skip to Main Content
همانندسازی به چه معناست؟

همانندسازی به چه معناست؟

همانندسازی به چه معناست؟

همانندسازی به چه معناست؟

عنوان اصلی: Identification
نویسنده: لپلانش و پونتالیس
انتشار در: زبان روان‌کاوی
تاریخ انتشار: ۱۹۹۸
تعداد کلمات: ۱۶۱۹ کلمه
تخمین زمان مطالعه: ۱۱ دقیقه
ترجمه: گروه روانکاوی تداعی

همانندسازی

فرآیندی روان‌شناختی که طی آن فرد ویژگی، صفت یا جنبه‌ای از دیگری را در خود جذب کرده و به‌طور کامل یا جزئی، بر اساس الگویی که دیگری ارائه می‌دهد، تغییر می‌کند. شخصیت از طریق مجموعه‌ای از همانندسازی‌ها شکل می‌گیرد و معین می‌شود.

الف. از آنجا که اصطلاح «همانندسازی» در هر دو کاربرد رایج و فلسفی استفاده می‌شود، از نظر معنایی مفید است که ابتدا کاربرد آن را در زبان روانکاوی مشخص کنیم.

اسم «همانندسازی» به دو صورت قابل درک است: به‌صورت متعدی (transitively) معادل با فعل «مشخص کردن»، و به‌صورت انعکاسی (reflexively) معادل با «همانندسازی کردن با خود» (to identify oneself with). مشخص کرد. این دو معنا مطابق با تعاریف ارائه‌شده توسط لالاند (Lalande) به شرح زیر هستند:

۱) عمل همانندسازی: یعنی تشخیص یکسان بودن؛ چه به لحاظ عددی مانند «شناسایی مجرم» یا به لحاظ نوع، مثل زمانی که یک اُبژه به عنوان متعلق به یک دسته خاص تشخیص داده می‌شود. همچنین این معنا شامل مواردی می‌شود که یک دسته از وقایع را می‌توان با دسته‌ای دیگر مشابه دانست.

۲) فرایند یکی شدن: کنشی که به‌واسطهٔ آن فردی با دیگری یکی می‌شود یا دو موجود به یکدیگر شبیه می‌شوند (خواه در اندیشه یا در واقعیت، به‌طور کامل یا به‌طور جزئی).

فروید از این واژه در هر دو معنای آن بهره می‌برد. همانندسازی به معنای فرایندی که در آن رابطه شباهت – یعنی رابطه «درست مثل…» – از طریق جایگزینی یک تصویر با تصویر دیگر بیان می‌شود، توسط او به‌عنوان ویژگی بارز کار رؤیا معرفی شده است. این کاربرد بدون شک نمونه‌ای از معنای اول لالاند است، اگرچه در اینجا همانندسازی الزامی به همراه داشتن شناخت (cognition) ندارد. این فرایند در واقع، یک اقدام فعال است که طی آن یک هویت نسبی (partial identity)  یا تشابه پنهان (latent resemblance)  به یک هویت کامل (total identity)  تبدیل می‌شود.

بااین‌حال، در روانکاوی، این واژه بیش از هر چیز به معنای همانندسازی خود با دیگری به کار می‌رود.

ب. در کاربرد روزمره، همانندسازی  در این معنای اخیر با مجموعه‌ای از مفاهیم روان‌شناختی همپوشانی دارد؛ مفاهیمی مانند تقلید (imitation)، درون‌فکنی (Einfühlung)، همدلی (sympathy)، سرایت ذهنی (mental contagion)، فرافکنی (projection) و موارد مشابه.

برای شفافیت بیشتر، پیشنهاد شده است که در این حوزه، بر اساس جهت عملکرد همانندسازی، تمایزی قائل شویم. این تمایز به دو نوع تقسیم می‌شود.

همانندسازی ناهم‌حسی (heteropathic) و مرکزگرا (centripetal)  که در آن فرد خود را با دیگری همانندسازی می‌کند.

همانندسازی خودحس (idiopathic) و مرکزگریز (centrifugal) که در آن فرد دیگری را با خود همانندسازی می‌کند.

در نهایت، در شرایطی که هر دو این گرایش‌ها به‌طور همزمان وجود داشته باشند، با شکلی پیچیده‌تر از همانندسازی روبرو هستیم. این شکل پیچیده گاهی برای توضیح شکل‌گیری یک «ما» مورد استفاده قرار می‌گیرد.

در آثار فروید، مفهوم همانندسازی  به تدریج چنان اهمیت مرکزی پیدا می‌کند که نه تنها به‌عنوان یکی از مکانیزم‌های روانی در میان دیگر مکانیزم‌ها، بلکه به‌عنوان فرایندی تلقی می‌شود که از طریق آن، سوژه انسانی شکل می‌گیرد. این تحول عمدتاً با دو جنبه مرتبط است:

۱) برجسته شدن عقده ادیپ و بررسی پیامدهای ساختاری آن.

۲) بازنگری ناشی از نظریه دوم دستگاه روانی، که در آن، نهادهایی که از اید متمایز می‌شوند، ویژگی‌های خاص خود را از همانندسازی‌هایی می‌گیرند که منجر به تشکیل آن‌ها می‌شود.

با این حال، فروید مفهوم همانندسازی را از همان روزهای اولیه کار خود، به‌ویژه در ارتباط با علائم هیستریک (hysterical symptoms)، مطرح کرده بود. هرچند پدیده‌هایی مانند تقلید یا سرایت ذهنی مدت‌ها پیش شناخته شده بودند، اما فروید فراتر رفت و چنین پدیده‌هایی را با فرض وجود یک عامل ناهشیار مشترک بین افراد درگیر توضیح داد:
«… همانندسازی تقلید ساده نیست، بلکه نوعی همانند شدن (assimilation) بر اساس یک ادعای سبب‌شناختی مشابه است؛ این مفهوم شباهت را بیان می‌کند و از یک عنصر مشترک ناشی می‌شود که در ناهشیار باقی می‌ماند.»

این عنصر مشترک، یک خیال‌پردازی (phantasy) است: مثلاً فرد مبتلا به ترس از مکان‌های باز (agoraphobia) ناخودآگاه خود را با یک «زن خیابانی» همانندسازی می‌کند و علامت او نوعی دفاع در برابر این همانندسازی و در برابر میلی جنسی است که این همانندسازی پیش‌فرض می‌گیرد.

در نهایت، فروید از همان مراحل ابتدایی کار خود اشاره می‌کند که چندین همانندسازی می‌توانند به طور همزمان وجود داشته باشند:
«کثرت شخصیت‌های روانی. شاید مفهوم همانندسازی به ما اجازه دهد این عبارت را به‌صورت تحت‌اللفظی در نظر بگیریم.»

مفهوم همانندسازی در ادامه، با بهره‌گیری از نوآوری‌های نظری مختلف صیقل می‌یابد:

الف. ایدهٔ جذب دهانی (oral incorporation)  در سال‌های ۱۹۱۲-۱۹۱۵ مطرح می‌شود (کتاب توتم و تابو و مقاله ماتم و ماخولیا). فروید به‌ویژه نقش جذب دهانی را در ماخولیا  برجسته می‌کند، جایی که سوژه در حالت دهانی با ابژه از دست رفته (lost object)  همانندسازی می‌کند و به نوعی رابطه ابژه‌ای که خاص مرحله دهانی است، بازمی‌گردد.

ب. ایدهٔ نارسیسیسم پدیدار می‌شود. در مقاله دربارهٔ نارسیسیسم: پیش‌درآمد، فروید دیالکتیکی را معرفی می‌کند که انتخاب اُبژهٔ نارسیسیستی (narcissistic object-choice) را (جایی که ابژه بر اساس مدل خودِ سوژه انتخاب می‌شود) به همانندسازی پیوند می‌دهد. در این فرایند، سوژه یا یکی از نهادهای روانی او، بر اساس مدل ابژه‌های اولیه، مانند والدین یا افراد اطرافش، شکل می‌گیرد.

ج. اثرات عقده ادیپ بر ساختاردهی سوژه به‌واسطه همانندسازی توضیح داده می‌شود: در این فرآیند، کاتکسیس (cathexes) بر روی والدین رها شده و به جای آن‌ها همانندسازی شکل می‌گیرد.

هنگامی که عقده ادیپ به‌صورت یک فرمول کلی بیان می‌شود، فروید نشان می‌دهد که این همانندسازی‌ها یک ساختار پیچیده ایجاد می‌کنند، چرا که پدر و مادر هر دو هم به‌عنوان ابژه عشق و هم ابژه رقابت (object of rivalry) عمل می‌کنند. افزون بر این، به نظر می‌رسد که وجود چنین دوسوگرایی (ambivalence) نسبت به ابژه، پیش‌شرطی ضروری برای ایجاد هر نوع همانندسازی باشد.

د. توسعه نظریه دوم دستگاه روانی نشان‌دهنده عمق جدید و اهمیت روزافزون ایده همانندسازی است. در این نظریه، نهادهای روانی فرد دیگر به‌صورت سیستم‌هایی توصیف نمی‌شوند که در آن‌ها تصاویر، خاطرات و «محتواهای روانی» (psychical ‘contents’) ثبت شده باشند، بلکه به‌عنوان بازمانده‌هایی (relics) از روابط ابژه‌ای در حالت‌های مختلف عمل می‌کنند.

پردازش این مفهوم، چه در آثار فروید و چه در نظریه روانکاوی به‌طور کلی، تا مرحله‌ای پیش نمی‌رود که بتوان به یک نظام‌بندی کامل از انواع مختلف همانندسازی دست یافت. در واقع، فروید خود اذعان می‌کند که از فرمول‌بندی‌هایش در این زمینه رضایت کامل ندارد.

جامع‌ترین توضیحی که فروید در این زمینه ارائه کرده، در فصل هفتم کتاب روان‌شناسی گروهی و تحلیل ایگو (Group Psychology and the Analysis of the Ego, 1921c) یافت می‌شود. در این متن، فروید سه نوع همانندسازی را متمایز می‌کند:

۱) پیوند عاطفی اولیه با ابژه

۲) جایگزینی واپس‌روی انتخاب ابژه رهاشده (the regressive replacement for an abandoned object-choice).

۳) کاتکسیس جنسی (sexual cathexis) بر روی فرد دیگر، سوژه همچنان می‌تواند با او همانندسازی کند، تا جایی که آن‌ها یک ویژگی مشترک داشته باشند (مانند میل به دوست داشته شدن). در چنین مواردی، به دلیل جابجایی، همانندسازی ممکن است در رابطه با یک ویژگی دیگر رخ دهد (که به آن همانندسازی هیستریک گفته می‌شود).

فروید همچنین در اینجا اشاره می‌کند که در برخی موارد، همانندسازی تمام ابژه را در بر نمی‌گیرد، بلکه فقط به یک صفت واحد (single trait) از آن محدود می‌شود.

در نهایت، مطالعه هیپنوتیزم، عشق و روان‌شناسی گروه‌ها، فروید را به این نتیجه می‌رساند که باید میان دو گرایش متفاوت در همانندسازی تمایز قائل شد:

۱) همانندسازی تقویت‌کننده یا سازنده یک کارگزار شخصیت

۲) گرایشی متضاد، جایی که جانشینی ابژه برای یک عامل روانی، همانند موردی که رهبر جایگزین ایگوی ایده‌آل اعضای گروه می‌شود.

نکته قابل توجه این است که در چنین مواردی، یک همانندسازی مشترک (mutual identification) نیز میان افراد گروه وجود دارد. با این حال، این همانندسازی مستلزم این است که پیش‌فرضی از نوع «جایگزینی» که در بالا توصیف شد، رخ داده باشد.

بنابراین، تمایزاتی که پیش‌تر اشاره شد – مانند همانندسازی مرکزگرا, مرکزگریز، و همانندسازی مشترک- در این زمینه نیز قابل شناسایی هستند، با این تفاوت که از یک دیدگاه ساختاری مورد بررسی قرار می‌گیرند.

اصطلاح «همانندسازی» باید از دیگر اصطلاحات مرتبط مانند «درون‌فکنی» و «درونی‌سازی» (internalisation)  متمایز شود.

درون‌سازی و درون‌فکنی به‌عنوان نمونه‌های اولیه همانندسازی عمل می‌کنند یا دست‌کم به برخی از انواع آن اشاره دارند. در این موارد، فرایند ذهنی به‌صورت یک فرایند بدنی تجربه و نمادسازی می‌شود، مانند بلعیدن، جذب کردن یا نگه‌داشتن چیزی در درون خود.

تمایز بین همانندسازی و درونی‌سازی پیچیده‌تر است، زیرا در اینجا باید مفروضات نظری درباره ماهیت چیزی که سوژه خود را با آن همگون می‌کند، مورد توجه قرار گیرد. از نظر مفهومی، می‌توان گفت سوژه با ابژه همانندسازی پیدا می‌کند. این ابژه می‌توانند شامل همانندسازی یک ایگو با ایگوی دیگر، ویژگی‌ای از یک شخص یا حتی یک ابژه جزئی باشند. در مقابل، سوژه روابط بین‌ذهنی را درونی‌سازی می‌کند.

پرسش درباره اینکه کدام‌یک از این دو فرایند اولیه‌تر است، همچنان بی‌پاسخ باقی می‌ماند. همچنین باید توجه داشت که تشخیص هویت یک سوژه با سوژه دیگر عموماً کامل نیست بلکه نسبی است. این امر به برخی جنبه‌های خاص رابطه سوژه اول با دومی بازمی‌گردد. برای مثال، من با رئیس خودم به‌طور کامل همانندسازی نمی‌کنم، بلکه تنها با یکی از ویژگی‌های او که به رابطه سادومازوخیستی من با او مربوط است، همانندسازی می‌کنم.

هم‌زمان، همانندسازی همیشه ویژگی‌های نمونه‌های اولیه خود را حفظ می‌کند. در موارد جذب، تأثیر بر ابژه‌ها به گونه‌ای است که رابطه مربوطه از ابژه‌ای که آن را مجسم می‌کند، غیرقابل‌تفکیک می‌شود. به‌عنوان مثال، ابژه‌ای که کودک با آن رابطه‌ای پرخاشگرانه دارد، به «ابژه بد» تبدیل می‌شود و سپس درون‌فکنی می‌گردد.

نکته بسیار مهم دیگر این است که مجموعه همانندسازی‌های یک سوژه به‌هیچ‌وجه یک سیستم منسجم و مرتب نیست. به‌عنوان مثال، در نهادی مانند سوپرایگو، درخواست‌ها و الزامات مختلف، متعارض و بی‌نظم وجود دارند. به‌طور مشابه، ایگوی آرمانی نیز شامل همانندسازی‌هایی با آرمان‌های فرهنگی‌ای است که الزاماً با یکدیگر هماهنگ نیستند.

این نوشته با عنوان «identification» در کتاب «زبان روان‌کاوی» نوشته‌ی لپلانش و پونتالیس ارائه شده و توسط گروه روانکاوی تداعی ترجمه و در تاریخ ۱ دی ۱۴۰۳ در بخش دانشنامه‌ی روانکاوی وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی منتشر شده است.
0 کامنت

دیدگاهتان را بنویسید

مجموعه مقالات مفاهیم روانکاوی
Back To Top
×Close search
Search