبرینگ میان مکانیزم‌های دفاعی، که در آن‌ها ایگو بدون هیچ‌گونه انحلال تنش درونی، تحت سلطه‌ی وسواس به تکرار می‌ماند؛ و فرایندهای برون‌ریزی که برانگیختگی را تخلیه می‌کند، چه به شیوه‌ی فوری باشد چه تأخیری؛ و در نهایت آنچه او مکانیزم‌های تخلیه کردن (working off) می‌نامد که «کارکرد آن‌ها انحلال تدریجی تنش از طریق تغییر شرایط درونی‌ای که منجر به آن شده بودند، است» تمایز قائل می‌شود.

این مقاله با عنوان «Compulsion to Repaet» در THE LANGUAGE OF PSYCHO-ANALYSIS منتشر شده و در تاریخ ۳۱ فروردین ۱۴۰۰ توسط تیم ترجمه تداعی ترجمه و در بخش دانشنامه‌ی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
×Close search
Search
error: این محتوا محافظت‌شده است.